
تعادل، تناسب و تفاهم آدم ها گاه به تقابل، تخاصم و تضاد منافع یا تفکر منجر می شود. این رو به رویی مابین دو نفر، یک گروه بزرگ تر و بعضا دو ملت یا دو کشور به وجود می آید. در جنگ ها، فقط جسم آدم ها نمی میرد. شاید جسم زنده باشد اما روان یا روح و عقل او را همراهی نکند.
در جنگ ها روح آدمی نیز پژمرده و پرپر می شود. در سایه جنگ گونه های مختلفی از پرندگان، حشرات، حیوانات اهلی یا غیراهلی و صدالبته پوشش گیاهی نیز، می سوزد، می میرد و نابود می شود. گونه هایی که فراوان و یا در حال انقراض هستند. خاک نیز قابلیت کشت و قدرت باروری خود را از دست می دهد. هوا نیز با ذراتی اسیر می شود که سوزانده اکسیژن است و تنفس سالم را غیرممکن می کند.

هر ابزار جنگی ذاتا و لزوما برای تخریب، نابودی و نیستی خلق شده است. در این بین ساخته ها و سازه ها و سازنده آنان یعنی انسان ها که به دو گروه نظامی و غیرنظامی تقسیم می شوند نیز می میرند. صدای انفجار هر دم مرگ را تداعی می کند. چون نمی توانی فاصله یا محل اثبات موشک یا راکت و... را حدس بزنی یا ببینی پس مرگ را نزدیک می بینی.
باید قبول کرد که تاریخ در قضاوت خود بیشتر اوقات موفقیت های درخشان و شکست های چشم گیر نیروهای متخاصم را ثبت می کند تا تأثیر جنگ بر مردم عادی را. یک نیروی نظامی، دوره های آموزشی لازم را می بیند و برای جنگ و جنگیدن آماده می شود اما افراد عادی خصوصا کودکان و زنان و همه آنانی که دوره سربازی را سپری نکرده اند با سازوکار جنگ و عواقب آن بیگانه اند پس بیشترین آسیب را می بینند.
همیشه و از کودکی در بازی شطرنج نیز حس خاصی به ردیف جلو یعنی سربازان داشته و دارم. لذا معتقد نیستم چون نیروهایی نظامی هستند باید بمیرند و یا پیش مرگ هموطنان خود شوند. مرگ زیبنده هیچ کس نیست اما مع الاسف وقوع برخی از تلخی ها اجتناب ناپذیر است.
اگر طی جنگ جهانی اول و دوم، گفته می شد بدون هواپیمای جنگی یا زیردریایی و جنگ تن به تن، از راه بسیار دور نیز می توان جنگید کسی باورش نمی شد. اما امروز همگام با تمامی پیشرفت ها، نرم افزارها و سخت افزارهای جنگی نیز دگرگون شده اند. امروز شاهد هستیم که بدون داشتن مرز مشترک و یا بدون استفاده از هواپیماهای نفربر نیز می توان از فاصله 1200 تا 2500 کیلومتری با راکت، ریزپرنده، موشک ، پهپاد و...جنگید.
حال اگر باروت یا دینامیت اختراع نمی شد، وضعیت تخاصم مابین بشر چگونه رقم می خورد؟ اما متأسفانه اختراع خوب و بد ندارد و هر چیز تازه و تسهیل گر، ارزشمند است. پس داستان جنگ گسترده توأم با صدای مهیب انفجار به طور مختصر بدین گونه ادامه یافت:
بر طبق آنچه از قدیم گفته اند چینی ها باروت را در زمانی پیش از عصر مسیحیت درست کرده بودند، ولی این ماده از هنگامی شروع به گسترش در سایر نقاط جهان کرد که به دست اروپاییان افتاد. اروپاییان در قرن چهاردهم استفاده از باروت را آغاز نمودند. از سال 1845 به بعد یک شیمیدان آلمانی پنبه باروتی و یک دانشمند ایتالیایی نیتروگلیسیرین را فرآوری کردند که قدرت انفجار هر یک رفته رفته بیشتر می شد. تا این که آلفرد نوبل در 25 نوامبر سال 1867 خبر اختراع ماده منفجره دینامیت را اعلام کرد.
شاید او پیش بینی می کرد که دول مختلف برای استیلاجویی یا به منصه اثبات رساندن اهداف خود، چگونه به جنگ با یکدیگر تا نابودی دشمن متخاصم خواهند پرداخت و برای همین جایزه صلح نوبل را تأسیس کرد.
دینامیت یک اختراع مهم بود که کاربردهای فراوانی در صنعت و معدن داشت، اما به سرعت در جنگها نیز مورد استفاده قرار گرفت و خسارات زیادی به بار آورد.
پس از انتشار خبر نادرست درگذشت آلفرد نوبل در یک روزنامه فرانسوی که او را به عنوان « سرمایه دار مرگ » معرفی کرده بود، او از این موضوع ناراحت و دچار عذاب وجدان شد پس به این فکر افتاد که چگونه میتواند در اذهان عمومی به عنوان یک فرد مثبت شناخته شود؟ او برای تسلّی خیال خود اقدام به تأسیس جایزه صلح نوبل کرد.
نوبل در وصیتنامه خود، ثروتش را برای اعطای جوایزی در پنج رشته فیزیک، شیمی، فیزیولوژی و پزشکی، ادبیات و صلح به کسانی که بیشترین خدمت را به بشریت کردهاند، اختصاص داد. علاوه بر عذاب وجدان، عوامل دیگری مانند تمایل به تشویق پیشرفت علمی و بشردوستانه نیز در تصمیم نوبل برای تأسیس این جایزه نقش داشتند.

وقتی گفته می شود آموزش در هر کشوری حرف اول را می زند، به نظر عده ای بزرگ نمایی است. به جملاتی از نیچه فیلسوف و موسیقی دان آلمانی که الهام بخش هیتلر در جنایات دو جنگ جهانی بود دقت کنید:
* آرامش همیشگی نیز کسل کننده است؛ گاهی طوفان هم لازم است.
* اراده زندگی برتر و نیرومندتر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ، اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!
* جنگ، قانون ابدی زندگی است و صلح، آسایش میان دو جنگ است.
نیچه شرم و حیا و یا زمان کافی نوبل را برای عذاب وجدان گرفتن نداشت. او مخترع نبود اما قدرت تحریک و نفوذ شدیدی برای جنگ افروزی داشت. به جز او بزرگانی از دو کشور آمریکا و انگلیس که روحیه استعمارگری و جنگ افروزی گسترده ای در سطح جهان دارند نیز جنگ را پدیده ای عادی و رفتار طبیعی بشر دانسته اند.

از جمله:
* ما از جزیره خود دفاع خواهیم کرد، به هر قیمتی که باشد، ما در سواحل خواهیم جنگید، در مزارع و تپه ها خواهیم جنگید، در خیابان ها خواهیم جنگید و هرگز تسلیم نخواهیم شد. ( وینستون چرچیل)
* اگر جنگ نباشد، ژنرال بزرگی هم در کار نخواهد بود. اگر موقعیت عالی وجود نداشته باشد، دولتمرد بزرگ به وجود نمیآید. اگر لینکلن در زمان صلح زندگی می رد، هیچ کس نام او را نمی دانست. ( تئودور روزولت )
*من با همه جنگ ها مخالف نیستم. آنچه با آن مخالفت می کنم یک جنگ احمقانه است. یک جنگ عجولانه. ( باراک اوباما)
* اگر می خواهیم از توهین اجتناب کنیم، باید بتوانیم آن را دفع کنیم. اگر می خواهیم صلح را که یکی از قوی ترین ابزارهای رفاه ما است، تضمین کنیم، باید بدانیم که ما همیشه آماده جنگ هستیم. ( جورج واشنگتن)

متأسفانه در این جنگ نابرابر و تحمیلی، ملت ایران شاهد خود فروختگان وطن فروشی بودند که در ابعاد گوناگون به نفع دشمن عمل می کردند. در اصطلاح رایج جاسوسی می کردند. خود این موضوع به اندازه کافی تأسف بار بود، اما چرایی آن تلخ تر از زهر بود.

وقتی گفته می شود آموزش در هر کشوری حرف اول را می زند، به نظر عده ای بزرگ نمایی است. هر یک از ما شاید به یاد داشته باشیم که در مدرسه یا محل کار، مدیران برای سهولت سیاست مدیریتی خود و یا خوش خدمتی به بالا دستان، عده ای را با خصوصیات خاص پاچه خواری و یا حسادت به موفقیت و پیشرفت تحصیلی یا شغلی افرادی، به عنوان جاسوس کلاس یا مدرسه یا محل کار تعیین می کردند و می کنند.
در نتیجه چنین نگاه و تربیتی، امروز برخی تا حد رسوایی وطن فروشی از داخل به اسرائیل، اطلاع رسانی می کند. امید که درس عبرتی باشد و دیگر هیچ مدیری ضعف های خود را با چنین ترفندی غیراخلاقی لاپوشی نکند.

در ضمن ؛
باید از خودمان بپرسیم چرا چنین خائنانی در کشور اسرائیل به نفع ایران وجود ندارند ؟
امید ملت و کشور ایران قابلیت و توانمندی لازم جهت دسترسی به نتایج مطلوب و ایده آل را از این جنگ داشته باشند و تمامیت ارضی، استقلال، دوام و ثبات ایران عزیز ثبت شود بر جریده عالم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش، اطلاعیه ای را درباره لغو آزمونهای مدارس و آزمون ورودی مدارس سمپاد و نمونه دولتی صادر کرده است . ( این جا )
در این اطلاعیه آمده است :
« به اطلاع دانشآموزان، والدین و جامعه آموزشی کشور میرساند؛ بر اساس تصمیم ستاد عالی آزمونها و با توجه به شرایط موجود، تمامی آزمونهای مدارس(امتحانات داخلی و غایبین موجه) و آزمون ورودی مدارس سمپاد (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان) و مدارس نمونه دولتی لغو گردید. مدیریت بحران، یعنی تربیت انسانهایی که در دل ناآرامی، بتوانند آرام بمانند و درست عمل کنند. این دقیقاً همان کاریست که مدرسه باید ادامه دهد .
تاریخ جدید برگزاری این آزمون ها متعاقباً از طریق درگاه های رسمی وزارت آموزش و پرورش و خبرگزایهای رسمی کشور اعلام خواهد شد.
وزارت آموزش و پرورش همواره در تلاش است تا بهترین شرایط را برای آموزش و پرورش دانشآموزان فراهم آورد و امیدواریم با همکاری تمامی ذینفعان، این دوره نیز با موفقیت سپری شود » .
پرسش « صدای معلم » از وزارت آموزش و پرورش آن است که دلیل و یا دلایل ستاد عالی آزمونها برای اتخاذ این تصمیم چه بوده است ؟

منظور از « شرایط موجود » دقیقا چیست ؟
این در حالی است که سخنگوی قوه قضائیه اعلام کرده فرمانده کل قوا هنوز برای کشور شرایط جنگی اعلام نکردهاند . ( این جا )
آیا مدیریت بحران در چنین مواقعی فقط « تعطیل کردن » و « فرار از حل مساله » است ؟
آیا اتخاذ این گونه تصمیم ها به معنای پاک کردن صورت مساله مطابق معمول نیست در حالی که مدارس باید بر اساس ماموریت خود و به ویژه در چنین شرایطی ؛ آموزش را تعطیل نکنند و تامین امنیت روان را راهبرد اصلی خویش قرار دهند .
در روزهای بحرانی، بیش از همیشه به عقلانیت در تصمیم گیری نیاز داریم.

تعطیلی مدارس شاید در ظاهر راهی برای حفظ امنیت باشد، اما در باطن، جامعه را از ستون اصلی آرامش و ثبات محروم میکند.
مدرسه فقط محل آموزش نیست؛ جایی است برای تمرین تحمل، قانونمداری و زیستن در شرایط دشوار .
دانشآموز ایرانی باید بیاموزد که بحران، بخشی از واقعیت جهان امروز است .
ما به نسلی نیاز داریم که در برابر فشار، پخته تر شود نه خاموشتر. بلوغ فکری، در پناه آموزش مداوم و هدایتشده شکل میگیرد، نه در انزوا و ترس .

مدیریت بحران، یعنی تربیت انسانهایی که در دل ناآرامی، بتوانند آرام بمانند و درست عمل کنند. این دقیقاً همان کاریست که مدرسه باید ادامه دهد .
مدارس ما باید محیطی برای آموزش مهارتهایی باشد که در دوران بحران ضروریاند: از مدیریت اضطراب گرفته تا آشنایی با اصول پناهگیری، کمکهای اولیه و تصمیمگیری مسئولانه در شرایط غیرعادی.
و اما در چنین شرایطی باید این پرسش مهم را از دست اندرکاران مطرح کرد که فلسفه ی آموزش دروسی مانند « آمادگی دفاعی » با صرف بودجه و و زمان و نیروی انسانی چه بوده است ؟
در ضرورت آموزش این درس چنین آمده است : ( این جا )

« برنامه درسی آمادگی دفاعی شامل برنامهریزی برای آن دسته از آموزشها و مهارتهایی است که در زمینهی دفاع عامل و غیر عامل در برابر تهدیدها و تهاجمات نظامی و غیر نظامی ( جنگ نرم، جنگ روانی و...) دشمنان نظام و عناصر وابسته به آنها و همچنین، مقابله با برخی مخابرات ( طبیعی و انسانی)، در قالب اسناد مانند راهنمای برنامهی درسی و...، صرفا کتاب درسی نیست. امروزه حوزهی یادگیری بسته آموزشی است که کتاب بخشی از آن است. مانند: کتاب دانشآموز، بستهی آموزشی و ....، و تجربههای عملی مانند کلاس درس، اردوی عملی و... ارائه میگردد.
از طرف دیگر در عصر حاضر پدافند غیر عامل به عنوان دفاع بدون استفاده از سلاحهای جنگی، یکی از محورهای مهم دفاع همه جانبه در کشور ما میباشد. این امر مهم نیز یکی از اهداف اساسی برنامهی درسی آمادگی دفاعی میباشد.
برنامهی درسی آمادگی دفاعی سعی دارد ضمن بیان پیام صلحطلبی اسلام، دانشآموزان را هوشیار نماید تا فریب بازیگردانان دنیای به ظاهر متمدن امروز را نخورند.
زیرا این درس در پی آن است که دانش آموزان:
- نسبت به تهدیدات عصر حاضر و دوستان و دشمنان میهن شناخت کافی داشته باشند؛
- روحیهی غیرت مندی، سلحشوری، وطن دوستی و اعتماد به نفس در مقابل دشمنان خود و ملت کسب نمایند؛
- نسبت به هویت دینی و ملی خود مباهات نمایند؛
- انسانهایی ولایتمدار، منتظر، معتقد به جهاد و شهادت طلب باشند؛
تا بتوانند در مسیری که رضایت خداوند در آن است و مقاصد آن حیات طیبه میباشد، حرکت نمایند » .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
20 نکتهای که دارم این چند روزه به آن فکر می کنم و شاید خواندنش خالی از لطف نباشد:
۱.جنگ مصیبت است و خوشحالی از آن سفاهت.
۲.جنگ شر مطلق است و صلح مهم تر از حقیقت.
۳. وطن مهم هست ولی مهمتر از آن، آدمیان ساکن در وطناند، هم به فکر وطن باشیم و هم به فکر انسانها.
۴. خواندن و آگاهی در همه روزگاران امری لازم است و در این روزگار خاص و برای ما مردمان به خصوص امری واجب.
۵. هیچ کشوری با دخالت خارجی به دموکراسی نرسیده است که ما دومی اش باشیم پس حتی اگر به وضع موجود معترض هستیم باز نباید مدافع حمله خارجی باشیم.

۶.ما مردمانی با حافظه تاریخی ضعیف هستیم و برای همین نه از گذشته درس می گیریم و نه برای آینده برنامه داریم و اساس این همه تنازعات در کشورمان این است که درکی از تاریخ نداریم.

۷. می شود با سیاستهای حکومت مخالف بود ولی باید فرق گذاشت بین مخالفت و به خاطر مخالفت در آغوش دشمن افتادن.
۸. سیاست و حکمرانی خیلی پیچیده تر از مطالب فضای مجازی است که ما آنها را در اینجا می خوانیم یا می بینیم.
۹. تحلیلهای تمام پژوهش ها نشان میدهد جنگ بیشترین ضربه را به مردم عادی و اندیشه های ترقی خواهانه وارد می کند و اساسا جنگ دموکراسی را نابود می کند و محدودیت ها را بیشتر.
۱۰. جنگ در هر نوع آن مذموم است ولی دفاع یک امری مقبول است و با اینکه تمام جنگ ها در آخر با صلح پایان می پذیرد ولی اثرات جنگ به دههها و نسلها سرایت می کند و باید از الان به فکر آینده باشیم.
۱۱. رسانهها امروزه راوی حقیقت شده اند حقیقتی که منحصرا از قلم و لنز خودشان هست پس نباید اعتماد صد در صدی به آن ها داشته باشیم چون حقیقتی که بازگو می کنند شاید واقعیتی نداشته باشد.

۱۲. تبلیغات همیشه مهم بوده است و امروزه مهمتر چرا که شاید جای مظلوم و ظالم را با هم عوض کنند.
۱۳. بیشتر مراقب بچه ها باشیم چون به دور از کلیشهگوییهای همیشگی آینده متعلق به آنهاست.
۱۴. نمی دانم چطور ولی باید به فکر آموزش های جایگزین برای روزهایی که بچه ها به مدرسه نمیروند باشیم.

۱۵. به این فکر کنیم که اگر حرف نزنیم، استوری نگذاریم، پست منتشر نکنیم یا تحلیل های خود را در جمع های مخصوصا خانوادگی مطرح نکنیم چیزی از ارزش های ما کم نمی شود!
۱۶. گاهی سکوت از همه چیز بهتر است.
۱۷.از خدمات سلامت روان و حوزههای مربوط به بهداشت روانی در همه ایام و به خصوص این ایام خاص بیشتر استفاده کنیم.
۱۸. ترس و دلهرهای افراد نزدیک مان را همدلانه بپذیریم و بیشتر درک شان کنیم.
۱۹. کمتر اخبار را پی گیری کنیم مخصوصا از اسکرول کردن صفحات اینستاگرام و تلگرام بپرهیزیم و برای روان خود ارزش قایل بشویم.
۲۰. و شاید در آخر آرزو کنیم که روزی برسد که تمام کینه ها و دشمنیها و جنگ ها پایان بپذیرد و جنگ ها در افکار آدمیان باشد نه در اعمال.
اینها لزوما شاید درست نباشند ولی فکر کردن به آن ها شاید مفید باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
قتل مظلومانه ی الهه حسن نژاد و بازتاب وسیع آن در رسانه ها و فضای مجازی ، یک بار دیگر افکارعمومی را به شدت تحت تاثیر قرار داده و باعث شده که مقوله امنیت در جامعه به ویژه امنیت بانوان در مسافرت های درون شهری برای چندمین بار مورد توجه مردم و مسئولین قرار بگیرد تا جایی که به دستور وزیر محترم کشور مقرر شد وضعیت حمل و نقل عمومی غیر رسمی و اینترنتی و ساز و کارهای نظارتی این بخش از حمل و نقل مسافر مورد بازبینی و آسیب شناسی قرار گیرد.
واقعیت این است که پدیده مسافر کشی خودرو های شخصی و حتی استفاده گسترده مردم از اسنپ و سایر شرکت های مشابه به رغم هزینه بالای کرایه ؛ ریشه در ناکارآمدی و ناتوانی سیستم حمل و نقل عمومی و عدم پوشش کامل خدمت رسانی به همه مناطق شهری دارد که بحثی جدا و مورد نظر این نوشته نیست. اما اینکه این ناترازی ها و سوءمدیریت ها در حمل و نقل چرا و چگونه زمینه مناسبی برای سوءاستفاده مجرمین و جنایتکارانی همچون « بهمن فرزانه » را فراهم می کند ...پرسشی ست که پاسخ آن را می باید در سایر حوزه های اجتماعی و تربیتی جست و جو کرد.
بی شک بهمن فرزانه ها از بدو تولد مجرم به دنیا نیامده اند بلکه شخصیت ضد اجتماعی آنها تا حد زیادی در محیط خانواده و اجتماع و بدتر از همه تحت تاثیر بلای خانمان برانداز قرن 21 یعنی فضای بی در و پیکر مجازی پایه ریزی شده و می شود.
اینکه می گویم خانواده نه اینکه خدای ناکرده پدر و مادر و نزدیکان آنها مجرم بوده باشند ، نه ؛ فقط می توان گفت که خانواده ها متاسفانه به علل عدیده من جمله مشکلات فراوان زندگی یا باورها و اطلاعات ناقص در مورد تربیت کودکان و نوجوانان و درک ناقص از مفاهیمی مثل تفاوت های نسل زد با خودشان و ... برای تربیت فرزندان شان وقت چندانی صرف نمی کنند و بعضا تربیت کودک و نوجوان را صرفا در تامین خواست های بی چون و چرای او در تهیه خوراک و پوشاک خوب آن هم در رقابت و چشم و هم چشمی با دوستان و هم سن و سالان او می دانند.
در همین ایامی که مردم در شوک قتل الهه هستند همشهری آنلاین خبر قتل تاسف بار قتل پدری در نازی آباد تهران را هم منتشر کرد آن هم نه در یگ درگیری خیابانی توسط اوباش بلکه در حال آرام کردن و نصیحت کردن چند نوجوان دختر و پسر فحاش و عصبانی که سعی می کردند نوه پیرمرد را که او هم دختر بود را با جار وجنجال جهت دعوا از خانه بیرون بکشند.
پیرمرد که دم درب منزلش سعی می کرد با نصیحت آنان را کمی آرام کند ، ناگهان از طرف یکی از دختران با قمه مورد حمله قرار می گیرد و به شدت مجروح می شود و دو دختر دیگر هم چند ضربه چاقو نثار پیرمرد می کنند.
نتیجه ماجرا روشن است : قتل پیرمرد . قتلی که به لحاظ عناصر تشکیل دهنده آن یعنی نوجوانان دختر ماهیتا از ماجرای قتل « الهه » ابعاد اجتماعی گسترده تری دارد و زنگ هشداری ست از وقوع سیلی بنیان کن که می تواند نسل جوان و در واقع آینده کشور را تهدید کند.
به راستی ؛
آیا والدین این نوجوانان متهم اصلی نیستند؟

همان ها که بر رفت وآمد و روابط فرزندان اشان ابدا اشرافی ندارند و یا اینکه فرزندشان با چه کسانی دوست و به چه اماکنی رفت وآمد دارند؛ برایشان خیلی مهم نیست.
در خبری دیگر که در همین روزها منتشر شد دو دختر نوجوان تکوواندو کار ناگهان مفقود می شوند و پلیس بعد از چند روز آنها را در خانه یکی از دوستانشان پیدا می کند.
نکته ظریف این ماجرا که خوشبختانه به خیر گذشته در این است که والدین این نوجوانان اگر می دانستند فرزندشان با چه کسی دوست است باید قبل از طولانی شدن غیبت آنها به محل اختفای فرزند شان می رسیدند و نیازی به حضور پلیس نبود .

چند روز پیش در پارکی در گوهردشت کرج ؛ من و سایر رهگذران شاهد موتورسواری جسورانه سه دختر نوجوان بودیم که با وجود سن نسبتا کم (شاید 13 _14 سال بیشتر نداشتند) ملبس به لباس مدرسه با سر و صدای زیاد نظر همه را به طرف خود جلب می کردند.
بعد از متلک پرانی چند پسر آن چنان فحش های رکیک و به اصلاح منشوری بین این دختران و پسران مبادله می شد که هر مرد و زنی انگشت به دهان مانده بودند.
این رفتارهای ضد اجتماعی نوجوانان که کم هم نیست خبر از فاجعه اجتماعی بزرگی می دهد که همچون کوه بزرگ یخ شناور در اقیانوس فقط قسمت کم آن قابل مشاهده است.

این موارد و موارد مشابه همه حاکی از سهل انگاری خانواده ها در کنترل روابط فرزندان شان دارد .
در ماجرای قتل امیر محمد خالقی نوشتم ( این جا ) که بازسازی فرهنگی جامعه در حال حاضر از اوجب واجبات است و اکنون هم با وام گرفتن از مرحوم شریعتی می گویم :
« پدر ، مادر !
حالا دیگر؛ ما واقعا متهمیم! » .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
وقتی سلبریتیها اتومبیلی چند میلیاردی را با پاپیون قرمز جلوی دوربین میبرند و نامش را میگذارند تولد یا هدیهی عاشقانه، چیزی فراتر از یک لحظهی خصوصی یا سلیقهی فردی در حال وقوع است. آنچه در این صحنه بازتاب مییابد، بخشی از نمایش ایدئولوژیک جامعهی امروز ماست؛ جایی که «داشتن» جای «بودن» را گرفته و معنا، در بستهبندی لوکس کالاها دفن شده است. این تصاویر، حامل یک واقعیت نیستند؛ بلکه وانماییاند، نسخههایی دروغین و سطحی از معناهایی عمیق، که ژان بودریار دربارهشان هشدار داده بود. آنچه دیده میشود، واقعیت نیست؛ چیزیست که خود را به جای واقعیت جا زده: موفقیت در قالب خودرو، عشق در قامت پاپیون، و تولد در هیئت قیمت.
ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن ارزشها، پیش از آنکه تجربه شوند، باید دیده شوند. در این جهان، دیده شدن شرط وجود است. احساسات اگر استوری نشوند، انگار که وجود نداشتهاند. عشق بدون الماس، بیاعتبار است. رابطهای که ماشین میلیاردی پشتش نباشد، گویا هنوز جدی نشده. و اینجاست که سرمایهداری متأخر، نهفقط اقتصاد ما، که زبان احساسات ما را نیز مصادره کرده است. این تورمِ معنا، خودش شکل تازهای از نیهیلیسم است؛ نه پوچی ناشی از نبودِ ارزش، بلکه پوچی ناشی از ابتذال بیشازحدِ آنها.
مارکوزه به درستی میگفت انسان امروز، به انسان تکساحتی بدل شده: موجودی که دیگر نمیاندیشد، فقط مصرف میکند. وقتی سلبریتیها روابط انسانی را با اتومبیلهای میلیاردی جشن میگیرند، در حقیقت، عشق و تولد را به زبان کالا ترجمه میکنند. این، نه فقط تهیکردن لحظههای انسانی است، بلکه بازتولید نوعی رواننژندی جمعی است که انسانها را در دام قیاس، حسرت و رقابت بیمارگونه میاندازد.

پیر بوردیو با دقتی خیرهکننده نشان داد که سلطه در جهان امروز، دیگر از راه باتوم و سانسور نمیگذرد؛ بلکه از مسیر ذوق، سلیقه و زیباییشناسی اعمال میشود. سبک لباس، برند ساعت، رنگ ماشین، لوکیشن تولد، همه ابزارهاییاند برای بازتولید نابرابری. اینها شکلی از «سرمایه نمادین»اند که طبقات بالا با آن سلطهی نرم خود را تثبیت میکنند. سلبریتیها وقتی سبک زندگی لاکچری خود را نمایش میدهند، عملاً نوعی فاصلهگذاری طبقاتی را طبیعی جلوه میدهند؛ گویی ثروت، ذوق، موفقیت و «عشق درست» همه فقط در یک قالب مشخص اتفاق میافتد: قالبی که قیمت دارد، مارک دارد، و مهمتر از همه، دوربین دارد.
و در این میان، آنکه بیش از همه آسیب میبیند، نسلهاییاند که در این فضا رشد میکنند. نوجوانانی و دانش آموزانی که پیش از آنکه بفهمند کیستند، یاد میگیرند که چه باید بخرند تا معتبر شمرده شوند.

آنها بهجای تأمل درباره معنای زندگی، به رقابت در دیدهشدن کشیده میشوند؛ پیش از آنکه فرصتی برای پرسشهای بنیادی پیدا کنند — مثل اینکه من چرا به دنیا آمدم؟ قرار است کجا بروم؟ — درگیر این میشوند که چه برند کفشی بپوشند یا چطور از تولدشان عکس بگیرند که بیشتر پسندیده شود. و بدتر از همه، تجربههای زیستهشان کمکم رنگ میبازد، چون واقعیت جای خود را به شبیهسازیها داده است.
همه چیز باید شبیه به چیز دیگری باشد: عشقی که شبیه عشق سلبریتیهاست، تولدی که شبیه ویلاهای شمال است، رابطهای که شبیه یک فیلم است، نه واقعاً یک رابطه.

نیچه زمانی گفت: «عصر نیهیلیسم، عصری است که در آن همه ارزشها وارونه میشوند.» امروز ما دقیقاً در دل چنین عصری ایستادهایم. ارزشها نه با حذف، بلکه با تورمِ بازنماییشان تهی میشوند. آنقدر درباره عشق و خوشبختی فریاد زده میشود که دیگر کسی باور نمیکند عشق هم میتواند آرام، کمخرج، بیپست، بیپاپیون و صادق باشد. این تورمِ معنا، خودش شکل تازهای از نیهیلیسم است؛ نه پوچی ناشی از نبودِ ارزش، بلکه پوچی ناشی از ابتذال بیشازحدِ آنها.
و در نهایت، این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم: آیا میخواهیم به این نمایش بیپایان ادامه دهیم؟ آیا هنوز میتوان عشق را بیهدیه، تولد را بیبرند، و رابطه را بیاشتراکگذاری زیست؟
شاید در جهانی که همهچیز باید دیده شود تا وجود داشته باشد، رادیکالترین کار این باشد که چیزی را فقط برای دل خود نگه داریم. بیصدا، بیپست، بیپاپیون.
برای همین است که پرسش هنوز باقیست:
در عصری که همهچیز را باید نشان داد، آیا میتوان انسانی زیست؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

پنج شنبه 22 خرداد 1404
جداسازی ، تفکیک ؛ این مفهوم ذهنم را درگیر کرده است. هر چه سلسله مراتب خواص بالاتر می رود، ریزش آن ها سهمگین تر می شود.
این روزها که معلم ها را مجبور به تصحیح الکترونیکی اوراق می کنند ؛ موقع تصحیح، وقتی روی گزینه ها کلیک می کنم و دوباره کلیک و کلیک، خودم را پای دستگاهی همچون ربات می بینم.

نمی دانم مخاطبانم چه کسانی هست و آن ها هم من را نمی شناسند و من با هر کلیک، تعیین می کنم که مخاطب نادیده چه نمره ای بگیرد و طبق همان عدد برای او تعیین تکلیف شود یا پله های موفقیت را طی کند یا مثل بازی مارپله، به قعر جدول سقوط کند و دوباره مجبور به تلاش شود.
یاد مجموعه تلویزیونی تفکیک (Severance) می افتم. عده ای استخدام شده اند که پای مانیتور بنشینند و کلیک کنند. اعدادی را حذف کنند و اعدادی را نگه دارند. هر چند نمی دانم در آن مجموعه، حذف اعداد و ارسال شان به سطل آشغال بر چه مبنایی است ولی اینجا می دانم که طبق یک پاسخ نامه تدوین شده باید رفتار کنم. کسانی که توانسته اند حافظه مند، پاسخ ها را به برگه منتقل کنند تایید می شوند و بقیه باید حذف شوند.

مهم نیست پاسخ دهنده، شرایط تحصیل اش چگونه بوده است.
مهم نیست که درس را فهمیده است یا خیر.
خیلی از پاسخ ها با وجود این که مطابقتی از لحاظ کلمات با پاسخ نامه ندارند از نظر من درست هستند ولی موقعی که به آنها امتیاز می دهم تقریبا مطمئن هستم که بقیه مصحح ها نمره نخواهند داد.

جداسازی و تفکیک قبل تر از این نوع آزمون ها در نظام آموزشی رخ داده وقتی مدارس خاص را درست کردند. بچه های خاص وارد آن شدند. با تعریف خاص کار ندارم. اما بچه ای که به یک باره به او گفته شود تو خاص هستی ؛ چه حس خاصی به او دست می دهد.
خاص بودن برایش خیلی انرژی می آورد. با توهّم این خاص بودن احتمالا بیشتر تلاش می کند و احساس عزت نفس بیشتری خواهد داشت. خاص بودن لابد احساس برتری هم بیاورد. بعدا این احساس می تواند منجر به نگاه از بالا به پایین هم بشود.

این خواص به خاطر این که توسط خاص های دیگری که از امکانات خاص هم برخوردارند انتخاب می شوند. در صورتی که بتوانند در طی مراحل تفکیک، یا جداسازی نمره و عدد مورد قبول بالاستی ها را کسب کنند می توانند به جایگاه های خاص برسند.
شاید خواننده من را متهم به تئوری پردازی کند.
نترسید !
من خاص نیستم می توانید نقدم کنید ؛ فقط می خواهم ذهنیات عوامانه ام را با شما در میان بگذارم.
وقتی در سیستم آموزش و پرورش کنونی، مسئولین که احتمالا خاص هستند، برنامه ریزی می کنند و طرح هایی اجرا می کنند و بودجه هایی مطالبه می کنند، معمولا جایی برای نقد را گشوده نمی گذارند.
با توجه به تئوری خاص بودن ؛ اگر خودشان را خاص می دانند چه ضرورتی دارد که حرف عوام را بشنوند.

ناسلامتی ؛ خواص باید باهوش تر، داناتر، مطیع تر نسبت به بالادستی ها، باشند. اگر یک فرد خاص بخواهد انتقاد را بپذیرد یعنی پذیرفته که ممکن است غیر خاص در موردی بهتر از او بفهمد.
ممکن است بالادستی که تا حالا او را به دلیل خاص بودن در این پست و مقام نگه داشته بفهمد که او دیگر خاص نیست و پست و مقامش را از او بگیرد.
حالا طبق این تئوری ؛ بالادستی ها، بالاتری دارند که هر کدام خاص بودن شان و ابقای حضورشان در صحنه خواص، منوط به این است که یک عام بی سر و پای منتقد پیدا نشود.
انتقاد به ناکارآمدی تصمیمات، برنامه ریزی ها و شاید انتقاد به نحوه خرج بودجه های در اختیار، شاید انتقاد به نحوه برخورد و ارتباط با عوام زیر دست و به طور کلی هر نوع انتقادی می تواند پایه های بُرج عاج نشینی خواص را به شدت بلرزاند.

هر چه سلسله مراتب خواص بالاتر می رود، ریزش آن ها سهمگین تر می شود.
شاید خاص بودن در ابتدا یک دروغ انرژی بخش بوده باشد ولی این دروغ، زندگی و حیات انسان وار را تباه می کند.
بروم پشت دستگاه بنشینم و به دستور خواص، تیک تیک، وارد پروسه جداسازی شوم.
من منتقد مطیع ام. چه دوگانه متعارضی.
دوست دارم بدانم نقش من عامی در این جریان جداسازی ها چیست؟
بدورد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/
آن چه در زیر می آید ؛ نقدی بر یادداشت آقای بیت الله محمودی با عنوان : « دانشگاه ایرانی ؛ انسان دانشگاهی و درماندگی انسانی » است که در صدای معلم منتشر گردیده است . ( این جا )

گاهی اتّفاقی ، چنان آدمی را به هم می ریزد ؛ مانند فر فره ای می شود که خود نمی چرخد خود به خودش نمی پیچد ، آنچه او را می پیچانَد و سر گردان می کند عوامل دیگری هستند که زندگی و آرامشش را می گیرد و وادارش می کند به ریشه یابیِ عامل سر گردان ساز در حد توان بِپردازد .
در مسافرت بودم .
تازه از بستر بیماری برخاسته که خبر ناخوشآیند و نا جوانمردانه یِ کُشته شدنِ دختر خانمی برای سرقت گوشی اَش و هم چنین تجاوز گروهیِ سه ورزشکار ایرانی به یک دختر در کُره را شنیدم .
از خود می پرسیدم چرا ؟
هر چند به گفته ی تاریخ نگاران هر اتفاقی یک دلیل ندارد ، دلایل مختلفی جمع می شوند تا سبب ساز آن باشند ولی به نظر می رسد آن دلیل اعتقادیِ منحرف و ضدِّ انسانی که قرن هاست با هجوم مهاجمین وحشی همچون خالد ابن ولید ، مغیرت ابن شعبه و ... به کشور ما ؛ روش های رفتاری بسیار ناپسندی ، الگو ساخته شده است به دیگر دلایل برتری داشته باشد .

خالد می گفت : از خون ایرانیان آسیاب آبی را راه می اندازم که گندم آرد کند و با آن نان بِپزند و لشگریانم بخورند .
به چه جُرمی ؟ به چه خطایی ؟ به چه آسیبی که ایرانیان به آنها رسانده بودند ؟
آنها علاوه بر تمام ناجوانمردی ها که در حقِّ مردم ایران روا داشتند ، تجاوز به زنان را مجاز ساختند و قربانیان این عقده دارانِ مهاجم که خواسته های نَفس خود را پشتِ پرده یِ دین و اشاعه و ترویج آن پنهان کرده بودند نه تنها در یک زمان بلکه در طول تاریخ غیر قابل شمارش بودند و هستند .
بِه گونه ای که تعریف می کنند ، ارباب روستایی در اردبیل به نام عظمت خانم در اواخر دوران قاجار دستور داده بود هر دختری که بخواهد عروسی کند ، شب اوّل باید با پسر ایشان هم بستر شود تا تبرّک گردد و بعد به خانه یِ بخت بِرَوَد .
نابرابر دانستن زنان با مردان ، محترم نشمردن حقوق آنها به عنوان یک انسان آفریده یِ خدا ریشه در اندیشه هایی داشته است ! اندیشه ای مانند اندیشه یِ خالد و امثال او که با نام دین کُشتن ، غارت کردن ، تجاوز گروهی و .... را حلال و بنا به گفته یِ باقی مانده هایِ کنونی شان ترویج دین و جهاد در راه خدا می دانستند و می دانند و شور بختانه چون خانم ها در این وحشی گری ها ضعیف تر بودند بیشتر از آقایان تحت ستم قرار می گرفتند و می گیرند .
نمی گویم کشته شدن الهه و تجاوز گروهی در کُره با فتوایِ کسی انجام گرفته است ، ولی می توان گفت این الگوی رفتاری که خالدها داشتند هنوز هم هست ! و باید برای رها شدن از زنجیره ی شیطانی آن تا می توان کوشید و برای گسستن آن که مانند بختکی به فرهنگ ما چنگ انداخته است بی هیچ معطّلی و جان بر کف تلاش کرد .

آیا آماده یِ گسستن زنجیرِ زنجیر شدگانی ؟ یا تماشاگرِ آن ؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه استان ها و شهرستان ها/

دکتر مقصود فراستخواه در مقدمه کتاب ارزشمند « دانشگاه خوارزمی در آینه تاریخ » مینویسد: تاریخ آموزش عالی در ایران بیتردید بخشی جدایی ناپذیر از تاریخ معاصر این سرزمین کهن است که در عصر مدرن فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانده است. بدون شک پیشینه دانشگاه خوارزمی در داستان دلکش اما پرتنش علم ورزی مدرن در ایران یک صد سال قبل تاکنون، نقشی برجسته دارد؛ از دارالمعلمین مرکزی گرفته تا دارالمعلمین عالی و دانشسرای عالی تا پیوستن به دانشگاه تهران و بعد جدایی از آن و تغییر نامش به دانشگاه تربیت معلم؛ همچنین تأکید بر نقش مأموریت گرایی آن در تربیت معلم و مولد بودن دانشگاه های تربیت معلم است.
با پیروزی انقلاب اسلامی نظم نوین جامعه علمی کشور عاملی برای استقلال مراکز ادواری این دانشگاه کهن شد و در نهایت با سیاست کلان کشور و عبور از نقش تربیت دبیر عملا به سوی دانشگاهی جامع پیش رفت. در راستای این توسعه در سال ۱۳۹۰ نام دانشگاه تربیت معلم به نام یکی از دانشمندان نام آور ایران زمین؛ یعنی « خوارزمی » تغییر پیدا کرد و...

رسالت خبرنگار روشنگری است
دوشنبه ۱۹ خرداد ۴۰۴ به دعوت روابط عمومی دانشگاه خوارزمی همراه با مهندس مهدی حسنی (از مسئولین ارشد شورای عکاسی استان البرز) برای روشنگری و همچنین بررسی چالشهای قدیمیترین دانشگاه ایران در دفتر مدیریت دانشگاه حاضر شده و در خصوص مسائلی چون اساتید پروازی، نسبت با دولت وفاق، چرایی ارتباط ناکافی و تاثیر و تاثرات اندک دانشگاه خوارزمی با تحولات و رویدادهای استان، چالشهای استقرار دپوی مترو در ضلع غربی دانشگاه، آخرین وضعیت سرپرستی و... گپ و گفتی چند جانبه رد و بدل میشود آنچه در ادامه تورق میکنیم نقل به مضمون این گفت و گو میباشد.
ضمن اینکه برای رضا قاسمپور فرصت مغتنمی برای مرور خاطرات نوستالوژیک دوره دانشجویی در قاموس دانشگاه خوارزمی میباشد. همچنین موارد مطروحه در این گزارش وحی منزل نبوده و میتواند مورد نقد منصفانه جامعه هدف و مداقه بیتعارف کارشناسان مستقل قرار گیرد.

مدیریت خرچنگی ضدتوسعه است
بیژن عبدالهی رئیس این دانشگاه ضمن استقبال از جلسه و اذعان به ضرورت توسعه ارتباط با رسانههای گروهی استان میافزاید: افتخارم معلمی دانشگاه بوده و هیچ ادعای خاصی ندارم. از سال ۸۵ در دانشگاه خوارزمی با چالشها (فرصتها و تهدیدات) از نزدیک و بلاواسطه آشنا هستم.

در گذشته نه چندان دور دانشگاه با مدیریت خرچنگی و ضد توسعه فدای برخی کوته فکریها شده است
من روحیه تحولخواهی داشته و معتقد به تعامل درون و برون دانشگاهی هستم. آینده دانشگاه نباید فدای تصمیمات لحظهای و احساسی شود. در انتخابات اخیر در سمت درست تاریخ (طرف تحولخواهی) بوده و معتقدم تحولخواهی را نباید به لقلقه زبانی تقلیل داد بلکه مشی اصلاحطلبی باید در رفتار افراد نمود داشته باشد.
برای پیشبرد امورات دانشگاه و خروج از آچمزهای پیدا و پنهان از هر گونه تعامل و مذاکره با مدیریت عالی استان، مجموعه شورا و شهرداری و سایر نهادهای مرتبط استقبال میکنیم.

نگاهم به دانشگاه راهبردی و جهانیست
در خصوص اساتید ترددی از تهران طرحی برای ماندگاری و خانهدار شدن اساتید در قالب شرکت تعاونی داریم. اجرای طرح میتواند به تثبیت اساتید در کرج و حذف تدریجی اساتید ترددی منجر شود. از ۱۵ دانشکده ۹ تا کلن در کرج مستقر شده و الباقی در دانشگاه خوارزمی تهران هستند. متاسفانه مجلس با پیشنهاد افرایش ۴۲ درصدی بودجه دانشگاه مخالفت کرده و دانشگاه خوارزمی را در تنگنای مالی قرار داده است.
فارغ از طول مدیریت عبدالهی در دانشگاه، نگاهم به دانشگاهِ مادر و معین خوارزمی، نگاهی استراتژیک و جهانیست. البرز قطب صنعتی و علمی پژوهشی کشور و در مسیر تردد ۱۴ استان بوده و لینک کردن دانشگاه خوارزمی با شهرکهای صنعتی، مراکز پژوهشی و شرکتهای دانشبنیان میتواند مزیتهای نسبی دانشگاه باشد.
آماده تعامل با دستگاههای مرتبط هستیم
فارغ از اینکه فردا چه کسی مدیریت و مسئولیت دانشگاه را به دوش خواهد کشید برای ساماندهی ضلع دو کیلومتری شرق دانشگاه از مدیریت عالی استان، مسئولین شورا و شهرداری کرج درخواست و انتظار مساعدت و همراهی مسئولانه داریم تا با راهبری دکتر عبدالهی استاندار ساعی در یک تعامل سازنده و بردبرد وارد شده و با صدور مجوز تغییر کاربری ضلع شرقی به تجاری، چند هدف راهبردی را توامان به شرح زیر پیش برده و در دوره مسئولیت خود شگفتیساز باشیم.
- حل مسئله دپوی مترو کرج
- ساماندهی و بهروز رسانی میدان دانشگاه با عقب نشینیهای لازم
- زیباسازی و احیای خیابان شمالی جنوبی ضلع شرقی دانشگاه با تجاریسازی هدفمند و متناسب با نیازهای منطقه
- حل و فصل مشکلات مالی دانشگاه و حرکت به سمت خودکفایی و شکوفایی.
بدیهیست که احیای شرق دانشگاه نقطه آغاز خوبی برای ساماندهی غرب کرج بوده و لحاظ پیوستهای فرهنگی، ورزشی، نیازهای منطقه و جانمایی مسئولیت اجتماعی در پیشنهاد تجاریسازی ضلع شرقی دانشگاه میتواند نقطه عطفی در احیای سیمای مناطق محروم مجاورت دانشگاه خوارزمی تلقی شود.
در یک کلام استاندار محترم البرز میتواند با راهبری این پیشنهاد؛ ناجی و گرهگشای مشکلات دانشگاه خوارزمی کرج باشد.



پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

شاید انتظاراتی که از دانشگاه وجود داشته و دارد چندان با رسالت و کارکرد واقعی و قابل پیش بینی آن همخوانی نداشته باشد. اما بی تردید جامعه و البته خود دانشگاه این انتظارات را به نوعی نهادینه و خویش را در مرکز آنها قرار داده است. یکی از این انتظارات، تعالی و فرهیختگی فکری و عملی انسان دانشگاهی است. به این معنی فردی که در دانشگاه تحصیل می کند و فراتر از آن فردی که در دانشگاه تحصیل می دهد، نماد انسانی فرهیخته و فرزانه ای باشد که از جنبه های علمی، اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی متمایز از سایر افراد جامعه است. وقتی در تنهایی خویش، به عمق وجودمان می نگریم به جز خرواری از توهم دانایی و افسردگی وجودی چیز قابلی حتی برای دلخوشی خویش نداریم.
در طول حدود 25 سالی که در محیط های دانشگاهی کشور به زیست آکادمیک مشغول هستم، همواره یکی از دغدغه های درونی و بنیادین من این بود که از نظر شخصیتی، روانی، اجتماعی و دینی رشد و توسعه فردی داشته باشم. به جز در مواقع اضطرار درسی و کاری، در اغلب اوقات زندگی در دانشگاه در این اندیشه بودم که چگونه می توان از خود انسان بهتری ساخت. این موضوع گمشده ای همیشگی در وجودم بود که هرگز مأمنی مطمئن در محیط دانشگاه برای پرداختن به آن پیدا نمی کردم.

آنچه کف جامعه از فرهیختگی و فرزانگی دانشگاه و انسان دانشگاهی انتظار دارد؛ با آنچه سیستم بوروکراتیک دانشگاه از این واژگان منظور دارد بسیار متفاوت است. انسان فرهیخته و فرزانه از منظر دانشگاه، دانشجو یا استادی است که به قواعد اداری هم در نظر و هم در عمل احترام و جامعه پذیری علمی را سرلوحه زیست دانشگاهی خود قرار می دهد. جامعه پذیری ای که در آن انسان دانشگاهی به ماشینی برای یادگیری و یا یاددهی مبدل می شود و به مرور و به سرعت مراتب علمی را طی طریق و در انبار علمی آن کپه ای از دستاوردهای علمی انباشته شده باشد.
اما از منظر جامعه، فرهیختگی و فرزانگی با تعریف متعارف دانشگاه تفاوت بسیار دارد. در این ساحت، انسان دانشگاهی فرزانه و فرهیخته کسی است که علم و دستاوردهای علمی خویش را به شکل ارگانیک و ملموس در زندگی شخصی و اجتماعی جاری و ساری می کند و این موضوع نه در گفتار و نمایش های علمی، بلکه در کردار فردی و حرفه ای وی نمودار می شود. علاوه بر این و مهمتر از آن، انسان فرهیخته و فرزانه دانشگاهی کسی است که بینش و منش فردی و اجتماعی وی نمود یک انسان در حال تعالی و سعادتمند است که خوشبختی و دگرخواهی را با تمام وجود زیست می کند.

جامعه از دانشگاه چنین افرادی را انتظار دارد؛ اما دانشگاه در حال تکثیر انسان هایی است که برای زیستن در کف جامعه و تلاش برای رفع نیازهای معیشتی خود سراسیمه اند.
بی حوصلگی، منفعت طلبی و پر توقع بودن در کنار کم سوادی و بی مهارتی، از شاخص های پیدا و پنهان انسان های دانشگاهی است که دانشگاه با افتخار تحویل جامعه می دهد.
قطعا در فضای دل مشغولی اجباری دانشگاه به سیاست زدگی، اقتصاد زدگی و مدرک گرایی، انتظار تمرکز بر ارزش های اصیل انسانی چون صداقت، شجاعت، عدالت، مسئولیت پذیری، حق پذیری، دگردوستی و ... انتظاری است رویایی و البته دست نیافتنی.

فقر مزمن و واقعی فرهیختگی در دانشگاه را زمانی به خوبی لمس می کنیم که بخواهیم ساعتی فارغ از هیاهوی روزمرگی دانشگاه، کنار جمعی از استادان یا اندیشمندان فرزانه ای باشیم که صرف بودن در کنارشان و هم صحبتی با آنان، احساس لذت و آرامش عمیق درونی و دلی را تجربه کنیم. اما یافت نمی شود چنین جمعی و دردناک تر اینکه حتی به ندرت فردی را می توان پیدا کرد که خارج از مباحثی چون سیاست، مذاکره، تورم، بی پولی، مدیریت ها و صحبت های این چنین دم دستی، حرف دیگری برای گفتن داشته باشد.
دانشگاه ما را تهی از خودمان کرد، از ما بی مایگان و در بهترین حالت میان مایگانی ساخته است که وقتی در تنهایی خویش، به عمق وجودمان می نگریم به جز خرواری از توهم دانایی و افسردگی وجودی چیز قابلی حتی برای دلخوشی خویش نداریم.
تنها در این موقعیت است که وجدان بیدار ما، بر فراز همه القاعات بی پایه و اساس، آنچه دانشگاه در وجودمان مهجور ساخت را با گوشت و پوست و استخوان درک می کنیم و آن چیزی نیست جز گوهر وجودی مان که انتظار می رفت و می رود هر روز و هر سال که می گذرد در ما افراشته تر شود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید