گروه رسانه/

آغاز پیشفروش کتاب "سه دریاچه، یک گهواره؛ تاریخ تمدن در آذربایجان از ابتدا تا پایان عصر آهن"
عنوان این کتاب: "سه دریاچه، یک گهواره؛ تاریخ تمدن در آذربایجان از ابتدا تا پایان عصر آهن" میباشد. این کتاب با نگاه و روشی نو و متفاوت به موضوع پرداخته است. در این کتاب مباحث جدید و ویژهای طرح و بحث میشود که تاکنون کاملا مغفول بودهاند.
برای پیشخرید کتاب "سه دریاچه، یک گهواره؛ تاریخ تمدن در آذربایجان از ابتدا تا پایان عصر آهن" میتوانید از طریق آیدی تلگرامی نویسنده، SMortazahoseyni یا شماره موبایل ۰۹۱۴۶۶۴۴۱۵۰ آن را سفارش دهید و با واریز مبلغ ۱۲۰ هزار تومان به حساب بانکی نویسنده، کتاب را پس از چاپ تحویل بگیرید. کتاب حدود ۶۰۰ صفحه بوده و قیمت روی جلد کتاب ۱۵۰ هزار تومان خواهد بود.
مدت پیشفروش کتاب ۱۲ روز در نظر گرفته شده.
شماره کارت حساب بانک مسکن بنام سیدمرتضی حسینی:
۶۲۸۰۲۳۱۳۳۲۵۶۳۹۸۹
کانال تلگرام
@Tabsocialstructure
در ادامه فهرست و چکیده کتاب جهت اطلاع بیشتر تقدیم میگردد.
نام کتاب: سه دریاچه، یک گهواره؛ تاریخ تمدن در آذربایجان از ابتدا تا پایان عصر آهن.
سیدمرتضی حسینی
چکیده
پژوهش حاضر کنکاشی است در موضوع ظهور و افول تمدن در جغرافیای واحد فرهنگی بین سه دریاچه (دریاچههای گویجه گول در ایروان، دریاچهی وان و دریاچهی ارومیه) از ابتدا تا پایان عصر آهن، با محوریت جغرافیای آذربایجان. هدف از نوشتن این کتاب گفت و گو با مقطعی از تاریخ این جغرافیای واحد فرهنگی و آذربایجان است که داغ پیش از تاریخ خورده و به کنج فراموشی رانده شده است. کتاب به ارائهی تصویر و پرترهای کلی تا حد امکان مطابق با واقعیت از وضعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی منطقهی مورد مطالعه کوشیده است.
نویسنده برخلاف سنت و عادت رایج بین تاریخنویسان، در تالیف و تحریر این کتاب به هیچ وجه از منابع تاریخی و نگاه تاریخنگارانه و روایی بهره نجسته بلکه این کتاب با استناد به مدارک و گزارشات روشمند و مستند باستانشناسی نوشته شده و کاریاست متفاوت از تاریخهای قصهوار معمول. روش و بینش نویسنده در این پژوهش به کلی با روش و بینش کلاسیک موجود در تاریخنگاریهای رایج، از جمله تاریخنگاریهای ایدئولوژیک و ملیگرایانه متفاوت است.
فصل اول به تشریح جغرافیای شرق نزدیک، منطقهی مورد بحث و آذربایجان اختصاص یافته است. فصل دوم به رابطهی باستانشناسی و تاریخ پرداخته و به تبیین نقش و اهمیت باستانشناسی در مطالعات و پژوهشهای تاریخ اعصار کهن کوشیده است. فصل سوم محوطههای حاوی بقایای تمدنهای کهن در منطقه را معرفی کرده. فصل چهارم به بررسی سیمای کلی تمدن در منطقه پیش از عصر مفرغ پرداخته است. فصل پنجم به عصر مفرغ و فرهنگ کور- ارس تمرکز ویژه نموده است. در فصل ششم فرهنگ استپها یعنی فرهنگ قورقان به اختصار بررسی شده. فصل هفتم کتاب به عصر آهن پرداخته و علاوه بر بحث مفصل دربارهی این دوران بسیار مهم، نظریهی ورود هندواروپائیان آریایی با استناد به سفال خاکستری بررسی و نقد شده است. فصل هشتم به مطالعه و ارزیابی تمدن مکشوفه در تپه حسنلو؛ نماد فرهنگ و تمدن عصر آهن آذربایجان اختصاص یافته است. فصل نهم به مسئلهی انهدام کامل و سراسری تمدنهای عصر آهن منطقه پرداخته، عاملین آن را جست و جو کرده و نتایج آن را مورد بحث قرار داده است. فصل دهم و پایانی کتاب نیر خلا و رکود تمدن در منطقه پس از انهدام تمدنهای عصر آهن منطقه را بررسی کرده و به این نکتهی بسیار مهم تاکید کرده است؛ آنجا که تاریخ روایی دوران تاریخی ایران آغاز میشود، به واقع تاریخ تمدن در منطقه پایان یافته است؛ زیرا مطالعات روشمند باستانشناسی نتوانستهاند آثار شایان توجه و قابل مطالعهای از پس انهدامهای عصر آهن شناسایی و معرفی کنند و به تلویح یا تصریح بر این خلا تمدنی اشاره و تاکید کردهاند.





https://t.me/Tabsocialstructure
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه تاریخ/
سه تير 1366 ؛ 34 سال پيش در چنين روزی بدرالملوك بامداد در تهران درگذشت. میگفت: «زندگانی از ابتدای تمدن بشر تا به حال به جهت بروز و ظهور رساندن هوش و كفایت زن مهیا نبوده است».
گروه تاریخ/
صمد بهرنگی ۲ تیر سال ۱۳۱۸ در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانوادهای تهیدست به دنیا آمد .
قشر کارمندان به تعبیری قطعه گوشت مرده ای- آسان طلبی کارمندانه- ویژگی های بیماری- سینما، تنها برای سرگرمی و خوشایند- کتاب و خواندنی و تسوید اوراق- موسیقی برای عشق کردن- میانه روی مذهبی از روی محافظه کاری و بی عرضگی- باد، فرمانروای فکر- خواندنی ها، شنیدنی ها و دانستنی های مخصوص- بوی غرب و اشرافیت و عملش- عقده "پزشک خانوادگی داشتن"- نتیجه- چه باید کرد؟- چند نظر از ناظران وارد در امور.
کارمندان ما خواهی نخواهی جای بزرگی در اجتماع شهری گرفته اند. خصوصیت های اخلاقی و طرز زندگی شان آنها را قشری متمایز کرده است که با قشرهای دیگر اجتماع جوش نمی خورند. زندگی خانوادگی، نوع تفریح، افکار و رفتار با زن و بچه، دیوار میان آنها و دیگران است."بی هدفی( اگر چه چنین وانمود شده که آنها هدف هایی هم دارند )،سقوط، بی تفاوتی، بی اعتنایی و دوری از مسائل اجتماعی، خانواده کارمندان را به شکل قطعه گوشت مرده ای در تنه محیط زندگی اجتماعی در آورده است که روز به روز به وسیله حلقه کبود ناکامی ها و دروغ ها، از سرچشمه های حقیقی و شاداب زندگی جدا می شود و روز به روز بیشتر به مبانی استوار اخلاق که گذشتگان ما به وسیله گذشتگانشان به آنها مؤمن شده اند تمایل نشان می دهند. روز به روز بیشتر خود و خانواده خود را می فریبند." ( تقی مدرسی: ناکامی خانواده کارمندان- مجله صدف- شماره های 9 و 10)
تکه بزرگ این "قطعه گوشت مرده" فرهنگیان هستند. معلم یا اداری. قصد من شناختن و شناساندن زندگی این طبقه به طور کلی است. طبقه ای که کباده "مترقی ترین بودن" را می کشد و قصد آن دارد که نسل فردا را بار آورد که بتواند پا به پای موشک سازان "سبع السموات و الارض" را بپیماید و به کره های دیگر برسد. در اینجا فقط می پردازم به وقت بیکار و خارج از مدرسه و اداره. پیش از این دیدیم که سر کار چه رفتاری دارند.
با اجازه تان این "تکه بزرگ گوشت مرده" را زیر میکروسکوپ می گذارم و با هم تماشا می کنیم... ( این جا )

" من عادت ندارم که درباره مسایل روز حرف بزنم ..... به نظرم باید دورانی از طرح برخی مسائل بگذرد تا بعد دربارهاش حرف بزنیم." ( دکتر اسلامی ندوشن )
مختصری از بیوگرافی دکتر ندوشن
محمدعلی اسلامی نُدوشَن؛ سوم شهریور 1303 خورشیدی در ندوشن در شهرستان میبد استان یزد متولد شد. او شاعر، منتقد، نویسنده، مترجم و پژوهشگر معاصر ایرانی است.
شعر سرایی را از حدود 12 سالگی آغاز کرد. تحصیلات دبیرستانی خود را در سال 1323 در تهران و در دبیرستان البرز به پایان رساند. او در این زمان، بعضی از قطعات شعری خود را در مجله سخن منتشر کرد. و آنگاه برای ادامه تحصیل وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و به دریافت لیسانس نائل آمد. وی در دهه سوم زندگیاش، به منظور تکمیل تحصیلات به اروپا عزیمت نمود. مدت 5 سال در فرانسه و انگلستان به تحصیل و کسب دانش پرداخت و سرانجام با دفاع از پایاننامه خود با عنوان «کشور هند و کامنولث» به دریافت درجه دکتری حقوق بینالملل از دانشکده حقوق دانشگاه سوربن فرانسه توفیق یافت. محمدعلی اسلامی ندوشن در سال 1334 به ایران بازگشت و چند سالی در سمت قاضی دادگستری مشغول به خدمت شد. وی پس از ترک خدمت در دادگستری، به تدریس حقوق و ادبیات در برخی دانشگاهها و آموزشگاههای عالی از جمله: دانشگاه ملی، مدرسه عالی ادبیات، مدرسه عالی بازرگانی و مؤسسه علوم بانکی پرداخت.
دکتر « شیرین بیانی» استاد تاریخ دانشگاه تهران و نویسنده چندین کتاب تاریخی، همسر اوست.

استاد ندوشن در مدت 50 سال فعالیت ادبی خود، بیش از 70 کتاب و صدها مقاله در باب فرهنگ، تاریخ ایران و ادبیات فارسی به رشته تحریر درآورده است. ایشان برخی از آثار خود را با امضای مستعار «م. دیدهور» چاپ و منتشر ساخته است. کتاب « اَبَر زمانه و اَبَر زلف » وی در سال 1342 به عنوان کتاب برگزیده سال از سوی انجمن کتاب انتخاب شد.
تأسیس « ایرانسرای فردوسی » و انتشار « فصلنامه هستی » از اقدامات او در زمینه اعتلای فرهنگ و ادب فارسی میباشد. وی بیشتر اوقات خود را در تحقیق آثار علمی و ادبی ایران و ترجمه آثار نویسندگان جهان صرف کرده است.
از جمله آثار ترجمه ای او می توان به « عمر خیّام » تألیف « هارولد لمب » اشاره کرد. مقالات متعددی از وی در مجلات پیام نو، سخن، یغما، نگین و راهنمای کتاب؛ چاپ شده است. در یکی از همین مقالات به انتقاد از نظام آموزشی دانشگاهها بعد از سال 1347 پرداخت.
محمدعلی اسلامی ندوشن با سیدمحمد علی جمال زاده در ورکوران سوئیس یکی از آرزوهایش تشکیل «ایران سرای فردوسی» بود که خوشبختانه تحقق یافت. در یک جمله می توان ایشان را یک ایرانشناس دانست و از فحوای برخی آثار مانند «ایران و تنهائیش» و «ایران چه حرفی برای گفتن دارد» و سفرنامه هایش به تاجیکستان، چین، اروپا، آمریکا و کانادا می توان به آن رسید که حکایت از توجه او به مباحث ایران شناسی دارد. اسلامی ندوشن به واقع یک ایران شناس ادبی و فرهنگی است و امید که سال های سال برای ایران بماند و بپاید.
استاد جانب اعتدال را هیچ گاه از دست نداد. افزون بر ادبیات ایران نگاهی نیز به ادبیات مدرن جهان داشت و از معدود کسانی بود که به ترجمه شاهکارهایی چون « بدی شارل » از « پیر بولر » فرانسوی یعنی «گل در سنین جوانی» دست زد که به گفته داریوش شایگان بهترین ترجمه به شمار می رود. او به درستی یک اسییست بود که به تعبیر شاهرخ مسکوب؛ جستار نویس است. صدها مقاله استاد ندوشن درباره ایران فرهنگی، ایران تاریخی، ایران و ادبیات ایران گواهی است بر این مدّعا.
ندوشن از نسلی برکشیده از روشنفکرانی است که از جوانی در عصر صادق هدایت، نیمایوشیج، بدیع الزمان فرزوانفر، ملک الشعرای بهار و بسیاری دیگر زیست کرده اند. در چنین عصری، او جوانی خود را در کنار دستاوردهای ادبی و گرایش های کلاسیک و معاصر ادبیات ایران گذارند و بسیار تأثیر پذیرفت و از این جهت استثنائی است. او همچنین به مسائل تاریخی و فرهنگی ایران توجه بسیار دارد و همواره به شعرای بزرگ ایران مانند: حافظ، سعدی، مولانا و بویژه فردوسی علاقه مند بوده و درباره آنان نوشته است. کتاب «چهار سخنگوی وجدان ایران» نیز حاکی از عمق علایق او به شعرای درجه اول ایران است.

کتاب «سخن ها را بشنویم»
کتاب «سخنها را بشنویم» نخستین بار در سال 1369 به چاپ رسید و در سال 1399 به چاپ یازدهم رسید. این کتاب حاوی تعدادی مقاله درباره مسائل فرهنگی و اجتماعی ایران است و از جهتی در همان خط " ایران را از یاد نبریم " قرار میگیرد. سال تقریر و انتشار آن اکنون میتواند برای ما بسیار معنادار باشد. در آن زمان جنگ خاتمه یافته و بازسازی آغاز شده است.
کتاب مشحون است از آمار و نقل قولهایی از روزنامههای روز کشور چون روزنامه کیهان. ندوشن در ضمیمه این کتاب بخشهایی از گزارش روزنامه کیهان را که به انعکاس دیدگاههای مردمی می پردازد و در شماره مورخ 13 اسفند 1367 این روزنامه چاپ شده چنین میآورد:
" بسیاری از برخوردهای تند و افراطی و تفریطها موجب میشوند جوانان دچار اختلالات رفتاری و روانی مثل افسردگی و غیره شوند و انگیزه حیاتی خود را از دست بدهند."
نقلی دیگر از کیهان مورخ 26 دی 1364 :
" مردم یا بهتر بگوییم جوانان سه گروه شدهاند: افراطی، دوار گوشه گیری صوفیانه و یا درگیر روی بردن به نفع."
او در این کتاب به موارد دیگری چون: آلودگی هوا، بیکاری، رنجوری تولید، قاچاق مواد مخدر، اعتیاد رو به گسترش، کاهش انگیزه در دانش آموزان و دانشجویان و معضلات ریز و درشت بسیار دیگر اشاره می کند. این کتاب از دکتر اسلامی ندوشن چهره یک «مُصلح اجتماعی آیندهنگر » را به نمایش میگذارد که دستورالعملها و راهکارهای به ظاهر ساده اما عمیق و آیندهنگرانهای دارد. او همیشه دغدغه ایران را داشته است و تألیف کتاب «سخن ها را بشنویم» در سال های نخست پس از انقلاب، حکایت از این دغدغه عمیق دارد.
کتاب « سخنها را بشنویم » البته تصویری دیگر از اندیشه اسلامی ندوشن در باب جامعه، فرد و نسخهای که به کار بهروزی جامعه میآید ارائه مینماید. وی باور دارد نخستین وظیفه حکومت به کارگیری درست نیروی ثمربخشی افراد است و در ادامه آفتهایی را که تلف یا انحراف توانایی انسان را موجب میشوند در چهار گروه چکیده میکند: " یک جامعه، با اخلاق، قانون و ایمان زندگی میکند و اگر هر کدام از اینها، به ویژه اخلاق کمرنگ شود، جامعه را رو به نابودی میکشاند."
* فقر
* فقدان آموزش و اختلال فرهنگی
* فقدان انگیزه روانی مطلوب
* فقدان نظم، برنامه و سامان
در جایی دیگر از این کتاب وی اختلال فرهنگی را چنین تعریف میکند:
" وقتی میگوییم اختلال فرهنگی ؛ منظور آن است که مردم از هر طبقه تکیهگاه فرهنگی خود را از دست داده باشند. فرهنگ یک جامعه مجموعه اعتقادها و دانستههایی است که درون ما را با اوضاع و احوال بیرون سازگار نگه میدارد. چون مردم هُل داده شوند به جانب یک سلسله القائات تحمیلی، فرق نمیکند که تجدّد باشد یا واپسگرایی، خود به خود وا میزنند و حتی ناآگاهانه رانده میشوند. "
در این کتاب که دربردارنده بخشی از نقدهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی اوست، با اشاره به وضعیت عمومی و به ویژه شهر تهران به مسائلی همچون: فقر مادی، فقر فرهنگی، فقدان آموزش و اختلال فرهنگ، فقدان نظم و سامان اجتماعی، روشهای نامطلوب در اداره جامعه، سلطه پول، از دست رفتن صفای زندگی (چه در فقر چه در رفاه )، مسابقه با دیگری بر سر زرنگی و..... میپردازد.
همچنین در آسیبشناسی مسائل فرهنگی و اجتماعی، غیبت آموزش هنر و درسهای زندگی و فاصله گرفتن از اخلاق را نکتههای مهمی تشخیص داده و مینویسد:
* " اخلاق مانند لولایی است که اگر کار نکند زنگ میزند و به خشخش میافتد. کار نکردن به جای خود، وای به وقتی که کالای نامرغوبی قلمداد گردد."
به تعبیر او تزلزل اخلاقی است که میتواند جامعهای را تا پای انفجار یا اضمحلال ببرد. از این رو با اشاره به نقصها، بینظمیها و بدرفتاریها، هشدارهایی میدهد که آشکار است هرگز آن سخنها شنیده نشده است.
او در بخش های گوناگون کتاب « سخن ها را بشنویم » چنین نوشته است:
* "شهری که از لحاظ دادههای طبیعی آنقدر نازنین است، سالهاست که جنگل بتون و آهنپاره شده است. مرغها از آن فرار کردهاند، حتی خرابهای آنقدر میهمانپذیر ندارد که جغد بر آن بنشیند. زمانی که تهران برای خود شهری بود، حتی ندارها و بیامکانها هم از آن بهرهای داشتند... ولی اکنون درازی ساختمانها، غلظت هوا که طعم گریس سوخته دارد، چالهها، موتورسیکلت در پیادهرو، تعفن هرزآب... شما را وامیدارد که فقط سر در گریبان فرو برید... در خیابانهای اصلی و میدانها سیل جمعیت بیهدف را میبینید که توی هم میلولند، در عالم هپروت... همین اندازه بگوییم که در دنیا کس دیگری را نمیتوان یافت که با این همه شتابزدگی به سوی بیهدفی برود."
* " تهران مانند زنی است که پاهایش را روی هم میگرداند و سیگار کنت میکشد، عینک دودی میزند و وُدکالایم میخورد، بیکینی میپوشد و حمام آفتاب میگیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از اُملّی و سبک مغزی و حُمق و پرمدّعایی و شلختگی و ورّاجی او، آدم تا سرحدِ مرگ ملول میشود."
* " تهران، پایتختی که تبدیل به پای تخته شده است."
* " کشوری با پیچیدگی ایران، با موقع خاص جغرافیایی و دیرینگی تاریخی، در موضعی قرار گرفته که به راه بردنش باید با تأمّل و ژرفنگری خاصی همراه باشد."
* " ایران به چه نیاز دارد؟ به پول فراوان؟ به ارز؟ به آب و باران؟ به ذخایر معدنی پایانناپذیر؟ به نیروی نظامی قوی؟ به تکنولوژی پیشرفته؟ به حمایت بینالمللی؟ به اتم؟ خوب، هر یک از این ها میتوانند از جهتی کارساز باشند، ولی هیچ یک به تنهایی مشکل او را حل نمیکنند. او به یک چیز احتیاج دارد و آن انسان است. همین و بس. اگر آن را داشت همه چیز دارد، اگر نداشت به جایی نخواهد رسید."
* " کشورهای جهان سوم که یک دوران خطیر تاریخ خود را میگذرانند و در واقع بر سر چرخشگاهی قرار گرفتهاند، اگر رابطه دستگاه حاکمه آنها با مردم خود مبنی بر کامجویی موقت باشد، یعنی تَشفّیهای رایج ریاستطلبی، انتقام کشی، رقابتهای گروهی، وقت گذرانی و خلاصه خودبینی. در به روی آنها باز نخواهد شد."
* " نهرو در سال های بعد از جنگ دوم که شرق به حرکت آمده بود میگفت: " بادهای تندی بر آسیا وزان است."
اکنون باید گفت " بادهای تندی بر دنیا وزان است." اکنون باید تلقی دیگری در اداره دنیا در پیش گرفت و از این حیث سنگینترین بار بر دوش کشورهای " دنیای سوم " است که باد تمدن صنعتی به آنها خورده و آنها را با انبوهی از مسائل روبه رو کرده است. حلّ این مسائل یک اقدام هماهنگ و دلیرانه میخواهد."
* " باید رو به راه داشت. این قدم اول است. منظور از رو به راه داشتن آن است که جهتِ حیات بخشِ زندگی انتخاب گردد. ذرّاتی در وجود هر جمع یا ملت هست که زندگی آفرین است و برعکس ذرّاتی مرگ آفرین. اگر دومی را کنار بگذارند و نخستین را بگیرند، مجموع آنها همان " جوهره قومی " یک ملت میشود. مهم آن است که بشود در هر موقعیت این نیروی فیّاض را تجهیز کرد."
* " ما با دنیای بی توازنی رو برو هستیم که سال ها پیش از آن حرف زده بودیم و میوه اش دارد یکایک چیده می شود . گذشتگان ما هفت آسمان و نُه فلک می شناختند و سیّارات هفت گانه و زمین را مرکز کائنات می گرفتند."
* " تخیّل شاعرانه از هیئت ستارگان نام ها و خاصیت ها تصور کرده بود، چون خوشه پروین و زهره چنگی و مریخ سلحشور و ما شوریدگی و ... آنگاه علم جدید آمد و کائنات بی نهایت شد."
* " هر گونه ادراکی از کیهان و عالم هستی فرع بر اندیشه ما است. علم معرفت کائنات و شیئی خاکستری رنگ بیضی شکل می گنجد. از ماه انیس عاشقان تا ماه متروک بی ادام که آدمی زاد پای بر آن نهاد هیچ تفاوتی نیست تفاوت در دانش انسان است که گسترش پیدا می کند."
* " عامل هستی چیزی جز بازتاب ها نیست، تنها در زمانی موجودیت می یابد که از مغز انسان بازتابنده شود. هم اکنون بسیار چیزها در طبیعت هست که حواس ما و دانش ما قادر به دریافت آنها نیست، بنابر این از نظر ما وجود ندارد لیکن ممکن است روزی به وجود بپیوندد. "
* " همه کسانی که دلسوز این مملکت و مردم اند و خود و فرزندانشان قصد زندگی کردن در این آب و خاک را دارند، باید سخنها را بشنوند و درِ چاره گری را باز بخواهند. "
آنچه باید به کار افتد:
- پاکیزگی برون و پاکیزگی درون
- نظافت
-- مشخص بودن مرز حق
-- رو به روشنی داشتن
-- کمتر گفتن و قدری شنفتن
او می نویسد:
* " فرهنگ ایران شبیه به کره ماه است. یک نیمرخ روشن دارد و یک نیمرخ تاریک. باید یکی را پاس داشت و دیگری را از تأثیرش کاست."
* .........” ایران به کجا میرود؟ ” این سؤال هرگز نباید فراموش شود. با حرکت شتابان و ملتهبی که دنیای امروز دارد، هر کشور باید حساب گامهای خود را داشته باشد. .....…وقتی به تاریخ ایران نگاه میکنیم، سه عنصر را مانع تراش میبینیم، به صورت سه طاغوت:
- طاغوت اول: فرمانروای بد
- طاغوت دوم: عالِم دنیادار
- طاغوت سوم: عوام
اولی و دومی به اتکاء آن عنصر سوم و بر دوش آنها سواری خود را ادامه دادهاند.
* …عبرتانگیزترین بخش تاریخ، فرو افتادن سلسلههاست و این فرو افتادنها مولود دو علت اصلی بوده:
1. به سرشت انسان پاسخ ندادن
2. به نیاز زمان پاسخ ندادن
* …...تکیه ما بر فرهنگ از این جهت است که او باید راهنما و تنظیم کننده قرار گیرد. اجزاء دیگر چون “ آموزش” و “ سامان اجتماعی” و “ اقتصاد” در فرهنگ نتیجه خود را به بروز میآورند و نارسائی همه آنها در نارسائی فرهنگ خلاصه میشود.
* " وقتی به نیازهای ذاتی جامعه پاسخ درست داده نشود، اخلاق اجتماعی فرو میافتد و آن گاه دیگر نباید انتظار داشت که جامعه روی سلامت ببیند. "

گزیده هایی از کتاب « ایران را از یاد نبریم » دکتر ندوشن :
* " بین افسانه قُقنُوس و سرگذشت ایران تشابهی میتوان دید. ایران نیز چون آن مرغ شگفت بیهمتا، بارها در آتش خود سوخته و باز از خاکستر خویش زائیده شده است."
* " یک جامعه، با اخلاق، قانون و ایمان زندگی میکند و اگر هر کدام از اینها، به ویژه اخلاق کمرنگ شود، جامعه را رو به نابودی میکشاند."
* " این فرهنگ است که زندگی را در یک کشور پیش میبرد، وقتی صبح برمیخیزید، این که به چه فکر میکنید، چه چیزهایی را میخواهید انجام بدهید، به چه طرفی میخواهید رو کنید، چه راهی را در پیش بگیرید چه احتیاجاتی دارید که میخواهید برآورده بشود، مجموعه اینها فرهنگ شماست."
“من در قعر ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه به گاه بر دل میگذرد و آن این است که رسالت ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرّمی او به او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران میتواند قد راست کند، کشوری نامآور و زیبا و سعادتمند گردد و آنگونه که درخورِ تمدن و فرهنگ سالخوردگی اوست، نکتههای بسیاری به جهان بیاموزد. این ادّعا، بیشک کسانی را به لبخند خواهد آورد. گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی ساده لوحانه میپندارند، لیکن آنان که ایران را میشناسند، هیچگاه امید از او بر نخواهند گرفت.”
* " ما از این وضع باید بیرون بیاییم و یک اقتصاد متعادل مبتنی بر تولید، مبتنی بر کارکرد فکری و عملی مردم ایجاد شود که اقتصادی سالم داشته باشیم نه اقتصاد گراینده به یک منبعی که در زیرزمین است و متکی بر آن باشیم که آن هم تمام شدنی است. هیچ کشور نفت زده ای نمی تواند به این صورت راه درست و اقتصاد سالمی را در پیش بگیرد و یک کشوری مثل نروژ که نفت دارد یا کشوری مثل انگلستان این ها توانسته اند فائق بشوند بر اقتصاد نفتی و استعداد مردم شان را به کار اندازند. راه ایران برای پیشرفت باز است لازمه اش این نیست که با دیگران بگو مگو داشته باشیم، بلکه لازمه اش این است که نه به کسی باج بدهیم و نه از کسی باج بخواهیم."
عباراتی از کتاب «چهار سخنگوی وجدان ایران»
درباره خلیج فارس می نویسد:
* " حتی یک فرد آشنا به تاریخ در دنیای عرب نیست که در درون خود باور داشته باشد که گذاردن نام «عربی» به جای فارس، مبنای منطقی و تاریخی دارد. زمانی که ایران، ایران شد تنها کشوری بود که بر این آب استیلا داشت. بابل و آشور به ضعف افتاده بودند. عراق جزو خاک هخامنشی شده بود. عربستان شبهجزیره گمنامی بیش نبود و شیخنشینهای کنونی میبایست دو هزار و ششصد سال انتظار بکشند تا شخصیت سیاسی رسمی بیابند، آن هم به عنوان پاسگاه نفتی."
* " آنچه بیش از هر چیز موضوع را عبرتانگیز و تأسفبار میکند، آن است که مقصر یا قصورگر اول خود ما هستیم و طی لااقل این پنجاه سال، دفاع از ماهیتها را جّدی نگرفتهایم. موضوع در درجه اول مستلزم برخورد علمی بوده است و ما علمی و منطقی را در پایگاه خود قرار ندادهایم."
* " من به عنوان یک ایرانی از همان بچگی به ایران دلبستگی زیادی یافتم، زیرا ایران کشوری است که با کشورهای دیگر فرق دارد. این که میگوییم ایران، تنها مرز مشخصی نیست. دورههای تاریخی و حوادث زیادی بر سر این کشور آمده و سه هزار سال تاریخ مکتوبی که دارد. حوادث و پستی بلندیهای زیادی بر آن گذشته است، این مجموعه یادگارها و خاطرات است که ایران را برای ما تشکیل میدهد. ایران با کشورهای دیگر تفاوتی ندارد، خاک با خاک فرقی ندارد، خاک ایران و قزاقستان فرقی ندارند آنچه که تفاوت به وجود آورده است حوادث و جریاناتی است که بر سر این کشور آمده است که نتیجه آن فرهنگ و تاریخی است که ایجاد شده و از مردمش باقی مانده است. این فرهنگ و تاریخ به قیمت سختیها و بلاهای بسیار به دست آمده است."
* " ایران کشوری بوده بر سر راه. حایلی بین شرق و غرب، شمال و جنوب. به همین خاطر مورد یورشهای مختلفی قرار گرفته و به دلیل جغرافیایش کشور حادثه خیزی بوده است.
* " عوامل بسیاری باعث علاقه مندی من به کشورم است، وقتی من به دور دست نگاه میکنم انبوه حوادث به یادم میآید، مردمانی که در این خاک زندگی میکردند، این جریانات را از سر گذرانده و دیدهاند. بلاهایی که بر سرشان آمده تحمل کرده و خم به ابرو نیاوردهاند و زندگی کردهاند. معذلک آثاری را پدید آوردهاند. ایران واقعی یعنی ایران فرهنگی و ایران تاریخی نه خاک معین. خاک یکی از اجزای ایران است؛ خاک مظروفی است که فرهنگ و تاریخ سه هزار ساله ما در آن قرار گرفته است. این خاک ظرفی است در این دایره تاریخی که این جریانات در آن اتفاق افتاده است."
* " هر کسی در زندگی تکیهگاهی دارد، دلخوشیاش یک چیزی میشود و به امر به خصوصی دل میبندد، صبح که بلند میشود به خاطر این تکیهگاه زندگی روزانهاش را شروع میکند. شب که میخوابد با این تکیهگاه میخوابد. برای من ایراندوستی یک تکیهگاه در حول و حوش زندگی فرهنگی ایران شد، وقتی حرکت میکردم برایم حالتی بود که به زندگی امیدوار بمانم. صبح بلند میشدم میدانستم که باید چه کار کنم. این موضوع را میدانستم و سرگردان نبودم. این موضوع را برجستگی نمیدانم، یک نوع رضایت خاطر شخصی بود و باعث شد که چیزهایی را بنویسم و ایجاد کنم تا خود را تسکین دهم و به آرامش خاطر برسم."
دکتر اسلامی ندوشن به هر آنچه به ایران و فرهنگ و تاریخ ایران مربوط میشود، اعتقاد دارد و تقسیم بندی ایران به قبل و بعد از اسلام اصلا برایش مطرح نیست. او در این مورد می گوید:
* " ایران کشوری بوده که در دوران پیش از اسلام تاریخ خاصی داشته، کشور نیرومند با ثبات سیاسی که هر کدام از سلسلهها در آن چند قرن حکومت کردهاند. به نظرم بعد از اسلام امپراطوری سیاسی قبل از اسلام به امپراطوری فرهنگی تبدیل شد، دوران بعد از اسلام دستاوردهای خود را داشت و فرهنگ، اوضاع و احوالش تغییر کرد. اما باید بدانیم ایران دو بدنه دارد؛ یکی قبل از اسلام و یکی بعد از اسلام، اما این دو بدنه از هم جدا نیستند، بلکه به هم وصل هستند و یکی بدون دیگری معنایی ندارد."
* " ناسیونالیسم بی معناست. این که انسان به چیزی بچسبد با تأسف و مقداری زیادهروی روی آن تکیه کند و چیزهای دیگر را کنار بگذارد، هرگز برایم معنایی نداشته است."
* " این چیزهایی که در دایره این سرزمین به وجود آمده بهای گرانی داشته است؛ مشکلاتی که این کشور به خاطر بر سر راه بودن و شرایط اقلیمی و جغرافیایی داشته است، همه این سرزمین را به وجود آورده و اینها چیزهایی است که تاریخ ایران را تشکیل داده است."

تفاوت دیدگاه دکتر ندوشن با ملکیان در مورد انسان
دکتر ندوشن؛ توصيهای ساده و كاربردى براى انسان امروز دارد اما تفاوت بزرگى با امثال مصطفی ملكيان دارد. در حالی كه هر دو به اخلاقِ فردى، باور دارند و به پروژههاى عظيم و منقلب كننده اجتماعى بىاعتنا هستند، اما انسان ملكيان، انسان فىنفسه و مثالى است كه هر جاى دنيا مىتواند باشد و اصلا مليت براى او مهم نيست و حتى در تخفيف آن مى كوشد تا انسان جهان وطنى و انديشنده به خود بدون رنگ، جغرافيا و هيستورى را ارج نهد. اما استاد ندوشن هر جا سخنى مى گويد به كمپلكس " انسانِ ايران " اشاره دارد.
او انسان را تاريخساز و فرهنگانديش مى بيند. انسان او در خلأ و انتزاعى نيست. او به خوبى درك كرده است كه در عصر فروريختن ايدئولوژىها و تنهايى آدمى، انسان و ايران هر دو تنهايند و بايد متعلّق هم شوند. تيمار و مراقبت ايران از سوى انسان، نهايتا « انسانِ ايرانى » را به « فرهنگ » رهنمون مى سازد. فرهنگ ايرانى كه اينجا ديگر فقط مجموعهاى از آئين و رسوم و مخرج مشتركها نيست، بلكه آهنگ حركت انسان ايرانى به سوى كمال است.
ملکیان باور دارد که باید به اصلاح فرد پرداخت و از اصلاح جامعه و حکومت رویگردان شد و ندوشن را نیز در شمار روشنفکرانی میآورد که به نقد فرد میپردازند، از این رو شاید خیلی جامعه آنها را نپسندد. ملکیان از ندوشن به عنوان روشنفکری اخلاقگرا یاد میکند که چون نهادساز نبوده همانند شریعتی، سروش و بازرگان پیرو پیدا نکرده و امروز غریبه است. هیچ کاری از نظر ندوشن بدون اخلاق و توسعه فرهنگ اخلاقی، موفق نخواهد بود.
حافظ و فردوسی در دیدگاه ندوشن
وقتی از استاد ندوشن پرسیده می شود که نگاه حافظ به ایران چگونه است؟ ایشان پاسخ می دهد که واژه ایران در دیوان حافظ به کار نرفته است، اما روح ایران در سراسر دیوان حافظ جاری است. تعبیر استاد ندوشن این است که دیوان حافظ شاهنامه دوم است. یعنی باز در حافظ همان را می جویَد که در شاهنامه جسته است و چنین باید.
تحقیقات و پژوهش های شاهنامه شناسی ندوشن جریان ساز بودند. او می نویسد:
" شاهنامه بسیار فشرده است و بعد از دیوان حافظ کتابی به فشردگی شاهنامه نداریم. بحث درباره شاهنامه در گذشته در دایر مرام و قاعده حرکت می کرده ولی امروزه جریان نقد به مسیر دیگری افتاده و وضع طوری است که همواره چند گوش شنوا برای شنیدن هر یاوه ای آمادگی داشته باشد، زیرا تخته پاره ذوق بر مرداب عقده شناور بوده است."
یا در جایی دیگر نوشته اند:
" فردوسی در داستان رستم و اسفندیار می خواهد با دوران پهلوانی شاهنامه وداع کند. گویی شبیه به آرش می شود که تمام نیروی حیاتی خود را در آخرین پی خویش نهاد. در جای جای داستان، کلام به درجه ای می رسد که تاکنون هیچ آفریده ای از آن بلندتر نرفته است. راز هنر فردوسی در اینجا در عروج و پرش کلام اوست که در عین بشری بودن به اندازه هایی نزدیک به مرز مافوق بشر می رسد و چنان در حد منتهی است که گویی مرحله بعد از آن انفجار است.”
او درباره اثر خود در قریه ندوشن می گوید:
" من در هیچ کدام یک از دو حکومت نتوانستم برای این قریه و مردمش کاری بکنم، چون هیچ گاه رابطهای نیکو با حکمرانان نداشتهام. اما کاری کوچک کردم و آن این که با نام خود، نام این روستا را جهانگیر نمودم."
منابع:
1 ) behan book . سخنها را بشنویم .
2 ) بنیاد علمی - فرهنگی زهرائیه؛ کتاب “سخنها را بشنویم” نوشته “محمدعلی اسلامی ندوشن” ، “شرکت سهامی انتشار” چاپ نهم 1385.
3 ) وبلاگ زینلی ندوشن؛ 29 دی ماه 1385.
4 ) ویکی پدیا؛ محمدعلی اسلامی ندوشن.
5 ) ایران آنلاین؛ محمد صادقی روزنامه نگار. روزنامه ایران . 28 آذر 96. سخن ها را بشنویم.
6 ) خبرآنلاین؛ محمدعلی اسلامی ندوشن: ایران فقط خاک نیست، کد خبری 173534 ، 25 شهریور 1390.
7 ) مجله فرهنگی - هنری بخارا؛ شب دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن برگزار شد، پریسا احدیان، به روز رسانی شده ششم مهر 1398.
ارسال مطلب برای صدای معلم
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه تاریخ/
« علی شریعتی » در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در ساوت همپتون انگلستان درگذشت .
« صحبت از جامعه ای است که نیمی از آن خوابیده اند و افسون شده اند و نیمی دیگر که بیدار شده اند، در حال فرارند. ما می خواهیم این خوابیده های افسون شده را بیدار کنیم و واداریم که «بایستند» و هم آن فراری ها را برگردانیم، و واداریم که بمانند. »

چندین سال است که از ساخت مدارس نوین در ایران می گذارد و چندین سال است که انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاده است. اما چرا ما همچنان در بحث کتاب آن هم در مدارس زیر خط فقر مطلق قرار داریم؟
آیا از مدارس و آموزش و پرورشی که کتاب در اولویت نیست جامعه ای کتاب خوان و اندیشه ورز شکل می گیرد؟
آیا متولیان آموزشی ایران ، اهمیت وجودی کتاب را می دانند؟
آن قدر وضع کتابخانه های مدارس ایران تاسف بار است که حتی بیان و نوشتار پیرامون آن دردناک می نماید. مدارس و سیستم آموزش و پرورشی داریم که کتاب در آن جایگاهی ندارد و تنها یک سری کتاب های درسی برای انتقال ربات وار مطالب مشخصی به دانش آموزان استفاده می شود، به عبارتی هیچ گونه تلاش خاصی برای ارزش کتابخوانی انجام نمی گیرد. انسان ، مدرسه و کتاب ، این سه کلمه یا مقوله مرتبط در جامعه انسان ها منجر به رشد جامعه انسان ها شده است اما هر کدام از این مقولات به طور جداگانه قابل بحث می باشد و به عبارتی می توان هر کدام را جداگانه بررسی کرد که معنای مورد تصور ما از آن ها چه می باشد تا فهم درستی از اهمیت وجود کتاب در مدرسه داشته باشیم.
کتاب
درابتدای کلام، لازم می نماید که خود کتاب از نظر وجودی و هویتی بررسی شود تا مشخص گردد که آیا کتاب های درسی یا هر کتابی را می توان در مقوله کتاب گنجاند؟
آنچه از تعاریف بر می آید تعریف دقیق و مشخص و مورد قبول همگان وجود ندارد . به طور کلی به نوشته ای که از صفحات مشخص و به هم متصل و منظم که محتوای هدفمند دارد می توان نام کتاب را برداشت کرد پس کتاب درسی یک کتاب است. اما آیا در ارزش گذاری محتوایی کتاب ها همه کتاب ها به یک شکل می باشند؟
از نظر ارزش گذاری انواع مختلف کتاب چه از نظر تاریخی و محتوایی و کارکردی و ... وجود دارد، و اگر بخواهیم کتاب های درسی را نسبت به کتاب های دیگر ارزش گذاری کنیم می توان با توجه به ساختار محتوایی، پدیدآورندگان، دست چندم بودن مطالب آن، و چیده شده بودن محتوا بر اساس یک سری ایدئولوژی و همچنین از شکل و شمایل به دلیل ظاهری تکراری و جلدهایی نازیبا و یا تکراری و موارد دیگر مانند تقسیم بندی محتوایی و دقت و غیرجذاب بودن این نوع کتاب را در سطح بسیار نازلی قرار داد و می توان این نوع کتاب ها را کتاب های اجباری همگانی ایدئولوژیک دانست که ممکن است افراد یک جامعه به اجبار آن را دردست بگیرند و کتابی که به اجبار در دست گرفته شود هر چند منافعی متصور باشد باز هم می توان گفت این کتاب ها از بسیاری جهات نمی توانند یک کتاب خوب یا حتی قابل قبول باشند و برای فهم این موضوع به این نکته توجه کنید که اگر در یک کتابخانه چنین کتاب هایی باشند مردم و کودکان و یا همان دانش آموز و دانشجو به چه میزان برای آن ها ارزش قائل شده و توجه می کنند و به اختیار برداشته و می خوانند؟
تا اینجا تا حدودی ارزش کتاب های درسی دیکته شده را مورد بررسی قرار دادیم اما هدف از این ارزش گذاری این بود که بدانیم و در نظر بگیریم که کتاب های درسی اجباری نمی توانند به معنای واقعی دانش آموز و انسان را با مقوله ارزش کتاب و لذت کتابخوانی همخوان کنند و حتی ممکن است نتیجه عکس از این کتاب های اجباری حاصل گردد.

در نتیجه یا باید روند کتاب های درسی در مدارس تغییر کند و آزادی انتخاب کتاب به معلم و دانش آموز داده شود و یا اینکه در کنار چنین کتاب هایی، کتاب های پرمحتوا و اصیل و زیبا و متنوع در جلوی چشم افراد باشد تا بتوانند شکل های مختلف و محتواهای گوناگون کتاب را دریابند. مدارس و سیستم آموزش و پرورشی داریم که کتاب در آن جایگاهی ندارد و تنها یک سری کتاب های درسی برای انتقال ربات وار مطالب مشخصی به دانش آموزان استفاده می شود، به عبارتی هیچ گونه تلاش خاصی برای ارزش کتابخوانی انجام نمی گیرد.
پس تا اینجا مشخص شد که کتب درسی نمی توانند به معنای واقعی جایگزین همه کتاب ها گردند و سطح نازلی از کتاب می باشند و این سطح نازل کتاب ها باعث کتاب زدگی کودکان و نوجوانان می گردد.
همان طور که گفته شد یکی از راه های برون رفت از سطح نازل کتاب های درسی و روند آن، وجود کتاب های متنوع و اصیل در کنار دانش آموز می باشد به طور مثال وقتی معلم در کتاب فارسی به درس های مرتبط با شاهنامه یا مثنوی معنوی و یا بوستان و ... می رسد لازم است از همان کتاب ها حداقل یک نمونه در مدرسه وجود داشته باشد و در دیگر کتاب ها و درس ها نیز به همین شکل.
اما با وجود اهمیت وجود کتاب های مختلف و اصیل مرتبط با درس های دانش آموزان در مدرسه به وضوح می بینیم که چنین اتفاقی در مدارس ما نیفتاده است و کتب درسی تنها کتاب آموزشی می باشد که ربات وار باید خوانده شده و به پایان رسانده شود.
آمار هایی در رابطه با وجود کتابخانه در مدارس وجود دارد که بسیار فاجعه بار و دردناک هست و علاوه بر این، همان مقدار کم کتاب هایی که در مدارس است در سطح بسیار نازل و غیر مرتبط با درس ها می باشد به طور مثال کتاب هایی که در مدارس ابتدایی هستند اکثرا کتاب های مذهبی و یا داستانی کودکانه می باشند آن هم کتاب های با محتوا و نویسنده ضعیف. ( برای اطلاعات بیشتر به این لینک مراجعه کنید : https://b2n.ir/x07992 )

بی توجهی به مقوله کتاب در واقعیت امر
بگذارید تا شمه ای از میزان توجه مسئولان به این موضوع را نشان دهم. نگارنده این متن، چند ماه قبل یک نامه اتوماسیونی برای رئیس اداره منطقه فرستاد؛ با مضمون تهیه کتاب برای مدارس که مورد توجه قرار نگرفته و بلافاصله بایگانی گردید. سپس بار دیگر همان نامه اتوماسیونی برای تهیه کتاب به رئیس اداره کل استان فرستاده شد که او هم فرستاد برای معاون فرهنگی و سپس آنجا بایگانی گردید.
در مدرسه نیز بارها از مدیر خواسته شد که هزینه چند کتاب برای مدرسه را تقبل کنند که اصلا توجه نشد و همچنین تلاش های دیگر نگارنده بر این موضوع به هیچ راهی منتهی نگردید. انگار کتاب در این ارگان آموزشی که بر ستون های کتاب پایه گذاری شده است؛ هیچ گونه اهمت خاصی ندارد.
این بی توجهی به موضوع کتاب در مدارس و این سیستم آموزشی چنان هست که کارکرد این سیستم را مسخ کرده و با بحران هویت مواجهه می کند.
اگر این سیستم یک سیستم آموزشی است یکی از مهمترین و یا حتی مهمترین رکن آن در آموزش و تربیت بحث کتاب و کتابخوانی است و چون هیچ کس توجه چندانی به این موضوع ندارد می توان گفت این سیستم یک سیستم آموزشی نیست ؛ ممکن هست نام های دیگری بر آن نهاد؛ اما یک سیستم آموزشی با این تعریف نمی باشد؛ ممکن است یک سیستم مغزشویی یا سیستم اجباری و ... نامید.
پس نگارنده از جامعه و دولت می خواهد که با توجه به این موضوع، نام دیگری برای وزارت آموزش و پرورش ایران در نظر بگیرند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه تاریخ/
« نادر ابراهیمی » در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ درگذشت.
او فعالیت حرفهای خود را در زمینهٔ ادبیات کودکان، با تأسیس «مؤسسهٔ همگام با کودکان و نوجوانان» ـ با همکاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمرکز کرد. این مؤسسه، بهمنظور مطالعه در زمینهٔ مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهٔ نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، و پژوهش دربارهٔ خلقوخو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوههای یادگیری آنان دنبال کرد. «همگام» عنوان «ناشر برگزیدهٔ آسیا» و «ناشر برگزیدهٔ نخست جهان» را از جشنوارههای آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد.

بهلولی را با آثار مکتوب و صفات انسانی مطلوباش شناختم؛ انسان پرتلاش و جستو جوگر و خستگیناپدیر و اندیشهورز و مسئولیتپذیر و عافیتگریزی که عمر گرانمایهاش را در نوشتن و آموختن و بیدارگری سپری کرد. دغدغهی عدالت آموزشی و کیفیت آموزشی و حقوق دانشآموز و شأن و منزلت و کرامت معلم و فقرزدایی از آموزشوپرورش و بهسازی فضاهای آموزشی و ریشهیابی خشونت متقابل معلم و دانشآموز و توقف پولیسازی آموزش و تحدید آموزش طبقاتی و مهار مافیای کنکور و... از دغدغههای همیشگی او بود.
شناساندن آموزگاران راستین و تلاشگران گمنام عرصهی تعلیم و تربیت، به بهانهی مناسبتهای مختلف، رسالتی بود که به درستی به انجام آن میکوشید تا زنجیرهی تاریخی فرزانگان محفل روشنشان از گزند جهل و فراموشی در امان بماند و در فضای استیلای جهالت و رذالت از هم نگسلد.
در هر گوشهای از ایران اجحافی در حق معلمان و دانشآموزان اتفاق میافتاد، محترمانه به افشای آن میپرداخت و خواستار رفع اجحاف میشد.
هرجا ستمی بر معلمی میرفت، جزو اولینها بود که دست به قلم میشد و با ابراز همدلی، بر جراحتش مرهم مینهاد.
با فراهم شدن امکان ارتباط از طریق شبکههای اجتماعی، همواره همکاران دور و نزدیک را برای همدلی و هماندیشی و همکوشی فرامیخواند و همه را به خواندن و اندیشیدن و نوشتن و روشنگری و کنشگری فرامیخواند...
اینها، تنها فرازهای کوچکی از فرزانگیهای آن عزیزِ سفر کرده هست که بسیاری از دوستداران و همکاران و همراهانش نیز در سوگنوشتههای خود اشاراتی به آنها کردهاند. اما آنچه مرا واداشت که بعد از چندین روز بهت و اندوه و افسوس و سوزِ درون، این چند خط را در مورد این ستارهی سپهر تعلیم و تربیت بنویسم، دو چیز است :

۱) همکاران و همراهان مرحوم بهلولی و تمام دغدغهمندان عرصهی تعلیم و تربیت خوب به خاطر دارند که بهلولی عزیز در حادثهی درگذشت مرحوم حمیدرضا گنگوزهی -آموزگار روستای نوکجوی سرحد بلوچستان- در اثر ریزش دیوار، واقعهی روحخراش کشته شدن مرحوم محسن خشخاشی -دبیر فیزیک دبیرستان حافظی بروجرد- با چاقوی دانشآموز خود و سایر قربانیان خشونت و جهالت و حتی در سالگشت این حوادث، چه سوزناک قلم میزد و دولتمردان و دستگاههای حکمرانی را به چارهاندیشی فرامیخواند.

( مزار زنده یاد محسن خشخاشی )
او تلاش میکرد به جامعه بفهماند که گنگوزههیها و خشخاشیها را نه دیوار سست و لرزانِ خطّهی فقر زدهی بلوچستان و نه چاقوی تیز و برّانِ دانشآموز گستاخ لرستان بلکه آوار جهالت و بیعدالتی و کورفهمی و بیکفایتی مدیران کشت. اما او خود نیز همانند آنان و هزاران نفر دیگر، از تیر نامرئی و زهراگین جهالت و تعصب و عناد و کورفهمی و بیکفایتی برخی از فرادستان در امان نماند.
اگر ایران کُهن -که نامش در طول تاریخ همواره در زمرهی ممالک پیشرو در عرصهی علم و دانش درخشیده- همگام با جامعهی جهانی، راه علمی مبارزه با کووید۱۹ را در پیش میگرفت، چه بسا مهدی بهلولی عزیز و هزاران عزیز دیگر را از دست نمیدادیم. یادمان باشد که همهی بیماریهای واگیردار -هر یک به نوبهی خود- قبل از اجرای برنامههای واکسیناسیون، از جامعهی بشری فوج فوج قربانی گرفتهاند. امروز باید تسریع در انجام واکسیناسیون عمومی علیه کووید۱۹ مطلبهی جدی ما، از مسئولین باشد.

( مهدی بهلولی - صفحه فیس بوک )
۲) اکنون مهدی بهلولی عزیز در میان ما نیست اما مسیری که او میپیمود، روشن است و ادامهی این مسیر، وظیفهی ماست. نکتهای که در پیمایش این راه روشن باید به آن توجه کرد، این است که بهلولی عزیز در عرصهی زیست اجتماعی و فرهنگی پر بار خود یاران و همراهان و همفکران زیادی داشت و شمارِ فرزانگانی که با او همگام بودند و چون او میاندیشند و همانند او برای اعتلای آموزشوپرورش ایران میکوشند، کم نیست و سیاههی بلند نامشان نیز در این مقال نمیگنجد. بر ماست که وجودشان را مغتنم شماریم و سخن و ایده و اندیشهیشان را ارج نهیم و به هم بپیوندیم و بر هم بیفزاییم و غبار جهل و تعصب و تظاهر را از رخ آموزشوپرورش بزداییم.
یک بار دیگر عروج آن عزیز فرزانه را به خانوادهی محترمشان و همهی یاران و همکاران و دوستدارانش به ویژه جناب آقای نیکنژاد عزیز -که تمام عمر در کنار هم بوده و چونان روحی واحد در دو کالبد برای اعتلای آموزشوپرورش کوشیدهاند- تسلیت عرض میکنم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

مقدمه
وقتی به هفتاد سال تلاش و مجاهدت میرزا حسن رشدیه در راستای اصلاح نظام تعلیم و تربیت و بنیانگذاری مدارس جدید فکر می کنم و گزارش آن همه مشقت جسمی و روحی را می خوانم، از صبر و همّت او شگفت زده می شوم.
حتما قبل و بعد از رشدیه بوده اند کسانی که به اصلاح نظام آموزشی کشور اقدام کرده اند، اما هیچ کدام همّت و پشتکار رشدیه را نداشته اند. اکثر آنها بعد از مدتی، دست از کار کشیده اند و عطای این کار را به لقایش بخشیده اند. میرزا حسن رشدیه، تمام سختی ها را با آغوش باز قبول کرد و در برابر مخالفان (عوام و خواص) ایستادگی نمود.
اگر گذشتگان، قدر هفتاد سال تلاش رشدیه را به خوبی ادا نکردند و نام و یاد او را پاس نداشتند، امروزه که هفتاد سال از مرگ او گذشته، ما چه کرده ایم؟
کتب درسی رشدیه، می بایست به عنوان یک میراث فرهنگیِ ثبت شوند . آیا وزارت آموزش و پرورش و فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، دین خود را نسبت به این بنیانگذار اصول جدید تعلیم و تربیت، ادا کرده اند؟ نه درسی در کتابهای درسی، نه خیابانی، نه میدانی، نه تندیسی، نه زندگی نامۀ دقیق و جامعی، نه...، خلاصه این که هیچ وزارتخانه و نهادی، هیچ کاری که در شان جایگاه علمی و خدمات فراوان این مرد بزرگ باشد، انجام نداده است.
بیست و هشت سال است که به عنوان یک معلم بر سر سفره ای نشسته ام که رشدیه پهن کرده است؛ به همین علت تصمیم گرفتم که به پاس زحماتِ هفتاد سالۀ آن پیر معارف، هفت سال در راستای احیای آثار او بدون هیچ چشمداشت مادی تلاش کنم؛ باشد که دین خود را نسبت به او ادا کرده باشم؛ کفشهای آهنین پوشیدم و برای گردآوری اسناد و مدارک به سراغ وزارتخانۀ عریض و طویل آموزش و پرورش در تهران رفتم و دست از پا درازتر بازگشتم؛ نه کتابی، نه سندی، نه مدرکی و از همه بدتر، نه انگیزه و همّتی برای گردآوری مجموعه آثار رشدیه.
برای مشورت به سراغ آقای محمد اسفندیاری به کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی رفتم. ایشان مثل همیشه تشویق کرد و به بیان تجربیات شخصی و راهنمای تخصصی پرداخت و گفت: «وقتی که من کتاب پیک آفتاب را نوشتم، یک نسخه را به مرحوم رضا بابایی هدیه کردم. وی بعد از مطالعه کتاب پیام داد که: نوشتن همین یک کتاب برای شما کافی است. این اثر «اُم الکتاب» شما است که دیگر آثار به منزله شاخ و برگهای آن محسوب میشود؛ کار برای میرزا حسن رشدیه هم از همین نوع کارها محسوب میشود». این جمله آقای اسفندیاری به من روحیه داد و کار را ادامه دادم.
به سراغ کتابخانه ملی و مجلس و ملک رفتم و با استقبال و همکاری بسیار خوب مدیران و کارشناسان مواجه شدم و اسناد زیادی را فراهم کردم و برای ادامۀ جست و جو از کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی و آیت الله بروجردی قم کمک خواستم و از محبّت ایشان هم بسیار بهره بردم؛ کتابخانه های عمومی و تخصصی شهرهای تبریز، رشت، شیراز، کاشان، مشهد و اصفهان را هم به کمک برخی از دوستان عزیزم جست و جو نمودم و مدارک و اسنادی را به مجموعه اضافه نمودم؛ در ادامۀ جست و جو با سرکار خانم بهدخت رشدیه از نوادگان میرزا حسن رشدیه آشنا شدم که ایشان هم مؤسسه ای را برای گردآوری و ثبت اسناد رشدیه تاسیس کرده بود؛ وی نیز در کمال بزرگواری، تمامی مدارک و اسناد خود را که حاصل سالها تلاش بوده در اختیار من قرار داد که هم بر غنای مجموعه افزود و هم مسیرهای جدیدی را فراروی من قرار داد.
اینک هفت سال از این عهد و پیمان من با رشدیه گذشته است و حاصل این سیر و سلوک علمی در قالب این کتاب عرضه می شود.
مجموعۀ حاضر شامل کتب درسی و نشریات علمی و آموزشی است که رشدیه برای اولین بار به سبک جدید فراهم کرده و در طول سالهای متمادی در مدارس تازه تاسیس خود تدریس نموده است.
هدف از گردآوری و بازنشر این کتب به هیچ وجه بزرگنمایی تالیفات رشدیه یا زنده کردن تدریس این کتب نیست؛ هدف، فقط و فقط احیای این آثار به منظور تجزیه و تحلیل پژوهشگران و کارشناسان و برنامه ریزان نظام تعلیم و تربیت است؛ اگر به درستی از سابقۀ علمی و میراث مکتوب خود خبر نداشته باشیم که متاسفانه خبر نداریم، نمی توانیم برای آینده برنامه ریزی دقیق و علمی داشته باشیم؛ به عنوان مثال، امروزه متاسفانه مولفان کتب درسی ادبیات فارسی از سابقه حدودا صد و پنجاه سالۀ تالیف کتب فارسی خبر ندارند و نمی دانند که تالیف این گونه کتب چه فراز و نشیبهایی را پشت سر گذاشته و چه تجربیاتِ نابی در دل این گنجینه های فراموش شده نهفته است؛ کتب درسی رشدیه، می بایست به عنوان یک میراث فرهنگیِ ثبت شوند؛ زیرا مجموعه تجربیات یک نویسندۀ کتب درسی با آزمون و خطاهای ناگزیر است که برای مولفان کتب درسی و برنامه ریزان نظام تعلیم و تربیت بسیار قابل استفاده است.
جست و جو برای یافتن دیگر تالیفات رشدیه همچنان ادامه دارد و امید است که با راهنمایی و جوانمردی اهل تحقیق، چاپ دوم این اثر، کامل تر از چاپ حاضر باشد.
دوست داشتم که حاصل این هفت سال را در قالب سه جلد کتاب منتشر کنم که به قول آقای اسفندیاری، کتاب عمرم محسوب شود:
دفتر اول: مجموعه آثار رشدیه: شامل کتب درسی و نشریات علمی و آموزشی رشدیه.
دفتر دوم: مجموعه اسناد رشدیه: شامل اسناد و مکاتبات اداری، خاطرات و یادداشت های پراکندۀ رشدیه.
دفتر سوم: شناخت نامۀ رشدیه: شامل مجموعه مقالات مخالفان و موافقان رشدیه.
اما متاسفانه روزمرگی ها و روزمرگی ها مانع از این کار بزرگ شد و من نتوانستم مجموعه اسناد و مقالات را به پایان برسانم.امید است که چاپ این جلد، انگیزه تکمیل این مجموعه را به وجود بیاورد.
در مظلومیت میرزا حسن رشدیه چه در زمان حیات و چه در زمان ممات، همین بس که هیچ کدام از موسسات فرهنگی و انتشاراتی وابسته به وزات آموزش و پرورش و وزارت علوم و چند مرکز تحقیقاتی وابسته به حوزه علمیه قم که وظیفه شان زندگی نامه نویسی روحانیان و عالمان دینی است، انتشار مجموعه آثارش را قبول نکردند. مدیران دانشگاهی موسسات عریض و طویل میگفتند که رشدیه روحانی است و باید یک موسسه مذهبی قم، بانی این کار بشود؛ مدیران حوزوی هم با این بهانه که رشدیه فقط یک پیشنماز ساده بوده نه یک اندیشمند حاحب اندیشه و ایده از انجام این کار شانه خالی کردند.
اما مدیریت گوهرشناس و مرواریدپسندِ انتشارات کتاب طه آقای سید علیرضا صالحی به ندای این معلم درویش پاسخ مثبت داد و افتخار نشر این اثر را نصیب خود کرد و برگ زرین دیگری به کارنامه پربرگ و پربار خود افزود...
در پایان از تمامی دوستانی که با راهنمایی ها و دلگرمی های خود، سختی جست و جو را آسان کردند، سپاسگزاری می نمایم: بهدخت رشدیه، رسول جعفریان، حسن ذوالفقاری، محمد سوری، احمد عزتی پرور، رحیم روحبخش، حسین محمدزاده صدیق، مهرداد فردیار، علیرضا اباذری، محمد مهیار، سیّد صادق حسینی اشکوری، سیّد محمد رضا آصف آگاه، محمد علی باقرزاده، بابک عارفی، زینب پاپی، علی مرادی مراغه ای، مجید داداش نژاد، رضا بابایی، محمد اسفندیاری، محمدهادی خالقی، هادی ربانی، محمد علی کلهر، صادق برزگر، اسماعیل راهنورد، سید محمدحسین محمدی، محمد سپهری، محمد بقایی، محمدابراهیم خسروبگی.
هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایۀ هیچ


این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

وَ کَاَیِّن مِّن ءَایَهٍ فِی السَّموَاتِ وَ الاَرضِ یَمُرًّونَ عَلَیهَا وَ هُم عَنهَا مُعرِضُون
و چه بسیار نشانه در آسمان ها و زمین هست که که بر آن می گذرند و از آن روی می گردانند.
سوره یوسف/ آیه 105
گفت یکی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را به جوی میشمرد
اواسط دهه شصت بود و من دانش آموز دبیرستان شریعتی شهرستان بروجرد. شاید سال چهارم و یا سوم دبیرستان بودم. دبیران و استادان درس بینش اسلامی ما ( تعلیمات دینی سال های دور و دین و زندگی این سال ها ) که _ خداوند نامشان و عمرشان را بلند گرداند _ همگی مردانی دانشور و خوش سخن و نرم خو و خوش اخلاق بودند، جوانانی که می کوشیدند خود را طراز آرمان های اخلاقی، انقلابی سازند که دل در گرو آن، و جان، آماده دفاع از آن داشتند. آن ها ، هر کس به قدر همت خود، می کوشیدند نمونه ای از معلمی مکتبی باشند که دانش آموزان را با دانش و گفتار و کردار خود به اسلام جذب کرده و انسان هایی مومن و معتقد و پاک تربیت نماید. اما به راستی کلاس های درس استاد غلام علی گودرزی چیز دیگری بود. من که شوربختانه سعادت شاگردی ایشان را نداشتم، چند بار در کلاس های ایشان به عنوان مهمان بر سر سفره دانش و ادب او نشستم و بهره ها بردم. چهره همیشه متبسم و اخلاق محمدی او تاثیر سخنانش را دو چندان می کرد و همگان را شیفته می ساخت. چه بسیار دانش آموزان شرور و درشت خویی که در آسیاب مکتب استاد، شرارت و درشتی وانهادند و متانت و نرمی پیشه کردند.
در یکی از همان کلاس ها، بحثی جذاب در باره آثار گناه و اعمال انسان در این جهان مطرح کرده و از نویسندگان غربی در این باره نقل می کردند. به جهالت جوانی و بدون پاسداشت حق میزبانی، بانگ بلند داشتم و معترض شدم که چه بسیار بدی ها و ظلم ها که پاسخی و انعکاسی نمی یابند و چه بسیار ظالمان که پشه ای هم آن ها را نمی گزد.
استاد اما با کرامت و با گشادگی چهره پاسخی سعدی وار دادند که خوی بد و ظلم، خود عذابی الیم است که روح شخص را چون خوره می خورد و جز سیاهی و پلیدی چیزی به جا نمی گذارد، پلیدی و سیاهی که تا پایان عمر و البته تا ابد باید هم نشین او باشد. ( نقل به مضمون ) او مومنی راستین بود اما آزاد منشانه مانند کانت از اخلاق وظیفه سخن می گفت: انسان است و وظیفه اخلاقی خود ( بخوانید تکلیف در اخلاقیات دینی) حال چه باک که مجازات و پاداشی باشد یا نباشد. مومن بر حسب فرمان الهی و غیر مومن بر حسب وجدان اخلاقی خود عمل کند. اخلاقی زیستن پاداش خود است ( افزون بر پاداش الهی برای مومن ) و غیر اخلاقی زیستن مجازات خود است ( علاوه بر دامنه و عواقب طبیعی غیر اخلاقی زیستن برای غیر مومن )
از آن به بعد هر گاه فرصتی می شد در جلسات روضه خانواده شهید اسماعیل زاده موسوی، یا زمان های استراحت مرکز تربیت معلم از سخنان متین او استفاده می بردم. برای استماع کلام او به این جلسات می شتافتم . سخنانی ساده اما مستدل و منطقی و تاثیر گذار. بدون اغراق و غلو و افراط و تفریط. بسیار می شد که با گفته های او احساس همدلی و موافقت نمی کردم اما هم چنان از دیدار این چهره نورانی و بشاش لذت بسیار می بردم. از کسانی بود که حتی دیدنشان تو را به یاد خدا می انداخت و دلت را نرم می کرد و در پرده ی ستبر غفلت، شکاف می انداخت. انسانی مخلص که تمامی وجود خود را خالصانه وقف اعتقادات خود کرده بود و از ریا و تظاهر و مقام گریزان و دلش از حب دنیا تهی بود. زمانی که او در اوایل دهه شصت مسئول امور تربیتی بود تا پاسی از شب در کانون شهید رجایی بی هیچ چشمداشتی به خدمت مشغول بود تا جایی که به گفته ی خودشان گاهی می شد که برخی از همکاران اگر در اواخر شب نیازی به داروهای مسکن پیدا می کردند، می دانستند می توانند به پیش او بروند و از او سراغ خواسته خود را بگیرند.
او همیشه معلم و آموزگاری تمام وقت باقی ماند و تمام استعداد و توانایی های خود را صرف آموزش و تعلیم انسان ها کرد. برای او کلاس درس دبیرستان و دانشگاه یا جلسات روضه و ترحیم، فرصت هایی طلایی بودند که در آن جا، وظیفه پیامبری خود را بشیراً و نذیراً بدون توقع و انتظار حتی سلامی به جای آورد.

در دو سال اخیر که خانه ما به خیابان بهار آمده بود و تقریباً در نزدیکی خانه استاد سکنا گزیده بودیم بیشتر او را می دیدم. اما افسوس که فقط به تکان دادن سری یا گفتن سلامی می گذشت. بارها می خواستم بایستم و به بهانه پرسشی، با او به سخن بنشینم و چشم و دلم را با دیدن چهره شاداب ایشان، روشن کنم اما همیشه آن را به زمان دیگری موکول می کردم. زمانی که دیگر هیچ گاه نخواهد آمد.
اکنون که او شتابان راهی دیدار دوست شده و در "مقعد صدق" نزد " ملیک مقتدر " از چشمه " تسنیم " الهی پیاله می گیرد، افسوس می خورم که ای کاش در آن دیدارهای ناخواسته، بر خود بانگ می زدم که " این تذهبون " .
او از نشانه های الهی بود که ما شب و روز از کنار آن ها می گذریم و غافلانه از آن ها روی می گردانیم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید