صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش

گروه رسانه/

انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران دهمین همایش سالانه خود را در بهمن ماه سال 1399 با عنوان « اصلاحات آموزشی و چالش های آن در ایران: تبیین فلسفی تلاش ها و دیدگاه ها »  برگزار نمود.

مباحث همایش اغلب به موضوع سند تحول بنیادین در نظام آموزش و پرورش ( = سند تحول ) و بررسی و ارزیابی انتقادی این طرح کلان اصلاحات نظام آموزشی ایران اختصاص یافت.

یکشنبه 27 بهمن 1398 نشست پیش همایش « اصلاحات آموزشی و چالش های آن در ایران : تبیین فلسفی دیدگاه ها و تلاش ها » با حضور دکتر علیرضا صادق زاده ، عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس و نایب رئیس انجمن فلسفه تعلیم وتربیت ایران ؛  دکتر سیدنقی موسوی ، عضوهیئت علمی دانشگاه فرهنگیان ؛  دکتر شهین ایروانی عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و دبیر علمی همایش اصلاحات آموزشی و چالش های آن در ایران: تبیین فلسفی دیدگاهها و چالش ها در پردیس نسیبه تهران و شرکت برخی از اساتید و دانشجو معلمان دانشگاه فرهنگیان در پردیس نسیبه تهران برگزار گردید.

« صدای معلم » در چند بخش مشروح این گفت و گوها را منتشر کرد . ( این جا )

آن چه در زیر می آید ، بیانیه این انجمن در خصوص اشکالات اصلی سند تحول بنیادین و نحوه ترمیم آن می باشد .

سهم آموزش و پرورش در فروپاشی اخلاق جامعه

 ۱۰ خرداد روز مبارزه با دخانیات است و ما طبق روال ماضی در حال برگزاری امتحانات نهایی حضوری هستیم. دانش‌آموزی که در جلسات قبلی سابقه تقلب دارد امروز نیز ناآرام بوده و کشتی بحران‌زده‌اش در دریای طوفانی احساسات مشوش و متلاطم است!

در تایم‌های آغازین به بهانه سرویس بهداشتی در تلاش است تا یادداشت‌های احتمالی را که در دور و اطراف حیاط مدرسه چال کرده با خود به داخل جلسه بیاورد. چنان ادای آدم‌های مریض را در می‌آورد که ناچارا اجازه خروج می‌دهم. بازدید کننده از سازمان دارم و متوجه بازگشت دانش‌آموز ناآرام نمی‌شوم. ما تاوان کدامین گناه نکرده و تقاص کدامین پل شکسته در طول و عرض جغرافیا را پس می‌دهیم؟

یک ربع مانده به پایان امتحان یکی از اساتید مراقب که حافظ و شیفته نهج‌البلاغه بوده و انسانی به‌غایت شریف و صبور می‌باشد ناچار می‌شود برای حفظ حرمت امتحانات و پاسداری از ناموس آموزش و پرورش به دانش‌آموزی که یادداشت‌هایش را هتاکانه دور خود چیده است تذکر دهد. به خاطر تمرد دانش‌آموز خاطی یادداشت‌ها و ورقه وی برای بار دوم از او گرفته می‌شود.

جان مطلب آن که خاطی به جای احساس ندامت و عذرخواهی با صدای رسا به استاد توپیده و می‌گوید: چقدر می‌گیری خشکه حساب کنم؟

از دانش‌آموز خواسته می‌شود که جیب‌هایش را خالی کند، از کلکسیون سیگار و فندک و.... رونمایی می‌شود !

سهم آموزش و پرورش در فروپاشی اخلاق جامعه

 متأسفانه دانش‌آموز ۱۸ ساله ما از هم اکنون تمام راه‌ها و کوره راه‌های رسیدن به هدف با زیر پا گذاشتن هنجارها را فوت آب بوده و به راحتی پرده‌دری می کند و اصولا برایش هدف وسیله را توجیه می‌نماید. این زنگ خطری جدی برای فروپاشی تدریجی اخلاق، و جا دارد دلسوزان امر به جای کتمان این مشکلات رفتاری و معضلات اخلاقی دنبال رویارویی واقع‌بینانه با این رویه نامیمون بوده و پس از آنالیز مشکل به فکر چاره‌اندیشی برای کنترل و کاهش سقوط آزاد اخلاقی فعلی باشیم.

خاصه آنکه در امتحانات کرونایی فعلی که به شکل الکترونیکی در حال برگزاریست، بر اساس گفته ها و شواهد ، بسیاری از دانش‌آموزان در حال تقلب و تخلف جدی هستند و عمق فاجعه زمانی عریان‌تر خواهد شد که سال جدید آموزشی در کلاس‌های حضوری با رویه دوم واقعیت مواجه گردیم.

سهم آموزش و پرورش در فروپاشی اخلاق جامعه

 نکته آخر اینکه یاد مطلبی تبلیغی از فرشاد اوجانی دبیر خانه کارگر کرج می‌افتم که مضمون آن بی‌ارتباط با موضوع ما نیست:
" فرزندانمان را قضاوت نکنیم،
ما بابت سرگرمی جوانان و نوجوانانمان درون محله‌ها چه کردیم؟!

اگر امروزه جوانانمان هنجار شکنی می‌کنند عملکرد بد مدیران و ماست.

ما می‌توانیم پیست موتور سواری، ماشین سواری، دوچرخه سواری و... احداث کنیم. ما می‌توانیم بودجه‌های فرهنگی را طوری تنظیم کنیم که محله‌محور و اخلاق‌محور باشد."

خلاصه آن که بهتر است به جای گفتاردرمانی و گرفتن ژست آدم حسابی و حق به جانب سعی کنیم با رفتار خود کارگاه مجسم اخلاق برای نوجوانان و جوانان باشیم.

به راستی گمشده جامعه امروز ما چیست؟
ما تاوان کدامین گناه نکرده و تقاص کدامین پل شکسته در طول و عرض جغرافیا را پس می‌دهیم؟

برای حصول یک زندگی شرافتمندانه چه باید بکنیم؟

صد البته قطعاً در این پروسه معیوب تمام قصورات متوجه حاکمان نیست. اضطراب، استرس، منفعت‌طلبی شخصی به جای توجه به منافع عامه و تنزل امید به زندگی ، خمیرمایه زندگی اکثریت شده است.

خلاصه شرافت قربانی منفعت، و رفاه عمومی، آرامش و آسایش عامه، گروگان بی‌کفایتی شده است و بخشی از قصورات قطعا متوجه آموزش و پرورش ناکارآمد ماست.

سهم آموزش و پرورش در فروپاشی اخلاق جامعه

( مجسمه فیلسوف، ریاضی‌دان و شاعر ایرانی، عمر خیّام نیشابوری در تاریخ 11 فروردین 95 در دانشگاه ایالتی اوکلاهاما رونمایی شده و از این تاریخ در این دانشگاه قرار گرفته است. این اقدام بی‌سابقه با حمایت دولتمردان ایرانی در آمریکا انجام شده است )


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

سهم آموزش و پرورش در فروپاشی اخلاق جامعه

منتشرشده در یادداشت

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی

مقدمه
اعتماد پس از برقراری رابطه اجتماعی و ایجاد صمیمیت یا حس همکاری و دوستی مابین دو یا چند نفر یا تعداد بیشتری از افراد به وجود می آید. اعتماد یک مفهوم چند بُعدی است که در برگیرنده اعتماد بینِ شخصی،‌ اعتماد دوگانه، اعتماد سازمانی، اعتماد در محل کار و اعتماد بین سرپرست و زیردستان، اعتماد سیاسی و اعتماد اجتماعی می‌باشد.
ساختن اعتماد، سال ها طول می کشد اما تخریب آن در چند ثانیه اتفاق می افتد و اگر بخواهید آن را ترمیم کنید تا آخر عمر خود باید بکوشید. اعتماد به تدريج می آيد و يك جا از بین می رود. واقعیت آن که اگر فرد به خویشتن اعتماد نداشته باشد، ديگران هم به او اعتماد نخواهند كرد. آنانی که منافع خود را مقدم بر منافع دیگران می دانند در واقع غيرقابل اعتماد بودن خود را ثابت می كنند. قابل اعتماد بودن چيزی فراتر از پذيرش مسئوليت است.

دروغ گویی، بدعهدی و عمل نکردن به وعده ها، زیرآب زنی، منفعت جویی شخصی، غیبت و بدبینی، افترا زنی از جمله عوامل از بین برنده اعتماد مابین افراد با یکدیگر و یا افراد با گروه هاست. حال در یک رابطه محدود چند نفری یا در درون یک سازمان مابین مدیر و زیردستان و یا اعضای یک حزب و یا چند حزب نسبت به یکدیگر و در نهایت مابین دولت و ملت و حتی در سطح بین المللی و در روابط دیپلماتیک مابین چند کشور یا اعضای یک اتحادیه قاره ای، به وجود اعتماد مابین سیاستمداران و دولت ها نیازمندیم. پس برای استمرار و استحکام هر نوع رابطه ای، وجود اعتماد و اطمینان مابین افراد امری لازم و ضروری است. اعتماد پلی است که روابط اجتماعی بر روی آن استوار می گردد و با سلب آن، این پل تخریب و زندگی اجتماعی آسیب می بیند.

در گذشته دور، روابط اجتماعی چهره به چهره و مستقیم بود و جمعیت محدود به راحتی می توانست در مبادلات و معاملات خود به یکدیگر اعتماد بورزند، چون انتظارات و توقعات آنان از یکدیگر شفاف، ساده و مشخص بود. اما امروز با پیچیدگی روابط اجتماعی و غیرمستقیم بودن آن در بیشتر موارد از جمله هنگام خرید از اینترنت یا برقراری ارتباط الکترونیکی، افراد همدیگر را نمی شناسند و اعتماد کردن به دیگری که نمی بینید و نمی شناسید ریسکی بسیار بزرگی شمرده می شود. روی این اصل امر کلاهبرداری نیز بیشتر و عمومی تر شده است.

اعتماد پدیده ای نامرئی است که در رابطه اجتماعی، متولد می شود. هر چقدر این رابطه روی اصولی پایدار وضع شود، دوام و استمرار اعتماد نیز بیشتر ممکن خواهد بود. تک روی یا زیر آب زنی، اعتماد را به کلی متزلزل و نابود می سازد. اعتماد استواری ساختمان های مستحکمی است که با یک زلزله فرو می نشیند. اعتماد سرآغاز پیوندها و دوستی هاست. عشق و علاقه در سایه اعتماد به یکدیگر به وجود می آید. وقتی دیوار اعتماد فرو ریزد، عشق نیز به نفرت و بیزاری تبدیل می شود. و چون در جامعه و در درون مرزهای مشخص زندگی می کنیم پس نیازمندیم که در سطح کلان و گسترده به مردان سیاست و اقتصاد و دیگر عرصه ها نیز اعتماد اجتماعی داشته باشیم. در واقع اعتماد افراد در سطح جامعه به یکدیگر گِره می خورد و ریسمانی محکم تر به نام اعتماد اجتماعی، به وجود می آورد. نتایج و آثار تزلزل اعتماد اجتماعی از اعتماد فردی بسیار عمیق تر است چون انسجام و یگانگی اجتماعی را از بین می برد.

معنای اعتماد
اعتماد در زبان فارسی به معنای قبول داشتن، تكیه كردن، واگذاری كاری به دیگری، اطمینان، وثوق، باور و اعتقاد است. در زبان لاتین نیز اعتماد معادلی است برای واژه ایمان. در فرهنگ لغت آکسفورد، اعتماد به معنی اطمینان به بعضی از صفات یا ویژگی یک شخص و یا حتی درستی و حقانیت یک نظریه تعریف شده است. (1)

اعتماد اجتماعی، لازمه زندگی مدرن
" اعتماد اجتماعی پیش نیاز و ركن اساسی زندگی در جامعه امروز و شرایط مدرن زندگی اجتماعی است و هر گونه خدشه ای به اعتماد اجتماعی، می تواند سایر اركان اساسی جامعه را تحت الشعاع قرار داده و فعالیت آن را مختل سازد.

یكی از شرایط جامعه ایده آل و با كیفیت، لزوم اعتماد اجتماعی بالا در آن جامعه است. به طور كلی اعتماد و اعتماد اجتماعی به معنی اعتماد و ایمان و تسلیم در برابر تصمیم و اراده دیگری است. از منظر جامعه شناسی نیز صاحب نظران متعددی در این باره اظهار نظر كرده اند و هر كدام به تشریح اهمیت آن در جامعه پرداخته اند. مثلا:
* ماكس وبر جامعه شناس آلمانی، رفتار عقلانی را وابسته به وجود و حضور اعتماد می داند كه می تواند منشأ فردی یا گروهی داشته باشد.
* آنتونی گیدنز جامعه شناس انگلیسی، اعتماد اجتماعی را معادلی برای اطمینان و اتكا به كیفیت برشمرده و آن را لازمه حیاتی زندگی مدرن و امروزین بر می شمرد."

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی

نمی توانیم اعتماد نكنیم
" همان گونه كه گیدنز به درستی اشاره می كند اعتماد اجتماعی امروز بیش از گذشته پیش نیاز زندگی ماست چرا كه شكل زندگی مدرن، روابط سنتی و چهره به چهره را از بین برده و شیوه های مكانیكی و ماشینی زندگی، امكان شناخت عناصر لازم زندگی را زدوده است. زندگی مدرن با وجوهی چون گسترش استفاده از اینترنت و فضای مجازی در ابعادی گاهی بزرگتر از فضای واقعی امروز بیش از همیشه نیاز ما شهروندان را به اعتماد به عنوان پیش فرض روابط انسانی و اجتماعی گسترش داده است.

در سطح خُرد، وقتی از خانه خارج می شویم باید به راننده اتوبوسی كه نمی شناسیم اعتماد داشته باشیم، باید به كیفیت جنس و فروشنده اینترنتی كه او را نمی بینیم و نمی شناسیم اما از او خرید می كنیم اعتماد داشته باشیم، باید به بانكی كه سرمایه خود را در آنجا گذاشته ایم اعتماد داشته باشیم و موارد بسیاری دیگر. از طرف دیگر و در سطح كلان باید به دولت و ساختارهای كلان سیاسی، اجتماعی و اقتصادی كه بخشی از حقوق و وظایف مان را به آنها سپرده ایم تا به جای ما تصمیم بگیرند و عمل كنند و مراقب امروز و آینده ما و فرزندان مان باشند، اعتماد داشته باشیم. اما امروز و در جامعه جهانی چقدر این اعتماد وجود دارد؟ در سطح ملی و در ایران معاصر چقدر به سیستم هایمان اعتماد و آنها را باور داریم؟

بر اساس مطالعات و تحقیقات صورت گرفته از جانب برخی از پژوهشگران و محققین به نظر می رسد كه اعتماد اجتماعی در زندگی امروز ایرانیان كاهش محسوسی پیدا كرده است كه نیاز به تعمق و بررسی های بنیادین دارد."

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی

جبار رحمانی؛ انسان شناس و عضو مؤسسه انسان شناسی در این زمینه می گوید:
"اعتماد امروزه به یك موضوع كلیدی در فرهنگ و جامعه ایرانی بدل شده است. تحولات اخیر جامعه ایران و افزایش نابرابری و بحران های اقتصادی و اجتماعی قبل از هر چیز باعث افول اعتماد در ذهن كنشگر ایرانی شده و همچنین اعتماد پذیری نسبت به دیگران و نهادها را نیز به شدت دچار كاهش و افول كرده است. به عبارت دیگر بحران ها نه تنها وضع موجود اعتماد را به شدت تخریب كرده است، بلكه سبب گردیده تا نیروهای موجد اعتماد در اعضای جامعه هم هر چه بیشتر بی تأثیر و تضعیف شوند. برای فهم این مسأله لازم است درك دقیق تری از مفهوم اعتماد اجتماعی و ابعاد آن داشته باشیم. در وزارت آموزش و پرورش چون صداقت، صراحت، ثبات، وفاداری و صراحت وجود ندارد و یا در برخی از افراد صفی و ستادی، بسیار جزئی و فقط دو سه رکن آن موجود است پس اعتمادی مابین نیروهای صفی با یکدیگر، نیروهای صفی با ستادی و نیروهای ستادی با ستادی، مشاهده نمی کنیم.
انسان ها در هر جامعه ای برای رفع نیازهایشان مجبور به برقراری رابطه با دیگران هستند. برقراری هر ارتباطی مستلزم پیش نیازها و زمینه هایی است كه این ارتباط و كارآیی آن برای رفع نیاز مورد نظر را تضمین كند. یكی از مهمترین لازمه های ارتباط مفید در سطح هر جامعه ای، اعتماد است. اعتماد یك ركن بنیادین در حفظ حیات اجتماعی، نظم و استقرار پیوندهای میان اعضای جامعه است. در بطن واژه اعتماد نوعی ایمان و باور به یك امر پیش رو وجود دارد. اعتماد بیانگر یك برداشت و انتظار ذهنی افراد از امر پیش رو و كنش آینده یك فرد، یك نهاد و یك ارتباط اجتماعی است. اصول اعتماد بنیان شكل گیری سرمایه اجتماعی است، زیرا بر مبنای وجود اعتماد است كه آدم ها میلی به مشاركت و تعامل مثبت با دیگران پیدا می كنند و شبكه های روابط اجتماعی كه از خلال آنها نیازهای انسانی در حیات اجتماعی رفع شده و انرژی اجتماعی لازم برای تقویت جامعه شكل می گیرد.

اعتماد عامل اصلی اتحاد، انسجام، ثبات و نظم است. از این منظر اعتماد، رابطه ای دوگانه با جامعه دارد، از یك سو از خلال تعامل افراد با دیگران ایجاد می شود. به عبارت دیگر  ، اعتماد محصول تجربه زیسته افراد در جامعه است. از سوی دیگر هر چه اعتماد اجتماعی بالاتر باشد، جامعه ای منسجم تر و با همبستگی بیشتر خواهیم داشت. از این منظر ، سطح اعتماد اجتماعی نسبتی معنادار با میزان توسعه یافتگی و سطح برابری اقتصادی دارد. اصولا جامعه های توسعه یافته تر و دارای عدالت اجتماعی بیشتر، همزمان دارای میزان بالاتری از اعتماد اجتماعی هم هستند.

اعتماد هم زمان امری به شدت فردی است، یعنی در ذهن من و شما شكل می گیرد، اما در عین حال امری به شدت اجتماعی هم هست كه ناشی از تجربه تعامل من با دیگران است. زمانی كه من، تجربه مثبتی از دیگران در ارتباطات بین فردی و درون گروهی داشته باشم، امكان شكل گیری اعتماد و تقویت آن در من بیشتر است. اعتماد مستلزم یك طرف اعتماد كننده و یك طرف اعتماد شونده و یك رابطه بین این دو طرف هست. اگر هر كدام از طرفین قواعد رابطه و كارآمدی آن برای تأمین خواسته دیگری را نقض كنند، اعتماد فرو خواهد ریخت. اعتماد اجتماعی، بیانگر آنست كه در یك رابطه اجتماعی، در حداقل آن، طرف مقابل كاری به ضرر من انجام نخواهد داد و در حالت حداكثری نیز طرف مقابل كارش به نفع من خواهد بود.

اعتماد، ارتباط معناداری با میزان مخاطره در جامعه هم دارد. اعتماد و مخاطره هر دو، معطوف به آینده پیش رو در یك ارتباط میان فردی یا درون گروهی هستند. هر چه یك رابطه در یك محیط اجتماعی، مخاطره اش بیشتر باشد، قابلیت اعتماد بدان كمتر است و میزان بی اعتمادی بالاتر خواهد بود.

اعتماد اجتماعی سطوح مختلفی دارد. در سطح خرد، اعتماد بین فردی را داریم كه كه معمولا روابط نزدیك افراد با خانواده و دوستان نزدیك را شامل می شود. در سطح میانی، اعتماد به نهادهای مدنی و اجتماعی و عامه مردم و محیط های پیرامونی وسیع تر را داریم و در نهایت در سطح كلان، ساختارهای كلان سیاسی حكومت و دولت و نهادهای وابسته به آنها را می توان مطرح كرد. هر چند این سطح كلان را می توان تا نظام بین المللی هم بسط داد.

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی

در جامعه ایرانی بر حسب داده های پیمایش های ملی، ارزش ها و نگرش های ایرانیان، میزان اعتماد در سطح اول، همچنان بالا و متوسط رو به بالاست. هنوز مهمترین عرصه برای اعتماد بالا، خانواده است. این در حالی است كه در سطح میانی و بالاخص سطوح كلان با میزان بالایی از بی اعتمادی مواجه هستیم. این مسأله را نمی توان یك امر ذهنی صِرف دانست، بلكه بی اعتمادی ناشی از تجربه زیسته است. زیرا به تجربه دریافته ایم كه در سطوح خرد و كلان، تضمینی برای رفع نیازها و خواسته های ما در روابط اجتماعی وجود ندارد. بحران های اقتصادی و سیاسی هم نشان داده كه نهادهای كلان، لزوما حافظ منافع مردم نیستند.

در سال جاری به واسطه بحران کرونا، تلقی بی اعتمادی به نهادهای كلان تقویت شد. در كنار این ناكارآمدی ها، روند افسار گسیخته بحران اقتصادی نه تنها امید به آینده را در مردم ایران كاهش داده، بلكه آینده را به شدت مخاطره آمیز كرده است. به همین دلیل ناامیدی در جامعه به نوعی هراس از آینده هم بدل شده است. در این وضعیت، افزایش مخاطره و كاهش تضمین تعهدات متقابل میان فرد و جامعه برای تأمین منافع متقابل، عملا بنیان های اعتماد اجتماعی را در ایران متزلزل كرده است. كاهش شدید سرمایه اجتماعی شاهدی است بر این مُدّعا.

از سوی دیگر افزایش نابرابری ها، افول ارزش های اخلاقی و احساس شدید نابرابری هم بر این روند كاهش اعتماد اجتماعی افزوده است. در این میان تنها حوزه و عرصه قابل اعتماد، كه میزان بالایی از اعتماد و سرمایه اجتماعی و همچنین تعهد متقابل هنوز در آن جاری است، عرصه خویشاوندان نزدیك است. پیوندهای خونی نزدیك، به مهمترین تضمین اعتماد اجتماعی و كاهش مخاطره در روابط درونی تبدیل شده است. گویی مرزهای خونی، مرزهای اعتماد پذیری شده است.

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی   آنچه كه در این میانه بحرانی، لازم است انجام شود نوعی ایجاد بسترهای اعتماد پذیری است. اعتماد اجتماعی با توصیه و بخشنامه ایجاد نمی شود، بلكه اعتماد امری اكتسابی و تجربی و حاصل زیست روزمره افراد است. مهمترین زیرساخت اعتماد، برابری و افزایش عدالت اجتماعی است. اصولا سیاست گذاری هایی كه موفق به افزایش برابری و عدالت اجتماعی شده اند، به طور همزمان سبب افزایش اعتماد هم شده اند. ضعف نهادهای مدنی و عدم تمایل دولت ها و حكومت ها به توسعه نهادهای مدنی به عنوان مكانیسم های تقویت حیات اجتماعی، سبب شده در جامعه ایرانی، عملا اعتماد در حصار روابط مبتنی بر شبكه های خویشاوندی و نزدیكان محصور بماند. در حالی كه جامعه مدرن نیازمند بسط زمینه های اعتماد به عرصه های روابط تعمیم یافته و ارتباط با افراد و نهادهای ناشناس و تضمین تعهد آنها به تأمین منافع ماست.

   از این منظر ؛ دولت های ناكارآمد و نهادهای مدنی ضعیف كه خصیصه ایران معاصر و مدرن هستند، خود زمینه های افول اعتماد اجتماعی و به تبع آن، سرمایه اجتماعی هستند. تا وقتی این زمینه های ضروری تولید و بسط اعتماد اجتماعی و سرمایه اجتماعی در ایران تأمین و تضمین نشود، نمی توان از توسعه پایدار در ایران صحبت كرد.

نكته اصلی آن است كه فقدان اعتماد در عرصه های عمومی و نهادهای كلان، به معنای افزایش مخاطره آمیز بودن و فقدان تعهد افراد نسبت به این نهادهاست. به عبارت دیگر اعتماد همیشه متضمن تعهدی دو طرفه است. هر گاه این تعهد از جانب طرف مقابل نقض شود، تضمینی برای عمل به تعهد در طرف اول هم وجود ندارد. در شرایطی كه نهادهای كلان و ساختارهای سیاسی و اقتصادی ما عمیقا دچار افول اعتماد باشند، می توان آنها را به شدت در معرض مخاطره دانست، چون كنشگران آن عرصه های كلان، تعهدی به تأمین منافع دیگران در موقعیت نهادی و حسب پست و مقامی كه دارند، نخواهند داشت. فقدان اعتماد، سبب فقدان تعهد افراد به نهادهای كلان خواهد شد. میزان بالای اختلاس و فساد ساختاری در جامعه ایران تا حدی ناشی از همین فروپاشی بنیان های اعتماد اجتماعی و تعهد متقابل فرد و نهاد می باشد. نهادهایی كه تضمین منافع من را نخواهند كرد، چرا من باید منافع آن را تضمین كنم؟ سطح اعتماد اجتماعی نسبتی معنادار با میزان توسعه یافتگی و سطح برابری اقتصادی دارد. اصولا جامعه های توسعه یافته تر و دارای عدالت اجتماعی بیشتر، همزمان دارای میزان بالاتری از اعتماد اجتماعی هم هستند.

بر همین مبناست كه افراد، نهادها را قربانی منافع خودشان می كنند. چون همیشه حس فدا شدن منفعت های شخصی به پای نهادهای كلان را خواهند داشت و این كار را به واسطه معكوس كردن این رابطه، جبران می كنند یعنی نهادها را قربانی منفعت شخصی می كنند. از این منظر ، ما دچار زمینه های ساختاری فساد و تخطی به واسطه تخریب اعتماد اجتماعی شده ایم. برای رفع این بحران لازم است نه تنها در ایران امروز، اصلاحات ساختاری و نهادی عمیقی انجام بدهیم، بلكه تضامین بسیار جدّی برای ایجاد زمینه های اعتماد اجتماعی میان افراد و نهادها را از طریق بسط برابری و عدالت ایجاد كنیم. در این شرایط می توان امیدی به احیای اعتماد و كاهش مخاطره در تعاملات میان فردی و درون گروهی ما با دیگران و جامعه داشت." (2)

به اعتقاد اندیشمندان ، ارکان کلیدی مفهوم اعتماد عبارتند از:
1 ـ صداقت؛ به معنی همان درستکاری می‌باشد و در ارزیابی قابلیت اعتماد دیگران مهمترین عامل است.
2 ـ ‌صلاحیت؛ که تمام دانش و مهارت های فنی و میان فردی را در بر می‌گیرد.
3 ـ ثبات؛ که به قابلیت اعتماد پذیری، قابلیت پیش بینی شوندگی و قضاوت خوب در اداره کارها بر می‌گردد.
4 ـ وفاداری؛ که به معنی تمایل برای حمایت و تأمین منابع دیگران است
5 _ صراحت؛ یعنی اعتماد به کسی که تمام حقیقت را بازگو می‌کند. (3)

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی

سخن پایانی
پس برای کسب اعتماد کسی یا گروهی و حتی ملتی، باید پنج رکن اعتماد را طرفین رعایت کنند. چون اعتماد رفتاری دوسویه است و پایداری آن با تعهد افراد نسبت به این پنج رکن تضمین می گردد. اگر بخواهیم این ارکان را در آموزش و پرورش جست و جو کنیم، لابد ناکام خواهیم ماند، چون اصولا هیچ یک وجود ندارند. هر یک از ما نارضایتی خود را از این سازمان اعلام می کنیم اما از منظر علمی، دلایل آن را تشخیص نمی دهیم. یعنی در وزارت آموزش و پرورش چون صداقت، صراحت، ثبات، وفاداری و صراحت وجود ندارد و یا در برخی از افراد صفی و ستادی، بسیار جزئی و فقط دو سه رکن آن موجود است پس اعتمادی مابین نیروهای صفی با یکدیگر، نیروهای صفی با ستادی و نیروهای ستادی با ستادی، مشاهده نمی کنیم. اعتماد چون رفتاری متقابل است، اگر دیگری بدان مقیّد نباشد، آن دیگری نیز به مرور ترک صداقت، صراحت و وفاداری می کند و اعتماد رنگ می بازد.

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی

مابین نمایندگان مجلس و دولت با مردم نیز به همین شکل، شاهد تضعیف اعتماد هستیم. چون آنان بعد انتخاب و انتصاب خود، کمتر به رأی و نظر مردم نیازمندند و بیشتر بر اساس چارچوب تفکر شخصی یا بر اساس دیدگاه حزبی خود عمل می کنند، جریانی که کمتر به نفع مردم و جامعه است.

ما برای پذیرش اجتماعی، از یک سو نیاز داریم که به دیگران اعتماد ورزیم و از سوی دیگر وظیفه داریم تا ارکان مناسب برای اعتمادورزی دیگران نسبت به خود را داشته باشیم. همانند بسیاری از رفتارها بده و بستانی است که لازم و ملزوم  آن انتظار عمل در خود و دیگری است. شاید برای همین پرداختن به خویشتنِ خویش از اهم مسایل زندگی افراد در هر جامعه ای است.

(در بخش دوم به بررسی برخی از نظریه های کلاسیک و معاصر جامعه شناسان در مورد اعتماد اجتماعی خواهم پرداخت.)

ادامه دارد

1 ) ویکی پدیا، دانشنامه آزاد، اعتماد.
2 ) خبرگزاری جمهوری اسلامی، گروه تحلیل، تفسیر و پژوهش های خبری ایرنا، کد خبر: 83087508 ، 12 آبان 1397.
3 ) تعریف اعتماد سازمانی رابطه بین اعتماد و کنترل، پیامدهای کمبود اعتماد، یکشنبه 31 فروردین 1399.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کنکاشی در مفهوم اعتماد و الزامات آن در جامعه ایرانی

منتشرشده در یادداشت

دلایل بحران آب در ایران و شباهت ایران با سومالی

اگر بخواهیم بحران آب در ایران را در چند جمله و به زبان بسیار ساده بیان کنیم، نتیجه، چیزی شبیه به این خواهد بود: منابعِ آبِ تجدیدپذیر (عمدتا آب‌های سطحی) کفافِ زندگیِ ۸۴ میلیون نفر ایرانی را نمی‌دهد و به همین دلیل، ما ناگزیر به استفاده از سفره‌های آبِ زیرزمینی شده‌ایم، سفره‌هایی که سطحِ آنها سال به سال پایین‌تر می‌رود و برای همیشه نابود می‌شود. حالا نگرانی اصلی این است که آیا ایران سومالی می‌شود؟

 

دوگانه «خشکسالی» و «ترسالی» چگونه ما را گمراه کرد ؟

هنوز هم ممکن است خیلی‌ها فکر کنند موضوعِ بحران آب در ایران، با کلمه یا مفهومِ «خشکسالی» قابل بیان است. نظرِ آنها محترم، اما چنین مفهومی برای بیانِ پیچیدگیِ مساله کمبودِ آب در ایران به هیچ وجه کافی نیست.

منظور از «خشکسالی» (که آن را عمدتا در بیانِ «قدیمی‌ها» می‌شنویم) این است که امسال، سال گذشته یا این چند سال، باران و برفِ کمتری در مقایسه با آنچه همیشه می‌باریده، باریده است. بر این اساس، ممکن است چند سالی را در وضعیت «خشکسالی» طی کنیم، اما در هر حالت، به زودی «ترسالی» در راه است. اما این مفهوم نه فقط گمراه‌کننده است، که تا حد زیادی دور از واقعیت هم هست. چرا؟ دلیل اصلی این است که بحران آب، امروز دیگر «محلی» یا «موضعی» (local) نیست .

امروز، وقتی اصفهان و یزد آب نداشته باشند، طرح‌های انتقال آب از نقاطِ پرآبی همچون «کوهرنگ» در استان چهارمحال و بختیاری به اجرا گذاشته می‌شوند. با این همه، مصرف آن قدر بالا رفته که همین آبِ مازادی که از استانی دیگر انتقال پیدا کرده، باز هم به تالاب «گاوخونی» نمی‌رسد. این دیگر «خشکسالی» نیست، بلکه غارتِ همزمانِ منابعِ آب در دو استان، یکی پرآب‌تر و یکی کم‌آب‌تر است.

عیسی کلانتری، رئیس سازمان حفاظتِ محیط‌ زیست، همین چندی پیش در مورد بحران آب در اصفهان، گفته بود: «در زمان «شاه عباس»، وقتی «شیخ بهایی» دبیِ آبِ «زاینده‌رود» را محاسبه کرده بود، تخمینِ او سالانه حدود ۷۰۰ میلیون متر مکعب آب بود.

رئیس سازمان محیط زیست کشور سال ۹۳ هشدار داده بود تنها تا ۱۵ سال دیگر آب برای کشاورزی داریم و اگر مصرف آب در کشور کم نشود، تمدن هشت هزارساله ایران نابود خواهد شد. این یعنی ما فقط ۸ سال دیگر آب برای کشاورزی داریم!

دلایل بحران آب در ایران و شباهت ایران با سومالی

بیرون‌کشیدن آب از زیرِزمین و زیست‌ناپذیر کردنِ ایران

نکته تعجب‌آور اینجا است: میزانِ نزولاتِ جوی در ایران، کمابیش در تمام طول دهه‌هایِ گذشته یکسان بوده است، اما بحرانِ آب در ایران، دائما عمیق‌تر و وخیم‌تر شده است. این موضوع را چطور می‌توان توضیح داد؟ ماجرا از دید متخصصان ساده است. میزانِ بارش‌ها در ایران تقریبا ثابت بوده (البته تقریبا)، اما میزان برداشت از آب‌هایِ زیرزمینی، یعنی آب‌هایی که تجدید شدن‌ِ آنها ده‌ها، صدها و هزاران سال طول می‌کشد، چندین برابر شده است. این ریشه بحران آب در ایران است.

اگر فکری به حالِ حفظِ ذخایر تجدیدپذیر آب نشود، در کمتر از ۳۰ سال آینده، ۵۰ میلیون ایرانی باید از کشور مهاجرت کنند. به گفته عیسی کلانتری، جمعیتِ استان‌هایِ واقع در شرقِ رشته کوه‌هایِ زاگرس و جنوبِ رشته کوه‌های البرز، تا مرزهای جنوبی و شرقی کشور، همه ناگزیر از کوچ و مهاجرت به کشورهای دیگر خواهند بود و تنها استان‌های شمالی و استان‌های واقع در غربِ رشته کوه‌های زاگرس از این بحران در امان می‌مانند.

دلایل بحران آب در ایران و شباهت ایران با سومالی

سرنوشتِ عبرت‌آموزِ «سومالی»

شهروندانِ ایرانی باید واقعا نگران باشند و گریزی از این نگرانی نیست. تجربه تاریخی و جهانی، همین حالا هم مثال‌هایی از بروز بحران‌های اجتماعی و سیاسی به دلیل کمبود شدیدِ منابع آب در اختیار دارد که شاید نگران‌کننده‌ترینِ آنها، موردِ «سومالی» باشد.

مجموع جمعیتی که از آغاز سال ۲۰۲۰ میلادی تا به امروز ناگزیر از مهاجرتِ درون‌سرزمینی در این کشورِ آفریقایی شده‌اند، به حدود ۱٫۳ میلیون نفر می‌رسد. با توجه به جمعیت ۱۶ میلیون نفری «سومالی»، این یعنی ۸ درصد از جمعیتِ این کشور در یک سالِ اخیر بی‌خانمان شده‌اند. جالب اینجا است که «سومالی» نه فقط از کم‌آبی، که از سیلاب‌هایِ خانمان‌برانداز هم رنج می‌برد.

دلایل بحران آب در ایران و شباهت ایران با سومالی

مثالِ «سومالی» با «بی‌دولتی»، «جنگ داخلی» و «فقر» هم درآمیخته است، اما هستند کارشناسانی که می‌گویند، ریشه همه این مشکلات، در همان مشکلِ «کم‌آبی» نهفته است. چه تضمینی وجود دارد که کشورهایی همچون ایران هم به این ورطه نیفتند؟

(بحران آب را نمی‌توانیم به بدخواهان، دشمنان اسلام و سنگ‌اندازی آمریکای جنایتکار نسبت دهیم)

تجارت‌نیوز


دلایل بحران آب در ایران و شباهت ایران با سومالی

منتشرشده در محیط زیست

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

با انقلابهای 1848 مسیحی در اروپا که به بهار مردم اروپا نیز مشهور شد، حاکمیت کلیسا فرو ریخت و برای نخستین بار در اروپا ، دولت- ملتهایی بر پایۀ حاکمیتهای سیاسی- اقتصادی پدید آمدند. بر خلاف حاکمیت قرون وسطی که اُمت مسیحی تعریف کرده و آن را با درفشِ فقه در گرداب خرافات و تحمیق فرو برد، دولت- ملتهای جدید نخست چهره ای سکولار به خود گرفتند و دخالتهای فقه را در دولت پس زده و سپس در سالهای پایانی سدۀ نوزدهم حکومتهایشان را به سوی لائیسیته ( آزادی نهادهای مدنی به ویژه آموزش ) سوق دادند. در این مسیر برای تأمین منافع اقتصادی و سیاسی خود نیازمند سست جلوه دادن بنیادهای فرهنگی اقوام و ملل دیگر افتادند. برای این منظور در وهلۀ نخست شناخت عمیق سرزمینها و ملتها بسیار مهم بود هر چند آن را پیش از فروپاشی حاکمیت کلیسا بیش و کم با مبلغان مذهبی و سازمانهای فراماسونری آغاز کرده بودند. بسیار مضحک می نماید جمع ضدینِ سکولاریسم و به خدمت گرفتن مبلغان مسیحی برای سلطه بر فرهنگ عمومی جوامع غیر غربی. لذا در جاهایی که با یک حوزۀ تمدنی و یک ملت روبه رو شدند، از ارتجاع درون آن جامعه بهره بردند. به هیچ وجه نگاه دایی جان ناپلئونی ندارم؛ منظورم اینست که اگر سیاست را علم می دانستیم و سیاست ورزی عاقلانه ای داشتیم، بیگانگان خود را در برابرِ سیاست ورزانِ عاقل می دیدند نه یک مشت وطن فروش و یا سفیه.

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

نمونه های روشن در تاریخ معاصر دو سیاستمدار پراگماتیست ( عملگرا ) احمد قوام السلطنه و محمد مصدق را بی شک می توان نام برد. پراگماتیست بودن آنها نه به معنی پیشرفت مقاصد خود و ماندن در مسند قدرت بلکه پیشرفت مقاصد و مصالح میهن از حفظ تمامیت ارضی و خروج از سیطرۀ بیگانگان و امنیت و آسایش تا اعتلای اعتبار کشور در جهان بود. این دو بزرگوار نه ادعای عالمی و روشنفکری داشتند و نه فیلسوف و روزنامه نگار بودند بلکه به معنی کامل رجل سیاسی بودند. با این تأکید که هر انسانی جایز الخطا است. اما نادان دو ویژگی دارد : خود را همه کاره می داند و خطایش را تکرار می کند.

انحطاط سیاسی در ایران پس از توطئۀ قتل آقا محمدخان قاجار آغاز شد. علت آن بی عرضگی و فساد دربار و استبداد حکومتی و نیز نظم زوریِ ارباب - رعیتی بود و نتیجه اش کوتاه بودن دستِ ملت از تعیین سرنوشت خویش و باز بودن دستِ ارتجاع برای تحمیق ملت. درست است که این عوامل پیش از قتل آقا محمدخان نیز بیش و کم بوده ولی با ادامۀ آنها ما از پیشرفت تحولات جهانی باز ماندیم. ذکر یک نمونه را در خط و مشی این مقاله کافی می دانم.

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

در جامعه ای که حاکمیت، مردم را رعیت می داند و ارتجاع، مسلط بر ذهن و زبان رعیت است و خواست و میل حاکم تحت نفوذ دول خارجی و فساد دربار و ارتجاع می باشد، فرقه های نو ظهور باورهای خود را در قالب آیینی نو تبلیغ و ترویج کرده و ادعا می کنند باورهای ما اجازه نمی دهد کار سیاسی بکنیم. این نکته همان سیاه کاری بود که رهبران این فرقه ها دانسته و عوام ندانسته انجام می دادند و در آن زمان رشد و گسترش آزادی فکر و روشنگری نوپا در ایران را تحت الشعاع قرار دادند. به این ترتیب هم حکومت و هم ارتجاع که همواره مکمل هم بودند بهانۀ خوبی برای قلع و قمع روشنگری داشتند. زیرا هر سخن و هر جنبش آزادی خواهانه را تبلیغ آیین نو خوانده و برچسب کفر و الحاد زدند؛ نمونۀ روشن ستارخان و یارانش بودند. اگر این فرقه ها در قالب حزب یا جنبش مدنی - سیاسی فعالیت می کردند، سدی که ارتجاع در مقابل روشنگری می بست توجیه اش در اذهان مردم دشوارتر می شد. اما نه تنها باورهای خود را در قالب حزب ارائه ندادند بلکه ورود در سیاست را حرام اعلام کردند. ظاهراً جملۀ « من سیاسی نیستم » از آن زمان به وسیلۀ این فرقه ها در جامعه باب شد و با گذشت زمان راحت طلبی نشأت گرفته از آن، سیاست را از یک علم با مولفه های سیال به مقوله ای بی پدر و مادر در دست قدرتمندان تبدیل کرد. ناگفته نماند باورمندان این فرقه ها نیز بسیار در رنج و عذاب افتاده و حقوق شهروندی آنها پایمال شده، امیدوارم دیگر چنین مباد.

متناسب با مقتضیات زمان دو آلترناتیو قویتر در برابر رشد دموکراسی در ایران، یکی حزب توده ( حزبی خزیده در پناهگاه انترناسیونالیسم و سوسیالیسمِ لنینی– استالینی ) بود و دیگری تجزیه طلبان هستند که هر یک با قباحت و رذالت تمام در زمان خود ایفای نقش کرده و می کنند.

آنچه هشتصد سال پیش خاقانی شروانی در باب سیاست فهمید و حاکمان امروز نفهمیدند اینست که ثبات حکومت در اقتدایش بر ملت است :

بى مقتداى ملت نه کلک و نه کتاب بى شهسوار زابل نه رخش و نه ستام

« سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است. » هر مستبدی در وهلۀ نخست می خواهد نظر جمهور مردم را به نظر خود نزدیک کند، قطعاً اگر هم امکان پذیر باشد کوتاه مدت خواهد بود. لذا دستگاه پروپاگاندایی راه می اندازد و با تحمیق و تغنیِ کاسه لیسانش و ایجاد ترس در دل مردم، استبداد خود را مونارشی ( به زعم خود بر اساس حقیقت و فضیلت ) نام می نهد.

ارسطو در دسته بندی نظامهای سیاسی اشتباه فاحشی کرده است. اصلاً مونارشی از نظر اجتماعی همان استبداد است. مرتجعان نیز از هر نوع و در هر زمان که همواره یا یکی از بازوهای استبداد بوده و یا خود بر مسند حکومت نشسته، عدم حاکمیت دموکراسی در جامعه را بی لیاقتی مردم نسبت به آزادی می خوانند و ما آن را می بلعیم. چون « سیاست » و « تاریخ » را علم نمی دانیم. برخورد غیر علمی با « تاریخ » و « سیاست » به علت آفت راحت طلبی به ناتوانی در تجزیه و تحلیلِ تجربه های انسان در طول تاریخ و حتی به حذف تجربۀ تاریخ و فرهنگ از زندگی انسان می انجامد.

جايگاه امروز انسان و انسانيت مديون تجربه هاي بشر در طول تاريخ است. تا زمانی که « سیاست » و « تاریخ » را علم ندانیم، به قول معروف همین آش است و همین کاسه. حکومتها می آیند و می روند و ما شاهد خیانتها و شکستها خواهیم بود. اوهام کور، شم سیاسی و تاریخی را در جامعه تنزل داده و به جای اینکه با « سیاست » و « تاریخ » علمی برخورد کنیم، با نگاهی متحجرانه، یکی را بی پدر و مادر و دیگری را نوشتۀ فاتحان خوانده و از غزل پر مغز حافظ، فقط بر لب جوی نشستن و گذر عمر نظاره کردن را برمی گزینیم. راه برون رفت از بن بست فقط و فقط اینست که با « تاریخ » و « سیاست » همانند علم برخورد کرده و باور کنیم که راه نجات در پی یک منجی و رهبر رفتن نیست بلکه باید مسئولیت پذیر باشیم در قبال بشریت، محیط زیست و ایران.

دهکدۀ جهانی شکل نخواهد گرفت مگر تمدنهایی که در طول تاریخ با مشکلات عدیده ای دست و پنجه نرم کرده ولی به زانو درنیامده اند، به زانو درآمده و به خاک افتند. « اگر تمدنی با زیر بنای فرهنگی اش بیمه شده، راه آخر نسل کشی است. » اما نسل کشی امروز خزیده است در زیر پوست ملتها. نمونه هایی از نسل کشی ها در گذشته که ننگ آن از پیشانی بشریت هیچ هنگام زدوده نخواهد شد عبارتند از : نسل کشی دگراندیشان توسط کلیسا که زنده زنده می سوزاندند تا خونی بر زمین ریخته نشود و کلام انجیلشان نقض نگردد، یا نسل کشی ماجراجویان اروپایی به ویژه اسپانیایی از بومیان آمریکا، یا کشتارهای بیرحمانه در جنگهای صلیبی که به علت عقدۀ حقارت به آن دامن زدند، آواره کردن یا کشتن سه میلیون مسلمان در سقوط اندلس، یا نسل کشی ارامنه توسط گرگان خاکستری ( ترکان جوان ) یا نسل کشی مغول، تیمور و تاتار یا نسل کشی اعراب در فتوحاتشان که مسیری غیر از نسل کشی مغول را طی کردند. آنها از اسلام مرکبی برای عربیزه کردن فتوحات خود بهره می جستند. تغییر ماهیت یک ملت و جعل تاریخ بی شک از مولفه های نسل کشی است و هنگام ناکامی به شیوه های گوناگون دست به نسل کشی واقعی زده اند. من از تاریخ سخن می گویم و هیچ ضدیتی با اعراب ندارم.

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

امروز زیر سیطرۀ امپراتوری رسانه ای، نسل کشی زیر پوست مللی است که می خواهند به عنوان یک ملت پایدار بمانند. از سده بیستم مسیحی عواملی که سبب پیدایش دولت - ملتها شدند، تغییر یافته و در پی آن نقش کشورها و دولتها در راستای جهانی سازی ( نه جهانی شدن ) تعریف می شود و روند نسل کشی بر پایۀ تغییر ماهیت و جعل تاریخ پیش می رود. برای نمونه کشورهایی که از فروپاشی امپراتوری عثمانی یا امپریالیسم شوروی شکل گرفته و ناگزیر برای هر یک هویت ملی جعل کرده اند.

تدابیری که برای موازنۀ معقول جمعیت باید اتخاذ کرد، در واقع عکس مواردی است که در نسل کشی زیر پوست ملت برنامه ریزی می شود و عبارتند از :
1. استقرار حاکمیت قانون و مسئولیت پذیری در قبال تمدن و فرهنگ ایران که درفش آن زبان و ادب فارسی است.

2. داشتن زندگی آبرومند، از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و کسب موقعیت اجتماعی بر اساس شایسته سالاری ( نه ژنِ خوب یا ژنِ کاسه لیس )

3. اشتغال زایی توسط حکومت و عدم مانع تراشی و ایجاد رکود در مسیر تولید،
در کشوری که اشتغال زایی و تولید ملی به پایین ترین حد رسیده و زیر سیطرۀ کالاهای دسته چندم کشوری دیگر رفته، جوانش به علت نداشتن امنیت شغلی و بضاعت، رغبتی به ازدواج و ازدیاد نسل پیدا نمی کند. تنبلی و بی عاری در کشور گسترش می یابد و به علت استبداد حکومتی و ضعف نیروی کار و در نتیجه فقر عمومی، قشر خاصی که قدرت خود را از وابستگی به حکومت به دست آورده به تدریج و به طرز نامحسوس مالک تمام اراضی می شوند.

4. جلوگیری از تن پروری و راحت طلبی و گدا پروری،
گسترش تن پروری و راحت طلبی یکی از محصولات گداپروری است. که باعث رشد مادی گرایی و فساد همه جانبه می شود.

5. هموار کردن راه معاش مردم و زودودن فقر از جامعه ( پویایی اقتصادی )،
فقر افراد تابع فقر اجتماعی است نه فقر اختصاصی. لذا دولت موظف است راه معاش مردم را هموار کرده و موانع این راه را بر طرف کند. تا در رقابتی سالم در کسب رزق و روزی شرافتمندانه تلاش کنند.

6.ایجاد بیمه همگانی و کارآمد و گسترش بهداشت و درمان،
یک بیمار به غیر از درد بیماری هیچ دغدغۀ دیگری نباید داشته باشد. اما افسوس در دولتهای بزه کار این در حد شعار باقی می ماند و بیمه ها تبدیل به بنگاه های سود دهی برای دولت می شوند. نباید صدقه های مردم سلب تکلیف از دولت کند.

7. منع گسترش بحرانهای روحی و روانی در جامعه،
بحرانهای روحی و روانی در جامعه از عدم اعتماد به حاکمیت نشأت می گیرد و عدم اعتماد نیز نشأت گرفته از سیاستهای غیر ملی ( سیاست بی مقتدای ملت ) و بر پایۀ دروغ و نفاق افکنی است.

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

8. گسترش تحصیل بالسویۀ علم و هنر و فرهنگ برای عموم مردم،
به علت فساد گسترده و بی عرضگی در اخذ مالیات از بعضی اقشار و نهادهای جامعه، دولت دیواری کوتاه تر از آموزش و پرورش و بهداشت و درمان و کارگران پیدا نمی کند و با قیافه ای حق به جانب تحصیل رایگان برای همه که یکی از دستاوردهای انقلاب مشروطه بود را هدف می گیرد و به این وسیله از طرفی فاصلۀ طبقاتی را در جامعه افزایش داده و از طرف دیگر مدارس دولتی را از نظر فرهنگی و علمی قلع و قمع کرده و در سطح پایین نگه می دارد.
از سوی دیگر با تأسیس دانشگاه های رنگانگ به جای اشتغال زایی اساسی در جامعه، سیلی از فارغ التحصیلان بیکار را روانۀ جامعه می کند. بیشتر این دانشگاه ها اعتبار علمی لازم را ندارند. مقایسه کنید سواد دیپلمه های قدیم را با لیسانسیه های امروز مخصوصاً فارغ التحصیلان چنین دانشگاههایی. تأکید می کنم وجود استثناهایی ناقض این قاعده نیست. تغییر ماهیت یک ملت و جعل تاریخ بی شک از مولفه های نسل کشی است و هنگام ناکامی به شیوه های گوناگون دست به نسل کشی واقعی زده اند.

9. زندگیِ مطابق با موازین قانون برای همۀ آحاد جامعه،
که با عدم تبعیض یا عدم اجرای ناقص قانون و امکان اصلاح نقص قانون، امکان پذیر خواهد بود.

10. عدم سختگیری های حکومتی و عدم تبعیض در اجرای قانون،
سختگیری های اَنایین حکومتی و تبعیض در اجرای قانون باعث آشفتگی در نظام خانواده و جامعه می شود. هرج و مرج و منازعات داخلی و نفاق را دامن می زند و در نتیجه سبب عدم رشد معقول و منطقی جمعیت و کوچاندن بخشی از مردم به خارج از کشور می گردد و صد البته بیش از هر جنگی باعث تضعیف حکومت می شود.

11. عدم ظلم و استبداد حاکمان و استقرار حاکمیت ملت بر ملت،
ظلم و استبداد حاکمان و سوءاستفادۀ قشر خاصی از دیگر اقشار جامعه نیز باعث آشفتگی در نظام خانواده و جامعه می شود و در نتیجه سبب عدم رشد معقول و منطقی جمعیت و کوچاندن بخشی از مردم به خارج از کشور می گردد. (منتسکیو در سدۀ هژده مسیحی می نویسد : زنان آمریکایی سقط جنین می نمایند که فرزندان آنها گرفتار زمامداران بی رحم و ظالم نشوند . . .) افسوس و صد افسوس که امروز برای خروج از بحران نسخۀ رضاخان اسلامی را تجویز می کنند. اگر دیکتاتوری راهکار و کارساز بود که امروز کشور ما بعد از قرنها زیر سیطرۀ استبداد و دیکتاتورهای رنگارنگ باید پیشرفته ترین کشور جهان می بود. تنها راهکار استقرار حاکمیت ملت بر ملت و حاکمیت قانون با عدم تبعیض و امکان اصلاحِ نقص قانون است نه حاکمیت دیکتاتور با هر لباسی.

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

12. جلوگیری از انحطاط اخلاقی،
انحطاط اخلاقی سبب می شود مردم نسبت به ازدواج بی رغبت شده و آن را به منزلۀ قیدی بدانند که مانع عیش است. تنها راهکار استقرار حاکمیت ملت بر ملت و حاکمیت قانون با عدم تبعیض و امکان اصلاحِ نقص قانون است نه حاکمیت دیکتاتور با هر لباسی .

13. گسترش فرهنگ شادی در جامعه،
ارتجاع همواره شادی را کنار انحطاط اخلاقی توجیه کرده و مانع رشد فرهنگ شادی در جامعه می شود.

14. داشتن برنامه های کارشناسانه و مدوّن برای پیشرفت کشور،
مادی گرایی و در نتیجه گسترش فساد و بی برنامگی و بد برنامگی حکومت، فاجعه ای بدتر از جنگ و قحطی است و علاجش بسیار دشوار. فساد و بی عاری و لودگی در سیاست سبب گسترش فقر و نیازمندی همه جانبه می شود ( فقر افراد تابع فقر اجتماعی است نه فقر اختصاصی ) و در نتیجه تخم نا امیدی را بارور می کند.

15. پویایی سیاسی، اجتماعی در جامعه،
آزادی احزاب که تنها قید آن حفظ تمامیت ارضی و امنیت کشور است، تمرین دموکراسی و تمرین درک و حفظ حقوق شهروندی همۀ اقشار ملت می باشد.

16. حل بحران آب و احیای منابع طبیعی با برنامه ای ملی و کارشناسی شده،
که به علت بی برنامگی و بد برنامگی و سودجویی دولتها رو به نابودی رفته اند. ( جنگلهای شمال و شمال غرب، مراتع زاگرس، جلگۀ خوزستان، دریاچۀ ارومیه، کارون و زاینده رود و هامون و بختگان و . . . ) منشأ این فاجعه های عظیم خیانت و بی لیاقتی است نه صرفاً خشکسالی.

17. جلوگیری از گسترش فرهنگ مصرف گرایی و تجمل پرستی،
زرق و برق فرهنگ مصرف گرایانۀ غرب، باعث می شود در چشم عده ای مرغ همسایه غاز دیده شود. تجمل پرستی منتهی به فقر شده و فاصلۀ طبقاتی را افزایش می دهد. راه خروج از این بحران ترویج فرهنگ اصیل و باشکوه خود است و این امکان پذیر نیست مگر مقامات در قبال حوزۀ تمدنی و فرهنگِ ملت مسئولیت پذیر باشند.

18 . ترویج و ترغیب سفرۀ ایرانی و تغذیۀ مناسب و صد البته زمینه سازی آن با ارتقا اقتصادی و معیشت خانوارها و عدم استفاده از غذاهای تراریخته،

19 . رفع مشکلات ناشی از بارداری،
مشکلات ناشی از بارداری، توسط تغذیۀ مناسب و مشاوران زبده و گسترش ورزش، بر طرف شده و میل مفرط به حفظ زیبایی تأمین می گردد.

20. تشویق و احترام عملی برای خانواده های سالم، پایدار و با تعداد فرزند معقول،

21 . جلوگیری از ازدواج های کودکان،
ازدواج کودکان باعث ناپایداری خانواده ها و ذلالت و بردگی کودک و افسردگی خواهد شد و حس مال بودن زن را به جای همسر بودن تقویت می کند.

22. تقدم انسانیت زن بر مونث بودنش
باید جامعه به این باور برسد که زن پیش از هر چیز یک انسان است و در نتیجه دارای حقوق شهروندی برابر با مرد می باشد. به عبارت دیگر با احترام و حفظ حوزۀ زنانگی بانوان در جامعه، هر چیزی که مونث بودن آنها را مقدم بر انسانیت مطرح کند باید از اذهان زدوده شود.

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

23 . ایجاد فضاهای مناسب و مختلف برای معاشرتهای اجتماعی مردم،
گرچه ممکن است سختگیری ها در مواقعی بسیار کم رنگ شوند، ولی در کشوری که معاشرت اجتماعی از لحاظ قانونی و شرعی یا سلیقه ای منع گردد، ازدواج صورت خوبی پیدا نمی کند و همان علل معنوی که مشوق تأهل بود به زودی لزوم تجرد یا تأهل بی فرزندی و تک فرزندی را محرز می کند و نیز لجبازی در پوشش لباس و نوع سخیف ارتباطات و در نتیجه رعایت نکردن اخلاقیات در رفتار و زبان، تقدم جنسیت بر انسانیت در اذهان، به سخره گرفتن بنیادهای فرهنگی و . . . حاکم بر رفتار عمومی می شود.
در پایان باید متذکر شوم، استعداد و توانایی در تحقق این موارد در بین ملتهای مختلف متفاوت است. اما این همه اتفاق نمی افتد مگر در استقرار حاکمیت ملت بر ملت و حاکمیت قانون و عدم تبعیض و امکان اصلاح نقص قانون توسط نمایندگان آزاد و واقعی مردم بدون نفوذ و سیطره بر آنها.


منابع :
1) کتاب بیست و سوم روح القوانین منتسکیو
2) مقالۀ « اشکی به یاد سواران رفته » نوشتۀ دکتر منوچهر مرتضوی – ناموارۀ دکتر محمود افشار – جلد پنجم


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

سیاست بی مقتدای ملت بی عاری و لودگی است

منتشرشده در پژوهش

در پی درگذشت « مهدی بهلولی » کنش گر مدنی در حوزه آموزش  ؛ « سیدرازی طبیب » از فرهنگیان پیش کسوت تهران پیام تسلیتی را خطاب به خانواده محترم ایشان مرقوم نموده است .

منتشرشده در یادداشت

احترام گذاشتن به دیکران را باید کجا آموخت و تمرین کرد

احترام را باید در خانه آموخت. در مدرسه تمرین کرد و در جامعه کامل نمود. (آندره موروآ - نویسنده، تاریخ‌نویس، مقاله‌نویس و حکایت پرداز قرن بیستم میلادی اهل فرانسه)

حس عمیق و خوشایندی در انسان ها وجود دارد که بر اساس آن نیازمند توجه، دلنوازی و احترام دیگران هستند. تمنّایی که به سختی سیراب می شود و قادر است صداقت را در وجود و عمل فاعل تشخیص دهد. یک کودک وقتی توانایی انجام برخی از امور را می یابد، انتظار تأیید شدن توسط والدین خود را دارد. با احترام گذشتن به خواسته ها و کرده های کودک و تشویق او می توان اعتماد به نفس و عزت نفس را در او ایجاد و تقویت کرد. امروز بهتر است باور غلط دیرین تفکر سنتی را مبنی بر این که کودکان نمی فهمند و درک نمی کنند، کنار نهیم و به توانایی های آنان احترام بگذاریم.

امر انتخاب در هر حیطه ای مهم و نوع و تعداد آن نسبت به درجات سنی افراد متفاوت است. یک کودک می تواند لباس یا اسباب بازی ترجیحی خود را برای امروز انتخاب نماید و این ما هستیم که در نحوه برخوردمان با او، استقلال فکری او را تأیید و بدان احترام می گذاریم یا بر عکس، همانند میلیون ها والدین دیگر در سراسر جهان، دست و پای کودکان خود را با دلخواسته های خود به اسارتِ وابستگیِ تفکر محکوم می سازیم و صاحب کودکانی هستیم که در مدرسه توانایی و مهارت احترام گذاشتن به دیگرانِ همکلاس، معلم، مدیر و غیره را ندارند، چون آن را نیاموخته اند.

احترام گذاشتن به دیکران را باید کجا آموخت و تمرین کرد

این همان کودک یا دانش آموزی است که چموش و سرکش نامیده می شود و برخی از معلمان با تنبیه بدنی و ترکه سعی در آدم نمودن او دارند. او که هر دائم شاهد مشاجرات و منازعات لفظی و فیزیکی پدر و مادر خود بوده، هرگز خواسته هایش مورد توجه قرار نگرفته است و مهارت احترام گذاشتن را تجربه نکرده است، حال چگونه باید به دیگریِ همکلاس یا معلم احترام بگذارد؟

احترام گذاشتن امری ذاتی و بالقوه نیست که خود به خود ظاهر شود، بلکه فرآیندی است اکتسابی که از طریق عمل و تکرار یاد گرفته می شود. حال با محروم نگه داشتن این کودک از فضای مفرّح و روح انگیزی که با احترام گذاشتن معطّر می گردد، چگونه انتظار داریم تا به انجام آن قادر باشد؟ ظرف کاملا خالی است و ارزشی به نام احترام گذاشتن در آن تعبیه نشده است. اگر به کودک خود احترام نگذارید او مقیّد به انجام آن نسبت به دیگران نخواهد بود. او باید لذت حاصل از رفتار احترام آمیز را بچشد تا به انجام دائمی آن مشتاق گردد و گر نه با موعظه، سخنرانی یا پند و اندرز، نمی توان او را به چنین کاری واداشت.

در واقع کودکان بیشتر از ما بزرگ تر ها عمل گرا هستند و آنان بیشتر طی عمل کردن، یاد می گیرند تا بر اثر گفته های شفاهی. برخی از والدین یا معلمان با نادیده گرفتن این مهم، کودکان عصیانگر را وادار می سازند تا یک جمله را برای صدها بار بنویسند. هدف تنبیه و یادگیری کودک است اما سرکشی کودک بیشتر می گردد و او چیزی یاد نمی گیرد، چون کانال یادگیری این نیست.

بیشتر ما در همین جامعه، هر روز با افرادی که قابلیت احترام پذیری یا احترام گذاری ندارند، برخورد می کنیم و کراهت رفتار آنان باعث بدگمانی ما به روابط اجتماعی می گردد، اما کمتر می اندیشیم که ایراد کار کجاست؟

افراد بالغ بسیاری هستند که هنگام گفت و گو، وسط حرف طرف مقابل می پرند، یا هنگام تعامل اجتماعی به دلیل خشم یا از روی عادت، با چاشنی چند فحش صدرنشین مجلس انس می گردند و این ما هستیم که با عدم اعتراض و با تحمل حرف های زشت، میدان را برای آنان داغ و آماده نگه می داریم. افرادی که با ریختن زباله، حقوق اجتماعی ما را لگدمال می کنند، رانندگانی که با عبور از چراغ قرمز امنیت فردی و اجتماعی را نادیده می گیرند و بسیاری مصادیق دیگر که یا دیگران و یا خودمان با احترام نگذاشتن به همنوع خود مرتکب می شویم. پس خمیرمایه های اصل احترام را هنجارها و ارزش ها تشکیل می دهند و ما خود موظف و مکلّف به انجام و آموزش آنها به کودکان در خانواده و مدرسه هستیم.

احترام به همین شکل ذره ذره ذوب می شود و از تعاملات اجتماعی مابین افراد حذف می گردد. بیشتر مردم متوقع و از شرایط پیش آمده ناراضی هستند اما به تنها جایی که برای چاره اندیشی نمی نگرند وجودِ خویش است. اکثر ما به مُثله شدن اصل مهم و اولیه زندگی اجتماعی یعنی احترام گذاشتن و دریافت احترام، چشم می پوشیم اما در جست و جوی آن شدیدا به ناکجاآباد حمله می کنیم. چرا باید به سختی و با سرگردانی در پی گمشده اصلی مردم این سرزمین یعنی احترام متقابل بگردیم، مگر جام جم در بین ما و در خود ما نیست؟! احترام گذاشتن به نمادهایی همچون پرچم، سرود و تاریخ ملی نیز برای همدلی و انسجام بیشتر مردم با یکدیگر است.

معلمان نسل ما با یک جمله جادویی، به نیکی ما را موم می ساختند و نیازی به ترکه و تنبیه هم نبود. آنان در واقع ما را به تمرین اصل احترام وامی داشتند، با این حساب که ما قبل از مدرسه آن را از خانواده خود یاد گرفته ایم. آنان برای ایجاد نظم و سکوت در کلاس درس ما را نماینده شخصیت خانواده معرّفی می کردند و ما به عنوان سفیر والدین و خانواده خود با رعایت ادب و انضباط، به معلم خود در کلاس داری یاری می نمودیم. نمره انضباط بیشتر ما بیست بود اما همه نسل من در خانواده خود اصل احترام گذاشتن به طرف مقابل را فرا نگرفته بودند. ما فقط تحت تأثیر جمله جادویی معلم، خانواده خود را بسیار محترم معرّفی می کردیم و از این فعل خود نیز خشنود بودیم.

اما امروز با افعال نهی بسیاری، لجاجت دانش آموزان را تحریک می کنیم و آنان را در شکست ادب و احترام ترغیب می کنیم. خشت اول تربیت کودک در بِستر خانواده بنا شده و بعد از خانواده، مدرسه نیز کارکرد خود را برای تفهیم اصل اول زندگی اجتماعی یعنی احترام گذاشتن، به خوبی تمرین نکرده است. این اصل در مفاهیم کتب درسی گنجانده نشده است و در روابط اجتماعی کادر مدرسه با دانش آموزان بسیار کم رنگ و بی اثر است، چون اصولا مدرسه چنین هدفی را تعقیب نمی کند.

احترام گذاشتن به دیکران را باید کجا آموخت و تمرین کرد

در یک مدرسه تأکید بیشتر ما بر یادگیری مطالب درسی است، مأخذی که کمتر در پی جامعه پذیری کودکان و درونی شدن ارزش ها در درون کودکان است.

هدف غایی ما در مدارس ساکت نگه داشتن کودکان برای گوش دادن به سخنان یک سویه ماست. مثلا اصلی به نام احترام نسبت به معلم که در دو واژه مبصران نهفته بود یعنی برپا، برجا، امروز کمتر از سوی دانش آموزان اهمیت دارد و بدان وقعی نمی نهند، چون دریافته اند که ضرورتی برای آن نیست. اگر یک معلم مخالف نقض این جنبه از احترام باشد، حسابش با کرام الکاتبین خواهد بود. هر روز کلی انرژی و وقت باید صرف کند تا به زور هم که شده نشستگان را به برخاستن بی میل و اجباری وادارد. اما احترام گذاشتن، این گونه یاد گرفته نمی شود و برعکس موجب بیزاری و نفرت نیز می گردد. درونی شدن ارزش برای همین حائز اهمیت است. برخاستن و احترام گذاشتنی ارزشمند است که با طیب خاطر دانش آموز انجام بگیرد نه از روی ترس و اجبار. فلسفه این به پا خاستن، همان درک تفاوت ها مابین معلم و دانش آموز است. تا اگر او نیز چنین عزتی می خواهد بیشتر تلاش کند و معلم خود را الگوی رفتاری خود نماید. اما برخورد تند یک معلم در این خصوص چگونه اثری برجای خواهد گذاشت؟ ظاهرا موضوعی بسیار کوچک و کم اهمیت است اما در واقع معلمان در حال یاد دادن عملی به دانش آموزان هستند. یا هنگام پرسش کردن باید دست بلند کرد و اجازه خواست.

رفتارهای معمول یک کلاس، خود در پی آموزش جریان احترام گذاشتن هست اما وقتی یک سویه و با چاشنی تأدیب، توأم می گردد تلخی آن مانع یادگیری درست می گردد. در ضمن چون آموزش و پرورش ما هنوز به شیوه سنتی و غیرفعال انجام می گیرد لذا نحوه و شکل احترام گذاشتن نیز در همان شیوه پادگانی سنتی، ثابت مانده است و گرنه انتظارات و توقعات احترام گذاری در مدارس کشورهای برتر آموزشی بیشتر بر حول مفهوم عزت، ارجمندی، مهربانی و صمیمیت و انسانیت نهفته است تا تثبیت معنای بردگی!

احترام گذاشتن به دیکران را باید کجا آموخت و تمرین کرد

در واقع احترام، احساسی مثبت از ارج نهادن به فرد یا چیزی است که فرد احترام گذارنده آن را سزاوار احترام می شمارد. احترام با توجه کردن همراه است. فردی که به شخص یا چیزی احترام می‌گذارد به آن شخص یا چیز توجه می‌کند و برای آن ارزش قائل می‌شود. یک فرد ابتدا باید به خود احترام بگذارد تا بتواند به دیگران نیز احترام بگذارد یا از آنان احترام دریافت کند. بیشتر مردم متوقع و از شرایط پیش آمده ناراضی هستند اما به تنها جایی که برای چاره اندیشی نمی نگرند وجودِ خویش است.

همچنان که گفتم باید به کودکان خود در دو نهاد مهم اجتماعی یاد دهیم که احترام متقابل، باعث عزتمندی و ارزشمندی انسان ها می گردد و گر نه در عمل یک سویه تبدیل به برده ای بی غل و زنجیر خواهیم شد.

باید دانست هر آدم محترمی، محترم نیست. باید مابین تظاهرات شخصیتی افراد با واقعیت رفتاری آنان، تفاوت قائل شویم و با عوام فریبی عده ای، خود را مکلّف به احترام گذاشتن به خصایص زشت و ناروای آنان مجبور ندانیم. بهترین تشویق برای انجام رفتار احترام آمیز از سوی هر کس در هر گروه سنی و پایگاه اجتماعی، پاسداشت بزرگترها، علما، ارزش های ادبی و فرهنگی هر جامعه است.

احترام گذاشتن به نمادهایی همچون پرچم، سرود و تاریخ ملی نیز برای همدلی و انسجام بیشتر مردم با یکدیگر است.

احترام گذاشتن به دیکران را باید کجا آموخت و تمرین کرد

به یاد داشته باشیم که احترام را باید در خانه به فرزندان خود آموزش دهیم، سپس در مدرسه تمرین کنیم تا بیشتر و عمیق تر یاد گرفته شود تا فردا در جامعه کامل تر گردد. جامعه محترم به انسان های محترم تری نیازمند است.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

احترام گذاشتن به دیکران را باید کجا آموخت و تمرین کرد

منتشرشده در یادداشت

گروه رسانه/

چند درصد از جامعه ایران دچار اختلالات روانی هستند

اختلالات روانی پس از بیماری‌های قلبی و عروقی بیشترین حجم از بیماری‌ها را در کشور به خود اختصاص داده‌اند و این خود زنگ هشداری برای سلامت روانی جامعه است، موضوعی که در نهان جامعه ما درحال گسترش است و آن را می‌توان در انواع و اقسام قتل‌ها، خودکشی‌ها، جنایات و… دید اما متاسفانه همچنان اقدام جدی برای مقابله با آن صورت نگرفته است.

طی سال‌های اخیر انتشار اتفاقات و حوادث ناگوار در جامعه شدت گرفته و با یک نیم نگاهی حتی به یکسال اخیر می‌توان وحشتناک‌ترین اتفاقاتی که می‌تواند در یک قرن اتفاق بیفتد را دید؛ از قتل رومینای ۱۳ ساله با داس به دست پدرش گرفته تا خودکشی عجیب و غریب و پُرابهام یکی از مجریان سابق تلویزیون و حالا هم قتل وحشتناک یک کارگردان به دست پدر و مادرش.

چند درصد از جامعه ایران دچار اختلالات روانی هستند

البته هنوز هیچ اظهارنظری قطعی نیست اما از وقتی قتل بابک خرمدین با یافتن بخشی از پیکرش و بلافاصله اعترافات پدر و مادر مبنی بر قتل خشونت بار وی علنی شد، موجی از اظهارات درباره سلامت روانی این افراد در فضای مجازی مطرح شد و به جزء واکنش‌های مخاطبان درباره شنیدن چنین قساوتی که در دل این ماجراست.

علی اسدی، معاون دفتر سلامت روانی، اجتماعی و اعتیاد وزارت بهداشت با اشاره به تعداد افرادی که در ایران دارای اختلال روانی هستند، گفت: در گروه سنی ۱۴ تا ۶۵ سال یعنی میان ۵۰ میلیون نفر از جمعیت کشور، حدود ۲۳ تا ۲۵ درصد آنها دارای یک اختلال روانپزشکی هستند یا یک اختلال روانی را تجربه کردند درواقع تعداد این افراد بالغ بر ۱۲ تا ۱۵ میلیون نفر است.

چند درصد از جامعه ایران دچار اختلالات روانی هستند

او درباره تاثیر حوادث، جنایات و اخبار تلخ اخیر بر افزایش اختلالات روانی بیان کرد: اتفاقات تلخ و ناگواری که اخیرا در کشور رخ داد، می‌تواند اختلالات روانی را در مردم تشدید کند نه این صرفا باعث بیماری شود چراکه این حوادث در همه جای دنیا رخ می‌دهد و طبیعی‌ست برای مثال در کشور آمریکا ناگهان فردی اسلحه به دست می‌گیرد و در بازار، فروشگاه، مدرسه، خیابان و… به مردم تیراندازی می‌کند و کشت و کشتار راه می‌اندازد اما این اتفاقات می‌توانند به عنوان یک آسیب روانشناختی تاثیرات منفی در جامعه بگذارند و ترس، وحشت، بی اعتمادی،کاهش همبستگی، احساس عدم امنیت در افراد جامعه و تغییر رابطه انسان‌ها با یکدیگر و… ایجاد کنند و در نهایت باعث آسیب‌های رفتاری شوند بنابراین اگر قتل و جنایتی در جامعه صورت بگیرد، به تنهایی باعث ایجاد اختلال روانپزشکی نمی‌شود اما اگر کسی زمینه یک اختلال روانپزشکی را داشته باشد، طبیعتا با شنیدن این اخبار و حوادث بیماری او تشدید می‌شود مانند یک بیمار قلبی که ممکن است بیماری‌اش با شنیدن اینگونه فجایع، بدتر شود.

اسدی در پاسخ به این سوال که چه تعداد از مردم کشور از وجود اختلال روانی در خود بی‌خبر هستند؟ گفت: حدود ۶۰ درصد مردم دارای افسردگی، اضطراب، وسواس و یکی از اختلالات روانی هستند که اطلاعی ندارند و نمی‌دانند که بیماری دارند و باید خود را درمان کنند از طرفی حدود ۴۰ درصد مردم می‌دانند به یکی از اختلالات روانی مبتلا هستند اما فکر می‌کنند خودش خود به خود خوب می‌شود به همین دلیل به روانشناس، مشاور و روانپزشک مراجعه نمی‌کنند و تصور دارند با استراحت کردن، گل گاوزبان خوردن و… می‌توانند خودشان را درمان کنند درصورتی که افسردگی، اضطراب، وسواس، اختلالات خلقی و… جزء بیماری‌های روانپزشکی است که فرد در صورت ابتلا باید از طریق مراجعه به پزشک، مداخلات دارویی و غیردارویی خود را درمان کند.

خبرگزاری فارس


چند درصد از جامعه ایران دچار اختلالات روانی هستند

نظرسنجی

" صلح و فرهنگ گفت و شنود " را در کتاب های درسی و در فضای غالب مدارس چگونه ارزیابی می کنید ؟

دیدگــاه

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور