بسیاری از ما در جمع های خودمانی و یا اجتماعاتی که فقط قرار است حرفهای فی البداهه زده شود و در صورت بروز خطا به راحتی میتوان آن را انکار کرد ؛ گوی سبقت را از همه می رباییم و شاید فرصت حرف زدن به دیگران ندهیم/ اما اگر از ما بخواهند حرفهایمان را بنویسیم ، از آن طفره میرویم/ با نوشتن بهتر میتوانیم مقصودمان را منتقل کنیم / آموزش انشا هم در مدارس با همین هدف انجام میگیرد و بسیار ارزش مند است/ صرفا دوباره ارسال کردن مطالبی که به دستمان میرسد بدون هیچ گونه تعمق و دخل و تصرف در آن !/ ما هرگز نظر و سخنی در هیچ کدام از آنها بیان نمیکنیم ، گویی هیچ کدام از آنها به ما مربوط نمیشود/ اگر در جایی فرصت حرف زدن شفاهی برایمان فراهم شد میتوانیم ساعتها نظر دهیم که البته خود این نیاز به آسیب شناسی جدی دارد/ ما فرهنگی هستیم و از ما انتظار میرود مشکلات مان را به بهترین شکل فرهنگی حل کنیم/ از یک جامعه فرهنگی توقع رفتار متفاوتی وجود دارد/ بتوانیم از دیگران انتقاد کنیم بدون آنکه به آنها توهین کرده باشیم/ ما زمانی میتوانیم رشد کنیم و به یک قدرت متحد تبدیل شویم که روش گفت و گوی سالم و مفید را حداقل در این فضای ایجاد شده که عمر جاودان هم نخواهد داشت فراگرفته باشیم
رشد و تکامل طبیعی و سالم کودک و نوجوان فقط در محیط آزاد و آرام انجام می گیرد و بایستی به کودک به منزله ی یک انسان نگریست نه یک شیء/ دیگر تربیت فکری محض کافی نیست بلکه محصلان باید افرادی اندیشمند، کارآمد، مسئولیت پذیر، خوش ذوق و با احساس بار آیند و محتوای برنامه های درسی حتما باید با نیازهای روز محصلان هماهنگی داشته باشد/ هر گاه کودک را از فعالیت های آزاد محروم کنیم طبعا از حقایق و وقایع بدیهی جهان که مبنا و تکیه گاه آموزش و پرورش است بی خبر خواهد ماند و همه ی اطلاعاتی که مدرسه در اختیارش می گذارد، سست و سطحی خواهند بود/ کودکی که شخصا انجام نمی دهد یاد نمی گیرد که چگونه انجام دهد/ راز نفوذ او پاکی عشق به کودکان بود. او به نیازها و علائق آنان سخت حساس بود و مرکزی ترین جایگاه در زندگی خود را به آنان داده بود/ مدارس خود را به شکل محیطی درآورد که آنجا کودکان بتوانند مستقل از بزرگ سالان رشد کنند، آزادانه عمل کنند و با آهنگ گام خویش پیش بروند/ کودک و نوجوان یاد می گیرد چگونه از آزادی استفاده بهینه نماید به گونه ای که به ضد خود تبدیل نشود و آن گاه موفق گردد فعالیت هایش را منظم و تاثیر گذار نماید
اگر درختی را که ریشه در خاک دارد از جایی به جای دیگر ببرید، آن درخت دیگر میوه نمیدهد و اگر بدهد آن میوه دیگر به خوبی میوهای که در سرزمین مادری اش میتواند بدهد نیست. این یک قانون طبیعت است/ دلبستگی و وابستگی همواره او به حس و حال کودکی در اندیشه اش موج می زند/ فراتر از بیان مشکلات نظام آموزشی در ایران، به آسیبشناسی سرگذشت کودکان زیر فشار ساختارهای اقتدارگرای طیف بزرگسال، والدین و مربیان می پرداخت. با این همه او هیچگاه بهصورت رسمی و متفقالقول بهعنوان سینماگر کودک شناخته نشد/ کیارستمی هرگز از کودکان و کودکانههای آدمی عبور نکرد.اگرچه او با کودکان همان طوری برخورد میکند که با بزرگسالان/ شخصیت های بزرگی داریم که گویی تا مرگ احوالشان را نپرسد، مسئولی سراغی از آنها نمیگیرد وتا روح شان از کالبد تن آزاد نشود، از بند بیتوجهی رها نمیشوند و چون از میان ما رخت برمیبندند تازه نگاهها به سمتشان معطوف میشود و فلان مسئول و مدیر برایش مرثیهسرایی میکند و سیل پیام و بیانیه و تسلیتنامه و مدیحه روانه رسانهها میشود/ جای یک تسلیت و تقدیر خشک و خالی از سوی مهمترین تولیت کودکان و نوجوانان کشور یعنی وزارت آموزش و پرورش خالی بود
گروه اخبار/
پایگاه خبری - تحلیلی آموزش و پرورش ایران ( فانوس ) شروع به کار کرد .
در معرفی این رسانه چنین آمده است :
" فانوس رسانه ای است برای پوشش اخبار آموزش و پرورش و ارائه تحلیل های مرتبط با این حوزه از طریق درج یادداشت ،نوشتن مقاله و نیز تهیه گفت و گو و مصاحبه با صاحب نظران . همچنین در این پایگاه تلاش خواهیم کرد تا تجربیات جوامع توسعه یافته در زمینه آموزش و پرورش را از طریق ترجمه متون و مقالات و ارائه تحلیل و آمار با مخاطبان به اشتراک بگذاریم .
فانوس وابستگی سیاسی و مالی به هیچ گروه، تشکل و حزب سیاسی نداشته و در تلاش است تا حوزه بزرگ آموزش و پرورش را به موضوع و مسئله ای جدی نزد تصمیم سازان تبدیل نموده و دغدغه های مرتبط با آن را به شور و مشورت عمومی بگذارد.
فانوس توسط شورای نویسندگان سایت اداره می شود."
این تارنما در آدرس زیر قابل دسترسی است :
« صدای معلم » برای دست اندرکاران و شورای نویسندگان این سایت آرزوی موفقیت دارد .
ای کاش به جای شعار نفت ما یک شعار فکر داشتیم . آموزش و پرورش، رکن اساسی توسعه و پیشرفت یک جامعه است/ جامعه ای به توسعه دست می یابد که مدارسی پویا، دانش آموزانی علاقه مند و معلمانی شیفته به تعلیم و تربیت داشته باشند/ آیا دانش آموزان ایرانی از گذشته خویش آگاهی دارند و به آن عشق می ورزند؟ و آیا وظایف خویش را در باب میراث فرهنگی می دانند/ چرا جامعه ایرانی نمی تواند به جایگاه مناسب خود برسد و چرا مردم ایران به رغم این همه تلاش ها هنوز در آغاز راه مانده اند/ این آلوده سازی و خرافه پردازی تا در دوران جدید ادامه داشته تا جایی که این روایت در قاجار بسیار پند آموز است/ یکی از ابزار استعمار سرگرم کردن مردم با خرافه ها و اوهام و افسانه هاست/ اولین درس میراث ،دوست داشتن وطن ودوست داشتن سرزمین مادری و عشق به سرزمین مادری و تعلق به فرهنگ و هویت ملی و علاقه به گذشته است و این که گذشته هایمان را به آیندگان انتقال دهیم و گذشته خود را نفروشیم
بخشی از فعالیت درسی و تربیتی این دانشمند به صورت تئاتر و نمایش بود و در فعالیت های هنری، اجتماعی و عام المنفعه نیز شرکت می جست/ او همدلی فراوانی نسبت به شاگردانش از خود نشان می داد/ برای شاگردان خود به عنوان آدمیانی بزرگ با روح مستقل احترام قائل بود/ آموزش- پرورش و معلمان باید هدف های خود را از بررسی و کشف نیازهای جامعه شان بگیرند زیرا منشاء اساسی این هدف ها جز نیازهای اجتماعی نیست/ او معتقد بود که مدرسه باید شهروندانی بار آورد و تحویل جامعه دهد که بتوانند با شرایط زندگی هماهنگ و برای بهتر ساختن آنها کوشا باشند/ انسان نو، زندگی نو لازم دارد و زندگی نو به تربیت نو نیاز دارد و تربیت نو بدون استفاده از روش های نوین آموزش- پرورش غیر ممکن است
من آنم که رستم بودپهلوان» ٬ به عالی ترین شکل ممکن پدیده «این همانی » را بیان می کند. اما این همانی یعنی چه؟
افراد خود را با پدیده هایی که از «ارزش اجتماعی» برخوردارند همگون کرده٬ ٬سپس به دلیل همین همگونی خو درا هم واجد همان ارزش اجتماعی دانسته و به خودمی بالند.
البته این جریانات اغلب به طور ناخودآگاه اتفاق افتاده و خود فرد هم به وضوح٬ علت میل شدید و ولع فراوانش در الصاق (سنجاق کردن) خود به مراکز قدرت و شهرت را نمی داند.
موضوع بسیارساده و ناشی از یک «خطای شناختی» است.خطای ذهن این است که از دو فرض درست به یک «نتیجه» نادرست می رسد در حالی که می پندارد از دو فرض درست به نتیجه درستی رسیده است.
برای اینکه موضوع را ملموس کنیم به ذکر چند مثال می پردازیم.
مثال اول:
الف- فلانی آدم سرشناس و بزرگی است.
ب-من بافلانی دوست یا فامیل هستم.
نتیجه: من هم آدم مهم و بزرگی هستم.
مثال دوم:
الف:استقلال (پرسپولیس) یکی از پرافتخارترین تیم های ایران است.
ب: من هوادار این تیم هستم.
نتیجه: من هم مهم و شریک بزرگی این تیم هستم.
درمثال های فوق فرض الف وب درست است اما لزوما نتیجه ٬ درست نیست. این گونه افراد٬خود را با اشخاص مهم و ذی نفوذ ٬جریانات سیاسی پرطرفدار و....همگون می کنند و به احساس کاذب برتر بودن و مهم بودن ( ولو مقطعی ) دست می یابند ٬ اما از این اصل مهم غافلند که ارزش های اجتماعی همواره دستخوش تغییر و جابه جایی هستند ٬و آنچه اکنون ارزش است چه بسا پس از مدتی به یک ضد ارزش تبدیل شود و نیز شخصی که اکنون در اوج قدرت است چه بسا دیری نپاید که به حضیض ذلت فرو غلتد.
البته باید در نظر داشت که صرف نزدیکی و الصاق خود به اشخاص و ارزش ها ما را ارزشمند و بزرگ نمی کند٬ بلکه بزرگی با خردمندی و پرورش سجایای اخلاقی درنفس خویشتن قابل تحقق است.
به راستی نزدیک شدن به مراکز قدرت و افراد ذی نفوذمی تواند خلأ درونی انسان را جبران کند؟
آیا صرفأ هموطن و همشهری بودن و از اذناب «قدرتمندان» و «شهرگان» بودن می تواند حقارت ریشه داری که در اعماق وجود فرد ریشه دوانیده است را جبران کند؟
آیا واکنش های دفاعی روانی قادر خواهندبود صفت «حقارت» را به «بزرگی» تبدیل کنند؟
بارها مشاهده کرده ایم افرادی برای کسب آنچه قدرتش می نامند هر خفتی رابه جان خریده و با التماس و اظهار عجز و لابه به هرخفتی تن درمی دهند تا چندصباحی «پستی»کسب کنند و مورد التفات دیگران باشند غافل از اینکه این پست و مقام ها مقطعی و زودگذر هستند و دیری نمی پاید که شدیدتر از قبل مجددا در دام حقارت فرو می غلتند. اینان به هر دری می زنند و هر کوچکی و حقارتی را متحمل می شوند تا به زعم خود چند صباحی بزرگی بفروشند !
زهی خیال باطل!
با اندکی غور و تأمل در خود و دیگران می توان سرنخ های حیرت انگیزی از محرک های رفتار خود و دیگران به دست آورد.
منظور از خودشناسی هم که «انفع المعارف» نامیده شده چیزی جز آگاهی بر محرک های پنهان رفتار نیست.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
روزهای آغازین ماهِ مهر است. بچّهها هنوز در حال و هوای تابستان بهسر میبرند. هنگام خروج از کلاس عجله میکنند و همدیگر را هُل میدهند. در حیاط مدرسه میدوند و لگد میپرانند. در مواجهه با کوچکترین تذکّر شفاهی نیز مستعد پرخاش و درگیریاند. هنوز برایشان جا نیفتاده که حقّالسّهم کناردستیها از نیمکتِ مشاع، پنجاهپنجاه است و گاهی لازم است از خطایِ دوستشان که ناخواسته کیفش چند سانتیمتری وارد زمین حریف شده، بگذرند. در نخستین روزهای سالِ تحصیلی گلایهها و کنایهها فراوان است.
به پیشنهادِ دوستی تصمیم گرفتم برای حلّ مسئلهی پیشآمده، فیلم کوتاهی را در کلاسم نمایش بدهم.
فیلمنامه از این قرار است که دانشآموزی کتابِ دوستش را امانت میگیرد. در اثر اتّفاقی جلدِ کتاب پاره میشود. کارگردان با توجّه به مشکل پیشآمده، دو راهبرد متفاوت را برای حلّ مسئله انتخاب کرده و بهکار میبندد. تماشاگران نحوهی اقدام و ثمرهی هر دو راهحل را در فیلم میبینند و آنگاه میتوانند در مواجهه با موقعیتی مشابه در دنیای واقعی، تجزیه و تحلیل کرده و از بین راهحلهای موجود منطقیترین گزینه را عملی کنند.
زنگِ آخر یکی از روزهای مهر، بچّهها را به اتاقی که مجهّز به دیتا و پردهی نمایش بود، بردم. فیلم را تماشا کردیم. وقتی تمام شد، از بچّهها سوالاتی پرسیدم. از آنها خواستم خلاصهای از فیلم و موضوع آن را بیان کنند. بعد ازشان خواستم خودشان را بهجای دو شخصیت اصلی این فیلم کوتاه قرار داده، بگویند در موقعیت مشابه چه راهحلهایی را پیشِرو داشته و کدام یک از این راهبردها منطقی و کاربردیاند و کدام غیرمنطقی یا غیرعملی.
جلسه با صدای زنگِ خانه پایان یافت. از فردایِ آنروز، به طرز عجیبی، بچّهها با هم مهربانتر شدند. گلایهها و کنایهها کم رنگتر شدند و احترام به قانون و قانونپذیری بیشتر به چشم خورد.
نام آن فیلمِ کوتاه، دو راه حل برای یک مسئله بود. کاری از زندهیاد عبّاس کیارستمی.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید