صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش

گروه رسانه /

18 اردیبهشت 1359 ؛ سالروز اعدام فرخ رو پارسا و گزارش صدای معلم از نخستین وزیر زن تاریخ ایران که زندگی‌ اش را وقف آموزش و فرهنگ کرد

« فرخ‌ رو پارسا سال ۱۳۰۱ در شهر قم و در خانواده‌ای به دنیا آمد که از همان آغاز ؛ سیاست، فرهنگ و مسئله حقوق زنان در آن اهمیت داشت. مادرش، فخرآفاق پارسا، از نخستین فعالان حقوق زنان و مدیر نشریه «جهان زن» بود. پدرش نیز کارمند وزارت بازرگانی بود و در حوزه صنایع و تجارت فعالیت مطبوعاتی داشت.

به این ترتیب، فرخ‌رو پارسا در خانواده‌ای بزرگ شد که در آن درس خواندن، استقلال فکری و حضور اجتماعی زنان مسئله‌ای مهم تلقی می‌شد. او نیز تحت تاثیر همین باور و تربیت، در دوران مدرسه و دانشگاه درخشید. ابتدا دیپلم متوسطه را با رتبه ۱ از دانش سرای مقدماتی گرفت، بعد وارد دانش سرای عالی شد و در ۲۰ سالگی مدرک کارشناسی علوم طبیعی دریافت کرد و سپس راهی دانشگاه تهران شد تا پزشکی بخواند. در همان سال‌هایی که در دانشکده پزشکی درس می‌خواند، در دبیرستان‌های تهران نیز تدریس می‌کرد.

فرخ‌رو پارسا سال ۱۳۲۹ با پشت سر گذاشتن دوره پزشکی عمومی، تحصیل در تخصص کودکان و نوزادان را آغاز کرد. او هم‌ زمان هم در بیمارستان‌ها کار می‌کرد و هم تدریس را ادامه می‌داد تا اینکه سرانجام یکی از این دو را انتخاب کرد، طبابت را کنار گذاشت و تصمیم گرفت که زندگی‌اش را وقف آموزش و فرهنگ کند. از اینجا به بعد بود که مسیر زندگی او کاملا تغییر کرد.

او در دبیرستان مشهور ژاندارک، علوم طبیعی و زیست‌شناسی درس می‌داد. مدتی هم مدیر دبیرستان‌ ولی‌الله نصر بود. پس از آن، ریاست دبیرستان نوربخش را بر عهده گرفت؛ مدرسه‌ای که هنگام ورودش تنها ۱۱۰ دانش‌آموز داشت، اما در زمان خداحافظی او، شمار دانش‌آموزانش به هزار و ۸۵۰ دختر رسیده بود.

فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی او نیز در همان سال‌ها، گسترش یافت. فرخ‌رو پارسا سال ۱۳۳۳ همراه گروهی از زنان، «انجمن بانوان فرهنگی» را پایه‌گذاری کرد و دو سال بعد به عضویت هیئت‌ رئیسه «شورای همکاری جمعیت‌های بانوان ایرانی» درآمد. او به‌تدریج به یکی از چهره‌های شناخته‌شده زنان تحصیل کرده و فعال در عرصه آموزش تبدیل شد.

18 اردیبهشت 1359 ؛ سالروز اعدام فرخ رو پارسا و گزارش صدای معلم از نخستین وزیر زن تاریخ ایران که زندگی‌ اش را وقف آموزش و فرهنگ کرد

با آغاز به کار «دانشگاه ملی ایران» در سال ۱۳۳۹، او به عنوان مدیرکل دبیرخانه این دانشگاه انتخاب شد و بدین ترتیب نخستین زنی شد که در ایران به چنین جایگاه اداری مهمی دست می‌یافت. در همین دوران به عرصه سیاست نیز وارد شد.

فرخ‌رو پارسا بعدها روایت کرد که حتی پیش از ورود رسمی به سیاست، در اوقات فراغتش به زندان زنان می‌رفت و به زندانیان درس می‌داد. او همچنین از جمله زنانی بود که در جریان رفراندوم بهمن ۱۳۴۱ برای حق رای زنان فعالیت می‌کرد. خودش گفته بود: «هر روز با عده‌ای از زن‌ها راه می‌افتادیم و این در و آن در می‌زدیم تا برای زن‌ها هم در رفراندوم حق رای بگیریم.»

سرانجام فرخ‌رو پارسا به همراه پنج زن دیگر، به‌عنوان نخستین زنان تاریخ ایران وارد مجلس شورای ملی شد.

تمرکز او بر آموزش، مدارس و مسائل فرهنگی باعث شد که در ادامه، امیرعباس هویدا سمت معاونت پارلمانی وزارت آموزش‌ و پرورش را به او پیشنهاد کند. این مقام پارلمانی در واقع مقدمه ورود پارسا به کابینه و تبدیل شدنش به نخستین وزیر زن تاریخ ایران بود.

18 اردیبهشت 1359 ؛ سالروز اعدام فرخ رو پارسا و گزارش صدای معلم از نخستین وزیر زن تاریخ ایران که زندگی‌ اش را وقف آموزش و فرهنگ کرد

نخستین وزیر زن تاریخ ایران

«من به عدالت مردم مملکتم معتقدم.»  فرخ‌رو پارسا در خاطراتش نقل می‌کند که سال ۱۳۴۷ امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر وقت، با او تماس گرفت و گفت که می‌خواهد «مسئولیت بزرگی را به یک مادر بدهد».

هویدا گفته بود که می‌خواهد آموزش‌ و پرورش فرزندان مملکت را به یک مادر بسپارد و انتظارش این است که وزیر آموزش‌ و پرورش همه بچه‌های ایران را چون فرزندان خود بداند.

نخستین وزیر زن در تاریخ ایران با این توصیه و انتظار کارش را در وزارت آموزش‌ و پرورش آغاز کرد و در مدت مسئولیتش، تغییرات و اصلاحاتی اساسی انجام داد؛ تغییراتی که البته با نگاه سنتی و نفوذ روحانیان در نظام آموزشی در تضاد بود و اعتراض‌های تند آنان را در پی داشت.

او تلاش کرد ساختار آموزش‌ و پرورش را بیش‌ از پیش مدرن کند. از جمله این اقدام‌ها می‌توان به خارج کردن زبان عربی از گروه دروس اجباری دبیرستان، محدود کردن امتیازدهی آموزشی به مدارک حوزوی و اجرای مقررات یکسان پوشش در مدارس نام برد. پارسا در دوران مسئولیت خود از منع کردن استفاده از چادر در مدارس ابایی نداشت و پس از صدور دستور یکپارچه‌سازی پوشش در مدارس، اعلام کرد که استفاده از هر لباسی غیر از روپوش مدارس در مدرسه ممنوع است، چه چادر، چه مینی‌ژوپ.

سیاست‌های پارسا در جهت گسترش حضور اجتماعی زنان و کاهش نفوذ نهادهای مذهبی در آموزش، خشم بخشی از روحانیان را برانگیخت. در واقع آن‌ها حضور یک زن مدافع برابری جنسیتی را در چنین جایگاهی، تهدیدی برای نفوذ سنتی خود در نظام آموزشی می‌دانستند.

18 اردیبهشت 1359 ؛ سالروز اعدام فرخ رو پارسا و گزارش صدای معلم از نخستین وزیر زن تاریخ ایران که زندگی‌ اش را وقف آموزش و فرهنگ کرد

با این حال، او برای کاهش تنش‌ها تلاش کرد با نیروهای مذهبی به نوعی مصالحه کند. به دستور او، دروس تعلیمات دینی، قرآن و فقه اسلامی وارد برنامه‌های آموزشی شدند و افرادی چون سیدمحمد بهشتی، محمدجواد باهنر و محمد مفتح برای تدوین کتاب‌های دینی به وزارت آموزش‌ و پرورش پیوستند.

فرخ‌رو پارسا حتی از مرکز اسلامی هامبورگ که زیر نظر بهشتی اداره می‌شد، حمایت مالی می‌کرد و باهنر نیز توانست با حمایت وزارت آموزش‌ و پرورش، مجوز تاسیس چند مدرسه مذهبی در تهران را دریافت کند، اما هیچ‌یک از این افراد که بعدها در ساختار جمهوری اسلامی به مقام و منصب رسیدند، از او در برابر اتهام‌ های بی‌اساس دادگاه انقلاب حمایت نکردند.

18 اردیبهشت 1359 ؛ سالروز اعدام فرخ رو پارسا و گزارش صدای معلم از نخستین وزیر زن تاریخ ایران که زندگی‌ اش را وقف آموزش و فرهنگ کرد

محاکمه و اعدام در دادگاه انقلاب

فرخ‌رو پارسا اردیبهشت ۱۳۵۳، حدود چهار سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی، پس از سه دهه کار و فعالیت، بازنشسته شد. پس از آن تصمیم گرفت که از فعالیت‌های سیاسی‌اش هم بکاهد و بار دیگر طبابت را آغاز کند. او مطب شخصی خود را راه‌ انداخت و در کلینیک مدرسه‌ آمریکایی‌ها در تهران و کلینیک کودکان به طور رایگان مشغول به کار شد. البته در کنار طبابت، فعالیت‌هایش در حوزه حقوق زنان را نیز ادامه داد.

در روزهای منتهی به بهمن ۱۳۵۷ که ایران روزهای پرآشوبی را می‌گذراند، فرخ‌رو پارسا در لندن به سر می‌برد. بسیاری از نزدیکانش به او هشدار داده بودند که به ایران بازنگردد، اما او که به کارنامه چند دهه فعالیت آموزشی و فرهنگی خود باور داشت، تصمیم گرفت به کشور بازگردد. فرخ‌رو تصور می‌کرد مرتکب جرمی نشده و در صورت بازخواست نیز می‌تواند در دادگاهی عادلانه از خود دفاع کند. به همین دلیل به ایران بازگشت.

او پس از بازگشت، مدتی مخفیانه در خانه دخترش و یکی از بستگانش زندگی کرد، اما تنها پنج روز پس از اعلام پیروزی انقلاب اسلامی، در ۲۷ بهمن ۱۳۵۷، در خانه پسرش بازداشت شد. آن روزها، کمیته‌های انقلاب بدون ساختار مشخص، ضابطه حقوقی یا روند قضایی روشن در نقاط مختلف کشور شکل گرفته بودند. اعضای این گروه‌ها، اغلب تنها بر اساس شایعه، سابقه حکومتی یا گزارش‌های شفاهی، افراد را بازداشت می‌کردند و بسیاری از متهمان، پیش از آن که حتی امکان دفاع از خود را پیدا کنند، در معرض محاکمه و صدور حکم قرار می‌گرفتند.

فرخ‌رو پارسا همراه همسرش، احمد شیرین‌سخن، ابتدا به کاخ جوانان تهران که به محل استقرار کمیته‌ها تبدیل شده بود منتقل شدند. همسرش را مدتی بعد آزاد کردند، اما فرخ‌رو را به زندان اوین فرستادند.

با وجود فضای سنگین زندان و حجم اتهام‌هایی که علیه او مطرح می‌شد، فرخ‌رو همچنان باور داشت بی‌گناهی‌اش ثابت خواهد شد. زمانی که با لباس خاکستری و روسری وارد دادگاه شد و گروهی از حاضران علیه او شعار دادند، ایستاد و گفت:

«من به عدالت مردم مملکتم معتقدم.»

محاکمه نخستین وزیر زن ایران در مجموع ۹ جلسه طول کشید. ریاست دادگاه را صادق خلخالی بر عهده داشت. خلخالی، فرخ‌رو پارسا را با اتهام‌هایی چون «حیف و میل بیت‌ المال»، «اشاعه فساد و فحشا در فرهنگ کشور»، «به‌کارگماری افراد هرزه در مناصب دولتی»، «برگزاری اردوهای مختلط» و «زیر پا گذاشتن اخلاق اسلامی» از مصادیق «مفسد فی‌الارض» دانست و حکم اعدام و مصادره اموالش را صادر کرد.

در جریان دادگاه، اتهام‌هایی چون بهائی‌ بودن، داشتن رابطه نامشروع با رئیس دفترش، همکاری با ساواک و تلاش برای تضعیف حجاب نیز علیه او مطرح شد. فرخ‌رو پارسا همگی این اتهامات را رد کرد، اما در دادگاه‌های انقلاب چیزی به‌عنوان دادرسی منصفانه و عادلانه وجود نداشت و برای پارسا نیز مانند بسیاری دیگر حکم اعدام صادر شد.

سرانجام بامداد هجدهم ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ او در محوطه زندان اوین تیرباران شد.

یک روز بعد، پیکر او را در بهشت زهرا به خاک سپردند، اما مدت زیادی از دفن او نگذشته بود که بولدوزرها، مزارش را تخریب کردند. خانواده‌اش بعدها تنها واژه «مادر» را بر سنگی ساده نوشتند تا به این وسیله مزارش را حفظ کنند اما حتی همان سنگ نیز مدت کوتاهی بعد، شکسته شد تا نشانی از او نماند، هرچند هرگز نتوانستند نامش را از تاریخ ایران پاک کنند. ( این جا )

***

« فرخ رو پارسا در دفاع از خود گفته بود : متأسفم از این که اتهاماتی به من وارد شده که دلیل و اساس محکمی ندارد. در اتهامات وارد شده به من، حتی دین مرا مورد تردید قرار داده‌اند. راجع به غارت بیت‌المال که بزرگترین اتهام من است، من این مسأله را تکذیب می‌کنم، زیرا در تمام طول خدمت، من نه کار مالی و نه سروکاری با حساب و دفتر داشتم. اینها که به من اتهامات دزدی چند میلیونی وارد کرده‌اند، باید بگویند این پول ها را من از چه طریقی و از کجا سرقت کرده‌ام؟ » ( این جا )

18 اردیبهشت 1359 ؛ سالروز اعدام فرخ رو پارسا و گزارش صدای معلم از نخستین وزیر زن تاریخ ایران که زندگی‌ اش را وقف آموزش و فرهنگ کرد


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

18 اردیبهشت 1359 ؛ سالروز اعدام فرخ رو پارسا و گزارش صدای معلم از نخستین وزیر زن تاریخ ایران که زندگی‌ اش را وقف آموزش و فرهنگ کرد

منتشرشده در چهره‌های ماندگار

کجا پیروز باشد آن‌ که تن‌ها را جدا خواهد

کجا پیروز باشد آن‌که تن‌ها را جدا خواهد؟
که دریا هم شکوهش را زِ جمعِ قطره‌ها دارد

و جهان
از نخستین صبح‌های خاک
این رازِ کهن را آهسته در گوشِ انسان گفته است:
هیچ موجی
تنها برنمی‌خیزد.

باد اگر هزار نام داشته باشد
باز
راهش از شانه‌های دریا می‌گذرد؛
و رودها
پیش از آن‌که به آغوشِ آبی برسند
سال‌ها تمرینِ پیوستن می‌کنند.

کجا پیروز باشد آن‌ که تن‌ها را جدا خواهد

ما نیز
در میانِ این تاریخِ بلندِ رنج و امید
چیزی جز
قطره‌هایی جویای دریا نیستیم؛
که هرگاه
دستِ هم را رها کرده‌ایم
خشکی،
نامِ دیگرِ سرنوشتِ ما شده است.

و هر زمان
که دل‌ها
به وسعتِ یک موج
به هم رسیده‌اند،
دریا
از نو
در جهان متولد شده است.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

کجا پیروز باشد آن‌ که تن‌ها را جدا خواهد

منتشرشده در یادداشت

نگاهی به کارکرد نوروز نوش داروی فرهنگی برای التیام زخم های ملی در صدای معلم   این روزها در بعضی از محافل و مجالس صحبت از عدم برگزاری مراسم نوروز در میان است و حتی بعضی از ادیبان و سخنورانِ و دلسوخته گانِ به حال وطن ، در شرایط روحی و افسردگی متاثر از وقایع ناخوشایند دی ماه ؛ در محافل ادبی و فضای مجازی با چهره ای مغموم و بغض در گلو ؛ سروده مشهور خلیل الله خلیلی ادیب و سیاست مدار و شاعر پارسی گوی افغانی را با الحان مختلف مکررا بازخوانی و به اشتراک می گذارند که :

« گویید به نوروز که امسال نیاید! در کشور خونین کفنان ره نگشاید

بلبل به چمن نغمه شادی نسراید ماتم زدگان را لب پر خنده نشاید (1)

ضمن احترام توام با درک دغدغه و غم و اندوه همه فرهیختگان ؛ باید گفت نوروز میهمانِ ناخوانده نیست که بگوییم که هر وقت خواستیم بیاید و یا برود .

نوروز هم زاد و هم خانه این تمدن باستانی چند هزار ساله است و اتفاقا می تواند در شرایط سخت و جانکاه مثلا همین ترومای عاطفیِ ملیِ اخیر (سوگ سراسری جان باختگان هم وطن ) ؛ تسکین دهنده آلام داغ دیدگان باشد ؛ پس بیایید به جای پس زدنِ نوروز پیامش بدهیم که شتابان خود را برساند تا باز هم بر اساس رسم چند هزار ساله زیر بیرق نوروز گرد هم آییم و دست های همدیگر بگیریم و به هم دلداری و سر سلامتی بدهیم و در غم و اندوه هم شریک شویم .

باشد که نوروز همچون همیشه به مثابه نوش دارویی فرهنگی ؛ مرحم زخم های عمیق نشسته بر چهره وطن شود .

نگاهی به کارکرد نوروز نوش داروی فرهنگی برای التیام زخم های ملی در صدای معلم

بیایید به جای یاس و نومیدی از نگاه شاعر پارس گوی تاجیک ( بانو گل رخسار صفی آوا ) به نوروز بنگریم و ضمن استقبال از نوروز ابیات سروده او را زمزمه کنیم :

« گویید به نوروز که هر سال بیاید
هر سال بیاید درِ غمخانه گشلید
از آیینه ام زنگ جراحت بزداید
بلبل ؛ اَلمِ ملت بیچاره سراید
گویید به نوروز که هر روز بیاید
گویید به نوروز؛ الم سوز بیاید
گویید به نوروز شب و روز بیاید
بر گلشن سرما زده؛ پیروز بیاید
گویید به نوروز که نوروز بیاید

از قدیم بین ایرانیان رسم بر این بوده که کسانی که در طول سال عزیزی را از دست داده اند؛ با فرارسیدن نوروز برای عزیز از دست رفته خود مراسم خاص برگزار می کنند تا به مدد نوروز بدون اینکه یاد عزیز سفر کرده خود را فراموش کنند؛ سنگینی غم جانکاه فقدان او را بر خود هموار کنند و بتوانند به روال عادی زندگی برگردند  .

در مورد حوادث تلخ دی ماه باید گفت اگر چه ابعاد فاجعه بسیار بزرگ است و جان باختن مظلومانه هم وطنان در حوادث خون بار دی ماه (منظورم همه طرف های درگیر است) با درگذشت عادی و طبیعی یک فرد از یک خانواده تفاوت ماهوی دارد. اما اینجا هم نوروز راه گشاست ؛ چون قرار نیست برای همیشه در دایره غم و اندوه و انفعال متوقف بمانیم .

آن چه مهم است این است که کاری کنیم و راهی پیش بگیریم که این شرایط تلخ هرگز تکرار نشود .

نوروز می تواند به گذر صبورانه از این ترومای ملی و جلوگیری از شکاف بیشتر اجتماعی کمک کند هر چند همه ی راه حل نیست .

نگارنده چند سال پیش در مطلبی با عنوان « فرهنگ نوروزی جلوه ای فریبا از هم پوشانی اسطوره و تاریخ » (اینجا) نوشتم که تیر و کمانِ اسطوره ای و نمادینِ آرش قبل از اینکه ابزار جنگ و خشونت باشد وسیله گسترش مرزهای فرهنگ و خردورزی و رواداری در جغرافیای نوروز بود. همان فرهنگی که اگر کم رنگ نشده بود شاید حوادث دی ماه و به تبع آن زیان های جبران ناپذیر انسانی و اقتصادی و اجتماعی بر خانواده بزرگ ایران تحمیل نمی شد .

نگاهی به کارکرد نوروز نوش داروی فرهنگی برای التیام زخم های ملی در صدای معلم

همین جا بگویم که زخم ناسوری که این وقایع بر پیکر وحدت ملی وارد ساخت که اگر به درستی ریشه یابی و آسیب شناسی و درمان قطعی نشود و صرفا به پانسمان های موقت اکتفا شود می تواند باعث بروز دوره ای نامشخص از گسست اجتماعی شود که پایانش اصلا خوش نیست .( نگاه کنید به آنچه امروز در دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی می گذرد.).

بگذریم ...

در شرایط حساس کنونی و در نوروز امسال نقش دولت و سایر ارگان های تصمیم گیرنده در کاهش آلام مردم به خصوص خانواده های داغ دیدگان بسیار مهم است و این که دولت و مردم و داغ دیدگان چگونه می توانند با هم از این بحران عبور کنند .

برای شروع اجمالا بهتر است که دولت قبل از هر کاری باید با شجاعت سیاسی (2) مسئولیت و نقش پیدا و پنهان ناکارآمدی بخشی از مدیران زیر مجموعه خود و دولت های سلف خود در دو سه دهه اخیر را که زمینه ساز نارضایتی های گسترده اجتماعی شده ، به عهده گرفته و این واقعیت را صادقانه با مردم در میان بگذارد .

در مرحله بعد برای بازسازی اعتماد عمومی از تعارفات رایج ملال آور کم کند و با برداشتن گام های عملی در جهت اصلاح امور اصطلاحا بر مبلغ بیفزاید.

نگاهی به کارکرد نوروز نوش داروی فرهنگی برای التیام زخم های ملی در صدای معلم

نگاه دولت به بازماندگان و خانواده های جان باختگان باید دلسوزانه و مادرانه باشد و از مرز بندی های مصنوعی و غیردقیق و تنگ نظرانه بپرهیزد و از همه بازماندگان و مجروحان به طرق مقتضی دل جویی شود.

واقعیت این است که همه جان باختگان و مجروحان و زیان دیدگان قربانیِ زخم یک چوب ترکیبی هستند . ترکیبی از شرارت دشمن و سوء مدیریت در عرصه های اجتماعی و اقتصادی و آموزشی دوستان نا آگاه ِجا خوش کرده در بوروکراسی کشور .

پس اگر قرار است به این فاجعه درست رسیدگی شود باید به همه وجوه آن پرداخته شود.

از این رو صدا و سیما در برنامه های خود مواظب باشد که ناخواسته باعث رویارویی اجتماعی و چند قطبی سازی در جامعه نشود.

قوه محترم قضاییه در صدور احکام قضایی برای بازداشت شدگان حوادث اخیر به ویژه جوانان و نوجوانان نهایت حزم و احتیاط و دوراندیشی و مصلحت ملی را در نظر بگیرد و به نقش ارشادی احکام اولویت بدهد.

گفتنی بسیار است.

بیایید به مدد نوروز برای چندمین بار در طول تاریخ دور سفره هفت سین بزرگی به وسعت جغرافیای پرافتخار ایران جمع شویم تا برای آینده ای بهتر با شراکت در غم و شادی هم دیگر آثار سوء فاجعه اخیر را پشت سر بگذاریم.

چنین باد

(1)- این غم نامه را خلیل الله خلیلی شاعر افغان به مناسبت اشغال کشورش توسط شوروی سابق سروده است.

(2) پدیده ای که متاسفانه در سپهر سیاسی ایران کمتر دیده شده است.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

نگاهی به کارکرد نوروز نوش داروی فرهنگی برای التیام زخم های ملی در صدای معلم

منتشرشده در یادداشت
پنج شنبه, 08 اسفند 1404 13:43

" هاری " در سروستان

داستان هاری و مردم سگ دوست در سروستان در صدای معلم

( سروستان ) ؛ تازه شهرک زیبایی شده بود ، در زمین آبرفتی قرار داشت .

رودخانه یِ نسبتاً بزرگی در وسط آن از ابتدا تا انتها در جریان بود و زمین های کشاورزی روستاهای پایین دستِ آن شهرک را آبیاری می کرد ، امّا آب شُرب و شست و شویِ خود شهرک از قناتی تامین می شد که در گذشته های دور اجداد ساکنینَش از دل کوه تا شهرک در زمانی که روستایی بیش نبود نقب کرده بودند و در یک فضای نسبتاً بزرگ جمع می شد و با لوله کشی از آنجا به خانه ها توزیع می گردید .

کوچه هایش پر از گل های زیبای عَشَقه ، پیچک و شمشادهای سبزِ آویزان از دیوار خانه ها به کوچه ها بودند ، به گونه ای که راه رفتن در آنها ، گشت و گذار در جنّت را به یاد می آورد .

مردم شهرک همه سگ دوست بودند ؛ این انگیزه از گذشته های دور بر آنها به ارث رسیده و با گذشت زمان تقّدس پیدا کرده بود .

هیچ سگی در ( سروستان ) نه تنها ولگردی نمی کرد بلکه برای خود لانه ای مناسب داشت و آب و غذای دلپذیرتر از خود صاحب سگ و هنگامی که‌ سگی در هر کوچه و خیابانی قدم می زد ، هر کسی می دیدش مانند هندی ها که گاو را محترم می شمارند رفت و آمدش را محترم داشته و در صورت نیاز ، با هر غذای خوبی که داشتند پذیراییَش کرده و سپس بدرقه اَش می نمودند تا به گشت و گذارش ادامه دهد .

اتّفاق بدی که در ( سروستان ) افتاد بسیار دردناک بود .

داستان هاری و مردم سگ دوست در سروستان در صدای معلم

سگ امیر اسلان به ویروس هاری مبتلا شد و با تماس با سگ های ( سروستان )  همه ی آنها را به هاری مبتلا ساخت ، به گونه ای که سیستم عصبی تمام سگ ها به هم ریخت و چند جوان را زخمی کرده و به قتل رساندند .

دیگر ( سروستان ) شهرکی شده بود که مردم به راحتی نمی توانستند از خانه های خود بیرون بیآیند ، کشاورزی و دامداری که هنوز مشاغل غالب در آنجا بودند نا کار آمد !

امیر اسلان با مشورتِ چند ریش سفید ناچار شد از دامپزشکان شهر‌ی به نام ( دامون ) که در پانزده کیلومتری  ( سروستان ) بود کمک بگیرد ، هر چند که بعضی از اهالی مخالف بودند ولی خودشان به هیچ وجه قادر به مهار سگ ها نبودند .

امیر اسلان بعد از ظهر یک جمعه رهسپار ( دامون ) شد امّا نزدیکی های غروب سگ های هار به او حمله کردند و مجبور شد تا نیمه شب  زیر یک پل متروکه بماند و بعد از رفتن سگ ها به راه خود ادامه دهد .

او موفّق شد تیمی از دامپزشکان ( دامون ) را به ( سروستان ) ببرد .

در اندک زمانی دامپزشکان توانستند همه ی سگ ها را مداوا کنند ، امّا سگ امیر اسلان را نتوانستند بگیرند .

در آخرین دقایق که دیگر دامپزشکان خسته شده بودند و قصد رفتن داشتند ، دامداری خبر آورد سگ امیر اسلان در خرابه ای لای جرز دیوارگیر کرده است .

فرمانده تیم دستور داد اهالی ، دورِ خرابه را سیم خاردار کشیدند تا سگ با هاری تلف شود .


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

داستان هاری و مردم سگ دوست در سروستان در صدای معلم

منتشرشده در یادداشت

   کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم

اردبیل شهری که مرکب از دو کلمۀ آرتا و ویل است و معنی آن شهر مقدس است. این اسم در طول تاریخ بر فرهنگ مرم این شهر سایه انداخته و برخی از آنها را مردمی مقدس مآب بار آورده و در واقع درگیر خرافات و اوهام نموده است و هر کسی که اندکی رنگ و لعاب مذهبی بر خود داشته بر این باورهای متوهمانۀ آنها سوار شده  است. در اواخر عهد قاجار بین مردم شهر اردبیل دعوایی برپا بود.

دعوای حیدری ها و نعمتی ها ،  به طوری که شهر به دو قسمت تقسیم می شد و سه محله از محلات شش گانۀ آن، یعنی طوی، اوچدکان و پیر عبدملک حیدری و سه محلۀ دیگر یعنی گازران، قنبلان و عالی قاپو نعمتی بودند. حیدری ها خود را از نعمتی ها برتر می دانستند و نعمتی ها خود را عالی تر از حیدری ها می شمردند ؛ به طوری که به ندرت به همدیگر دختر می دادند و بین شان وصلت صورت می گرفت، حتی حاضر به خرید خانه و زندگی در منطقه ای که متعلق به طرف مقابل بود، نیز نبودند. اما ریشه این اختلافات چه بود و چرا مردمی که از یک شهر و یک زبان و یک مذهب بودند بایستی این چنین در مقابل هم صف آرایی می کردند و با هم به دشمنی می پرداختند؟

باید گفت این امر نتیجه قدرت طلبی عده ای بود که سایر مردم را هم به دنبال خود می کشیدند وگرنه جمعیت کشاورز و کارگر و بقال چه پدر کشتگی با هم داشتند که به همدیگر دشمنی ورزند. آنچه در آغاز نهضت مشروطیت آشکار بود این که پیشوایی قسمت حیدری را مالکان بزرگ در دست داشتند ولی بزرگان قسمت نعمتی شهر بیشتر تجار و بازرگانان بودند، بازرگانان به مقتضای شغل خود با سایر ملل در ارتباط بودند و اعتقادات آزادی خواهانه در بین شان زیاد بود و به مشروطه گرایش داشتند ولی حیدری ها بیشتر ملاک بودند و از مستبدان متنفذ تشکل می یافتند.

از افرادی که در پی قدرت بودند و بین مردم تفرقه می انداختند یکی آقا میرزا علی اکبر و دیگری حاج میرزا صالح نام داشتند. میرزا علی اکبر فرزند میرزا محسن مجتهد بود بود که علاوه بر مقام روحانی از ثروتمندان و متمکنان بزرگ اردبیل نیز محسوب می شد. شخصی به نام حاج محمد خان اعتماد السلطنه می گوید ایشان از افاضل علماء آذربایجان بود و در فقاهت و فضایل دیگر، مقامی رفیع داشت و از حیث ریاست نیز به هیچ کس وقعی نمی نهاد و به خاطر این ثروت و قدرت بی اندازه مورد احترام مردم و امرای شهر بود. ثروت او به اندازه ای بود که در اردبیل وی را «قزللی مجتهد» یعنی مجتهدی که طلای زیاد دارد، می گفتند.

راستی ایشان این همه ثروت را از کجا کسب کرده بود؟ شخصی که تنها دارایی اش معلومات مذهبی بود چگونه توانسته بود از متمکن ترین مردمان شهر شود؟

پاسخ روشن است !

از طریق دریافت وجوهات شرعی. از این طریق او هم به مقام روحانیت که از بالاترین مراتب اجتماعی رسیده بود و هم به بالاترین درجه از لحاظ قدرت و ثروت. بایست هم اسباب کسب درآمد و قدرت خود را حفظ نماید و کسانی که در مقابلش به هر عنوان صف آرایی می کنند را تکفیر نماید و از میدان به در کند. او در سال 1295 هجری قمری داری فانی را وداع گفت و جنازه اش با تشریفات خاص به عتبات عالیات منتقل گردید. او که از لحاظ تعدد زن و فرزند نیز از کامیاب ترین مردم روزگار خود بود. به طوری که 15 فرزند پسر داشت که همه در پی شغل نان و آب دار پدر بودند. میرزا علی اکبر دومین پسر از همسر زنجانی ایشان بود و در نجف تحصیل می کرد و هم دورۀ ملا کاظم خراسانی و از شاگردان میرزای شیرازی بود ، گرچه در مرتبۀ مذهبی در حد ملاکاظم و دیگران بضاعتی علمی در چنته نداشت ولی به عنوان زعیم و پیشوای قسمت نعمتی شهر، اسم و رسمی پیدا نمود و سال های متمادی در ایجاد نفاق و دشمنی بین دو گروه نعمتی و حیدری نقش ایفا کرد و با عناصر ترقی و پیشرفت به مخالفت برخاست.

ظاهرا او مثل پدر در پی انباشت ثروت نبود و آشکارا وجوه شرعی را در تصاحب خود در نمی آورد ولی در پی نفوذ و قدرت بود. او می دانست که مهمترین ابزارش در کسب قدرت همان باورهای دینی است که از نجف آموخته است و به همین خاطر در پی تربیت مریدان و متعلمان بود. مریدان پایه های قدرت او بودند و اگر کسی برایش مزاحمتی ایجاد می کرد از سر راهش بر می داشتند.

کسروی در کتاب تاریخ هجده سالۀ آذربایجان او را چنین توصیف می کند :

( مسجد میرزاعلی اکبر در اردبیل )

«ملایی از تیپ شیخ فضل الله و سید کاظم یزدی، با این تفاوت که نه شکوه و جلال شیخ فضل الله را داشت و نه چیزی از فریبکاری و سیاسی سید کاظم را . یک مرد ساده درونی بود هر آنچه از مردم می گرفت به سود آنها هم به کار می برد». البته نمی توان این مسأله را به پای سادگی اش گذاشت ؛ او فهمیده بود پدرش به خاطر ثروت اندوزی در بین مردم محبوبیت چندانی ندارد ؛ به همین خاطر سبک ساده زیستی را برگزیده بود تا قلب مردم را تسخیر نماید.

 زمانی که میرزا علی اکبر از نجف برگشت ، میرزا صالح که اهل کلخوران بود و او هم قبلا در نجف تحصیل کرده بود در اردبیل به تعلیم علوم دینی و رفع حوائج مذهبی مردم می پرداخت و در حقیقت در امور مذهبی و دینی همه کاره اردبیل او بود، ولی به جمع  مال و ثروت هم بی اعتنا نبود. این میر صالح از آنجا که مرد سیّاسی بود وقتی شنید میزرا علی اکبر از نجف عازم اردبیل است برای روز ورود او تدارکی دید و از علما و معاریف شعر دعوتی به عمل آورد تا او را به منزل خود بیاورد چون ایشان برادر همسر وی نیز به شمار می رفت. ولی هدف اصلی اش این بود که او را تحت نفوذ خود قرار دهد. ولی میرزا علی اکبر که در پی قدرت خود بود به نقشۀ او پی برد و از رفتن به منزل وی خودداری کرد و راهی خانۀ پدری اش گردید.

البته نعمتی های شهر که گفتیم در پی برتری بر حیدری ها بودند آمدن ایشان را فرصتی برای خود می دیدند که بتوانند به مراد خود برسند. وقتی می گوییم مردم شهر با هم اختلافی ندارند و این زعمای آنها هستند که به خاطر قدرت طلبی خود، آنها را دو دسته می کنند و به جان هم می اندازند همین امر یکی از مصادیق آن است . ایجاد نفاق و دو دستگی بین مردم به بهای اینکه من باید بزرگترین عالم شهر باشم و قدرت در دستان من باشد.

میرزا علی اکبر که خود را پسر میرزا محسن مجتهد می دانست بر نمی تافت که جانشین پدر دامادشان باشد و هیچ کسی را که قدرتی مافوق اقتدار خود باشد را تحمل نمی کرد. به همین منظور در صدد ازدیاد قدرت خود بر آمد و با اعمال نفوذ بر حاکم وقت اردبیل یعنی نظام السلطنه بر آمد و در سال 1314 قمری به تحریک او جمعی از زنان نعمتی چادر به کمر بسته و دامن از سنگ پرنموده به زعامت زنی به نام «بیگم پاشا» از محلل سلطان آباد به راه افتادند و بازار را به تهدید و ارعاب به تعطیلی کشاندند و راه قلعه را پیش گرفتند. قلعه محل استقرار حکمران بود و در آن موقع تعدادی از سواران طایفۀ فولادلو محافظت آن را بر عهده داشتند. اینها چون از قصد هجوم زن ها آگاه شدند درهای قلعه را بستند و از بالای برج ها به سوی مردانی که به حمایت از زن ها آمده بودند آتش گشودند و چند تن را کشتند و زنها متفرق شدند.

این میرزا علی اکبر را ببینید که برای کسب قدرت  و از راه به در کردن رقیب که اتفاقا او هم روحانی و هم خویش او است به چه اقداماتی دست می زند ؟  زنها را تحریک به شورش می کند تا بتواند قدرت خود را به حکمران و طرف مقابل ثابت نماید. اما حکمران شهر که اصل ماجرا را دریافت میرزا علی اکبر را از شهر تبعید نمود و او در پی این ماجرا مجبور شد شهر را ترک کند و به مراغه برود و هشت ماه در آنجا اقامت کند تا آب ها از آسیا بیافتد. میرزا علی اکبر بعد 8 ماه دوباره به اردبیل برگشت و مورد استقبال مریدان خود قرار گرفت.

 مریدانی که عقل و خرد آنها تعطیل بود به خاطر اینکه دیدند حاکم وقت نظر مساعدی به میرزا علی اکبر ندارد برای مقابله با او مسلح گشتند و هر روز او را با محافظت مسلحانه به مسجد می آوردند و پس از اقامۀ نماز و یا وعظ دینی به منزل بر می گرداندند. گاهی نیز در کوچه ها ی معبر مردان مسلحی بودند که از او و خانه اش محافظت به عمل می آوردند. به خاطر وجود این محافظان مسلح ، میرزا علی اکبر جرأت و جسارت بیشتری یافته بود و با نطق های آتشین خود مخالفانش از جمله حاج میرزا صالح مجتهد را درمی کوبید. به ویژه آن که فردی به نام «دهه زخان» خلفلو نیز با تفنگچیان خود به حمایت میرزا علی اکبر به شهر آمده و مخالفان او را تهدید  می نمود.

کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم

( مجتهد اردبیلی، علی‌اکبر )

میرزا علی اکبر که خود را عالم دینی می دانست به جای اینکه بین مردم تخم دوستی و مهربانی بپراکند و آنها را به هم نزدیک کند به خاطر میل به قدرت و جاه طلبی روز افزون خود عده ای از عشایر مسلح را دور خود جمع کرده بود و دیگران را تهدید می کرد. نعمتی های شهر هم که برای خود زعیمی قدرتمند یافته بودند از او با دل و جان حمایت می کردند. از این نظر ایجاد بی نظمی های بیشتر در شهر نظیر قیام مردان کفن پوش و ایجاد نا امنی و رعب و وحشت در بین رقبا  برای قدرت نمایی از جمله دیگر اقدامات او بود. به طوری که در شهر غائله برپا کرده بود و حاکم شهر یارای مقابله با او را نداشت تا اینکه رحیم خان قراچه داغی از مرکز برای آرام کردن اوضاع شهر راهی اردبیل گردید.

رحیم خان نیز به خاطر این که در شهر درگیری پیش نیاید از در سیاست وارد شد و ابتدا خود را صلح طلب نشان داد ولی یک شب در ایام نوروز در حالی که همه در خواب بودند، سواران خود را بر پشت بام خانۀ طرفداران میرزا علی اکبر بالابرد و یک عراده توپ نیز در مقابل خانه آقا آمادۀ شلیک ساخت و در ورودی سرای آن خانه نیز مردان مسلح خود را بر گماشت. چون صبح شد و نزدیک طلوع آفتاب گردید، دستور شلیک هوایی داد . در این میان در خانه آقا باز شد و سیدی از طرفداران وی به همراه دو نفر بیرون آمدند که بلا فاصله هر سه هدف تیر قرار گرفتند و به قتل رسیدند. سواران که در را باز دیدند  وارد خانه شده و میرزا علی اکبر را دستگیر کردند و به قلعه بردند . اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد.

مریدان او که غافل گیر شده بودند ، مجال عکس العملی نیافتند و فراری گشتند.

ببینید که یک آخوند چگونه در شهر گردن کلفتی می کند که برای دستگیری او از مرکز نیرو می فرستند و با توپ و سیاست اقدام به دستگیری ایشان می نمایند. حاکم اردبیل که علیخان نام داشت از ترس طرفداران نسبت به این واقعه بی اطلاعی نمود و 3 روز او را در قلعه نگهداشت و به دستور ولیعهد والی آذربایجان او را تحت الحفظ روانۀ تبریز گردانید. علمای تبریز با وساطت نزد ولیعهد رفتند و موجبات اقامت وی را بار دیگر در مراغه فراهم ساختند و وی یک سال دیگر در این شهر مقیم گشت. ولی سال بعد دوباره به اردبیل مراجعت نمود و باز دامنۀ حکومت خود را در این شهر گستراند.

مسأله ای که اینجا به میرزا قدرت می بخشد طرفداران مسلح او که بیشتر از مریدانش بودند می باشد که اغلب از عشایر و خوانین اطراف اردبیل بودند و هم میرزا با حمایت آنها در شهر یکه تازی می کرد و هم آنها با حمایت میرزا به چپاول مردم شهر روستا مشغول بودند و این منافع مشترک بود که آنها را به هم نزدیک و وابسته می کرد. 

یکی از وقایعی که میرزا علی اکبر در آن نقش ایفا کرده پس از انقلاب 1917 روسیه و آمدن بلشویک ها به اردبیل بوده است. در این میان افرادی که نمی خواستند در اثر آمدن آنها آسیبی به مردم وارد شود نظیر فردی به نام حاج تقی وهاب زاده به استقبال آنها رفتند ولیکن میرزا علی اکبر که این انقلاب را مغایر دین می دید با آن به مخالفت برخاست و حتی کسانی را مأمور مقابله با آنها نمود.

آقا میرزا علی اکبر که سواد سیاسی چندانی نداشت خود آلت دست برادر زاده و دامادش به نام میرزا موسی بود. میرزا موسی خود ابتدا از جمله مشروطه خواهان نیز بود ولیکن این گرایش او بیشتر به خاطر منافع اش بود.

میرزا علی اکبر از افرادی که به گمانش بلشویک شده بودند به خانه اش دعوت کرد و سپس آنها را بازداشت نمود. تعدادی از اعضای فرقۀ دموکرات و سوسیال به جرم بلشویک بودن دستگیر و در قلعه زندانی شدند. در آن ایام رسم بر این بود که روز هفتم محرم عزاداران به احترام حاکم به قلعه می رفته  و در مسجد آن جا عزاداری می نمودند و به هنگام مراجعت عفو زندانیان را تقاضا می کردند.

در آن سال عزاداران محلۀ پیر عبدلملک به قلعه رفته بودند و پس از عزادارای آزادی زندانیان را از حاکم شهر که «اجلال» نام داشت خواستار شدند . اجلال آن را پذیرفت و زندانیان را به ریش سفیدان محله تحویل داد ؛  آنان زندانیان را به مسجد آوردند  ولی وقتی این خبر به میرزا علی اکبر رسید عصبانی شد و کسی را پیش ریش سفیدان مجله پیر عبدالملک فرستاد و استرداد آزاد شدگان را خواست. آنها مخالفت نمودند و چون اصرار فرستاده را بیشتر دیدند تندی کردند.

آقا این بار نجقلی خان آراللو را  فرستاد تا آزادشدگان را کشیده و با خود نزد وی بیاورد. او وقتی به مسجد پیر عبدالملک رفت و مقاومت مردم را احساس نمود با حیثیت عشایری خود قول داد آنها را سالم باز گرداند. وقتی آنها به مسجد رفتند میرزا علی اکبر در حال وعظ بود ولی اطرافیانش قصد حمله و آسیب رساندن به آزادشدگان را داشتند که نجقلی خان در مقابل شان ایستاد و گفت من به آنها امان داده ام آنها از خطر مرگ مصون ماندند و سر انجام روز عاشورا از جانب میرزا علی اکبر هم  عفو شدند و آزاد گشتند.

این واقعه نشان می دهد ؛ حتی اگر حاکم شهر هم کسی را آزاد می نمود باز در نهایت میرزا علی اکبر بود که بایست آن را تأیید می کرد و گرنه بایست در حصر می ماند و مجازات می شد.  

عمده طرفداران میرزا علی اکبر افراد عامی بودند و نه تنها از دنیای جدید آگاهی نداشتند بلکه با آن دشمنی می ورزیدند . دشمنان او از روشنفکران و آزادی خواهان بودند . اینها بر خلاف دستۀ اول از طریق مسافرت یا روزنامه ها از پیشرفت های علمی و اجتماعی جهان آگاهی داشتند. اینها پول جمع کرده مدرسه می ساختند و آنها به دستور آقا، معلم ها را به چوب می بستند و شاگردان را پراکنده می کردند.

اینها آخوند روشن فکری پیدا کرده به منبر می بردند و آنها با چماق و تکفیر  او را تهدید می کردند و از هر اقدام ممکن فرو گذاری نمی نمودند.

میرزا علی اکبر مرد باهوش و زرنگی بود و حاکمیت شرعی را از آن خود می دانست و در برابر قدرت همه را حقیر و زبون می شمرد و در تحقیر صاحبان شوکت از هر اقدام مشروعی باز نمی ایستاد. در حقیقت او خود حاکم واقعی شهر می دانست و اعتقاد داشت همه باید مطیع و فرمان بردار او باشند. او برای جمع آوری وجوه شرعی به دهات و بخش های اطراف می رفت و در رهگذار ، مردم را وادار به بوسیدن و زیارت الاغی می کرد که خود بر آن سوار بود.

خود بزرگ بینی او به حدی بود که روزی در مجلس ختم پدر امیر طهماسبی که والی نامی آذربایجان بود و برای سرکوبی عشایر از تبریز به اردبیل آمده بود در مسجد عالی قاپو  که همه طبقات و معاریف شهر حضور داشتند و او خود هم در شاه نشین مجلس کنار امیر طهماسبی نشسته بود وقتی ملا لطیف مجد الواعظین برای وعظ به منبر رفت  و از شخصیت پدر امیر طهماسبی سخن گفت.

در وسط گفتار ، آقا میرزا علی اکبر خطاب به مجدالواعظین گفت ملا لطیف سخنانت را کوتاه کن ! من شاش دارم و نمی توانم زیاد بنشینم و با این بیان شخصیت امیر طهماسبی را که بر مسجد سایه افکنده بود، متزلزل کرد. البته این کارش بی دلیل نبود چون امیر طهماسبی عشایری راکه ریشه های قدرت آقا میرزا علی اکبر بودند سرکوب کرده و بزرگانشان را اعدام کرده بود، پس میرزا دلی پر از او داشت.

 علاوه بر قدرت طلبی او به شدت مخالف علم و دانش روز بود و تمامی علم را همان کتاب هایی می دانست که در نجف خوانده بود. او گمان می کرد که یک تنه می تواند در این نقطه از جهان جلوی پیشرفت علمی را بگیرد. غافل از اینکه پیشرفت و وسعت فرهنگ و تمدن به قدری سریع بود که با فاصلۀ کمی حتی فرزندان خود او را نیز در برگرفت و هنوز چند سالی از مرگ او نمی گذشت که دختران خود وی بدون حجاب با سرهای برهنه در مدارسی که با ساخت آنها دشمنی می ورزید، مشغول تحصیل گشتند.

میرزا علی اکبر در اردبیل فرد صاحب قدرتی بود و قدرتی بالای قدرت خود را تحمل نمی نمود و برای اعمال نظریات خویش از نیروی مقلدین که اکثریت مردان عامی و ساده دل بودند استفاده می کرد. اگر مقلدان میرزا علی اکبر اندیشمند بودند در تلطیف تصمیمات او مؤثر می گشتند و به جای اینکه مدارس را خراب کنند، از قدرت آن مرد در توسعۀ فعالیت آنها و رفع جهل و ظلمت و تربیت فرزندان محیط استفاده می کردند.

اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد. همچنین با توجه به اینکه با آغاز رنسانس تعلیمات مذهبی کلیسا به کناری رفته بود و مردم وارد عصر جدید شده بودند، اینها هم می ترسیدند با تعلیمات مدرسه ای قدرت آنها نیز افول نماید.

آنها به مدارس می ریختند، بچه ها را کتک می زدند و کتاب ها را پاره می کردند . میز و اثاثیه مدارس را به آتش می کشیدند و گاه با بیل کلنگ سقف و دیوار مدارس را پایین می آوردند و معلمان را مضروب و مجروح می نمودند.

این علمای به ظاهر دینی مخالفان خود را با تهمت بستن از از سر راه خود بر می داشتند . در آن عصر که تهمت بابی گری رایج بود، معلمان را به بابی بودن متهم می کردند.

یکی از معلمان هم عصر میرزا علی اکبر ، عبدالحمید آموزگار بود . او از روستای نیار بود و با فکر روشنی که داشت علاج رهایی ملت از عقب ماندگی های علمی را نشر معارف می دانست.

کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم

میرزا علی اکبر ابتدا خواست با تأسیس مدرسه ای او را وادار کند تا خواسته های خود را در آن مدرسه تدریس نماید ولی چون ایشان به نیت آقا پی برد از همکاری با ایشان خودداری کرد.  بنابر این خودش مدرسه ای را در سرای پالاندوز بازار باز کرد . یک سال بعد یعنی سال 1339 کسان میرزا علی اکبر به این مدرسه هجوم آوردند و پس از تنبیه و پراکندن شاگردان پیر مرد را به سختی مضروب ساختند و عمامه اش را به گردنش بسته کشان کشان پیش آقا بردند. او را به دستور آقا به چوب فلک بسته و ریشش را تراشیدند و در زندان شهر، که محلۀ سرچشمه بود زندانی ساختند.

محمد حسین سوسیال نقل می کند که وقتی مرحوم آموزگار را به زندان آوردند من هم در زندان بودم . شدت واقعه در روح وی خیلی اثر کرده بود  و یک حالت بهت و سکوت در سرتا پای وجودش تسلط داشت گویی که عن قریب سکته می کند. عبدالحمید 15 روز در زندان ماند تا اینکه جماعتی از بزرگان پیش میرزا علی اکبر رفتند و با پرداخت شصت تومان جریمه و تعهد اینکه او دیگر این کارها را نکند وی را آزاد ساختند. تا اینکه تعدادی از فرهنگ دوستان خلخال او را به شهر خود فرا خواندند و از او استقبال شایانی کردند و برای تأسیس مدرسه ای در آن خطه، وعدۀ همه نوع مساعدت و یاری به وی دادند.

او مدرسۀ ناصری را در آن شهر دایر کرد و به مدت چهار سال با کمک های مادی و معنوی سرشناسان خلخال مثل ناصر روایی آن را به بهترین وضعی اداره نمود و حتی کلاس های حرفه ای و فنی نظیر آهنگری، کلاهدوزی، خیاطی و نجاری را در آنجا راه انداخت.

با کودتای 1299 و تشکیل سلطنت پهلوی ، محدودیت هایی برای نفوذ میرزا علی اکبر به وجود آمد و از قدرت فعالیت های او کاسته شد.  این بار آموزگار به درخواست تجار و فرهنگ دوستان به اردبیل بازگشت و با تأسیس مدرسۀ رفعت، به ادامۀ خدمات فرهنگی پرداخت. ولی بر اثر شدت صدمات روحی و جسمی در سال 1306 خورشیدی، سالی که خود میرزا علی اکبر هم در آن سال درگذشت، به رحمت خدا رفت.

 در سال 1338 آقای مجید تدین مدرسه ای را در اردبیل به نام خود تأسیس نمود . او متوجه شده بود که علت مخالفت قشریون مذهبی با مدارس جدید دو دلیل است : یکی از آن دو تدریس جغرافیا بود، چون در آن از گردش زمین به دور خورشید سخن گفته می شد و بر خلاف دین این ها به حساب می آمد و جغرافیا درس ضاله ای بود.

دیگری زنگ مدرسه بود که نواختن آن را تقلیدی از مسیحیت تلقی می شد و این عمل را کار مسیحیان و ارامنه می دانستند.

( مسجد میرزاعلی اکبر در اردبیل )

آقای تدین می گوید من در این دو مورد به فکر چاره افتادم و سر انجام راه حلی برای آنها پیدا کردم بدین طریق که به جای زنگ مدرسه، یکی از دانش آموزان را مامور کردم که آیۀ «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنو صلو علیه و سلمو تسلیما» را با صدای بلند و موزونی بخواند. در مورد درس جغرافیا نیز فردی روشن بین و بی غرضی را که مورد احترام میرزا علی اکبر بود نزد او فرستادم. او از ایشان پرسیده بود اگر کسی بخواهد از اردبیل عازم زیارت عتبات شود آیا می تواند اسامی شهرها و روستاهایی که از آنها عبور می کند را یاد بگیرد؟

آقا گفته بود که آن را به عنوان معرفته الارض لازم است یاد بگیرد. از آن پس درس جغرافیا را با عنوان معرفه الارض تدریس کردیم و آقا مخالفتی نکرد. در مورد درس هایی نظیرکرویت زمین و گردش آن به دور خورشید را به ظاهر حذف کردیم ولی به معلمین سپردیم آن را به صورت قصه و داستان، خارج از درس به شاگردان تدریس کنند.

همچنین به  این دلیل که کلمۀ مدرسه در نزد مخالفان «اشکولا» تفسیر می گشت و معنی و مظهری از مسیحیت بود به جای آن  نام دبستان تدین را بر گزیدیم که شاید برای بار اول این اسم در ایران مورد استفاده قرار گرفت.

این تغییرات باعث شد مدرسۀ تدین از حمله و یورش قشری ها و یا تهدید و فشار آنها در امان باشد و میرزا علی اکبر به چماقداران خود نگوید آنجا را بر سر معلمان خراب کنید.  علاوه بر این روز به روز در طریق پیشرفت و اعتلای خود قدم هایی بردارد به طوری که از سال 1308 تا 1320 مهمترین مدرسه اردبیل بود. هزینۀ مدسه تدین با وجوهی که از دانش آموزان به عنوان شهریه می گرفتیم تأمین می شد، کم کم مدارس دولتی اعتبار و امکانات بیشتری یافتند و این مدرسه اعتبار خود را از دست داد. بعد سال 1299 علاوه بر مدارس پسرانه مدرسه دخترانه ای به نام «مهستی بنات» شروع به فعالیت کرد و طوفانی از مخالفت های مذهبیون قشری گرا را بر انگیخت. آنهایی که تحصیل پسران در اشکولا را بر خلاف مذهب و سنت های ملی می شمردند با رفتن دخترها به مدرسه به شدت به مخالفت برخاستند و در سال 1304 به مدرسه هجوم آوردند و با بیل و کلنگ درصدد خراب کردن سقف اتاق ها بر سر دانش آموزان برآمدند. مدیر مدرسه از ارتش استمداد نمود و با آمدن سربازها ، مهاجمین دست از تخریب و آزار برداشتند. با این حال دختران دانش آموز از ترس واکنش های بعدی متفرق گشتند و برای مدتی مدرسه از فعالیت بازماند.

 میرزا علی اکبر زمانی قدرت خود را از دست داد که سران عشایر که مددکاران او بودند به دست قشون دولتی تار و مار گشتند اما در سال 1306 واقعه ای باعث قتل شخصی به نام امین العلما گردید. این قتل به نام میرزا علی اکبر نوشته شد. ماجرا از این قرار بود که امین العلما در کار تحریر معاملات مراجعین فعالیت می کرد و پیش نماز مسجدی بود که در بازار چاقوسازان اردبیل قرار داشت و موقع وعظ به سخنانش جنبۀ شوخی می داد. او با سردار سپه دوست بود و از آن جا که دستور قلع و قمع خوانین و سران عشایر را که منابع قدرت میرزا علی اکبر بودند را سردار سپه داده بود به همین خاطر معلوم است که میرزاعلی اکبر از رضاخان دل خوشی نداشت. و از آنجا که  امین العلما دوست سردار سپه بود اطرافیان میرزا علی اکبر به او اتهام بابی بودن زدند. و این ماجرا باعث شد یکی از مقلدان میرزا علی اکبر اقدام به ترور امین العلما نمود.

 به این خاطر بعد از  قتل امین العلما ؛ دولت حکم تبعید میرزا علی اکبر را از اردبیل صادر نمود و این امر باعث شد بازاریان دکان های خود را بستند و مریدانش به حمایت آقا به پا خواستند. ولی با ورود ارتش به ماجرا سرو صداها خوابید. شرایط طوری شده بود که در اردبیل هیچ یک از محلات شش گانه اجازه دفن امین العلما را در قبرستان خود نمی دادند. جنازۀ امین العلما بر زمین مانده بود تا اینکه ارتش دخالت کرد و با گماردن سربازان جنازۀ او را در قبرستان طوی که امروزه دبیرستان صفوی در آن جای دارد، دفن نمود.

آقا میرزا علی اکبر را به زنجان تبعید کردند .  از آنجا که مادرش زنجانی بود و خود در آن شهر شناخته شده بود با احترام زایدالوصفی به آنجا وارد شد ولی توقفش مدت زیادی طول نکشید زیرا امام جمعه خویی در تهران و میرزا آقا مجتهد در تبریز، اقدامات پیگیری برای آزادی و بازگشت وی با کسب موافقت دولت مرکزی به اردبیل را فراهم آوردند.

یکی از منابع قدرت میرزا علی اکبر و سایر علما همان شبکه ای است که در سراسر جهان تشیع گسترده شده است و چنان چه یکی از شیوخ یا علما دچار مشکل شود بقیه دست به کار می شوند و با نفوذی که بین مردم و حاکمان دارند مشکل او را حل می نمایند. از چنین شبکه ای خود شاهان نیز واهمه دارند زیرا بر نام دین می توانند حکم تکفیر خود شاه را صادر نمایند و مریدانشان را به شورش علیه او تحریض نمایند به همین خاطر شاهان و امرا سعی بر آن داشتند که با علمای دینی در نیافتند و خواسته آنها را اجابت نمایند.

بالاخره آقا در سال 1306 با اردبیل بازگشت و در میان استقبال باشکوه اهالی وارد خانۀ خود شد.

مریدان وی هنگام ورود تظاهرات زیادی کردند و یکی از مریدها با هیجانی که یافته بود فرزند خود را جلوی پای آقا افکند و در صدد قربانی کردنش برآمد ولی مخالفت آقا جان تازه ای بر آن طفل بی گناه بخشید.

 در این زمان مزاج آقا از حیز اعتدال افتاده و از بیماری رنج می برد. واقعه قتل امین و ناملایمت های تبعید انکساری در روح او به وجود آورده و رنجور ساخته بود تا اینکه در روز 28 بهمن 1306 مرگ، طومار زندگی پرماجرای او را در خود پیچید.

جنازۀ او را به عنوان امانت در گوشه ای از مسجد دفن کردند و در سوگ او مجالس متعددی برپای داشتند.

در سال 1328 جمعی از مریدان جسد او را درآورده و به سرپرستی محمد علی مناف زاده به عتبات بردند و در آنجا دفن نمودند.

برگرفته از کتاب :  اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری

کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم

پی نوشت :

( مسجد میرزاعلی اکبر در اردبیل )

کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم

 

کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم

کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری و مدرسه سازان و مدرسه سوزان اردبیل در صدای معلم

منتشرشده در دیدگاه

گروه رسانه/

معرفی کتاب سراپرده خورشيد اثر اسماعيل صفريان نافذ همدانی در صدای معلم

سخنی کوتاه درباره شاعر

معرفی کتاب سراپرده خورشيد اثر اسماعيل صفريان نافذ همدانی در صدای معلم

(نافذ همداني؛ شاعري كه عشق و انديشه را به زبان كلاسيك پيوند زد؛ كسي كه جهان را حیرت‌ انگیز می‌دید و حقيقت را فراتر از پندار آدمي می‌جست...)

اسماعیل صفریان متخلص به « نافذ همدانی » در سال 1314 در شهر همدان زاده شد و در شهریور 1372 در تهران چشم از جهان فروبست و در کنار بزرگانی چون مهرداد اوستا، مجتبی مینوی، کیوان سمیعی و محمدحسین مشایخ فریدنی به خاک سپرده و جاودان شد.

او شاعري بود كه حضورش در شعر معاصر، آرام و بی‌هیاهو اما عميق و اثرگذار بود؛ شاعري كه زندگي و شعرش هر دو برمدار انديشه، تأمل و صداقت می‌چرخید.

نافذ در نوجوانی راهی تهران شد و در بازار در حرفه فرش‌ فروشی به فعالیت پرداخت. آشنايي عميق او با فرش ايراني، كه از دلِ علاقه و ذوق هنری‌اش برمی‌آمد، باعث شد بارها از سوی موزه فرش ایران مورد مشورت قرار گيرد. با این‌ همه، دل‌مشغولی اصلي او از همان آغاز، ادبيات و شعر فارسي بود. او با جديت به مطالعه آثار فاخر ادب ایران‌ زمین پرداخت و به‌ طور پيوسته در انجمن‌های ادبي حضور يافت.

از دوستان و هم‌نشینان ادبي نافذ همداني می‌توان به نام‌آوران وادی شعر و ادب؛ مهرداد اوستا، مشفق کاشانی، محمد گلبن، جواد آذر، نصرت‌الله نوح، کیوان سمیعی، سادات ناصری، محمدرضا حکیمی، قدسی خراسانی، حسین منزوی، محمدعلی بهمنی و بسیاری دیگر از شاعران و انديشمندان معاصر اشاره کرد.

با آن که نافذ در انديشه مستقل بود، با دوستاني از طیف‌های فكري گوناگون - و گاه متضاد- ارتباطي عميق و پايدار داشت؛ پيوندي كه نقطه اتكاي آن، عشق مشترک به شعر و ادب پرمايه فارسي بود.

او در قالب‌های کلاسیک شعر فارسی از جمله غزل، قصیده، مثنوی، چهارپاره و رباعی طبع‌آزمایی كرد.

محتوای شعر نافذ را می‌توان در دو محور اصلي خلاصه كرد:

نخست بیان احساسات و درونیات شاعر در مواجهه با جهان هستی كه بيش از همه در غزليات او جلوه‌گر است؛ و دوم نگاه انتقادی و هشيارانه به شرایط اجتماعی و اوضاع روزگار که در مثنوی‌ها و برخي غزل‌هایش نمود يافته است.

در نگاه شاعرانه او جهان هستی سراسر حيرت است و حقيقت، همواره دورتر و دست‌نیافتنی‌تر از پندارها و باورهای ما قرار دارد؛ آن جا كه می‌گوید:« عقل دوراندیش را راهی بدین درگاه نیست » .

از دید نافذ، عشق پدیده ای منحصر به فرد است که زندگی را معنا می بخشد.

این مقدمه را با دو بیت پایانی از شعر « سوز و گداز » که در آن عشق را حادثه ای یگانه و تکرار ناپذیر توصیف کرده است به پایان می بریم:

دود شد شمعی به خود پیچید و رفت ماند از پروانه‌ای خاکستری
کی شود زان دود و خاکستر پدید خلوت سوزوگداز دیگری

معرفی کتاب سراپرده خورشيد اثر اسماعيل صفريان نافذ همدانی در صدای معلم

سراپرده خورشيد

برخیز قفس بشکن و آهنگ سفر کن سیری به هوای دل آفاق سیر کن
در کوی شب ای شبنم جان جلوه گهی نیست صبحی به سراپرده خورشید سفر کن
چون نکهت جان‌بخش گل از پرده برون آی همپای صبا دست در آغوش سحر کن
بگشای پر همت و در پهنه پرواز پایان نظر نقطه پرواز دگر کن
غیر از تو کران تا به کران سد رهی نیست بگذار به ره گامی و از خویش گذر کن
گرداب عدم ساحل درماندگی تست چون موج به دریای طلب سینه سپر کن
آئینه هستی دل صاحب‌نظران است دل را به صفا پرده گلریز نظر کن
چون چشمه جوشان به رگ جوی روان شو وز بستر مرداب گران‌خواب حذر کن
تا گوهر جان آب صفایی نپذیرد سیراب دل از چشمه خوناب جگر کن
گیرم که ز پی شام جهان را سحری نیست روشن به چراغی دل خود را چو گهر کن
"نافذ" به ره عشق ادب ورز و در این کار دل درگرو کلک دل‌آویز هنر کن


سوز و گداز

بارها شب تا سحرگاهان زدم واپسین گام نفس در کوی مرگ
تا مگر ریزم دریغی را به‌پای از نهال زندگانی شاخ و برگ
***
آرزو را وقت بدرودن چه بود آن‌همه بذری که از امید کاشت
کشت عمری لحظه‌لحظه خویش را تا کدامین کشته را بر جا گذاشت
***
لحظه‌ها را حجله بند عمر گشت روزها و سال‌ها آئینه دار
زان همه آمد شدن نقشی نبست کلک طراح گذشت روزگار
***
مزرعه بند زمان را تخم مرگ در زمین جلوه‌ها چون زادن است
تا برآید سبزه‌ای از زیرخاک دانه‌ای در حالت جان دادن است
***
مرگ آن دانه سبب آمد که باز سبزه‌ای دیگر نماید خویش را
تا چه خواهد زین همه غیب و حضور آنکه زاید نفس مرگ‌اندیش را
***
کس ندانست و نداند در جهان این‌همه زادن برای مرگ چیست
چون بهاران را خزانی در پی است شاخه‌ها را خرمی از برگ چیست
***
مرگ اگر جفت حیاتستی کجا مرده شمعی روشنی از سر گرفت
وز دیار شب به بال شعله زا تا دم‌صبح نخستین پر گرفت
***
شعله‌ای از جان شمعی سر کشید آتشی در خرمن پروانه زد
کس چه داند این دو قرعه فال را تا کدامین آگه دیوانه زد
***
دود شد شمعی به خود پیچید و رفت ماند از پروانه‌ای خاکستری
کی شود زان دود و خاکستر پدید خلوت سوزوگداز دیگری

معرف : حمیدرضا نظری

معرفی کتاب سراپرده خورشيد اثر اسماعيل صفريان نافذ همدانی در صدای معلم


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

معرفی کتاب سراپرده خورشيد اثر اسماعيل صفريان نافذ همدانی در صدای معلم

منتشرشده در معرفی کتاب

گروه گزارش/

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

« یک شرکت خصوصی تولید لوازم مرغداری 8 ماه پیش تبلیغات خود را به صورت دیوار نویسی با رنگ روغن روی یکی از دیوارهایی قلعه تاریخی شجاع آباد شهر نوش آباد نوشته است، با این حال با گذشت ماه ها از آن تاریخ ، اداره میراث فرهنگی شهرستان آران و بیدگل هیچ واکنشی به این مسئله نشان نداده است و این تبلیغات همچنان در جای خود دیده می شود .

قدمت قلعه شجاع آباد به دوران قاجاری بر می گردد ، سازه آن از جنس خشت بوده و به لحاظ معماری دارای ویژگی های برجسته ای است، این اثر با شماره 10257 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده اما با این حال دیوار آن به بیلبوردی برای تبلیغات شرکت تولید کننده لوازم مرغداری بدل شده است .

قلعه شجاع آباد در نزدیکی اتوبان اصفهان کاشان است و به همین دلیل مسئولان شرکت تولید کننده لوازم مرغداری ، دیوار بزرگ آن را محل مناسبی برای ارائه تبلیغات شرکت خود دیده اند.

 مسئولان اداره میراث فرهنگی شهرستان آران و بیدگل نیز تاکنون هیچ گونه واکنشی به این آسیب رسانی آشکار به یک اثر ثبت ملی نشان نداده اند. این در حالی است که شماره تماس شرکت تبلیغ کننده در اندازه ای بزرگ روی این اثر نوشته شده است.

نوش‌آباد شهری است در بخش مرکزی شهرستان آران و بیدگل استان اصفهان و میان شهرهای آران و بیدگل و سفیدشهر واقع شده‌است. جمعیت نوش آباد بر اساس آخرین سرشماری سراسری کشور بیش از 12 هزار نفر اعلام شد ؛ با این حال این شهر کوچک دارای 30 هکتار بافت تاریخی است .

 آن گونه که در کتاب تاریخ قم آمده‌است : « انوشاباد این دیه را از بهر آن بدین نام کردند که یکی از اکاسره ( ساسانیان ) بدان ناحیت بگذشت . به چشمه که آنجاست فرود آمد و آن چشمه و موضع را خوش یافت بفرمود تا به آنجا دیهی بنا نهاد و انوشاباد نام کردنئ » .

 نوش آباد از انوشه (انوشه روان) به معنی بی‌ زوال و جاویدان و بی‌ مرگ بر گرفته شده ، به معنای جایی که خوش و خرم است و روان جاویدی دارد » .

این مطلبی است که توسط « جمعی ازدانشجویان دکتر سید محمد جعفرمیرجلیلی » در شهریور 1390 نگارش گردیده است . ( این جا )

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

محمد رضا فلاح در صفحه ی اینستاگرامی خود چنین می نویسد :

کویر گردی چند روز پیش من، این بار همراه شد با دیدن چند قلعه و کاروانسرا .

مکان هایی که در زمان خودشون نقش بسیار مهمی رو داشتن و آسایش و امنیت مردم رو فراهم می کردن .

قلعه ی شجاع آباد در کنار مسیر اصلی به شهر نوش آباد قرار داره و احتمال میدم که در قدیم اگر در آبادی ناامنی یا مشکلی به وجود می اومده اولین پناهگاه مردم همین مکان بوده .

مکان در اصل ترکیبی هست از یک قلعه و کاروانسرا، دیوارهای برج و باروی قلعه به شکل دالبری کار شدن و واقعا زیبا هستن .

از طرفی از خشت ساخته شدن دیوارها و استحکام دور از انتظارشون همیشه یکی از جالب ترین موضوع ها برای من بوده.

بر روی فضای داخلی و بیرونی دیوار قلعه جای آخور برای غذا دادن به حیوانات دیده میشه ، تعداد این آخورها زیاد هستن و نشون دهنده ی رفت و آمد زیاد مردم و کاروان ها از این مکان بوده .

متاسفانه از فضای داخلی قلعه چیز زیادی باقی نمونده بود و از طرفی کمبود وقت هم باعث شد که نتونم قلعه رو به خوبی بررسی کنم  » .

آذر ماه 1404 :

همان گونه که در گزارش های پیشین نیز بدان اشاره شد ؛ این بناهای تاریخی فاقد هر گونه راهنمای توضیحات و نگهبان بوده و عملا به حال خود رها شده اند .

این اثر در تاریخ ۱ مهر ۱۳۸۲ با شمارهٔ ثبت ۱۰۲۵۷ به‌ عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده ‌‌است اما مشخص نیست ثبت شدن یک بنای تاریخی به عنوان « اثر ملی » واقعا چه تاثیری بر توجه و مراقبت از آن در ایران دارد ؟

افراد بازدیده کننده هم مطابق معمول در خرابی بیشتر کم نگذاشته و با ریختن زباله ، نوشتن و حکاکی بر روی بناها ، افروختن آتش و... فرهنگ غالب جامعه ی ایرانی را به نمایش گذاشته اند .

همان گونه که در گزارش پیشین هم آمد ( این جا ) ؛ پرسش مهم و راهبردی آن است که چرا دلسوزی و مسئولیت پذیری در زمینه حفظ این بناهای تاریخی نه در میان مسئولان و نه در میان افراد ساکن این سرزمین آن گونه که باید و شاید مشاهده نمی شود .

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

گزارشگر :

علی پورسلیمان

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

گزارش صدای معلم از قلعه شجاع آباد و آثار ملی ثبت شده بدون صاحب در ایران

منتشرشده در محیط زیست

نسبت تعریف بهرام بیضایی از امید با روزگار ما در صدای معلم   پنجم دی ۱۴۰۴ است. چشم به آسمان هستم که شاید امسال قهر آسمان فروکش کند و برف ببارد. نه تنها زمستان سال قبل برف نبارید بلکه در پاییز و بهار هم خشک‌ترین فصل‌های یک قرن اخیر را تجربه کردیم و این برای ما ایرانی‌های ساکن آذربایجان که زمستان‌های پر برف و سرد، عادت مالوف مان بود ؛ بسی ترسناک است. اگر بخواهم صریح‌تر بنویسم باید اذعان کنم که برای ما ایرانی ها، این روزها، چشم به آسمان داشتن تنها امید نقدی است که باقی مانده است.

چون قیمت دلار نه هر روز بلکه هر ساعت بالا می‌رود و از ارزش پول ملی کاسته می‌شود.

تورم ، معیشت مردم را به گروگان گرفته و گرانی، سفره آنها را نانجیبانه کوچک کرده است و از آن جایی که سلسله مراتب اولویت‌ها به نفع منافع فردی و جناحی جا به جا شده است در میدان سیاست هم کمتر نشانی از امر سیاسی می‌توان یافت و شر به مبتذل‌ترین شکل در همه حوزه‌ها خودنمایی می‌کند.

مضافا چند روزی است که حواشی فوتبال پرسپولیس و تراکتور به میدان زورآزمایی زرسالارانی تبدیل شده است که می‌خواهند آسیاب زورمداری را به هزینه فرهنگ متکثر و تنوع زبانی ایرانیان بچرخانند و نان شان را در آتشی که به خرمن همدلی و انسجام ملی می‌اندازند، طبخ کنند. و چه نامبارک نانی شود آن نان که آردش محصول آسیاب فوتبالی کثیف و هیزم تنورش، فرهنگ متکثر اما یکپارچه ایرانیان باشد.

نسبت تعریف بهرام بیضایی از امید با روزگار ما در صدای معلم

در این میان ناگهان از آن سر دنیا خبر می‌رسد که بهرام بیضایی در غربت و دور از وطن درگذشت.فضای مجازی در چشم برهم زدنی پر می‌شود از یاد و نام او. او با اتکا به زنانگی اش ذیل گفتمان مادرانه مفهوم « امید » را از قفس واژه رها می کند و آن را در تبدیل ترس به اعتماد، در پذیرش دیگری و در پیوند دادن قومیت ها و زبان ها به تصویر می کشد.

می دانم که خاموشی، تحفه مرگ برای انسان‌های معمولی است و انسان های رشد یافته با وجود آن که تن و بدن را به مرگ می بازند ولی از آن جایی که زندگی را عاشقانه و آگاهانه به تمامی زیسته‌اند بعد از مرگ هم، نام و یاد و آثارشان همچنان شورآفرین و زندگی بخش باقی خواهد ماند.

و باز می دانم در شوره زاری که امروز به نام زندگی مدرن در آن دست و پا می زنیم ؛ بهرام بیضایی یکی از این شور آفرینان سترگ بود. و این گونه است که بی اختیار و برای بار چندم می نشینم پای دیدن « باشو غریبه کوچک» و همراه نایی و باشو می شوم و دل می سپارم به روایت بیضایی از « امید » تا بهانه ای شود برای سر کردن زمستان.

نسبت تعریف بهرام بیضایی از امید با روزگار ما در صدای معلم

باشو آن سوژه تاریخی ایرانی است که این بار در خوزستان چشم به جهان گشوده و زبان مادری اش عربی است و دست بر قضا جدی‌ ترین چهره خشونت جهان ایرانی را در قالب نهاد جنگ تجربه می‌کند، خانه و خانواده‌اش را از دست می‌دهد و برای اینکه زنده بماند تن به آوارگی می‌دهد و رنج بیگانگی و از جاکندگی را به جان می‌خرد تا فرصت دیگری برای زندگی کردن و پذیرفته شدن بیابد.

و اما نایی. او وجه دیگر سوژه تاریخی ایرانی است. او نماد پذیرش و نمود مادرانه پذیرندگی فرهنگ ایرانی است. او زنی از شمال ایران است که در جهانی مرد سالار با خرد و دل خویش آگاهانه و فعالانه تصمیم می‌گیرد کودکی از جنوب ایران را، در خانه و مزرعه‌اش بپذیرد و با مراقبت از او امکان برقراری رابطه ی « باشو » ی عرب زبان سیاه چرده را با روستاییان گیلک فراهم آورد.

نسبت تعریف بهرام بیضایی از امید با روزگار ما در صدای معلم

به عبارت دیگر ، قدرت مادرانگی نایی پلی می‌شود میان زمین‌های سوخته جنوب و شالیزارها سبز شمال. نایی در چالش میان بچه های روستا و باشو، به مثابه « مادری فرهنگی » با چشمان نافذش از قعر تاریخ به تفاوت واژه هایی که « باشو » ی عرب زبان و بچه های گیلک برای خلق معنای مشترک به کار می گیرند، می نگرد .

او با اتکا به زنانگی اش ذیل گفتمان مادرانه مفهوم « امید » را از قفس واژه رها می کند و آن را در تبدیل ترس به اعتماد، در پذیرش دیگری و در پیوند دادن قومیت ها و زبان ها به تصویر می کشد.

در این فیلم، بیضایی بزرگ بر مهم ترین علت تداوم تاریخی « ایرانی بودن » و استمرار «  ایرانی ماندن » یعنی پذیرش تکثر فرهنگی و زبانی، دست می گذارد و با بیرون کشیدن  « امید » از دل جنگ و آوارگی، آن را از آسمان انتزاع به زمین زندگی معمولی فرود می آورد و به عنوان کنشی مقاومتی و فرهنگی به مخاطب عرضه می کند.

از خودم می پرسم در روزهای سختی که بر وطن می گذرد ؛ آیا بهتر نبود صاحب این نظر به جای آن که در غربت بمیرد، بر صدر نشانده و قدر دانسته می شد؟


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

نسبت تعریف بهرام بیضایی از امید با روزگار ما در صدای معلم

منتشرشده در یادداشت

 یادداشتی برای درگذشت بهرام بیضایی در صدای معلم  بیضایی هم مثل همه انسان ها به پایان زندگی بیولوژیکی خود رسید و از میان ما پر کشید و البته و غریبانه رفت .همو که با قدرت خلاقانه ذوق هنری اش توانست از دل خشونت عریان جنگ تحمیلی ، « باشو » پسرک غریبه کوچک خوزستانی را از جنوبی ترین نقطه ایران کوچ دهد و در آغوش مادری مهربان در شمال ایران به آرامش و زندگی برساند و این یعنی چسباندن وصله عاطفی بین جنوب زخمی از جنگ با شمال وطن دور از جنگ به وسیله قدرت خلاقانه خود و هنر سینما. و این یعنی تقویت همبستگی ملی در شرایط بحرانی .

بیضایی در سایر زمینه های اجتماعی هم بی همتا ست .

در فیلم به یاد ماندنی « رگبار » هم به کمک بازی هنرمندانه شادروان فنی زاده در سناریویی جذاب توانست نجات رابطه پاکِ عشقی و عاطفی معلمی جوان با دختر یک مادر خیاط را از سیطره روابط ناسالم اقتصادیِ تحمیلی برخانواده ای تنگ دست را که مجبور می شد تا دخترک را به عقد قصابی مسن ولی پولدار دربیاورد را به زیبایی به تصویر بکشد.

البته هنرشناسان و وطن دوستان در سوگ او بسیار نوشتند و بی شک هزاران دل نوشته شیوا خواهند نوشت؛ اما منظور من از این نوشته ذکر یک ضرورت ملی ست که فکر می کنم کمتر به آن پرداخته شده است.

یادداشتی برای درگذشت بهرام بیضایی در صدای معلم

می خواهم بگویم :

شادروان بیضایی اگر چه در دو سه دهه آخر زندگی مثل خیلی از تبعیدیان خود خواستهِ وطن پرست بر خلاف میل باطنی و در جدالی نفس گیر با خود جلای وطن کرد و متاسفانه دور از ما و در غربت زیست و در غربت آسمانی شد اما نام و یاد و آثار ماندگار او متعلق به سرزمینی است که در آن بالیده شده ؛ پس چقدر شایسته و به جاست که وزارت ارشاد و همه دوستداران ادب و هنر ایران ترتیبی اتخاذ نمایند که پیکر او به ایران منتقل و در بدرقه ای در خور شخصیت والای بیضایی پیکر او را در بین همگنان هنرمندش در زادگاه خود یعنی خاک وطن به خاک بسپارند .

اصلا تا حالا از خود پرسیده اید چرا مثلا صادق هدایت باید در آرامگاه « پر-لاشز » پاریس باشد و یا بزرگ علوی خالق رمان زیبای «چشمهایش» در برلین آلمان و یا ده ها خواننده و نویسنده و نقاش و هنرمند ایرانی در اقصا نقاط جهان دور از وطن به خاک سپرده شده اند .

مگر در آرامستان های ایران چند نویسنده و شاعر و هنرمند فرانسوی و آلمانی و ... دفن شده اند ؟

واقعا کدام شرایط اجتماعی و اقتصادی تاریخ معاصر باعث این فرایند تاسف بار و یک طرفه شده است؟

فکر می کنم ایرانیان شاید روزی به این نتیجه برسند که مشاهیر خود را که به هر علت در غربت درگذشته اند حتی اگر به لحاظ فکری و عقیدتی دارای ایراداتی هم باشند را با تشریفات به خاک وطن برگردانند تا در آینده شهرت و اعتبار و وابستگی ملی و سرزمینی این بزرگان فراموش و یا مثل مولوی و مولوی ها مصادره نشوند .


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

یادداشتی برای درگذشت بهرام بیضایی در صدای معلم

منتشرشده در یادداشت

گروه گزارش/

 

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

« در قرن شانزدهم میلادی، دو ابر قدرت بزرگ جهان امپراتوری‌های پرتغال و عثمانی بودند که با یکدیگر رقابت داشتند. عثمانی‌ها تا سواحل دریای سیاه، مدیترانه و مرمره پیش رفته بودند و حجاز، مصر و قسطنطنیه را نیز به قلمرو خود اضافه کرده بودند. آن‌ها توانسته بودند با توجه به جغرافیای مستعمرات خود، راه‌های تجاری به سمت آسیای شرقی و هندوستان را به روی اروپایی‌ها مسدود کنند. اروپایی‌ها هم مجبور شدند از طریق دریای جنوبی از آفریقا بگذرند تا به شرق آسیا برسند. اولین اروپایی‌هایی که راه‌های جدیدی برای رسیدن به شرق آسیا را پیدا کردند، پرتغالی‌ها بودند. پرتغالی‌ها آبراه مهمی به نام خلیج فارس و جزایرش را یافتند که به آن‌ها در رسیدن به هدفشان کمک می‌کرد. در واقع دست یابی به شرق و بندر گوای هندوستان مهم‌ترین هدفشان در آن زمان بود و به همین دلیل خلیج فارس و مسیر آبی جنوب ایران برایشان از اهمیت زیادی برخوردار شد.

۱۴ اکتبر سال ۱۵۱۵ دریاسالار پرتغالی «آلفونس دا آلبوکرکی» (آلبوکرک) با کشتی توپدار و نیروی تفنگدار وارد تنگه هرمز شد و کمی بعد جزایر استراتژیک این تنگه را تصرف کرد. در واقع می ‌توان گفت اولین نظامی و دریانورد غربی که اهمیت استراتژیک خلیج فارس را به عنوان مسیر رسیدن به اقیانوس هند شناخت و از راه دریا به صورت مسلحانه به آن تجاوز کرد، آلبوکرک بود. انگیزه او از تصرف این تنگه در درجه اول اقتصادی بود؛ او به گسترش سلطه بر سرزمین‌های مناسب برای تجارت فکر می‌کرد. به جز آن انگیزه مذهبی و سیاسی هم داشت. آلبوکرک می‌خواست با عثمانی‌های مسلمان که رقیب پرتغالی‌ها بودند، مقابله کند. بنابراین تنگه مالاکا، عدن و هرمز را سه نقطه اصلی برای دست یابی به مالکیت دنیا توسط پرتغالی‌ها در نظر گرفت و اقدام به تصرف آن‌ها کرد .

در آن سال‌ها که با پادشاهی شاه اسماعیل صفوی در ایران مصادف بود، ایران قدرت دریایی و نیروی نظامی جهت حفاظت از مناطق آبی خود و در نتیجه توان مقابله با نیروهای متجاوز را نداشت. اما گرفتن هرمز و تسلط بر خلیج فارس برای آلبوکرک چندان هم راحت نبود. تنگه هرمز از همان ابتدا نقطه مهم و استراتژیکی بود. این تنگه نقطه اتصال بین خلیج بزرگ فارس با دریای عمان است؛ نقطه اتصال بین خلیجی با منابع دریایی بکر و جزایر غنی و دریایی با سواحل عالی برای تجارت که از قضا اروپایی‌ها را به هدفشان، هندوستان، هم می‌رساند. آلبوکرک برای تصرف این نقطه مهم، ابتدا به چند جزیره کوچک با به آتش کشیدن کشتی‌های صیادی اهالی آن وارد شد. سپس به سواحل قلهات (امروزه واقع در ساحل شرقی عمان) که از مناطق تحت مالکیت پادشاه هرمز بود، وارد شد. شرف الدین که حاکم محلی قلهات بود به همراه مردم آن منطقه جلوی آلبوکرک و نیروهایش ایستادند .

دریاسالار پرتغالی نیز تصمیم به ترک قلهات گرفت و پس از درگیر شدن با بومیان و غارت آن‌ها به سمت مسقط رفت. نیروهای دریایی پرتغال وارد بندر مسقط که منطقه دیگری از حوزه مالکیت حاکم هرمز بود، شدند. آن‌ها مردم شهر را به گلوله بستند و اعلام کردند که اگر به آن‌ها مقادیر زیادی سکه طلا بدهند، شهر را آتش نخواهند زد. اما وقتی با ممانعت مردم از پرداخت کردن این مبلغ مواجه شدند، مناطق زیادی از شهر را آتش زدند و مردم را یا شکنجه کردند یا کشتند. اساسا پرتغالی‌ها مانند سایر اروپایی‌ها هرکجا که با مقاومت مردم مواجه می‌شدند، می‌خواستند با قتل و غارت و آتش‌افکنی به مقصود خود برسند.

 در نهایت آلبوکرک سپاه خود را مجددا تجهیز کرد و باز به سواحل قلهات یورش برد. شرف‌الدین، حاکم قلهات و نیروهایش با پرتغالی‌ها جنگیدند و تعداد زیادی از آنان را کشتند، اما دست پرتغالی‌ها در ادوات و امورات نظامی بازتر بود. همین برتری نظامی باعث شکست بومیان و به آتش کشیده شدن شهر و مسجد جامع آن شد .... ( این جا )

آذر 1404 : چرا باید بودجه ها و اعتبارات هنگفتی و از جیب همین مردم صرف موسسات و نهادهای فرهنگی بی خاصیت و من درآوردی شود در حالی که هیچ گونه بازدهی ندارند اما آثار تاریخی فاقد متولی بوده و پولی برای حفظ و نگهداری آنان تخصیص پیدا نکند ؟

امکان ندارد و یا بعید است در ایران که چهارگوشه اش مملو از آثار تاریخی و ابنیه ارزشمند فرهنگی است سفر کنی و در آن « وندالیسم ایرانی » را نبینی .

این مکان ها ؛ معمولا آکنده از زباله بوده و یا در برخی نقاط آتش افروخته اند .

اگر هم توانسته اند دیوارها را کنده و با روی آنان نوشته اند .

واقعیت آن است که وندالیسم ( 1 ) در فرهنگ و سرشت بسیاری از ایرانی ها نهادینه شده و البته بابت آن احساس شرمساری و یا پشیمانی هم نمی کنند .

نمی دانند و یا نمی فهمند اگر اثری تخریب شود دیگر به حالت سابق خود باز نمی گردد .

قلعه پرتغالی ها واقع در بندر کنگ مانند آن چه در گزارش « قلعه خشتی نوش آباد ( فرزین ) آمد ؛ ( این جا ) فاقد هر گونه کتیبه و یا بنر توضیحات و تاریخچه بود .

هر چند در مواری هم مشاهده می شد با وجود بودن صفحه ی توضیحات ؛ مراجعان و یا گردشگران با بی تفاوتی از کنار آنان عبور می کردند .

با این موج تخریبی شدید و فراگیری که بر روی آثار تاریخی و میراث فرهنگی ایران مشاهده می شود ؛ احتمالا تا چند سال دیگر چیزی از آنان باقی نخواهد ماند .

پرسشی که به جد مطرح می شود آن است که چرا مسئولان چنین بی تفاوت نسبت به گنجینه ی تاریخی ایران هستند ؟

چرا باید بودجه ها و اعتبارات هنگفتی و از جیب همین مردم صرف موسسات و نهادهای فرهنگی بی خاصیت و من درآوردی شود در حالی که هیچ گونه بازدهی ندارند اما آثار تاریخی فاقد متولی بوده و پولی برای حفظ و نگهداری آنان تخصیص پیدا نکند ؟

با این وضعیت ؛ قرار است چه چیز و کدام میراث تحویل آیندگان شود .

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

گزارشگر : علی  پورسلیمان

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

( 1 )

وندالیسم یا تخریب‌ گرایی به‌ معنای تخریب کنترل‌ نشده اشیا و آثار فرهنگی با ارزش یا اموال عمومی است که یک ناهنجاری اجتماعی به حساب می‌آید. آنان گرایش به تخریب اموال و اماکن عمومی، بناهای تاریخی و اماکن مذهبی، مجسمه‌های نصب شده در میادین، سینماها، آسانسورها، پارک‌ها و فضاهای سبز عمومی، چراغ‌های راهنمایی، کیوسک‌های تلفن، صندلی اتوبوس‌ها و مترو، کَندن و نوشتن بر دیوارهای کنار جاده‌ها و بر روی تنه درختان، کتاب‌های کتابخانه‌ها، صندوق‌های پست، شکستن شیشه‌ های مغازه‌ها و به‌ هم ‌ریختن ورزشگاه‌ها دارند .

به عبارتی دیگر، وندالیسم یکی از انواع نابه هنجاری هاست و به اختلال و عقده درونی یا اجتماعی گفته می شود که باعث می گردد تا یک فرد به اموال عمومی آسیب بزند. این پدیده نابه هنجار اجتماعی که نوعی هرج و مرج طلبی شهری و ضد رفتار قوانین شهرنشینی تلقی می‌شود، بیشتر از همه در بین نوجوانان و جوانان دیده می‌شود. 

( این جا )

پایان گزارش/


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

گزارش صدای معلم از قلعه پرتغالی ها بندر کنگ و مقایسه استعمارگران و ایرانی ها در وندالیسم و آتش زدن

منتشرشده در محیط زیست
صفحه1 از36

نظرسنجی

" صلح و فرهنگ گفت و شنود " را در کتاب های درسی و در فضای غالب مدارس چگونه ارزیابی می کنید ؟

دیدگــاه

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور