حضور من در اولین روز مدرسه در کلاس درس، با نیمکتهایی غولپیکر و آهنی همراه بود.
کف کلاس را بابای مدرسه شسته بود و تی کشیده بود و درش را بسته بود. در کلاس را که باز میکردی، بوی ترش آهن زنگزده فضا را پر میکرد.
تازه این اول ماجرا بود.
سوار شدن، ببخشید، نشستن روی نیمکتها خودش داستانی داشت؛ مواظب کفش و کیف و شلوار نو بودیم که پاره نشود. کیفها جایی نداشتند. پاهایمان هم.تازه قد کوتاه تر ها می ایستادند تا قدشان به رویه نیمکت برسد.
جای پیچهای بدون پیچ،
اما بود؛
همانجا و داخل همان جای پیچ، مداد قرمزی را که بالای آن نوار سفیدی داشت میگذاشتیم تا آخر جمله «بابا آب داد»، نقطهاش را گُلی کنیم و...برعکس، در دوره دبیرستان دیگر جایی برای کیف و پاهایمان نبود.
اول جای پاهایمان را درست میکردیم و با هر انعطافی که داشتیم، بقیه بدن را در نیمکت جا میدادیم.
در کل ؛ دنیا برای ما دههشصتیها همیشه برعکس بوده است.
نیمکتهای چوبی هم حکایت خودشان را داشتند. رویه چوبیشان پر بود از آثار هنری فاخر؛ یادگار دانشآموزانی که ظاهراً حوصلهشان از درس بیشتر سر رفته بود! بعضی خطها و خراشها شبیه تصاویر صفحه دوم «کیهان بچهها» بود؛ همان تصاویر سهبعدی که باید چشمهایت را طوری میکردی تا شاید چیزی از دل خطوط بیرون بیاید.
من هم هر وقت از یکنواختی تدریس معلم خسته میشدم، سرم را پایین میانداختم و دنبال تصویر میگشتم. گاهی آدمی پیدا میکردم، گاهی حیوانی، گاهی هیچچیز.
اما نیمکت یک چیز را از همان ابتدا خوب به ما یاد داده بود: سه نفر باید کنار هم بنشینند. اگر صندلی تکی هم در کلاس پیدا میشد، جای آن از قبل معلوم بود : مبصر.
انگار مدرسه میگفت کنار هم باشید، اما نه لزوماً با هم.
سالها گذشته است.

حالا دیگر نیمکتها زنگ نمیزنند؛ دستکم نه آنطور که ما میشناختیم.
کلاسها تمیزتر شدهاند، دیوارها رنگ دارند، تجهیزات هوشمند آمدهاند و گاهی حتی نیمکتها هم ناگهان شکل دیگری به خود میگیرند. بهخصوص وقتی قرار است مهمانی بیاید.
کافی است قرار باشد رییسجمهور، وزیر، استاندار یا مسئولی پا به کلاس بگذارد. نیمکتها جابهجا میشوند؛ یکی کنار دیگری، چندتایی دور هم. دانشآموزان روبهروی هم مینشینند، دستها بالا میرود، گفتوگو شکل میگیرد و کلاس ناگهان شبیه همان چیزی میشود که همه دوست دارند از «مدرسه جدید» ببینند.
عکس هم گرفته میشود.
همهچیز مرتب و زیباست.

اما چند ساعت بعد، مهمان میرود و نیمکتها هم معمولاً به جای خودشان برمیگردند. انگار کلاس هم نفس راحتی میکشد و به زندگی عادیاش برمیگردد!
اینجا یک سؤال قدیمی دوباره سراغم میآید:
ما کلاس را برای یادگیری چیدهایم یا برای عکس؟
دکتر پزشکیان از همان آغاز ریاست جمهوری بارها از مدرسهای دیگر حرف زده است؛ مدرسهای که در آن دانشآموز فقط شنونده نباشد، مسئله حل کند، با دیگران کار کند، ارتباط بگیرد و در یادگیری سهم داشته باشد.
او حتی درباره خود کلاس و چیدمان آن صحبت کرده است؛ اینکه فضای کلاس باید با شیوه آموزش هماهنگ باشد و دانشآموزان فرصت تعامل و مشارکت پیدا کنند. در نگاه او، آموزش قرار نیست به ایستادن معلم پای تخته و انتقال محفوظات محدود بماند.
حرف، درست است. اما میان گفتن و ساختن فاصلهای هست که با چند جابهجایی ساده پُر نمیشود. اگر قرار است دانشآموز گاهی تنها کار کند، گاهی دونفره و گاهی در یک گروه، دیگر نمیشود همان نیمکت سهنفره قدیمی را برداشت، چندتایی را کنار هم گذاشت و اسمش را گذاشت :
«کلاس تعاملی».
میز و صندلی هم باید آموزش را بفهمند.

باید بتوانی با آن تنها باشی، دو نفره شوی، چهار نفره شوی، گروه بسازی، بحث کنی، چیزی بسازی و دوباره به کار خودت برگردی. مدرسهای که قرار است تغییر کند، به تغییر همزمان فضا، مبلمان، روش تدریس و توانمندی معلم نیاز دارد. نمیتوان یکی را تغییر داد و انتظار داشت بقیه خودشان تغییر کنند.
مبلمان کلاس نباید فقط جایی برای نشستن باشد؛ باید بخشی از اتفاقی باشد که قرار است در کلاس بیفتد.البته این جابهجایی نیمکتها ممکن است دردسر دیگری هم داشته باشد؛ این بار از جنس گردن درد!
وقتی نیمکتها دور هم چیده میشوند، تکلیف دانشآموزی که باید همزمان حواسش به معلم، تخته و همگروهیهایش باشد، چندان روشن نیست. اگر چیدمان اصولی نباشد، شاید برای اینکه از درس جا نماند، مجبور شود مدام گردنش را بچرخاند؛ یک بار به سمت معلم، یک بار به سمت تخته و بار دیگر به طرف همکلاسیاش.
ما آمده بودیم مشکلی را حل کنیم، اما ممکن است مشکل تازهای هم به مجموعه مشکلات اضافه کرده باشیم؛ مشکلی که بررسی آن دیگر از جنس سلیقه و ذوق در چیدمان نیست و پای تخصص را به میان میکشد.
اینجاست که میتوان سراغ معاونت تربیت بدنی و سلامت وزارت آموزش و پرورش رفت و پرسید: آیا درباره وضعیت بدنی دانشآموزان در این نوع چیدمان، بررسی کارشناسی صورت گرفته است؟ آیا اصول ارگونومی، میدان دید، وضعیت گردن و ستون فقرات و تناسب میز و صندلی با قد دانشآموزان در طراحی کلاسهای تعاملی مورد توجه قرار گرفته است؟
قرار نیست به نام آموزش نوین، از گردن دانشآموزان هزینه کنیم!

البته راهحل هم بازگشت به همان ردیفهای خشک و قدیمی نیست. مسئله این است که چیدمان تعاملی باید از ابتدا با ملاحظات آموزشی، معماری و سلامت جسمانی طراحی شود؛ نه اینکه نیمکتها را جابهجا کنیم، عکس بگیریم و تازه بعد از آن به فکر عوارض احتمالیاش بیفتیم.
شاید بگویند اینها جزییات است؛ اما مگر مدرسه از چه چیزی ساخته میشود، جز همین جزئیات؟
اما این تازه نیمه ماجراست.میتوان بهترین میزهای دنیا را آورد، کلاس را زیباترین کلاس شهر کرد و باز هم هیچ اتفاقی نیفتد.اگر معلم پشت همان میز بایستد و همان کاری را بکند که بیست سال پیش میکرد، فقط قیمت نیمکتها بالا رفته است.
مسئله اینجاست که کار گروهی، با کنار هم گذاشتن میزها اتفاق نمیافتد.
معلم باید بلد باشد گروه بسازد، مسئله بدهد، مشارکت را مدیریت کند و فرصت حرف زدن را فقط در اختیار دانشآموزانی نگذارد که همیشه دست شان بالاست.
باید بتواند بفهمد در یک کار گروهی چه کسی واقعاً کار کرده و چه کسی فقط کنار گروه نشسته است. بلد باشد از اختلاف نظر، فرصت یادگیری بسازد؛ نه اینکه با اولین صدای بلند، کلاس را دوباره به سکوت برگرداند.
فرض کنید معلمی به دانشآموزان میگوید چهار نفره شوند. چند صندلی جابهجا میشود، یکی دنبال مدادش میگردد، دو نفر مشغول صحبت میشوند و دانشآموز فعال کلاس هم مثل همیشه کار همه را به عهده میگیرد. در پایان، گروه یک پاسخ تحویل میدهد و همه نمره میگیرند.آیا این یادگیری گروهی است؟ یا فقط چهار دانشآموز را دور یک میز نشاندهایم و نام کار تیمی بر آن گذاشتهایم؟
کار گروهی هم آموزش میخواهد؛ هم برای دانشآموز و هم برای معلم.
اینجاست که باید پرسید: معلمی که قرار است دانشآموز را به حل مسئله، گفتوگو و مشارکت دعوت کند، خودش کجا و چگونه برای چنین کلاسی آماده شده است؟ آموزش دیده است؟ مهارت کسب کرده است؟ و مهمتر از همه، آموختههایش را در کلاس واقعی به کار گرفته است؟
میان شرکت در یک دوره ضمن خدمت و تغییر رفتار حرفهای معلم فاصله زیادی وجود دارد. ممکن است معلم درباره یادگیری مشارکتی جزوه خوانده باشد، گواهی هم گرفته باشد، اما وقتی بیستوپنج دانشآموز روبهرویش نشستند، دوباره همان تخته و گچ و سکوت آشنا به دادش برسد.نمیشود با یک بخشنامه از معلم خواست روش تدریس اش را تغییر دهد و بعد او را با همان امکانات، همان محدودیتها و همان انتظارات گذشته تنها گذاشت.
اگر از معلم کار تازه میخواهیم، باید ابزار کار تازه را هم در اختیارش بگذاریم؛ کلاس مناسب، مبلمان مناسب، آموزش کاربردی و فرصت تمرین.
نمیشود از معلم بخواهیم خلاق باشد، اما هر بار که چیزی متفاوت از الگوی معمول اتفاق افتاد، نگران شلوغی کلاس شویم.
نمیشود از دانشآموز بخواهیم پرسش گر باشد و همزمان از معلم انتظار داشته باشیم همه پاسخها را از قبل آماده داشته باشد.
نمیشود از مدرسه کار تیمی بخواهیم و بعد همهچیز را با نمره و سکوت و نشستن در ردیفهای منظم اندازه بگیریم.

پزشکیان از مدرسهای حرف میزند که در آن دانشآموز حل مسئله میکند، کار تیمی یاد میگیرد و در فرایند یادگیری مشارکت دارد. برای رسیدن به چنین مدرسهای، اما صرفاً تغییر ساختمان یا چیدمان کافی نیست.
معلم باید بتواند این نگاه را به تجربه روزانه دانشآموز تبدیل کند.اگر معماری عوض شود و روش تدریس همان بماند، ساختمان جدید فقط پوستهای تازه برای آموزش قدیمی است.
اگر نیمکت عوض شود و معلم همان روش گذشته را ادامه دهد، نیمکت جدید فقط وسیلهای گرانتر است. و اگر معلم آموزش ببیند، اما امکان اجرای آموختههایش را نداشته باشد، باز هم چیزی تغییر نخواهد کرد.
مدرسهای که قرار است تغییر کند، به تغییر همزمان فضا، مبلمان، روش تدریس و توانمندی معلم نیاز دارد. نمیتوان یکی را تغییر داد و انتظار داشت بقیه خودشان تغییر کنند.

گاهی دوباره به آن عکسها نگاه میکنم؛ به نیمکتهایی که برای چند دقیقه دور هم جمع شدهاند، به بچههایی که روبهروی هم نشستهاند، به دستی که بالا رفته و دوربینی که آن لحظه را ثبت کرده است.با خودم فکر میکنم کاش بعد از رفتن دوربین هم کسی یادش باشد نیمکتها را همینطور نگه دارد.
کاش فردای آن روز، معلم وارد کلاس شود و نگوید: «بچهها، هرکس سر جای خودش.»
کاش این بار، سر جای واقعیمان نشسته باشیم، نه سر جای قبلیمان.
ما دههشصتیها سالها روی نیمکتهای سهنفره کنار هم نشستیم. حالا شاید وقتش رسیده باشد مدرسه یاد بگیرد:
کنار هم نشستن، با «با هم یاد گرفتن» فرق دارد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه استان ها و شهرستان ها/
پس از برکناری حسین صادقی رییس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش توسط علیرضا کاظمی وزیر آموزش و پرورش دولت پزشکیان که البته تاکنون بلاتکلیف مانده است ؛ « صدای معلم » در گزارش خود به تاریخ یکشنبه 12 مهر نوشت : ( این جا )
« حرف های وزیری که در مدت حضور دو ساله اش بر مسند وزارت حتی شهامت و توان برگزاری یک نشست خبری با رسانه ها را نداشته به لحاظ منطقی و عقلانی نمی توان و نباید جدی گرفت در حالی که همین فرد دائما در مراسمی با عناوین مختلف مانند همایش ها ، رونمایی ها ، مراسم گرامی داشت ، مراسم آیین بهره برداری و... شرکت می کند ؛ کاری که از عهده ی هر کسی بر می آید با ذکر این نکته که آیا واقعا آقای کاظمی در این همه مناسک ، حرفی برای گفتن دارد و یا دچار « کلیشه گویی » شده است ؟ »
به مناسبت روز جهانی گردشگری چهارشنبه هشتم مهر ؛ « هتل ویرا » با حضور وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی و وزیر آموزش و پرورش افتتاح شد .
البته خبرگزاری ایسنا به همین مناسبت گزارشی با عنوان « هتلی که پیش از افتتاح باید شیوه میزبانی را بیاموزد ! » تهیه کرده است . ( این جا )
این رسانه می نویسد :
« در جریان سفر وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی و وزیر آموزش و پرورش به استان اصفهان به مناسبت روز جهانی گردشگری در روز چهارشنبه هشتم مهر، افتتاح هتل ویرا نیز در برنامه قرار داشت و از اصحاب رسانه برای پوشش این مراسم دعوت و هماهنگیهای لازم انجام شده بود. با وجود این، از همان بدو ورود، اصحاب رسانه با برخوردی مواجه شدند که با شأن و جایگاه آنان و حتی با ابتداییترین اصول میزبانی در یک مجموعه گردشگری همخوانی نداشت و اجازه ورود از درب اصلی به آنان داده نشد.
پس از ورود اصحاب رسانه به سالن همایش، وضعیت نامناسب دیگری خود را نشان داد؛ سالن با ازدحام قابل توجهی مواجه بود و برخلاف انتظار، هیچ ردیف یا جایگاه مشخصی برای خبرنگاران و عکاسان در نظر گرفته نشده بود. در ابتدا از خبرنگاران خواسته شد در گوشهای از سالن بایستند و پس از اعتراض و پیگیری آنان اعلام شد که برایشان صندلی فراهم خواهد شد؛ وعدهای که در عمل نیز به شکل مناسبی محقق نشد. پس از آوردن تعدادی صندلی، همچنان شماری از خبرنگاران و عکاسان مجبور بودند سرپا بمانند و امکان استقرار مناسب برای پوشش برنامه فراهم نشد.
ماجرا به همین جا ختم نشد و در ادامه، حتی عنوان شد که اصحاب رسانه از سالن بهعلت شلوغی خارج شوند و در نهایت آنان در واکنش به این وضعیت، سالن را ترک کردند. تلختر اینکه پس از خروج خبرنگاران از سالن، برخورد نامناسب ادامه یافت و نمایندگان اجرایی و مسئولان هتل از اصحاب رسانه خواستند مجموعه را نیز ترک کنند.
در نهایت، تمام اصحاب رسانه حاضر در مراسم در اعتراض به این نحوه برخورد، هتل را ترک کردند و از پوشش خبری برنامه نیز صرف نظر کردند.
این اتفاق در حالی رخ داد که رسانهها برای پوشش مراسم افتتاح یک مجموعه گردشگری دعوت شده بودند؛ مجموعهای که قرار است از این پس میزبان مسافران و گردشگران باشد و تجربه نخست آنان از حضور در هتل، بخش مهمی از تصویر و اعتبار آن مجموعه را شکل خواهد داد.
شاید همین اتفاق، یک نکته ساده، اما اساسی را بیش از هر چیز دیگری یادآوری کند؛ هتل پیش از آنکه درهای خود را به روی گردشگر باز کند، باید شیوه میزبانی را بیاموزد. میزبانی صرفاً به اتاق، سالن، رستوران و امکانات یک هتل محدود نمیشود؛ نحوه استقبال از مهمان، احترام به مراجعهکننده، مدیریت نظم مراسم و حتی چگونگی برخورد با خبرنگاری که برای معرفی همان مجموعه در محل حاضر شده است، بخشی از فرهنگ میزبانی است.... »
به نظر می رسد وزیر آموزش و پرورش پس از گذشت دو سال از وزارت پر سوال اش ، علاقه ی بسیار مفرطی به « دیده شدن » دارد هر چند « صدای معلم » حداقل در دو دهه ی گذشته به شومن بازی های وزرای مختلف آموزش و پرورش انتقادات جدی و اساسی داشته و از به جد از آنان خواسته تا در کسوت یک « متفکر برنامه ریز » حاضر شده و از شوآف های رسانه ای اجتناب کنند ...
شاید تنها تفاوت اساسی میان کاظمی و وزرای آموزش و پرورش پیشین آن باشد که آنان بر خلاف وزیر فعلی شهامت مواجهه با خبرنگاران را داشتند اما این یکی ندارد .
« صدای معلم » به عنوان « رسانه مستقل و منتقد در حوزه ی عمومی آموزش ایران ضمن ابراز تاسف از سکوت وزیر تعلیم و تربیت ( فرهنگ ) در مورد مساله ی پیش آمده از حرکت جمعی رسانه ها در برابر تحقیر آنان توسط مسئولان حمایت کرده و از نقش آنان به عنوان « رکن چهارم دموکراسی » تجلیل به عمل می آورد .
« ابوالفضل دقیق » از فرهنگیان فعال و کنش گر اصفهان در این راستا ، نقدی را بر عملکرد وزیر آموزش و پرورش در مورد عدم پاسخ به دعوت تشکل های فرهنگیان اصفهان توسط آقای کاظمی و فقدان گفت و شنود و تعامل با آنان را به رشته ی تحریر درآورده و برای « صدای معلم » ارسال کرده است .
سالهاست که داراییهای عظیم، پروندههای متعدد حقوقی و سرنوشت حقوق مالکانه اعضای صندوق ذخیره فرهنگیان، دغدغه اصلی صدها هزار معلم شاغل و بازنشسته در سراسر کشور است. با این حال، آنچه طی ماههای اخیر بیش از هر زمان دیگری موجب نگرانی و پرسش فعالان مستقل صنفی شده، سازوکار گزینشی و ابهامآلود حاکم بر برگزاری نشستهای مشترک میان مدیران ارشد صندوق، مسئولان وزارت آموزش و پرورش و مدعیان نمایندگی جامعه فرهنگیان است.
رویداد اخیر در روز چهارشنبه ۲۲ مهرماه، که در قالب نشستی بیش از پنجساعته به ابتکار ابرگروه صنفی بازنشستگان کشوری با حضور آقای کاظمی (وزیرمحترم آموزش و پرورش)، آقای شکوهی (رئیس هیئتمدیره صندوق)، آقای علیاحمدی (سرپرست مدیرعاملی صندوق) برگزار شد، بار دیگر پرسشهای بیپاسخ گذشته را با شدتی دوچندان پیش روی جامعه معلمان قرار داد.
این یادداشت نه در رد اصل گفت و گو و پیگیری مطالبات برحق معلمان، بلکه هشداری شفاف و برخاسته از تعهد صنفی است نسبت به بدعتی خطرناک:
تثبیت انحصار در نمایندگی فرهنگیان و به حاشیه راندن کنشگران مستقل و نقاد.
نگارنده، بهعنوان کنشگر و مطالبهگر حوزه صندوق ذخیره فرهنگیان، رسالت خود میدانم که این رویه مبهم و آسیبزا را به نقد بگذارم تا سرمایه و حقوق حقه همکاران، وجهالمصالحه تعاملات پشت درهای بسته نشود.

حضور پایثابت یک گروه خاص؛ مطالبه گری یا کانالیزهکردن مطالبات؟
پرسش بنیادین و نخستی که هر ناظر منصفی را به درنگ وامیدارد این است: چرا در تمام جلسات و مذاکرات رسمی با مسئولان صندوق ذخیره و وزارتخانه، همواره نام و چهرههای گروهی موسوم به «انسجام و استمرار» (اتحاد و انسجام) بهعنوان پایثابت نشستها به چشم میخورد؟
اگر بنا بر مطالبهگری اصیل، شنیدن صدای واقعی ذینفعان و بازتاب دغدغههای طبقات گوناگون فرهنگیان شاغل و بازنشسته است، چرا دایره دعوتها و کرسیهای این جلسات در قرق یک طیف خاص باقی مانده است؟ مگر جامعه فرهنگیان کشور و خیل عظیم اعضای صندوق ذخیره در همین چند نفر خلاصه میشوند؟ در کشور دهها گروه مطالبه گر صتدوق ذخیره،صدها کنشگر فعال وجود دارند که سالها عمر و تخصص خود را وقف شفافسازی تاریکخانههای صندوق ذخیره کردهاند. چرا از این چهرههای شاخص، منتقدان صاحبنظر و نمایندگان دیگر گروههای مطالبهگر برای حضور در این نشستها دعوتی به عمل نمیآید؟
وقتی یک جریان مشخص، بیآن که نمایندگی فراگیر و انتخابی از سوی بدنه معلمان داشته باشد، به عنوان تنها مجرای دسترسی به عالیترین مقامات وزارتخانه و صندوق تعیین میشود، این شبهه جدی پدید میآید که این سازوکار نه برای «مطالبهگری شفاف»، بلکه برای «مهندسی ارتباطات، کنترل فضای نقد و کانالیزهکردن مطالبات» طراحی شده است.
تجربههای پیشین در ساختارهای اداری نشان داده است که هرگاه مدیران صندوق تمایل به تعدیل فشار افکار عمومی داشته باشند، با ایجاد یا تقویت حلقههای هماهنگ، تلاش میکنند تریبون مطالبهگری را مهار کرده و صداهای مستقلتر را خاموش سازند.

ابهام در کارکرد و روایتگری یکسویه؛ مصادره تریبون به نفع یک جریان
یکی دیگر از ابعاد نگرانکننده این رویکرد، انحصار در «روایتگری و اطلاعرسانی» پس از جلسات است. همانگونه که در گزارش صوتی منتشرشده از جلسه ۲۲ مهرماه توسط آقای باقری از اعضای همان کارگروه خاص که در گروه های مطالبه گران و ابرگروه صنفی بازنشستگان فرهنگی قابل استماع است، نحوه تنظیم گزارشها، جهتدهی به مصوبات و القای نوعی رضایتمندی مطلق از وعدههای شفاهی، علامت سؤال بزرگی پیش روی مطالبه گران قرار میدهد!!
در اینگونه روایتها، معمولاً با برجستهسازی کلیاتی نظیر تبدیل صندوق به «صندوق سرمایهگذاری»، خروج از بنگاه داری، واگذاری شرکت سهند به بورس، یا پیگیری طلب ۱۵ همتی از دولت، فضایی از گشایشهای قریبالوقوع ترسیم میشود؛ بیآن که به زمانبندیهای اجرایی، تضامین حقوقی و خلأهای بنیادی ساختار نظارتی اشارهای جدی صورت گیرد. این شیوه از روایتگری یکسویه، پیام روشنی به همراه دارد:
تریبون در دست جریانی قرار گرفته که بیش از آن که بازتابدهنده دیدگاههای نقادانه و هشدارهای کارشناسی بدنه معلمان باشد، نقش بازوی تسهیلگر و تلطیفکننده تصمیمات مدیران را ایفا میکند.
این در پرده ابهام ماندن اهداف و کارکرد گروه مذکور، جامعه مطالبهگران را نسبت به پشتپرده این تعاملات حساس و نگران کرده است. وقتی یک گروه، نشستهایی که ظرفیت دارد مطالبات چندصد هزار بازنشسته و شاغل را به چالشهای اساسی ساختاری پیوند بزند، به بستری برای تثبیت موقعیت خود و ارائهی گزارشهای یکسویه تبدیل میکند، در عمل اصل «شفافیت» ذبح میشود. مطالبهگری واقعی در تاریکی و در پردههای مبهم شکل نمیگیرد؛ بلکه در تالار شیشهای و در برابر داوری همگانی همه مطالبه گران معنا مییابد.
پیامدهای ساختاری و آسیبهای ناشی از سیاستگذاری گزینشی و حذف مطالبهگران شاخص
نادیده گرفتن کثرتِ مطالبهگران شاخص، کارشناسان اصیل و تشکلهای مستقل، و تداومِ سیاستِ گزینشی و انحصاری از سوی مدیران وزارت آموزش و پرورش و صندوق ذخیره فرهنگیان، آسیبهای ساختاری عمیقی بر پیکر جریان مدنی فرهنگیان وارد میسازد که ابعاد آن به شرح زیر است:

۱. تبدیل «مطالبهگری اصیل» به «روابط عمومی فرمایشی»:
وقتی میزهای گفت و گو و جلسات رسمی صرفاً در انحصار یک جریان خاص (مانند گروه انسجام و استمرار) قرار گیرد، ماهیتِ پرسش گری، نقد صریح و نظارتِ مستقل جای خود را به همافزاییهای نمایشی و گزارشهای عملکردِ یکطرفه میدهد. این امر، کارکردِ نظارتی تشکلهای صنفی را تهی میکند.
۲. تضعیف سرمایه اجتماعی و شکاف میان بدنه و مدیران صندوق:
صندوق ذخیره فرهنگیان متعلق به عموم فرهنگیان و بازنشستگان است. انحصار در تعامل، این حس بیاعتمادی را در بدنه معلمان تقویت میکند که تصمیمات کلان (همچون ارزش مالکانه، پیگیری بدهی ۱۵ همتی دولت و تعیین تکلیف شرکتهای زیانده) در اتاقهای دربسته و بدون حضور نمایندگان واقعیِ بدنه اتخاذ میشود.
۳.جلوگیری از همافزایی نخبگانی و محرومیت صندوق از خرد جمعی:
پروندههای انباشتهشده، بیش از ۱۰۰ پرونده حقوقی و چالشهای ساختاری صندوق ذخیره، نیازمندِ خرد جمعی، فعالان شناسنامهداری است که سالها برای صیانت از اموال فرهنگیان تلاش کردهاند. حذف این نیروها به ضربهای مهلک به منافع مالکان اصلی صندوق (معلمان) است.
۴. ایجاد انحصار در روایتگری و مخدوش شدن شفافیت:
وقتی روایت تحولات صندوق و انتشار اخبار آن در اختیار یک حلقه بسته قرار میگیرد، فضا برای نقد منصفانه، راستیآزماییِ ادعاها و نظارت عمومی تنگ میشود. این انحصار در روایتگری، زنگ خطری جدی برای انحراف از اهداف اصلی تأسیس صندوق ذخیره است.
۵.فرمایشیشدن نظارت بر داراییهای صندوق:
صندوق ذخیره با بیش از ۱۰۰ پرونده قضایی ،بیش از هر چیز نیازمند چشمان ناظر منتقدان بیتعارف،و چهرههای جسور است. جایگزینکردن این منتقدان با حلقههای همراه و بیحاشیه، عملاً نظارت مدنی را به جلسات تعارف و تشریفات تقلیل میدهد.
۶. تضعیف انسجام واقعی فرهنگیان:
شکلگیری انحصار و ویژهخواری در دسترسی به مدیران، بذر بدبینی و تفرقه را در میان گروههای مطالبه گری می کارد و مطالبه گران مدنی مستقل را نسبت به هرگونه سازوکار اصلاحی ناامید میسازد.
۷. تحدید مطالبات ارزش مالکانه به تصمیمات فرمایشی:
واگذاری حقوق مالکانه و اصلاح اساسنامه نیازمند اعمال اراده واقعی خودِ معلمان است و از طریق سازوکار انتخابات و ورود چند نفر به هیات امناء نمیتوان ادعای جلب نظر جامعه یکمیلیونی فرهنگیان در تعیین سازوکار بورسی شدن یا کرسیهای هیئتامنا را مطرح کرد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

مراسم صبحگاهی در مدارس ابتدایی غیرانتفاعی گونه ای دیگر است ؛ حتی در برخی مدارس به سوی مراسم با سطح پایین ، زننده و مغایر با ارزش های انسانی به ویژه معلمی گرایش دارد اما در مدارس ابتدایی دولتی داستان دیگری در جریان است.
در اکثر این مدارس ؛ مراسم صبحگاهی سالهاست که با همان شکل آشنا یعنی صفهای منظم نظامی ، فرمان « از جلو نظام » برگزار میشود. ایستادن طولانی و بیحرکت، و بعد ده تا پانزده دقیقه نصیحت از زبان مدیر یا ناظم. بچهها خستهاند، پاهایشان بیحس میشود، و اگر کوچکترین حرکتی بکنند تذکر میشنوند. این تصویر آنقدر تکراری شده که کمتر کسی دربارهاش تردید میکند. اما وقتی از زاویه رشد کودک نگاه کنیم، این شیوه بیشتر شبیه یک عادت شرطی شده به سبک شرطی کلاسیک و یا کنش گر باقیمانده است تا روش تربیتی هوشمندانه.

کودکان شش تا دوازده ساله هنوز بدن و ذهن شان برای ایستادن طولانی و گوش دادن منفعل طراحی نشده. دامنه توجه شان کوتاه است و حرکت برایشان نه حواسپرتی، بلکه راهی برای تنظیم انرژی و تمرکز است. وقتی آنان را مجبور میکنیم دهها دقیقه بیحرکت بایستند و بعد در همان حال خسته به سخنرانی گوش دهند، عملاً خلاف جهت رشد طبیعیشان حرکت کردهایم. پژوهشهایی که به رابطه حرکت و عملکرد شناختی پرداختهاند، بارها نشان دادهاند که بیحرکتی طولانی در این سن توجه را کاهش میدهد و آمادگی یادگیری را پایین میآورد. باید بپذیریم که روش فعلی مراسم صیحگاهی در اکثریت مدارس دولتی با نیازها و ظرفیتهای کودکان ابتدایی همخوانی ندارد.
جالب اینجاست که همان نظم ظاهری که مراسم به دنبالش است، اغلب با روشهای فعالتر و کوتاهتر بهتر حاصل میشود.
سبک اقتدارگرایانه این مراسم هم مسالهساز است. فرمان دادن، صف کردن نظامی و واکنش تند به حرکات طبیعی؛ و انجام آن ها توسط دانش آموزان بیشتر بر ترس از تذکر تکیه دارد تا درونیکردن ارزشها.
مطالعات مربوط به سبکهای تربیتی نشان میدهد که کنترل سختگیرانه بیرونی معمولاً انگیزه درونی را تضعیف میکند و گاهی اضطراب یا مقاومت پنهان ایجاد میکند. دانش آموز یاد میگیرد که اطاعت ظاهری مهم است، نه اینکه چرا باید منظم باشد یا چرا احترام ارزش دارد در صورتی که ارزشهای اخلاقی وقتی بهتر جذب میشوند که دانش آموز در آنها مشارکت کند، نه اینکه فقط شنونده باشد.

نتیجه این نوع برگزاری مراسم صبحگاهی ، اغلب خستگی جسمی، کسالت ذهنی و تداعی ناخوشایند از شروع روز است. زمانی که میتوانست صرف یک فعالیت کوتاه حرکتی شاد و انرژی بخش، یک داستان تعاملی یا حتی چند دقیقه گفتوگوی ساده شود، صرف حفظ ظاهر نظم میشود. حتی اگر چند جملهای از نصیحتها در ذهن بعضی بچهها بماند، هزینه آن در مقایسه با افت انرژی و کاهش حس تعلق، بالا به نظر میرسد.
از این رو مراسم صبحگاهی سنتی در مدارس ابتدایی ایران، با وجود نیت تربیتی، به دلیل ناسازگاری با نیازهای رشدی کودکان، بیشتر به ابزاری برای کنترل ظاهری تبدیل شده تا بستر واقعی تربیت و پرورش.
تغییر به سمت مراسم کوتاه، حرکتی و مشارکتی نه تنها نظم و ارزشها را حفظ میکند، بلکه حس تعلق و انگیزه درونی را نیز تقویت مینماید. مدارس میتوانند با اجرای تدریجی این تغییرات و ارزیابی بازخورد دانشآموزان و معلمان، فضای آغاز روز را از منبع خستگی به منبع انرژی و ارتباط تبدیل کنند.جایگزینهای مؤثر باید کوتاه (۸ تا ۱۰ دقیقه)، فعال، مشارکتی و انرژیبخش باشند.

ساختار پیشنهادی برای دوره ابتدایی می تواند به صورت زیر باشد:
- جمع شدن سریع و غیرنظامی در گروههای کلاسی با فاصله راحت (۱–۲ دقیقه).
- فعالیت حرکتی کوتاه و هماهنگ مانند حرکات کششی، دستزدن ریتمیک یا بازیهای تقلیدی ساده (۲–۳ دقیقه).
- بخش تعاملی کوتاه شامل داستان خیلی کوتاه، نمایش دانشآموزی یا پرسش و پاسخ ساده درباره یک ارزش اخلاقی (۳–۴ دقیقه).
- پایان مثبت با تشویق جمعی و حرکت پرانرژی به سمت کلاس (۱ دقیقه).
این ساختار نظم را از طریق فعالیت گروهی حفظ میکند، ارزشها را از مسیر تجربه منتقل میسازد و حس تعلق را با دادن نقش واقعی به دانشآموزان تقویت میکند. پژوهشها درباره شروعهای فعال روز و « استراحتهای مغزی » نشان میدهند که چنین رویکردهایی توجه، خلق مثبت و آمادگی یادگیری را بهبود میبخشند.
تغییر این عادت قدیمی آسان نیست، چون به سنت گره خورده و اجرایش ساده به نظر نمیرسد. اما اگر هدف واقعی « تربیت » باشد نه فقط « کنترل لحظهای »، باید بپذیریم که روش فعلی مراسم صیحگاهی در اکثریت مدارس دولتی با نیازها و ظرفیتهای کودکان ابتدایی همخوانی ندارد.
شروع روز میتواند انرژیبخش باشد، نه خستهکننده. و ارزشها را میتوان طوری منتقل کرد که کودک احساس کند بخشی از آنهاست، نه مخاطب همیشگی نصیحت.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
توهم تفکیکپذیری پرورش از آموزش و جستوجوی مفاد پرورشی در بیرون از دایرهٔ مواد آموزشی و سربرآوردن اتاق تربیتی در کنار کلاسهای درسی و تضعیف مرجعیت تربیتی کلاس های درسی و محصور کردن دانشآموزان در میان نیمکتهای چند سانتیمتری و محدود کردن فعالیتهای آموزشی به صفحات کتاب و تقلیل نقش آموزگار از مربی گری و رهبری به آقابالاسری از یک سو و نادیده گرفته شدن آموزش و پرورش در ردیفهای بودجه و قطع سهم سرانۀ دانشآموزی و ایجاد تنگنای مالی برای سامانهٔ آموزشی از دیگر سو، برنامۀ آموزشی را از حیّز انتفاع ساقط و مدارس را به مراکز نگهداری تبدیل کردند!
اولی، رسالت آموزش را به حفظ محفوظات و مأموریت تربیت را به اجرای مراسم تقلیل داد و دومی مدرسه را به فقر کشاند و دانشآموزان را بر نیمکتهای زبر و خشک و خالی و بیمحتوا نشاند.
اولی، مسیر تربیت را به بیراهه برد و دومی، مدارس دونوبته و غلغلهٔ جمعیت در چاردیواری تنگ کلاسهای درسی را به ارمغان آورد.
اولی، خیل عظیم ناقصالتحصیل را به نام فارغالتحصیل روانهٔ جامعه نمود و حس ناکارآمدی و بیکفایتی و ناکامی را همگانیتر کرد و دومی، مدارس را در برابر هجوم خیل عظیم جمعیت متقاضی آموزش به زانو درآورد.
اولی، نسلهایی را تحویل جامعه داد که بعد از دوازده سال رفتوآمد بین خانه و مدرسه، نه تنها مهارتی برای قبول مسئولیتی نداشتند، بلکه در مهارت های پایهای چون خواندن و نوشتن نیز مشکل داشتند و تازه باید دنبال یادگیری میرفتند و کسریها و کاستیهای آموزش دوران مدرسه را جبران میکردند و یا با انواع معلولیتهای شناختی و مهارتی وارد جامعه میشدند و بقیۀ مسائل...
دومی باعث نابودی اقتصاد آموزش و پرورش شد و آن گاه که جمعیت دانشآموزی رو به فزونی بود و فضای آموزشیِ موجود به سختی برای پذیرش نیمی از آنان کافی بود، کار مدرسهسازی را متوقف نمود.

برجها و ویلاها و بانکها و ادارات و سازمان ها و شرکتها و هتلها و تالارها و بازارها و اماکن مذهبی و حتی زندانها تکثیر شدند و قد کشیدند و سر به آسمان ساییدند و فربه شدند و نو شدند و مجلل شدند و مجهز شدند و شیک و تمیز شدند جز مدرسهها که فقیر و لاغر و کوتوله و کوچک ماندند. اما تقریباً هیچکس پشت در نماند! نقشۀ مدارس دونوبته روی میز صدارت نقش بست! دو تابلو بر سردرِ مدارس نصب و روز آموزش نصف شد؛ تابلوی شیفت صبح و تابلوی شیفت ظهر.
زمان آموزش در هر مدرسه بین دو واحد آموزشی تقسیم گردید و پروندهٔ مدارس تمامروز و دو وقته برای همیشه بسته شد و مدرسهٔ پارهوقت و دانشآموز پارهوقت جایگزین و نهادینه گشت. ابتکاری که فاصلهٔ زمانی میان نقطهٔ آغاز و پایان آموزش روزانه را به نصف کاهش داد و مجال هرگونه کار و تجربه و تکرار و تمرین و همکاری و همیاری و همکوشی و هماندیشی را از دانشآموزان ستاند و حسرت همراهی و همگامی با آنان را بر دل معلمان نشاند.
این در واقع، یک شلیک دیگر به قلب تربیت از صندلی صدارت بود!
در پی این موفقیتهای خارقالعاده! ، مغزهای ناآشنا و ناسازگار با مدرسه و آموزگار، معلمان را بیکار (!) فرض کردند و حقوق پارهوقت برایش بریدند!
عمل یا بیعملی خصمانه و احمقانهای که قلب تپندهٔ تربیت را گرفتارِ کارزارِ معیشت نمود و زان پس؛ شغل دوم و سوم و درد نان و دغدغهٔ تأمین هزینههای مسکن و دارو و درمان و...!
اما این فقط یک عمل یا بیعملی منجر به فقر و چالش معیشت و نان و مسکن و درمان نبود بلکه نشانهگیری شأن و منزلت معلمان هم بود!
در واقع آن که قرار بود فرزندان این سرزمین را درس زندگی بیاموزد، خود، زندگی نکرد و با تن خسته و دل شکسته و شأن فروکاسته در مدرسه حاضر شد.

همهٔ این ها، تنها بخشی از پروسهٔ تبدیل مدارس به مراکز نگهداری بودند و این پروسه بخشهای دیگری هم داشت که همزمان یا یکی پس از دیگری به هم میپیوستند و شیرازۀ آموزش و پرورش را از هم میگسستند و درِ تربیت راستین را بر روی دانشآموزان میبستند؛ هنوز مسئلهٔ کمبود فضای آموزشی به قوت خود باقی بود که مسئلهٔ تشدید کسر نیرو به ویژه از آغازین سالهای دههٔ ۹۰ گریبان گیر آموزش و پرورش شد. اینبار نیز حل مسئله برای کسانی که اساساً خواهان حل مسئله نبودند و نیستند، بسیار آسان بود؛ تعداد صندلیها و نیمکتها در کلاسهای درسی دو برابر شد!؛ ادغام و ازدحام!فضاهایی که هرگز قابلیت اجرای حداقلیِ روشهای فعال یادگیری را نداشتند و مشاهده و مباحثه و آزمایش و خطا و تمرین و تکرار و کشتوکار و ساختوساز و دوختودوز و پختوپز و طراحی و ترمیم و تعمیر و...
در آنها مطلقاً محال بود و نمیتوانستند غیر از سبک سخنرانی و شرط سکون و سکوت و تسلیم و تمکین و تقلید، شرایط دیگری را برای تدریس و آموزش فراهم سازند، پذیرای جمعیتی دوچندان شدند و نتیجۀ آن؛ ازدحام و اصطکاک و تشدید تنش و تولید انواع ناهنجاری و بروز انواع جدیدی از مشکلات رفتاری و حتی بزهکاری! وانگهی تبدیل معلم به مبصر و تبدیل مدارس به مراکز نگهداری!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

انتشار فیشهای حقوقی اعضای شورای معاونین و رؤسای ادارات داخلی سازمان آموزش و پرورش استثنایی و ارقام عجیب و غریب درج شده در آن ها موجی از واکنش ها و خشم را در میان معلمان برانگیخته است .
بررسی یکی از فیشهای حقوقی منتشرشده مربوط به یکی از رؤسای ادارات داخلی آموزش و پرورش استثنایی نشان می دهد مجموع پرداختیهای ثبت شده در ردیفهای مختلف طی سال ۱۴۰۴ به ۴۵۳ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان رسیده است. از این مبلغ، ۱۰۰ میلیون تومان بابت اضافه کار و ۱۳۱ میلیون تومان بابت کمک رفاهی مناسبتها ثبت شده است. همچنین ۴۶ میلیون تومان برای کمکهای رفاهی و ۴۶ میلیون تومان برای شارژ بنکارت در نظر گرفته شده است. سایر پرداختها نیز شامل عیدی، حق مأموریت، پاداش و دیگر مزایا بوده است .
بسیاری از معلمان آن فیش های غیرمتعارف ستادی را با فیش حقوقی خود مقایسه می کنند و متوجه این همه « تفاوت » نمی شوند .

معلم از خودش می پرسد : آنان چه کاری را انجام می دهند که من انجام نمی دهم در حالی که بار اصلی آموزش و تربیت بر عهده من است ؟ همه آن ستاد و تشکیلات و دوایر و... برای این است که مدرسه سر پا باشد و معلم و دانش آموز به عنوان دو رکین تعلیم و تربیت با آرامش و امنیت فکری و بدون حواشی بتوانند در مسیر « بودن « و « شدن » طی مسیر کنند اما به نظر می رسد همه چیز « وارونه » شده است .
هر چند این موضوع جدیدی نبوده و « صدای معلم » در نشست های خبری و در گزارش های متعدد خود به مساله « تبعیض درون دستگاهی » هشدار داده و خواهان پاسخ مسئولان شده است .
معلمان بر خلاف سایر کارمندان از کمک های رفاهی مستقیم و غیر مستقیم محروم هستند و وضعیت معلمان بازنشسته از شاغلین هم بغرنج تر و بدتر است .
بارها و بارها در نشست های خبری ، گزارش ها و یادداشت های این رسانه ی مستقل و منتقد در حوزه ی عمومی آموزش ایران بیان شده است : چیزهایی مانند تشکیل کمیته و کارگروه و... هم صرفا برای گذشت زمان و فریب افکارعمومی بوده و بارها در چند دهه گذشته مورد آزمون قرار گرفته اند .
« اگر پول هست باید برای همه باشد ؛ اگر هم نیست ، برای هیچ کس نباید باشد ».
آیا این گزاره ی ساده را مسئولان و مقامات نمی فهمند ؟ و یا نمی خواهند که بفهمند ؟
مشخص نیست با این همه تبعیض و تفاوت های معنادار ؛ آیا اساسا انگیزه ای برای معلمان می ماند که بتوانند آن گونه که باید و شاید به وظایف شغلی خود عمل کنند و آیا مقامات مسئول این را نمی دانند و اگر می دانند چرا همچنان به این رویه ی غلط ، غیرعلمی و غیر قابل دفاع خود ادامه می دهند ؟
آیا در وضعیت کنونی شکاف بین « اداره - مدرسه » و « ستاد - صف » به چه وضعیتی رسیده و بحران اعتماد عمومی قابل ترمیم و جبران می باشد ؟
و اما پرسش اصلی و قابل تامل آن که این فیش های حقوقی چگونه در سامانه ظاهر شدند ؟

ماده ۲ قانون شفافیت قوای سه گانه دستگاه های اجرائی و سایر نهادها مصوب ۱۴۰۳,۰۲,۱۰: مشمولان این قانون موظفند حداکثر ظرف چهارماه از لازم الاجرا شدن این قانون، داده ها و اطلاعات ذیل را که مربوط به آن دستگاه می باشد، از طریق سامانه های مربوط به خود منتشر کرده و در دسترس عموم قرار دهند :
الف – اطلاعات مدیران و کارکنان؛ شامل تحصیلات، سوابق، میزان دریافتی ماهانه و سالانه و نحوه به کارگیری آنها و همچنین برنامه ها، صلاحیت ها و طرحهای مصوب و فرایندهای اداری مؤسسات مشمول » . ( این جا )
سالار قاسمی به عنوان رییس سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور در 29 مهر 1403 از طرف وزیر آموزش و پرورش منصوب شده است .
پرسش « صدای معلم » آن است که اگر قرار بر قانون مداری و شفاف سازی و احیای اعتماد عمومی بوده است چرا از همان ابتدا ، مدیر اصلاح طلب این سازمان اقدام به چنین کاری نکرد ؟ و پس از گذشت دو سال چنین واقعه ای رخ داده است ؟
تفاوت آقای قاسمی که خود را « اصلاح طلب » می داند با سایر مدیران وزارت آموزش و پرورش به ویژه آن هایی که از دولت ابراهیم رییسی بر مسند خود مانده اند ؛ واقعا در چیست ؟

در پایین پرتال وزارت آموزش و پرورش ، آیکونی به نام « سامانه شفافیت » تعبیه شده است اما زمانی که بخواهید اطلاعاتی را به دست آورید ؛ محتوایی را نشان نمی دهد .

اساسا چرا وزارت آموزش و پرورش دولت پزشکیان نسبت به اجرای « قانون شفافیت » تا این حد بی تفاوت و اهمال کار بوده است ؟

و اما پرسش بزرگ تر و راهبردی آن است که چرا این فیش های حقوقی از پرتال سازمان آموزش و پرورش استثنایی حذف شدند ؟ (مسئولان این سازمان نمی توانند و حق ندارند با بیان موضوعاتی مانند مشکلات فنی سایت و... از خود سلب مسئولیت کنند )

البته طنز این ماجرا آن جاست که پس از انتشار این فیش های حقوقی ، وزیر آموزش و پرورش به اداره کل ارزیابی عملکرد دستور داده است مساله را بررسی کرده و نتایج را اطلاع رسانی کند .

اداره کل ارزیابی عملکرد دقیقا چه چیزی را می خواهد بررسی کند ؟
آیا این ردیف ها و ارقام « غیرقانونی » بوده است ؟
آیا وزیر آموزش و پرورش از دریافتی خودش و سایر معاونین و مدیران ستادی ها بی اطلاع بوده است ؟
و یا آن که احتمالا به دنبال آن فردی ویا جریانی هستند که این شفاف سازی و اطلاع رسانی را انجام داده است ؟
منطقی ترین و عقلانی ترین کار آن است که رییس سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور در اسرع وقت یک نشست خبری با خبرنگاران بگذارد و در مورد آن و سایر مسائل مورد پرسش افکار عمومی توضیح دهد .

چیزهایی مانند تشکیل کمیته و کارگروه و... هم صرفا برای گذشت زمان و فریب افکارعمومی بوده و بارها در چند دهه گذشته مورد آزمون قرار گرفته اند .
با این بازی های تکراری و خسته کننده ، اعتماد از دست رفته احیا نمی شود .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گاهی در میان سخنان یک مقام مسئول، گزارههایی وجود دارند که ارزش آنها فراتر از همان جلسه و همان جغرافیاست. سخنان سردار سرتیپ مرتضی عباسی، فرمانده فراجای استان زنجان، در آیین تکریم ومعارفه فرماندهی نیروی انتظامی شهرستان ابهراز این جنس بود؛ سخنانی که اگر از فضای یک مراسم فاصله بگیریم، ما را به یک پرسش مهم ملی میرساند:
امنیت در جامعه امروز چگونه ساخته و پایدار میشود؟
پاسخ را نمیتوان فقط در افزایش گشت، کشف جرم یا برخورد با مجرمان جستوجو کرد. اینها وظایف بنیادین پلیساند، اما امنیت پایدار لایههای عمیقتری دارد؛ از اعتماد عمومی و مشارکت اجتماعی گرفته تا رعایت قانون، پاسخ گویی و احساس عدالت.
یکی از محورهای مهم سخنان سردار عباسی، شناخت دقیق جامعه، ظرفیتها، نیازها و مسائل محلی بود.
این نکته در ظاهر یک توصیه مدیریتی است، اما در واقع یک اصل مهم حکمرانی است. پلیس نمیتواند جامعه را فقط از دریچه پرونده، گزارش و آمار ببیند.
جامعه پیش از آن که مجموعهای از مأموریتهای انتظامی باشد، مجموعهای از انسانها، خانوادهها، محلهها و روابط اجتماعی است. از همینجا مفهوم «امنیت محلهمحور» معنا پیدا میکند. محله فقط محدوده جغرافیایی یک مأموریت انتظامی نیست؛ یک شبکه انسانی است. پلیسی که محله را میشناسد، با مردم ارتباط دارد و مسائل را پیش از تبدیلشدن به بحران میبیند، عملاً بخشی از مأموریت پیش گیری را انجام داده است.
محور مهم دیگر، مشارکت مردم در تأمین امنیت بود. امنیت پایدار، محصول یک دستگاه بهتنهایی نیست. پلیس وظیفهای اساسی و غیرقابل جایگزین دارد، اما خانواده، مدرسه، رسانه، مدیریت شهری، دستگاه قضایی، نهادهای اجتماعی و خود شهروندان نیز در ساختن محیط امن سهم دارند.شهروند باید بداند در لحظه بحران، نهادی وجود دارد که به او پاسخ میدهد، از او حمایت میکند و قانون را درباره او و دیگران اجرا خواهد کرد.
اینجاست که مفهوم «سرمایه اجتماعی پلیس» اهمیت پیدا میکند. این سرمایه با بخشنامه ساخته نمیشود؛ در هزاران مواجهه روزمره میان مأمور و شهروند شکل میگیرد. یک تماس، یک مراجعه، یک گزارش یا نحوه پاسخ گویی به یک شهروند، میتواند بر اعتماد عمومی بیفزاید یا از آن بکاهد.
سردار عباسی در کنار اقتدار انتظامی، بر رعایت حقوق شهروندی و برخورد محترمانه با مردم نیز تأکید کرد. این دو موضوع نهتنها متعارض نیستند، بلکه مکمل یکدیگرند. پلیس باید در برابر جرم و قانونشکنی قاطع باشد و در برابر شهروند قانون مدار ؛ محترمانه و پاسخ گو رفتار کند.

قاطعیت در برابر قانونشکنان و کرامت در برابر شهروندان، دو روی یک مأموریتاند.
اشاره به نظم و ایمنی ترافیکی، خودروهای سرقتی، پلاکهای مخدوش، قاچاق و مواد مخدر نیز نشان میدهد که امنیت عمومی با مسائل ملموس زندگی مردم پیوند دارد. اما هدف نهایی این اقدامات صرفاً برخورد نیست؛ ایجاد محیطی است که شهروند بتواند در آن با آرامش زندگی، رفتوآمد و فعالیت اجتماعی داشته باشد.
از همین منظر، امنیت باید کیفیت زندگی را ارتقا دهد. وقتی خانواده بتواند با آرامش در خیابان، پارک و فضای عمومی حضور داشته باشد، امنیت از یک مفهوم صرفاً انتظامی به بخشی از کیفیت زندگی اجتماعی تبدیل میشود.
تعبیر قابل تأمل دیگر، نگاه به پلیس بهعنوان «پناهگاه امن و عادل مردم» است. اگر این تعبیر از سطح شعار به رفتار سازمانی برسد، یکی از مهمترین پایههای اعتماد عمومی خواهد بود.
شهروند باید بداند در لحظه بحران، نهادی وجود دارد که به او پاسخ میدهد، از او حمایت میکند و قانون را درباره او و دیگران اجرا خواهد کرد.

البته نباید همه آسیبهای اجتماعی را با ابزار انتظامی حلشدنی دانست. جرم در بسیاری موارد آخرین حلقه زنجیرهای است که ریشههای آن ممکن است در خانواده، آموزش، فرهنگ، فضای مجازی و شرایط اجتماعی قرار داشته باشد. بنابراین امنیت پایدار، محصول همکاری نهادها و مشارکت جامعه است، نه مسئولیت یک دستگاه بهتنهایی.
جامعه امروز با پیچیدگیهایی مواجه است که امنیت را از شکل سنتی خود خارج کرده است. جرایم سازمانیافته، قاچاق، آسیبهای اجتماعی و مسائل فضای مجازی، نشان میدهند که پلیس آینده علاوه بر توان عملیاتی، به توان ارتباطی و اجتماعی بالایی نیز نیاز دارد.
در چنین شرایطی، سرمایه اصلی پلیس فقط تجهیزات و نیروی انسانی نیست؛ اعتماد مردم نیز یک ظرفیت امنیتی است. هرچه این اعتماد عمیقتر باشد، امکان همکاری، پیش گیری و پاسخ مؤثر به تهدیدها بیشتر خواهد شد.
از این منظر، سخنان سردار عباسی یک یادآوری مهم است:
اقتدار انتظامی بدون پشتوانه اجتماعی ظرفیت محدودی دارد و سرمایه اجتماعی بدون اقتدار قانونی نیز نمیتواند امنیت پایدار ایجاد کند.
شاید امنیت از کلانتری آغاز شود، اما در جامعه ساخته میشود؛ و آینده امنیت ایران بیش از گذشته به پیوند میان اقتدار قانونی و سرمایه اجتماعی وابسته است. در جهان پیچیده امروز، هیچ نهادی بهتنهایی نمیتواند جامعه را امن نگه دارد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه /

شرکت جهانی سکو تابع صندوق ذخیره فرهنگیان از « محمدتقی سبزواری » شکایت کرد .
سبزواری در کانال تلگرامی اش نوشت :

« به دنبال طرح شکایت شرکت جهانی سکو تابع صندوق ذخیره فرهنگیان، محمدتقی سبزواری برای سومین بار از سوی شرکت های تابعه صندوق ذخیره فرهنگیان مورد شکایت قرار گرفت.
پس از انتشار یک یادداشت در باره عملکرد شرکت جهانی سکو پس از جنگ چهل روزه و نقد آثار و عواقب عملکرد آن، این فعال رسانهای مورد شکایت قرار گرفت.
شرکت جهانی سکو از محدود شرکت های صندوق ذخیره فرهنگیان است که مدیرعامل آن با وسواس و حساسیت مدیران عامل مافوق و حتی شخص وزیر انتخاب می شود. این شرکت به علت فروش متانول های تولیدی و ارتباط با تراستی ها، حساسیت زا بوده و منبع درآمد ارزی صندوق ذخیره فرهنگیان است.
این شکایت در زمان مدیریت احمد آذری مدیرعامل سکو، احمد دهقان مدیرعامل هلدینگ انرژی سپهر، علی صادقی مدیرعامل صندوق ذخیره و ثنا بیطرفان مدیر حقوقی صندوق ذخیره فرهنگیان طرح شده است.
به استثنای مدیرعامل سکو، مابقی مدیران تاکنون عزل یا مستعفی شده اند.
پیش از این و قبل از استعفای مدیر حقوقی صندوق ذخیره فرهنگیان، نویسنده به شکایت تهدید شده بود » .
طرح ممنوعیت شکایت علیه رسانه ها توسط مدیران وزارت آموزش و پرورش برای نخستین بار توسط « صدای معلم » به « سیدجواد حسینی ؛ سرپرست وقت وزارت آموزش و پرورش » پیشنهاد گردید .
« صدای معلم « در گزارشی به تاریخ 28 خرداد 1398 با عنوان : « دومین گام بی سابقه و قابل تقدیر سرپرست وزارت آموزش و پرورش در راستای بازشناسی جایگاه " رسانه " و تبدیل فرهنگ امنیتی به امنیت فرهنگی ؛
سیدجواد حسینی : از هر گونه ارجاع اختلاف با اصحاب رسانه به نهادهای قضایی جلوگیری به عمل آید » ( این جا ) ؛ نوشت :

« پس از بازپس گیری شکایت وزارت آموزش و پرورش علیه یک معلم منتقد و مدیر رسانه اخبار فرهنگیان ( این جا ) ، سیدجواد حسینی سرپرست وزارت آموزش و پرورش به قول خود عمل کرد و در دستورالعملی به تمام ادارات و مناطق از آن ها خواست هر گونه اختلاف با اصحاب رسانه در کمیته ای با حضور افراد ذیل مورد بررسی و مسائل فیمابین با توافق حل و فصل گردیده و از ارجاع آن به نهادهای قضایی جلوگیری به عمل آید .
« صدای معلم » از این اقدام شایسته ، مدنی و دموکراتیک آقای حسینی تقدیر و تشکر به عمل می آورد .
« صدای معلم » پیش تر در پیشنهادی به وزارت آموزش و پرورش عنوان کرده بود :
" حال که سرپرست وزارت آموزش و پرورش قرار است طرحی نو در اندازد و از استقلال این نهاد و شان معلمان دفاع کند پیشنهاد می کنیم تا آقای حسینی در چارچوب " منشور حقوق شهروندی " برای اعتماد سازی در دستورالعملی از همه مدیران در سراسر کشور بخواهد که حق شکایت از هیچ رسانه ای در حوزه آموزش را ندارند .

همچنین می توان در مورد پرونده معلمانی که در زمان وزارت بطحایی و در هیات های تخلفات اداری تشکیل شده اند تجدید نظر کرد .
« صدای معلم » به سرپرست وزارت آموزش و پرورش پیشنهاد می کند در مورد ادامه کار مدیرانی که در زمان تصدی مدیریت خویش علیه رسانه ها و معلمان منتقد شکایت کرده اند بازنگری داشته باشد » .
در نشست خبری که در 29 مرداد سال جاری توسط « علی فرهادی سخنگوی وزارت آموزش و پروش و نایب رییس هیات امنای صندوق ذخیره فرهنگیان » برگزار شد ؛ « صدای معلم » از این مقام مسئول پرسید : ( این جا )

« این روزها انتقاد از عملکرد صندوق ذخیره فرهنگیان شدت گرفته است .
فرهنگیان عضو به نحوه کار این موسسه و ساز و کارهای حاکم بر آن انتقادات صریح و پرسش های جدی دارند اما خبری از پاسخ گویی و شفافیت نیست .
چرا یکی از بزرگترین هلدینگهای اقتصادی کشور در طول فعالیت 31 ساله ی خود فقط یک نشست خبری داشته است و شما هم نفر دوم این صندوق اقتصادی در سمت نایب رییس هیات امناء هستید ؟
گویی حتما باید تجمعی برگزار شود و تنشی حاصل آید تا مسئولان به خود آیند ! »
فرهادی در پاسخ به صراحت عنوان کرد : « دستور آقای وزیر بوده که اعضای هیئت مدیره ، رییس هیات مدیره و مدیر عامل نشست بگذارند . من هم باز فرمایش شما را تذکر می دهم » .
با این حال و پس از گذشت نزدیک به دو ماه ، آقای سخنگو به وعده و قول خود عمل نکرده است .

پیشنهاد موکد و مصرح « صدای معلم » به مسئولان صندوق ذخیره فرهنگیان در هر سطح و هر فردی آن است که به جای شکایت علیه این و آن ، در مورد عملکرد خود شفاف سازی کرده و پاسخ گو باشند .
شکایت این موسسه اقتصادی متعلق به معلمان عضو ضمن آن که در تضاد با دستور العمل وزارت آموزش و پرورش قرار دارد ؛ دردی از بحران اعتماد معلمان نسبت به عملکرد این صندوق دوا نمی کند و فقط گره ای بر انبوه مشکلات پیشین می افزاید .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
اگر معدلها در دوران تعطیلی مدارس بالا رفتهاند، آیا مدرسه مانع یادگیری بوده است؟ این پرسش، گرچه در ظاهر طنزآمیز مینماید، به یکی از عمیقترین مسائل معرفتشناسی آموزشی اشاره دارد: چه چیزی را میسنجیم و آنچه میسنجیم، چه نسبتی با یادگیری واقعی دارد؟
پاسخ کوتاه این است که رشد معدل در دوران تعطیلی، نه نشانهی بهبود یادگیری، بلکه نشانهی تغییر در استانداردهای سنجش است. آنچه بالا رفته، عدد است؛ آنچه پایین آمده، معیار.
شواهد تجربی «تورم نمره»
پژوهشهای بینالمللی بهطور نظاممند پدیدهای را مستند کردهاند که در ادبیات آموزشی «تورم نمره» (Grade Inflation) نامیده میشود: افزایش نمرات بدون افزایش متناظر در شایستگی واقعی.
این جهش های ناگهانی، نه محصول یادگیری بهتر، بلکه محصول سیاستهای تسهیلگرایانه بود: ممنوعیت نمره صفر، جایگزینی نمره عددی با «قبول/مردود»، و کاهش الزامات تحویل تکالیف.
مدیرکل آموزش و پرورش یکی از استان ها صریحاً اعلام کرد: «هرچند آمار معدل دانشآموزان رشد داشته، اما این رشد بهدلیل برگزاری آزمونها در منزل بوده و به هیچ وجه نشاندهنده وضعیت واقعی آموزشی نیست».
دادههای رسمی سال ۱۴۰۳ نشان میدهد میانگین معدل پایه دوازدهم در برخی رشتهها، بهویژه علوم انسانی، به زیر ۱۰ نزدیک شده است — یعنی روایتی متناقض از «رشد» و «افت» که فقط با تفکیک نمرهی دادهشده از یادگیری واقعی قابل فهم است.

چرا نمره و یادگیری از هم جدا شدند؟
۱. تغییر در ابزار سنجش : تمایز بنیادین میان سنجش برای یادگیری (Formative Assessment) و سنجش از یادگیری (Summative Assessment) کلید فهم این پارادوکس است. سنجش تکوینی، فرایندی است که در حین یادگیری رخ میدهد و هدفش بهبود یادگیری است؛ سنجش پایانی، محصول یادگیری را اثبات میکند. در دوران تعطیلی، سنجش پایانی از شکل استاندارد و کنترلشدهاش خارج شد و به ارزیابی در خانه و مبتنی بر اعتماد تبدیل شد ؛ یعنی سنجش پایانی، عملکرد یک سنجش تکوینی را تقلید کرد: نه اثبات، بلکه تسهیل.
۲. تساهل نمره دهی معلمان : پژوهشها نشان میدهد معلمان در دورههای بحران تمایل دارند نمرات بالاتری بدهند، یا به این دلیل که تلاش دانشآموز را پاداش میدهند، یا به این دلیل که تجربه کافی در تطبیق با استانداردهای ملی را ندارند. در نظامهایی که نمرهدهی اساساً ذهنی و غیراستاندارد است، این تمایل تشدید میشود.
۳. فشار روانی و اخلاقی : در شرایط بحرانی، نمرهی پایین نه فقط ابزار سنجش، بلکه ابزار سرزنش تلقی میشود. حذف نمره مردودی، واکنشی انسانی بود؛ اما پیامد معرفتی آن این شد که سیگنالدهی نمره - یعنی توانایی نمره برای نشان دادن سطح واقعی دانشآموز - مختل شد.

کارکرد پنهان مدرسه ؛ چیزی که با تعطیلی از دست رفت
مدرسه فقط محل انتقال محتوا نیست. از منظر جامعهشناسی آموزش، مدرسه یک نهاد اجتماعی است که کارکردهای آن فراتر از برنامه درسی آشکار میرود. شاید درس واقعی تعطیلی مدارس این باشد که آموزش، جایی رخ میدهد که سنجش، بهانهای برای فهم باشد، نه جانشینی برای آن.
بازتولید اجتماعی و سرمایه فرهنگی پیر بوردیو نشان داد که مدرسه نه صرفاً دانش، بلکه سرمایه فرهنگی و عادتواره (Habitus) را توزیع میکند و از این طریق به بازتولید نابرابریهای اجتماعی کمک میرساند. این بدان معنا نیست که مدرسه فقط ابزار سرکوب است؛ بلکه بدان معناست که مدرسه هم فرصت میسازد و هم محدودیت.
تعطیلی مدارس، دسترسی به این سرمایه فرهنگی را برای گروههای محروم قطع کرد و شکاف طبقاتی را عمیقتر ساخت. پژوهشی در جمهوری چک نشان داد افت نرخ فارغالتحصیلی بهویژه در میان دانشآموزان با توانایی بالا رخ داد، در حالی که نمرات در همان دوره بهبود ظاهری داشتند. :
اجتماعیشدن : مدرسه اولین جایی است که کودک خارج از خانواده با «دیگری» مواجه میشود: قواعد مشترک، نوبت گرفتن، حل تعارض، تحمل تفاوت. این مهارتها در برنامه درسی نوشته نشدهاند، اما آموزش واقعی در همان راهروها و زنگهای تفریح رخ میدهد. انزوای ناشی از آموزش مجازی، این بستر را حذف کرد.
انضباط و ساختار : مدرسه یک ساختار زمانی و رفتاری ایجاد میکند که برای یادگیری عمیق ضروری است. فقدان این ساختار، بهویژه برای دانشآموزان کمتوان و خانوادههای کمبرخوردار، به افت مهارتهای پایه منجر شد. فراتحلیلها نشان میدهند که تعطیلی مدارس بهطور میانگین ۰.۲۱ انحراف معیار افت یادگیری در سطح K-12 ایجاد کرده است.

زمینه : بحران ساختاری پیش از بحران کرونا
مشکل آموزش کشور ما فقط تعطیلی نبود. نظام آموزشی کشور ما پیش از کرونا با بحرانهای ساختاری دستوپنجه نرم میکرد که تعطیلی آنها را آشکارتر کرد:
۱. حافظه محوری بهجای تفکر انتقادی : پژوهشها نشان میدهند که نظام آموزشی ایران بر محتوای حفظی تأکید دارد و تفکر انتقادی و خلاق را به حاشیه میراند. روشهای تدریس مبتنی بر سخنرانی، کتابمحوری و ارزشیابیهای حافظهمحور، برای نسلی که یادگیری را در قالب تصویر، تعامل و بازی تجربه میکند، نهتنها کارآمد نیست، بلکه ضدانگیزه است.
۲. معدلزدگی بهعنوان فرهنگ : در ایران، معدل به بتوارهای تبدیل شده که نه فقط ابزار سنجش، بلکه هدف آموزش است. سیدحسن هاشمی، نماینده مجلس، صریحاً پرسید: «آیا معدل یک دانشآموز در یک مدرسه دولتی کوچک در زاهدان، قابل قیاس است با معدل یک دانشآموز در مدرسه غیرانتفاعی ممتاز در شمال تهران؟». افزایش بیرویه و غیرقابلکنترل معدلهای بالا، کارکرد سیگنالی معدل را از بین برده است.
۳. کنکور بهعنوان غایت نظام : کنکور نه فقط یک آزمون، بلکه یک پدیده اجتماعی - آموزشی است که بر کل نظام آموزش عمومی سایه میاندازد. نمرات کنکور و کارنامه تحصیلی، عمدتاً بر حفظ کردن تأکید دارند و مهارتهای تفکر انتقادی و خلاق را حاشیهای میکنند.

تأمل فلسفی : آیا نمره، آینه است یا نقاب؟
پرسش فلسفی بنیادین این است: نمره چه چیزی را نمایندگی میکند؟
اگر نمره آینه باشد، باید سطح واقعی دانش را بازتاب دهد. اگر نقاب باشد، آن را میپوشاند. در دوران تعطیلی، نمره بیش از همیشه به نقاب نزدیک شد. اما مسئله عمیقتر است: آیا نمره هرگز آینه بوده است؟
مدرسهای که دانشآموز را به حفظ کردن وادار میکند، او را به بازتولید محتوا تشویق میکند، نه به فهم. در چنین نظامی، نمره بالا میتواند نشانهی مهارت در بازی نمره باشد، نه نشانهی دانایی.
تعطیلی مدارس، این حقیقت پنهان را آشکار کرد: بسیاری از دانشآموزان در بازی نمره مهارت داشتند، اما در یادگیری واقعی آسیبپذیر بودند.
این ما را به پرسشی وجودی میرساند که هایدگر درباره تکنولوژی طرح میکند: آیا ابزار سنجش، خودِ چیزی را که میسنجد، از ما پنهان میکند؟ وقتی نمره به هدف تبدیل میشود، یادگیری به وسیله تقلیل مییابد. تعطیلی مدارس، این تقلیل را برجسته کرد: نمرات بالا رفتند، اما مهارتهای خواندن در کشورهایی مانند آلمان و آمریکا کاهش چشم گیری یافتند.

در نهایت از پرسش معدل به پرسش انسان
پارادوکس «رشد معدل در تعطیلی» یک پارادوکس نیست؛ یک آشکارگی است. آشکارگی این حقیقت که نظام آموزشی، در بخش قابلتوجهی، یادگیری را به نمره تقلیل داده بود و تعطیلی، این تقلیل را برملا کرد.
پرسش درست این نیست: «چگونه معدل را بالا ببریم؟» پرسش درست این است: «چگونه انسان را بالا ببریم؟» و برای پاسخ به این پرسش، باید از خود بپرسیم: آیا مدرسهای که معدل را هدف گرفته، اصلاً میتواند انسان را هدف بگیرد؟ یا اینکه معدل، خود مانع دیدن انسان شده است؟
شاید درس واقعی تعطیلی مدارس این باشد که آموزش، جایی رخ میدهد که سنجش، بهانهای برای فهم باشد، نه جانشینی برای آن.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید