
پیش گفتار
هر برهه ای از زمان، بیماری اجتمای خاص خود را دارد که هر یک تبدیل به آسیب های اجتماعی غیر قابل کنترل و یا درمان می گردد. مسایل اجتماعی، هرگز اموری ثابت و لایتغیر نیستند و قانون کلی برای توجیه خود ندارند. انسانها در هر ساختار اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی متفاوت، به گونه ای متمایز، از انواع بیماری های اجتماعی مشابه رنج می برند که نتیجه رفتار خود آنهاست.
پیچیدگی رفتارهای فردی وقتی در یک جامعه با هم ترکیب می شوند، حاصلی پیچیده تر و گنگ تر می یابند که برای درک و تشخیص آن به خودآگاهی و عمومیت آگاهی اجتماعی نیازمندیم.
شاید هر یک از ما از لحاظ جسمی، روحی و شخصیت اجتماعی، خود را فردی سالم و پذیرفته شده از سوی دیگران بدانیم اما احتمال هم ندهیم که به برخی از بیماری های اجتماعی از جمله " بی شعوری" مبتلائیم. مسلم است که یک فرد تحصیل کرده با درجاتی از تحصیل و پایگاه اجتماعی معتبر، هرگز خود را بی شعور، نمی خواند.
اما با توجه به مشخصات بیماری بی شعوری که مربوط به سده های گذشته است و تازه شیوع نیافته است بیشتر ما می توانیم بی شعور باشیم. نمی دانم عذرخواهی لازم هست یا خیر، اما بنده در پیدایی این بیماری فقط سهم یک نفر را دارم و بس.
مقدمه
بی شعوری؛ کتابی با مضمون طنز است که به " تجاوز حماقتآمیز اما آگاهانه به حقوق دیگران " در عصر معاصر اشاره دارد،.این کتاب نوشته خاویر کرمنت (Xavier Crement) است و در سال ۱۹۹۰ با نام
" Asshole No More; The Original Self-Help Guide for Recovering Assholes and Their Victims " منتشر شد.

نویسنده در این کتاب مدّعی میشود که بی شعوری یک بیماری و اعتیاد است نه بداخلاقی و سوءرفتار و به معرّفی بی شعوری از زوایای مختلف میپردازد.
در این کتاب به طور جد، به موضوع بی شعوری در زمان حال می پردازد. مسئله مهم بی شعوری و تأثیری که بی شعورها بر اجتماع میگذارند. بی شعورها با نفوذ در اجتماع، سیاست، علوم، تجارت، دین و امثال اینها در دنیای معاصر نشان داده اند که احمق نیستند، اتفاقا بیشتر آنها نابغه اند و نسبت به آدم های عادی از هوش بالاتری برخوردار هستند. اما تعدادی نابغه مردم آزار که اعتماد به نفس بالایی دارند و نتیجه زرنگ بازی و بی شعوری شان به ضرر خودشان و آدمهای اطراف شان تمام می شود.
نویسنده با زبانی طنز و با شوخ طبعی، ماجراهایی ساختگی را تعریف میکند تا بتواند نظریه های خودش را مطرح کند. این داستانها و ماجراها به قدری شبیه به اتفاقاتی است که هر روز دور و بر ما در حال رخ دادن است که ممکن است خودمان را در هر کدام از موقعیتها تجسم کنیم. هدف نویسنده از تعریف این ماجراها این است که بگوید: بی شعوری یک بیماری مسرّی است و دارد دنیا را تهدید میکند! باید کاری کرد والا بی شعورها دنیا را نابود می کنند.
ترجمه در ایران
این کتاب اولین بار توسط محمود فرجامی در سال ۱۳۸۶ ترجمه شد و به دلیل عدم دریافت مجوز نشر به صورت رایگان برای دانلود روی سایت شخصی وی قرار گرفت. مترجم از مخاطبین این کتاب خواست اگر از محتوای کتاب راضی بودند مبلغی به اندازه پول یک پیتزا را به حساب مترجم واریز کنند. سرانجام در سال ۱۳۹۳ توسط انتشارات تیسا در ۲۳۲ صفحه منتشر و به سرعت تبدیل به یکی از پرفروش ترین کتابهای غیرداستانی شد، تا جایی که در سیامین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران چاپ بیست و نهم این کتاب با تیراژ پنج هزار نسخه در دسترس علاقه مندان قرار گرفت.
کتاب بی شعوری با ترجمه محمود فرجامی در کابل توسط نشر زریاب و در لندن توسط نشر اچ اند اس مدیا نیز به طور جداگانه به چاپ رسیده است.

ترجمههای دیگر
پس از استقبال گسترده از کتاب بی شعوری، بارها توسط مترجمان و انتشارات دیگر با همان عنوان و طرح اولیه روی جلد، به صورت غیرقانونی به بازار عرضه شد. فرجامی خاطر نشان کرده است که "حق انحصاری" ترجمه و فروش کتاب بی شعوری (Asshole No More) را از ناشر و نویسنده خریده و انتشار هر ترجمه دیگری از آن غیرقانونی است.
آیا من قادرم به بی شعوری خود در عرصه های گوناگون اعتراف کنم؟ چرا یک نفر باید بخواهد بی شعور باشد؟
" مثل هر کس دیگری، من هم در تمام زندگی ام با بی شعورها سر و کار داشته ام، اما در بیشتر اوقات مثل بیشتر افراد جامعه، درگیر مفاهیم و تعاریف قدیمی بی شعوری بودهام. اما حالا من ماهیت بی شعوری را میشناسم. بی شعوری یک نوع اعتیاد است و مثل سایر اعتیادها به الکل و مواد مخدر یا وابستگی دارویی، اثرات سو و زیان باری برای شخص معتاد و اجتماعی که در آن زندگی می کند دارد. بدترین خصوصیت این اعتیاد آن است که بی شعورها ذرهای هم از بیشعوری شان آگاه نیستند. این امر در مورد خود من هم صادق بود."
همان طور که در سطرهای بالا خواندید نویسنده این کتاب به این نکته تأکید دارد که بی شعوری نوعی بیماری است و خودش نیز یک بی شعور است که درمان شده است.
مشخصات کتاب
این کتاب شامل ۵ بخش کلی است و در هر بخش به ویژگیهای بی شعورها، انواع بی شعورها و راههای نجات آنها اشاره شده است.
بخش اول: چه کسی بی شعور است و چرا یک نفر باید بخواهد بی شعور باشد؟
در این بخش، نویسنده از مشکلات و زندگی تعدادی از بی شعورها که به او مراجعه کرده بودند، با لحنی طنزآمیز صحبت کرده است. مخاطب در هر بخش با همان ماجراهای من در آوردی و ساختگی روبه رو میشود ولی به دلیل روان بودن و قابل باور بودن داستان تصور میکند که این قصهها واقعی است.
تاریخچه بیشعوری را با بیانی مختصر این گونه تعریف میکند: " بیشعورها همیشه وجود داشته اند و حالا بیشتر از همیشه وجود دارند. تمام آنچه درباره تاریخ بی شعوری باید دانست، همین است."
کتاب بی شعوری میگوید: " بی شعور کسی است که کارهای اشتباه را با روشهای اشتباه و با چراییها و دلایل اشتباه انجام میدهد."
بخش اول کتاب شامل این زیر بخشها است:
* سرگذشت فرد
* سرگذشتهای دیگر
* تعریف بی شعوری
* ماهیت بی شعوری
* شدت بی شعوری
بخش دوم : شما چه نوع بی شعوری هستید؟
در این بخش انواع بی شعورها را به هشت دسته و نوع تقسیم کرده و برای هر کدام از آنها میزان تأثیرات و نتایج حاصل از بی شعور بودن را مطرح کرده است:
* بی شعور اجتماعی
* بی شعور تجاری
* بی شعور مدنی
* بی شعور مقدس مآب
* بی شعور عرفان باز
* بی شعور دیوان سالار
* بی شعور بیچاره
* بی شعور شاکی
به طور مثال " بی شعورهای تجاری، آدمهایی هستند با مدرک دهن پر کن از مؤسسات علمی جهان که برای هر مسئله ای پاسخ و نه راه حلی، در آستین دارند. و یا اعتراض مدنی مد روز است و به افرادی گفته می شود که حواشی نیکوکاری برای آنها جذاب تر از خود نیکی کردن است."
یا در مورد بی شعوری مدنی در این کتاب میخوانیم:
"اعتراض مدنی، مد روز است. سابقا روال بر این بود که مردم اعتراض میکردند تا به آزادی و حقوق خود برسند، اما گویا امروزه افراد زیادی آزادی و حقوق خودشان را در راه اعتراض کردن استفاده میکنند. آنها همیشه در حال اعتراض مدنی و شعار دادن هستند. شعار دادن در نزدشان حتی از یافتن راه حل منطقی برای مسئله ای که به آن اعتراض دارند هم مهم تر است. بسیاری از آدمها به همین راحتی و صرفا با دادن شعارهایی که خودشان هم به آن اعتقاد ندارند، اکتیویست میشوند، البته اکتیو در بیشعوری!"

( تجمع دانش آموزان اصفهانی در اعتراض به برگزاری حضوری امتحانات - 11 اردیبهشت - اداره کل آموزش و پرورش اصفهان )
بخش سوم: وقتی جامعه بی شعور می شود
نویسنده با همان گیرایی و شیوایی کلام در این بخش از کتاب بی شعوری، به نمونههای بیشعوری در جامعه مانند: تجارت، دولت، خواندن و نوشتن و رسانه ملی صحبت کرده است.
"برخی از بیشعورها تشنه قدرتند. مخصوصا قدرتی که با آن بتوان به دیگران گفت که چه کار باید بکنند و چگونه و چه وقت؟!"
بخش چهارم: زندگی با بیشعورها
نویسنده در بخش چهارم کتاب بی شعوری، به انواع روابطی که میتوان با افراد بی شعور داشت اشاره کرده است و در زیر هر کدام از آنها یکی از بهترین راهکارهایی که میتوان در مواقع حضور در چنین شرایطی انجام داد را بیان نموده است.
کارکردن با بی شعورها
نخستین قاعده کار با بیشعورها به یاد داشتن این نکته است که ظواهر برای آنها در حکم همه چیز است. تظاهر به علاقه، مهربانی، همکاری، احترام و ترس از آنها، معمولا برای راضی نگه داشتن شان و این که فکر کنند فوق العادهاند، کافی است.
* دوست بیشعور : قبول کنید که با وجود چنین دوستی نیازی به دشمن ندارید.
* ازدواج با آدم بیشعور: اولین کلماتی که به همسرتان میگویید: معذرت میخواهم، به خاطر هر چیزی که به خاطرش ناراحتی، معذرت میخواهم.
* بی شعور مادرزاد: راهکار مفیدی برای پدر و مادرهای با شعور تا بتوانند بچههای بی شعورشان را کنترل کنند فقط این جمله است: “همینه که هست! “.
* راضی نگه داشتن رئیس بیشعور: بیشعورها به شدت نگران قدرت شان هستند و نسبت به تهدیدهای واقعی و
غیر واقعی علیه قدرت شان بسیار حساساند. هرگز کاری نکنید که قدرت رئیس به خطر بیفتد.
* فرزندانِ والدین بیشعور : به صفاتی که از والدین تان گرفته اید خوب و دقیق فکر کنید. همه آنهایی را که مشکوک به بی شعوری است را دور بیندازید و جایشان را با صفات آدمی زادگان عوض کنید.
بخش پنجم: راه نجات
سخت ترین مرحله در درمان و ترک بی شعوری همان مرحله نخست آن یعنی پذیرفتن بی شعور بودن است و اگر بی شعور بتواند این مرحله سخت را با موفقیت پشت سر بگذارد، میتواند به مرحله بعدی درمان، یعنی مرحله پشیمانی، برود. این موقعیت خطرترین موقعیت برای بیشعور است، زیرا در لبه آدم شدن قرار گرفته است! زمان وحشت و دو دلی فرا می رسد.
مرحله آخر درمان، این است که فرد مورد نظر باید صفات پسندیده ای که با آنها تاکنون بیگانه بوده را بیاموزد و این مرحله پایانی هیچ گاه پایان نمی پذیرد.

چه مدت واقعیت را انکار می کردید تا این که بالاخره قبول کردید که بی شعورید؟ من یه بی شعورم و هیچ خیالی نیست. هر روز هی بهتر می شوم و ملالی نیست.
از جمله روشهای درمان برای بیشعورها میتوان به موارد زیر اشاده کرد:
* درمان گروهی
* درمان فردی
* شوک درمانی
* انجمن بیشعورهای ناگمنام
* برنامه ۱۲ مرحله ای
"حالا نمیدانم کیام، اما هر چه هست، دیگر بی شعور نیستم."
بویی حس نمیکنید؟
واقعیت تلخ آن است که بوی گند بی شعوری از سراسر دنیای ما به مشام می رسد و اگر برای زُدودن آن کاری نکنیم، به فاجعه خواهد انجامید. فاجعه آن وقتی است که دیگر این بو را احساس نکنیم، به این دلیل که شامه مان به آن عادت کرده باشد.بویی حس نمی کنید؟
و این جمله پایانی خاویر کرمنت در کتاب بی شعوری است که خواننده را به جست و جوی درونی و کشف علایم بی شعوری در خود و دیگران فرا میخواند.

سخن آخر
بی شعور کسی است که کارهای اشتباه را با روشهای اشتباه و با چراییها و دلایل اشتباه انجام میدهد.
سئوال: آیا من قادرم به بی شعوری خود در عرصه های گوناگون اعتراف کنم؟ آن هم وقتی که تابعی هیپنوتیزم شده برای رفتارهای جمع در جامعه هستم و ناخودآگاه به سوی خرید از بازارهای ارز، سکه، بورس، ارزهای دیجیتالی، هجومی غیرمنطقی حداقل از نظر منطق اقتصادی دارم؟! سخت ترین مرحله در درمان و ترک بی شعوری همان مرحله نخست آن یعنی پذیرفتن بی شعور بودن است و اگر بی شعور بتواند این مرحله سخت را با موفقیت پشت سر بگذارد، میتواند به مرحله بعدی درمان، یعنی مرحله پشیمانی، برود.
کدام رفتار فردی یا اجتماعی ما حاصلی از درایت، بصیرت، هوشیاری و خردمندی است؟ اراده و تفکر من تا چه حد تعیین کننده رفتارم هست؟ به چه میزان و چه کسانی از رفتارهای ناپخته و ناخوشایند من آسیب می بینند؟ سهم خود من از این آسیب ها چقدر است؟ کدام تصمیم من برخاسته از دانش و مدرکی است که این همه بدان می بالم؟ الیناسیون و خودباختگی بیماری جدیدی نیست که من بدان مبتلا شده ام، بلکه گویی آن را همه ما برای نسل دیگر به میراث می گذاریم اما بی شعوری من تا کجا ادامه خواهد داشت؟
بسیاری از روش های اشتباه و پرشتاب ظاهرا برای حل مشکلات و معضلات از سوی مدیران، اِعمال می شود، اما چون صورت مسأله پر از اشتباه است، نتایج پر غلطی به یک مؤسسه یا سازمان و حتی خود جامعه تحمیل می کند. در رفتارهای فردی نیز در محیط خانواده و مدرسه، ما بزرگتر ها با اشتباهات زیادی به تعلیم و تربیت کودکان و دانش آموزان می پردازیم اما هرگز اشتباه خود را نمی پذیریم. چون معتقدیم بزرگترها، اشتباه نمی کنند، این همان تعریف بی شعوری است.

خودباوری، خودآگاهی و تحلیل رفتار فردی به اصلاح رفتار جمعی نیز منجر خواهد شد. قدری از سرعت منفعت جویانه خود بکاهیم تا در کنار دیگر انسانها، برای مفهوم ارزشمند انسانیت؛ تعریفی مناسب قرنِ حاضر بیابیم.
1) ویکی پدیا. دانشنامه آزاد.بی شعوری.
2) اپلیکیشن کتابچی . بی شعوری؛ نویسنده خاویر کرمنت. مترجم محمود فرجامی. ناشر تیسا.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه تاریخ/
8 اردیبهشت 1300 تهران ؛ 100 سال پیش در چنین روزی ، « سیمین دانشور » معلم ، نویسنده و مترجم ایرانی در شیراز چشم به جهان گشود . وی نخستین زن ایرانی بود که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شدهاست. سووشون از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران بهشمار میرود. دانشور، همراهِ همسرش جلال آل احمد، عضو کانون نویسندگان ایران بود و در نخستین انتخابات (فروردین ۱۳۴۷) به عنوان رئیس کانون نویسندگان ایران برگزیده شد.
" هر كه معلمی كرده، میداند از چاه ذهنت هرچه آب زلال و روان داری بیرون میكشی، به این امید كه شیفتگان دانش را تا آنجا كه بتوانی سیراب كنی".
گروه تاریخ/
1 اردیبهشت 1330 تهران؛ 70 سال پیش در چنین روزی و متخلص به «بهار»، شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامهنگار، تاریخنگار و سیاستمدار معاصر ایرانی در تهران دیده از جهان فرو بست .
« بسياري از جوانان ايران كه بايد هاديان افكار و پيشروان كاروان سياست و اجتماع آينده شوند، از داستان هاي گذشته هيچگونه آگاهي ندارند؛ براي رفع اين نقيصه، چند فقره يادداشت ها و تذكارهاي محفوظ و مضبوط را، زير عنوان تاريخ مختصر احزاب سياسي، به شكل مقالاتي در روزنامة مهر ايران » انتشار داد . »
گروه تاریخ/
۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ تهران؛ 41 سال پیش در چنین روزی سهراب سپهری ، معلم ، شاعر، نویسنده و نقاش در تهران دیده از جهان فرو بست .
سهراب از معلم کلاس اولش چنین یاد میکند: «...آدمی بیرؤیا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد... اولِ دبستان بودم. روزی سر کلاس نقاشی میکردم که معلم تَرکه انار را برداشت و مرا زد و گفت که همهٔ درسهایت خوب است، فقط عیبت این است که نقاشی میکنی! این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. »
گروه تاریخ/
30 فروردین 1288 : روزی است که هوارد باسکرویل به تیر سربازان قزاق از پا درآمد.
« هفته نامه فارغ التحصیلان دانشگاه پرینستون در یک صدمین سال فارغ التحصیلی باسکرویل نوشت: "در آمریکا کسانی کار باسکرویل را با ژنرال لافایت فرانسوی که داوطلبانه به کمک انقلاب آمریکا شتافت، مقایسه می کنند. این مقایسه غلط است زیرا باسکرویل، یک نظامی حرفه ای نبود، او حتی مانند لرد بایرون، که در جنگ استقلال یونان علیه ترک ها شرکت کرد، اهل تخیل نبود. باسکرویل مانند لژیونرها به خاطر افتخار نظامی و پول نجنگید. او جوانی بود که می خواست کشیش بشود. اما خودش را به عنوان معلم تاریخ در کشوری یافت که مردمش درگیر نبرد با استبداد سلطنتی بودند و در یک موقعیت اخلاقی ناچار به انتخاب شد. »

این داستان، به روح همه جانباختگان عزیز ویروس کرونا و خانواده محترم آنان تقدیم می گردد؛ داستان بیش از ۶۶ هزار انسانی که درد شدید و نفس گیر قفسه سینه، سرفه های خشک و جگرخراش و تب و لرز سوزنده شان، آتش به جان مادران مهربان و داغدار ایران زمین زده است؛ مادراني كه در هر نماز، سر بر مُهر و سجاده سبز خدا می گذارند و به یاد عزیزانشان در سكوت و برای همیشه اشک می ریزند؛ کسانی كه با درد و رنج بيماري جان سپردند و بی هیچ وداع و آيين بزرگداشت و مراسم سوگواری، غريبانه و درخلوت قبرستان درخاك آرمیدند و... رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات...
***
... در بارش شديد باران بهاري، بغض مانده در گلوي مادر، ناگهان به شیون و فريادي بلند و دردناک تبديل مي شود؛ فريادي جانسوز كه تمام فضاي سرد قبرستان را به لرزه در مي آورد...
***
... اينك داروخانه شلوغ است و دو تن، هراسانند و از درد و نگراني مي سوزند؛ دخترکی از تنگی نفس و فشار قفسه سینه و مادري از پيشاني داغ و سرفه های خشک دخترك.
مادر با ديدن حال و روز كودك، به سقف داروخانه چشم می دوزد تا او متوجه اشك هايش نشود. لحظاتي بعد، مادر با دست های استخوانی و لرزان خود، ماسك كوچك دخترش را پايين تر مي كشد و صورت او را نوازش می کند:" نترسی مادرجون؛ الان آقاي دكتر داروهاتو ميده و..."
در میان جمعیت، مردی بلافاصله شیلد محافظ را روی صورتش می گذارد و با اشاره به فرد همراه خود از او می خواهد که از مادر و دختر فاصله بگیرد. از پشت پیشخوان داروخانه صدایی به گوش می رسد:" خانم... خانم... ای بابا، این نسخه مال کیه؟"
مادر از جا بلند می شود :" مال منه آقای دکتر! ببخشید؛ زیر بارون خیس شده!"
- بفرما خانم!... شصت و شش هزار و چهارصدتومن! تشریف ببرید صندوق!... با شمام خانم!... چيه؟!... منتظر چی هستی؟!... چرا همين جوری داری منو نگاه مي كني؟!
- آخه...
- آخه چی خانم محترم؟! قيمتش همينه!... لطفا بفرمایید صندوق!... اي بابا... بازم كه نرفتي!... خواهش می کنم تكليف منو روشن كن خانم؛ بالاخره دارو می خوای یا نه؟!
لحظات به كندي مي گذرد و درست در همين زمان، دو آشناي غريب، در تنهايي خويش ناله مي كنند و اشك مي ريزند؛ کودكي از چشم های ملتمس مادر و مادری از تیغ نگاه جمعیت حاضر در داروخانه...
مادر از كيف دستي كهنه و رنگ و رو رفته اش، چند اسكناس مچاله شده بيرون مي آورد و نگاهش را از حاضران مي دزدد و با پاهاي لرزان كمي به پيشخوان نزديك تر مي شود: "آقا، ب... ببخشيد... اگه ممكنه... به... به اندازه همين پول، دارو بديد!"
- بيست و يك هزار و پانصدتومن؟! اين كه حتي پول يه شربت و آمپول و سرنگ هم نميشه خانم محترم! باور کنید این کار اصلا درست نیست؛ شما كه پول نداري چرا وقت من و این مردم رو مي گيري خانم؟!
سكوت بر داروخانه حاكم است و دو همدل تنها، مضطرب می شوند و برخود مي لرزند؛ كودكي از وحشت آمپول و مادري از شرم حضور در زمان و مکان و آشفتگی درون و شدت ضربان قلب و...
***
اكنون ایستگاه مترو شلوغ است و دو مسافر، خسته و بغض کرده، از بيم و نگرانی مي سوزند؛ كودكي از شروع احتمالی درد سینه و سرگيجه شدید و مادري از دلهره تب و لرز مجدد کودک و خارش گلو و سرفه های غیرقابل تحمل و...
بر روي سكوي ايستگاه، مسافران پنهان در پشت ماسك هاي رنگارنگ صورت، بدون رعایت فاصله اجتماعی در انتظار رسیدن قطار لحظه شماری می کنند... مادر به عكس بزرگ و زيباي روي ديوار ايستگاه نگاه مي كند كه زن و مردي با لباس های مخصوص ضدکرونا در بيرون از بخش ICU يك بيمارستان، از فرط خستگي طاقت فرسا بر روي صندلي نشسته و شانه به شانه هم به خواب عميقي فرو رفته اند؛ يك زوج كادر پزشكي زحمتكش و از خود گذشته كه روزها و هفته ها به خاطر نجات بيماران وخيم كرونايی، صبورانه، بي وقفه و با جديت تمام تلاش كرده و در اين مدت فرصت استراحت كافي نداشته و از ديدن فرزندان و عزيزان خود محروم بوده اند...
مادر با ديدن عكس ایستگاه و كوشش صادقانه ديگر پزشكان، پرستاران و كادر ايثارگر درمان و نيز نيروهاي مهربان؛ كوشا، ياريگر، دلسوز و وظیفه شناس در همه نهادها و سازمان ها و ادارات خدمات رسان در سطح شهر و كشور، با اميدواري و آرامش به صورت زيبا و كوچك دخترش لبخند مي زند و به يكباره او را در آغوش مي گيرد :" خیلی زود خوب میشی اي شيطون بلا؛ فقط بايد استراحت كني و..."
و شروع به قلقك زير بغل و پهلو و شكم او مي كند و با صداي بلند مي خندد:" نبينم ديگه ورجه وورجه كني وروجك! وگرنه يه آشي برات بپزم كه..."
دخترك در حالي كه از حرف ها و عمل مادر به سر ذوق آمده، به مزاح و در جواب، انگشت سبابه اش را به سمت او مي گيرد و قهقهه مي زند:" دو زار بده آش، به همین خیال باش مامان خانوم؛ منم يه آتشي برات بسوزونم كه..."
... از دور و از داخل تونل سياه، صداي بوق و حركت قطار بر ريل هاي آهنين به گوش مي رسد و لحظاتي بعد با توقف چند ثانیه ای در ایستگاه، مسافران تلاش مي كنند كه زودتر راهي براي ورود به واگن ها بيابند. قبل از مادر و دختر، زني ميانسال با لباسي شيك و فاخر، با فشار جمعيت وارد واگن مي شود و روي يكي از صندلي ها مي نشيند. همزمان با حركت قطار و فاصله گرفتن از ايستگاه، چشم های كنجكاو چند مسافر، زن شيك پوش را نشانه مي روند. در ميان مسافران، مادر سر كودك خود را به سينه مي فشارد و به زن میانسال چشم می دوزد که بی توجه به او و دیگران، ماسک روی صورتش را تنظیم می کند و به كيف چرمي گران قیمت و خوش رنگش خیره می شود و با لذت آن را به سينه مي فشارد. مادر که به خاطرآرزوهاي شيرين اما دست نيافتني زندگي اش دلگير و برافروخته است، با دیدن زن خوشبخت روبه روي خود، ناخواسته و با تمام وجود، آه مي كشد؛ آهی که سنگین، تلخ و سوزنده است: " من کُجا تو کُجا؟! خدا شانس بده والا! "
در گوشه اي از واگن، دختري جوان در آرزوي آينده اي روشن و زيبا، چشم خود را مي بندد و در انديشه اي نامعلوم غرق مي شود: " يعني ميشه منم روزي...؟! "
وسوسه ثروت نهفته در کیف زن میانسال، در وجود پسری جوان لانه می کند تا او حریصانه و با لذت و پنهانی، پس از بررسی موقعیت و شرایط لازم، در یک فرصت مناسب...
مردی شكسته و افسرده از ریزش سيل گونه و رشد قطره چكاني شاخص بورس و نابودي تمام سرمایه یک عمر زندگی اش و در اضطراب آینده مبهم خود و فرزندانش و نيز خسته از شنیدن و خواندن گفته ها و نوشته ها و وعده هاي بي اثر، نگاهش را از زن میانسال می گیرد و شكست خورده و با دلتنگی به میله های وسط قطار تکیه می دهد.
مردي با موی سپید، به ياد همسر از دست رفته اش، به صورت زن و لباس زيبايش نگاه می کند و سرش را به شیشه واگن تکیه می دهد و از ته دل ناله سر می دهد:" اي روزگار!..."
پدري پير، بي توجه به مسافران حاضر در قطار، در جست و جوی آرامش قلبی، دستش را روی سینه می گذارد و در سکوت لبخند مي زند و زیر لب زمزمه می کند:" الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ... الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ... رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ..."
مادر به اندک مواد غذایی باقی مانده در آشپزخانه محقرش فكر مي كند كه با آن ها می تواند امروز هم شكم كودكش را سيركند:" گشنه اي عزيزم؟ مادر فدات بشه! الان مي رسيم خونه برات آشی می پزم که زودی خوب بشی!"
... قطار همچنان به نرمي به سوي ايستگاه بعدي پيش مي رود و ديگر مسافران را وا مي دارد كه باز هم در انديشه هاي تلخ و شيرين خود غوطه ور شوند... چند لحظه بعد، صداي ترمز و توقف قطار به گوش مي رسد و مادر و كودك و تعدادي ديگر از مسافران از واگن خارج مي شوند. زن ميانسال به آرامي از روي صندلي بلند مي شود. زمان توقف قطار كوتاه است و او بايد هر چه سريع تر از يكي از درهاي واگن پياده شود. زن سعي مي كند راهي براي خروج از قطار بيابد، اما نمي تواند و در بسته مي شود و او در واگن مي ماند و كيف چرمی اش روي سنگفرش سكوي ايستگاه مي افتد. چندتن از مسافران به یکباره و با حسرت، فرياد مي زنند:" كيف!..."
اما قطار به حركت در مي آيد و هر لحظه از ايستگاه فاصله مي گيرد و دور و دورتر مي شود...
چند لحظه بعد، دست استخوانی زنی، كيف را از روي سكو بر مي دارد.
***
اکنون ایستگاه مترو خلوت است و مادر و دختر با فاصله از تونل و ریل قطار، بر روی صندلی های روی سکو نشسته اند. کودک با چشم هاي بی رمق خود، به دست هاي مادرش خيره مي شود كه در جست و جوي رد و نشاني از صاحب شی پیدا شده، زيپ كيف را مي گشايد؛ كيفي گرانبها كه همه محتوياتش چند اسكناس معمولي و چند عكس و نامه قدیمی و پوسيده از طرف پسري از ديار غربت، به مادري تنها و نابينا است؛ پسری در سرزمینی دور، در آن سوی آب ها و اقیانوس ها...
زن به یکباره و از درون می شکند و دنیا بر سرش آوار می شود. او صورتش را بر می گرداند و به سمت ديگر ايستگاه خيره مي شود تا کودک چهره اش را نبیند. انگار درست در همين زمان، زمین دهان باز می کند و انسانی...
***
... اينك در بارش شديد باران بهاري آسمان شهرم و در گوشه ای از قبرستان سرد و غمگین دیارم، مادری دلشکسته بر مزار دخترک مهربان و شيرين زبانش نشسته و اشک ماتم می ریزد. او به ویروس مرگبار و واكسني می اندیشد که قرار بود در این سرزمین بزرگ ساخته و یا از دیاری دور به کشور وارد شود، اما افسوس كه ویروس به ریه ها و تمام وجود دختر کوچکش حمله ور شد و کمتر از پانزده روز او را به کام مرگ کشاند؛ ویروسی که شاید اینک پشت در کمین کرده تا اندام نحیف و ريه هاي ضعیف من و ما را نيز نشانه رود و...
مادر با دست های لرزان، سنگ قبر مقابلش را می شوید و در خیال خود سر بر قلب دلبندش می گذارد و خاطرات شيرين گذشته در ذهن و در مقابل چشمان گريانش به نمايش در مي آيد؛ با اميدواري و آرامش به صورت زيبا و كوچك دخترش لبخند مي زند و به يكباره او را در آغوش مي گيرد: " خیلی زود خوب میشی اي شيطون بلا؛ فقط بايد استراحت كني و..."
و شروع به قلقك زير بغل و پهلو و شكم او مي كند و با صداي بلند مي خندد:" نبينم ديگه ورجه وورجه كني وروجك! وگرنه يه آشي برات بپزم كه..."
دخترك در حالي كه از حرف ها و عمل مادر به سر ذوق آمده، به مزاح و درجواب، انگشت سبابه اش را به سمت او مي گيرد و قهقهه مي زند:" دو زار بده آش، به همین خیال باش مامان خانوم؛ منم يه آتشي برات بسوزونم كه..."
گویی درست همزمان با صدای دخترک، آتشی از درون مادر زبانه می کشد و همه وجود او را مي سوزاند...
چند لحظه بعد، در بارش شديد باران بهاري، درد شدید و نفس گیر قفسه سینه، سرفه های خشک و جگرخراش و تب و لرز سوزنده بیش از ۶۶ هزار انسان و بغض مانده در گلوي مادر، ناگهان به شیون و فريادي بلند و دردناک تبديل مي شود؛ فريادي جانسوز كه تمام فضاي سرد قبرستان را به لرزه در مي آورد و آتش به جان مادران مهربان و داغدار ایران زمین مي زند؛ مادراني كه در هر نماز، سر بر مُهر و سجاده سبز خدا می گذارند و به یاد عزیزانشان در سكوت و برای همیشه اشک می ریزند؛ کسانی كه با درد و رنج بيماري جان سپردند و بی هیچ وداع و آيين بزرگداشت و مراسم سوگواری، غريبانه و درخلوت قبرستان درخاك آرمیدند و... رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات...

* حمیدرضا نظری، نویسنده معاصر و کارگردان تئاتر، چند دهه در وادی ادبیات داستانی و نمایشی قلم می زند که حاصل آن انتشار بیش از ۳۰۰ داستان در مطبوعات و خبرگزاری ها و سایت های اینترنتی است. از نوشته های او می توان به داستان ها و نمایش هایی چون « راز یک انسان، اشکی به پهنای تاریخ، كودكان تشنه سرزمين من، داستان خيال انگيز سفر عاشقانه من و پروانه، دری به روی دوست، مرگ یک نویسنده، اين روزها دلم براي بوسه اي تنگ مي شود و پیامبری که اینک اشک می ریزد» اشاره کرد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

پیش گفتار
باز هم فرهنگ و این بار با مکمل خود تمدن. نگران نباشید، از افراط و تفریط من نیز بیزارم. اما صدای اعتراض آمیز فرهنگیان شاغل و بازنشسته، پس از همسان سازی حقوق بازنشستگان با شاغلان و یا اِعمال ناقص طرح رتبه بندی و افزایش های سالانه حقوق، خاموش گردیده و حداقل رضایت همکاران تأمین شده است و گر نه ما نیز همچون شاغلین و بازنشستگان تأمین اجتماعی به تجمعات خود ادامه می دادیم. هر چند هنوز زیر خط فقریم و هر دو طرح به درستی و کامل اجرا نشده است، اما گویا به شرایطی که دائم حسرت آن را می خوردیم، رسیده ایم. یعنی آسودگی خاطر و فراغت ذهن از اسارت روزمرگی های طاقت فرسا، فرصت طرح مسایل مهم تر را به ما نیز داده است. شاید فرصت مطالعاتی که هیأت علمی دانشگاه از آن برخوردارند اما ما خیر، در چنین شرایطی محقق می شود. یا موضوع به جز چیزی است که بیان کردم و دغدغه های ملی - میهنی در شرایط فعلی به ما گوشزد می کند که جای فرهنگ و هنر و ادب در این کشور بسیار خالی است.
مقدمه
قبلا در مبحث " فرهنگ یک جامعه چگونه تضعیف یا نابود می گردد؟ " در همین سایت، به نکاتی اشاره شد که واقعیت زندگی ما را تشکیل می دهد. نداشتن عِرق ملی نسبت به فرهنگ و تمدن ایرانی برای بیشتر ما ایرانی ها، حاصل ترجیح امور اقتصادی نسبت به مسایل فرهنگی و آموزشی است. چون یک فرد بیسواد و با درآمد متوسط نیز در این جامعه حق دارد و قادر است وارد بازار بورس شود و یا به مبادلات بازرگانی بپردازد و یا چون تعادل بازار بورس را برهم زد پس می تواند سراغ معاملات ارز دیجیتالی برود، و در خرید دلار، طلا، املاک و مستغلات و.... فعالیت داشته باشد. حال این امر واقعا از هوش سرشار ایرانیان نشأت می گیرد، یا از قدرت ریسک پذیری بالای آنان، یا سادگی فوق العاده هر کاری در این کشور و یا از قدرت مسخ شدگی همسوی آنان با دیگران، باید بررسی کرد.
ما ایرانیان علاوه بر ناآشنایی و یا غفلت از عناصر پرشمار فرهنگی، از یک دانشی دیگر نیز محرومیم که شاید بتوان آن را " فرهنگ مراقبت و نگه داری از آثار و ابنیه های تاریخی" نامید. مراقبت و نگه داری از یاد، خاطر و اثر ماندگار و ارزشمند بزرگان ادب و هنر و علوم مختلف. لذا چون بیشتر ما چنین توانایی، احساس و باور را در خود نداریم پس نشانه های آن را در فرزند خود نیز نمی بینیم. البته ما معلمان نیز بسیار کم توجه دانش آموزان را بدین موضوعات، معطوف می داریم. پس طبق یک روال معمول، از تولید یا انتقال پیام فرهنگی، در جامعه ما خبری نیست و مفاهیم فرهنگی به صورت معلّق در حال رقصی ناموزون و رنج آور بدون متولی و فاعلی لایق، سرگردان است و کاربردی برای ما در زندگی ندارد.
حال اگر از من بخواهند از خیام که مورد توجه بیشتر کشورهای غربی است و مجسمه آن را در میادین معتبر خود نصب کرده اند، دو بیت شعر بخوانم یاد شعر معروف گارگه کوزه گر او می افتم، منتهی چون شعر برایم دارای اهمیت نیست، پس با قید فقط دو واژه کارگه کوزه گر، تقلب کرده و تفقدی به اینترنت می زنم:
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
از خود گویم که جسارتی به غیر نباشد. بالاخره من نیز از حاصل جمع آموزش و بی تفاوتی کُشنده همین مردم و جامعه به اینجا رسیده ام. بیسواد و مدّعی. وقتی ملتی، شایستگی و لیاقت حفظ و نگه داری داشته های فرهنگ و تمدن خود را نداشته باشد، دیگر کشورها با همان آثار و نمادهای ملی ما به فرهنگ سازی در وطن خود می پردازند. مثلا نصب مجسمه ابن سینا در شهر آدانای ترکیه که او را به عنوان یک شاعر ترک معرّفی کرده اند و یا نصب لوح یادبود مجسمه بوعلی سینا در دانشکده علوم پزشکی دانشگاه آنکارا که رسما مدّعی مالکیت هویتی او هستند. این کشور مالکیت هویتی مولانا را را نیز رسما مدّعی است. . شاید بدین دلیل که در گذشته بسیار دور، بخش شرقی ترکیه امروزی و آناتولی، محدوده جغرافیایی ایران بزرگ بوده است و این مهم بر آنان از لحاظ فرهنگی مشتبه شده است.
یقین تغییر سرحدات کشورها در طول تاریخ، بانی و باعث چنین ادّعاهاست. اما رئیس جمهور ترکیه سودای احیای عظمت حکومت عثمانی و حاکمیت جهان را دارد. رد پای چنین ادّعایی را می توان در کشورگشایی زیرآبی او در سوریه، عراق و لیبی و..... جست و جو کرد. هر جا که آب گِل آلود است، ترکیه آنجاست. یا دنبال ردپای داعش را گرفته است یا ppk ( حزب کارگری کردها را ) !
یا داستان تلخ نظامی گنجوی در آذربایجان. نمی توان بر خود قبولاند که یک ایرانی برجسته به دلیل بی کفایتی و ناتوانی شاهان خود در گذشته، همراه با خاک وطن، به عنوان پیشکش و تبرّک، تمامی افتخار چنین شخصیت ادبی را به بیگانه سپرده است. نظامی، شاعر نامدار پارسی گویی که در شهر گنجه به دنیا آمده و مقبره او نیز در همان شهر است. حتی نام گنجه نیز از گنج پارسی برگرفته شده است.
البته خود ما نیز دست کاری های ارزشی یا فرهنگی را آرام آرام انجام می دهیم. از کتب درسی گرفته تا حذف تصویر بوعلی سینا از طرح جلد دفترچههای تأمین اجتماعی. هر چند که رئیس بنیاد بوعلی سینا نسبت به این مسأله و ادّعای ترکیه، واکنش نشان داده است اما فعلا نتیجه ای حاصل نشده است. طبق گفته های این مسئول، در سالهای اخیر با تحریفهای تاریخی در یک مقطع ابنسینا را عرب معرفی کردند و از طرفی برخی کشورها مثل ترکیه نیز او را حکیم ترک میدانند. اما بر اساس شواهد روشن تاریخی، هیچ وقت ابنسینا در طول عمر خویش در سرزمین اعراب و ترکیه حضور نداشته است. اما از واکنش مردان سیاسی کشور خبری نیست.، علت امر شاید آسیب نرساندن به روابط دیپلماتیک و اقتصادی است.
عظمت فرهنگ و تمدن کهن ایران
حال با هم سری بزنیم به عظمتی که کمتر اثری از آن برای ما باقی مانده است. از آن " ایران بزرگی " که فقط وسعت یا قوای نظامی آن بزرگ نبوده است، بلکه بیشتر شاهان در آن دوستدار ادبیات و شعر غنی ایرانی و مهمان نواز شعرا، نویسندگان و فرهنگ پروران و فرهنگ سازان عصر خود بوده اند. می توان با قدری تأمل در این موضوع، تأسف بیشتر خورد. این بزرگی به هیچ وجه قابل پاک کردن نیست، چون واقعیت زمان خود بوده است، اما این بزرگی با خودباختگی بیشتر ما و یا با بی اعتنایی و بی تفاوتی نظام آموزشی و نظام سیاسی ما به راحتی مساعد فراموش شدن هست.
نباید فراموش کنیم که کوروش، خالق اولین و بزرگ ترین " جامعه چند فرهنگی " در تاریخ بشریت بوده است. فقر فرهنگی وقتی با فقر تاریخ ترکیب می شود، معجونی بسیار خطرناک برای غارت و چپاول یک ملت به وجود می آورد. و اما آن عظمت باور نکردنی که روزگاری بسیار دور حقیقت داشته است:
" ایران بزرگ، ایرانزمین یا ایرانشهر Greater Iran محدوده جغرافیایی و حوزه تمدنی فلات ایران و جلگههای مجاور آن، دربرگیرنده ایران کنونی، بخش بزرگی از قفقاز، افغانستان و آسیای میانه دربرگیرنده تاجیکستان و ازبکستان کنونی، میان دورود و خوارزم و مناطق جنوبی دریاچه خوارزم ( آرال ) تا کرانه های دریای کاسپی، پاکستان و کشمیر، کوههای هندوکش و مناطق خاوری چین کنونی و نیز کرانهها و آبخوستهای جنوبی شاخاب ایران و در باختر دربرگیرنده همه منطقههای میان دورود، کردستان بزرگ و بخش شرقی ترکیه امروزی و آناتولی است، که در زبانهای فرنگی از آن اغلب با عنوان پارس بزرگ ( Greater Persia ) یاد میکنند. کاربرد تاریخی ایران صرفاً محدود به بخش غربی آن که هم اکنون به این نام خوانده میشود، نبوده و تمام مرزهای سیاسی کشوری که تحت تسلط ایرانیان بود همچون میان رودان و اغلب ارمنستان و جنوب قفقاز را هم در بر میگیرد.
اکثریت اقوام شامل پارسها، لرها ،کردها، پشتوها، بلوچها، آذریها، پشتوها، بلوچها، تاجیکها، ازبکها، آسیها، بختیاریها و همچنین اقلیتی از عربها، ترکمنها، قفقازها بوده است.
زبانهای رایج در آن: پارسی، زبان ترکی آذربایجانی، زبان لری، زبانهای کردی، زبان پشتو، زبان اردو، زبان بلوچی، زبان عربی، زبانهای قفقازی بوده است. (1)
اجازه تحقیر، تمسخر و دستکاری در واقعیت ایران کهن را به کسی ندهیم!
نکته جالب این که تمامی گویش ها را زبان معرّفی کرده است نه لهجه. زبان خود نماد فرهنگی است و وجود زبان های گوناگون در یک کشور قدرت تعاملات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را افزایش می دهد. لهجه جا زدن این زبان ها اصالت و ساختار آن را در بازه زمانی بیش از یک قرن اخیر، دچار پس لرزه های سیاسی کرده است. یعنی تحقیر فرهنگی و بازدارندگی اجتماعی از فراگیری و ترویج ادبیات خودی، مردمانی که با این زبان ها فقط اجازه دارند سخن بگویند اما قادر به نوشتار و یا داشتن ادبیاتی مکتوب نیستند! به تعبیری دیگر، فرهنگ شفاهی که در روابط اجتماعی آسیب جدّی می بیند و کم یا زیاد می شود در بین گویندگان این زبان ها رواج دارد اما فرهنگ کتبی خیر.
باور این همه وسعت برای بیشتر ما که امروز در 1648195 کیلومتر مربع، با ناتوانی های بسیار در حال ثبت و ضبط رفتارهایی بسیار ناشایست و منفی هستیم و در سیر قهقرایی غوطه وریم، باید سخت باشد. و برعکس، اقتداری که این همه وسعت و اقوام و زبان گوناگون را حکومت می کرده است می بایست ستودنی باشد! شاید برای همین باید به عظمت ایران کهن افتخار کنیم و یا جهان در برابر آن معترف است، اما هرگز اجازه ندهیم این حس، تحقیر و مسخره شود.
داشتن حس ملی گرایی برای ایجاد و تقویت عِرق ملی جهت دفاع از حدود و ثغور جغرافیایی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هر کشوری شرط مهمی است. برای برداشتن قدم های مثبت و سازنده، ابتدا باید تعلّق خاطری نسبت به خاک وطن خود داشته باشیم. وقتی پرچم برافراشته و سرود ملی خوانده می شود و یا تصویر سربازی مسلح بر روی خاک وطن را آماده دفاع می بینیم، اما حس خاصی در ما برانگیخته نمی شود، وطن چه معنایی برای ما خواهد داشت؟
چگونگی پذیرش فرهنگ و تمدن بیگانه
کشورهای غربی که در هر زمینه ای پیشرفته اند خصوصا در دو بُعد فرهنگ و آموزش، از لحاظ تربیتی به چنان علوّ درجه ای رسیده اند که برای جذب فرهنگ دیگر کشورها، حد و مرز یا تعصبی کورکورانه قائل نیستند. فرهنگ برای آنها پدیده ای بدون مرز شناخته می شود و برای همین روز به روز بیشتر صیقل یافته و جلا می خورند. سردمدار و مدّعی واقعی این نگرش بیشتر آمریکاست و بعد کشور کانادا.
علیرغم این که یک آمریکایی به نماد ملی خود یعنی پرچم، آنقدر دلبستگی دارد که آن را بر سر در خانه خود نصب می کند و به آن مباهات می ورزد، اما در باور آنان برای تولید دانش و فرهنگ، مرزی مشخص وجود ندارد.

منِ ایرانی تا به یک مدرسه و یا اداره نروم و یا از طریق تلویزیون و در روابط بین المللی و دید و بازدیدهای شخصیت های سیاسی، پرچم ایران را نبینم، قیافه آن را به خاطر نمی آورم. البته افراشته نبودن پرچم، نیمه افراشته بودن پرچم، نصب معکوس پرچم، گم شدن رنگ و مشخصات پرچم در چرک و سیاهی، نیز از دیگر مشخصه های فرهنگی ماست.

در کشور آمریکا حاصل فکر و عمل بسیار حائز اهمیت است، آنان به ملیت اشخاصی که نابغه اند و قادرند در محتوای تاریخ و تمدن بشر، آثاری خلق و بر آن بیفزایند اصلا اهمیت نمی دهند. حتی ۱۰ شهر آمریکا برای مهاجرت بیشتر افراد از بین ملل دیگر، علاوه بر شغل و یا فراهم ساختن امکانات تحصیلی، پول هم میدهند! دلیل این امر قبل از شیوع کرونا، رشد مثبت و متوالی اقتصادی و پایین بودن نرخ بیکاری در نیم قرن اخیر بوده است. مهاجرانی که برای تحصیل وارد این شهر شوند می توانند ۵۰۰۰ دلار کمک هزینه دریافت کنند. برای واجد شرایط بودن در این برنامه باید حداکثر هفت سال از تاریخ فارغ التحصیلی تان گذشته باشد و در رشته های مرتبط با فناوری، مهندسی، ریاضی یا هنر تحصیل کرده و حداقل ۱۰ هزار دلار تمکن مالی داشته باشید. (2)
البته این کشور قصد ندارد بر جمعیت فقیر و یا ناتوان خود بیفزاید لذا جمعیت تحصیل کرده ای که دارای منبع مالی اولیه هستند، را جذب می کند. انسان های توانمندی که اگر امکانات شغلی و رفاهی بیشتری برای آنها فراهم باشد، شکوفاتر می شوند. آمریکا، نیروی کار متخصص یا دانشجویان مستعد ادامه تحصیل را برای سرمایه گذاری بیشتر در اشتغال و اقتصاد می خواهد. چون به دلیل رونق اقتصادی، تولید انبوه دارد. دو معیار پیشرفته بودن یک کشور ، داشتن " اشتغال کامل و تولید انبوه " است.
10 نقطه دیگر جهان نیز برای رفتن به آنها به شما پول یا خانه میدهند! که 6 مورد آن به ایالت های آمریکا مربوط است.(3)
یعنی در جهان امروز، مهاجرت به برخی مناطق نه تنها نیازمند هزینه ای نیست بلکه برای شما درآمد نیز به همراه خواهد داشت. مناطقی از جهان که در بُعد فرهنگی به چنان غنای ارزشی رسیده اند که ظرفیت و قابلیت پذیرش بیگانگان را نیز دارند.
در مقابل آمریکا، کشوری مانند سوئد نیز دهه هاست که سیاست جذب مهاجر برای دادن شغل و زندگی بهتر به آنان را دارد، منتهی سرمنشأ تصمیم این کشور سالخوردگی جمعیت است. این کشور و یا دیگر کشورهای اروپایی، برای رُو پا نگه داشتن اقتصاد خود به نیروی کار جوان نیازمندند.
نباید فراموش کنیم که این اوصاف آمریکا، مربوط به شرایط رونق اقتصادی قبل از بحران کروناست. باید منتظر ماند و شرایط متفاوت فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی هر کشور را در دوران پساکرونا، ملاحظه کرد. توانایی های واقعی ملل گوناگون، در بحران های حاصل از کرونا و بعد از بحران کرونا نمایان خواهد شد.
معرّفی 16 اثری که نماد ایران و مفاخر ایرانی در کشورهای خارجی است (4)
" ایران با قدمت چندین هزار ساله خود افرادی را در طول تاریخ به خود دیده است که نام آنها تنها محدود به این مرز و بوم نمیشود، اشخاصی که در سراسر جهان دارای شهرت هستند و از آنها به نیکی یاد میشود. ساخت این آثار میتوانند چندین حالت مختلف داشته باشند، ممکن است یادبود ساخته شده به دلیل روابط دیپلماتیک میان ایران و آن کشور خارجی صورت گرفته باشد یا به صورت خود جوش، یک کشور خارجی به دلیل بزرگ داشت آن شخصیت ایرانی یادبودی از آن ساخته باشد (مانند سردیس داریوش در آلمان) و همچنین ممکن است ساخت تندیس و یادبود از مفاخر ایرانی به قصد به نام کردن و جعل هویت آن شخصیت باشد تا برای کشورهای دیگر، تاریخ کشور خود را غنیتر جلوه بدهند.
1) چهار طاق دانشمندان ایرانی در وین، اتریش
یکی از شناخته شده ترین آثار ایرانی که در خارج از کشور به نمایش گذاشته شده است، ساختمان مجسمهای به شکل چهار طاقی است که در آن تندیس 4 تن از برجسته ترین دانشمندان ایرانی ساخته شده است. این تندیسها به دانشمندان ایرانی یعنی : عمر خیّام، ابوریحان بیرونی، محمد زکریا رازی و ابنسینا تعلّق دارد و در سال 1388 از ایران به دفتر سازمان ملل متحدِ وین فرستاده شده است.

2 ) سردیس داریوش در برلین، آلمان
ساختمان پست برلین در سال 1881 ساخته شد و در زمان خود به عنوان یکی از اصلیترین ساختمانهای دولتی آلمان شناخته میشد. روزگاری در این ساختمان، آلمانیها به وسیله 250 اسب و صدها پیک مشغول انجام خدمات پستی بودند. در این ساختمان تاریخی که از سال 1995 به یک موزه گالری تبدیل شد، 26 سردیس از اشخاص تاریخی که مستقیم یا غیرمستقیم در شکلگیری صنعت پست نقش داشتهاند، دیده میشود. البته طی جنگ جهانی دوم، بیست و پنجمین سردیس این ساختمان نابود شد و اثری از آن باقی نماند.
چیزی که در این اداره پست، چشم ها را خیره میسازد، نخستین سردیس این ساختمان، یعنی سردیس داریوش است. داریوش بزرگ چهارمین امپراطور هخامنشی بود که برای نخستین بار در تاریخ، اقدام به ایجاد اماکنی به نام چاپارخانه کرد. چاپارخانهها وظیفهای مشابه به خدمات پستی امروزی داشتند و به همین دلیل به عنوان نخستین سردیس ساختمان پست برلین، ساخته شده است.
3 ) منشور کوروش در کالیفرنیا، آمریکا
هم زمان با جشن دویست و چهل و یکمین سالگرد استقلال آمریکا، از تندیس 2.2 میلیون دلاری منشور حقوق بشر کوروش در شهر لسآنجلسِ ایالت کالیفرنیا رونمایی شد. این تندیس از سوی یک بنیاد ایرانی - آمریکایی ساخته شده و به گزارش عصر ایران، هزینه ساخت آن توسط 1 میلیون و 150 هزار نفر جمع آوری شده است.

4 ) مجسمه و میدان فردوسی در رم، ایتالیا
بیش از نیم قرن پیش، در سال 1958 مجسمه ابوالقاسم فردوسی، ساخته استاد صدیقی طی مراسمی در یکی از میدانهای رم نصب شد. این هنرمند مجسمهساز که زمانی شاگرد کمالالملک بوده است، پیش از این هم مجسمه میدان فردوسی تهران و مقبره فردوسی را در شهر توس ساخته بود.

5 ) مجسمه خیّام در اوکلاهاما، آمریکا
مجسمه فیلسوف، ریاضیدان و شاعر ایرانی، عمر خیّام نیشابوری در تاریخ 11 فروردین 95 در دانشگاه ایالتی اوکلاهاما رونمایی شده و از این تاریخ در این دانشگاه قرار گرفته است. این اقدام بیسابقه با حمایت دولتمردان ایرانی در آمریکا انجام شده است.

6 ) یادبود حافظ در وایمار، آلمان
در پارک گوته وایمار آلمان، یادبودی از حافظ و گوته، دو شاعر بزرگ تاریخ بنا شده است که سمبولی از گفت و گوی فرهنگهاست. این یادبود شامل دو کرسی مرمرین میشود که تلویحی بر جایگاه گوته و حافظ است. همچنین بخشی از اشعار حافظ نیز به زبان فارسی در لوحه فلزی این یادبود حکاکی شده است. اما میدانید ارتباط میان این دو ادیب چیست؟
گوته به عنوان بزرگ ترین شاعر آلمانی، در یکی از آثار فاخر خود به نام " دیوان غربی - شرقی " که به صورت نثر سروده شده، مکرّرا از حافظ نام برده است و با تمجید، خود را مرید و تأثیر پذیرفته از حافظ میداند. گفتار گوته در این دیوان، از ادبیات شرقی و ایرانی الهام گرفته است.
7 ) تندیس ابن سینا در مادرید، اسپانیا
در مراسمی کاردار موقت سفارت جمهوری اسلامی ایران در اسپانیا، معاون شورای شهر تهران، رئیس سازمان زیبا سازی شهر تهران و رایزن فرهنگی سفارت کشورمان در اسپانیا از مجسمه ابنسینا، دانشمند بلند آوازه ایرانی در دانشگاه آتونومای مادرید رونمایی کردند.
8 ) ستون تخت جمشید در بوئنوس آیرس، آرژانتین
روابط دیپلماتیک ایران و کشورهای آمریکای لاتین قدمتی بالغ بر یک قرن دارد و یکی از اصلیترین این کشورها، آرژانتین است. در سال 1344 خورشیدی در منطقه پالرمو شهر بوئنوس آیرس، اثری به شکل ستونهای تخت جمشید که به دست ایرانیان ساخته شده بود قرار گرفت. از آن زمان تا کنون این میدان با نام " میدان ایران " شناخته میشود.

9 ) مجسمه خیّام در آستراخان، روسیه
عمر خیّام نیشابوری فیلسوف، شاعر، ریاضیدان و ستارهشناس ایرانی بود که محبوبیت او تنها به کشور مادری اش ختم نمی شود. یکی دیگر از کشورهایی که مردمانش علاقه بسیاری به عمر خیّام دارند، روسیه است. در روسیه هیچ شاعر فارسی زبان به اندازه عمر خیّام محبوب نیست و نام او کاملا شناخته شده است. بعضی حدس میزنند یکی از دلایل محبوبیت بیش از حد خیّام میان روسها، علاوه بر درجات عالی آثار او، تاجیکهایی هستند که به دلیل حضور پررنگ در روسیه و شوروی سابق، روسها را با این ادیب نیشابوری آشنا کرده اند. تندیس خیّام در شهر آستراخانِ روسیه در سال 95 رونمایی شد. این مجسمه 4.5 متر ارتفاع و جنس آن از برنز است.
10 ) سردیس 4 شاعر ایرانی در مسکو، روسیه
علاوه بر خیّام، سردیس دیگر شاعران ایرانی را هم در روسیه میبینیم. در اواسط اردیبهشت سال 98 از سردیس رودکی، سعدی، فردوسی و حافظ در روسیه رونمایی شد. پیش از این نیز در سال 78 مجمسهای از فردوسی در کتابخانه ادبیات خارجی مسکو نصب شده بود.
11 ) از خیّام تا کوروش، تاجیکستان
در تاجیکستان ما تنها شاهد یک نماد و نام از ایران نخواهیم بود. تاجیکستان در قلمرو فرهنگی ایران قرار دارد بنابر این این دو کشور، وجوه اشتراک بسیاری با هم دارند که در این مطلب تنها اشاره ای کوچک به فرهنگ نزدیک دو کشور میکنیم. به طور اجمالی، تاجیکستان کوروش را بنیانگذار کشور خود میدانند و مثل ایرانیان از او تمجید میکنند.
به غیر از کوروش (پادشاه هخامنشی) که نام پارکی زیبا در شهر دوشنبه تاجیکستان است، تندیسی از او نیز در کنار آرش کمانگیر در ورودیه موزه ملی این کشور ساخته شده است. پارکهای رودکی و خیّام از دیگر اماکنی هستند که در شهر دوشنبه با نام مشاهیر ایرانی بنا شده است.
12 ) مجسمه خیّام در مادرید، اسپانیا
علاوه بر مجسمه ابنسینا در مادرید اسپانیا، مجسمه خیّام را هم در این شهر معروف اسپانیا میبینیم. تندیس حکیم عمر خیّام نیشابوری ریاضیدان، فیلسوف و شاعر ایرانی از سوی رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در اسپانیا در دانشگاه کمپلوتنسه مادرید نصب شده است. این اقدام در راستای گسترش روابط فرهنگی، پس از برگزاری کنگره جهت بزرگداشت حکیم عمر خیّام نیشابوری در همین دانشگاه صورت گرفت.
13 ) تندیس هخامنشی در سیدنی، استرالیا
این تندیس زیبا سال 1994 در پارک المپیک سیدنی، یکی از اصلیترین پارکهای تفریحی ورزشی سیدنی نصب شد. این تندیس هخامنشی در فرسنگها دورتر از ایران، الهام گرفته از سنگ نگاره مرد بالدار پاسارگاد است. عدهای این طرح را به کوروش منسوب میکنند و آن را پادشاه عادل ذوالقرنین میدانند. توضیحاتی که درباره کوروش روی این تندیس نوشته شده به این صورت است:
* کوروش کبیر پادشاه ایران. بنیانگذار امپراطوری پارس 550 سال پیش از میلاد مسیح.
* خالق اولین و بزرگ ترین جامعه چند فرهنگی در تاریخ بشریت.
* امپراطوری که با احترام به کرامت انسانی و نظامی که بر اساس عدالت عمومی استوار بود، حکمرانی میکرد.
* صادرکننده نخستین اعلامیه حقوق بشر در 538 سال پیش از میلاد مسیح.
* آزاد کننده یهودیان و دیگر افراد از بند اسارت در بابل.
* واگذارکننده آزادی در دین، زبان و فرهنگ بر همه مردم.
* مؤسس نخستین نظام یکپارچه ( فدرال ) بر پایه خود مختاری تمامی ایالتها.

14 ) مجسمه خیّام در بخارست، رومانی
به غیر از اتریش، اسپانیا، روسیه، آمریکا و سایر کشورهایی که نام بردیم، مجمسه عمر خیّام نیشابوری را در بخارست پایتخت رومانی نیز میتوان مشاهده کرد. البته ساخت تندیس و بزرگداشت این شخصیت تاثیرگذار، تنها به کشورهای مختلف ختم نمیشود، چرا که در 8 سپتامبر 1980 سیارکی در منظومه شمسی کشف شد که به افتخار دانشمند ایرانی، عمر خیّام نامگذاری شد.

15 ) مجسمه ابن سینا آدانا، ترکیه ( به عنوان شاعر ترک )
تماشای تندیس بزرگان تاریخ ایران در کشورهای خارجی میتواند باعث غرور ملی شود، اما نه همیشه. متأسفانه طی دهههای اخیر شاهد تغییر و تعیین هویت دانشمندان، شاعران، مفاخر و مشاهیر ایرانی به دست دیگر کشورها بودهایم. یکی از این موارد دیدن تندیس شیخ الرئیس، ابن سینا است که در همسایگی بیمارستان ابن سینای شهر آدانا، به عنوان فیلسوف، دانشمند، شاعر و حکیم ترک معرّفی شده است. هر چند تاریخ و شواهد بسیار، ایرانی بودن و زادگاه ابن سینا را ثابت میکند. نه تنها ترکیه بلکه بعضی دیگر از همسایگان ایران، وی را به عنوان حکیم و فیلسوف کشور خود تلقی میکنند.

16 ) تندیس نظامی در رُم، ایتالیا ( به عنوان شاعر آذریایجانی )
جمالالدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی بن مؤید، ملقب به نظامی از برجستهترین چهرههای ادبی در تاریخ ایران است که در سال 535 قمری چشم به دنیا گشود. این ادیب صاحب سبک، خالق منظومههای بیبدیلی چون لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و هفت پیکر است که عمر خود را در شهر گنجه گذراند و در همین شهر نیز وفات یافت. با این که تمامی آثار نظامی به زبان فارسی خلق شده است و تأثیر او در ادبیات فارسی انکار نشدنی است، کشور آذربایجان با اقدامات مختلفی مانند ساخت تندیس نظامی گنجوی در کشورهای خارجی با نام شاعر و داستانسرای آذری، او را شاعری غیر ایرانی معرّفی میکند، هر چند کارنامه نظامی خلاف این موضوع را نشان میدهد، همانند بخشی از منظومه هفتپیکر که جهان را به جسمی تشبیه کرده است که قلب آن ایران است: "
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد

سخن پایانی
نکته جالب، وجود یک تفاوت ظریف هست. کشورهای پیشرفته غربی همیشه پذیرای دانشجویانی از کشور ما هستند و یک آمریکایی یا کانادایی و انگلیسی هرگز در دانشگاه های ما تحصیل نمی کند. ( البته از کشورهای مسلمان یا همسایه ما نیز امروزه دانشجویانی در دانشگاه های خود در حال تحصیل داریم.) حال برعکس این را می خواهم طرح کنم، اگر برای شخصیت ها و بزرگان ایرانی با اهداف گوناگون در این کشورها پذیرش نمادسازی وجود دارد، چرا در کشور ما از مجسمه ها و نمادهای بزرگان آنان خبری نیست؟ به جز نام گذاری خیابان ها از جمله میدان آرژانتین و بلوار آفریقا و 23 مورد دیگر فقط در تهران بنا به دلایل سیاسی و فرهنگی!(5)
با توجه به همکاری تنگاتنگ کشورمان در نصب این مجسمه ها و سردیس ها در کشورهای خارجی، ظاهرا این عمل فرهنگی در تعقیب سیاست تبلیغ و ترویج ایران پذیری و از اهداف رجل سیاسی خود ما می باشد. منتهی آنان در انتخاب نام شخصیت، تابع ترجیحات خود هستند. البته خود ما نیز دست کاری های ارزشی یا فرهنگی را آرام آرام انجام می دهیم. از کتب درسی گرفته تا حذف تصویر بوعلی سینا از طرح جلد دفترچههای تأمین اجتماعی.
نکته حساس دیگر این که اگر دقت کنید در بین این چند کشور، آنهایی که در تمامی جوانب پیشرفته اند خصوصا در بُعد فرهنگی، با دلایل خاص اما با رعایت رسم امانتداری، هویت واقعی این شعرا و شاهان را قبول و ثبت کرده اند،اما دو کشور ترکیه و آذربایجان علاوه بر ریشه های تاریخی که در بالا بدان اشاره شد، چون زمینه های پیشرفته و غنی فرهنگی ندارند، پس مدعی مالکیت هویت ایرانی نامداران شده اند. یعنی در این موضوع نیز محتوا و غنای فرهنگ، رفتارهایی متمایز از کشورها بروز می دهد.
بیش از دو دهه کتاب درسی تاریخ ادبیات ایران و جهان 1 و 2، در شکلی بسیار حجیم و ناخوشایند، دانش آموزان را وادار به حفظ کردن تاریخ تولد، تاریخ مرگ ، محل تولد و دفن و معرّفی آثار بزرگان ادبی نموده است. کتابی که بیشترین جاماندگان درسی را به خود اختصاص می داد و لابد باز می دهد و نمرات آن بسیار پایین بود و لابد باز هست. اما چون کارشناسان آموزشی هرگز متوجه گلوگاه های آموزشی نمی شوند پس سال ها دانش آموزان را عذابی الیم دادند و با فاکتور حیاتی کنکور نیز عزمی راسخ برای حفظیات مفاهیم آن ایجاد کردند. نفرت دانش آموزان
از مفاهیم فرهنگی، ملی و تاریخی، حاصل چنین فرآیندی شد.
اما فرهنگ این گونه ساخته نمی شود. به طور ساده باید گفت: وقتی کودکی دست پدر و مادر خود را گرفته است و هنگام رفتن به مقصدی، از جلوی این مجسمه ها می گذرد و می پرسد که او کیست؟ پدر و مادر این کودک می باید دانش معرّفی آن شخصیت را به کودک خود داشته باشند. یا معلم در برابر سئوال دانش آموز خود، باید بتواند عطش کنجکاوی او را در مورد یک شخصیت هنری، علمی و ادبی سیراب سازد.
پس فرهنگ از طریق مطالعه و آموزش آن به دیگران انتقال می یابد، غنی می شود، شناسانده می شود. برعکس وقتی کودکان ما با ترقه در سنت چهارشنبه سوری، به تخریب نمادهای فرهنگی شهرمان می پردازند، او هم مفهوم سنت را به خوبی درک نمی کند و هم با عدم اعتراض والدین خود می فهمد که می توان هر چیز باارزش را تخریب نمود. وقتی پرچم برافراشته و سرود ملی خوانده می شود و یا تصویر سربازی مسلح بر روی خاک وطن را آماده دفاع می بینیم، اما حس خاصی در ما برانگیخته نمی شود، وطن چه معنایی برای ما خواهد داشت؟
تنها انتظار این است که با عزمی ستودنی، بزرگان ادب و هنر خود را بشناسیم و بشناسانیم. اگر ما میزبانی شایسته برای آنان نباشیم، زایش فرهنگی دیگر کشورها، ظرفیت پذیرش برای هویت نامداران ایرانی را بیشتر از خود ما خواهد داشت.
اینجا ایران است. به گذشته خود مباهات ورزیم ، در زمان حال به تولید و خلق دانش و ارزش بپردازیم و برای آینده نامی نیک از خود بر جای بگذاریم. رسم و هنر امانت داری از تمامی آثار فرهنگ و تمدن ایرانی، بدون مطالعه، بازخوانی و بازگویی آن به نسل امروز و تربیت دلبستگی نسبت به آنها، غیرممکن و محال است. باید دانش " فرهنگ مراقبت و نگه داری از آثار و ابنیه های تاریخی" را یاد بگیریم و یاد بدهیم تا پویایی و بالندگی فرهنگی تحقق یابد.
منابع :
1 ) ویکی پدیا. ایران بزرگ.
2 ) اقتصاد آنلاین . 10 شهر آمریکا که برای مهاجرت پول میدهند! کد خبر 402818 . 1398/09/27 .
3 ) 10خبرگزاری تسنیم. 10 نقطه جهان که برای رفتن به آنها به شما پول یا خانه میدهند! 31 تير 1398.
4 ) لست سکند. نمادهای ایرانی در کشورهای خارجی . 20 فروردین 1400 .
5 ) تابناک. کدام خیابانهای تهران نام خارجی دارند؟ کد خبر: 364162 . 20 آذر 1392 .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/
کتاب « اعترافات یک معلم » در مرداد ماه 1337 توسط « رضا ایزدی » منتشر گردیده است .
این کتاب ارزشمند و موثر خاطرات یک دبیر ادبیات از چگونگی تدریس در دبیرستان های پسرانه بین سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ را به نمایش می گذارد که به نارسایی ها و اشتباهاتش در تدریس به نحو هنرمندانه ای اشاره می کند .
در بیوگرافی آقای رضا ایزدی چنین می خوانیم :
« از نویسندگان سخن سنج و خوش قریحه کشور ما است . او کمتر چیز می نویسد ولی آن چه تاکنون نوشته است همه در نوع خود دلچسب و خواندنی است .
وی همکاری با مطبوعات را از سال 1320 با درج مطالب مفید و آموزنده در مجلات هفتگی شروع کرده و مقالات تحقیقی و ادبی و داستان های کوتاهش همواره زبانزد خاص و عام بوده است .
ایزدی مدتی روزنامه مستقلی به نام « الوند » منتشر می کرد و بر دیوان مفتون همدانی شاعر بلند پایه ایران و حسینی داور شاعر شیرین سخن معاصر نیز مقدمه های جالب نگاشته است .
ایزدی علاوه بر کارهای مطبوعاتی سال ها در پست های گوناگون و ریاست آموزش و پرورش شهرستان های ایران به تعلیم و تربیت خدمت کرد . »
« صدای معلم » در راستای تاسیس و تثبت « فرهنگ گفت و گو و تفکر انتقادی » با رویکرد « خودانتقادی » متن کامل این کتاب فاخر را در بخش های پیوسته منتشر می کند .

شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰ به اتفاق دکتر مهراب رجبی (مشاور استاندار و رییس بنیاد البرز شناسی) و همچنین خانواده فرهنگی مسعود فرهیخته به بهانه تبریک سال نو سر به آستان بانویی ۶۲ ساله بختیاری مسلمان ساکن در کردان میساییم. بانوی شیعی که در دهه ششم و هفتم حیاتش با تلنگری معنوی و به گفته خودش با الهامی ایزدی امر به برگردان قرآن کریم به زبان اوستایی و پارسی دری رهنمون میشود و در این مسیر با درک دقایق قران مجید و ظرافتهای زبان در حال انقراص پارسی دری (پهلوی_میانه) به کاری متفاوت دست یازیده و به تنهایی و با همت زنانه دست به قرآنپژوهی و برگردان آن به زبان پارسی میانه زده است.
ابتدا مهراب رجبی توضیحاتی در خصوص چرایی و چگونگی مساعدت به بانو فرزانه در خصوص چاپ این اثر فاخر ارائه کرده میگوید با استاندار و مدیرکل ارشاد رایزنیهایی داشته است و امید میرود مسئولین با درک اهمیت کار، مساعدتهای لازم را مبذول نمایند. وی همچنین بر پیگیری این مهم از مسیر بخش خصوصی تاکید میکند.
در ادامه با خوانش غزلی ناب از حضرت سعدی حال و هوای تغزلی به جمع داده میافزاید: متاسفانه ما میل به ابداع و نوآوری نداریم و در چنگال تکرار گیر افتادهایم.
خانم احمدوند مدرس ادبیات نیز ضمن استقبال از این کار ارزنده بر تکمیل و چاپ آن تاکید مینماید.
مسعود فرهیخته که از فعالان ملی صنفی است ضمن تجلیل از خدمات بانو فرزانه نقطه نظرات خاص خود را در موضوع مورد بحث به اشتراک میگذارد.
وی میافزاید: امیدی به مساعدت مسئولین مربوطه نیست. باید چاپ چنین کتابهایی را از مسیر علاقه مندان بخش خصوصی دنبال نمود.
رضا قاسمپور نیز ضمن پرداختن به سایر جوانب موضوع از همت بانو در نگارش شاهنامه و قرآن به زبان اوستایی تقدیر نموده میگوید: اشخاص متمایز و متفاوت معمولا در زمان حیات خویش به درستی درک نمیشوند و خدمات و آفرینشهای آنها در بستر زمان با آیندگان سخن میگویند.
بانو فرزانه تبسمی ملیح زینت لبانش بوده و در ادای واژگان بسیار دقیق و ظریف عمل میکند. شوانیدن (کردن)، زیویدن (زیستن)، زنداوت (اوستا)، خسبیدن، کاتوز (آیتاله)، استودان (گورستان)، رفینهبندی (صفحهبندی)، مغبدان (روحانیون)، ادبگاه، فرماننیوش (مسلمان)، آژیر،نوبی، چو ایزد نگارد و.... واژگانی است که در این گپ و گفت گوشهایمان را مینوازد.
وی میگوید: کارشناس الهیات هستم. سرشت نیاکان ما زرتشتی بوده و خاکستر اندود شده دانش در من.
شب خسبیدم و پگاه برخاستم، هرگز قرآن به دست نگرفته بودم، گفتم برایم نوبی (قرآن) بیاورید. یکی به خوابم آمده بود که شما باید نترسید و نوی به دست گیرید. گریستم، خدایا میآزمایی مرا؟
بانو فرزانه با نگاهی عمیق و چشمانی نافذ ادامه میدهد: پیش کاتوز همدانی (آیتاله همدانی) رفتم و شرح ماجرا نمودم. گفت: شما برگزیده ایزد شدهاید چرا میترسید؟ بانگ ایزدی را شنیدم که برو کتاب را بردار، آیا در من میگنجد؟
به کتابخانه و محل مطالعهاش سر میزنیم. میگوید: اینجا ادبگاه من است. انواع و اقسام کتابها از اوستا تا قرآن، از گاتا تا نهج البلاغه. وقتی از قرآن و پاره (سوره) اعراف صحبت میکند اشک در چشمانش جمع میشود. میگوید: اوستایی در درونم خفته بود، خاکستری نهفته که یک شبه به جانم الهام شد. من مکه رفتهام و فرمان ایزدی را لبیک گفتهام. امروز با قرآنپژوهی جوانتر شدهام، چو ایزد نگارد (ان شاءالله).
فرزانه بانو ثلث قرآن کریم را به زبان اوستایی برگردانده است و عزم آن دارد تا این مهم را با چنگ و دندان و عشق وافر به اتمام رساند. وی در پایان با زبان بی زبانی میگوید که برای ادامه راه نیازمند توش و توان است. توانش از غیرت لری مهیاست، ولی توش راه نیازمند مساعدت متولیان فرهنگی و خیرین این حوزه بکر و چالشی میباشد.

پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
در شماره های پیشین و به صورت اختصار به پیشینه فرهنگی و تاریخی شهر اصفهان اشاره شد . ( این جا ) و ( این جا )
با برخی شهروندان اصفهانی گفت و گو کردیم .
تعدادی از مردم در پاسخ به پرسش های صدای معلم چنین گفتند :
« آموزش صحیح در زمینه ی آثار تاریخی و حفظ میراث فرهنگی و رعایت حقوقی که هر کدام از شهروندان برای سلامت جامعه باید بدانند از ضروری ترین مسائل آموزشی ست. زمانی به این فکر نمی شد که یادگیری تکنولوژی و آموزش فضای مجازی و سواد رسانه ای لازم باشد ولی الان بسیار اهمیت دارد. هر دانش آموز یک گوشی دارد. از این ظرفیت باید بهینه استفاده کرد.
شهرداری خود با دادن مجوز ساخت و سازهای بی رویه حتی در حدود آثار تاریخی که چشم باز کنی می بینی و در همین خیابان چهارباغ مشهود است ، به آثار تاریخی آسیب می زند. جایی برای فرهنگ سازی نمی گذارد. میراث فرهنگی که به جای اشاعه ی ذوق و هنر در میان نوجوانان و جوانان بودجه هایش خرج مصارف و فعالیت های بیهوده می شود. اگر با مدیریت درست صنعت توریسم و گردشگری را توسعه می دادند، از همین نوجوانان و جوانان مستعد قبل از ورود به دانشگاه و بازار کار می توانستند کمک بگیرند. تنها کاری که کرده اند بستن و زنجیر کردن و چفت و قفل زدن به بناهای تاریخی ست.
وقتی نهادهای دیگر به جای رونق دید و بازدید و معرفی فرهنگ و سنت های صحیح دیرینه ما از پلی مانند سی و سه پل برای ورود مردم به بهشت و جهنم اجباری استفاده کرده اند و این مکان تاریخی و تفریحی را به دفتر امر به معروف و نهی از منکر تبدیل کرده اند، خاطره ی خوشی برای نوجوانان نمی ماند. با این همه مشکل چگونه می توان اعتماد سازی کرد و به جای محافظ آثار ، مهاجم تحویل جامعه نداد. همه مفاخر ایران و جهان از اصفهان به نیکی یاد کرده اند ولی تأسف بار است که اکنون در اخبار روز دنیا این خبرهای از حفظ آثار تاریخی و تخریب آن توسط نوجوانان و نسل جدید به گوش و چشم همگان برسد.
در زمانی که من سر کلاس بودم روی گفت و گوی تاریخ و جغرافیای ایران با دانش آموزان زیاد صحبت می کردم. هرچند مخالفت های زیادی با من می شد ولی دوست داشتم بچه ها با فرهنگ و تمدن آشنا باشند. علاقه هم نشان می دادند. ولی افسوس می خورم که نوجوانان امروز احساسی در قبال این تمدن دیرینه ندارند. این شکست در آموزش و فرهنگ دامن همه را خواهد گرفت . رقص و پایکوبی کردن برای این اتفاق عاقبت نیکی ندارد.
بچه های من هم در خانه بودند و مجازی درس خواندند ولی عقده ای بار نیامدند و به چنین کاری هم دست نمی زنند. در ضمن شما فکر می کنید خانواده ها می توانند نوجوانان را در خانه نگه دارند؟ خودتان در همین پارک ببینید . آن ها مدرسه نمی روند ولی در خانه هم نمی مانند. البته خانواده ها در تربیت فرزندان خود نقش زیادی دارند . خانواده ای که در خانه ی خود به ساختمان محل زندگی اش توجه ندارد و آن را کثیف و خدشه دار می کند نمی توانیم انتظار داشته باشیم که فرزندانشان در بیرون از خانه به محیط عمومی و وسایلی که عمومی هستند آسیبی نزنند.
خانواده های این شهر نسبت به عظیم ترین آثار تاریخی که ریشه در گذشته و هویت ملی ما دارد، بی توجه اند و تنها حفاظت و نظارت را به مسئولین سپرده اند. هر چند در فضای مجازی و بالاخص در اینستاگرام در پس انتشار فیلمی که خود این نوجوانان در زمان انجام این حرکت ناپسند گرفته بودند ، واکنش نشان داده اند، لیکن در برابر خاطیان اقدام ارزشمندی که منجر به ترک رفتار شود انجام نمی دهند. دوستشان نمونه هایی از دقت و توجه مأموران میراث فرهنگی در برخی استان ها مانند تبریز آورده و از نحوه ی نگهداری مکانی چون خانه ی پروین اعتصامی صحبت کردند ولی باز جای سؤال برای آن ها و من باقی ماند که چرا در استان اصفهان ، شهروندان اصفهانی همتی اجتماعی برای حفظ بیشترین آثار تاریخی کشور در خود احساس نمی کنند؟ چرا باید این نوجوانان دو اثر ملی و ثبت شده در آثار بین المللی را مورد هدف بازی احمقانه خود قرار دهند؟
ادامه این گفت و گو را می خوانید .