
پلیس راهنمایی و رانندگی ماشین اش را دقیقا روی خط عابر پارک کرده و جلوی پل را سد کرده بود.
آقای پلیس هم بیرون از ماشین ایستاده تا کسی تخلفی نکند!
به او می گویم : جناب ! روی خط عابر نگه داشته اید . شما دیگر چرا ؟
با حالت تمسخر میپرسد : کجا میخواهی بروی!
با دست به او نشان می دهم.
می گوید : مگر نمی دانی پلیس فراتر از قانون است !

به او می گویم : آن اتومبیلی که روی خط عابر نگه داشته را نمیتوانید اعمال قانون کنید چون خودتان هم همان تخلف را مرتکب شدید.
می گوید : مگر او پلیس است؟!
می گویم : همه در مقابل قانون برابرند.
می گوید : نه ! پلیس مقدم بر قانون است . برو و بررسی کن.
می گویم : کجا نوشته است؟
می گوید : همه جا !

می بینم : فایده ای ندارد . راهم را می گیریم و می روم .
به پشت سرم که نگاه می کنم ؛ دارند اتومبیل را جا به جا میکنند.
میدانید : چه می خواهم بگویم ؟
نمیخواهم بگویم چون پلیس تخلف می کند ما هم مجازیم تخلف کنیم.

میخواهم بگویم اوضاع آن قدر خراب و آشفته است که ما وظیفه مان بسیار بسیار سنگین تر شده است .
_ وضعیت خودروها که نیاز به گفتن ندارد که چه کیفیتی دارند و هیچ همتی هم برای بهتر کردن اوضاع نیست.
_ جادههای دو طرفه و تنگ و خیابانهای باریک و ..
_ سیستم حمل و نقل عمومی ضعیف
- پلیس راهور نه چندان قدرتمند با نیروهای کم
_ و مهمتر از همه :

عدم فرهنگ سازی در زمینه رانندگی و رفتارهای ترافیکی .
این ها نشان می دهند که باید ما مصمم تر باشیم که رفتار درست در رانندگی را انجام دهیم همچنین برای انتقال این رفتار درست و بی تفاوت نبودن نسبت به رفتارهای غلط دوستان ، نزدیکان و سایرین در حین رانندگی .
( کانال مبارزه با بی شعوری - با کمی تغییر )
گروه گزارش/

« صدای معلم » گفت و شنودی را در آذر ماه 1393 با « مظفر الدین واعظی » استاد دانشگاه ؛ در ارتباط با نقش مغفول دانشکده های روان شناسی و علوم تربیتی در ایران انجام داد و وضعیت مطلوب را در مقایسه با جوامع توسعه یافته مورد تدقیق کارشناسی قرار داد . ( این جا )
عضو هیات علمی دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی چنین می گوید : این که وزیر آموزش و پرورش به طور دائم سعی می کند بحران کمبود معلم را به دولت های قبل فرافکنی کند فقط می تواند ناشی از عدم شناخت ایشان از ماهیت آموزش و تاریخ آن ، آموزش تطبیقی و سیاسی کاری در حوزه تعلیم و تربیت باشد .
« دانشگاه و آموزش و پرورش پس از ستاد انقلاب فرهنگی ، هر کدام راه خود را طی کردند و جدا شدند . در زمان ستاد انقلاب فرهنگی ، همواره دانشگاه و آموزش و پرورش از طریق این ستاد به هم پیوند می خوردند مخصوصا در زمان برنامه ریزی تربیت دبیر ، همواره حضور معاون آموزشی وزارت آموزش و پرورش در جلسات برنامه ریزی الزامی بود .
در مجموع ، برنامه طوری تنظیم می شد که مطابق با نیازهای آموزش و پرورش باشد و از طرف دیگر، معلم امکان ادامه تحصیل در رشته مورد نظر را داشته باشد . مثلا دانشکده علوم ، معلم فیزیک ، شیمی ، زمین شناسی تربیت می کرد ، همین طور مثلا دانشکده تربیت تربیت بدنی ، دبیر ورزش تربیت می کرد .

در همین دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی در زمان دکتر کاردان ، آزمایشگاه وجود داشت و دبیر تربیت می شد ، اما بعدا و تقریبا در سال 1380 و هم زمان با وزارت آقای مظفر ، کم کم آموزش و پرورش و دانشگاه از هم جدا شدند به ویژه دانشکده های علوم تربیتی که دیگر برای آموزش و پرورش کار نمی کنند .
این دانشکده ها و آموزش و پرورش ، هر دو از بودجه عمومی کشور تغذیه می کنند اما آموزش و پرورش متاسفانه پایش را در کفش دانشگاه کرده که موجب اتلاف بودجه می شود .
از نظر قانون هم این مشکل دارد ؛ چرا که از نظر قانون اساسی کار آموزش و پرورش ، تربیت دانش آموز از دوره ابتدایی تا پایان دوره متوسطه است و امر « تربیت دبیر »در حوزه ی آموزش عالی است .

اگر واقعا به وجود دانشکده های روان شناسی و علوم تربیتی نیازی نیست ، می توانند آن ها را تعطیل کنند !
از نظر عرف جهانی ، آموزش عالی عهده دار تربیت معلم از طریق دانشگاه ها و مثلا دانشکده های علوم تربیتی است .
اگر در حال حاضر ، اساتیدی هم در دانشگاه فرهنگیان وجود دارند باید به دانشکده های روان شناسی پیوند بخورند و کار کنند . ضمنا ، پژوهشگاه های آموزش و پرورش به نظر می رسد تاسیسات زائدی باشند که نقش آن ها را دانشکده های روان شناسی و علوم تربیتی از طریق پایان نامه های کارشناسی ، کارشناسی ارشد و دکتری می توانند به صورت کاربردی پوشش دهند .
دانشکده های علوم تربیتی رسالت خود را گم کرده اند . این دانشکده ها ، اقدام به تربیت نیروی انسانی می کنند که مورد پذیرش آموزش و پرورش نیست و عملا باری بر دوش دولت و جامعه می گذارند و عده ای ناراضی و بیکار تحویل جامعه می دهند .

بسیاری از این نیروهای ناراضی ، جذب رشته های غیر مرتبط می شوند . حتی استادان دانشکده های روان شناسی و علوم تربیتی به جای تمرکز بر بر توسعه و ارتقاء کیفیت آموزش و پرورش به موسسات غیر مرتبط مانند بیمه ، خودروسازی و... روی آورده اند و استاد دانشکده علوم تربیتی ، تحقیقاتش مرتبط با آموزش و پرورش نیست و همه این ها به صورت یک کلاف سردرگمی آمده است که آینده آن نگران کننده است .
در صورتی که در کشورهای صنعتی ، دانشگاه بر آموزش و پرورش اشراف دارد و در رشته های مختلف و مورد نیاز آموزش و پرورش ، کارشناس تربیت می کند و آن را در اختیار آموزش و پرورش و جامعه قرار می دهد . این که به معلمی به عنوان یک حرفه و یا تخصص در ایران نگریسته نمی شود ارتباطی با دانشگاه فرهنگیان و کارکردهای آن ندارد و عوامل مهم تر و تعیین کننده ای در این چرخه ی بیمار و معیوب نقش دارند .
در این کشورها ، دانشکده های علوم تربیتی ، عهده دار نظارت بر کیفیت آموزشی فارغ التحصیلان هستند و تا 4 سال معلم فارغ التحصیل خود را از طریق استاد و دانشجوی رشته رهبری و سیاست گذاری آموزشی تحت پوشش قرار می دهند . بدین ترتیب که دانشجوی رشته رهبری و یا مدیریت آموزشی با ارشدیت استاد درس خود ، نیازهای آموزشی ، فنی و ارتباطی معلمان را مورد ارزیابی قرار می دهد و بر اساس این نیازسنجی هر ساله در تابستان دانشکده علوم تربیتی کلاس های آموزشی در قالب رشد کارکنان برگزار می کند که تنگناهای تخصصی آن ها را مرتفع می کند و به همین ترتیب ، ارزشیابی دیگری در سال آینده از آن معلم در مورد کاربست آموزش ها در فرآیند آموزش به عمل می آورد و به همین ترتیب تا 4 سال ، دانشگاه بر ارزیابی معلم فعلی خود که دانشجوی قبلی خود باشد نظارت دارد و فرآیند کیفیت بخشی آموزش از این طریق به روز می شود » .

« صدای معلم » از ایشان می پرسد : به نظر می رسد گوش شنوایی و چشم بینا و دوراندیشی در مدیران و تصمیم گیرندگان نیست و آنان همچنان بر مدار روزمرگی و نمایش و تایید تصنعی یکدیگر در حال مبهم کردن فضای آینده و سرنوشت آیندگان هستند .
در واقع ، ما در کشورمان به نوعی با موازی کاری روبه رو هستیم که نتیجه ای جز اتلاف منابع انسانی و مالی و... ندارد ؟
آقای واعظی چنین پاسخ می دهد :
همان گونه که پیش نیز گفته شد ، این موازی کاری ها و دخالت آموزش و پرورش در فرآیند آموزش عالی و تربیت معلم ، فقط باعث اتلاف بودجه عمومی کشور می شود و ما در کشور مان محدودیت منابع مالی داریم در حالی که کشورهای صنعتی هم از نظر اقتصادی و هم از نظر فنی از ما جلوترند و اتلاف بودجه آن ها واقعا در سطح بسیار پایینی است .

« صدای معلم » تاکنون اخبار ، گزارش ها و یادداشت های متعددی را در این حوزه و نیز « مدیریت منابع انسانی » در آموزش منتشر کرده اما به نظر می رسد گوش شنوایی و چشم بینا و دوراندیشی در مدیران و تصمیم گیرندگان نیست و آنان همچنان بر مدار روزمرگی و نمایش و تایید تصنعی یکدیگر در حال مبهم کردن فضای آینده و سرنوشت آیندگان هستند .
پرتال وزارت آموزش و پرورش نوشت : ( این جا )
« محمدعلی زلفیگل وزیر علوم، تحقیقات و فن آوری در آیین معارفه رجبعلی برزویی رئیس دانشگاه فرهنگیان، ضمن عرض تبریک اعیاد شعبانیه اظهار کرد: دانشگاه فرهنگیان به واسطه جایگاه مهم و حساسی که دارد، مورد توجه جدی دولت محترم، وزارتخانههای آموزش و پرورش و علوم و شورای انقلاب فرهنگی ، گرفته است و قطعا اوج خواهد گرفت و این ارتباطات میتواند در جلب مشارکت عمومی برای رشد دانشگاه فرهنگیان نقش کلیدی داشته باشد.

مسئله کم توجهی و بیمهری به مراکز تربیت معلم، ظلم بزرگی بود که در گذشته اتفاق افتاد. یکی از مشکلات بزرگ ما در کشور این است که بهعنوان مثال نهادهایی را برای ماموریت های خاصی تاسیس میکنیم که به مرور با جابه جا شدن دولت، آن نهادها تضعیف یا تعطیل می شود؛ مثلا این اتفاق برای دانشگاه فرهنگیان در دولت گذشته رقم خورد.
ما در وزارت علوم اگر در خدمت آموزش و پرورش باشیم، در اصل در خدمت ماموریت های خود هستیم، زیرا در آینده دانشجویان خوبی خواهیم داشت. باید تعامل در حد اعلی داشته باشیم.
وزیر علوم، تحقیقات و فن آوری ضمن بیان اینکه معلمی تخصص است، افزود: واقعیتی را هنوز مسئولان جامعه علمی ما به آن دقت نمیکنند؛ آن هم این است که بدانیم معلمی هم یک تخصص جدی است مانند پزشکی و... که ممکن است خیلی از افراد به صورت ژنتیکی توانمندی معلمی داشته باشند. معلمان باید جامعالاطراف باشند و از نگاه اجتماعی، فرهنگی، علمی ... سطح بالایی داشته باشند ... »

وزیر علوم و وزیر آموزش و پرورش باید این مهم را بدانند که تحمیل کردن وظایف و ماموریت های جدید و زیاد به نهادی که حتی در امور روزمره خود و عادی درمانده است و در مورد نیازهای مخاطبان و الزامات جهان مدرن برنامه ی مشخص و به روزی ندارد و استراتژی آن در « از این ستون به آن ستون فرج است » تعریف و تبیین شده است ؛ کمکی به تعلیم و تربیت و شکوفایی آن نخواهد کرد .
این که وزیر آموزش و پرورش به طور دائم سعی می کند بحران کمبود معلم را به دولت های قبل فرافکنی کند فقط می تواند ناشی از عدم شناخت ایشان از ماهیت آموزش و تاریخ آن ، آموزش تطبیقی و سیاسی کاری در حوزه تعلیم و تربیت باشد .
این که به معلمی به عنوان یک حرفه و یا تخصص در ایران نگریسته نمی شود ارتباطی با دانشگاه فرهنگیان و کارکردهای آن ندارد و عوامل مهم تر و تعیین کننده ای در این چرخه ی بیمار و معیوب نقش دارند .
پایان گزارش /
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

به تازگی نامه ای منتشر شده که در آن مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی از رسیدگی و نقض در دیوان عدالت اداری مستثنی شده است .
این نامه به تایید و امضای مسئول دفتر رهبری رسیده است .
در این نامه چنین آمده است :
« با توجه به برخی اظهارات و تردیدها در خصوص اعتبار مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی به ویژه مستثنی بودن این مصوبات از رسیدگی و نقض آنها در مراجع قضایی، از جمله دیوان عدالت اداری، بدین وسیله نظر مبارک مقام معظم رهبری در این خصوص را که در تاریخ ۱۳۹۶٫۶٫۳۰ به رئیس محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام وقت فرمودهاند، عیناً به اطلاع جنابعالی میرساند:
«به مجمع تشخیص مصلحت گفته شود که این قانون را اصلاح نمایند بهگونهای که مصوبات و تصمیمات شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز مانند شوراهای مشابه، شورای نگهبان، شورای عالی امنیت ملی و... از شمول دیوان عدالت اداری و سایر مراجع قضایی و نقض این مصوبات استثناء شود.»
« قانون اساسی » به عنوان قانون مادر ؛ میثاق و قرار داد میان همه افراد یک جامعه در همه سطوح می باشد .

در فصل سوم قانون اساسي كه به موضوع حقوق ملت اختصاص دارد ، اولين اصل يعني اصل نوزدهم قانون اساسي چنين بيان مي كند:
« مردم ايران از هر قوم و قبيله اي كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ و نژاد و زبان و مانند اين ها سبب امتياز نخواهد بود.» تنها نهاد واجد صلاحیت و قانونی برای تقنین و نظارت در حوزه تعلیم و تربیت همانا « شورای عالی آموزش و پرورش » است .
همچنين در بند نهم از اصل سوم قانون اساسي بيان شده است:
«دولت جمهوري اسلامي ايران براي رسيدن به اهداف اصل دوم مكلف به رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امكانات عادلانه براي همه در تمام زمينه هاي مادي و معنوي مي باشد.»
همچنين در بند ششم از اصل سوم قانون اساسي يكي ديگر از وظايف دولت را محو هرگونه استبداد و خودكامگي و انحصار طلبي مقرر كرده است .
برابر بند چهاردهم اصل سوم قانون اساسي دولت موظف است همه امكانات خود را براي تامين حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ايجاد امنيت قضايي غادلانه براي همه و تساوي عموم مردم در برابر قانون به كار گيرد.
همچنين به موجب اصل بيستم تمامي افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت از قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني سياسي اقتصادي اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند .
اصل یکصدو هفتم از قانون اساسی جمهوری اسلامی چنین تصریح می کند :
« رهبر منتخب خبرگان، ولایت امر و همه مسئولیتهای ناشی از آن را بر عهده خواهد داشت.
رهبر در برابر قوانین با سایر افراد كشور مساوی است » .

« با اين اوصاف مي توان بيان كرد نگارندگان قانون اساسي سعي در آن داشته اند تا در جاي جاي اين قانون بر اصل تساوي و برابري همگان در برابر قانون تاكيد نمايند و با تصريح بر اين اصل از اعطاي امتيازات واهي و غيرقانوني و غيرشرعي به طبقه يا قشر خاصي از مردم پرهيز نمايند » . ( این جا )
حال پرسش این است : شواهد و تجربیات در مورد پیشینه و عملکرد شورای عالی انقلاب فرهنگی نشان می دهد که مصوبات این نهاد که مهم ترین آن « سند تحول بنیادین » است تاکنون کمکی به بهبود حال و وضعیت آموزش و پرورش نکرده و حتی وضعیت را پیچیده تر و غامض تر نموده است .
مستثنی کردن نهادی به نام « شورای عالی انقلاب فرهنگی » که حتی فاقد جایگاه حقوقی در قانون اساسی است بر چه مبنا و منطقی صورت گرفته است ؟
« صدای معلم » بارها و به کرات این پرسش را مطرح کرده است که اگر مقامات و مسئولان در نظام جمهوری اسلامی به « قانون » پای بند نباشند چگونه می توان از مردم خواست و یا انتظار داشت که به قانون و مفاد آن پای بند بوده و آن را اجرا کنند ؟

با این وضعیت ؛ دیگر سنگ روی سنگ بند خواهد شد ؟
بارها نوشته و گفته ایم :
تنها نهاد واجد صلاحیت و قانونی برای تقنین و نظارت در حوزه تعلیم و تربیت همانا « شورای عالی آموزش و پرورش » است .

برخی از مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی در حوزه آموزش و پرورش می باشد .
شواهد و تجربیات در مورد پیشینه و عملکرد شورای عالی انقلاب فرهنگی نشان می دهد که مصوبات این نهاد که مهم ترین آن « سند تحول بنیادین » است تاکنون کمکی به بهبود حال و وضعیت آموزش و پرورش نکرده و حتی وضعیت را پیچیده تر و غامض تر نموده است . ( گزارش های متعددی در صدای معلم در این مورد تاکنون منتشر شده است )

پیش بینی می شود :
اجرای مفاد این نامه موجب خواهد شد تا راه و روزنه ای بر هر گونه اصلاحات و تحولات آموزشی با توجه به پیشینه ی و مصوبات این شورا بسته شود و تعلیم و تربیت از ماموریت و اهداف اصلی خود در رقابت با سایر نظام های آموزشی تهی شود .
این بدعتی خطرناک است و انتظار می رود تا بر مدار قانون و منطق هر چه سریع تر در مورد آن تجدید نظر شود .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
جامعه ی بلاتکلیف، جامعه ای است که تکلیفش را با خیلی چیزها معلوم نکرده است.
جامعه ی بلاتکلیف، جامعه ای است که قدرت و جسارت مواجه شدن با واقعیت ها را ندارد و هر زمان، اندیشیدن و تامل و تدبیر در باره ی مسئله ها را به تاخیر می اندازد . جامعه ای است که از این ستون تا آن ستون برایش فرج است. جامعه ای است کج دار و مریز و شترگاوپلنگ .
جامعه ای است که می خواهد کاری کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب. جامعه ی بلاتکلیف، جامعه ای است در تعلیق که گاهی به افراط کشیده می شود و گاهی به تفریط.
در جامعه ی بلاتکلیف، هیچ مسئله ای حل نمی شود، زیرا با هیچ مسئله ای تعیین تکلیف نمی شود، بلکه سعی می شود مسئله ها فراموش گردند.
جامعه ای است که درست وسط دعوا و بدون آن که چیزی حل و فصل شده باشد، یکی فریاد می زند صلوات بفرستید.

بیش از صد سال است ( از زمان مشروطه به این سو ) که برای ما ایرانیان مفاهیم جدیدی مانند مفهوم آزادی، دموکراسی ، تقسیم قوا و ... مطرح شده است اما از آن زمان تا کنون هم چنان این مفاهیم در کش و قوس اند. آیا توانسته ایم با آزادی ، نظام پارلمانی، برابری، دموکراسی و ... تعیین تکلیف کنیم؟ از این رو شخصیت ایرانی به هر دو سوی طیف دموکراسی و استبداد تمایل دارد. رفتارهای ساکنان جامعه ی بلاتکلیف چندان قابل ارزیابی نیست. زیرا پیشاپیش معلوم نیست کدام چهره و رویه ی جامعه عمل می کند.

در جامعه ی بلاتکلیف ؛ عبارت « سربزنگاه » ، « مقاطع مهم و سرنوشت ساز » ، زیاد شنیده می شود. در جامعه ی بلاتکلیف، هیچ مسئله ای حل نمی شود، زیرا با هیچ مسئله ای تعیین تکلیف نمی شود، بلکه سعی می شود مسئله ها فراموش گردند.
جامعه ی ایران ، جامعه ی بلاتکلیف است. جامعه ای مبهم و کدر که در آن، مرزها روشن نیست. جامعه ای است با رفتارهای متضاد و در هم ریخته. بنابر این از تلون و تلوتلو خوردن افراد نباید در تعجب بود. مانده به این است که در کدام ساعت و حالت قرار گرفته باشد. صبح ، دموکرات ؛ برای ساعت ده ، عاشق ؛ به ظهر که می رسیم دیکتاتور می شویم. بعد از ظهر ، مادی گرای محض و در آخر شب خدا گرای دو آتشه. گاهی سنت گرایی بی حوصله ، گاهی بنیاد گرایی بدون مدارا، و گاهی انسانی مدرن و حتی پست مدرن .

جامعه ی بلاتکلیف ، جامعه ی بی قرار است . جمعیتی آواره و سرگردان که قرارگاهی نمی یابند. چند چهرگی ( و یا به تعبیر دینی و اخلاقی، ریا) و چند زیستی ، یکی از نشانه های بلاتکلیفی است. و شاید بسیاری از رذایل اخلاقی در جامعه ای فرصت رشد و نمو می یابند که شفافیت و روشنی دیده نمی شود .

از آن جا که انسان بلاتکلیف ، تکلیفش را با خیلی چیزها معلوم نکرده است، به انواع رفتارها و منش ها ی بعضا متضاد، گرفتار می آید. به همین دلیل است این ضرب المثل ساخته می شود که می گویند: گاهی از دروازه داخل نمی شود اما گاهی از ته سوزن رد می شود.
( کانال نویسنده )
گروه استان ها و شهرستان ها/

بیست و دومین گردهمایی « یاران افق فردا » با حضور چشمگیر مدیران ، اساتید پیش کسوت ، اعضای انجمن علمی حقوق کودک ، مدیران کل و همکاران استانهای خراسان ، سیستان و بلوچستان و سمنان و دبیر کل انجمن اسلامی معلمان ایران با حضور علی اصغر فانی وزیر پیشین آموزش و پرورش در جمع یاران خراسانی خویش در بیستم بهمن ماه در مرکز رفاهی معلم امام علی مشهد برگزار شد.
در این گردهمایی ابتدا آقای دکتر خدابنده ضمن خیر مقدم به حاضرین حضور آقای دکتر فانی در جمع یاران افق فردا را محترم شمرد و برای ایشان آرزوی سلامتی و سعادت نمود.
در ادامه این گردهمایی ، کلیپی از یکی از سفرهای دکتر فانی به مشهد در دوران وزارت ایشان پخش شد که به شدت مورد تشویق و توجه حاضرین قرار گرفت.
همچنین دکتر سیدجواد حسینی سرپرست پیشین وزارت آموزش و پرورش و مدیرکل پیشین آموزش پرورش خراسان طی گزارشی به معرفی فعالیتهای افق فردا پرداختند. در این گزارش اشاره کردند که از خرداد ١۴٠١ گروه افق فردا تشکیل و در طی این مدت هر هفته یا دو هفته در میان تشکیل جلسه داده و موضوعات مهمی را به بحث و بررسی گذارده است و امروز بیست و دومین جلسه گروه افق فردا همزمان با میلاد نبی مکرم اسلام و همچنین چهل و پنجمین سال پیروزی انقلاب اسلامی با حضور جناب آقای دکتر فانی برگزار میشود.
در این جلسات چند موضوع مهم مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. از جمله موضوعاتی مانند توسعه مشارکت ها در آموزش و پرورش ، کنکور ، زیست بوم کرونا و پسا کرونا ، آمیختگی و گسست نسلی ، نسل z و آلفا ، هوش مصنوعی، تحلیل گزارش ملی آموزش و پرورش همچنین علل و تبیین افت نمرات امتحانات نهایی و نیز از مرگ تا بازآفرینی مدرسه و آموزش و پرورش در برنامه هفتم توسعه در طول این جلسات به بحث گذاشته شده است .
مدیران حاضر در جلسه علاوه بر شرکت در این جلسات در خیریه ها و مؤسسات گوناگون دیگری هم با رویکرد نظام تعلیم و تربیت به مسائل آموزش و پرورش می پردازند.
در بخش دیگر این همایش ،امضای تفاهم نامه ای بین انجمن علمی حقوق کودک با مسئولیت آقای دکتر شیخ الاسلام و مؤسسه ی مردم با مسئولیت آقای دکتر فانی بود که در این تفاهم نامه بر آموزش و توانمندسازی های حقوقی افراد تحت پوشش مؤسسه مردم تاکید شده است و دکتر شیخ الاسلامی ریاست انجمن در خصوص اهداف این تفاه منامه توضیحات لازم را ارائه کرد .
اما بخش اصلی این گردهمایی به سخنان آقای دکتر فانی اختصاص داشت که وی بر اهمیت نظام تعلیم و تربیت و نقش آن در توسعه تاکید داشت و همچنین به نقش نیروی انسانی در توسعه جوامع اشاره نموده و آن را بی بدیل دانست.
وی تاکید کرد که سهم نیروی انسانی در توسعه جامعه ایران متأسفانه کمتر از ۳۵ درصد است و باید با آموزش و پرورش قوی و تربیت نیروی انسانی کارآمد این میزان را افزایش داد.
راهکارهای طراحی شده برای تامین نیروی انسانی به دلیل نیاز تعلیم و تربیت ایران به معلمین که در دوره وزارتشان تحت عنوان طرح خرید خدمات و همچنین آزمونهای ماده ۲۸ و طرح دو کارکردی شدن تامین نیروی انسانی تعلیم و تربیت توسط دانشگاه فرهنگیان و سایر دانشگاها مطرح بود را راهکارهای تجربه شده ی مناسب برای تامین نیروی انسانی برشمرد و از عدم تامین نیروی انسانی معلم در سال جدید بعد از مدت ها و نیز شیوه ی جذب طلاب معلم بدون ضابطه مندی و طرح مدارس مسجد محور به عنوان رویکردهای نامناسب در حوزه ی آموزش و پرورش انتقاد کرد.

فانی تنوع مدارس را موجب عدم توجه به مدارس عادی و کاهش کیفیت آموزش و پرورش و در نتیجه افت عدالت آموزشی دانست.
در این جلسه پس از سخنان دکتر فانی ، آقای دکتر نخعی به عنوان مدیرکل سابق آموزش و پرورش لرستان و سیستان و بلوچستان, آقای دکتر دستوراتی به عنوان مدیرکل آموزش پرورش سابق سمنان و آقای سید جابر هاشمی یکی از مدیران پیش کسوت به بیان نظرات خود پرداختند و از سیاستهای درست دکتر فانی به عنوان ساعت حمایت کردند .
همچنین آن راهبردها را مورد نیاز امروز آموزش و پرورش ایران برشمردند .
خانم دکتر رکنی شعری را قرائت نمود و در نهایت آقای مالک اشرفی به نمایندگی از کل جمع حاضر متنی که به منظور بزرگداشت و قدردانی از خدمات ارزنده جناب آقای دکتر فانی بود قرائت نموده و لوح یادبودی توسط اعضای جلسه به آقای دکتر فانی تقدیم شد.

ویرایش : زهرا قاسم پور دیزجی
پایان پیام/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/
مصطفی ملکیان (نویسنده، مترجم، فیلسوف و روشنفکر نامدار کشورمان) در کار روشنفکری خود توجه ویژهای به فرهنگ و اخلاق دارد، و این یکی از تفاوتهای بارزی است که او با دیگر روشنفکران ایرانی دارد.
او در نوشتههای خود، و در سخنرانیهایی که انجام میدهد، همواره به ضعفها و نقصهای فکری، اخلاقی و تربیتی شهروندان میپردازد و آنان را به زندگی خوب، خوش و ارزشمند فرامیخوانَد و در این زمینه نیز پرکار و کوشا است و گفتارها و نوشتههای پرباری که ارائه داده، بسیار مغتنم و ستودنی است.
به باور او، تا در درون ما دگرگونی رخ ندهد، در بیرون نیز دگرگونی پایداری رخ نخواهد داد، و از این رو به اصلاح فردی باور دارد و آن را مقدم بر اصلاح اجتماعی میداند.
در گفتوگویی که پیش رو دارید، پرسشهایی را با او در میان گذاشتهام و چنانکه ملاحظه خواهید کرد رسمالخط او نیز در پاسخها حفظ شده است. همچنین جا دارد از مسئولان مؤسسه فرزانه که در بازبینی و اصلاحِ متنِ گفتوگو همکاری داشتند، صمیمانه سپاسگزاری کنم.
* شما همواره در این سالها درباره اینکه ما با سه نیت به سراغ کتاب و کتابخوانی میرویم، سخن گفتهاید. میخواستم گفتوگو را با توضیحهای شما در همین زمینه آغاز کنیم.
ما به سه نیّت به سراغِ کتاب و کتابخوانی می رویم: گاهی به این قصد که صرفاً لذّت ببریم، مانندِ بیشترِ اوقاتی که آثارِ ادبی یا تاریخی می خوانیم؛ گاهی به این قصد که بر علم و معرفتِمان به جهانِ هستی و موجودات یا واقعیّتهایِ آن افزوده شود، مانندِ اکثرِ وقت هایی که آثارِ منطقی-ریاضی یا آثارِ متعلّق به حوزهیِ علومِ تجربیِ طبیعی یا انسانی یا آثارِ فلسفی را در مطالعه می گیریم؛ و گاهی نیز به این قصد که نوعی از ارتقاءِ روانی و روحی را تجربه کنیم، یعنی، مثلاً، پشیمانی، حسرت، یا غمِ خود را تخفیف دهیم یا نابود سازیم، احساسِ رضایتِ بیشترای از زندگی پیدا کنیم، آرامش و شادی بیابیم، سلامتِ روانی حاصل کنیم، فضیلت مندتر شویم، یا...؛ خلاصه، حالِمان خوب تر و خوش تر شود. خواندنِ آثارِ فرزانگان، عارفان، بعضی از بنیانگذارانِ ادیان و مذاهب، برخی از الاهیدانان، پارهای از فیلسوفان، شماری از روانشناسان، و نیز بسیاری از بزرگانِ ادبیاتِ جهانی به این کار می آیند که به گمانِ من، مهمّترین فایدهیِ کتابخوانی است.
شما در کار روشنفکری خودتان نسبت به غیبتِ درسهای زندگی در کتابهای درسی، در سخن و نوشتههای روشنفکران، در رسانهها و... بسیار حساس هستید و توجه زیادی به این موضوع نشان میدهید. چه ضرورت یا ضرورتهایی موجب شده که تا این اندازه به موضوع درسهای زندگی یا هنر زندگی بپردازید؟

ملکیان :
هر انسانی باید بسیار بیش و پیش از این که به رشتهیِ تحصیلی و شغل و حرفهاش بیندیشد، در این اندیشه کند که چهگونه راه و رسمِ زندگیِ خوب، خوش، و ارزشمند و معنادار را یاد بگیرد و به کار گیرد. پس از اینکه چند و چونِ یک زندگیِ خوب، خوش، و ارزشمند و معنادار را به خوبی و چنان که باید و شاید یاد گرفتیم، می فهمیم که برایِ چنین زندگی ای استقلال داشتن شرطِ لازم (و، البتّه، نه کافی) است . بخشی مهمّ از این استقلال، استقلالِ مادّی و مالی است؛ برایِ استقلالِ مادّی و مالی پول و ثروت لازم است؛ برایِ داشتنِ پول و ثروت در اکثرِ قریب به اتّفاقِ موارد باید درآمد داشت .
برایِ داشتنِ درآمد ، شغل و حرفه لازم است؛ و برایِ داشتنِ شغل و حرفه تخصّص و خبرویّت در یک رشتهیِ علمی یا فنّی یا هنری لازم است؛ پس، باید در یک رشتهیِ علمی یا فنّی یا هنری تحصیلِ معرفت و مهارت کنیم.
نهادِ آموزش و پرورش (و نه فقط وزارتِ آموزش و پرورش) در کشورها و جوامعای مانندِ کشور و جامعهیِ ما مطلقاً به ارزش و اهمّیّتِ یادگیریِ راه و رسمِ زندگیِ خوب، خوش، و ارزشمند، یعنی یادگیریِ هنرِ زندگی یا درس های زندگی وقوف ندارد و توجّهاش منحصراً معطوف به آموزش و پرورشِ کودکان، نوجوانان، و جوانان برایِ تصدّیِ یک شغل و حرفه است. به عبارتِ دیگر، انسانی که فرآیندِ این آموزش و پرورش را طیّ می کند در بهترین حالت فقط تواناییِ برعهده گرفتنِ یک شغل و حرفه را دارد و جز این تقریباً هیچ نمی داند و حال آنکه داشتنِ شغل و حرفه فقط یکی از هزاران نیازِ هر یک از ما است.

عجیب نیست که این آموزش و پرورش تصدّیِ یک شغل و حرفه را نیازمندِ سالها تحصیلِ معرفت و یا مهارت می داند، ولی، نیک زیستن و نیک بودن، را محتاجِ هیچ معرفت یا مهارتای نمی داند .
درس هایِ زندگی یا هنرِ زندگی مجموعهیِ همهیِ آموزش ها و پرورش هایی است که هر کسی، در هر مکان، زمان، وضع و حال، برههیِ تاریخی، جامعه، فرهنگ و تمدن، فارغ از نژاد، قومیّت، ملّیّت، جنسیّت، دین و مذهب، مکتب و مسلک و مشرب و مرام، و مرتبهیِ معلومات و مدارج و مدارکِ دانشگاهی برای گذراندنِ یک زندگیِ مطلوب به آن محتاج است؛ یعنی مجموعهیِ همهیِ آموزش ها و پرورش هایی که شرطِ لازم و گریزناپذیرِ زندگیِ مطلوب است و کیست که خواهان و جویایِ یک زندگیِ مطلوب نباشد؟
مشتی از خروارِ مطالبی که برایِ داشتنِ زندگیِ مطلوب دانستنِشان لازم است عبارتاند از: ساختارِ موجودی که «انسان» نامیده می شود، چیست؟ کارکردِ انسان چیست؟ انسان چه نیازهایی دارد؟ سلسله مراتبِ نیازهایِ انسان به لحاظِ اهمّیّت، کدام است؟ ربط و نسبتِ آدمی با خوداش، با گروه هایِ اجتماعی و جامعهای که در آنها عضویّت دارد، با گروه هایِ اجتماعی و جوامعِ دیگر، با همهیِ همنوعاناش و با کلِّ جهان چهگونه باید باشد؟ گستره و نیز محدودیّتِ دانایی و تواناییِ بشر تا کجا است؟ به سویِ ارضاءِ نیازها باید رفت یا به سویِ برآوردنِ خواستهها؟ اصلاً، تفکیکِ خواسته از نیاز چهگونه امکانپذیر است؟ رویاروییِ درست با مرگ، تنهایی، مسؤولیّت و آزادی، و معنا و بی معناییِ زندگی چهگونه است؟ آرامش، شادی، آشتی با خود، هماهنگیِ درونی، تعادل با محیط، و معناداریِ زندگی چهگونه به دست می آیند؟ ساختار و کارکردِ خویشاوندی، همکاری، دوستی، و عشق چه تفاوت هایی با یکدیگر دارند؟ تا چه حدّ باید در پیِ کسبِ ثروت، شهرت، قدرت، احترام، آبِ رو، محبوبیّت، و علمِ مَدرَسی و دانشگاهی بود (اگر اصلاً باید در پیِ اینها بود)؟ در پیِ کشفِ چه مجهولاتی باید رفت و چه مجهولاتی را می توان یا باید به همان حالِ مجهولیّتِشان باقی گذاشت؟ صدقِ/کذبِ باورهایِ خود، به جا/ نابه جا بودنِ احساسات، عواطف، و هیجاناتِ خود، و معقول/نامعقول بودنِ خواستههایِ خود را از کجا بفهمم؟ خودام را چهگونه بشناسم و به نقاطِ قوّت و ضعفِ خود چهگونه پی ببرم؟ خوشیِ زندگی چه ربط و نسبتای با خوبیِ زندگی دارد؟ آیا زندگی به زیستناش می ارزد یا نه؟ چرا؟ هدفِ زندگی چه چیز یا چیزهاای باید باشد؟ چهگونه خویشتن داری و کفِّ نفس پیدا کنم؟ چه گونه دیگر دوست و دیگرگزین شوم؟ چهگونه خودانگیخته و خودفرمانروا شوم؟ چرا باید زندگیِ اصیل داشته باشم؟ فرقِ عشق و دلبستگی چیست؟ آیا عشق و عقل واقعاً با یکدیگر تقابل و تعارض دارند؟ چرا؟ اگر بلی، به هنگامِ تعارضِشان، جانبِ کدام را بگیرم؟ اعتماد به نفس خوب است یا بد؟ به چه معنا؟ فرقِ عزّتِ نفس با عُجب و خودشیفتگی چیست؟آیا میتوان برایِ جهان هیچ بود و برایِ خود همه چیز؟ چرا لزوماً به معرفتِ اخلاقیِ خودام عمل نمیکنم؟ چرا میانِ آرمانها و اعمالام این همه فاصله هست؟ امیدواری خوب است یا بد؟ خوش بینی به واقع بینی نزدیک تر است یا بدبینی؟ من بیشتر نسبت به وضع و حالِ خودام وظیفه و مسؤولیتِ اخلاقی دارم یا نسبت به وضع و حالِ دیگران؟ آیا واقعاً، خوبی و بدی گم نمی شوند و سرانجام، نیکان پاداش می گیرند و بدان کیفر می بینند؟ بر خودام سخت بگیرم یا آسان؟ خوددوستی نیک است یا بد؟ به چه معنا؟ چرا؟ من تا چه حدّ در قبالِ وضعِ جامعهام مسؤولام؟ بهترین کار/کارهایی که برایِ همنوعانام می توانم انجام دهم کدام است/اند؟ آیا همهیِ احساسات و هیجانات بد اند یا پارهای بد و پارهای خوب اند یا همه خوب اند و فقط باید به متعلَّقِ درخور تعلّق بگیرند؟ اتّکاء به عقل تا چه حدّ مطلوب است؟ آیا، واقعاً، سؤالاتی از قبیلِ « ز کجا آمدهام؟»، «آمدنام بهرِ چه بود؟»، و «به کجا می روم؟» سؤالاتِ مهمّای اند؟ یا صَرفِ وقت و نیرو و استعدادها و فرصتها برای جوابگویی به آنها بی فایده و عبث است؟ چهگونه هنرِ گوش دادن، هنرِ سخن گفتن، هنرِ نوشتن، و هنرِ خواندن بیاموزم؟ آیا کنشِ بیخواهش ممکن است یا نه؟ اگر بلی، آیا مطلوب است یا نه؟ چه خودفراموشیای نیک است و چه خودفراموشیای بد؟ آیا هرگونه عادت و خوگیریای بد است یا نه؟ نظمِ ثابت داشتن، در زندگی، خوب است یا نه؟ آیا برایِ کار به فراغت نیاز داریم یا برایِ فراغت به کار نیازمند ایم؟ کدام یک از این دو اصل است و کدام یک فرع؟

در کلِّ دورانِ تحصیلاتمان، برایِ تصدّیِ یک شغل و حرفه، تقریباً به هیچ یک از این پرسش ها و امثال و نظائرِ آنها پاسخی داده نمی شود. آموزش و پرورشِ معطوف به هنرِ زندگی برعکس، تا به این پرسش ها پاسخی ندهد به تعلیم و تربیت در حوزهیِ شغل و حرفه نمی پردازد.
* اگر به جریانهای مختلف روشنفکری و چهرههای شاخص روشنفکری ایران بنگریم، کمتر میبینیم که اصلاح فردی و توجه به فرهنگ دغدغه اصلی آنها بوده باشد، آنها بیشتر به اصلاح اجتماعی نظر داشته و دارند. شما بر چه اساسی اصلاح فردی و اصلاح فرهنگی را مقدم میشمارید؟

ملکیان :
در عالمِ انسانی، هر مطلوب، مقصود، نیّت، هدف، ارزش، آرمان، آرزو، و هنجاری سرانجام باید به دستِ افرادِ انسانی محقَّق شود و به واقعیّت بپیوندد. از این رو، اگر افرادِ انسانی چنانکه باید و شاید تعلیم و تربیت نیافته باشند و به حدِّ نصابِ سلامتِ روانی و فضیلتِ اخلاقی دست نیافته باشند حتّا بهترین آرمانهایِ اجتماعی، از قبیلِ نظم، ثبات، امنیّت، رفاه، عدالت، برابری، آزادی، برادری، و صلح، را نه فقط محقّق نمی کنند بل، زیرِ پا می گذارند و له می کنند، زیرا منافعِ شخص، خانواده، و گروهِ خود را بر منافعِ عمومِ همنوعانِ خود ترجیح می دهند؛ مگر اینکه روزی بیاید که همهیِ آداب و قواعد و احکام و ضوابط و معاییر و موازینِ یک زندگیِ اجتماعیِ مطلوب را به آدمک هایِ ماشینی بدهیم و محقّق ساختنِ آنها را از این آدمک هایِ ماشینی بخواهیم.

از سویِ دیگر، مگر جامعه چیزِ دیگری است جز مجموعهای از آدمیان و کنش و واکنشهایِ متقابلِ آنان؟
اصلاحِ جامعه، سرانجام فروکاستنی است به اصلاحِ کنش و واکنشهایِ متقابلِ اعضاءِ جامعه، و این کنش و واکنشها، بالمآل، به گفتارها، کردارها، و زبانِ بدنهایِ افراد فروکاسته می شوند؛ و این گفتارها، کردارها، و زبانِ بدنها نیز در نهایت معلولِ خواستهها و اهدافِ افراد اند؛ و این خواستهها و اهداف از آمیزشِ باورها با احساسات و عواطف پدید می آیند. و مرادِ من از «توجّه به فرهنگ»، هم، چیزی نیست جز توجّه به باورها، احساسات و عواطف و هیجانات، و خواستهها و اهدافِ یکایکِ افراد.
*برخی بر این باور هستند که نگرش و آموزههای شما به نوعی بیتفاوتی و بیاعتنایی نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی میانجامد. خودتان در این باره چگونه میاندیشید؟
ملکیان :
به هیچ وجه. در پروژهیِ فکریِ «عقلانیّت و معنویّت»، مهمّترین مؤلّفهیِ زندگیِ مطلوب و آرمانی خوبیِ این زندگی یعنی اخلاقی بودنِ آن است؛ و سه شاخهیِ اصلیِ اخلاقی بودن صداقت، تواضع، و احسان اند؛ و این سومی یعنی احسان، خود، شاملِ سه مرحلهیِ عدالت، شفقت، و عشق است. چهگونه می توان تصوّر کرد که انسانی که اهلِ عدالت، شفقت، و عشق نسبت به همنوعانِ خود است بتواند در قبالِ درد و رنجِ همنوعاناش بیتفاوت و فارغدل باشد؟
کسی که اهلِ عدالت است بر طبقِ تعریف، ظلم نمی کند یعنی به حقوقِ خود کاملاً قانع است و هرگز درصددِ تضییعِ حقوقِ دیگران به نفعِ خود برنمی آید و بنابراین، هیچگاه درد و رنجِ غیرِ لازم و نابه حقّ به دیگری وارد نمی کند. نظامِ سیاسیِ فاسد و مناسباتِ اقتصادیِ ناسالم دو میوهیِ گندیده و مسمومکننده و مضرّای اند که بر شاخههایِ درختِ فرهنگِ عمومی پدیدار می شوند و فساد و عدمِ سلامتِشان را باید معلول و نشانهیِ فساد و عدمِ سلامتِ فرهنگِ عمومیِ شهروندان دانست.
کسی که اهلِ شفقت است به این هم اکتفاء نمی کند و بخش هایِ کمابیش فراوانای از حقوقِ خود را نیز به دیگران واگذار می کند و می بخشد، یعنی می کوشد تا درد و رنجهایِ دیگران را که خوداش سرِ سوزنی در ایجادِ آنها نقش و سهم نداشته است، کاهش دهد و از این نیز بیشتر و بالاتر، موجباتِ و مقتضیاتِ لذّت، خوشی، شادمانی، و رضایتِ آنان را فراهم آورد. و کسی که اهلِ عشقِ دهنده یا برادرانه نسبت به همهیِ همنوعانِ خود است از مرحلهیِ شفقت نیز درمی گذرد و فراتر می رود و با همهیِ انسانها احساسِ یگانگی می کند، یعنی آنان را خودِ خوداش می داند و در نتیجه، به مخیّلهاش خطور هم نمی کند که بخش هایی از حقوقِ خود را به دیگران بخشیده است بل، این احساس و تجربه را دارد که گویی، فیالمثل، بخشی از ثروتِ خود را از این جیبِ خود، به جیبِ دیگرِ خود انتقال داده است. چنین انسان هایی می توانند در اندیشهیِ وضع و حال و کار و بار و روز و روزگارِ سایرِ انسانها نباشند؟ هرچه دیگران را رنج دهد اینان را بیشتر رنج می دهد و هرچه به دیگران لذّت، خوشی، شادمانی، و رضایت دهد به اینان لذّت، خوشی، شادمانی، و رضایتِ بیشتر می دهد.
بلی، من سخنی گفتهام ــ و باز هم می گویم ــ که شاید آن سخن کسانی را به این خطا درانداخته است که گمان برند که پروژهیِ عقلانیّت و معنویّت به درد و رنجهایِ انسانها بیاعتناء است؛ و آن این که گفتهام که یگانه مشکل یا علّه العللِ مشکلات یا بزرگ ترین مشکلِ یک جامعه نه نظامِ سیاسیِ حاکم بر آن جامعه است و نه نظام و مناسباتِ اقتصادیِ آن جامعه. بل، فرهنگِ شهروندانِ جامعه است و این سخن، بدین معنا است که همهیِ قصور و تقصیرها را به گردنِ حاکمان و قدرتمندانِ جامعه نباید انداخت؛ بل، باید به فرهنگِ عمومِ شهروندان عطفِ توجّهِ جدّی و عمیق کرد و ریشهیِ مظالم و مفاسد و نابه سامانی ها و پریشانی ها را در آنجا سراغ کرد و به تصحیح و اصلاحِ فرهنگِ عمومی اهتمامِ بلیغ ورزید.

( نویسنده فقید ؛ احمد کسروی )
به دیگر سخن ؛
شهروندانِ جامعه را نباید انسان هایی معصوم، بی گناه، و مبرّا از هر جهل، خبط، و خطایی قلمداد کرد که از بدِ روزگار و فقط از سرِ بداقبالی و سوءِحظّ، گرفتارِ معدودی موجوداتِ انسانصورتِ گرگسیرت شدهاند که گویی از میانِ همین شهروندان برنخاستهاند و از کشور و سرزمینِ دیگرای واردِشان کردهاند.
نظامِ سیاسیِ فاسد و مناسباتِ اقتصادیِ ناسالم دو میوهیِ گندیده و مسمومکننده و مضرّای اند که بر شاخههایِ درختِ فرهنگِ عمومی پدیدار میشوند و فساد و عدمِ سلامتِشان را باید معلول و نشانهیِ فساد و عدمِ سلامتِ فرهنگِ عمومیِ شهروندان دانست.

این سخن، البتّه، به معنایِ مقصرّدانستنِ خودِ شهروندان هست؛ امّا هرگز به معنایِ مقصرّندانستنِ حاکمان و قدرتمندانِ جامعه و تبرئهیِ آنان نیست و نمی تواند باشد و از این نیز مهمّتر، به معنایِ بیاعتنائی به درد و رنجهایِ شهروندانِ جامعه نیست و نمی تواند باشد و نباید باشد.
پزشکی که بیماریِ شخصِ مریض را نتیجهیِ بی مبالاتی و اهمالکاری و سوءِرفتارِ خودِ او تلقّی می کند به درد و رنجِ بیمارِ خود بیاعتناء نیست؛ بل، به علّتِ واقعی و اصلیِ بیماریِ او اعتناء کرده است. اعتناء به علّتِ بیماری کجا و بیاعتنائی به بیمار کجا؟ درست، برعکس، اعتناء به علّتِ بیماری بزرگترین نشانهیِ اعتناء به خودِ بیمار است. حال، اگر یک روشنفکر یا مصلحِ اجتماعی، که به واقع، در حکمِ طبیبِ جامعه است، بیماری هایِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعیِ شهروندان را نتیجهیِ باورهایِ کاذب، احساسات و عواطفِ نابه جا، و خواستهها و ارزشهایِ نامعقولِ خودِ شهروندان تشخیص داد و بنابراین، فرهنگِ جامعه را علّتِ بیماریِ جامعه دانست هرگز نمی توان گفت که به بیماریهایِ شهروندان و خودِ شهروندان و درد و رنجِ آنان بیاعتنائی کرده است. نهایتاً میتوان گفت ــ البتّه، باید بر این گفته دلیل آورد ــ که این روشنفکر یا مصلحِ اجتماعی در تشخیصِ بیماری و علّتِ بیماری اشتباه و خطا کرده است، چراکه پزشکی که در تشخیصِ بیماری و علّتِ بیماری اشتباه و خطا می کند هرگز، به صِرفِ خطا و اشتباهاش، متّهم به بیاعتنائی به بیمار نمی تواند شد.
* نظرتان درباره کتاب «زندگی خوب: 30 گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن» اثر مارک وِرنون (ترجمه پژمان طهرانیان) چیست؟

ملکیان :
«زندگی خوب: 30 گامِ فلسفی برای کمال بخشیدن به هنرِ زیستن»، نوشتهیِ مارک وِرنون، که به قلمِ پژمان طهرانیان به فارسی ترجمه شده است، یکی از کتاب هایی است که درصددِ رفعِ نقیصهیِ عظیمِ آموزش و پرورشِ روزگارِ ما برآمدهاند: یعنی در بابِ هنرِ زندگی یا درس هایِ زندگی نوشته شدهاند. مارک وِرنون، که بیش از هر چیز رواندرمانگر است، تقریباً در همهیِ آثارش: که تاکنون بالغ بر 17 اثر اند، در پیِ عرضهیِ همین درسهایِ زندگی است و، از این رو، مطالعهیِ آثاراش مغتنم و قابل توصیه است.

کتابِ زندگیِ خوب، به گمانِ بنده، از حیثِ محتوا، بسیار آموزنده و ارزشمند است، هرچند من آن را از حیثِ کیفیّتِ صورتبندی و تدوین، دارایِ دو عیب می دانم: یکی اینکه تقسیم بندیِ فضائل به 5 قسمِ معنوی، مصیبتبار، اجتماعی، عملگرایانه، و فردی پذیرفتنی و قابلِ دفاع نیست و مرا به یادِ تقسیمبندیای می ندازد که بنا به نقلِ میشل فوکو، یک دائرهالمعارفِ چینی از حیوانات کرده بود. یکی از شرطهایِ لازم برای صحّتِ یک تقسیمبندی این است که اقسام در تقابلِ تمام با یکدیگر باشند و با یکدیگر تداخل و همپوشانی نداشته باشند؛ و این شرطی است که در تقسیمبندیِ وِرنون به هیچ روی رعایت نشده است.
و دوم اینکه وِرنون برایِ اینکه شمارِ فضائل در هر یک از 5 بخشِ کتاب به اندازهیِ شمارِ فضائل در 4 بخشِ دیگر باشد خود را به تکلّف و تصنّع انداخته و به گفتهیِ ادباء، به لزومِ مالایَلزَم درافتاده است. چه ضرورت داشت که هر یک از 5 بخش حاویِ 6 فضیلت باشد تا مجبور شویم که به هر ضرب و زورای که هست، تعدادِ فضائلِ هر بخش را، به وجهی ناموجّه، آنقدر کم و بیش کنیم تا در هر بخش دقیقاً و عیناً 6 فضیلت داشته باشیم؟ اگر افرادِ انسانی چنانکه باید و شاید تعلیم و تربیت نیافته باشند و به حدِّ نصابِ سلامتِ روانی و فضیلتِ اخلاقی دست نیافته باشند حتّا بهترین آرمانهایِ اجتماعی، از قبیلِ نظم، ثبات، امنیّت، رفاه، عدالت، برابری، آزادی، برادری، و صلح، را نه فقط محقّق نمی کنند .
این نکته نیز گفتنی است که مرادِ وِرنون از تعبیرِ «فضیلت»، در سرتاسرِ این کتاب، همان نیست که فیلسوفانِ اخلاق از این اصطلاح اراده می کنند. فلاسفهیِ اخلاق، عموماً، از «فضیلت» عادتی را که متضمّنِ گزینشِ بهترین کردار است، اراده می کنند و حال آنکه ظاهراً وِرنون از این واژه چیزی شبیهِ سودمندی یا کارآییِ خاصّای که در چیزی هست یا چیزی شبیهِ خصیصه، کیفیّت، یا ویژگیای که عالی تلقّی میشود، یعنی شایستگی، ارزش، یا ارج، را اراده می کند.
برایِ روشن شدنِ مطلب توجّه کنید به اینکه از میانِ 30 امری که وِرنون آنها را «فضیلت» قلمداد می کند فقط 12 امر، که عبارت باشند از آزادی (آن هم فقط به معنایِ آزادگی و وارستگی)، دوستی، مدارا، شوخطبعی، سکون، فرزانگی، شگفتی، بخشایش، قدرشناسی، امید، فردیّت، و عشق، از فضائلِ موردِ نظرِ فیلسوفانِ اخلاق محسوب می توانند شد. بقیّه اموری اند که سودمندی یا کارآییای دارند یا از سنخِ شایستگی، ارزش، یا ارجاند و، به هر حال، از عاداتِ انسانیای نیستند که مقتضیِ این باشند که شخصی که واجدِ آنها است، در هر اوضاع و احوالای، بهترین کردارِ ممکن را اختیار کند.
* به نظرتان کسی که به مطالعه این کتاب بپردازد تا چه اندازه میتواند از نکتهها و آموزههای این کتاب در عمل و در زندگی بهره بِبَرَد؟
ملکیان :
بسیاری مطالب و نکات، در این کتاب، آمدهاند که اگر هم فهم شوند و هم مقبول واقع شوند، یعنی قانعکننده و مستدلّ به نظر آیند، می توانند در مقامِ عمل راهنمایِ هر یک از ما باشند. به گمانِ من، به ویژه آنچه در بابِ پرهیز از مصرفزدگی (فصلِ 1)، آزادگی و وارستگی (فصلِ 3)، طرزِ نگریستن به جهان (فصلِ 6)، تعهّد (فصلِ 10)، بییقینی و ارزشِ شکّ (فصلِ 12)، دوستی (فصلهایِ 15 و 16)، مدارا (فصلِ 18)، شوخطبعی (فصلِ 19)، سکون (فصلِ 20)، فرزانگی (فصلِ 22)، کار (فصلِ 24)، بخشایش (فصلِ 25)، قدرشناسی و ارجگزاری (فصلِ 26)، فردیّت (فصلِ 28)، عشق (فصلِ 29)، و صداقت با خود و وفاداری به خود (فصلِ 30) آمده است، آموزندگی و راهگشاییِ فراوان دارد.
در بخش سوم کتاب (فضیلتهای اجتماعی) به دوستی با همنوع و در بخش پنجم (فضیلتهای فردی) به عشق پرداخته شده است. این دو موضوع را وِرنون چگونه دیده و بررسی کرده و شما چه تفاوتهایی میان دوستی و عشق میبینید؟
یکی از انواعِ پرشمارِ روابطِ شخصی رابطهیِ دوستی است. رابطهیِ دوستی میانِ دو شخص 4 مؤلّفه دارد: دو دوست الف) یک دیگر را می شناسند، ب) نیکخواهِ یکدیگر اند، پ) نسبت به یک دیگر عاطفه دارند، و ت) به هم وفادار اند. امّا، چنانکه ارسطو گفته است، علّتِ دوستشدنِ دو شخص با یک دیگر یکی از این سه چیز می تواند بود: الف) منفعترسانیِ متقابل: به این معنا که هر یک از دو دوست از دیگری نفعی می برد، مانندِ دوستیِ میان مریض و طبیب، شاگرد و استاد، و مرئوس و رئیس؛ ب) لذّتِ حضور، به این معنا که هر یک از دو دوست از حضورِ دوستِ دیگرِ خود لذّت می برد و از غیابِ او رنج؛ و پ) یکدیگر را دارایِ سلامتِ روانی و فضیلتِ اخلاقی یافتن، به این معنا که هر یک از دو دوست شخصیّت و منشِ دوستِ دیگر را می پسندد و خوش دارد.
واژهیِ «عشق»و معادلهایِ آن در زبانهایِ دیگر معانیِ بسیار متعدّد دارند؛ امّا، رایج ترین و متداول ترین معنایِ این واژه از سنخِ دوستیِ از نوعِ دوم است. به عبارتِ دیگر، «عشق» یک نوع دوستی است که در آن، اوّلاً لذّتِ حضور هست، به این معنا که هر یک از دو طرف سخت طالب و مشتاقِ آن است که در حضورِ دیگری باشد و اگر این حضور پیش نیاید آشفته و پریشان می شود (مؤلّفهیِ شور و شیدایی)؛ ثانیاً، التزام و تعهّد هست، به این معنا که هر یک از دو طرف درد و رنجِ دیگری را درد و رنجِ خود می داند و لذّت، خوشی، شادمانی و رضایتِ دیگری را نیز از آنِ خود می داند و بنابراین برای کاستن از موجباتِ درد و رنجِ دیگری و افزودن بر موجباتِ لذّت، خوشی، شادمانی، و رضایتِ او از هیچ کاری مضایقه نمی کند؛ و ثالثاً، صمیمیّت و مَحرَمیّت هست، به این معنا که هر یک از دو طرف نه فقط حاضر، بل، راغب است که در نزدِ دیگری کاملاً شفّاف و بلوروار شود: یعنی همهیِ باورها، احساسات و عواطف، و خواستههای خود را در دیدرسِ او قرار دهد و هیچ چیز از شخصیّت و منشِ خود را از او پوشیده ندارد.
جمعِ 3 مؤلّفهیِ شور و شیدایی، التزام و تعهّد، و صمیمیّت و مَحرَمیّت عشق را از دیگر اقسامِ دوستیِ از نوعِ دوم متمایز می کند.

گفت و گوی روزنامه اعتماد با استاد مصطفی ملکیان با عنوان «اصلاح فرهنگ و دگرگونی های پایدار»
گروه گزارش/
همان گونه که پیش تر نیز آمد ( این جا ) ؛ نشست تخصصی « پارادوکس پرورش ذهن باز در نظام تعلیم و تربیت بسته با تاکید بر برنامه درسی » با سخنرانی « ایرج خوش خلق ، عضو هیات علمی بازنشسته پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش » در « خانه اندیشمندان علوم انسانی » برگزار گردید .
سخنان مطرح شده در این نشست را می خوانید .