
حافظا شعرت زمزمه زندگیست ؛ کلامت زاییده عشق است و شور آفرین
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد /
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم /
عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش /
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام /
با تو همسفر باد صبا گشتیم و پیام دلدار را باز گفتیم
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را /
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را /
در مکتب تو عشق گنجی است که
با ارزش ترین عنصر هستی است
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما/
سایه ی دولت بر این کنج خراب انداختی/
جان رفت بر سر می و حافظ به عشق سوخت /
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند /
از کلامت درس مهر و دوستی آموختیم
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست /
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست /
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود /
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت /
از تو درس وفاداری را آموختیم که " سر و زر و جان " را نثار یاری کنیم که "حق صحبت مهر و وفا نگهدارد "
همراه تو قدم در راه عشق نهادیم و سختی های راه عشق را طی کردیم
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست /
آنجا جز آنکه جان بسپارند ، چاره نیست/
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم /
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور /
از تو آموختیم راز جاودانگی ، عشق ورزیدن است
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق /
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما /
طفیل هستی عشقتد آدمی و پری /
ارادتی بنما تا سعادتی ببری /
کلامت زهد ریایی را به سخره می گیرد
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم /
با ما به جام باده صافی خطاب کن /
باده نوشی که در آن روی و ریایی نبود /
بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست /
در مکتب تو " رند عالم سوز " مقامی برتر از دبن فروشان متظاهر دارد
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی /
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را /
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را /
سماع وعظ کجا ، نغمه ی رباب کجا /
و آنگاه که گرد باد ستم و تزویر ، فضا را غبارآلود می کند ، تو هم از نبودن یاران موافق ، شکوه سر داده ای
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند /
کس به میدان در نمی آید ، سواران را چه شد /
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست /
عندلیبان را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد /

و گاه در اوج نامیدی ، آرزوی وزیدن نسیمی موافق را در ذهن پرورانده ای
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی /
مردی از خویش برون آید و کاری بکند /
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ /
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی /
حافظا ، تصویر سازی و قدرت تخیل ، زیبایی کلامت را به اوج می رساند
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد /
گر برگ عیش می طلبی ، ترک خواب کن /
حافظ ! شعرت ، بخشی از هویت تاریخی ایرانیان است که در خلوت و در آیین ها ، همراه همیشگی ماست.
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ /
که بر کلک تو افشاند فلک ، عقد ثریا را /

آسمان بی لک
رنگ صدایت آبی ست
آبیِ آسمانی
شاد و لطیف و زیباست
لبریزِ مهربانی
****
پر می کشد پرنده
در آبیِ صدایت
شعری زلال و صافست
برق ستاره هایت
****
من با صدای گرمت
سرشار از آفتابم
در لحظه های شادم
روشن تر از شهابم
****
در چشم من همیشه
رنگ صدایت آبی ست
این آسمان بی لک
همواره آفتابی ست.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
۲۸ شهریور ۱۳۸۴: ۱۵ سال پیش در چنین روزی حسین شکویی در تهران درگذشت. میگفت: "ما در علم جغرافیا در آغاز راهی دراز هستیم و حرکتمان بسیار کند است".

وقتی کسی کلمات را غلط مینویسد، یعنی چه بسا زندگی را هم دارد غلط مینویسد.
نوشتار و املای غلط به چیزهای دیگر هم سرایت میکند، به گفتار، به رفتار، به کردار، به همه چیز.
بیمبالاتی نسبت به کلمات، بیمبالاتی نسبت به خیلی چیزها را در پی خواهد داشت.
کسی که جملاتش را ویرایش نمیکند، زندگیاش را هم ویرایش نخواهد کرد. کسی که آنجا که باید نقطه نمیگذارد، و تفاوت ویرگول و نقطه ویرگول را بلد نیست در زندگی هم نمیداند کجا باید تمامش کند، کجا باید ادامه دهد، کجا باید فقط قدری بایستد و تأمل کند.
کسی که به قواعد زبان بیتوجه است، به قواعد زندگی هم بیتوجه است.
کسی که دستور زبان را به سخره میگیرد، دستور زبان عشق را و دستور زبان انسانیت را هم محترم نمیشمارد.
آدم بیقاعده و بیاصول، خطرناک است، چه در نوشتار چه در زندگی...
من میترسم از کسانی که غلط املایی دارند. وقتی کسی برایم مینویسد که میخواهم با شما «راجب» به فلان موضوع صحبت کنم، میفهمم که فاجعه عمیقتر از آن است که خودش فکر میکند.
وقتی کسی مینویسد از لطف شما «سپاسگذارم»، میفهمم که هزار و یک جای زندگیاش اشکال دارد.
وقتی کسی برایم مینویسد «عایا» برای نویسندگی «حتمن» باید کلاس رفت؟
میفهمم که باید به روانپزشک هم مراجعه کند.
یک پیامک سه خطی هزار و یک راز را برای من برملا میکند، خیلی بیشتر از آن چیزی که فرستنده قصد گفتنش را دارد.
خودتان را در املایتان جست و جو کنید، در نگارشتان، در نحوه جمله بندیتان.
غلط ننویسیم تا غلط زندگی نکنیم.
( کانال نوشته هایی که باید خواند )
گروه رسانه/
۱۹ شهریور ۱۲۷۴: ۱۲۵ سال پیش در چنین روزی صادق رضازاده شفق در تبریز زاده شد. میگفت: "ایران کشور منفردین است اینجا هر فرد برای خودش سلطانی است".

در کلاسی گفته بودم نقشِ نفت
چیست بر سودِ مردم بچّه ها ؟
هفته ی دیگر فقط این پرسش است
شرح و بسطِ کُلُّهم انشایِ ما
دانش آموزِ زرنگی در کلاس
درس خوان ، بی ادّعا ، انگشت نما
فکر می کردم که او خواهَد نوشت
سهمِ هر قدرت در آن تا انتها
بی توجّه بر نیازِ صاحب اش
هست آغاز و پایانش کجا ؟
تا برفتم هفته ی بعد آن کلاس
چونکه پایان یافت بر پا و به جا
اوّلین کس گفتم او را دسته گُل
دفترِ انشایِ خود را بر گُشا
اصلِ موضوع دیده می شد ما بقی
صفحه ، خط خطّی بر عکسِ ابتدا
تا که پرسیدم که این دفتر شده
ماری و قورباغه خرچنگی چرا ؟
می خورم سوگند خود هم پاسُخی
گفت بر موضوعت نمی دانی ، آقا !
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نام کتاب : خودکاوی
اثر: کارن هورنای
مترجم: محمدجعفر مصفا
کتاب حاضر در 329 صفحه توسط نشر جیحون و در 11 فصل به چاپ رسیده است. مترجم این کتاب معتقد است : " به نظرم در زمینه روان شناسی کلاسیک (آکادمیک) کارن هورنای آخرین (و نیز اولین) حرف را زده است. ساده تر، روشن تر و صحیح تر از ترسیم او تا این زمان من ترسیمی سراغ ندارم."
کارن هورنای در بخشی از کتاب می گوید: در شرایط سخت و پیچیده زندگی در فرهنگ و تمدن که انسان امروز در آن زندگی می کند کمک هایی از قبیل روانکاوی را بیش از هر زمان دیگر ضروری و مبرم می گرداند. ولی مسئله این است که کمک روان کاوی که امری حرفه ای و تخصصی است نمی تواند شامل همه کسانی گردد که به آن نیاز دارند. به این دلیل است که خودکاوی به عنوان یک جایگزین مفید می تواند مطرح باشد. شناخت خویشتن همیشه مطرح بوده است. اکنون کشفیاتی که به وسیله روان کاوی صورت گرفته است می تواند کمک موثری به گسترش این امر یعنی به گسترش خودشناسی نماید. ضمنا این کشفیات سبب شده است که انسان بیش از گذشته نسبت به پیچیدگی ها و اشکالاتی که در طریق خودشناسی وجود دارد آگاه گردد. به هر حال در رابطه با بحث خودکاوی سیستماتیک و بر اساس اصول روان کاوی علمی در عین این که باید امیدوار بود باید فروتن و محتاط نیز بود.
هدف و موضوع کتاب طرح مسئله خودکاوی است با انواع مشکلاتی که در آن وجود دارد. کوشش برای پیشرفت خودکاوی می تواند در درجه اول برای خود فردی که مشغول خودکاوی است مفید باشد. خودکاوی کمک اساسی می کند به شناخت کلی ساختار شخصیت خویش و این شناخت نه تنها کمک می کند به کشف و رشد استعدادهای درونی که تاکنون از تجلی بازمانده و به حالتی نیمه مرده در آمده اند، بلکه مهم تر از این کمک به رشد و تکامل استعدادها و امکاناتی است که می تواند یک شخصیت نیرومند و هماهنگ بسازد. شخصیتی که عوامل برونی به سادگی نتوانند بر آن اثر مخرب بگذارند و آن را وادار به پیروی از عوامل و کیفیت های ناشناخته نمایند. عواملی که معمولا یک زندگی و هستی اجباری و بی اختیار را به انسان تحمیل می کند... موجب خوشبختی و امیدواری است که می بینیم انسان ها اگر چه خودشناسی را امری مشکل تلقی کرده اند ولی هرگز آن را ناممکن ندانسته اند. اما وقتی در نظر بگیریم که در دوران های گذشته خودشناسی مفهومی کاملا متفاوت با مفهوم امروزی آن داشته مجبوریم نسبت به خوش بینی خود کمی بیشتر تامل و تردید نماییم.
ما می دانیم که خودشناسی مخصوصا بعد از کشفیات اساسی فروید کاری است به مراتب سخت تر و پیچیده تر از آنچه مردم در گذشته تصور می کردند. خودشناسی در معنای امروزی آن به مثابه سیری است در یک دنیای تاریک و ناشناخته. نویسنده در بخش دیگری از کتاب خود می گوید: تمایلات و کشش های نوروتیک (عصبی) را می توان به چند نوع و چند طریق طبقه بندی کرد. یک نوع گرایش هایی است که منجر به تلاش برای نزدیک شدن به دیگران می گردد و این تلاش ها را می توان ضد و عکس تلاش کسانی دانست که هدفشان دوری از دیگران عزلت طلبی و جدایی است. نوع دیگر گرایش هایی است که شخص را در جهت وابستگی و اتکاء شدید به دیگران پیش می برد و این در مقابل و عکس کسانی است که بر استقلال محض تاکید و اصرار می ورزند. تلاش برای وسعت طلبی ، ضد کشش ها و تمایلات کسانی است که میل به یک زندگی محدود و بسته دارند. گروهی هستند که بر خصوصیات و صفات شخصی تاکید می کنند و می توان انها را در مقابل طبقه ای دانست که فردیت خود را نادیده می گیرند و خود را با صفات و خصوصیات رایج در محیط اجتماعی انطباق می دهند و تسلیم آن صفات می شوند. به عبارت دیگر می توان گفت طبقه ای هستند که اسیر خود بزرگ بینی اند و در مقابل طبقه ای قرار دارند که خود را حقیر و کوچک و ناچیز تصور می کنند. این طبقه بندی موضوع را با دقت کافی روشن نمی کند. زیرا خصوصیات این طبقات با یکدیگر تداخل پیدا می کنند؛ با یکدیگر مرز مشترک دارند؛ و به سادگی قابل تفکیک و تشخیص از یکدیگر نیستند. بنابراین من فقط به ذکر کشمکش ها و تمایلات اصولی می پردازم که به نحو بارزی متفاوت و ضد تمایلات و کشمکش های دیگر است. و در واقع از طریق آنها می توان نوع، طبقه و تیپ افراد عصبی را از یکدیگر تشخیص داد و هر طبقه را به عنوان طبقه ای خاص و با خصوصیات و مشخصات متفاوت از طبقه دیگر تفکیک نمود.
کارن هورنای این گونه به طبقه بندی و تقسیم افراد نیازمند به خودکاوی و روان کاوی با شخصیت ها و تیپ های متفاوت می پردازد.
1- احتیاج عصبی به جلب محبت و تایید دیگران. نیاز اجباری و بی تفاوت برای جلب رضایت دیگران و مورد دوستی و تایید دیگران قرار گرفتن. به طور چشم بسته و ماشینی خود را تسلیم انتظارات و خواسته های دیگران کردن. ثقل شخصیت وی در دیگران است نه در خودش. برآوردن تمایلات دیگران و تسلیم عقاید آنها بودن تنها چیزی است که برایش اهمیت دارد. ترس شدیدی از ابراز وجود دارد. هم از نفرت و دشمنی دیگران نسبت به خودش وحشت دارد و هم از این که خودش احساس خصومت و نفرت نسبت به دیگران داشته باشد.
2- نیاز عصبی به یک شریک زندگی که مسئولیت زندگی وی را بر عهده بگیرد. ثقل هستی فرد کاملا در شریک زندگی قرار می گیرد. شریکی که باید تمام توقعات و انتظارات زندگی او را برآورده نماید و مسئولیت خوب و بد زندگی وی را بر عهده بگیرد و تنها نقش و مسئولیت وی یعنی شریک زندگی آن است که ضامن موفقیت او در پهنه زندگی باشد. ارزشی بیش از اندازه برای عشق قائل است زیرا تصور او این است که عشق می تواند تمام مشکلات و مسائل زندگی را حل کند. وحشت شدید از این که حامی و شریک زندگی او را طرد و ترک نماید، وحشت از تنها ماندن و بی کسی.
3- نیاز عصبی به محدود نگه داشتن زندگی خویش و حفظ آن در قلمرو و مرزهای بسته. خواسته ها و توقعا خود را محدود نگه می دارد و همیشه به چیزهای کم قانع است. تمایلات جاه طلبانه خود را در سطحی محدود نگه می دارد. خواسته های خود را منحصر و محدود به چیزهای جزئی، مادی و نیازهای اولیه زندگی می نماید. نیاز دارد به این که فردی بی اهمیت گمنام و نامتشخص بماند و همیشه زیر دست باشد. استعدادها، ظرفیت ها و امکانات وجودی خود را ناچیز شمرده و برای توجیه آن تواضع و فروتنی را فوق العاده ارج می نهد. نیاز شدید به پس انداز دارد. از داشتن یا ابراز نمودن آرزوها و خواسته های بلند پروازانه و جاه طلبانه وحشت دارد. همان گونه که انتظار می رود سه خصوصیت و گرایش مذکور اغلب با هم وجود دارند زیرا هر سه منجر به پذیرش و قبول ضعف و ناتوانی می گردند و نتیجتا شخص زندگی ، هدف ها و رفتارهای خود را بر مبنای آن پی ریزی می کند. اینها نقطه مقابل گرایش به اتکا به خود احساس توانایی درونی و تقبل مسئولیت است. ولی به هر حال این سه علامت و مشخصه تشکیل یک "سندروم" را نمی دهند. زیرا هر یک به تنهایی هم می توانند موجود باشند.
4- نیاز عصبی به کسب قدرت. سلطه یافتن بر دیگران و کسب قدرت به خاطر نفس قدرت برای توجیه این امر چنین وانمود می کند که قدرت را به خاطر یک هدف مقدس و منطقی یا به خاطر وظیفه و مسئولیت جست و جو می کند. البته اینها ممکن است نقشی جزئی داشته باشند. اما عامل و نیرو و محرک اصلی نیستند. برای فردیت مستقل و شان و اعتبار و احساسات و به طور کلی شخصیت دیگران احترام قائل نیستند و تنها چیزی که از دیگران انتظار دارند اطاعت محض و کورکورانه آنها است. ستایش کورکورانه و بدون تمیز هر گونه قدرت و تحقیر هر نوع ضعیف.ترس از وضعیت ها و موقعیت های غیر قابل کنترل، ترس شدید از ناتوانی و بی دفاعی.
5- نیاز عصبی شدید به استثمار دیگران دارد و برای ارضاء این نیاز به هر عملی متوسل می شود. ارزیابی وی از دیگران اساسا بر این مبنا قرار دارد که تا چند حد می توانند مورد بهره کشی وی قرار گیرند. نمودهای متفاوت استثمار- پول ( میل چانه زدن تا حد یک لذت فوق العاده) عقاید و ایده ها، امور شهوی و غریزی، احساسات، غرور نسبت به استعدادها و کیفیت های استثمارگرانه با ترس از استثمار شدن و بنابراین خفت" بلاهت" و احمق بودن.
6- نیاز عصبی به شهرت اجتماعی یا پرستیژ و تشخص ( که ممکن است توام با قدرت طلبی باشد یا نباشد) همه چیزها، موضوعات بی روح و فاقد حیات یا جاندار، ثروت، انسان ها، صفات و استعدادهای شخص خودش، رفتارها و احساسات، همه چیز را بر اساس پرستیژ و ارزش اجتماعی آن ارزیابی می کند. ارزش خودش را نیز کاملا بر اساس میزان مقبولیت اجتماعی خویش می سنجد. برای تحریک حسادت یا تحسین از سنت ها استفاده می کند یا وقتی موقعیت اقتضاء کند برای این که مورد تحسین واقع شود به نحوی افراطی علیه سنت ها و ارزش های مورد قبول اجتماع عمل می کند ، ترس از این که ممکن است تحت شرایط بیرونی یا عوامل درونی شان اجتماعی خود را از دست بدهد و در حقیقت تحقیر بشود.
7- نیاز عصبی به خودستایی. تصویر غرورآمیزی که نسبت به ارزش های خود دارد ( خودشیفتگی "نارسیسم") . نیاز به تحسین نه فقط به خاطر چیزهایی که دارد و به نحوی خودستایانه به رخ می کشد بلکه به خاطر "خودتصویری" یا "خودایده آلی" انتظار چنین تحسینی را دارد.
ارزیابی خود بر این اساس که می کوشد تا به خودتصویری و ایده آلی خویش نزدیک گردد و به این شیوه تحسین دیگران را برانگیزد. به عبارت دیگر بابت چیزهایی هم که تصور و انتظار حصول آنها را دارد از دیگران می خواهد تا او را تحسین کنند، ترس از عدم تحسین که نتیجه آن احساس تحقیر شدن است.
8- جاه طلبی عصبی برای حصول موفقیت و پیشرفت. نیاز به تفوق بر دیگران نه تنها از طریق شایستگی هایی که دارد و عرضه می کند بلکه از طریق کوشش ها و فعالیت هایی که درگیر آن است.
ارزیابی خود بر اساس بهتر بودن در تمام زمینه ها مثلا عشق، ورزش، نویسندگی، کار، حرفه و این بهترین بودن در تمتام زمینه ها مخصوصا باید در تصور خودش باشد. ولی به هر حال تایید این امر به وسیله دیگران نیز برایش امری است حیاتی و در صورت عدم تایید فوق العاده رنجیده و نسبت به آنها احساس نفرت و بیزاری پیدا می کند. تمایلات مخرب برای شکست دادن دیگران همیشه در او موجود است، شدت آن متغیر است ولی کیفیتی است همیشه موجود. ترس از شکست ( که نتیجه آن احساس حقارت است.)
9- نیاز عصبی به "خودکفایی" استقلال و عدم وابستگی. او هرگز نباید به هیچ کس نیاز پیدا کند. نباید تحت تاثیر هیچ عاملی قرار بگیرد یا به هیچ چیز وابسته بشود. نباید آنقدر به کسی نزدیک بشود که منجر به وابستگی اسارت بار گردد. حفظ فاصله و جدایی تنها عامل احساس ایمنی و راحتی او است. ترس از نیازمند بودن به دیگران ، ترس از هر نوع وابستگی از نزدیکی و حتی از عشق.
10- نیاز عصبی به کامل بودن، نداشتن نقطه ضعف و آسیب ناپذیر بودن. تلاش بی وقفه توام با ناآرامی در جهت کمال.
در خود فر رفتن و رد هر گونه عیب و نقص های احتمالی در خود، احساس برتری نسبت به دیگران زیرا خود را یک انسان کامل تصور می کند. ترس از یافتن عیب و نقص هایی در خود یا مرتکب اشتباهی شدن ، ترس از انتقاد و نکوهش.
و اما نکته اساسی توجه داشته باشیم:
هیچ یک از این تمایلات، حالات، تلاش ها و کشش های فی نفسه و به خودی خود نشانه عصبیت و غیر نرمال بودن یا فاقد ارزش های انسانی بودن نیست. اغلب ما دوستی را می طلبیم آن را می ستاییم و قدر آن را می دانیم، خویشتن داری و کنترل خود ، فروتنی و احترام و توجه به دیگران را ارج می نهیم.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

تا زمانی که نباشد با سواد
در دیانت ، در سیاست ، اقتصاد
با توهّم خاک بر سر می شَوَد
ملّتی پشتش خورَد هر روز باد
بَر پَرَستَد بُت ز آدم یا که چوب
بر خدایش یا شود ، سنگی نَماد
زاسمان آدم بپُرسَد بر زمین
با چه ابزاری بیامد ؟ چون فِتاد ؟
وسعتِ هستی نگُنجَد در سرش
تا چه باشَد ! او که بنیادَش نهاد
لاجَرَم بر غیر ، رو آرَد وَز او
بر سِپارَد هر چه می گویَد به یاد
بی خبر از آن ، نَظَر باشَد به سود
از هر آنچه عقل دزدَش یاد داد
زنده بادَش می شَوَد بر غیرِ خود
در مَصافِ عقل با جهل و جهاد
تا بَرَد بر گور با خود چون اسیر
زندگی را در پیِ یک روزِ شاد
شایَد هم روزی بیآیَد آدمی
هر کجا ، بر عقل گویَد زنده باد
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
عاشورا در روزگار ما تعریفی مشخص و تصوری واحد یافته است که باید از طریق عزاداری آن را پاسداشت . عزاداری برای مظلومان تشنه مهم ترین جنبه تبلیغی عاشورا در زمانه می باشد . از همین رو ترکیب بند محتشم کاشانی (باز این چه شورش است که در خلق عالم است ) مهم ترین شعری است که در آئین ها و کتیبه های محرم دیده می شود و بازتاب تصور غالب درمورد عاشورا است.
عاشورا آن چنان حادثه تاثیرگذاری در تاریخ اسلام می باشد که کمتر اندیشمند و شاعری از کنار آن به راحتی گذشته است و فرهنگ مکتوب اسلامی و ایرانی مملو از اظهار نظرها ، اشعار و نوشته هایی است که در این موضوع نوشته و سروده شده اند .
مولانا شاعر و عارف بزرگ ایرانی نیز در آثار خود اشاراتی به حادثه عاشور داشته است و بر سیاق خودروایتی خا ص از آن ارائه می دهد .
مهم ترین شعری که نگاه مولانا را به عاشورا نشان می دهد غزلی در دیوان شمس است که شهرت فراوانی دارد و در وصف شهیدان کربلا می باشد:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شدبهل
نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
در غزل فوق مولانا ترکیبی از سبک روحی ، وارستگی ، رهیدن از جان و جا و شکستن زندان را در شهیدان عاشورا نشان می دهد و تاکید دارد که در میانه عشق و عقل ،شهیدان کربلا عصاره عشق بودند و کسی نمی تواند از عشق بپرسد چرا این گونه است .
مولانا اذعان دارد که شهیدان کربلا در دریایی هستند که این عالم کف آن دریاست و آن شهیدان با رستن از جان و جا و سبک بالی از این کف به بالاترین نقطه رسیده اند .
جلال الدین بلخی در اثر دیگر خود " مثنوی معنوی " نیز چند مرتبه به عاشورا اشاره دارد ولی مهم ترین اشاره وی ، داستانی است که در دفتر ششم آن کتاب بیان می گردد .
مولانا در این داستان به عزاداری مردم شهر "حلب" اشاره می نماید:
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعرههاشان میرود در ویل و وشت
پر همیگردد همه صحرا و دشت
در ادامه این داستان ،شاعری غریب وارد شهر می شود و گویی نخسین بار است که این چنین صحنه ای را می بیند و یا شاید برای پند آموزی خود را به نادانستن می زند و از علت این همه عزا و ماتم می پرسد و از عزاداران می پرسد کدام بزرگ شهر شما تازه به رحمت خدا رفته است؟
از او برای من هم بگویید به همراه شما گریه و لابه کنم:
یک غریبی شاعری از ره رسیدروز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان میشد اندر افتقادچیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرداین چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهیدکه غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف اوتا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از ینجا برگ و لالنگی برم
شاعر سخنانی را بیان می کند که در واقع سخنان مولانا هستند و سوال هایی را مطرح می نماید که مولانا با آن ها قصد طرح موضوع می کند.
شاعر از مردم می خواهد نام و القاب فرد تازه فوت شده را برای او بگویند تا او هم در این راه با مردم همراه باشد ولی عزاداران از بی خبری او تعجب می کنند و او را دیوانه می دانند و از او می پرسند مگر نمی دانی شیعیان در روز عاشور عزادارند.
آن ها شاعر را دشمن می پندارند که حادثه ای چون عاشورا را که از طوفان نوح صد برابر مشهورتر است را نمی داند .
آن یکی گفتش که هی دیوانهای تو نهای شیعه عدو خانهای
روز عاشورا نمیدانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوارقدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاکروحش هرهتر باشد ز صد طوفان نوح

شاعر در پاسخ به فاصله زمانی از زمان یزید و شهادت امام حسین تا روزگار خود اشاره می کند و می گوید همه حتی کورها و کرها هم آن حادثه را می دانند ولی آیا شما تاکنون خفته بودید که به تازگی متوجه این واقعه شدید و جامه می درید ؟
گفت آری لیک کو دور یزیدکی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدیدگوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا
شاعر درادامه به عزاداران می گوید شما باید برای خودتان عزاداری کنید که این چنین خواب گرانی دارید :
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بودهاند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختندکنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشه یگر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نهای آگه برو بر خود گریزانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کنکه نمیبیند جز این خاک کهن
ور همیبیند چرا نبود دلیر پشت دار و جانسپار و چشمسیر
در رخت کو از می دین فرخی گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ
شاعر در پاسخ به عزاداران ، از ناآگاهی آن ها خبر می دهد و می گوید این روز آزادی و رهایی این شهیدان بوده است و که خسرو دین بوده اند.
این داستان و غزل « شهیدان خدایی » در کنار هم و به صورت پیوسته قابل فهم درک است زیرا همان طور که در عزل فوق شهیدان کربلا را رهیدگان از زندان می داند ،در داستان دفتر ششم نیز روح شهدای کربلا را روح سلطانانی می داند که از زندان جسته اند و نیازی به جامه دراندن و دست خاییدن ندارند .
از سوی دیگر توجه به مطالبی که مولانا قبل و بعد از داستان "عزادارن حلب" در دفتر ششم مثنوی آورده است فهم روایت او را کامل تر می نمایدزیرا او قبل از این داستان به مرگ و زندگی می پردازد و میان مردن و جان دادن فرق می گذارد:
چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شو در صبح ای شمع طراز
و سپس فرق بین دو نوع مرگ را بیان می کند و تاکید دارد قبل از رفتن به قیامت باید قیامتی شد وتا اینگونه نباشی فهم کاملی از آن نداری :
نه چنان مرگی گه در گوری روی مرگ تبدیلی که در نوری روری
مرد بالغ گشت آن بچگی بمورد رومیی شد صنعت زنگی سترد
خاک زرشد هیات خاکی نمایند غم فرج شد خار غمناکی نمایند
از نظر مولانا مرگ این گونه تبدیل بچگی به مردانگی کامل و زنگی به رومی و خاک به زر است و وی به مصداق حدیث " موتوا قبل ان تموتوا " ( قبل از آنکه مرگ به سراغتان بیاید بمیرید ) می گوید باید قیامت را قبل از قیامت دید:
پس قیامتش و قیامت را ببین دین هرچیز را شرطست این
تانگردی او ندانی اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام
وی سپس حضور مرگ و یادآوری مدام حضورش را به طبلک زدن تشبیه می کند که آن قدر کوبیده شده تا طبل شکافته است :
گوید اندر نزع از جان آه مرگ این زمان کردت زخود آگاه مرگ
این گلوی مرگ از نعره گرفت طبل بشکافت از ضرب شگفت
پس از این داستان "شاعر در حلب" ذکر می شود که شرح آن گذشت . پس از پایان داستان "شاعر در حلب" تمثیلی بیان می شود . وی مرد حریصی که رازقی خداوند را نمی بیند و خزاین و رحمت او فراموش کرده است را به موری تشبیه می کند که با یک دانه سرگرم است و خرمنگاه را نمی بیند. پس از بیان این تمثیل باز هم بحث مرگ و زندگی مطرح می شود :
شرط روز بعث اول زانک بعث از مرده زنده کردنست
جمله عالم زین غلط کردند راه کز عدم ترسند و آن آمد پناه
از کجا جوییم علم از ترک علم از کجا جوییم سلم از ترک سلم
درواقع مولانا با بیان تمثیل فوق می خواهد جایگاه دنیار ا در برابر جهان بزرگ تر یادآوری کند و به خوانندگان اش بفهماند آن مرد حریص و آن مور اسیر جسم هستند و اگر جان را ببینند آن را رها کنند و سپس مرگ را درک محشر گونه از این جهان معرفی می کند.
بیان داستان شاعر در حلب در میانه اشعاری که در مورد مرگ و زندگی آمده است نشان مید هد مقصود مولانا بیان یک داستان برای اشاره ای تاریخی نبوده است بلکه این داستان نیز نمونه ای از مرگ راستین از منظر مولانا می باشد .
او عاشورا را نمونه ی اعلا برای مرگ واقعی دراین جهان می دید و از این رو بود که از منظر او عاشورائیان وقت شادی را به خوبی می دانستند و در هنگامه شادی بند بگسستند و آن ها با رهیدن از زندان به دریایی رفته اند که این عالم کف آن دریاست.
نگرش مولانا به مرگ و شهادت شهیدان کربلا ترجمانی است از آیاتی که در سوره آل عمران در باب شهادت آمده است و کشته شدگان راه خود را زندگانی میداند که شادمانند :
فوَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ﴿۱۶۹﴾َرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿۱۷۰﴾يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ ﴿۱۷۱﴾هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند مرده مپندار بلكه زنده اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند (۱۶۹)آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمانند و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوسته اند شادى مى كنند كه نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين مى شوند (۱۷۰ ) بر نعمت و فضل خدا و اينكه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمى گرداند شادى مى كنند (۱۷۱ )

مولانا عاشورا را در میانه مرگ و زندگی، عشق و عقل وشادی و غم قرار می دهد . او می کوشد مرگ عاشوراییان را نه مرگ عادی که جستن از زندان و چون مرغان هوایی پریدن بداند . ازاین روست که عاشوراییان از منظر او چون فهم درستی از مرگ وزندگی داشته اند و خود قیامتی شده بودند به دریایی رفته اند که این عالم کف آناست . مرگ شادانه و رهایی بخش شهیدان کربلا مرگ معیار از منظر مولانا ست . آن ها رمز مرگ را دریافته بودند و ازاین روست که مولانا عاشورا را به عنوان نمونه بارزی برای صورتبندی عشق و عقل ، مرگ و زندگی و غم و شادی می داند.
او انسانها را به تفکر در باب مرگ شهیدان کربلا دعوت می کند .
روایت مولانا از عاشورا بخشی از نگاه او به مرگ است. مرگ شادمانه شهیدان کربلا که از صورت عالم به حقیقت آن پی برده بودند ، معیاری است که مولانا قرن ها پیش ارائه می دهد . روایت مولانه روایتی است که به حقیقت شهادت اشاره دارد و شهادت را عروج از دنیا به نزد پرودگار و بربلندای حقیقت ایستادن می داند .
همین نکته است روایت عاشورایی مولانا را روایتی است رهایی بخش و شادمانه می نماید که کمتر مورد توجه می باشد .
عاشورائیان از منظر او مرگ اندیشانی بی قرار بودند که از زندان جستند و اگر مردمان هر روزگار پیام آن ها را در میانه عزدارای ها گم کنند باید بر حال و روز خود گریه کنند که دچار خواب گران شده اند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

از مهرماه ۹۸ که توفیق حضور در شهیدستان کرج (یکی از مدارس ماندگار کرج با ۱۴۶ شهید والامقام دانشآموز) برایم میسور گشته است، با کلکسیونی از همکاران پیشکسوت مواجه هستم:
استاد خشیجان (معاون آموزشی با سابقه سی سال خدمت فقط در شهیدستان)، استاد فرهیخته (از فعالان به نام کشوری در عرصه فعالیتهای صنفی) دکتر مرادی (از اساتید مجرب ریاضی کرج) استاد سنبلی (از یادگاران شهدای دانشآموزی و تندیس تعهد و مسئولیتپذیری) استاد شاهبیگ (مرد همیشه ناراضی و دوستداشتنی)
استاد سروشپور جهانگرد، استاد کریمنیا (رییس فدراسیون والیبال) و بالاخره استاد میرزا آقاتبار ادیب و نویسنده زبردست و خطاط خوشذوق نمونهای از این ظرفیتهای مجموعه میباشند.
علیاکبر میرزا آقاتبار مدرس پیشکسوت، اهل تحقیق و مداقه، کارشناس ارشد ادبیات با ۲۹ سال سابقه کاری، خوشمشرب و اجتماعی و مشوق بنده برای برگزاری نمایشگاه مصور کتاب در دبیرستان میباشد.
در این مجال نگاهی گذرا به کتاب ۳۱۳ صفحهای "وداع با جنگ" جدیدترین اثر منتشر شده این معلم نویسنده در بهار ۹۹ میاندازیم.

کتاب بیمقدمه وارد داستان زندگی نویسنده از تولد تا عروسی و کشمکشهای پیرامونی میشود:
«درست در بلندترین شب سال ۱۳۴۴ در روستای پاشا کلای آمل متولد شدم، شبی که برف سپید و درخشان سراپای روستا را بر گرفته بود و از ظلمات آن کمی کاسته بود»
نویسنده با قلمی شیوا، سلیس و بیتکلف با مخاطب مواجه میشود و در سراسر کتاب گویی وی دوربین برداشته و از گذشته، حال و آینده خود فیلمبرداری و از تکنیک ادغام تصاویر بهره میبرد.
حرکت از تصویر بسته سرشانهها، به تصویر نیمبسته کل اندام و زندگی مملو از سادگی، صداقت و صمیمیت نویسنده نشأت میگیرد و البته هنر نویسنده آنست که از تصویر محیط سرسبز شمال و صدای جنگلهای مه گرفته رویا، فیلم ساخته و خواننده گریزپای را به دنبال خود بدواند و بالاتر از آن ضمن بهرهمندی از طعم و بو و لامسه در یک کلمه، زندگی بسازد.
«از آن سوی کلاس صدای نالههای دانشآموز بلند بود که دائما میگفت:
من نبودم، به خدا کار من نیس،
آقای مدیر دست و پاتو میبوسم...
اما گوش مدیر به این حرفها بدهکار نبود، شمر و جوشی شده بود، راستش دلمان برایش سوخت، کلاس کناری به شکنجهگاه دهشتناکی تبدیل شده بود»
اینها همه نقطهی حرکت است تا در مجموع بتوانیم ژرفای معصومیت محصل و عصبیت مدیر و معلم را دریابیم، تا شفقت، درست در آنجا که باید باشد، در سویدای قلب بیدار شود و تمام انسانیت در برابر کل جریان و سریان زندگی به نماز ایستد.
«اینجا بود که معنی تنبیه جمعی را به معنای واقعی چشیدیم و تا سرانجام پس از یک هفته به هماهنگی کامل رسیدیم. در آخرین رژه نزد جناب سرگرد یک خیلی خوب جانانه گرفتیم، پس از آن خیال همه راحت شد و سر کیف آمدیم»«این جنگ آزمونی است برای شناخت بزدلان و شجاعان و سلحشوران، چرا که ترسوها بارها و بارها میمیرند، اما شجاعها یک بار.
صدام زبون خواست ما را دفن کند، اما غافل از آن که به قول چگوارا ما بذر بودیم و پیوسته روییدیم»
«با پایان خدمت سربازی در آزمون آموزش و پرورش شرکت نمودم و با قبولی به کسوت معلمی درآمدم، شغلی که همواره بدان علاقه داشتم.
سال دوم خدمتم ازدواج نمودم، مراسم عروسی با همان سبک و سیاق قدیمی در منزل پدری زیر سقف کوتاه شیروانی شروع شده بود، به خاطر ضیق جا بخشی از مهمانان را جهت پذیرایی در مسجد جنب خانه نشاندیم، نیمههای عروسی بود که ناگهان از در و دیوار چند مرد تنومند (ماموران اماکن) به درون حیاط خانه حملهور شدند و فیلمبردار و تنی چند از مهمانان را با خود بردند و عروسی به چیزی شبیه عزا تبدیل شد.
یکی از بستگان صدا برداشت:
آخه این چه کاریه؟ ایشون خودشون از کهنه سربازان جبهه و جنگ هستن.
بزرگان را برای وساطت فرستادیم گفتند:
یکی از همسایگان شما به دروغ گزارشهای غلط به ما داده بود؟!»
محتوای کتاب وداع با جنگ رئال بوده و آینهای تمام نما از خاطرات به جا مانده از تولد تا مدرسه، از مدرسه تا جبهههای جنگ تحمیلی و از معلمی تا عروسی است.
میرزا آقاتبار در معرفی کتابش مینویسد:
پس از در جست و جوی نان، وداع با جنگ دومین اثر مولف میباشد. در این اثر شما با حوادثی از قبل و بعد انقلاب تا جبهه و جنگ آشنا میشوید که تکیه بر واقعیات دارد. گرچه بیشتر مطالب کتاب بر محور جنگ استوار است اما نویسنده نگاه متفاوتی به مقوله جنگ داشته است.
«ما فرزندان روستا و طبیعت بودیم و آن را طبیب خود میشمردیم . دوران شکوهمند کودکی و دبستان همچون جریان تند آب سپری شد و دوران راهنمایی و دبیرستان با حوادث پرالتهاب انقلاب گذشت تا اینکه از انقلاب به جنگ رسیدیم . همه چیز جنگ بد بود الا سادگی و قناعت با چاشنی همدلی که همرنگ هم بود».

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید