این روزها در بعضی از محافل و مجالس صحبت از عدم برگزاری مراسم نوروز در میان است و حتی بعضی از ادیبان و سخنورانِ و دلسوخته گانِ به حال وطن ، در شرایط روحی و افسردگی متاثر از وقایع ناخوشایند دی ماه ؛ در محافل ادبی و فضای مجازی با چهره ای مغموم و بغض در گلو ؛ سروده مشهور خلیل الله خلیلی ادیب و سیاست مدار و شاعر پارسی گوی افغانی را با الحان مختلف مکررا بازخوانی و به اشتراک می گذارند که :
« گویید به نوروز که امسال نیاید! در کشور خونین کفنان ره نگشاید
بلبل به چمن نغمه شادی نسراید ماتم زدگان را لب پر خنده نشاید (1)
ضمن احترام توام با درک دغدغه و غم و اندوه همه فرهیختگان ؛ باید گفت نوروز میهمانِ ناخوانده نیست که بگوییم که هر وقت خواستیم بیاید و یا برود .
نوروز هم زاد و هم خانه این تمدن باستانی چند هزار ساله است و اتفاقا می تواند در شرایط سخت و جانکاه مثلا همین ترومای عاطفیِ ملیِ اخیر (سوگ سراسری جان باختگان هم وطن ) ؛ تسکین دهنده آلام داغ دیدگان باشد ؛ پس بیایید به جای پس زدنِ نوروز پیامش بدهیم که شتابان خود را برساند تا باز هم بر اساس رسم چند هزار ساله زیر بیرق نوروز گرد هم آییم و دست های همدیگر بگیریم و به هم دلداری و سر سلامتی بدهیم و در غم و اندوه هم شریک شویم .
باشد که نوروز همچون همیشه به مثابه نوش دارویی فرهنگی ؛ مرحم زخم های عمیق نشسته بر چهره وطن شود .

بیایید به جای یاس و نومیدی از نگاه شاعر پارس گوی تاجیک ( بانو گل رخسار صفی آوا ) به نوروز بنگریم و ضمن استقبال از نوروز ابیات سروده او را زمزمه کنیم :
« گویید به نوروز که هر سال بیاید
هر سال بیاید درِ غمخانه گشلید
از آیینه ام زنگ جراحت بزداید
بلبل ؛ اَلمِ ملت بیچاره سراید
گویید به نوروز که هر روز بیاید
گویید به نوروز؛ الم سوز بیاید
گویید به نوروز شب و روز بیاید
بر گلشن سرما زده؛ پیروز بیاید
گویید به نوروز که نوروز بیاید
از قدیم بین ایرانیان رسم بر این بوده که کسانی که در طول سال عزیزی را از دست داده اند؛ با فرارسیدن نوروز برای عزیز از دست رفته خود مراسم خاص برگزار می کنند تا به مدد نوروز بدون اینکه یاد عزیز سفر کرده خود را فراموش کنند؛ سنگینی غم جانکاه فقدان او را بر خود هموار کنند و بتوانند به روال عادی زندگی برگردند .
در مورد حوادث تلخ دی ماه باید گفت اگر چه ابعاد فاجعه بسیار بزرگ است و جان باختن مظلومانه هم وطنان در حوادث خون بار دی ماه (منظورم همه طرف های درگیر است) با درگذشت عادی و طبیعی یک فرد از یک خانواده تفاوت ماهوی دارد. اما اینجا هم نوروز راه گشاست ؛ چون قرار نیست برای همیشه در دایره غم و اندوه و انفعال متوقف بمانیم .
آن چه مهم است این است که کاری کنیم و راهی پیش بگیریم که این شرایط تلخ هرگز تکرار نشود .
نوروز می تواند به گذر صبورانه از این ترومای ملی و جلوگیری از شکاف بیشتر اجتماعی کمک کند هر چند همه ی راه حل نیست .
نگارنده چند سال پیش در مطلبی با عنوان « فرهنگ نوروزی جلوه ای فریبا از هم پوشانی اسطوره و تاریخ » (اینجا) نوشتم که تیر و کمانِ اسطوره ای و نمادینِ آرش قبل از اینکه ابزار جنگ و خشونت باشد وسیله گسترش مرزهای فرهنگ و خردورزی و رواداری در جغرافیای نوروز بود. همان فرهنگی که اگر کم رنگ نشده بود شاید حوادث دی ماه و به تبع آن زیان های جبران ناپذیر انسانی و اقتصادی و اجتماعی بر خانواده بزرگ ایران تحمیل نمی شد .

همین جا بگویم که زخم ناسوری که این وقایع بر پیکر وحدت ملی وارد ساخت که اگر به درستی ریشه یابی و آسیب شناسی و درمان قطعی نشود و صرفا به پانسمان های موقت اکتفا شود می تواند باعث بروز دوره ای نامشخص از گسست اجتماعی شود که پایانش اصلا خوش نیست .( نگاه کنید به آنچه امروز در دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی می گذرد.).
بگذریم ...
در شرایط حساس کنونی و در نوروز امسال نقش دولت و سایر ارگان های تصمیم گیرنده در کاهش آلام مردم به خصوص خانواده های داغ دیدگان بسیار مهم است و این که دولت و مردم و داغ دیدگان چگونه می توانند با هم از این بحران عبور کنند .
برای شروع اجمالا بهتر است که دولت قبل از هر کاری باید با شجاعت سیاسی (2) مسئولیت و نقش پیدا و پنهان ناکارآمدی بخشی از مدیران زیر مجموعه خود و دولت های سلف خود در دو سه دهه اخیر را که زمینه ساز نارضایتی های گسترده اجتماعی شده ، به عهده گرفته و این واقعیت را صادقانه با مردم در میان بگذارد .
در مرحله بعد برای بازسازی اعتماد عمومی از تعارفات رایج ملال آور کم کند و با برداشتن گام های عملی در جهت اصلاح امور اصطلاحا بر مبلغ بیفزاید.

نگاه دولت به بازماندگان و خانواده های جان باختگان باید دلسوزانه و مادرانه باشد و از مرز بندی های مصنوعی و غیردقیق و تنگ نظرانه بپرهیزد و از همه بازماندگان و مجروحان به طرق مقتضی دل جویی شود.
واقعیت این است که همه جان باختگان و مجروحان و زیان دیدگان قربانیِ زخم یک چوب ترکیبی هستند . ترکیبی از شرارت دشمن و سوء مدیریت در عرصه های اجتماعی و اقتصادی و آموزشی دوستان نا آگاه ِجا خوش کرده در بوروکراسی کشور .
پس اگر قرار است به این فاجعه درست رسیدگی شود باید به همه وجوه آن پرداخته شود.
از این رو صدا و سیما در برنامه های خود مواظب باشد که ناخواسته باعث رویارویی اجتماعی و چند قطبی سازی در جامعه نشود.
قوه محترم قضاییه در صدور احکام قضایی برای بازداشت شدگان حوادث اخیر به ویژه جوانان و نوجوانان نهایت حزم و احتیاط و دوراندیشی و مصلحت ملی را در نظر بگیرد و به نقش ارشادی احکام اولویت بدهد.
گفتنی بسیار است.
بیایید به مدد نوروز برای چندمین بار در طول تاریخ دور سفره هفت سین بزرگی به وسعت جغرافیای پرافتخار ایران جمع شویم تا برای آینده ای بهتر با شراکت در غم و شادی هم دیگر آثار سوء فاجعه اخیر را پشت سر بگذاریم.
چنین باد
(1)- این غم نامه را خلیل الله خلیلی شاعر افغان به مناسبت اشغال کشورش توسط شوروی سابق سروده است.
(2) پدیده ای که متاسفانه در سپهر سیاسی ایران کمتر دیده شده است.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

( سروستان ) ؛ تازه شهرک زیبایی شده بود ، در زمین آبرفتی قرار داشت .
رودخانه یِ نسبتاً بزرگی در وسط آن از ابتدا تا انتها در جریان بود و زمین های کشاورزی روستاهای پایین دستِ آن شهرک را آبیاری می کرد ، امّا آب شُرب و شست و شویِ خود شهرک از قناتی تامین می شد که در گذشته های دور اجداد ساکنینَش از دل کوه تا شهرک در زمانی که روستایی بیش نبود نقب کرده بودند و در یک فضای نسبتاً بزرگ جمع می شد و با لوله کشی از آنجا به خانه ها توزیع می گردید .
کوچه هایش پر از گل های زیبای عَشَقه ، پیچک و شمشادهای سبزِ آویزان از دیوار خانه ها به کوچه ها بودند ، به گونه ای که راه رفتن در آنها ، گشت و گذار در جنّت را به یاد می آورد .
مردم شهرک همه سگ دوست بودند ؛ این انگیزه از گذشته های دور بر آنها به ارث رسیده و با گذشت زمان تقّدس پیدا کرده بود .
هیچ سگی در ( سروستان ) نه تنها ولگردی نمی کرد بلکه برای خود لانه ای مناسب داشت و آب و غذای دلپذیرتر از خود صاحب سگ و هنگامی که سگی در هر کوچه و خیابانی قدم می زد ، هر کسی می دیدش مانند هندی ها که گاو را محترم می شمارند رفت و آمدش را محترم داشته و در صورت نیاز ، با هر غذای خوبی که داشتند پذیراییَش کرده و سپس بدرقه اَش می نمودند تا به گشت و گذارش ادامه دهد .
اتّفاق بدی که در ( سروستان ) افتاد بسیار دردناک بود .

سگ امیر اسلان به ویروس هاری مبتلا شد و با تماس با سگ های ( سروستان ) همه ی آنها را به هاری مبتلا ساخت ، به گونه ای که سیستم عصبی تمام سگ ها به هم ریخت و چند جوان را زخمی کرده و به قتل رساندند .
دیگر ( سروستان ) شهرکی شده بود که مردم به راحتی نمی توانستند از خانه های خود بیرون بیآیند ، کشاورزی و دامداری که هنوز مشاغل غالب در آنجا بودند نا کار آمد !
امیر اسلان با مشورتِ چند ریش سفید ناچار شد از دامپزشکان شهری به نام ( دامون ) که در پانزده کیلومتری ( سروستان ) بود کمک بگیرد ، هر چند که بعضی از اهالی مخالف بودند ولی خودشان به هیچ وجه قادر به مهار سگ ها نبودند .
امیر اسلان بعد از ظهر یک جمعه رهسپار ( دامون ) شد امّا نزدیکی های غروب سگ های هار به او حمله کردند و مجبور شد تا نیمه شب زیر یک پل متروکه بماند و بعد از رفتن سگ ها به راه خود ادامه دهد .
او موفّق شد تیمی از دامپزشکان ( دامون ) را به ( سروستان ) ببرد .
در اندک زمانی دامپزشکان توانستند همه ی سگ ها را مداوا کنند ، امّا سگ امیر اسلان را نتوانستند بگیرند .
در آخرین دقایق که دیگر دامپزشکان خسته شده بودند و قصد رفتن داشتند ، دامداری خبر آورد سگ امیر اسلان در خرابه ای لای جرز دیوارگیر کرده است .
فرمانده تیم دستور داد اهالی ، دورِ خرابه را سیم خاردار کشیدند تا سگ با هاری تلف شود .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

اردبیل شهری که مرکب از دو کلمۀ آرتا و ویل است و معنی آن شهر مقدس است. این اسم در طول تاریخ بر فرهنگ مرم این شهر سایه انداخته و برخی از آنها را مردمی مقدس مآب بار آورده و در واقع درگیر خرافات و اوهام نموده است و هر کسی که اندکی رنگ و لعاب مذهبی بر خود داشته بر این باورهای متوهمانۀ آنها سوار شده است. در اواخر عهد قاجار بین مردم شهر اردبیل دعوایی برپا بود.
دعوای حیدری ها و نعمتی ها ، به طوری که شهر به دو قسمت تقسیم می شد و سه محله از محلات شش گانۀ آن، یعنی طوی، اوچدکان و پیر عبدملک حیدری و سه محلۀ دیگر یعنی گازران، قنبلان و عالی قاپو نعمتی بودند. حیدری ها خود را از نعمتی ها برتر می دانستند و نعمتی ها خود را عالی تر از حیدری ها می شمردند ؛ به طوری که به ندرت به همدیگر دختر می دادند و بین شان وصلت صورت می گرفت، حتی حاضر به خرید خانه و زندگی در منطقه ای که متعلق به طرف مقابل بود، نیز نبودند. اما ریشه این اختلافات چه بود و چرا مردمی که از یک شهر و یک زبان و یک مذهب بودند بایستی این چنین در مقابل هم صف آرایی می کردند و با هم به دشمنی می پرداختند؟
باید گفت این امر نتیجه قدرت طلبی عده ای بود که سایر مردم را هم به دنبال خود می کشیدند وگرنه جمعیت کشاورز و کارگر و بقال چه پدر کشتگی با هم داشتند که به همدیگر دشمنی ورزند. آنچه در آغاز نهضت مشروطیت آشکار بود این که پیشوایی قسمت حیدری را مالکان بزرگ در دست داشتند ولی بزرگان قسمت نعمتی شهر بیشتر تجار و بازرگانان بودند، بازرگانان به مقتضای شغل خود با سایر ملل در ارتباط بودند و اعتقادات آزادی خواهانه در بین شان زیاد بود و به مشروطه گرایش داشتند ولی حیدری ها بیشتر ملاک بودند و از مستبدان متنفذ تشکل می یافتند.
از افرادی که در پی قدرت بودند و بین مردم تفرقه می انداختند یکی آقا میرزا علی اکبر و دیگری حاج میرزا صالح نام داشتند. میرزا علی اکبر فرزند میرزا محسن مجتهد بود بود که علاوه بر مقام روحانی از ثروتمندان و متمکنان بزرگ اردبیل نیز محسوب می شد. شخصی به نام حاج محمد خان اعتماد السلطنه می گوید ایشان از افاضل علماء آذربایجان بود و در فقاهت و فضایل دیگر، مقامی رفیع داشت و از حیث ریاست نیز به هیچ کس وقعی نمی نهاد و به خاطر این ثروت و قدرت بی اندازه مورد احترام مردم و امرای شهر بود. ثروت او به اندازه ای بود که در اردبیل وی را «قزللی مجتهد» یعنی مجتهدی که طلای زیاد دارد، می گفتند.
راستی ایشان این همه ثروت را از کجا کسب کرده بود؟ شخصی که تنها دارایی اش معلومات مذهبی بود چگونه توانسته بود از متمکن ترین مردمان شهر شود؟
پاسخ روشن است !
از طریق دریافت وجوهات شرعی. از این طریق او هم به مقام روحانیت که از بالاترین مراتب اجتماعی رسیده بود و هم به بالاترین درجه از لحاظ قدرت و ثروت. بایست هم اسباب کسب درآمد و قدرت خود را حفظ نماید و کسانی که در مقابلش به هر عنوان صف آرایی می کنند را تکفیر نماید و از میدان به در کند. او در سال 1295 هجری قمری داری فانی را وداع گفت و جنازه اش با تشریفات خاص به عتبات عالیات منتقل گردید. او که از لحاظ تعدد زن و فرزند نیز از کامیاب ترین مردم روزگار خود بود. به طوری که 15 فرزند پسر داشت که همه در پی شغل نان و آب دار پدر بودند. میرزا علی اکبر دومین پسر از همسر زنجانی ایشان بود و در نجف تحصیل می کرد و هم دورۀ ملا کاظم خراسانی و از شاگردان میرزای شیرازی بود ، گرچه در مرتبۀ مذهبی در حد ملاکاظم و دیگران بضاعتی علمی در چنته نداشت ولی به عنوان زعیم و پیشوای قسمت نعمتی شهر، اسم و رسمی پیدا نمود و سال های متمادی در ایجاد نفاق و دشمنی بین دو گروه نعمتی و حیدری نقش ایفا کرد و با عناصر ترقی و پیشرفت به مخالفت برخاست.
ظاهرا او مثل پدر در پی انباشت ثروت نبود و آشکارا وجوه شرعی را در تصاحب خود در نمی آورد ولی در پی نفوذ و قدرت بود. او می دانست که مهمترین ابزارش در کسب قدرت همان باورهای دینی است که از نجف آموخته است و به همین خاطر در پی تربیت مریدان و متعلمان بود. مریدان پایه های قدرت او بودند و اگر کسی برایش مزاحمتی ایجاد می کرد از سر راهش بر می داشتند.
کسروی در کتاب تاریخ هجده سالۀ آذربایجان او را چنین توصیف می کند :

«ملایی از تیپ شیخ فضل الله و سید کاظم یزدی، با این تفاوت که نه شکوه و جلال شیخ فضل الله را داشت و نه چیزی از فریبکاری و سیاسی سید کاظم را . یک مرد ساده درونی بود هر آنچه از مردم می گرفت به سود آنها هم به کار می برد». البته نمی توان این مسأله را به پای سادگی اش گذاشت ؛ او فهمیده بود پدرش به خاطر ثروت اندوزی در بین مردم محبوبیت چندانی ندارد ؛ به همین خاطر سبک ساده زیستی را برگزیده بود تا قلب مردم را تسخیر نماید.
زمانی که میرزا علی اکبر از نجف برگشت ، میرزا صالح که اهل کلخوران بود و او هم قبلا در نجف تحصیل کرده بود در اردبیل به تعلیم علوم دینی و رفع حوائج مذهبی مردم می پرداخت و در حقیقت در امور مذهبی و دینی همه کاره اردبیل او بود، ولی به جمع مال و ثروت هم بی اعتنا نبود. این میر صالح از آنجا که مرد سیّاسی بود وقتی شنید میزرا علی اکبر از نجف عازم اردبیل است برای روز ورود او تدارکی دید و از علما و معاریف شعر دعوتی به عمل آورد تا او را به منزل خود بیاورد چون ایشان برادر همسر وی نیز به شمار می رفت. ولی هدف اصلی اش این بود که او را تحت نفوذ خود قرار دهد. ولی میرزا علی اکبر که در پی قدرت خود بود به نقشۀ او پی برد و از رفتن به منزل وی خودداری کرد و راهی خانۀ پدری اش گردید.
البته نعمتی های شهر که گفتیم در پی برتری بر حیدری ها بودند آمدن ایشان را فرصتی برای خود می دیدند که بتوانند به مراد خود برسند. وقتی می گوییم مردم شهر با هم اختلافی ندارند و این زعمای آنها هستند که به خاطر قدرت طلبی خود، آنها را دو دسته می کنند و به جان هم می اندازند همین امر یکی از مصادیق آن است . ایجاد نفاق و دو دستگی بین مردم به بهای اینکه من باید بزرگترین عالم شهر باشم و قدرت در دستان من باشد.
میرزا علی اکبر که خود را پسر میرزا محسن مجتهد می دانست بر نمی تافت که جانشین پدر دامادشان باشد و هیچ کسی را که قدرتی مافوق اقتدار خود باشد را تحمل نمی کرد. به همین منظور در صدد ازدیاد قدرت خود بر آمد و با اعمال نفوذ بر حاکم وقت اردبیل یعنی نظام السلطنه بر آمد و در سال 1314 قمری به تحریک او جمعی از زنان نعمتی چادر به کمر بسته و دامن از سنگ پرنموده به زعامت زنی به نام «بیگم پاشا» از محلل سلطان آباد به راه افتادند و بازار را به تهدید و ارعاب به تعطیلی کشاندند و راه قلعه را پیش گرفتند. قلعه محل استقرار حکمران بود و در آن موقع تعدادی از سواران طایفۀ فولادلو محافظت آن را بر عهده داشتند. اینها چون از قصد هجوم زن ها آگاه شدند درهای قلعه را بستند و از بالای برج ها به سوی مردانی که به حمایت از زن ها آمده بودند آتش گشودند و چند تن را کشتند و زنها متفرق شدند.
این میرزا علی اکبر را ببینید که برای کسب قدرت و از راه به در کردن رقیب که اتفاقا او هم روحانی و هم خویش او است به چه اقداماتی دست می زند ؟ زنها را تحریک به شورش می کند تا بتواند قدرت خود را به حکمران و طرف مقابل ثابت نماید. اما حکمران شهر که اصل ماجرا را دریافت میرزا علی اکبر را از شهر تبعید نمود و او در پی این ماجرا مجبور شد شهر را ترک کند و به مراغه برود و هشت ماه در آنجا اقامت کند تا آب ها از آسیا بیافتد. میرزا علی اکبر بعد 8 ماه دوباره به اردبیل برگشت و مورد استقبال مریدان خود قرار گرفت.
مریدانی که عقل و خرد آنها تعطیل بود به خاطر اینکه دیدند حاکم وقت نظر مساعدی به میرزا علی اکبر ندارد برای مقابله با او مسلح گشتند و هر روز او را با محافظت مسلحانه به مسجد می آوردند و پس از اقامۀ نماز و یا وعظ دینی به منزل بر می گرداندند. گاهی نیز در کوچه ها ی معبر مردان مسلحی بودند که از او و خانه اش محافظت به عمل می آوردند. به خاطر وجود این محافظان مسلح ، میرزا علی اکبر جرأت و جسارت بیشتری یافته بود و با نطق های آتشین خود مخالفانش از جمله حاج میرزا صالح مجتهد را درمی کوبید. به ویژه آن که فردی به نام «دهه زخان» خلفلو نیز با تفنگچیان خود به حمایت میرزا علی اکبر به شهر آمده و مخالفان او را تهدید می نمود.

( مجتهد اردبیلی، علیاکبر )
میرزا علی اکبر که خود را عالم دینی می دانست به جای اینکه بین مردم تخم دوستی و مهربانی بپراکند و آنها را به هم نزدیک کند به خاطر میل به قدرت و جاه طلبی روز افزون خود عده ای از عشایر مسلح را دور خود جمع کرده بود و دیگران را تهدید می کرد. نعمتی های شهر هم که برای خود زعیمی قدرتمند یافته بودند از او با دل و جان حمایت می کردند. از این نظر ایجاد بی نظمی های بیشتر در شهر نظیر قیام مردان کفن پوش و ایجاد نا امنی و رعب و وحشت در بین رقبا برای قدرت نمایی از جمله دیگر اقدامات او بود. به طوری که در شهر غائله برپا کرده بود و حاکم شهر یارای مقابله با او را نداشت تا اینکه رحیم خان قراچه داغی از مرکز برای آرام کردن اوضاع شهر راهی اردبیل گردید.
رحیم خان نیز به خاطر این که در شهر درگیری پیش نیاید از در سیاست وارد شد و ابتدا خود را صلح طلب نشان داد ولی یک شب در ایام نوروز در حالی که همه در خواب بودند، سواران خود را بر پشت بام خانۀ طرفداران میرزا علی اکبر بالابرد و یک عراده توپ نیز در مقابل خانه آقا آمادۀ شلیک ساخت و در ورودی سرای آن خانه نیز مردان مسلح خود را بر گماشت. چون صبح شد و نزدیک طلوع آفتاب گردید، دستور شلیک هوایی داد . در این میان در خانه آقا باز شد و سیدی از طرفداران وی به همراه دو نفر بیرون آمدند که بلا فاصله هر سه هدف تیر قرار گرفتند و به قتل رسیدند. سواران که در را باز دیدند وارد خانه شده و میرزا علی اکبر را دستگیر کردند و به قلعه بردند . اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد.
مریدان او که غافل گیر شده بودند ، مجال عکس العملی نیافتند و فراری گشتند.
ببینید که یک آخوند چگونه در شهر گردن کلفتی می کند که برای دستگیری او از مرکز نیرو می فرستند و با توپ و سیاست اقدام به دستگیری ایشان می نمایند. حاکم اردبیل که علیخان نام داشت از ترس طرفداران نسبت به این واقعه بی اطلاعی نمود و 3 روز او را در قلعه نگهداشت و به دستور ولیعهد والی آذربایجان او را تحت الحفظ روانۀ تبریز گردانید. علمای تبریز با وساطت نزد ولیعهد رفتند و موجبات اقامت وی را بار دیگر در مراغه فراهم ساختند و وی یک سال دیگر در این شهر مقیم گشت. ولی سال بعد دوباره به اردبیل مراجعت نمود و باز دامنۀ حکومت خود را در این شهر گستراند.
مسأله ای که اینجا به میرزا قدرت می بخشد طرفداران مسلح او که بیشتر از مریدانش بودند می باشد که اغلب از عشایر و خوانین اطراف اردبیل بودند و هم میرزا با حمایت آنها در شهر یکه تازی می کرد و هم آنها با حمایت میرزا به چپاول مردم شهر روستا مشغول بودند و این منافع مشترک بود که آنها را به هم نزدیک و وابسته می کرد.
یکی از وقایعی که میرزا علی اکبر در آن نقش ایفا کرده پس از انقلاب 1917 روسیه و آمدن بلشویک ها به اردبیل بوده است. در این میان افرادی که نمی خواستند در اثر آمدن آنها آسیبی به مردم وارد شود نظیر فردی به نام حاج تقی وهاب زاده به استقبال آنها رفتند ولیکن میرزا علی اکبر که این انقلاب را مغایر دین می دید با آن به مخالفت برخاست و حتی کسانی را مأمور مقابله با آنها نمود.
آقا میرزا علی اکبر که سواد سیاسی چندانی نداشت خود آلت دست برادر زاده و دامادش به نام میرزا موسی بود. میرزا موسی خود ابتدا از جمله مشروطه خواهان نیز بود ولیکن این گرایش او بیشتر به خاطر منافع اش بود.
میرزا علی اکبر از افرادی که به گمانش بلشویک شده بودند به خانه اش دعوت کرد و سپس آنها را بازداشت نمود. تعدادی از اعضای فرقۀ دموکرات و سوسیال به جرم بلشویک بودن دستگیر و در قلعه زندانی شدند. در آن ایام رسم بر این بود که روز هفتم محرم عزاداران به احترام حاکم به قلعه می رفته و در مسجد آن جا عزاداری می نمودند و به هنگام مراجعت عفو زندانیان را تقاضا می کردند.
در آن سال عزاداران محلۀ پیر عبدلملک به قلعه رفته بودند و پس از عزادارای آزادی زندانیان را از حاکم شهر که «اجلال» نام داشت خواستار شدند . اجلال آن را پذیرفت و زندانیان را به ریش سفیدان محله تحویل داد ؛ آنان زندانیان را به مسجد آوردند ولی وقتی این خبر به میرزا علی اکبر رسید عصبانی شد و کسی را پیش ریش سفیدان مجله پیر عبدالملک فرستاد و استرداد آزاد شدگان را خواست. آنها مخالفت نمودند و چون اصرار فرستاده را بیشتر دیدند تندی کردند.
آقا این بار نجقلی خان آراللو را فرستاد تا آزادشدگان را کشیده و با خود نزد وی بیاورد. او وقتی به مسجد پیر عبدالملک رفت و مقاومت مردم را احساس نمود با حیثیت عشایری خود قول داد آنها را سالم باز گرداند. وقتی آنها به مسجد رفتند میرزا علی اکبر در حال وعظ بود ولی اطرافیانش قصد حمله و آسیب رساندن به آزادشدگان را داشتند که نجقلی خان در مقابل شان ایستاد و گفت من به آنها امان داده ام آنها از خطر مرگ مصون ماندند و سر انجام روز عاشورا از جانب میرزا علی اکبر هم عفو شدند و آزاد گشتند.
این واقعه نشان می دهد ؛ حتی اگر حاکم شهر هم کسی را آزاد می نمود باز در نهایت میرزا علی اکبر بود که بایست آن را تأیید می کرد و گرنه بایست در حصر می ماند و مجازات می شد.
عمده طرفداران میرزا علی اکبر افراد عامی بودند و نه تنها از دنیای جدید آگاهی نداشتند بلکه با آن دشمنی می ورزیدند . دشمنان او از روشنفکران و آزادی خواهان بودند . اینها بر خلاف دستۀ اول از طریق مسافرت یا روزنامه ها از پیشرفت های علمی و اجتماعی جهان آگاهی داشتند. اینها پول جمع کرده مدرسه می ساختند و آنها به دستور آقا، معلم ها را به چوب می بستند و شاگردان را پراکنده می کردند.
اینها آخوند روشن فکری پیدا کرده به منبر می بردند و آنها با چماق و تکفیر او را تهدید می کردند و از هر اقدام ممکن فرو گذاری نمی نمودند.
میرزا علی اکبر مرد باهوش و زرنگی بود و حاکمیت شرعی را از آن خود می دانست و در برابر قدرت همه را حقیر و زبون می شمرد و در تحقیر صاحبان شوکت از هر اقدام مشروعی باز نمی ایستاد. در حقیقت او خود حاکم واقعی شهر می دانست و اعتقاد داشت همه باید مطیع و فرمان بردار او باشند. او برای جمع آوری وجوه شرعی به دهات و بخش های اطراف می رفت و در رهگذار ، مردم را وادار به بوسیدن و زیارت الاغی می کرد که خود بر آن سوار بود.
خود بزرگ بینی او به حدی بود که روزی در مجلس ختم پدر امیر طهماسبی که والی نامی آذربایجان بود و برای سرکوبی عشایر از تبریز به اردبیل آمده بود در مسجد عالی قاپو که همه طبقات و معاریف شهر حضور داشتند و او خود هم در شاه نشین مجلس کنار امیر طهماسبی نشسته بود وقتی ملا لطیف مجد الواعظین برای وعظ به منبر رفت و از شخصیت پدر امیر طهماسبی سخن گفت.
در وسط گفتار ، آقا میرزا علی اکبر خطاب به مجدالواعظین گفت ملا لطیف سخنانت را کوتاه کن ! من شاش دارم و نمی توانم زیاد بنشینم و با این بیان شخصیت امیر طهماسبی را که بر مسجد سایه افکنده بود، متزلزل کرد. البته این کارش بی دلیل نبود چون امیر طهماسبی عشایری راکه ریشه های قدرت آقا میرزا علی اکبر بودند سرکوب کرده و بزرگانشان را اعدام کرده بود، پس میرزا دلی پر از او داشت.
علاوه بر قدرت طلبی او به شدت مخالف علم و دانش روز بود و تمامی علم را همان کتاب هایی می دانست که در نجف خوانده بود. او گمان می کرد که یک تنه می تواند در این نقطه از جهان جلوی پیشرفت علمی را بگیرد. غافل از اینکه پیشرفت و وسعت فرهنگ و تمدن به قدری سریع بود که با فاصلۀ کمی حتی فرزندان خود او را نیز در برگرفت و هنوز چند سالی از مرگ او نمی گذشت که دختران خود وی بدون حجاب با سرهای برهنه در مدارسی که با ساخت آنها دشمنی می ورزید، مشغول تحصیل گشتند.
میرزا علی اکبر در اردبیل فرد صاحب قدرتی بود و قدرتی بالای قدرت خود را تحمل نمی نمود و برای اعمال نظریات خویش از نیروی مقلدین که اکثریت مردان عامی و ساده دل بودند استفاده می کرد. اگر مقلدان میرزا علی اکبر اندیشمند بودند در تلطیف تصمیمات او مؤثر می گشتند و به جای اینکه مدارس را خراب کنند، از قدرت آن مرد در توسعۀ فعالیت آنها و رفع جهل و ظلمت و تربیت فرزندان محیط استفاده می کردند.
اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد. همچنین با توجه به اینکه با آغاز رنسانس تعلیمات مذهبی کلیسا به کناری رفته بود و مردم وارد عصر جدید شده بودند، اینها هم می ترسیدند با تعلیمات مدرسه ای قدرت آنها نیز افول نماید.
آنها به مدارس می ریختند، بچه ها را کتک می زدند و کتاب ها را پاره می کردند . میز و اثاثیه مدارس را به آتش می کشیدند و گاه با بیل کلنگ سقف و دیوار مدارس را پایین می آوردند و معلمان را مضروب و مجروح می نمودند.
این علمای به ظاهر دینی مخالفان خود را با تهمت بستن از از سر راه خود بر می داشتند . در آن عصر که تهمت بابی گری رایج بود، معلمان را به بابی بودن متهم می کردند.
یکی از معلمان هم عصر میرزا علی اکبر ، عبدالحمید آموزگار بود . او از روستای نیار بود و با فکر روشنی که داشت علاج رهایی ملت از عقب ماندگی های علمی را نشر معارف می دانست.

میرزا علی اکبر ابتدا خواست با تأسیس مدرسه ای او را وادار کند تا خواسته های خود را در آن مدرسه تدریس نماید ولی چون ایشان به نیت آقا پی برد از همکاری با ایشان خودداری کرد. بنابر این خودش مدرسه ای را در سرای پالاندوز بازار باز کرد . یک سال بعد یعنی سال 1339 کسان میرزا علی اکبر به این مدرسه هجوم آوردند و پس از تنبیه و پراکندن شاگردان پیر مرد را به سختی مضروب ساختند و عمامه اش را به گردنش بسته کشان کشان پیش آقا بردند. او را به دستور آقا به چوب فلک بسته و ریشش را تراشیدند و در زندان شهر، که محلۀ سرچشمه بود زندانی ساختند.
محمد حسین سوسیال نقل می کند که وقتی مرحوم آموزگار را به زندان آوردند من هم در زندان بودم . شدت واقعه در روح وی خیلی اثر کرده بود و یک حالت بهت و سکوت در سرتا پای وجودش تسلط داشت گویی که عن قریب سکته می کند. عبدالحمید 15 روز در زندان ماند تا اینکه جماعتی از بزرگان پیش میرزا علی اکبر رفتند و با پرداخت شصت تومان جریمه و تعهد اینکه او دیگر این کارها را نکند وی را آزاد ساختند. تا اینکه تعدادی از فرهنگ دوستان خلخال او را به شهر خود فرا خواندند و از او استقبال شایانی کردند و برای تأسیس مدرسه ای در آن خطه، وعدۀ همه نوع مساعدت و یاری به وی دادند.
او مدرسۀ ناصری را در آن شهر دایر کرد و به مدت چهار سال با کمک های مادی و معنوی سرشناسان خلخال مثل ناصر روایی آن را به بهترین وضعی اداره نمود و حتی کلاس های حرفه ای و فنی نظیر آهنگری، کلاهدوزی، خیاطی و نجاری را در آنجا راه انداخت.
با کودتای 1299 و تشکیل سلطنت پهلوی ، محدودیت هایی برای نفوذ میرزا علی اکبر به وجود آمد و از قدرت فعالیت های او کاسته شد. این بار آموزگار به درخواست تجار و فرهنگ دوستان به اردبیل بازگشت و با تأسیس مدرسۀ رفعت، به ادامۀ خدمات فرهنگی پرداخت. ولی بر اثر شدت صدمات روحی و جسمی در سال 1306 خورشیدی، سالی که خود میرزا علی اکبر هم در آن سال درگذشت، به رحمت خدا رفت.
در سال 1338 آقای مجید تدین مدرسه ای را در اردبیل به نام خود تأسیس نمود . او متوجه شده بود که علت مخالفت قشریون مذهبی با مدارس جدید دو دلیل است : یکی از آن دو تدریس جغرافیا بود، چون در آن از گردش زمین به دور خورشید سخن گفته می شد و بر خلاف دین این ها به حساب می آمد و جغرافیا درس ضاله ای بود.
دیگری زنگ مدرسه بود که نواختن آن را تقلیدی از مسیحیت تلقی می شد و این عمل را کار مسیحیان و ارامنه می دانستند.

آقای تدین می گوید من در این دو مورد به فکر چاره افتادم و سر انجام راه حلی برای آنها پیدا کردم بدین طریق که به جای زنگ مدرسه، یکی از دانش آموزان را مامور کردم که آیۀ «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنو صلو علیه و سلمو تسلیما» را با صدای بلند و موزونی بخواند. در مورد درس جغرافیا نیز فردی روشن بین و بی غرضی را که مورد احترام میرزا علی اکبر بود نزد او فرستادم. او از ایشان پرسیده بود اگر کسی بخواهد از اردبیل عازم زیارت عتبات شود آیا می تواند اسامی شهرها و روستاهایی که از آنها عبور می کند را یاد بگیرد؟
آقا گفته بود که آن را به عنوان معرفته الارض لازم است یاد بگیرد. از آن پس درس جغرافیا را با عنوان معرفه الارض تدریس کردیم و آقا مخالفتی نکرد. در مورد درس هایی نظیرکرویت زمین و گردش آن به دور خورشید را به ظاهر حذف کردیم ولی به معلمین سپردیم آن را به صورت قصه و داستان، خارج از درس به شاگردان تدریس کنند.
همچنین به این دلیل که کلمۀ مدرسه در نزد مخالفان «اشکولا» تفسیر می گشت و معنی و مظهری از مسیحیت بود به جای آن نام دبستان تدین را بر گزیدیم که شاید برای بار اول این اسم در ایران مورد استفاده قرار گرفت.
این تغییرات باعث شد مدرسۀ تدین از حمله و یورش قشری ها و یا تهدید و فشار آنها در امان باشد و میرزا علی اکبر به چماقداران خود نگوید آنجا را بر سر معلمان خراب کنید. علاوه بر این روز به روز در طریق پیشرفت و اعتلای خود قدم هایی بردارد به طوری که از سال 1308 تا 1320 مهمترین مدرسه اردبیل بود. هزینۀ مدسه تدین با وجوهی که از دانش آموزان به عنوان شهریه می گرفتیم تأمین می شد، کم کم مدارس دولتی اعتبار و امکانات بیشتری یافتند و این مدرسه اعتبار خود را از دست داد. بعد سال 1299 علاوه بر مدارس پسرانه مدرسه دخترانه ای به نام «مهستی بنات» شروع به فعالیت کرد و طوفانی از مخالفت های مذهبیون قشری گرا را بر انگیخت. آنهایی که تحصیل پسران در اشکولا را بر خلاف مذهب و سنت های ملی می شمردند با رفتن دخترها به مدرسه به شدت به مخالفت برخاستند و در سال 1304 به مدرسه هجوم آوردند و با بیل و کلنگ درصدد خراب کردن سقف اتاق ها بر سر دانش آموزان برآمدند. مدیر مدرسه از ارتش استمداد نمود و با آمدن سربازها ، مهاجمین دست از تخریب و آزار برداشتند. با این حال دختران دانش آموز از ترس واکنش های بعدی متفرق گشتند و برای مدتی مدرسه از فعالیت بازماند.
میرزا علی اکبر زمانی قدرت خود را از دست داد که سران عشایر که مددکاران او بودند به دست قشون دولتی تار و مار گشتند اما در سال 1306 واقعه ای باعث قتل شخصی به نام امین العلما گردید. این قتل به نام میرزا علی اکبر نوشته شد. ماجرا از این قرار بود که امین العلما در کار تحریر معاملات مراجعین فعالیت می کرد و پیش نماز مسجدی بود که در بازار چاقوسازان اردبیل قرار داشت و موقع وعظ به سخنانش جنبۀ شوخی می داد. او با سردار سپه دوست بود و از آن جا که دستور قلع و قمع خوانین و سران عشایر را که منابع قدرت میرزا علی اکبر بودند را سردار سپه داده بود به همین خاطر معلوم است که میرزاعلی اکبر از رضاخان دل خوشی نداشت. و از آنجا که امین العلما دوست سردار سپه بود اطرافیان میرزا علی اکبر به او اتهام بابی بودن زدند. و این ماجرا باعث شد یکی از مقلدان میرزا علی اکبر اقدام به ترور امین العلما نمود.
به این خاطر بعد از قتل امین العلما ؛ دولت حکم تبعید میرزا علی اکبر را از اردبیل صادر نمود و این امر باعث شد بازاریان دکان های خود را بستند و مریدانش به حمایت آقا به پا خواستند. ولی با ورود ارتش به ماجرا سرو صداها خوابید. شرایط طوری شده بود که در اردبیل هیچ یک از محلات شش گانه اجازه دفن امین العلما را در قبرستان خود نمی دادند. جنازۀ امین العلما بر زمین مانده بود تا اینکه ارتش دخالت کرد و با گماردن سربازان جنازۀ او را در قبرستان طوی که امروزه دبیرستان صفوی در آن جای دارد، دفن نمود.
آقا میرزا علی اکبر را به زنجان تبعید کردند . از آنجا که مادرش زنجانی بود و خود در آن شهر شناخته شده بود با احترام زایدالوصفی به آنجا وارد شد ولی توقفش مدت زیادی طول نکشید زیرا امام جمعه خویی در تهران و میرزا آقا مجتهد در تبریز، اقدامات پیگیری برای آزادی و بازگشت وی با کسب موافقت دولت مرکزی به اردبیل را فراهم آوردند.
یکی از منابع قدرت میرزا علی اکبر و سایر علما همان شبکه ای است که در سراسر جهان تشیع گسترده شده است و چنان چه یکی از شیوخ یا علما دچار مشکل شود بقیه دست به کار می شوند و با نفوذی که بین مردم و حاکمان دارند مشکل او را حل می نمایند. از چنین شبکه ای خود شاهان نیز واهمه دارند زیرا بر نام دین می توانند حکم تکفیر خود شاه را صادر نمایند و مریدانشان را به شورش علیه او تحریض نمایند به همین خاطر شاهان و امرا سعی بر آن داشتند که با علمای دینی در نیافتند و خواسته آنها را اجابت نمایند.
بالاخره آقا در سال 1306 با اردبیل بازگشت و در میان استقبال باشکوه اهالی وارد خانۀ خود شد.
مریدان وی هنگام ورود تظاهرات زیادی کردند و یکی از مریدها با هیجانی که یافته بود فرزند خود را جلوی پای آقا افکند و در صدد قربانی کردنش برآمد ولی مخالفت آقا جان تازه ای بر آن طفل بی گناه بخشید.
در این زمان مزاج آقا از حیز اعتدال افتاده و از بیماری رنج می برد. واقعه قتل امین و ناملایمت های تبعید انکساری در روح او به وجود آورده و رنجور ساخته بود تا اینکه در روز 28 بهمن 1306 مرگ، طومار زندگی پرماجرای او را در خود پیچید.
جنازۀ او را به عنوان امانت در گوشه ای از مسجد دفن کردند و در سوگ او مجالس متعددی برپای داشتند.
در سال 1328 جمعی از مریدان جسد او را درآورده و به سرپرستی محمد علی مناف زاده به عتبات بردند و در آنجا دفن نمودند.
برگرفته از کتاب : اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری

پی نوشت :
( مسجد میرزاعلی اکبر در اردبیل )



این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/

سخنی کوتاه درباره شاعر

(نافذ همداني؛ شاعري كه عشق و انديشه را به زبان كلاسيك پيوند زد؛ كسي كه جهان را حیرت انگیز میدید و حقيقت را فراتر از پندار آدمي میجست...)
اسماعیل صفریان متخلص به « نافذ همدانی » در سال 1314 در شهر همدان زاده شد و در شهریور 1372 در تهران چشم از جهان فروبست و در کنار بزرگانی چون مهرداد اوستا، مجتبی مینوی، کیوان سمیعی و محمدحسین مشایخ فریدنی به خاک سپرده و جاودان شد.
او شاعري بود كه حضورش در شعر معاصر، آرام و بیهیاهو اما عميق و اثرگذار بود؛ شاعري كه زندگي و شعرش هر دو برمدار انديشه، تأمل و صداقت میچرخید.
نافذ در نوجوانی راهی تهران شد و در بازار در حرفه فرش فروشی به فعالیت پرداخت. آشنايي عميق او با فرش ايراني، كه از دلِ علاقه و ذوق هنریاش برمیآمد، باعث شد بارها از سوی موزه فرش ایران مورد مشورت قرار گيرد. با این همه، دلمشغولی اصلي او از همان آغاز، ادبيات و شعر فارسي بود. او با جديت به مطالعه آثار فاخر ادب ایران زمین پرداخت و به طور پيوسته در انجمنهای ادبي حضور يافت.
از دوستان و همنشینان ادبي نافذ همداني میتوان به نامآوران وادی شعر و ادب؛ مهرداد اوستا، مشفق کاشانی، محمد گلبن، جواد آذر، نصرتالله نوح، کیوان سمیعی، سادات ناصری، محمدرضا حکیمی، قدسی خراسانی، حسین منزوی، محمدعلی بهمنی و بسیاری دیگر از شاعران و انديشمندان معاصر اشاره کرد.
با آن که نافذ در انديشه مستقل بود، با دوستاني از طیفهای فكري گوناگون - و گاه متضاد- ارتباطي عميق و پايدار داشت؛ پيوندي كه نقطه اتكاي آن، عشق مشترک به شعر و ادب پرمايه فارسي بود.
او در قالبهای کلاسیک شعر فارسی از جمله غزل، قصیده، مثنوی، چهارپاره و رباعی طبعآزمایی كرد.
محتوای شعر نافذ را میتوان در دو محور اصلي خلاصه كرد:
نخست بیان احساسات و درونیات شاعر در مواجهه با جهان هستی كه بيش از همه در غزليات او جلوهگر است؛ و دوم نگاه انتقادی و هشيارانه به شرایط اجتماعی و اوضاع روزگار که در مثنویها و برخي غزلهایش نمود يافته است.
در نگاه شاعرانه او جهان هستی سراسر حيرت است و حقيقت، همواره دورتر و دستنیافتنیتر از پندارها و باورهای ما قرار دارد؛ آن جا كه میگوید:« عقل دوراندیش را راهی بدین درگاه نیست » .
از دید نافذ، عشق پدیده ای منحصر به فرد است که زندگی را معنا می بخشد.
این مقدمه را با دو بیت پایانی از شعر « سوز و گداز » که در آن عشق را حادثه ای یگانه و تکرار ناپذیر توصیف کرده است به پایان می بریم:
دود شد شمعی به خود پیچید و رفت ماند از پروانهای خاکستری
کی شود زان دود و خاکستر پدید خلوت سوزوگداز دیگری

سراپرده خورشيد
برخیز قفس بشکن و آهنگ سفر کن سیری به هوای دل آفاق سیر کن
در کوی شب ای شبنم جان جلوه گهی نیست صبحی به سراپرده خورشید سفر کن
چون نکهت جانبخش گل از پرده برون آی همپای صبا دست در آغوش سحر کن
بگشای پر همت و در پهنه پرواز پایان نظر نقطه پرواز دگر کن
غیر از تو کران تا به کران سد رهی نیست بگذار به ره گامی و از خویش گذر کن
گرداب عدم ساحل درماندگی تست چون موج به دریای طلب سینه سپر کن
آئینه هستی دل صاحبنظران است دل را به صفا پرده گلریز نظر کن
چون چشمه جوشان به رگ جوی روان شو وز بستر مرداب گرانخواب حذر کن
تا گوهر جان آب صفایی نپذیرد سیراب دل از چشمه خوناب جگر کن
گیرم که ز پی شام جهان را سحری نیست روشن به چراغی دل خود را چو گهر کن
"نافذ" به ره عشق ادب ورز و در این کار دل درگرو کلک دلآویز هنر کن
سوز و گداز
بارها شب تا سحرگاهان زدم واپسین گام نفس در کوی مرگ
تا مگر ریزم دریغی را بهپای از نهال زندگانی شاخ و برگ
***
آرزو را وقت بدرودن چه بود آنهمه بذری که از امید کاشت
کشت عمری لحظهلحظه خویش را تا کدامین کشته را بر جا گذاشت
***
لحظهها را حجله بند عمر گشت روزها و سالها آئینه دار
زان همه آمد شدن نقشی نبست کلک طراح گذشت روزگار
***
مزرعه بند زمان را تخم مرگ در زمین جلوهها چون زادن است
تا برآید سبزهای از زیرخاک دانهای در حالت جان دادن است
***
مرگ آن دانه سبب آمد که باز سبزهای دیگر نماید خویش را
تا چه خواهد زین همه غیب و حضور آنکه زاید نفس مرگاندیش را
***
کس ندانست و نداند در جهان اینهمه زادن برای مرگ چیست
چون بهاران را خزانی در پی است شاخهها را خرمی از برگ چیست
***
مرگ اگر جفت حیاتستی کجا مرده شمعی روشنی از سر گرفت
وز دیار شب به بال شعله زا تا دمصبح نخستین پر گرفت
***
شعلهای از جان شمعی سر کشید آتشی در خرمن پروانه زد
کس چه داند این دو قرعه فال را تا کدامین آگه دیوانه زد
***
دود شد شمعی به خود پیچید و رفت ماند از پروانهای خاکستری
کی شود زان دود و خاکستر پدید خلوت سوزوگداز دیگری
معرف : حمیدرضا نظری

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

« یک شرکت خصوصی تولید لوازم مرغداری 8 ماه پیش تبلیغات خود را به صورت دیوار نویسی با رنگ روغن روی یکی از دیوارهایی قلعه تاریخی شجاع آباد شهر نوش آباد نوشته است، با این حال با گذشت ماه ها از آن تاریخ ، اداره میراث فرهنگی شهرستان آران و بیدگل هیچ واکنشی به این مسئله نشان نداده است و این تبلیغات همچنان در جای خود دیده می شود .
قدمت قلعه شجاع آباد به دوران قاجاری بر می گردد ، سازه آن از جنس خشت بوده و به لحاظ معماری دارای ویژگی های برجسته ای است، این اثر با شماره 10257 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده اما با این حال دیوار آن به بیلبوردی برای تبلیغات شرکت تولید کننده لوازم مرغداری بدل شده است .
قلعه شجاع آباد در نزدیکی اتوبان اصفهان کاشان است و به همین دلیل مسئولان شرکت تولید کننده لوازم مرغداری ، دیوار بزرگ آن را محل مناسبی برای ارائه تبلیغات شرکت خود دیده اند.
مسئولان اداره میراث فرهنگی شهرستان آران و بیدگل نیز تاکنون هیچ گونه واکنشی به این آسیب رسانی آشکار به یک اثر ثبت ملی نشان نداده اند. این در حالی است که شماره تماس شرکت تبلیغ کننده در اندازه ای بزرگ روی این اثر نوشته شده است.
نوشآباد شهری است در بخش مرکزی شهرستان آران و بیدگل استان اصفهان و میان شهرهای آران و بیدگل و سفیدشهر واقع شدهاست. جمعیت نوش آباد بر اساس آخرین سرشماری سراسری کشور بیش از 12 هزار نفر اعلام شد ؛ با این حال این شهر کوچک دارای 30 هکتار بافت تاریخی است .
آن گونه که در کتاب تاریخ قم آمدهاست : « انوشاباد این دیه را از بهر آن بدین نام کردند که یکی از اکاسره ( ساسانیان ) بدان ناحیت بگذشت . به چشمه که آنجاست فرود آمد و آن چشمه و موضع را خوش یافت بفرمود تا به آنجا دیهی بنا نهاد و انوشاباد نام کردنئ » .
نوش آباد از انوشه (انوشه روان) به معنی بی زوال و جاویدان و بی مرگ بر گرفته شده ، به معنای جایی که خوش و خرم است و روان جاویدی دارد » .
این مطلبی است که توسط « جمعی ازدانشجویان دکتر سید محمد جعفرمیرجلیلی » در شهریور 1390 نگارش گردیده است . ( این جا )

محمد رضا فلاح در صفحه ی اینستاگرامی خود چنین می نویسد :
کویر گردی چند روز پیش من، این بار همراه شد با دیدن چند قلعه و کاروانسرا .
مکان هایی که در زمان خودشون نقش بسیار مهمی رو داشتن و آسایش و امنیت مردم رو فراهم می کردن .
قلعه ی شجاع آباد در کنار مسیر اصلی به شهر نوش آباد قرار داره و احتمال میدم که در قدیم اگر در آبادی ناامنی یا مشکلی به وجود می اومده اولین پناهگاه مردم همین مکان بوده .
مکان در اصل ترکیبی هست از یک قلعه و کاروانسرا، دیوارهای برج و باروی قلعه به شکل دالبری کار شدن و واقعا زیبا هستن .
از طرفی از خشت ساخته شدن دیوارها و استحکام دور از انتظارشون همیشه یکی از جالب ترین موضوع ها برای من بوده.
بر روی فضای داخلی و بیرونی دیوار قلعه جای آخور برای غذا دادن به حیوانات دیده میشه ، تعداد این آخورها زیاد هستن و نشون دهنده ی رفت و آمد زیاد مردم و کاروان ها از این مکان بوده .
متاسفانه از فضای داخلی قلعه چیز زیادی باقی نمونده بود و از طرفی کمبود وقت هم باعث شد که نتونم قلعه رو به خوبی بررسی کنم » .
آذر ماه 1404 :
همان گونه که در گزارش های پیشین نیز بدان اشاره شد ؛ این بناهای تاریخی فاقد هر گونه راهنمای توضیحات و نگهبان بوده و عملا به حال خود رها شده اند .
این اثر در تاریخ ۱ مهر ۱۳۸۲ با شمارهٔ ثبت ۱۰۲۵۷ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است اما مشخص نیست ثبت شدن یک بنای تاریخی به عنوان « اثر ملی » واقعا چه تاثیری بر توجه و مراقبت از آن در ایران دارد ؟
افراد بازدیده کننده هم مطابق معمول در خرابی بیشتر کم نگذاشته و با ریختن زباله ، نوشتن و حکاکی بر روی بناها ، افروختن آتش و... فرهنگ غالب جامعه ی ایرانی را به نمایش گذاشته اند .
همان گونه که در گزارش پیشین هم آمد ( این جا ) ؛ پرسش مهم و راهبردی آن است که چرا دلسوزی و مسئولیت پذیری در زمینه حفظ این بناهای تاریخی نه در میان مسئولان و نه در میان افراد ساکن این سرزمین آن گونه که باید و شاید مشاهده نمی شود .



















گزارشگر :
علی پورسلیمان

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
پنجم دی ۱۴۰۴ است. چشم به آسمان هستم که شاید امسال قهر آسمان فروکش کند و برف ببارد. نه تنها زمستان سال قبل برف نبارید بلکه در پاییز و بهار هم خشکترین فصلهای یک قرن اخیر را تجربه کردیم و این برای ما ایرانیهای ساکن آذربایجان که زمستانهای پر برف و سرد، عادت مالوف مان بود ؛ بسی ترسناک است. اگر بخواهم صریحتر بنویسم باید اذعان کنم که برای ما ایرانی ها، این روزها، چشم به آسمان داشتن تنها امید نقدی است که باقی مانده است.
چون قیمت دلار نه هر روز بلکه هر ساعت بالا میرود و از ارزش پول ملی کاسته میشود.
تورم ، معیشت مردم را به گروگان گرفته و گرانی، سفره آنها را نانجیبانه کوچک کرده است و از آن جایی که سلسله مراتب اولویتها به نفع منافع فردی و جناحی جا به جا شده است در میدان سیاست هم کمتر نشانی از امر سیاسی میتوان یافت و شر به مبتذلترین شکل در همه حوزهها خودنمایی میکند.
مضافا چند روزی است که حواشی فوتبال پرسپولیس و تراکتور به میدان زورآزمایی زرسالارانی تبدیل شده است که میخواهند آسیاب زورمداری را به هزینه فرهنگ متکثر و تنوع زبانی ایرانیان بچرخانند و نان شان را در آتشی که به خرمن همدلی و انسجام ملی میاندازند، طبخ کنند. و چه نامبارک نانی شود آن نان که آردش محصول آسیاب فوتبالی کثیف و هیزم تنورش، فرهنگ متکثر اما یکپارچه ایرانیان باشد.

در این میان ناگهان از آن سر دنیا خبر میرسد که بهرام بیضایی در غربت و دور از وطن درگذشت.فضای مجازی در چشم برهم زدنی پر میشود از یاد و نام او. او با اتکا به زنانگی اش ذیل گفتمان مادرانه مفهوم « امید » را از قفس واژه رها می کند و آن را در تبدیل ترس به اعتماد، در پذیرش دیگری و در پیوند دادن قومیت ها و زبان ها به تصویر می کشد.
می دانم که خاموشی، تحفه مرگ برای انسانهای معمولی است و انسان های رشد یافته با وجود آن که تن و بدن را به مرگ می بازند ولی از آن جایی که زندگی را عاشقانه و آگاهانه به تمامی زیستهاند بعد از مرگ هم، نام و یاد و آثارشان همچنان شورآفرین و زندگی بخش باقی خواهد ماند.
و باز می دانم در شوره زاری که امروز به نام زندگی مدرن در آن دست و پا می زنیم ؛ بهرام بیضایی یکی از این شور آفرینان سترگ بود. و این گونه است که بی اختیار و برای بار چندم می نشینم پای دیدن « باشو غریبه کوچک» و همراه نایی و باشو می شوم و دل می سپارم به روایت بیضایی از « امید » تا بهانه ای شود برای سر کردن زمستان.

باشو آن سوژه تاریخی ایرانی است که این بار در خوزستان چشم به جهان گشوده و زبان مادری اش عربی است و دست بر قضا جدی ترین چهره خشونت جهان ایرانی را در قالب نهاد جنگ تجربه میکند، خانه و خانوادهاش را از دست میدهد و برای اینکه زنده بماند تن به آوارگی میدهد و رنج بیگانگی و از جاکندگی را به جان میخرد تا فرصت دیگری برای زندگی کردن و پذیرفته شدن بیابد.
و اما نایی. او وجه دیگر سوژه تاریخی ایرانی است. او نماد پذیرش و نمود مادرانه پذیرندگی فرهنگ ایرانی است. او زنی از شمال ایران است که در جهانی مرد سالار با خرد و دل خویش آگاهانه و فعالانه تصمیم میگیرد کودکی از جنوب ایران را، در خانه و مزرعهاش بپذیرد و با مراقبت از او امکان برقراری رابطه ی « باشو » ی عرب زبان سیاه چرده را با روستاییان گیلک فراهم آورد.

به عبارت دیگر ، قدرت مادرانگی نایی پلی میشود میان زمینهای سوخته جنوب و شالیزارها سبز شمال. نایی در چالش میان بچه های روستا و باشو، به مثابه « مادری فرهنگی » با چشمان نافذش از قعر تاریخ به تفاوت واژه هایی که « باشو » ی عرب زبان و بچه های گیلک برای خلق معنای مشترک به کار می گیرند، می نگرد .
او با اتکا به زنانگی اش ذیل گفتمان مادرانه مفهوم « امید » را از قفس واژه رها می کند و آن را در تبدیل ترس به اعتماد، در پذیرش دیگری و در پیوند دادن قومیت ها و زبان ها به تصویر می کشد.
در این فیلم، بیضایی بزرگ بر مهم ترین علت تداوم تاریخی « ایرانی بودن » و استمرار « ایرانی ماندن » یعنی پذیرش تکثر فرهنگی و زبانی، دست می گذارد و با بیرون کشیدن « امید » از دل جنگ و آوارگی، آن را از آسمان انتزاع به زمین زندگی معمولی فرود می آورد و به عنوان کنشی مقاومتی و فرهنگی به مخاطب عرضه می کند.
از خودم می پرسم در روزهای سختی که بر وطن می گذرد ؛ آیا بهتر نبود صاحب این نظر به جای آن که در غربت بمیرد، بر صدر نشانده و قدر دانسته می شد؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
بیضایی هم مثل همه انسان ها به پایان زندگی بیولوژیکی خود رسید و از میان ما پر کشید و البته و غریبانه رفت .همو که با قدرت خلاقانه ذوق هنری اش توانست از دل خشونت عریان جنگ تحمیلی ، « باشو » پسرک غریبه کوچک خوزستانی را از جنوبی ترین نقطه ایران کوچ دهد و در آغوش مادری مهربان در شمال ایران به آرامش و زندگی برساند و این یعنی چسباندن وصله عاطفی بین جنوب زخمی از جنگ با شمال وطن دور از جنگ به وسیله قدرت خلاقانه خود و هنر سینما. و این یعنی تقویت همبستگی ملی در شرایط بحرانی .
بیضایی در سایر زمینه های اجتماعی هم بی همتا ست .
در فیلم به یاد ماندنی « رگبار » هم به کمک بازی هنرمندانه شادروان فنی زاده در سناریویی جذاب توانست نجات رابطه پاکِ عشقی و عاطفی معلمی جوان با دختر یک مادر خیاط را از سیطره روابط ناسالم اقتصادیِ تحمیلی برخانواده ای تنگ دست را که مجبور می شد تا دخترک را به عقد قصابی مسن ولی پولدار دربیاورد را به زیبایی به تصویر بکشد.
البته هنرشناسان و وطن دوستان در سوگ او بسیار نوشتند و بی شک هزاران دل نوشته شیوا خواهند نوشت؛ اما منظور من از این نوشته ذکر یک ضرورت ملی ست که فکر می کنم کمتر به آن پرداخته شده است.

می خواهم بگویم :
شادروان بیضایی اگر چه در دو سه دهه آخر زندگی مثل خیلی از تبعیدیان خود خواستهِ وطن پرست بر خلاف میل باطنی و در جدالی نفس گیر با خود جلای وطن کرد و متاسفانه دور از ما و در غربت زیست و در غربت آسمانی شد اما نام و یاد و آثار ماندگار او متعلق به سرزمینی است که در آن بالیده شده ؛ پس چقدر شایسته و به جاست که وزارت ارشاد و همه دوستداران ادب و هنر ایران ترتیبی اتخاذ نمایند که پیکر او به ایران منتقل و در بدرقه ای در خور شخصیت والای بیضایی پیکر او را در بین همگنان هنرمندش در زادگاه خود یعنی خاک وطن به خاک بسپارند .
اصلا تا حالا از خود پرسیده اید چرا مثلا صادق هدایت باید در آرامگاه « پر-لاشز » پاریس باشد و یا بزرگ علوی خالق رمان زیبای «چشمهایش» در برلین آلمان و یا ده ها خواننده و نویسنده و نقاش و هنرمند ایرانی در اقصا نقاط جهان دور از وطن به خاک سپرده شده اند .
مگر در آرامستان های ایران چند نویسنده و شاعر و هنرمند فرانسوی و آلمانی و ... دفن شده اند ؟
واقعا کدام شرایط اجتماعی و اقتصادی تاریخ معاصر باعث این فرایند تاسف بار و یک طرفه شده است؟
فکر می کنم ایرانیان شاید روزی به این نتیجه برسند که مشاهیر خود را که به هر علت در غربت درگذشته اند حتی اگر به لحاظ فکری و عقیدتی دارای ایراداتی هم باشند را با تشریفات به خاک وطن برگردانند تا در آینده شهرت و اعتبار و وابستگی ملی و سرزمینی این بزرگان فراموش و یا مثل مولوی و مولوی ها مصادره نشوند .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

« در قرن شانزدهم میلادی، دو ابر قدرت بزرگ جهان امپراتوریهای پرتغال و عثمانی بودند که با یکدیگر رقابت داشتند. عثمانیها تا سواحل دریای سیاه، مدیترانه و مرمره پیش رفته بودند و حجاز، مصر و قسطنطنیه را نیز به قلمرو خود اضافه کرده بودند. آنها توانسته بودند با توجه به جغرافیای مستعمرات خود، راههای تجاری به سمت آسیای شرقی و هندوستان را به روی اروپاییها مسدود کنند. اروپاییها هم مجبور شدند از طریق دریای جنوبی از آفریقا بگذرند تا به شرق آسیا برسند. اولین اروپاییهایی که راههای جدیدی برای رسیدن به شرق آسیا را پیدا کردند، پرتغالیها بودند. پرتغالیها آبراه مهمی به نام خلیج فارس و جزایرش را یافتند که به آنها در رسیدن به هدفشان کمک میکرد. در واقع دست یابی به شرق و بندر گوای هندوستان مهمترین هدفشان در آن زمان بود و به همین دلیل خلیج فارس و مسیر آبی جنوب ایران برایشان از اهمیت زیادی برخوردار شد.
۱۴ اکتبر سال ۱۵۱۵ دریاسالار پرتغالی «آلفونس دا آلبوکرکی» (آلبوکرک) با کشتی توپدار و نیروی تفنگدار وارد تنگه هرمز شد و کمی بعد جزایر استراتژیک این تنگه را تصرف کرد. در واقع می توان گفت اولین نظامی و دریانورد غربی که اهمیت استراتژیک خلیج فارس را به عنوان مسیر رسیدن به اقیانوس هند شناخت و از راه دریا به صورت مسلحانه به آن تجاوز کرد، آلبوکرک بود. انگیزه او از تصرف این تنگه در درجه اول اقتصادی بود؛ او به گسترش سلطه بر سرزمینهای مناسب برای تجارت فکر میکرد. به جز آن انگیزه مذهبی و سیاسی هم داشت. آلبوکرک میخواست با عثمانیهای مسلمان که رقیب پرتغالیها بودند، مقابله کند. بنابراین تنگه مالاکا، عدن و هرمز را سه نقطه اصلی برای دست یابی به مالکیت دنیا توسط پرتغالیها در نظر گرفت و اقدام به تصرف آنها کرد .
در آن سالها که با پادشاهی شاه اسماعیل صفوی در ایران مصادف بود، ایران قدرت دریایی و نیروی نظامی جهت حفاظت از مناطق آبی خود و در نتیجه توان مقابله با نیروهای متجاوز را نداشت. اما گرفتن هرمز و تسلط بر خلیج فارس برای آلبوکرک چندان هم راحت نبود. تنگه هرمز از همان ابتدا نقطه مهم و استراتژیکی بود. این تنگه نقطه اتصال بین خلیج بزرگ فارس با دریای عمان است؛ نقطه اتصال بین خلیجی با منابع دریایی بکر و جزایر غنی و دریایی با سواحل عالی برای تجارت که از قضا اروپاییها را به هدفشان، هندوستان، هم میرساند. آلبوکرک برای تصرف این نقطه مهم، ابتدا به چند جزیره کوچک با به آتش کشیدن کشتیهای صیادی اهالی آن وارد شد. سپس به سواحل قلهات (امروزه واقع در ساحل شرقی عمان) که از مناطق تحت مالکیت پادشاه هرمز بود، وارد شد. شرف الدین که حاکم محلی قلهات بود به همراه مردم آن منطقه جلوی آلبوکرک و نیروهایش ایستادند .
دریاسالار پرتغالی نیز تصمیم به ترک قلهات گرفت و پس از درگیر شدن با بومیان و غارت آنها به سمت مسقط رفت. نیروهای دریایی پرتغال وارد بندر مسقط که منطقه دیگری از حوزه مالکیت حاکم هرمز بود، شدند. آنها مردم شهر را به گلوله بستند و اعلام کردند که اگر به آنها مقادیر زیادی سکه طلا بدهند، شهر را آتش نخواهند زد. اما وقتی با ممانعت مردم از پرداخت کردن این مبلغ مواجه شدند، مناطق زیادی از شهر را آتش زدند و مردم را یا شکنجه کردند یا کشتند. اساسا پرتغالیها مانند سایر اروپاییها هرکجا که با مقاومت مردم مواجه میشدند، میخواستند با قتل و غارت و آتشافکنی به مقصود خود برسند.
در نهایت آلبوکرک سپاه خود را مجددا تجهیز کرد و باز به سواحل قلهات یورش برد. شرفالدین، حاکم قلهات و نیروهایش با پرتغالیها جنگیدند و تعداد زیادی از آنان را کشتند، اما دست پرتغالیها در ادوات و امورات نظامی بازتر بود. همین برتری نظامی باعث شکست بومیان و به آتش کشیده شدن شهر و مسجد جامع آن شد .... ( این جا )
آذر 1404 : چرا باید بودجه ها و اعتبارات هنگفتی و از جیب همین مردم صرف موسسات و نهادهای فرهنگی بی خاصیت و من درآوردی شود در حالی که هیچ گونه بازدهی ندارند اما آثار تاریخی فاقد متولی بوده و پولی برای حفظ و نگهداری آنان تخصیص پیدا نکند ؟
امکان ندارد و یا بعید است در ایران که چهارگوشه اش مملو از آثار تاریخی و ابنیه ارزشمند فرهنگی است سفر کنی و در آن « وندالیسم ایرانی » را نبینی .
این مکان ها ؛ معمولا آکنده از زباله بوده و یا در برخی نقاط آتش افروخته اند .
اگر هم توانسته اند دیوارها را کنده و با روی آنان نوشته اند .
واقعیت آن است که وندالیسم ( 1 ) در فرهنگ و سرشت بسیاری از ایرانی ها نهادینه شده و البته بابت آن احساس شرمساری و یا پشیمانی هم نمی کنند .
نمی دانند و یا نمی فهمند اگر اثری تخریب شود دیگر به حالت سابق خود باز نمی گردد .
قلعه پرتغالی ها واقع در بندر کنگ مانند آن چه در گزارش « قلعه خشتی نوش آباد ( فرزین ) آمد ؛ ( این جا ) فاقد هر گونه کتیبه و یا بنر توضیحات و تاریخچه بود .
هر چند در مواری هم مشاهده می شد با وجود بودن صفحه ی توضیحات ؛ مراجعان و یا گردشگران با بی تفاوتی از کنار آنان عبور می کردند .
با این موج تخریبی شدید و فراگیری که بر روی آثار تاریخی و میراث فرهنگی ایران مشاهده می شود ؛ احتمالا تا چند سال دیگر چیزی از آنان باقی نخواهد ماند .
پرسشی که به جد مطرح می شود آن است که چرا مسئولان چنین بی تفاوت نسبت به گنجینه ی تاریخی ایران هستند ؟
چرا باید بودجه ها و اعتبارات هنگفتی و از جیب همین مردم صرف موسسات و نهادهای فرهنگی بی خاصیت و من درآوردی شود در حالی که هیچ گونه بازدهی ندارند اما آثار تاریخی فاقد متولی بوده و پولی برای حفظ و نگهداری آنان تخصیص پیدا نکند ؟
با این وضعیت ؛ قرار است چه چیز و کدام میراث تحویل آیندگان شود .












گزارشگر : علی پورسلیمان

( 1 )
وندالیسم یا تخریب گرایی به معنای تخریب کنترل نشده اشیا و آثار فرهنگی با ارزش یا اموال عمومی است که یک ناهنجاری اجتماعی به حساب میآید. آنان گرایش به تخریب اموال و اماکن عمومی، بناهای تاریخی و اماکن مذهبی، مجسمههای نصب شده در میادین، سینماها، آسانسورها، پارکها و فضاهای سبز عمومی، چراغهای راهنمایی، کیوسکهای تلفن، صندلی اتوبوسها و مترو، کَندن و نوشتن بر دیوارهای کنار جادهها و بر روی تنه درختان، کتابهای کتابخانهها، صندوقهای پست، شکستن شیشه های مغازهها و به هم ریختن ورزشگاهها دارند .
به عبارتی دیگر، وندالیسم یکی از انواع نابه هنجاری هاست و به اختلال و عقده درونی یا اجتماعی گفته می شود که باعث می گردد تا یک فرد به اموال عمومی آسیب بزند. این پدیده نابه هنجار اجتماعی که نوعی هرج و مرج طلبی شهری و ضد رفتار قوانین شهرنشینی تلقی میشود، بیشتر از همه در بین نوجوانان و جوانان دیده میشود.
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

« قلعه سیزان یا قلعه خشتی فرزین در شهر نوش آباد در شهرستان آران و بیدگل و در فاصله ۷ کیلومتری شهر کاشان قرار دارد. این قلعه که از مستحکم ترین قلعه های دفاعی محسوب می شود، از خشت و گل ساخته شده است. دیوارهای ضخیم آن ۴ تا ۵ متری و مساحتی بیش از یک هکتار و ۹ برج دیده بانی دارد. در قلعه سیزان از مسکوکات دوران صفوی پیدا شده؛ ولی آن را از آثار دوران سلجوقی و ایلخانی می دانند. این قلعه در دوران قاجار اقامتگاه خاندان فرزین بوده است » . ( این جا )
یکشنبه 19 اردیبهشت 1400 ؛ ایسنا در گزارشی می نویسد : ( این جا )
« قلعه خشتی نوش آباد یکی از آثار تاریخی ارزشمند است که هم اکنون در وضعیت بحرانی قرار دارد و هیچ برنامه حفاظتی و مرمتی برای آن تعریف نشده است .
یک پژوهشگر حوزه تاریخ و تمدن در گفت و گو با ایسنا، گفت: درباره تاریخ بنای قلعه خشتی نوش آباد اطلاعات چندانی نداریم. برخی آن را از دوران پیش از صفوی و حتی سلجوقی می دانند، اما کشف یک کوزه از سکههای دوره صفوی در این قلعه نشان میدهد که در این دوره آباد بوده است .
محمد مشهدی نوش آبادی اظهار کرد: در سیل عظیم سال ۱۳۳۵هجری قمری منطقه کاشان، سیل به داخل قلعه راه یافته و ویرانی زیاد به بار آورد و از همین دوران این قلعه رو به ویرانی نهاد و سکونت در آن به پایان رسید. آثار تخریب سیل هنوز بر دیوارهای داخلی قلعه نمایان است.
وی افزود: تابستان سال ۱۳۶۰ در جریان جا به جایی آوار بناهای مخروبه و تسطیح زمین که جهت ایجاد زمین فوتبال با لودر انجام شد، یک کوزه طلا و نقره از دوره صفوی به دست آمد و با پی گیری نیروهای امنیتی و قضایی، بیشتر این گنجینه توسط دستگاه های قضایی ثبت و ضبط شد، گرچه امروز محل نگهداری آن مشخص نیست .
عضو هیئت علمی دانشگاه کاشان، تصریح کرد: در سالهای اخیر بخشی از دیوار و برج های ضلع شرقی به صورت ناقص و متناسب با بودجه اندک توسط میراث فرهنگی مرمت شد، اما روند تخریب حتی در این بخش نیز ادامه دارد و بسیاری از بخش های قلعه خراب شده و یا در معرض تخریب است .
مشهدی نوش آبادی تاکید کرد: قلعه خشتی نوش آباد در شرایط حاضر در وضعیت بحرانی قرار دارد، چون هیچ حفاظتی از آن نمیشود و هیچ برنامه حفاظتی و مرمتی برای آن تعریف نشده است .
وی گفت: قلعه خشتی «سیزان» که با مصالح خشت و گل ساخته شده دارای دیوارههای چینهای به قطر تقریبی ۵ متر است، به طوری که بر سطح دیواره به جهت پهنای زیاد، حتی وسیله نقلیه هم میتواند حرکت کند .
این پژوهشگر حوزه تاریخ و تمدن افزود: بخش بیرونی این دیواره کمی بیش از خط الراس انسانی، کنگره ای است که در بخش شمال شرقی هنوز کنگره ها سالم است و در بخش های دیگر به شدت تخریب شده است. با این اوصاف هنوز دیوارهای بلند قلعه از دور نمایان است و هیبت باشکوه و مثال زدنی دارد .
مشهدی نوش آبادی تصریح کرد: گرچه خاکریزی و ایجاد پارک در ارتفاعی بالاتر از سطح قلعه و بدون مطالعه فنی انجام شده، اما تا حدود زیادی نمای بیرونی آن را تحت تاثیر قرار داده است و افزایش سالانه ارتفاع درختان پارک این معضل را بیشتر خواهد کرد .
وی اظهار کرد: دور تا دور دیواره های داخلی قلعه آثار طاق های بلندی پیداست که بر دیواره ضخیم تکیه زده بودند. همچنین در کاوش های باستان شناختی انجام شده در جبهه شمال غربی، آثار زیرزمین بزرگی با پله های آجری نمایان شد، با طاقچهها و دیواره های گچی که به احتمال زیاد باید در جاهای دیگر قلعه هم نمونه هایی داشته باشد .
عضو هیئت علمی دانشگاه کاشان تاکید کرد: در میان و در گوشه چهار دیوار قلعه، برجهای دو طبقه رفیعی نمایان است، جز اینکه در ورودی اصلی که به جانب آبادی و غرب است دو برج کوچک تر قرار دارد، اما دو برج سردر و بخش زیادی از برج شمالی در دوران اخیر ویران شده است .
مشهدی نوش آبادی گفت: قلعه خشتی نوش آباد، در اواخر دوره قاجاری آباد بوده و بنا بر نقل قدیمی های این شهر در اواخر این دوران «ماشاالله خان نایبی» ملقب به سردار لشکر نیز در اینجا سکونتی کوتاه داشته است .
وی افزود: این قلعه اواخر دوره قاجاری در تملک خاندان فرزین و ورثه جواد عطارها بود که حدود ۱۵ سال قبل با حمایت میراث فرهنگی توسط شهرداری نوش آباد خریداری شد. دو دانگ قلعه متعلق به ورثه جواد عطارها به قیمت ۱۶ میلیون تومان و کمی بعد چهار دانگ باقی مانده از خاندان فرزین به قیمت ۱۰۰ میلیون تومان خریداری شد ..
این پژوهشگر حوزه تاریخ و تمدن ادامه داد: امروز به جای اینکه بحث مرمت و حفاظت از این قلعه بی مانند در میان باشند، عدهای به دنبال بحث های فرعی مانند تغییر نام قانونی این قلعه هستند، اما نظر به قدمت زیاد این قلعه، تغییر نام آن به اسامی خاص، چندان منطقی نیست .
مشهدی نوش آبادی تاکید کرد: از آنجا که وجه هویتی این قلعه برای شهر تاریخی نوشآباد اهمیت دارد، نام « قلعه خشتی نوشآباد» - همان طور که در سال ۱۳۸۱ به شماره ۶۱۴۵ ثبت ملی شده، بهتر از نامهای دیگر است، گرچه در کتاب نوشآباد در آیینه تاریخ، نام این قلعه، سیزان آمده و شهرتی هم یافته است .
وی گفت: از افراد دلسوز و مسئولان تقاضا داریم فکری عاجل به حال مرمت و کاربری قلعه خشتی نوشآباد بکنند تا این بنای منحصر به فرد افتخاری برای نوشآباد و آبرویی برای شهرستان و استان باشد، پیش از آن که بنایی مخروبه شود » .
شنبه 29 آذر 1404 ؛
پس از بازدید از شهر زیرزمینی در نوش آباد پیاده عازم این قلعه می شویم .
حدود 10 دقیقه به صورت پیاده از شهر زیرزمینی فاصله دارد .
بیرون قلعه نه نگهبانی دیده می شود و نه حتی بنری که در مورد تاریخچه این بنا توضیح دهد .
تابلوی این بنای تاریخی هم توسط افراد مخدوش شده است .
در تاریخ آورده اند که اسکندر و مغول پس از ورود به سرزمین باستانی ایران آن را مورد تخریب و هجمه و ویرانی قرار دادند اما برخی از « ایرانی نماها » در همراهی سکوت سایرین دست کمی از آن متجاوزان و یاغی ها ندارند و جای آنان را در قرن بیست و یک به خوبی پر کرده اند .
از برافروختن آتش در پای بناهای تاریخی تا نوشتن و مخدوش کردن دیوارها و شوربختانه زباله ریزی در این گنجینه ها و میراث فرهنگی .
نه دوربینی برای نظارت هست و نه قانون محکم و بازدارنده ای برای تنبیه متخلفان .
مشخص نیست سازمان های مسئول در این حوزه به چه کاری مشغول هستند و چرا بودجه لازم و برنامه ریزی در این حوزه اعمال نمی شود .
و مهم تر از همه چرا دلسوزی و مسئولیت پذیری در زمینه حفظ این بناهای تاریخی نه در میان مسئولان و نه در میان افراد ساکن این سرزمین آن گونه که باید و شاید مشاهده نمی شود .



























گزارشگر :
علی پورسلیمان

گروه رسانه/

محمدعلی فروغی (۱۲۵۴-۱۳۲۱ ) نویسنده، مترجم، فیلسوف، سیاستمدار بود. او در حوزههای مختلف از جمله ادبیات، فلسفه، تاریخ و سیاست فعالیت داشت و آثار ارزشمندی از خود به جا گذاشت. فروغی نخستین و آخرین نخست وزیر رضا شاه بود؛ رضا شاه با فروغی به قدرت رسید و با او نیز از قدرت کنار رفت. وی به عنوان یکی از مشاوران نزدیک رضا شاه پهلوی (تا سال 1314 و سپس در سال 1320) و معماران اصلی سیاست های فرهنگی و آموزشی ایران، نقشی کلیدی در مدرن سازی کشور و تدوین قوانین جدید ایفا کرد .
پیشینه محمد علی فروغی
محمدعلی فروغی در سال ۱۲۵۶ خورشیدی در تهران متولد شد. اجداد پدری او بازرگان و اهل فضل و علم بودند. پدرش، محمدحسین فروغی، مترجم عربی و فرانسه و مدیر دارالترجمه در دوران قاجار در (دوره ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه) بود و « هفته نامه تربیت » را منتشر می کرد که به ترویج افکار تجدد خواهانه میپرداخت.
برخی معتقدند محمدعلی فروغی از نظر خانوادگی به یهودیان عرب بغداد وابسته هستند که بعدها به اصفهان مهاجرت و مسلمان شدند. علاوه بر این، برخی او را به فراماسونری نیز منتسب کردهاند .
فروغی بهعنوان یک شخصیت تأثیرگذار در سیاست، فرهنگ و آموزش ایران، به دلیل دیدگاههای غرب گرایانه و اصلاح طلبانهاش، در طول زمان با اتهاماتی رو به رو بوده است .

محمد حسین فروغی، پدر محمد علی فروغی
محمد حسین فروغی «ذکاءالملک اول» از رجال فرهنگی و بنیانگذار هفته نامه تربیت در زمان مظفرالدین شاه (اولین روزنامهٔ غیر دولتی) بود. وی افکار به شدت مذهبی داشت جزو بنیانگذاران و مشوقین مدارس جدید بود و مقالات زیادی در خصوص مدارس جدید از او منتشر شده است. فرزندش، محمد علی فروغی نیز همراه با پدرش نیز کتاب های مشترکی در زمینه تاریخ چاپ کرده است که بعدها کتاب های تاریخی آنها جزء کتاب های درسی مدارس شد .
محمد حسین فروغی یک عقبه بزرگ برای خانواده و خاندان فروغی به شمار می آید که در زمینه فرهنگ و سیاست در ایران دارای قدرت زیادی بودند. وی یک سال بعد از پیروزی انقلاب مشروطیت در سال 1286 شمسی درگذشت .

تحصیلات و فعالیت های محمد علی فروغی
محمدعلی فروغی تحصیلات خود را از پنج سالگی آغاز کرد و ادبیات فارسی را نزد پدرش محمد حسین فروغی فرا گرفت. او در سال ۱۲۶۸ وارد دارالفنون شد. ابتدا در دارالفنون به تحصیل پزشکی و داروسازی پرداخت، اما به دلیل ضعف امکانات و ناهم خوانی با علاقهاش، به فلسفه، ادبیات و تاریخ روی آورد.
فروغی علاوه بر دارالفنون، در مدارس صدر، مروی و سپهسالار نیز تحصیل کرد و با فلسفهٔ اسلامی و غربی آشنا شد. او زندگی نامههای فلاسفه غرب را به فارسی ترجمه کرد که بعدها کتاب « سیر حکمت در اروپا » را شکل داد .

آثار محمد علی فروغی از مترجمی تا معلمی و تالیف
محمدعلی فروغی در سال ۱۲۷۳ یا ۱۲۷۴ خورشیدی به استخدام دولت درآمد و مترجم زبانهای فرانسه و انگلیسی در وزارت انطباعات شد. او همچنین به زبانهای روسی و عربی مسلط بود. پس از مدتی، مترجمی را رها کرد و به تدریس در مدارس نوگرایانه مانند دارالفنون، مدرسه ادب و علمیه پرداخت.
فروغی با ترجمه و تألیف کتابهای فلسفی، تاریخی و اقتصادی، نقش مهمی در ترویج اندیشههای نوین داشت.
او در مدرسه سیاسی به تدریس پرداخت و کتابهایی همچون « اصول علم ثروت ملل» و « حقوق اساسی » را ترجمه کرد که آثار مهم درسی زمان خود بودند .
محمدعلی فروغی با برگردان کتاب « اصول علم ثروت ملل » از فرانسوی به فارسی، پایهگذار علم اقتصاد به صورت علمی و روشمند در ایران شد و معادلهای فارسی جدیدی برای واژگان اقتصادی ارائه داد.
همچنین وی در کتاب « آداب مشروطیت دول »، مفاهیم کلی حقوق اساسی به طور سیستماتیک معرفی کرده و بسیاری از واژگان حقوقی برای نخستین بار در این کتاب بهکار رفتند.
پس از درگذشت پدرش در سال ۱۲۸۶ ش، فروغی در سن ۳۰ سالگی به ریاست مدرسه سیاسی منصوب شد و نقشی کلیدی در تربیت رجال و دیپلماتهای آینده ایفا کرد. این مدرسه بعدها به دانشکده حقوق دانشگاه تهران تبدیل شد. فروغی همچنین معلم خصوصی احمد شاه قاجار بود .
از محمد علی فروغی در همان دوران جوانی اش زمانی که 25 ساله بود خاطرات و یادداشتهای روزانه بر جای مانده است که در آن به ثبت و تحلیل تجارب و دیدگاهها و فعالیت های روزمره اش پرداخته است.
در کتاب خاطرات محمد علی فروغی، او به جزئیاتی از زندگی روزمرهاش از جمله غذاهایی که به عنوان صبحانه، ناهار و شام میخورد، اشاره کرده است. آنچه در این خاطرات جلب توجه میکند، غذاهای اعیانی و مفصلی (با توجه به آن مقطع زمانی) است که فروغی و خانوادهاش مصرف میکردند. در بخشی از خاطرات نیز به بیماری همسرش پرداخته است، که نشان از مشکلات خانوادگی وی در کنار مشغلههای اجتماعی او دارد .

مصاحبه با محمد علی فروغی
محمدعلی فروغی در زمانی که ریاستالوزرا را بر عهده داشت، در بهمن ماه سال ۱۳۰۴، با خبرنگار روزنامه ایران مصاحبهای انجام داد. در این مصاحبه، که در سال ۱۳۰۴ شمسی صورت گرفت، از وی در مورد ورود مالالتجاره ایران به روسیه سوال شد. متن کامل این مصاحبه را میتوانید در کتاب « مصاحبه با تاریخسازان عصر قاجار و مشروطیت » اثر مسعود کوهستانینژاد بخوانید.
فعالیتهای سیاسی و دولتی محمد علی فروغی
محمدعلی فروغی در دوران فعالیتهای سیاسی و دولتی خود بهعنوان نماینده و رئیس مجلس شورای ملی نقش مؤثری در تدوین قوانین و ساماندهی نظام پارلمانی ایران ایفا کرد. همچنین، بهعنوان مشاور نزدیک رضا شاه و نخست وزیر، در مدرنسازی و پیشبرد سیاستهای فرهنگی و آموزشی کشور تأثیرگذار بود .
نخست وزیری محمد علی فروغی
محمد علی فروغی، در چندین مقطع مهم به عنوان رئیسالوزرا و نخستوزیر ایران نقش پررنگی در تحولات سیاسی و اجتماعی کشور داشت. او در طول دوران فعالیت خود، پنج بار به طور رسمی به مقام نخستوزیری رسید و یک بار نیز کفالت ریاست وزرا را بر عهده داشت .
فروغی در هر یک از این دورهها نقش مهمی در هدایت و کنترل مسائل سیاسی و اجتماعی کشور ایفا کرد و یکی از چهرههای تأثیرگذار در تاریخ معاصر ایران به شمار میرود » . ( این جا )
« زبان فارسی برای فروغی اهمیت زیادی داشت. از سرهگرایی افراطی خوشش نمیآمد و مقابل آن میایستاد با این حال او کسی بود که اجازه تاسیس فرهنگستان را دریافت کرد و اولین دوره فرهنگستان سال ۱۳۱۴ به همت او تشکیل شد » . ( این جا )

« سهم فروغیها در مدرسه علوم سیاسی نیز بسیار بارز است. یکی دیگر از مهم ترین فعالیتهایی که در کارنامه فرهنگی محمدحسین فروغی به جای مانده است، مدیریت مدرسه علوم سیاسی بوده است. پس از تاسیس مدرسه علوم سیاسی (۱۲۷٨ش)، ذکاءالملک اول، ابتدا به عنوان معلم ادبیات فارسی (و بعدها مدیر مدرسه علوم سیاسی) و محمدعلی فروغی (ابتدا به عنوان مترجم و سپس معلم مدرسه) استخدام میشوند. محمدعلی فروغی، در واقع از آغاز کار مدرسه علوم سیاسی، با آن همکاری داشت و ترجمههای او از ـ آغاز کار مدرسه ـ در شمار مواد درسی به کار میآمد .
فروغی، خود در این باره میگوید: «از همان وقت که مدرسه علوم سیاسی تاسیس شد، بلکه قبل از آن که کلاسهای آن دایر شود و مدرسه رسمیت پیدا کند، من با آن مدرسه مربوط بودم، به مناسبت این که اولا مرحوم مشیرالدوله صدر اعظم قصد کرده بود تدریس ادبیات فارسی را در مدرسه به والد من مرحوم ذکاءالملک فروغی محول کند، ثانیا درسهایی که در مدرسه داده میشد هیچ کدام کتاب نداشت که دانشجویان بتوانند به توسط مراجعه به آن به فرا گرفتن درسهایی که از معلمی اخذ میکنند مدد برساند. و چون یکی از مواد که در مدرسه علوم سیاسی میبایست تدریس شود تاریخ بود که آن زمان اصلاً تدریس آن در ایران معمول نبود میبایست از برای تاریخ هم کتاب تهیه شود و چون تاریخ را برحسب معمول میخواستند از ملل قدیم مشرق شروع کنند، اول کتاب تاریخی که در صدد تهیه آن برآمدند تاریخ ملل مشرق بود که اتفاقا تهیه آن را به من رجوع کردند و آن اول کتابی بود که برای مدرسه تهیه شد » .
این مدرسه که بعدها دانشکده حقوق شد، مکتبی بود که فرزندان طبقه حاکم ایران را به خود جذب میکرد و دولتمردان و رجال سیاسی ایران آینده را پرورش داد.
خان ملک ساسانی مینویسد:
«خوب به خاطر دارم یک روز درس تاریخ داشتیم و گفت و گو از مستعمرههای انگلیس بود، که آیا خود اهالی قادر به اداره کردن ممالک خود هستند یا نه؟ میرزا محمدعلی ذکاءالملک گفت: آقایان شما هیچ وقت سرداری برای دوختن به خیاط دادهاید؟ همه گفتند: آری. گفت خیاط برای سرداری شما آستین گذارده؟ همه گفتند: البته. گفت: وقتی سرداری را از مغازه خیاطی به خانه آوردید آستینهایش تکان میخورد؟ همه گفتند: نه! گفت پس چه چیزی لازم بود که آستینها را به حرکت درآورد؟ شاگردها گفتند: لازم بود دستی توی آستین باشد تا تکان بخورد. جناب فروغی فرمودند: مقصود من هم همین بود که بدانید ایران شما مثل آستین بی حرکت است که تا دست دولت انگلیس در آن نباشد ممکن نیست تکان بخورد » .
محمدعلی فروغی (پسر ذکاءالملک اول) که حضور فرهنگی و اجتماعی خود را در کنار پدر و از طریق روزنامه تربیت متجلی ساخته بود درباره نقش موثر قانون خواهی و تجدد طلبی پدر خود در دوران ناصری و مظفری چنین اظهارنظر کرده است: «... {در دوران ناصرالدینشاه} اگر کسی اسم قانون را میبرد، گرفتار حبس، تبعید و آزار میگردید؛ لیکن گواه در آستین باشد؛ چه همین پیشامد برای پدر خودم و جمعی از دوستان و همشهریان او واقع شد و آن داستان، دراز است... همین که نوبت سلطنت مظفرالدینشاه رسید، آن پادشاه -از جهت اینکه ضعیف و بیحال بود یا واقعا متجدد و ترقیخواه بود - به هرحال آن سختیهای زمان ناصرالدینشاه را سست کرد... در سال اول سلطنت مظفرالدینشاه، پدر من -که دست از طبیعت خود نمیتوانست بردارد- اولین روزنامه غیر دولتی را در همین شهر طهران تاسیس کرده و مندرجات آن را مشتمل بر مطالبی قرار داد که کمکم چشم و گوش مردم را به منافع و مصالح خودشان باز کرد. آن روزنامه، تربیت نام داشت. من هم آن وقت به درجهای رسیده بودم که در کار روزنامه با من گفت و گو میکرد. یک روز پرسید: مقالهای که امروز برای روزنامه نوشتهام خواندی؟ عرض کردم: بلی. پرسید: دانستی چه تمهید مقدمهای میکنم؟ من در جواب تامل کردم. فرمود: مقدمه میچینم برای اینکه به یک زبانی حالی کنم که کشور قانون لازم دارد. مقصودم این است که این حرف را به صراحت نمیتوانست بزند و برای گفتن آن، لطایفالحیل میبایستی بهکار {می}برد.. » ( این جا )
« برخی معتقدند که دستاوردهای فروغی به نام رضاشاه ثبت شد. شخصیت اقتدارگرای رضاشاه باعث شد که نقش فروغی بهعنوان معمار مدرنیزاسیون ایران کمتر به چشم بیاید. تمرکز بیش از حد بر جنبههای سیاسی و نظامی مدرنیزاسیون، باعث شد که فعالیتهای فرهنگی و آموزشی فروغی کمتر مورد توجه قرار گیرد. او که بیشتر یک متفکر بود تا یک سیاستمدار پوپولیست، در حافظه جمعی مردم عادی جایگاه کمتری پیدا کرد.
فروغی به دلیل مواضع معتدل و رویکرد بینابینی خود، از سوی جریانهای مختلف سیاسی آن دوران مورد انتقاد قرار گرفت. سنتگرایان او را مدرنگرا و مدرنیستها او را سنتی میدانستند .

( تصویر هیات وزیران دولت دوم محمدعلی فروغی نخست وزیر که در فاصله 26 شهریور 1312 تا دهم آذر 1314 زمام امور را در دست داشتند. تاریخ عکس مربوط به نوروز سال 1313 است .
افرادی که در عکس دیده می شوند از راست: محمد علی فروغی، محمود جم، علی اکبر داور، علی منصور، محسن صدر ، نظام الدین حکمت ، علی اصغر حکمت ، محمد نخجوان ،مصطفی بیات ، مظفر اعلم ، علی سهیلی و حسین امین )
محمدعلی فروغی الگویی برای روشنفکران ایرانی بود که میخواستند میان سنتهای بومی و مفاهیم مدرن غربی پیوندی ایجاد کنند. تلاشهای او در حوزه آموزش، فلسفه و فرهنگ نشان داد که مدرنیته و هویت ملی میتوانند در کنار هم رشد کنند. امروزه، شناخت شخصیتهایی چون فروغی میتواند به بازنگری در تاریخ معاصر ایران کمک کند. او نمونهای از یک روشنفکر چندبعدی بود که درک عمیقی از فرهنگ بومی و نیازهای جامعه جهانی داشت .
با مرگ او در شبانگاه ۵ آذر ۱۳۲۱، عصر روشنگری ایرانی یکی از چهرههای اصلیاش را از دست داد، با این حال میراثی که او برجا گذاشت سرتاسر سده چهاردهم شمسی را تحت تأثیر قرار داد. مداراگری او، صلحطلبیاش، رویاپرداز بودنش، حقوقمداریاش، باور عمیقش به حرکت تدریجی و تجددخواهیاش که با شناخت عمیق از فرهنگ ایران همراه بود در یکی از بحرانی ترین دورههای تاریخی به کمک ایران آمد. اندیشههایی که او رواج داد، نهادهایی که تاسیس کرد و هویتی که برای شهروند ایرانی معاصر بازآفرید انقلابی بود که بنیانهای فرهنگ ایران را در عصر تلاطمهای حاصل از گذار به مدرنیته پی ریخت و تثبیت کرد » . ( این جا )
در بخشی از نامهای که ذَکاءالملک از پاریس به هنگام برگزاری کنفرانس صلح در سال ۱۹۱۹ (۱۲۹۸) نوشته است، پس از آن که به سختی گله میکند که چرا ایران باید در مقابل انگلیسیها «مُرده در دستان مُردهشور» باشد، افسوس خود را از این فقدان هویت جدید این گونه نشان میدهد :
«ملّت ایران باید صدا داشته باشد، افکار داشته باشد، ایران باید ملت داشته باشد… ایران ملت ندارد. افکار عامه ندارد. اگر افکار عامه داشت به این روز نمیافتاد و همه مقاصد حاصل میشد. اصلاح حال ایران و وجود ایران متعلق به افکار عامه است و اگر بگویید تعلیق بر محال میکنی عرض میکنم خیلی متاسفم اما در حقیقت نمیتوانم صرف نظر کنم » . ( این جا )
دستور فروغی به میلسپو
به تاریخ 21 آبانماه 1304
آقای رئیس کل مالیه
عجالتاً نظری که دارم در این خصوص، اینست که لازم است دستور بدهید، به فوریّت سرسکّه هائی که صورت شاه سابق [ = احمدشاه ] را دارد متروک ساخته، فعلاً سرسکّه هائی تهیه کنند که فقط علامت شیروخورشید و عبارات لازمه مسکوکات را به طور عموم دارا باشد و با آنها ضرب سکّه کنند تا تکلیف قطعی را هیئت دولت معین نماید.
فروغی

رضاشاه و فروغی :

محمدرضا شاه و فروغی :






پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید