
« سیمین غانم » از جمله خوانندگانی است که او را دیر شناختم ولی از هنگامی که شناختم در جست و جوی صدایش بودهام و راهی برای دیدار و گفت و گو درباره زندگی و کارنامه هنریش.
در دو سه سال اخیر از هر طریق یا واسطهای که می شد تلاش کردم تا فرصت گفت و گویی فراهم شود که به نتیجهای نرسید و به ناچار این نوشتار را بدون این که فرصت دیدار و گفت و گو با او دست دهد مینویسم.
سیمین غانم به تاریخ ۲۲ فروردین سال ۱۳۲۵ خورشیدی در شهر تنکابن (شهسوار) از پدری تهرانی و مادری اهل ساری زاده شد. اشتغال پدر در اداره دارایی و انتقال از تهران به تنکابن باعث شد که سیمین غانم در تنکابن چشم به جهان بگشاید. تا هشت سالگی در این شهر سکونت داشتند تا اینکه مجدد به شهر تهران منتقل شدند. از کودکی میل به آوازخوانی (که میراث خانوادگی اش بود) داشت و در محافل و مجالس خانوادگی یا باغ و بستان میخواند.
آوازخوانی در مدرسه:
نخستین بار صدای آواز سیمین غانم در خارج از جمع خانواده و خویشاوندان در مدرسه و جشنهای مدرسه بود که شنیده شد. در دبیرستان رضاشاه بود که در مسابقات هنری آموزشگاههای کشور در شهر رضاییه شرکت کرد و در رشته آواز در میان ۹۸ نفر شرکتکننده موفق به کسب رتبه اول مسابقات شد.
پس از آن و به سال ۱۳۴۵ در هنرستان عالی موسیقی آموزش دید.

از مدرسه تا تلویزیون ملی ایران:
دختری که خانواده با تصمیم خوانندگی او مخالف بودند و زمینه را برای فعالیت هنری او مساعد نمیدیدند، تصمیم خود را گرفته بود. برای تحقق آنچه که برای آینده خود و ظهور و بروز استعداد ذاتی خویش برگزیده بود، ساز و کاری خانوادهپسند یافت. ازدواج با فردی که هم همدم او باشد و هم یار و همراه و پشتیبانش. از این رو باید تصمیم مهمی برخلاف رویه معمول زمانه میگرفت و آن اینکه خود به خواستگاری مرد خود رود.
سیمین غانم تصمیم خود را علیرغم آن که از خانوادهای با معیارهای معمول و سنتی محسوب میشد عملی کرد و بدینگونه بزرگترین مانع راه آینده خود را برطرف کرد و بعدها ترانه شورانگیز و ماندگار « مرد من » را چنان اجرا کرد که برای همیشه در یادها و خاطره موسیقی ایرانیان به یادگار ماند.
سال ۱۳۴۷ بود که در مسابقه آواز تلویزیون ملی ایران شرکت کرد و با حضور بیش از دوهزار شرکتکننده، در فهرست ۱۵ نفره لیست نهایی انتخاب شد. برای تکمیل و ارتقای فهم و دانش موسیقیایی خود دوره ردیفهای موسیقی سنتی را نزد استاد محمود کریمی طی میکند و به مدت دو سال نیز آموزش نتخوانی و سلفژ را زیر نظر استاد مرتضی حنانه میگذراند.
گفته شده به مناسبت جشن ۱۷ دی سیمین غانم برنامهای اجرا میکند که در آن جشن اشرف پهلوی هم حضور داشت و صدای تحسینبرانگیز سیمین غانم باعث میشود تا او را به تلویزیون ملی ایران معرفی کند.

سیمین غانم در تلوزیون ملی:
گرچه سیمین غانم از ترانه موج خروشان به عنوان نخستین ترانه اجرا شدهاش در تلوزیون یاد میکند ولی در منابع مختلف، نخستین اجرای سیمین غانم از قاب تلوزیون را متعلق به ترانهای با نام « به یاد توام » میدانند که در مهرماه سال ۱۳۴۷ اجرا شده است .
در آبان ۱۳۴۷ به مناسبت زادروز محمدرضاشاه پهلوی پادشاه ایران ترانهای با نام « فرخنده آبان » را با کلامی از شهین حنانه و آهنگ سازی ایرج طاهری اجرا میکند.
سومین اجرای غانم در تلویزیون ملی ترانه « خدایا چرا » است با سرودهای از حسین شاهزیدی و آهنگسازی عباس زندی.
سیمین غانم از تلوزیون ملی تا جشن هنر شیراز:
اجراهای متعدد غانم به همراه دیگر پذیرفتهشدگان کلاس آواز تلویزیون ملی چون هوشمند عقیلی، سیما مافیها، ژاله فرحزادی، سوگل ( پروین روزبانفر ) و همکاری با آهنگسازان و ترانهسرایان نامداری چون عباس زندی، شاملو کاربند، محمود رحمانیپور، حسین یوسفزمانی، شهین حنانه، هما میرافشار، علیرضا طبایی و... بیش از پیش موجب شهرت و اعتبار او شد.
در همان عنفوان جوانی بود که سیمین را به اجرای برنامه در معتبرترین و مشهورترین جشنواره ملی و بینالمللی ایران یعنی جشن هنر شیراز دعوت کردند و او سه بار در این جشن فاخر و پراعتبار با گروهی همچون گروه استاد جلیل شهناز و با شرکت اعضایی چون استاد علیاصغر بهاری و استاد حسین تهرانی آواز خواند.

خوانندگی در برنامه گل های رادیو ملی:
از سال ۱۳۵۱ فصل جدید دیگری در زندگی هنری سیمین غانم گشوده میشود و آن اجرای برنامه در برنامه دورانساز، پر ارج و فاخر « گل ها » و گل های تازه میباشد. برنامهای که به تایید صاحبنظران، عصر طلایی هنر موسیقی و آواز ایران را رقم زد.
سیمین غانم را به سبب الگوبرداری و گاه شباهت صدایش به دلکش خواننده پرآوازه ایران همانند کردهاند ولی همان طور که او خود میگوید در خواندن تحت تاثیر بانو دلکش بوده است و از او آموخته است اما در خوانندگی طریق منحصر به خودش را نیز یافته است و از همین روست که علاوه بر سبک سنتی آواز رو به سبک پاپ هم میآورد و زمان، اثبات کرد که غانم به شایستگی گام در این راه گذاشته است و ترانههایش امضای خاص او را دارند.
میان سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ ترانههای اسیر دل، پرنده، قلک چشات، همنفس، جاده برفی، لانه مور، گل گلدون من، چه صبوره دل من، نقطه پایان غم، ابر پاییز، ارمغان بهار، انتظار، سکوت آینه، صدایم کن، مرا رها کن، پرواز ، آمد بهار، بیقرار، چه بخواهی چه نخواهی، با تو خوشم و... را اجرا کرد و آثار خاطرهسازی خلق کرد که برخی از آنها جزو پرفروشترین و محبوبترین ترانه ها در هنگام انتشار و حتی تا به امروز بوده است.
به طور نمونه ترانه « قلک چشات» در نوروز ۱۳۵۲ که سروده سعید دبیری همراه با آهنگ سازی و تنظیم فریبرز لاچینی بود و در شوی جمعهبازار فریدون فروغی اجرا شد، شهرت بیسابقهای برای سیمین غانم به ارمغان آورد.
دیگر ترانه مشهور و فاخر غانم، ترانه « از تو تنها شدم یا گل گلدون من » با کلامی از فرهاد شیبانی و آهنگ سازی و تنظیم فریدون شهبازیان است که در زمستان سال ۱۳۵۲ ضبط شد و در خرداد ۱۳۵۴ در شوی حمید میرمطهری پخش شد.
و اما دیگر ترانه ماندگار سیمین غانم ترانه « مرد من » با سرودهای از ایرج جنتی عطایی و با آهنگسازی و تنظیم بابک بیات است که در نوروز ۱۳۵۵ منتشر شد.
همچنین سیمین غانم دخترخاله تورج شعبان خانی آهنگ ساز ایرانی است و ترانههای لانهمور، چه صبوره دل من و نقطه پایان غم را با هم کار کردهاند.
جایگاه صدا و آواز سیمین غانم در موسیقی ایران:
فرهاد شیبانی ترانهسرا و از همکاران سیمین غانم میگوید: « سیمین علاوه بر توانایی و لطافت صدا، شخصیت شایسته احترام دارد. سیمین، اهل درد است و از آن دست هنرمندانی است که هیچگاه، هنر را وجه المصالحه زندگیاش قرار نداده است.
استاد علی تجویدی معتقد است: « سیمین غانم دارای صدایی شفاف و درخشان و از جهت وسعت صدا، قادر به اجرای آهنگهای ایرانی میباشد. وسعت صدای ایشان برای اجرای نتهای بالاتر از «دو » بین خط سوم و چهارم و « ر» روی خط چهارم با کلید « سل» مقدوراتی را در اختیار آهنگ ساز میگذارد » .
همایون خرم قدرت صدای غانم را از ویژگیهای صدای او میداند و حدود صدای ایشان را « اتاندو » با کلید «سل» و از نت «سل » زیر خط حامل تا نت « ر » روی خط چهارم حامل ذکر میکند، یعنی یک صدای آلتوی کامل.
فریدون شهبازیان آهنگ ساز ترانه گل گلدون من در توصیف صدای سیمین غانم میگوید: « صدای خانم غانم میان خوانندگان زن منحصر به فرد و پرقدرت است و با آنکه از نظر شکل، اندکی شبیه صدای خانم دلکش است، اما طنین آن بیشتر، جذابتر و دلنشینتر از صدای دلکش است » .
بابک بیات آهنگ ساز ترانه مرد من بدین باور است که صدای خانم غانم بسیار خاص و قدرتی عجیب دارد. شخصیت خانم غانم یک شخصیت متفاوت بوده و او آهنگهای سنگین را انتخاب و اجرا میکرد و به همین علت است که کمتر اجرا داشته است. صدای او یک صدای آلتوی کامل و واقعی است و فریادهای او زمان اجرا، گاه در عین دلخراشی، دلنشین است » .
غالب صاحبنظران صدای غانم را پرحجم، رسا و قدرتمند توصیف کردهاند.
مثلث خانه، مدرسه و جامعه:
چگونه سیمین غانم به چنین جایگاهی در عرصه هنر و موسیقی ایرانی رسید؟
اگرچه خانواده غانم به ویژه مادرش با فعالیت هنری او موافق نبودند اما در تربیت و شکلگیری شخصیت متین و خودساخته او نقش مهمی ایفا کردند و غانم با پذیرفتن تعهد و شرایط والدین خود گام در وادی موسیقی گذاشت.
از سوی دیگر سیمین غانم به صفت فردی، شخصیتی آرام، صبور، محجوب با درونمایههای عرفانی و دینی و حتی سنتی و غیر سیاسی میباشد که در عین حال روح خود را به روی تجربههای جدید گشوده نگاه داشت و جسارت انتخاب کردن و بر آنچه که شکوفاندن استعداد خود بود پایفشاری کرد و از اینروست که هم دوستدار اشعار فریدون مشیری است، هم فروغ فرخزاد، هم گوشسپار صدای عبدالوهاب شهیدی است هم عباس مهرپویا. هم اشعار کلاسیک شاعران ایرانی را ارج مینهد، هم اشعار شاعران شعر نو را.
آن هنگام که سیمین غانم تصمیم به حضور در عرصه هنر خوانندگی میگیرد، این مدرسه و سپس هنرستان عالی موسیقی است که از تصمیم و اراده او حمایت میکند و زمینه را برای شکوفایی استعدادش فراهم میسازد.
این بستر برای او در جامعه آن روز ایران از طریق رادیو تلوزیون ملی و جشن هنر شیراز امتداد و استمرار مییابد و ضامن و پشتیبان خواسته و نبوغ هنری او میشود و بدینسان زنی در عرصه هنر آواز ایران ظهور میکند که در کنار دیگر زنان خواننده این دیار، افتخار و نمادی از توانمندی و شایستگی زن ایرانی میشود.
هر نسلی تجربه « خود ویژهای » از زندگی دارد و در عین حال بینیاز از تجربهگیری نیست و اینجاست که دختران ایرانی به شناختن و آموختن از دختران نسلهای پیش از خود در مقام زن ایرانی کنش گر، چه در جایگاه اجتماعی و چه در جایگاه خانوادگی که انتخابگر سرنوشت خویش شدند، نیازمند هستند تا از آن تجربهها و آزمودهها بهره گیرند.
این خوشهچینی از تجارب پیشینیان نه تقلید است و نه اجبار بلکه بر حکم خرد و غریزه آدمی است تا با اراده انتخاب گر خود و با کاستن از هزینههای زیستن در عمر کوتاه خود، کیفیت زندگی را ارتقا بخشد.

خوانندهای که در ایران ماند:
سرنوشت اغلب هنرمندان ایران پس از سال ۵۷ یا اخراج از کار بود، یا بازنشستگی اجباری، یا خانهنشینی، یا مهاجرت اجباری و دوری از وطن و البته گاه توام با بازجویی و حبس و مصادره اموال و فقر و دقمرگ شدن.
سیمین غانم و همنسلانش نیز از خوانندگی و فعالیت محروم و ممنوع الصدا و ممنوع التصویر شدند.
سیمین غانم علیرغم چنین شرایط هنرستیزی تصمیم به ماندن در ایران گرفت و در ایران ماند. بیرون ماندن از ایران را چونان ماهی میداند که خارج از آب افتاده است.
پس از دو دهه ممنوعیت، سیمین غانم در سال ۱۳۷۸ نخستین کنسرت خود را در سینما صحرا که آن هم صرفا مختص زنان بود اجرا کرد. کنسرت و کنسرتهایی که به گفته فرهاد شیبانی « ترانهاش متعلق به من است و من خانم سیمین را به محل کنسرت میرسانم ولی خودم نمیتوانم ترانهای که سرودم گوش کنم! »
سیمین غانم تبلوری از روحیه شکیبا، صبور، پایدار و جست و جو گر و مهرورز ایرانی است. او روحیه سیاسی به مفهوم خاصی ندارد ولی هرگز تسلیم و منفعل نشد. ماند و کوشید و ساخت آن گونه که در توانش بود و حتی از نقش مادریاش غافل نبود و آرزو میکند که مادر همه بچههایی باشد که از مادر محرومند.
سال ۲۰۲۲ ریمیکسی از ترانه سیب سیمین غانم توسط گروه اودزا به نام پشت خورشید منتشر شد که در بازی فیفا ۲۳ و در تیتراژ آغازین کنفرانس جهانی توسعهدهندگان اپل در سال ۲۰۲۲ استفاده شد.
اگرچه در شهریور سال ۱۳۹۲ از سیمین غانم در جشنواره موسیقی تقدیر به عمل آمد ولی در بهمن سال ۱۴۰۳ در واکنش به تقدیم موسیقی جشنواره فجر به ایشان، آن را رد کرد و خواستار رفع محدودیت از زنان هنرمند ایران شد.
او در پیام صوتی خود اعلام کرد جایزهاش را از مردم ایران گرفته است.
تازهترین اجرای سیمین غانم پس از بیش از چهار دهه، خوانندگی در کنسرت هزاردستان در شهر پاریس و فرانکفورت و بدون محدودیتهای جنسیتی در خرداد و تیر ۱۴۰۵ بود.
کارنامه هنری سیمین غانم میراثی معنوی از کوشندگی زنی است که به چارچوبهای متعین تحمیلی تن در نداد و خویش را ساخت آن گونه که میخواست و در این ساختن و شکوفایی و بالندگی، حریم خانواده را نیز پاس داشت و حضور و بروز در خانه و اجتماع را فراتر از قواعد سنت و خواستههای روز، خود تعیین کرد.
نسل سیمین غانم و مانند او پس از دوره مشروطه پیشگام تحول و توسعه و عاملیت و حضور زنان در هنر، فرهنگ و اقتصاد هنر و فرهنگ و دیگر عرصهها بودند و با همه رنج و حرمان و تهدید و تنگناها همچنان بر حقوق خود که حقوق نوع انسان است پای میفشرند و نسل امروز را یاریگر و همراه هستند.
** در این نوشتار از کتاب " گل گلدون من " به کوشش اشرف باقری و نسرین صفوی، گفتگوهای ویدئویی سیمین غانم و صفحات مجازی بهره بردهام.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
در روزگاری که شتاب زندگی، گاه فرصت درنگ در برابر سرمایههای فرهنگی را از ما میگیرد، حضور و استمرار فعالیت فرهیختگانی از جنس معلم ـ نویسندگان جریانساز نعمتی ارزشمند است؛ انسانهایی که رسالت معلمی را به مرزهای کلاس و مدرسه محدود نکردهاند، بلکه با اندیشه، قلم و کنش فرهنگی خویش، در ساختن فضای فکری جامعه نقشآفرین بودهاند.
دکتر فریدون کورهای از همین تبار است؛ مردی برخاسته از فرهنگ، دانش و عشق به ادبیات. متولد ۱۳۵۴ و از ترک تباران نجیب تفرش، که بیش از سه دهه از عمر پربرکت خویش را در سنگر آموزش و پرورش کرج سپری کرده است.
برای او معلمی نه یک عنوان شغلی، بلکه عهدی فرهنگی و انسانی است؛ عهدی برای پرورش اندیشه، شکوفایی استعدادها و پیوند نسل امروز با گنجینههای ارزشمند زبان و ادب فارسی.
این استاد فرهیخته، دارنده دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی، از چهرههای علمی و فرهنگی شناخته شده استان البرز است که سالها در دانشگاههای استان به آموزش و تربیت دانشجویان پرداخته و در مجموعه استعدادهای درخشان سمپاد شهید سلطانی ناحیه ۳ کرج نیز در پرورش نسلهای نخبه و اندیشهورز نقشی ماندگار ایفا کرده است.
کارنامه علمی و پژوهشی دکتر کورهای، حاصل سالها مطالعه، تحقیق و دغدغهمندی فرهنگی است؛ دهها مقاله علمی ـ پژوهشی منتشرشده در مجلات تخصصی کشور و تألیف آثاری ارزشمند که هر یک بازتابی از عشق او به زبان فارسی، ادبیات ایرانی و فرهنگ این سرزمین است.
از جمله آثار این استاد ادیب میتوان به کتابهای:
* دستور زبان فارسی
* دانشها و نکات ادبی فارسی
* بندبند عشق؛ ترکیببندهای عاشورایی
* در کوچهباغهای رنگینکمان
* بازآفرینی ضربالمثلها
* هفتاد داستان در یک بوستان
* سیمای زنان در آثار نظامی گنجوی

اشاره کرد؛ آثاری که در کنار ارزش آموزشی و پژوهشی، تلاشی برای پاسداشت میراث ادبی و انتقال آن به نسلهای آینده به شمار میروند. اما شخصیت فرهنگی دکتر کورهای تنها در کتابها و مقالات خلاصه نمیشود.
داوری دهها جشنواره ملی و استانی، سخنرانی و اجرای همایشهای فرهنگی، برگزاری کارگاههای تخصصی، آموزش فن بیان و تربیت علاقهمندان به عرصه سخنوری، بخش دیگری از کارنامه پربار این استاد فرهنگدوست است.
یکی از جلوههای درخشان فعالیتهای فرهنگی ایشان، رهبری و راهبری دهها نشست فاخر سعدیخوانی و سعدیپژوهی است؛ محافلی که با محوریت اندیشههای بلند شیخ اجل، فرصتی برای گفتوگو، تأمل و تجدید پیوند جامعه امروز با حکمت و زیبایی ادبیات کلاسیک ایران فراهم آورده است.
خوشبختانه هنوز در جامعه ما نسل ارزشمند معلم ـ نویسندگانی حضور دارند که فرهنگ را نه فقط تدریس، بلکه زندگی میکنند؛ استادانی که با صبوری و فروتنی، چراغ دانایی را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند و بیهیاهو، آینده فکری جامعه را میسازند.
از سال ۱۳۹۷ افتخار همراهی و مصاحبت با جمعی از استادان طراز اول تهران و کرج نصیبم شده است؛ فرصتی مغتنم برای آموختن، شنیدن و خوشهچینی از خرمن دانش بزرگانی که سرمایههای معنوی این سرزمیناند.
بیتردید هم نشینی با استادانی چون دکتر فریدون کورهای، خود مدرسهای است از ادب، اخلاق، پژوهش و فرهنگ.
امروز در زادروز این استاد فرزانه، به احترام سالها تلاش علمی، معلمی صادقانه و خدمت فرهنگی او سر تعظیم فرود میآوریم و آرزو میکنیم سایه دانش و مهرش سالیان سال بر سپهر فرهنگ البرز و ایران پایدار بماند.
زادروزتان فرخنده باد استاد گرانمایه؛ که واژهها در قلم شما جان میگیرند و فرهنگ، با حضور شما نفس میکشد.
در پایان، با افتخار شعری از دهه هفتاد در ستایش مقام والای معلم را تقدیم دکتر فریدون کورهای عزیز میکنم؛ سرودی که به زیبایی، جایگاه معلم را همچون چراغی روشن در تاریکی جهل و مشعلی فروزان در مسیر دانایی تصویر میکند:
ائل مشعلی
ائل مشعلی معلم
جنت گولو معلم
سن باشیمین تاجیسان
ائل بولبولو معلماوجا ـ اوجا اوچارسان
جهالتدن قاچارسان
قارانلیق دونیالارا
قیزیل پرده آچارسانمدرسهلر دوزلدی
آی ایشیغی گؤزلدی
دان اولدوزو گؤروندو
گئجه گوندوزه گلدیمحبتین نمیسن
اوشاقلار همدمیسن
طوفانلی دریالاردا
نجات وئرن گمیسنچشمهلرین سریندی
محبتین دریندی
آللاه سندن راضیدی
بهشت سنین یئریندی
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

در فراز و فرود تاریخ فکری و فرهنگی جوامع، گاه دورههایی فرا میرسد که جامعه در جستوجوی معنا، میان حسرت گذشته و رؤیای آینده سرگردان میماند. وضعیتی که جامعهشناسان آن را با مفاهیمی چون «آنومی» یا بیهنجاری و گسست تعادل اجتماعی توضیح دادهاند .
دکتر احمد حکیمیپور، عضو اسبق شورای اسلامی شهر تهران، با اشاره به دیدگاه امیل دورکیم، جامعهشناس نامدار فرانسوی، بر این باور است که برخی جوامع در دورههای خاص، به دلیل دگرگونیهای عمیق اجتماعی و تضعیف چارچوبهای مشترک معنایی، وارد وضعیتی ناپایدار میشوند؛ وضعیتی که در آن بخشی از جامعه، گذشته را به مثابه عصر طلایی بازسازی میکند و بخشی دیگر، آیندهای آرمانی و دستنیافتنی را پیش چشم مینشاند.
گروه نخست، راه رهایی را در بازگشت به گذشته میبیند و گرایش محافظهکارانه پیدا میکند؛ گروه دوم، در سودای ساختن جهانی نو، به سوی رویکردهای رادیکال میل میکند. اما هر دو، اگر از ترازوی خرد و نقد فاصله بگیرند، به جای گشودن راهی برای برونرفت، ممکن است جامعه را در چرخهای از توهم، تقابل و دور شدن از واقعیت گرفتار کنند. فردوسی سخن خویش را با ستایش «جان و خرد» آغاز میکند؛ زیرا در دستگاه فکری او، خرد داور نهایی همه چیز است؛ حتی شاهان و پهلوانان.
البته باید به یاد داشت که علوم انسانی، عرصه قطعیتهای مطلق نیست. نظریههای جامعهشناختی نه احکام تغییرناپذیر، بلکه چراغهایی برای بهتر دیدن پیچیدگیهای جهان انسانیاند.
ارزش یک نظریه در آن است که قدرت توضیح و پرسش گری ما را افزایش دهد، نه آنکه خود به جای حقیقت بنشیند.
در همین چارچوب، روایت دکتر جهاندیده، استاد دانشگاه رشت، درباره فضای روشنفکری ایران در دهههای گذشته، نکتهای درخور تأمل را پیش روی ما میگذارد. او با استناد به خاطرات زندهیاد بزرگ علوی اشاره میکند که در دهه سی خورشیدی، بخشی از محافل روشنفکری ایران، شبهای خود را با خواندن کاپیتال کارل مارکس سپری میکردند و در دهه پنجاه نیز آثار مارکسیستی با دشواری بسیار تکثیر و میان علاقهمندان دستبهدست میشد. اما مسئله، خود کتاب و اندیشه مطرحشده در آن نبود؛ مسئله، شیوه مواجهه با متن بود. گاه کتاب، از جایگاه یک اثر فکری که باید خوانده، نقد و فهمیده شود، فراتر رفت و به نوعی مرجع حقیقت مطلق تبدیل شد. متن، به جای آنکه پنجرهای برای دیدن جهان باشد، به دیواری برای جدا کردن انسان از پرسش بدل شد.
این تجربه تاریخی، تنها به یک کتاب یا یک جریان فکری محدود نمیشود. هرگاه یک متن، چه فلسفی و سیاسی و چه ادبی و تاریخی، از قلمرو اندیشه به میدان ایمان ایدئولوژیک رانده شود، نخستین قربانی آن، روح پرسش گری است.
امروز گسترش محافل شاهنامهخوانی در شهرهای مختلف ایران، بیتردید نشانهای امیدبخش از بازگشت جامعه به ریشههای فرهنگی خویش است. شاهنامه فردوسی نه فقط یک اثر ادبی، بلکه گنجینهای از زبان، اسطوره، تاریخ و حافظه جمعی ایرانیان است. با این همه، حتی این میراث سترگ نیز زمانی زنده و الهامبخش خواهد ماند که در حصار تقدیس و تفسیرهای بسته گرفتار نشود.
مسئله، شاهنامه نیست؛ مسئله، شیوه خواندن شاهنامه است.

آیا شاهنامه را میخوانیم تا در آیینه آن، انسان، قدرت، عدالت و اخلاق را بهتر بشناسیم؟ یا آن را به ابزاری برای تأیید باورهایی تبدیل کردهایم که پیش از خواندن، به آنها رسیدهایم؟
این پرسش در یکی از نشستهای شاهنامه خوانیکرج برای نگارنده عینیت یافت؛ آنجا که یکی از نقالان افراطی در دفاع از ضرورت حفظ نظام پادشاهی گفت:«برای حفظ پادشاهی، حتی باید ضحاک ماردوش را نیز تحمل کرد.»
این سخن، فارغ از نیت گوینده، بازتاب قرائتی است که استمرار قدرت را بر عدالت مقدم مینشاند؛ در حالی که روح شاهنامه و جهانبینی فردوسی، بر چنین برداشتی صحه نمیگذارد.
اگر پادشاهی، صرفاً به دلیل پادشاهی بودن، ارزش مطلق داشت، داستان ضحاک، خیزش کاوه و ظهور فریدون چه معنایی مییافت؟
فردوسی در سراسر شاهنامه، مشروعیت فرمانروایی را نه از زور و تبار، بلکه از «داد» و «خرد» میگیرد.ضحاک، نماد قدرتی است که از عدالت تهی شده و برای بقای خویش، انسان را قربانی میکند. در برابر او، کاوه آهنگر نه یک شخصیت صرفاً تاریخی یا اسطورهای، بلکه نماد وجدان بیدار جامعهای است که در برابر بیداد، خاموش نمیماند.

فردوسی اندیشه سیاسی و اخلاقی خویش را در این ابیات جاودانه فشرده است:
«فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی»
در جهانبینی فردوسی، عظمت انسان نه در قدرت، بلکه در دادگری و خردورزی است.
از همین منظر، دیدگاه استاد حسینعلی، از مدرسان جلسات شاهنامهخوانی زنجان، نیز شایسته توجه است. او معتقد است بسیاری از مواجهههای امروز با شاهنامه، نگاهی «عمودی» دارند؛ نگاهی که یا به تقدیس مطلق این اثر میانجامد یا به داوریهای سطحی و شتابزده.
در مقابل، آنچه امروز بدان نیازمندیم، نگاهی «افقی» است؛ نگاهی که شاهنامه را در جایگاه یک شاهکار ادبی، اسطورهای و تاریخی و در متن زمانه و فرهنگ خویش مطالعه کند.
در تکمیل این نگاه، مهندس حسیننجاری، شاعر و روزنامهنگار، بر این باور است که راه رسیدن جامعه به تعادل، نه در سکون گذشته است و نه در استقرار در آینده؛ بلکه در توانایی زیستن خردمندانه در اکنون است.

اکنونی که از گذشته میآموزد، اما در آن متوقف نمیشود؛ و به آینده میاندیشد، اما گرفتار خیالپردازیهای بیپشتوانه نمیگردد.
از سوی دیگر، مهندس صفر حیدری، پژوهشگر فرهنگی ـ اجتماعی، با نگاهی انتقادیتر به جایگاه شاهنامه در فرهنگ ایرانی مینگرد. او معتقد است شاهنامه در بخشی از خوانشهای اجتماعی، به تبلور آرزوها و حسرتهای تاریخی جامعهای تبدیل شده است که گاه میان واقعیتهای تاریخی خویش و تصویر آرمانی قهرمانان اسطورهای فاصلهای عمیق احساس کرده است.از نگاه او، ممکن است جامعهای در دورههایی که با ضعف، شکست یا تجربههای تلخ تاریخی روبهرو بوده، به روایتهای حماسی و قهرمانان افسانهای پناه برده باشد تا تصویری از شجاعت، مقاومت و سربلندی را در حافظه جمعی خود بازسازی کند.
این دیدگاه، هرچند محل بحث و نقد است، پرسشی مهم را پیش روی ما میگذارد:
نسبت میان اسطوره و واقعیت تاریخی چیست؟ آیا آثار حماسی صرفاً بازتاب شکستها و کمبودهای تاریخی یک ملتاند یا میتوانند نیرویی برای بازسازی هویت، اخلاق و امید اجتماعی باشند؟
بیتردید شاهنامه را نمیتوان تنها به عنوان جبران روانی یک ملت در برابر ناکامیهای تاریخی تفسیر کرد؛ همانگونه که نمیتوان آن را صرفاً کتابی برای ستایش گذشته دانست.
شاهنامه، در کنار روایت پهلوانی و حماسی، سرشار از هشدار درباره پیامدهای خودکامگی، بیخردی، غرور قدرت و فروپاشی اخلاقی فرمانروایان است.از این منظر، حتی نقدهای تند نسبت به کارکرد اجتماعی شاهنامه نیز میتواند فرصتی برای بازخوانی عمیقتر این اثر باشد؛ زیرا ارزش یک میراث فرهنگی بزرگ، در آن نیست که همه درباره آن یکسان بیندیشند، بلکه در توانایی آن برای برانگیختن پرسش، گفتوگو و تأمل است.

شاید مهمترین نکته آن باشد که نه شاهنامه را به جای خرد بنشانیم و نه خرد را از گفتوگو با میراثهای فرهنگی محروم کنیم.
جامعهای که بتواند هم قهرمانان خود را نقد کند و هم از تجربههای تاریخی و فرهنگی خویش بیاموزد، به جای گرفتار شدن در افسانهسازی یا خودتحقیری تاریخی، راه شناخت واقعبینانهتری از خویشتن خواهد یافت.
گذشته، زمانی سرمایه است که موضوع شناخت و نقد باشد، نه موضوع پرستش.
آینده نیز زمانی راهگشا خواهد بود که بر پایه خرد محاسبهگر، تجربه تاریخی و برنامهریزی واقعبینانه بنا شود، نه بر وعدههای یک آرمانشهر دستنیافتنی.
شاید بزرگترین نیاز جامعه امروز، رهایی از مطلقاندیشی باشد؛ چه مطلقسازی گذشته و چه مطلقسازی آینده.
جامعهای که گذشته را نقد کند، اکنون را بفهمد و آینده را عاقلانه بسازد، کمتر در دام دوگانههای فرساینده گرفتار خواهد شد.

شاهنامه، کتاب پاسخهای بسته نیست؛ کتاب پرسشهای ماندگار است. پرسش از نسبت قدرت و عدالت، انسان و سرنوشت، دولت و ملت، پهلوانی و اخلاق.
از همین روست که فردوسی سخن خویش را با ستایش «جان و خرد» آغاز میکند؛ زیرا در دستگاه فکری او، خرد داور نهایی همه چیز است؛ حتی شاهان و پهلوانان.
امروز بیش از حافظان شاهنامه، به مفسران خردورز آن نیازمندیم؛ کسانی که این اثر سترگ را نه برای اثبات باورهای خویش، بلکه برای سنجش و پالایش اندیشههای خود بخوانند.
اگر از «کاپیتالخوانی ایدئولوژیک» به «شاهنامهخوانی ایدئولوژیک» برسیم، تنها کتاب تغییر کرده است، نه شیوه اندیشیدن.
فرهنگ با پرسش، گفتوگو و نقد زنده میماند؛ اما ایدئولوژی با یقینهای تغییرناپذیر. و شاید پیام ماندگار فردوسی برای امروز ما همین باشد:از گذشته بیاموزیم، در اکنون با خرد زندگی کنیم و آینده را با چراغ دانایی بسازیم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه اخبار/

عصر سهشنبه ۱۹ خرداد ۴۰۵، بیست و سومین نشست سعدی پژوهی با عنوان «مذمت ریاکاری در حکایات سعدی و یک آشنایی زدایی شگرف» با حضور استاد سیامک کیهانی، میزبانی دکتر فریدون کورهای و اجرای استاد علی روغنی در سرای فرهنگ و هنر مهاراد عظیمیه برگزار شد.
این برنامه فرهنگی ـ ادبی که با استقبال علاقهمندان شعر و ادب فارسی همراه بود، در فضایی صمیمی و در عین حال اندیشه ورزانه، به واکاوی ابعاد کمتر دیده شدهای از هنر روایتپردازی و اندیشه اصلاحگرانه سعدی اختصاص یافت.
از راز و رمز شعر تا هنر موسیقی
در آغاز نشست، علی روغنی ضمن خوش آمدگویی به حاضران، زمینه ورود به بخشهای مختلف برنامه را فراهم کرد. سپس خانم کیمیا بیگی شاعر نوگرا به شعرخوانی پرداخت، نوجوان هنرمند رها تجلی دکلمهای ادبیاجرا کرد و در پایان استاد امیر احسان آقایی با نوازندگی هنرمندانه خود، بر غنای معنوی برنامه افزود.
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
یکی از لحظات بهیادماندنی نشست، هم خوانی غزلی از سعدی با مطلع مشهور «چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند» به هدایت دکتر فریدون کورهای بود؛ همخوانیای که فضای رسمی و یخزده آغاز جلسه را در هم شکست و با ایجاد همدلی و شور عاطفی، مخاطبان را برای همراهی با مباحث تخصصیتر آماده ساخت.
کورهای در ادامه با تشریح فلسفه برگزاری نشستهای سعدی خوانی و سعدی پژوهی، بر ضرورت بازخوانی مداوم میراث فکری سعدی تأکید کرد و استاد سیامک کیهانی را شاعری توانمند و پژوهشگری برجسته در حوزه خیامشناسی معرفی نمود.
سعدی حرف را تمام کرده است
کیهانی نیز ضمن استقبال از استمرار چنین برنامههایی، سعدی را شاعری «جامعالاطراف» خواند و با استناد به دیدگاه آرتور شوپنهاور گفت: «سعدی حرف را تمام کرده است.»
وی در بخش اصلی سخنان خود به مفهوم «آشناییزدایی» پرداخت و اظهار داشت که هرچند این شیوه در ادبیات معاصر به عنوان یک مسئله عادی تلقی میشود، اما سعدی هفت قرن پیش با نبوغ، جسارت و هوشمندی شگفتانگیز خود، از این ظرفیت برای انتقال مفاهیم انتقادی و اصلاحی بهره برده است.
سعدی شاعری رند و اصلاحگر
به باور کیهانی، سعدی درون ساختار اجتماعی و فرهنگی زمانه خویش یک اصلاحگر بزرگ است؛ اندیشمندی که بدون رویارویی مستقیم با قدرت، از طریق رندی، طنز و روایت هنرمندانه، به نقد آسیبهای اجتماعی میپردازد.
وی افزود: «سعدی در گلستان، آشناییزدایی را به اوج میرساند؛ مخاطب را با شوک معنایی مواجه میکند و از دل امری آشنا، دریچهای تازه به روی فهم انسان میگشاید.»
شهامت سعدی در ساختارشکنی
کیهانی با اشاره به نمونههایی از ادبیات کلاسیک و معاصر خاطرنشان کرد: آشناییزدایی زمانی رخ میدهد که مخاطب ناگهان با معنایی غیرمنتظره مواجه شود؛ لحظهای که ذهن از عادت فاصله میگیرد و به تأمل واداشته میشود.
او همچنین از جسارت سعدی در ساختارشکنیهای روایی سخن گفت و یادآور شد که در برخی حکایات، فرزند در جایگاه دانای کل مینشیند و پدر به شنوندهای پذیرنده تبدیل میشود؛ جابهجاییای که در روزگار سعدی کمتر سابقه داشته است.
سعدی و خیام شاعران ابدیتند
کیهانی با مقایسه سعدی و حافظ افزود: «همانگونه که حافظ شخصیتهایی چون رند و قلندر را از حاشیه به متن میآورد و بار معنایی تازهای به آنان میبخشد، سعدی نیز در عرصه پارادوکس، طنز و آشناییزدایی، استادی کمنظیر است.»
وی در بخش دیگری از سخنانش بر ضرورت تفکیک میان شخصیت تاریخی سعدی و راوی آثار او تأکید کرد و اظهار داشت: «سعدی و خیام همچون آب رواناند؛ شاعرانی برای همه زمانها و همه نسلها.»
زیست بوم سعدی جهانوطنی است
کیهانی با اشاره به دیدگاه زندهیاد داریوش شایگان در کتاب «پنج اقلیم حضور» گفت: «راز ماندگاری سعدی آن است که شعر و نثر او محدود به یک زیست بوم خاص نیست؛ او برای انسان و انسانیت مینویسد. از همین روست که آثارش در ترجمه نیز بخش مهمی از روح و تأثیر خود را حفظ میکنند.»
وی همچنین ریشههای ادبیات داستانی معاصر ایران را در گلستان سعدی جستوجو کرد و افزود: «ادبیات روایی ما از جمالزاده و هدایت آغاز نمیشود؛ بلکه پیشینهای عمیق در گلستان سعدی دارد. همچنین بخش مهمی از طنز ادبی فارسی از سعدی به حافظ منتقل شده است.»
سعدی؛ آیینه تمام نمای انسانیت
این نشست در فضایی آکنده از گفتوگو، اندیشه و همدلی به پایان رسید؛ نشستی که بار دیگر نشان داد سعدی، پس از هفت قرن، همچنان آیینه تمام نمای انسانیت، خرد، رندی و اصلاح گری است و سخنش هنوز برای انسان معاصر تازگی داشته و راهگشاست.
اگر زمانه به دستت بهانه داد نرو
به سمت هرکه آب و دانه داد نرو ...



این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه /

« فرخ رو پارسا سال ۱۳۰۱ در شهر قم و در خانوادهای به دنیا آمد که از همان آغاز ؛ سیاست، فرهنگ و مسئله حقوق زنان در آن اهمیت داشت. مادرش، فخرآفاق پارسا، از نخستین فعالان حقوق زنان و مدیر نشریه «جهان زن» بود. پدرش نیز کارمند وزارت بازرگانی بود و در حوزه صنایع و تجارت فعالیت مطبوعاتی داشت.
به این ترتیب، فرخرو پارسا در خانوادهای بزرگ شد که در آن درس خواندن، استقلال فکری و حضور اجتماعی زنان مسئلهای مهم تلقی میشد. او نیز تحت تاثیر همین باور و تربیت، در دوران مدرسه و دانشگاه درخشید. ابتدا دیپلم متوسطه را با رتبه ۱ از دانش سرای مقدماتی گرفت، بعد وارد دانش سرای عالی شد و در ۲۰ سالگی مدرک کارشناسی علوم طبیعی دریافت کرد و سپس راهی دانشگاه تهران شد تا پزشکی بخواند. در همان سالهایی که در دانشکده پزشکی درس میخواند، در دبیرستانهای تهران نیز تدریس میکرد.
فرخرو پارسا سال ۱۳۲۹ با پشت سر گذاشتن دوره پزشکی عمومی، تحصیل در تخصص کودکان و نوزادان را آغاز کرد. او هم زمان هم در بیمارستانها کار میکرد و هم تدریس را ادامه میداد تا اینکه سرانجام یکی از این دو را انتخاب کرد، طبابت را کنار گذاشت و تصمیم گرفت که زندگیاش را وقف آموزش و فرهنگ کند. از اینجا به بعد بود که مسیر زندگی او کاملا تغییر کرد.
او در دبیرستان مشهور ژاندارک، علوم طبیعی و زیستشناسی درس میداد. مدتی هم مدیر دبیرستان ولیالله نصر بود. پس از آن، ریاست دبیرستان نوربخش را بر عهده گرفت؛ مدرسهای که هنگام ورودش تنها ۱۱۰ دانشآموز داشت، اما در زمان خداحافظی او، شمار دانشآموزانش به هزار و ۸۵۰ دختر رسیده بود.
فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی او نیز در همان سالها، گسترش یافت. فرخرو پارسا سال ۱۳۳۳ همراه گروهی از زنان، «انجمن بانوان فرهنگی» را پایهگذاری کرد و دو سال بعد به عضویت هیئت رئیسه «شورای همکاری جمعیتهای بانوان ایرانی» درآمد. او بهتدریج به یکی از چهرههای شناختهشده زنان تحصیل کرده و فعال در عرصه آموزش تبدیل شد.

با آغاز به کار «دانشگاه ملی ایران» در سال ۱۳۳۹، او به عنوان مدیرکل دبیرخانه این دانشگاه انتخاب شد و بدین ترتیب نخستین زنی شد که در ایران به چنین جایگاه اداری مهمی دست مییافت. در همین دوران به عرصه سیاست نیز وارد شد.
فرخرو پارسا بعدها روایت کرد که حتی پیش از ورود رسمی به سیاست، در اوقات فراغتش به زندان زنان میرفت و به زندانیان درس میداد. او همچنین از جمله زنانی بود که در جریان رفراندوم بهمن ۱۳۴۱ برای حق رای زنان فعالیت میکرد. خودش گفته بود: «هر روز با عدهای از زنها راه میافتادیم و این در و آن در میزدیم تا برای زنها هم در رفراندوم حق رای بگیریم.»
سرانجام فرخرو پارسا به همراه پنج زن دیگر، بهعنوان نخستین زنان تاریخ ایران وارد مجلس شورای ملی شد.
تمرکز او بر آموزش، مدارس و مسائل فرهنگی باعث شد که در ادامه، امیرعباس هویدا سمت معاونت پارلمانی وزارت آموزش و پرورش را به او پیشنهاد کند. این مقام پارلمانی در واقع مقدمه ورود پارسا به کابینه و تبدیل شدنش به نخستین وزیر زن تاریخ ایران بود.

نخستین وزیر زن تاریخ ایران
«من به عدالت مردم مملکتم معتقدم.» فرخرو پارسا در خاطراتش نقل میکند که سال ۱۳۴۷ امیرعباس هویدا، نخستوزیر وقت، با او تماس گرفت و گفت که میخواهد «مسئولیت بزرگی را به یک مادر بدهد».
هویدا گفته بود که میخواهد آموزش و پرورش فرزندان مملکت را به یک مادر بسپارد و انتظارش این است که وزیر آموزش و پرورش همه بچههای ایران را چون فرزندان خود بداند.
نخستین وزیر زن در تاریخ ایران با این توصیه و انتظار کارش را در وزارت آموزش و پرورش آغاز کرد و در مدت مسئولیتش، تغییرات و اصلاحاتی اساسی انجام داد؛ تغییراتی که البته با نگاه سنتی و نفوذ روحانیان در نظام آموزشی در تضاد بود و اعتراضهای تند آنان را در پی داشت.
او تلاش کرد ساختار آموزش و پرورش را بیش از پیش مدرن کند. از جمله این اقدامها میتوان به خارج کردن زبان عربی از گروه دروس اجباری دبیرستان، محدود کردن امتیازدهی آموزشی به مدارک حوزوی و اجرای مقررات یکسان پوشش در مدارس نام برد. پارسا در دوران مسئولیت خود از منع کردن استفاده از چادر در مدارس ابایی نداشت و پس از صدور دستور یکپارچهسازی پوشش در مدارس، اعلام کرد که استفاده از هر لباسی غیر از روپوش مدارس در مدرسه ممنوع است، چه چادر، چه مینیژوپ.
سیاستهای پارسا در جهت گسترش حضور اجتماعی زنان و کاهش نفوذ نهادهای مذهبی در آموزش، خشم بخشی از روحانیان را برانگیخت. در واقع آنها حضور یک زن مدافع برابری جنسیتی را در چنین جایگاهی، تهدیدی برای نفوذ سنتی خود در نظام آموزشی میدانستند.

با این حال، او برای کاهش تنشها تلاش کرد با نیروهای مذهبی به نوعی مصالحه کند. به دستور او، دروس تعلیمات دینی، قرآن و فقه اسلامی وارد برنامههای آموزشی شدند و افرادی چون سیدمحمد بهشتی، محمدجواد باهنر و محمد مفتح برای تدوین کتابهای دینی به وزارت آموزش و پرورش پیوستند.
فرخرو پارسا حتی از مرکز اسلامی هامبورگ که زیر نظر بهشتی اداره میشد، حمایت مالی میکرد و باهنر نیز توانست با حمایت وزارت آموزش و پرورش، مجوز تاسیس چند مدرسه مذهبی در تهران را دریافت کند، اما هیچیک از این افراد که بعدها در ساختار جمهوری اسلامی به مقام و منصب رسیدند، از او در برابر اتهام های بیاساس دادگاه انقلاب حمایت نکردند.

محاکمه و اعدام در دادگاه انقلاب
فرخرو پارسا اردیبهشت ۱۳۵۳، حدود چهار سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی، پس از سه دهه کار و فعالیت، بازنشسته شد. پس از آن تصمیم گرفت که از فعالیتهای سیاسیاش هم بکاهد و بار دیگر طبابت را آغاز کند. او مطب شخصی خود را راه انداخت و در کلینیک مدرسه آمریکاییها در تهران و کلینیک کودکان به طور رایگان مشغول به کار شد. البته در کنار طبابت، فعالیتهایش در حوزه حقوق زنان را نیز ادامه داد.
در روزهای منتهی به بهمن ۱۳۵۷ که ایران روزهای پرآشوبی را میگذراند، فرخرو پارسا در لندن به سر میبرد. بسیاری از نزدیکانش به او هشدار داده بودند که به ایران بازنگردد، اما او که به کارنامه چند دهه فعالیت آموزشی و فرهنگی خود باور داشت، تصمیم گرفت به کشور بازگردد. فرخرو تصور میکرد مرتکب جرمی نشده و در صورت بازخواست نیز میتواند در دادگاهی عادلانه از خود دفاع کند. به همین دلیل به ایران بازگشت.
او پس از بازگشت، مدتی مخفیانه در خانه دخترش و یکی از بستگانش زندگی کرد، اما تنها پنج روز پس از اعلام پیروزی انقلاب اسلامی، در ۲۷ بهمن ۱۳۵۷، در خانه پسرش بازداشت شد. آن روزها، کمیتههای انقلاب بدون ساختار مشخص، ضابطه حقوقی یا روند قضایی روشن در نقاط مختلف کشور شکل گرفته بودند. اعضای این گروهها، اغلب تنها بر اساس شایعه، سابقه حکومتی یا گزارشهای شفاهی، افراد را بازداشت میکردند و بسیاری از متهمان، پیش از آن که حتی امکان دفاع از خود را پیدا کنند، در معرض محاکمه و صدور حکم قرار میگرفتند.
فرخرو پارسا همراه همسرش، احمد شیرینسخن، ابتدا به کاخ جوانان تهران که به محل استقرار کمیتهها تبدیل شده بود منتقل شدند. همسرش را مدتی بعد آزاد کردند، اما فرخرو را به زندان اوین فرستادند.
با وجود فضای سنگین زندان و حجم اتهامهایی که علیه او مطرح میشد، فرخرو همچنان باور داشت بیگناهیاش ثابت خواهد شد. زمانی که با لباس خاکستری و روسری وارد دادگاه شد و گروهی از حاضران علیه او شعار دادند، ایستاد و گفت:
«من به عدالت مردم مملکتم معتقدم.»
محاکمه نخستین وزیر زن ایران در مجموع ۹ جلسه طول کشید. ریاست دادگاه را صادق خلخالی بر عهده داشت. خلخالی، فرخرو پارسا را با اتهامهایی چون «حیف و میل بیت المال»، «اشاعه فساد و فحشا در فرهنگ کشور»، «بهکارگماری افراد هرزه در مناصب دولتی»، «برگزاری اردوهای مختلط» و «زیر پا گذاشتن اخلاق اسلامی» از مصادیق «مفسد فیالارض» دانست و حکم اعدام و مصادره اموالش را صادر کرد.
در جریان دادگاه، اتهامهایی چون بهائی بودن، داشتن رابطه نامشروع با رئیس دفترش، همکاری با ساواک و تلاش برای تضعیف حجاب نیز علیه او مطرح شد. فرخرو پارسا همگی این اتهامات را رد کرد، اما در دادگاههای انقلاب چیزی بهعنوان دادرسی منصفانه و عادلانه وجود نداشت و برای پارسا نیز مانند بسیاری دیگر حکم اعدام صادر شد.
سرانجام بامداد هجدهم ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ او در محوطه زندان اوین تیرباران شد.
یک روز بعد، پیکر او را در بهشت زهرا به خاک سپردند، اما مدت زیادی از دفن او نگذشته بود که بولدوزرها، مزارش را تخریب کردند. خانوادهاش بعدها تنها واژه «مادر» را بر سنگی ساده نوشتند تا به این وسیله مزارش را حفظ کنند اما حتی همان سنگ نیز مدت کوتاهی بعد، شکسته شد تا نشانی از او نماند، هرچند هرگز نتوانستند نامش را از تاریخ ایران پاک کنند. ( این جا )
***
« فرخ رو پارسا در دفاع از خود گفته بود : متأسفم از این که اتهاماتی به من وارد شده که دلیل و اساس محکمی ندارد. در اتهامات وارد شده به من، حتی دین مرا مورد تردید قرار دادهاند. راجع به غارت بیتالمال که بزرگترین اتهام من است، من این مسأله را تکذیب میکنم، زیرا در تمام طول خدمت، من نه کار مالی و نه سروکاری با حساب و دفتر داشتم. اینها که به من اتهامات دزدی چند میلیونی وارد کردهاند، باید بگویند این پول ها را من از چه طریقی و از کجا سرقت کردهام؟ » ( این جا )

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کجا پیروز باشد آنکه تنها را جدا خواهد؟
که دریا هم شکوهش را زِ جمعِ قطرهها دارد
و جهان
از نخستین صبحهای خاک
این رازِ کهن را آهسته در گوشِ انسان گفته است:
هیچ موجی
تنها برنمیخیزد.
باد اگر هزار نام داشته باشد
باز
راهش از شانههای دریا میگذرد؛
و رودها
پیش از آنکه به آغوشِ آبی برسند
سالها تمرینِ پیوستن میکنند.

ما نیز
در میانِ این تاریخِ بلندِ رنج و امید
چیزی جز
قطرههایی جویای دریا نیستیم؛
که هرگاه
دستِ هم را رها کردهایم
خشکی،
نامِ دیگرِ سرنوشتِ ما شده است.
و هر زمان
که دلها
به وسعتِ یک موج
به هم رسیدهاند،
دریا
از نو
در جهان متولد شده است.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
این روزها در بعضی از محافل و مجالس صحبت از عدم برگزاری مراسم نوروز در میان است و حتی بعضی از ادیبان و سخنورانِ و دلسوخته گانِ به حال وطن ، در شرایط روحی و افسردگی متاثر از وقایع ناخوشایند دی ماه ؛ در محافل ادبی و فضای مجازی با چهره ای مغموم و بغض در گلو ؛ سروده مشهور خلیل الله خلیلی ادیب و سیاست مدار و شاعر پارسی گوی افغانی را با الحان مختلف مکررا بازخوانی و به اشتراک می گذارند که :
« گویید به نوروز که امسال نیاید! در کشور خونین کفنان ره نگشاید
بلبل به چمن نغمه شادی نسراید ماتم زدگان را لب پر خنده نشاید (1)
ضمن احترام توام با درک دغدغه و غم و اندوه همه فرهیختگان ؛ باید گفت نوروز میهمانِ ناخوانده نیست که بگوییم که هر وقت خواستیم بیاید و یا برود .
نوروز هم زاد و هم خانه این تمدن باستانی چند هزار ساله است و اتفاقا می تواند در شرایط سخت و جانکاه مثلا همین ترومای عاطفیِ ملیِ اخیر (سوگ سراسری جان باختگان هم وطن ) ؛ تسکین دهنده آلام داغ دیدگان باشد ؛ پس بیایید به جای پس زدنِ نوروز پیامش بدهیم که شتابان خود را برساند تا باز هم بر اساس رسم چند هزار ساله زیر بیرق نوروز گرد هم آییم و دست های همدیگر بگیریم و به هم دلداری و سر سلامتی بدهیم و در غم و اندوه هم شریک شویم .
باشد که نوروز همچون همیشه به مثابه نوش دارویی فرهنگی ؛ مرحم زخم های عمیق نشسته بر چهره وطن شود .

بیایید به جای یاس و نومیدی از نگاه شاعر پارس گوی تاجیک ( بانو گل رخسار صفی آوا ) به نوروز بنگریم و ضمن استقبال از نوروز ابیات سروده او را زمزمه کنیم :
« گویید به نوروز که هر سال بیاید
هر سال بیاید درِ غمخانه گشلید
از آیینه ام زنگ جراحت بزداید
بلبل ؛ اَلمِ ملت بیچاره سراید
گویید به نوروز که هر روز بیاید
گویید به نوروز؛ الم سوز بیاید
گویید به نوروز شب و روز بیاید
بر گلشن سرما زده؛ پیروز بیاید
گویید به نوروز که نوروز بیاید
از قدیم بین ایرانیان رسم بر این بوده که کسانی که در طول سال عزیزی را از دست داده اند؛ با فرارسیدن نوروز برای عزیز از دست رفته خود مراسم خاص برگزار می کنند تا به مدد نوروز بدون اینکه یاد عزیز سفر کرده خود را فراموش کنند؛ سنگینی غم جانکاه فقدان او را بر خود هموار کنند و بتوانند به روال عادی زندگی برگردند .
در مورد حوادث تلخ دی ماه باید گفت اگر چه ابعاد فاجعه بسیار بزرگ است و جان باختن مظلومانه هم وطنان در حوادث خون بار دی ماه (منظورم همه طرف های درگیر است) با درگذشت عادی و طبیعی یک فرد از یک خانواده تفاوت ماهوی دارد. اما اینجا هم نوروز راه گشاست ؛ چون قرار نیست برای همیشه در دایره غم و اندوه و انفعال متوقف بمانیم .
آن چه مهم است این است که کاری کنیم و راهی پیش بگیریم که این شرایط تلخ هرگز تکرار نشود .
نوروز می تواند به گذر صبورانه از این ترومای ملی و جلوگیری از شکاف بیشتر اجتماعی کمک کند هر چند همه ی راه حل نیست .
نگارنده چند سال پیش در مطلبی با عنوان « فرهنگ نوروزی جلوه ای فریبا از هم پوشانی اسطوره و تاریخ » (اینجا) نوشتم که تیر و کمانِ اسطوره ای و نمادینِ آرش قبل از اینکه ابزار جنگ و خشونت باشد وسیله گسترش مرزهای فرهنگ و خردورزی و رواداری در جغرافیای نوروز بود. همان فرهنگی که اگر کم رنگ نشده بود شاید حوادث دی ماه و به تبع آن زیان های جبران ناپذیر انسانی و اقتصادی و اجتماعی بر خانواده بزرگ ایران تحمیل نمی شد .

همین جا بگویم که زخم ناسوری که این وقایع بر پیکر وحدت ملی وارد ساخت که اگر به درستی ریشه یابی و آسیب شناسی و درمان قطعی نشود و صرفا به پانسمان های موقت اکتفا شود می تواند باعث بروز دوره ای نامشخص از گسست اجتماعی شود که پایانش اصلا خوش نیست .( نگاه کنید به آنچه امروز در دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی می گذرد.).
بگذریم ...
در شرایط حساس کنونی و در نوروز امسال نقش دولت و سایر ارگان های تصمیم گیرنده در کاهش آلام مردم به خصوص خانواده های داغ دیدگان بسیار مهم است و این که دولت و مردم و داغ دیدگان چگونه می توانند با هم از این بحران عبور کنند .
برای شروع اجمالا بهتر است که دولت قبل از هر کاری باید با شجاعت سیاسی (2) مسئولیت و نقش پیدا و پنهان ناکارآمدی بخشی از مدیران زیر مجموعه خود و دولت های سلف خود در دو سه دهه اخیر را که زمینه ساز نارضایتی های گسترده اجتماعی شده ، به عهده گرفته و این واقعیت را صادقانه با مردم در میان بگذارد .
در مرحله بعد برای بازسازی اعتماد عمومی از تعارفات رایج ملال آور کم کند و با برداشتن گام های عملی در جهت اصلاح امور اصطلاحا بر مبلغ بیفزاید.

نگاه دولت به بازماندگان و خانواده های جان باختگان باید دلسوزانه و مادرانه باشد و از مرز بندی های مصنوعی و غیردقیق و تنگ نظرانه بپرهیزد و از همه بازماندگان و مجروحان به طرق مقتضی دل جویی شود.
واقعیت این است که همه جان باختگان و مجروحان و زیان دیدگان قربانیِ زخم یک چوب ترکیبی هستند . ترکیبی از شرارت دشمن و سوء مدیریت در عرصه های اجتماعی و اقتصادی و آموزشی دوستان نا آگاه ِجا خوش کرده در بوروکراسی کشور .
پس اگر قرار است به این فاجعه درست رسیدگی شود باید به همه وجوه آن پرداخته شود.
از این رو صدا و سیما در برنامه های خود مواظب باشد که ناخواسته باعث رویارویی اجتماعی و چند قطبی سازی در جامعه نشود.
قوه محترم قضاییه در صدور احکام قضایی برای بازداشت شدگان حوادث اخیر به ویژه جوانان و نوجوانان نهایت حزم و احتیاط و دوراندیشی و مصلحت ملی را در نظر بگیرد و به نقش ارشادی احکام اولویت بدهد.
گفتنی بسیار است.
بیایید به مدد نوروز برای چندمین بار در طول تاریخ دور سفره هفت سین بزرگی به وسعت جغرافیای پرافتخار ایران جمع شویم تا برای آینده ای بهتر با شراکت در غم و شادی هم دیگر آثار سوء فاجعه اخیر را پشت سر بگذاریم.
چنین باد
(1)- این غم نامه را خلیل الله خلیلی شاعر افغان به مناسبت اشغال کشورش توسط شوروی سابق سروده است.
(2) پدیده ای که متاسفانه در سپهر سیاسی ایران کمتر دیده شده است.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

( سروستان ) ؛ تازه شهرک زیبایی شده بود ، در زمین آبرفتی قرار داشت .
رودخانه یِ نسبتاً بزرگی در وسط آن از ابتدا تا انتها در جریان بود و زمین های کشاورزی روستاهای پایین دستِ آن شهرک را آبیاری می کرد ، امّا آب شُرب و شست و شویِ خود شهرک از قناتی تامین می شد که در گذشته های دور اجداد ساکنینَش از دل کوه تا شهرک در زمانی که روستایی بیش نبود نقب کرده بودند و در یک فضای نسبتاً بزرگ جمع می شد و با لوله کشی از آنجا به خانه ها توزیع می گردید .
کوچه هایش پر از گل های زیبای عَشَقه ، پیچک و شمشادهای سبزِ آویزان از دیوار خانه ها به کوچه ها بودند ، به گونه ای که راه رفتن در آنها ، گشت و گذار در جنّت را به یاد می آورد .
مردم شهرک همه سگ دوست بودند ؛ این انگیزه از گذشته های دور بر آنها به ارث رسیده و با گذشت زمان تقّدس پیدا کرده بود .
هیچ سگی در ( سروستان ) نه تنها ولگردی نمی کرد بلکه برای خود لانه ای مناسب داشت و آب و غذای دلپذیرتر از خود صاحب سگ و هنگامی که سگی در هر کوچه و خیابانی قدم می زد ، هر کسی می دیدش مانند هندی ها که گاو را محترم می شمارند رفت و آمدش را محترم داشته و در صورت نیاز ، با هر غذای خوبی که داشتند پذیراییَش کرده و سپس بدرقه اَش می نمودند تا به گشت و گذارش ادامه دهد .
اتّفاق بدی که در ( سروستان ) افتاد بسیار دردناک بود .

سگ امیر اسلان به ویروس هاری مبتلا شد و با تماس با سگ های ( سروستان ) همه ی آنها را به هاری مبتلا ساخت ، به گونه ای که سیستم عصبی تمام سگ ها به هم ریخت و چند جوان را زخمی کرده و به قتل رساندند .
دیگر ( سروستان ) شهرکی شده بود که مردم به راحتی نمی توانستند از خانه های خود بیرون بیآیند ، کشاورزی و دامداری که هنوز مشاغل غالب در آنجا بودند نا کار آمد !
امیر اسلان با مشورتِ چند ریش سفید ناچار شد از دامپزشکان شهری به نام ( دامون ) که در پانزده کیلومتری ( سروستان ) بود کمک بگیرد ، هر چند که بعضی از اهالی مخالف بودند ولی خودشان به هیچ وجه قادر به مهار سگ ها نبودند .
امیر اسلان بعد از ظهر یک جمعه رهسپار ( دامون ) شد امّا نزدیکی های غروب سگ های هار به او حمله کردند و مجبور شد تا نیمه شب زیر یک پل متروکه بماند و بعد از رفتن سگ ها به راه خود ادامه دهد .
او موفّق شد تیمی از دامپزشکان ( دامون ) را به ( سروستان ) ببرد .
در اندک زمانی دامپزشکان توانستند همه ی سگ ها را مداوا کنند ، امّا سگ امیر اسلان را نتوانستند بگیرند .
در آخرین دقایق که دیگر دامپزشکان خسته شده بودند و قصد رفتن داشتند ، دامداری خبر آورد سگ امیر اسلان در خرابه ای لای جرز دیوارگیر کرده است .
فرمانده تیم دستور داد اهالی ، دورِ خرابه را سیم خاردار کشیدند تا سگ با هاری تلف شود .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

اردبیل شهری که مرکب از دو کلمۀ آرتا و ویل است و معنی آن شهر مقدس است. این اسم در طول تاریخ بر فرهنگ مرم این شهر سایه انداخته و برخی از آنها را مردمی مقدس مآب بار آورده و در واقع درگیر خرافات و اوهام نموده است و هر کسی که اندکی رنگ و لعاب مذهبی بر خود داشته بر این باورهای متوهمانۀ آنها سوار شده است. در اواخر عهد قاجار بین مردم شهر اردبیل دعوایی برپا بود.
دعوای حیدری ها و نعمتی ها ، به طوری که شهر به دو قسمت تقسیم می شد و سه محله از محلات شش گانۀ آن، یعنی طوی، اوچدکان و پیر عبدملک حیدری و سه محلۀ دیگر یعنی گازران، قنبلان و عالی قاپو نعمتی بودند. حیدری ها خود را از نعمتی ها برتر می دانستند و نعمتی ها خود را عالی تر از حیدری ها می شمردند ؛ به طوری که به ندرت به همدیگر دختر می دادند و بین شان وصلت صورت می گرفت، حتی حاضر به خرید خانه و زندگی در منطقه ای که متعلق به طرف مقابل بود، نیز نبودند. اما ریشه این اختلافات چه بود و چرا مردمی که از یک شهر و یک زبان و یک مذهب بودند بایستی این چنین در مقابل هم صف آرایی می کردند و با هم به دشمنی می پرداختند؟
باید گفت این امر نتیجه قدرت طلبی عده ای بود که سایر مردم را هم به دنبال خود می کشیدند وگرنه جمعیت کشاورز و کارگر و بقال چه پدر کشتگی با هم داشتند که به همدیگر دشمنی ورزند. آنچه در آغاز نهضت مشروطیت آشکار بود این که پیشوایی قسمت حیدری را مالکان بزرگ در دست داشتند ولی بزرگان قسمت نعمتی شهر بیشتر تجار و بازرگانان بودند، بازرگانان به مقتضای شغل خود با سایر ملل در ارتباط بودند و اعتقادات آزادی خواهانه در بین شان زیاد بود و به مشروطه گرایش داشتند ولی حیدری ها بیشتر ملاک بودند و از مستبدان متنفذ تشکل می یافتند.
از افرادی که در پی قدرت بودند و بین مردم تفرقه می انداختند یکی آقا میرزا علی اکبر و دیگری حاج میرزا صالح نام داشتند. میرزا علی اکبر فرزند میرزا محسن مجتهد بود بود که علاوه بر مقام روحانی از ثروتمندان و متمکنان بزرگ اردبیل نیز محسوب می شد. شخصی به نام حاج محمد خان اعتماد السلطنه می گوید ایشان از افاضل علماء آذربایجان بود و در فقاهت و فضایل دیگر، مقامی رفیع داشت و از حیث ریاست نیز به هیچ کس وقعی نمی نهاد و به خاطر این ثروت و قدرت بی اندازه مورد احترام مردم و امرای شهر بود. ثروت او به اندازه ای بود که در اردبیل وی را «قزللی مجتهد» یعنی مجتهدی که طلای زیاد دارد، می گفتند.
راستی ایشان این همه ثروت را از کجا کسب کرده بود؟ شخصی که تنها دارایی اش معلومات مذهبی بود چگونه توانسته بود از متمکن ترین مردمان شهر شود؟
پاسخ روشن است !
از طریق دریافت وجوهات شرعی. از این طریق او هم به مقام روحانیت که از بالاترین مراتب اجتماعی رسیده بود و هم به بالاترین درجه از لحاظ قدرت و ثروت. بایست هم اسباب کسب درآمد و قدرت خود را حفظ نماید و کسانی که در مقابلش به هر عنوان صف آرایی می کنند را تکفیر نماید و از میدان به در کند. او در سال 1295 هجری قمری داری فانی را وداع گفت و جنازه اش با تشریفات خاص به عتبات عالیات منتقل گردید. او که از لحاظ تعدد زن و فرزند نیز از کامیاب ترین مردم روزگار خود بود. به طوری که 15 فرزند پسر داشت که همه در پی شغل نان و آب دار پدر بودند. میرزا علی اکبر دومین پسر از همسر زنجانی ایشان بود و در نجف تحصیل می کرد و هم دورۀ ملا کاظم خراسانی و از شاگردان میرزای شیرازی بود ، گرچه در مرتبۀ مذهبی در حد ملاکاظم و دیگران بضاعتی علمی در چنته نداشت ولی به عنوان زعیم و پیشوای قسمت نعمتی شهر، اسم و رسمی پیدا نمود و سال های متمادی در ایجاد نفاق و دشمنی بین دو گروه نعمتی و حیدری نقش ایفا کرد و با عناصر ترقی و پیشرفت به مخالفت برخاست.
ظاهرا او مثل پدر در پی انباشت ثروت نبود و آشکارا وجوه شرعی را در تصاحب خود در نمی آورد ولی در پی نفوذ و قدرت بود. او می دانست که مهمترین ابزارش در کسب قدرت همان باورهای دینی است که از نجف آموخته است و به همین خاطر در پی تربیت مریدان و متعلمان بود. مریدان پایه های قدرت او بودند و اگر کسی برایش مزاحمتی ایجاد می کرد از سر راهش بر می داشتند.
کسروی در کتاب تاریخ هجده سالۀ آذربایجان او را چنین توصیف می کند :

«ملایی از تیپ شیخ فضل الله و سید کاظم یزدی، با این تفاوت که نه شکوه و جلال شیخ فضل الله را داشت و نه چیزی از فریبکاری و سیاسی سید کاظم را . یک مرد ساده درونی بود هر آنچه از مردم می گرفت به سود آنها هم به کار می برد». البته نمی توان این مسأله را به پای سادگی اش گذاشت ؛ او فهمیده بود پدرش به خاطر ثروت اندوزی در بین مردم محبوبیت چندانی ندارد ؛ به همین خاطر سبک ساده زیستی را برگزیده بود تا قلب مردم را تسخیر نماید.
زمانی که میرزا علی اکبر از نجف برگشت ، میرزا صالح که اهل کلخوران بود و او هم قبلا در نجف تحصیل کرده بود در اردبیل به تعلیم علوم دینی و رفع حوائج مذهبی مردم می پرداخت و در حقیقت در امور مذهبی و دینی همه کاره اردبیل او بود، ولی به جمع مال و ثروت هم بی اعتنا نبود. این میر صالح از آنجا که مرد سیّاسی بود وقتی شنید میزرا علی اکبر از نجف عازم اردبیل است برای روز ورود او تدارکی دید و از علما و معاریف شعر دعوتی به عمل آورد تا او را به منزل خود بیاورد چون ایشان برادر همسر وی نیز به شمار می رفت. ولی هدف اصلی اش این بود که او را تحت نفوذ خود قرار دهد. ولی میرزا علی اکبر که در پی قدرت خود بود به نقشۀ او پی برد و از رفتن به منزل وی خودداری کرد و راهی خانۀ پدری اش گردید.
البته نعمتی های شهر که گفتیم در پی برتری بر حیدری ها بودند آمدن ایشان را فرصتی برای خود می دیدند که بتوانند به مراد خود برسند. وقتی می گوییم مردم شهر با هم اختلافی ندارند و این زعمای آنها هستند که به خاطر قدرت طلبی خود، آنها را دو دسته می کنند و به جان هم می اندازند همین امر یکی از مصادیق آن است . ایجاد نفاق و دو دستگی بین مردم به بهای اینکه من باید بزرگترین عالم شهر باشم و قدرت در دستان من باشد.
میرزا علی اکبر که خود را پسر میرزا محسن مجتهد می دانست بر نمی تافت که جانشین پدر دامادشان باشد و هیچ کسی را که قدرتی مافوق اقتدار خود باشد را تحمل نمی کرد. به همین منظور در صدد ازدیاد قدرت خود بر آمد و با اعمال نفوذ بر حاکم وقت اردبیل یعنی نظام السلطنه بر آمد و در سال 1314 قمری به تحریک او جمعی از زنان نعمتی چادر به کمر بسته و دامن از سنگ پرنموده به زعامت زنی به نام «بیگم پاشا» از محلل سلطان آباد به راه افتادند و بازار را به تهدید و ارعاب به تعطیلی کشاندند و راه قلعه را پیش گرفتند. قلعه محل استقرار حکمران بود و در آن موقع تعدادی از سواران طایفۀ فولادلو محافظت آن را بر عهده داشتند. اینها چون از قصد هجوم زن ها آگاه شدند درهای قلعه را بستند و از بالای برج ها به سوی مردانی که به حمایت از زن ها آمده بودند آتش گشودند و چند تن را کشتند و زنها متفرق شدند.
این میرزا علی اکبر را ببینید که برای کسب قدرت و از راه به در کردن رقیب که اتفاقا او هم روحانی و هم خویش او است به چه اقداماتی دست می زند ؟ زنها را تحریک به شورش می کند تا بتواند قدرت خود را به حکمران و طرف مقابل ثابت نماید. اما حکمران شهر که اصل ماجرا را دریافت میرزا علی اکبر را از شهر تبعید نمود و او در پی این ماجرا مجبور شد شهر را ترک کند و به مراغه برود و هشت ماه در آنجا اقامت کند تا آب ها از آسیا بیافتد. میرزا علی اکبر بعد 8 ماه دوباره به اردبیل برگشت و مورد استقبال مریدان خود قرار گرفت.
مریدانی که عقل و خرد آنها تعطیل بود به خاطر اینکه دیدند حاکم وقت نظر مساعدی به میرزا علی اکبر ندارد برای مقابله با او مسلح گشتند و هر روز او را با محافظت مسلحانه به مسجد می آوردند و پس از اقامۀ نماز و یا وعظ دینی به منزل بر می گرداندند. گاهی نیز در کوچه ها ی معبر مردان مسلحی بودند که از او و خانه اش محافظت به عمل می آوردند. به خاطر وجود این محافظان مسلح ، میرزا علی اکبر جرأت و جسارت بیشتری یافته بود و با نطق های آتشین خود مخالفانش از جمله حاج میرزا صالح مجتهد را درمی کوبید. به ویژه آن که فردی به نام «دهه زخان» خلفلو نیز با تفنگچیان خود به حمایت میرزا علی اکبر به شهر آمده و مخالفان او را تهدید می نمود.

( مجتهد اردبیلی، علیاکبر )
میرزا علی اکبر که خود را عالم دینی می دانست به جای اینکه بین مردم تخم دوستی و مهربانی بپراکند و آنها را به هم نزدیک کند به خاطر میل به قدرت و جاه طلبی روز افزون خود عده ای از عشایر مسلح را دور خود جمع کرده بود و دیگران را تهدید می کرد. نعمتی های شهر هم که برای خود زعیمی قدرتمند یافته بودند از او با دل و جان حمایت می کردند. از این نظر ایجاد بی نظمی های بیشتر در شهر نظیر قیام مردان کفن پوش و ایجاد نا امنی و رعب و وحشت در بین رقبا برای قدرت نمایی از جمله دیگر اقدامات او بود. به طوری که در شهر غائله برپا کرده بود و حاکم شهر یارای مقابله با او را نداشت تا اینکه رحیم خان قراچه داغی از مرکز برای آرام کردن اوضاع شهر راهی اردبیل گردید.
رحیم خان نیز به خاطر این که در شهر درگیری پیش نیاید از در سیاست وارد شد و ابتدا خود را صلح طلب نشان داد ولی یک شب در ایام نوروز در حالی که همه در خواب بودند، سواران خود را بر پشت بام خانۀ طرفداران میرزا علی اکبر بالابرد و یک عراده توپ نیز در مقابل خانه آقا آمادۀ شلیک ساخت و در ورودی سرای آن خانه نیز مردان مسلح خود را بر گماشت. چون صبح شد و نزدیک طلوع آفتاب گردید، دستور شلیک هوایی داد . در این میان در خانه آقا باز شد و سیدی از طرفداران وی به همراه دو نفر بیرون آمدند که بلا فاصله هر سه هدف تیر قرار گرفتند و به قتل رسیدند. سواران که در را باز دیدند وارد خانه شده و میرزا علی اکبر را دستگیر کردند و به قلعه بردند . اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد.
مریدان او که غافل گیر شده بودند ، مجال عکس العملی نیافتند و فراری گشتند.
ببینید که یک آخوند چگونه در شهر گردن کلفتی می کند که برای دستگیری او از مرکز نیرو می فرستند و با توپ و سیاست اقدام به دستگیری ایشان می نمایند. حاکم اردبیل که علیخان نام داشت از ترس طرفداران نسبت به این واقعه بی اطلاعی نمود و 3 روز او را در قلعه نگهداشت و به دستور ولیعهد والی آذربایجان او را تحت الحفظ روانۀ تبریز گردانید. علمای تبریز با وساطت نزد ولیعهد رفتند و موجبات اقامت وی را بار دیگر در مراغه فراهم ساختند و وی یک سال دیگر در این شهر مقیم گشت. ولی سال بعد دوباره به اردبیل مراجعت نمود و باز دامنۀ حکومت خود را در این شهر گستراند.
مسأله ای که اینجا به میرزا قدرت می بخشد طرفداران مسلح او که بیشتر از مریدانش بودند می باشد که اغلب از عشایر و خوانین اطراف اردبیل بودند و هم میرزا با حمایت آنها در شهر یکه تازی می کرد و هم آنها با حمایت میرزا به چپاول مردم شهر روستا مشغول بودند و این منافع مشترک بود که آنها را به هم نزدیک و وابسته می کرد.
یکی از وقایعی که میرزا علی اکبر در آن نقش ایفا کرده پس از انقلاب 1917 روسیه و آمدن بلشویک ها به اردبیل بوده است. در این میان افرادی که نمی خواستند در اثر آمدن آنها آسیبی به مردم وارد شود نظیر فردی به نام حاج تقی وهاب زاده به استقبال آنها رفتند ولیکن میرزا علی اکبر که این انقلاب را مغایر دین می دید با آن به مخالفت برخاست و حتی کسانی را مأمور مقابله با آنها نمود.
آقا میرزا علی اکبر که سواد سیاسی چندانی نداشت خود آلت دست برادر زاده و دامادش به نام میرزا موسی بود. میرزا موسی خود ابتدا از جمله مشروطه خواهان نیز بود ولیکن این گرایش او بیشتر به خاطر منافع اش بود.
میرزا علی اکبر از افرادی که به گمانش بلشویک شده بودند به خانه اش دعوت کرد و سپس آنها را بازداشت نمود. تعدادی از اعضای فرقۀ دموکرات و سوسیال به جرم بلشویک بودن دستگیر و در قلعه زندانی شدند. در آن ایام رسم بر این بود که روز هفتم محرم عزاداران به احترام حاکم به قلعه می رفته و در مسجد آن جا عزاداری می نمودند و به هنگام مراجعت عفو زندانیان را تقاضا می کردند.
در آن سال عزاداران محلۀ پیر عبدلملک به قلعه رفته بودند و پس از عزادارای آزادی زندانیان را از حاکم شهر که «اجلال» نام داشت خواستار شدند . اجلال آن را پذیرفت و زندانیان را به ریش سفیدان محله تحویل داد ؛ آنان زندانیان را به مسجد آوردند ولی وقتی این خبر به میرزا علی اکبر رسید عصبانی شد و کسی را پیش ریش سفیدان مجله پیر عبدالملک فرستاد و استرداد آزاد شدگان را خواست. آنها مخالفت نمودند و چون اصرار فرستاده را بیشتر دیدند تندی کردند.
آقا این بار نجقلی خان آراللو را فرستاد تا آزادشدگان را کشیده و با خود نزد وی بیاورد. او وقتی به مسجد پیر عبدالملک رفت و مقاومت مردم را احساس نمود با حیثیت عشایری خود قول داد آنها را سالم باز گرداند. وقتی آنها به مسجد رفتند میرزا علی اکبر در حال وعظ بود ولی اطرافیانش قصد حمله و آسیب رساندن به آزادشدگان را داشتند که نجقلی خان در مقابل شان ایستاد و گفت من به آنها امان داده ام آنها از خطر مرگ مصون ماندند و سر انجام روز عاشورا از جانب میرزا علی اکبر هم عفو شدند و آزاد گشتند.
این واقعه نشان می دهد ؛ حتی اگر حاکم شهر هم کسی را آزاد می نمود باز در نهایت میرزا علی اکبر بود که بایست آن را تأیید می کرد و گرنه بایست در حصر می ماند و مجازات می شد.
عمده طرفداران میرزا علی اکبر افراد عامی بودند و نه تنها از دنیای جدید آگاهی نداشتند بلکه با آن دشمنی می ورزیدند . دشمنان او از روشنفکران و آزادی خواهان بودند . اینها بر خلاف دستۀ اول از طریق مسافرت یا روزنامه ها از پیشرفت های علمی و اجتماعی جهان آگاهی داشتند. اینها پول جمع کرده مدرسه می ساختند و آنها به دستور آقا، معلم ها را به چوب می بستند و شاگردان را پراکنده می کردند.
اینها آخوند روشن فکری پیدا کرده به منبر می بردند و آنها با چماق و تکفیر او را تهدید می کردند و از هر اقدام ممکن فرو گذاری نمی نمودند.
میرزا علی اکبر مرد باهوش و زرنگی بود و حاکمیت شرعی را از آن خود می دانست و در برابر قدرت همه را حقیر و زبون می شمرد و در تحقیر صاحبان شوکت از هر اقدام مشروعی باز نمی ایستاد. در حقیقت او خود حاکم واقعی شهر می دانست و اعتقاد داشت همه باید مطیع و فرمان بردار او باشند. او برای جمع آوری وجوه شرعی به دهات و بخش های اطراف می رفت و در رهگذار ، مردم را وادار به بوسیدن و زیارت الاغی می کرد که خود بر آن سوار بود.
خود بزرگ بینی او به حدی بود که روزی در مجلس ختم پدر امیر طهماسبی که والی نامی آذربایجان بود و برای سرکوبی عشایر از تبریز به اردبیل آمده بود در مسجد عالی قاپو که همه طبقات و معاریف شهر حضور داشتند و او خود هم در شاه نشین مجلس کنار امیر طهماسبی نشسته بود وقتی ملا لطیف مجد الواعظین برای وعظ به منبر رفت و از شخصیت پدر امیر طهماسبی سخن گفت.
در وسط گفتار ، آقا میرزا علی اکبر خطاب به مجدالواعظین گفت ملا لطیف سخنانت را کوتاه کن ! من شاش دارم و نمی توانم زیاد بنشینم و با این بیان شخصیت امیر طهماسبی را که بر مسجد سایه افکنده بود، متزلزل کرد. البته این کارش بی دلیل نبود چون امیر طهماسبی عشایری راکه ریشه های قدرت آقا میرزا علی اکبر بودند سرکوب کرده و بزرگانشان را اعدام کرده بود، پس میرزا دلی پر از او داشت.
علاوه بر قدرت طلبی او به شدت مخالف علم و دانش روز بود و تمامی علم را همان کتاب هایی می دانست که در نجف خوانده بود. او گمان می کرد که یک تنه می تواند در این نقطه از جهان جلوی پیشرفت علمی را بگیرد. غافل از اینکه پیشرفت و وسعت فرهنگ و تمدن به قدری سریع بود که با فاصلۀ کمی حتی فرزندان خود او را نیز در برگرفت و هنوز چند سالی از مرگ او نمی گذشت که دختران خود وی بدون حجاب با سرهای برهنه در مدارسی که با ساخت آنها دشمنی می ورزید، مشغول تحصیل گشتند.
میرزا علی اکبر در اردبیل فرد صاحب قدرتی بود و قدرتی بالای قدرت خود را تحمل نمی نمود و برای اعمال نظریات خویش از نیروی مقلدین که اکثریت مردان عامی و ساده دل بودند استفاده می کرد. اگر مقلدان میرزا علی اکبر اندیشمند بودند در تلطیف تصمیمات او مؤثر می گشتند و به جای اینکه مدارس را خراب کنند، از قدرت آن مرد در توسعۀ فعالیت آنها و رفع جهل و ظلمت و تربیت فرزندان محیط استفاده می کردند.
اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد. همچنین با توجه به اینکه با آغاز رنسانس تعلیمات مذهبی کلیسا به کناری رفته بود و مردم وارد عصر جدید شده بودند، اینها هم می ترسیدند با تعلیمات مدرسه ای قدرت آنها نیز افول نماید.
آنها به مدارس می ریختند، بچه ها را کتک می زدند و کتاب ها را پاره می کردند . میز و اثاثیه مدارس را به آتش می کشیدند و گاه با بیل کلنگ سقف و دیوار مدارس را پایین می آوردند و معلمان را مضروب و مجروح می نمودند.
این علمای به ظاهر دینی مخالفان خود را با تهمت بستن از از سر راه خود بر می داشتند . در آن عصر که تهمت بابی گری رایج بود، معلمان را به بابی بودن متهم می کردند.
یکی از معلمان هم عصر میرزا علی اکبر ، عبدالحمید آموزگار بود . او از روستای نیار بود و با فکر روشنی که داشت علاج رهایی ملت از عقب ماندگی های علمی را نشر معارف می دانست.

میرزا علی اکبر ابتدا خواست با تأسیس مدرسه ای او را وادار کند تا خواسته های خود را در آن مدرسه تدریس نماید ولی چون ایشان به نیت آقا پی برد از همکاری با ایشان خودداری کرد. بنابر این خودش مدرسه ای را در سرای پالاندوز بازار باز کرد . یک سال بعد یعنی سال 1339 کسان میرزا علی اکبر به این مدرسه هجوم آوردند و پس از تنبیه و پراکندن شاگردان پیر مرد را به سختی مضروب ساختند و عمامه اش را به گردنش بسته کشان کشان پیش آقا بردند. او را به دستور آقا به چوب فلک بسته و ریشش را تراشیدند و در زندان شهر، که محلۀ سرچشمه بود زندانی ساختند.
محمد حسین سوسیال نقل می کند که وقتی مرحوم آموزگار را به زندان آوردند من هم در زندان بودم . شدت واقعه در روح وی خیلی اثر کرده بود و یک حالت بهت و سکوت در سرتا پای وجودش تسلط داشت گویی که عن قریب سکته می کند. عبدالحمید 15 روز در زندان ماند تا اینکه جماعتی از بزرگان پیش میرزا علی اکبر رفتند و با پرداخت شصت تومان جریمه و تعهد اینکه او دیگر این کارها را نکند وی را آزاد ساختند. تا اینکه تعدادی از فرهنگ دوستان خلخال او را به شهر خود فرا خواندند و از او استقبال شایانی کردند و برای تأسیس مدرسه ای در آن خطه، وعدۀ همه نوع مساعدت و یاری به وی دادند.
او مدرسۀ ناصری را در آن شهر دایر کرد و به مدت چهار سال با کمک های مادی و معنوی سرشناسان خلخال مثل ناصر روایی آن را به بهترین وضعی اداره نمود و حتی کلاس های حرفه ای و فنی نظیر آهنگری، کلاهدوزی، خیاطی و نجاری را در آنجا راه انداخت.
با کودتای 1299 و تشکیل سلطنت پهلوی ، محدودیت هایی برای نفوذ میرزا علی اکبر به وجود آمد و از قدرت فعالیت های او کاسته شد. این بار آموزگار به درخواست تجار و فرهنگ دوستان به اردبیل بازگشت و با تأسیس مدرسۀ رفعت، به ادامۀ خدمات فرهنگی پرداخت. ولی بر اثر شدت صدمات روحی و جسمی در سال 1306 خورشیدی، سالی که خود میرزا علی اکبر هم در آن سال درگذشت، به رحمت خدا رفت.
در سال 1338 آقای مجید تدین مدرسه ای را در اردبیل به نام خود تأسیس نمود . او متوجه شده بود که علت مخالفت قشریون مذهبی با مدارس جدید دو دلیل است : یکی از آن دو تدریس جغرافیا بود، چون در آن از گردش زمین به دور خورشید سخن گفته می شد و بر خلاف دین این ها به حساب می آمد و جغرافیا درس ضاله ای بود.
دیگری زنگ مدرسه بود که نواختن آن را تقلیدی از مسیحیت تلقی می شد و این عمل را کار مسیحیان و ارامنه می دانستند.

آقای تدین می گوید من در این دو مورد به فکر چاره افتادم و سر انجام راه حلی برای آنها پیدا کردم بدین طریق که به جای زنگ مدرسه، یکی از دانش آموزان را مامور کردم که آیۀ «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنو صلو علیه و سلمو تسلیما» را با صدای بلند و موزونی بخواند. در مورد درس جغرافیا نیز فردی روشن بین و بی غرضی را که مورد احترام میرزا علی اکبر بود نزد او فرستادم. او از ایشان پرسیده بود اگر کسی بخواهد از اردبیل عازم زیارت عتبات شود آیا می تواند اسامی شهرها و روستاهایی که از آنها عبور می کند را یاد بگیرد؟
آقا گفته بود که آن را به عنوان معرفته الارض لازم است یاد بگیرد. از آن پس درس جغرافیا را با عنوان معرفه الارض تدریس کردیم و آقا مخالفتی نکرد. در مورد درس هایی نظیرکرویت زمین و گردش آن به دور خورشید را به ظاهر حذف کردیم ولی به معلمین سپردیم آن را به صورت قصه و داستان، خارج از درس به شاگردان تدریس کنند.
همچنین به این دلیل که کلمۀ مدرسه در نزد مخالفان «اشکولا» تفسیر می گشت و معنی و مظهری از مسیحیت بود به جای آن نام دبستان تدین را بر گزیدیم که شاید برای بار اول این اسم در ایران مورد استفاده قرار گرفت.
این تغییرات باعث شد مدرسۀ تدین از حمله و یورش قشری ها و یا تهدید و فشار آنها در امان باشد و میرزا علی اکبر به چماقداران خود نگوید آنجا را بر سر معلمان خراب کنید. علاوه بر این روز به روز در طریق پیشرفت و اعتلای خود قدم هایی بردارد به طوری که از سال 1308 تا 1320 مهمترین مدرسه اردبیل بود. هزینۀ مدسه تدین با وجوهی که از دانش آموزان به عنوان شهریه می گرفتیم تأمین می شد، کم کم مدارس دولتی اعتبار و امکانات بیشتری یافتند و این مدرسه اعتبار خود را از دست داد. بعد سال 1299 علاوه بر مدارس پسرانه مدرسه دخترانه ای به نام «مهستی بنات» شروع به فعالیت کرد و طوفانی از مخالفت های مذهبیون قشری گرا را بر انگیخت. آنهایی که تحصیل پسران در اشکولا را بر خلاف مذهب و سنت های ملی می شمردند با رفتن دخترها به مدرسه به شدت به مخالفت برخاستند و در سال 1304 به مدرسه هجوم آوردند و با بیل و کلنگ درصدد خراب کردن سقف اتاق ها بر سر دانش آموزان برآمدند. مدیر مدرسه از ارتش استمداد نمود و با آمدن سربازها ، مهاجمین دست از تخریب و آزار برداشتند. با این حال دختران دانش آموز از ترس واکنش های بعدی متفرق گشتند و برای مدتی مدرسه از فعالیت بازماند.
میرزا علی اکبر زمانی قدرت خود را از دست داد که سران عشایر که مددکاران او بودند به دست قشون دولتی تار و مار گشتند اما در سال 1306 واقعه ای باعث قتل شخصی به نام امین العلما گردید. این قتل به نام میرزا علی اکبر نوشته شد. ماجرا از این قرار بود که امین العلما در کار تحریر معاملات مراجعین فعالیت می کرد و پیش نماز مسجدی بود که در بازار چاقوسازان اردبیل قرار داشت و موقع وعظ به سخنانش جنبۀ شوخی می داد. او با سردار سپه دوست بود و از آن جا که دستور قلع و قمع خوانین و سران عشایر را که منابع قدرت میرزا علی اکبر بودند را سردار سپه داده بود به همین خاطر معلوم است که میرزاعلی اکبر از رضاخان دل خوشی نداشت. و از آنجا که امین العلما دوست سردار سپه بود اطرافیان میرزا علی اکبر به او اتهام بابی بودن زدند. و این ماجرا باعث شد یکی از مقلدان میرزا علی اکبر اقدام به ترور امین العلما نمود.
به این خاطر بعد از قتل امین العلما ؛ دولت حکم تبعید میرزا علی اکبر را از اردبیل صادر نمود و این امر باعث شد بازاریان دکان های خود را بستند و مریدانش به حمایت آقا به پا خواستند. ولی با ورود ارتش به ماجرا سرو صداها خوابید. شرایط طوری شده بود که در اردبیل هیچ یک از محلات شش گانه اجازه دفن امین العلما را در قبرستان خود نمی دادند. جنازۀ امین العلما بر زمین مانده بود تا اینکه ارتش دخالت کرد و با گماردن سربازان جنازۀ او را در قبرستان طوی که امروزه دبیرستان صفوی در آن جای دارد، دفن نمود.
آقا میرزا علی اکبر را به زنجان تبعید کردند . از آنجا که مادرش زنجانی بود و خود در آن شهر شناخته شده بود با احترام زایدالوصفی به آنجا وارد شد ولی توقفش مدت زیادی طول نکشید زیرا امام جمعه خویی در تهران و میرزا آقا مجتهد در تبریز، اقدامات پیگیری برای آزادی و بازگشت وی با کسب موافقت دولت مرکزی به اردبیل را فراهم آوردند.
یکی از منابع قدرت میرزا علی اکبر و سایر علما همان شبکه ای است که در سراسر جهان تشیع گسترده شده است و چنان چه یکی از شیوخ یا علما دچار مشکل شود بقیه دست به کار می شوند و با نفوذی که بین مردم و حاکمان دارند مشکل او را حل می نمایند. از چنین شبکه ای خود شاهان نیز واهمه دارند زیرا بر نام دین می توانند حکم تکفیر خود شاه را صادر نمایند و مریدانشان را به شورش علیه او تحریض نمایند به همین خاطر شاهان و امرا سعی بر آن داشتند که با علمای دینی در نیافتند و خواسته آنها را اجابت نمایند.
بالاخره آقا در سال 1306 با اردبیل بازگشت و در میان استقبال باشکوه اهالی وارد خانۀ خود شد.
مریدان وی هنگام ورود تظاهرات زیادی کردند و یکی از مریدها با هیجانی که یافته بود فرزند خود را جلوی پای آقا افکند و در صدد قربانی کردنش برآمد ولی مخالفت آقا جان تازه ای بر آن طفل بی گناه بخشید.
در این زمان مزاج آقا از حیز اعتدال افتاده و از بیماری رنج می برد. واقعه قتل امین و ناملایمت های تبعید انکساری در روح او به وجود آورده و رنجور ساخته بود تا اینکه در روز 28 بهمن 1306 مرگ، طومار زندگی پرماجرای او را در خود پیچید.
جنازۀ او را به عنوان امانت در گوشه ای از مسجد دفن کردند و در سوگ او مجالس متعددی برپای داشتند.
در سال 1328 جمعی از مریدان جسد او را درآورده و به سرپرستی محمد علی مناف زاده به عتبات بردند و در آنجا دفن نمودند.
برگرفته از کتاب : اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری

پی نوشت :
( مسجد میرزاعلی اکبر در اردبیل )



این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید