روزگار ؛ سختی را دامن گیر معلمان کرد ، روزگار سخت ؛ معلمان عاشق و متخصص را آبدیده و کارکشته و با تجربه پرورش داد . معلم واقعی می داند که با فرزند ، همسر ، دانش آموز ، همکار ، اولیاء ، اداره و مردم و… چگونه برخورد ، همکاری و سازگاری داشته باشد تا به ساحت شغل شریفش لطمه ای وارد نشود اما در این میان انگشت شماری غیر متخصص که از حادثه ندانم کاری ، پارتی بازی و از ما بهتران وارد حرفه تخصصی اش به غلط وارد شدند و آب زلال و شیرین معلمی را شور و ناگوار و گل آلود می کنند و بر زخم غم های درون خفته معلمان افزوده و در این میان راهزنانی نشسته در کمین ؛ در برنامه پر مخاطب و حساس ، با زبان درازی ، تکثیر زشتی می کنند و شلاق نامرادی بر ذهن و اندیشه معماران آینده ساز می زنند که نتیجه و ثمره ی آن جز انکسار حریم ها و حرمت ها نخواهد بود .
یادش به خیر دهه 60 و 70 مجریانی در صدا و سیما { نمونه اش جلال مقامی ، مرحوم رضا صفدری } حاضر می شدند که وقار ، متانت و ادب ، تسلط بر سخنوری ، آگاهی بی نظیر به حواشی و جوانب یک برنامه چنان دلتنگ مان می کند که حسرت برنامه ای فرهنگی و با اصالت ، حضور افراد پرنفوذ معنوی و ماندگار و تاثیر گذار سرزمین علم و اخلاق که با کلام دلنشین شان حتی در بزرگترین اتفاق سال ” نو شدن ” و زدودن کدورت و کینه ها ، بر دل مان می ماند که اکنون بعضی برنامه های کپی شده فرنگی ، ابرهای تیره شو های بی اصالت و دور از نزاکت از کانال های متعدد و با مجریانی زبان دراز بی منطق ، بر ذهن و اندیشه مخاطبان بارمی شوند و با بارش سهمگین تناقضات ، فرهنگ و اصالت بر می چینند و بی اعتمادی و بی هویتی نثارمان می کنند .
صدا و سیمایی که قرار بود دانشگاه باشد اما یاد نگرفته است اگر در گوشه ای از سرزمین پهناورش اتفاقی افتاده ؛ چرایی ، چگونگی ، و از همه مهمتر در واکاوی علل ماجرا ، عواقب پخش و انتشار آن چه کمک مثبتی خواهد نمود تا در اجراء و ارائه آن دقت و وسواس مضاعف داشته باشند تا به حریم و حرمت ها خدشه ای وارد نشود که مجریان بفهمند و بدانند که با کاشتن باد طوفان درو خواهد شد .
البته اگرشورای نظارت صدا و سیما از خواب غفلت بیدار شده و به وظایفش به درستی همت گمارد قطعا سوتی های صدا و سیما به حداقل خواهد رسید .
اگر شورای نظارت از علیخانی مجری و تهیه کننده و برنامه ساز و مسئولش سئوال کند ، رسانه ملی برای تبلیغ هر ثانیه چندین میلیون مبلغ تعرفه دریافت می کند ، چطور می شود در برنامه های پیاپی ، “سولماز” و “احسان” برند می شوند و تبلیغ . چه بده و بستانی در پس آن خوابیده است که بعضی از آیتم های برنامه ، همراه همیشگی علیخانی مجانی تکرار می شوند ؛ این همه ستاره در کشور وجود دارد که هر کدام شان ….
… خانمی در خوزستان که جانباز است و قطع نخاع که همسر معلم از گل بهترش ، 34 سال با تمام سختی ایستاده است به پایش و با دست خالی به او عشق نثار می کند و ایثار، آیا امثال علیخانی این مروت را دارند که او را به برنامه اش راه دهند تا دو کلمه حرف حساب بشنویم و غیرت ، که هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند …
بگذریم و سخن کوتاه کنیم …
… و اما به دو نمونه از خروار دسته گل این رسانه علیه معلمان اشاره می شود ؛
در هشت و سی سال های گذشته فیلمی پخش می شود که از بینی دانش آموزی مقداری خون جاری شده و در حال حرکت به سمت اورژانس و گوینده خبر می گوید امروز مدیر مدرسه ای دانش آموز بی گناه را به باد کتک سهمگین گرفته است و این خبر در کل کشور دهان به دهان می چرخد و همه از هم سئوال می کنند مگر آموزش و پرورش صاحب ندارد که این طور یک نوجوان به باد کتک گرفته می شود که خونین و مالین به بیمارستان روانه شود ، فشار آن قدر زیاد می شود تا مدیر کل وقت تعلیق بر حکم مدیر می زند که نتیجه شانتاژی و نگاه ژورنالیستی به اتفاقات این چنینی از کاه ، کوه ساخته می شود ؛ اما با واکاوی حقیقت ماجرا این چنین از زبان شاهدان که اتفاقا همکلاسی های همان فرد سوژه صدا و سیما می باشند چنین بیان می شود :
مراسم صبحگاه همه دانش آموزان با فرمان ناظم مدرسه به صف می شوند {ناظم در روز اول مهر به بچه ها گوشزد می کند که مراسم پرچم و قرائت قرآن هویت و تابلو و احترام به آن در یک برنامه آموزشی همچون کلاس درس می باشد و بی انضباطی و بی توجهی قابل پذیرش نمی باشد ، برای مهم بودن امر می گوید در تمام دنیا مراکز آموزشی به مراسم این چنینی بیش از حد ارزش قائلند به خصوص برای ما شیعیان احترام به قرآن و پرچم هویتی مضاعف دارد } پس ازصلوات ، مراسم آغاز می شود ،قاری قرآن که دانش آموزی خوش صوت است تلاوت را آغاز می کند ؛ مدیر، ناظم ، مربی پرورشی ، مشاور و دو معلم به احترام قرآن هر کجا هستند خبر دار ایستاده اند در میانه ، نا گاه دانش آموزی شیطنت می کند و با سوزن ته گرد به پس گردن دانش آموز جلویی ضربه وارد نموده و با فریاد فرد مضروب ، همهمه می شود ؛ ناظم ضمن تذکر کلی دستور اجرای مراسم پرچم را می دهد ، پرچم در حال اهتزاز است ، این دو دانش آموز مجددا با هم درگیر شده و مشت یکی بر بینی دیگری فرود می آید و مدیر به سرعت به مکان درگیری می رسد و آنان را جدا نموده و به سمت دفتر هدایت می کند که یکی از آنها که اتفاقا مقصر و شروع کننده هست و بر اثردرگیری از بینی اش خون چاری است ، از رفتن به دفتر امتناع می کند که با فشار مدیر به سمت جلو ، تعادلش به هم خورده و زمین می خورد ، در نهایت دانش آموز خاطی با هدایت ناظم به بیمارستان اعزام می شود ؛ اما در میانه راه آن طوری که فیلم هشت و سی به دروغ روایت می کند ، مدیر مدرسه با کتک هایش او را مجروح کرده و به حال خود رها نموده و بقیه ماجرا …و چنان عرصه بر مدیر تنگ شده که مجبور به عذرخواهی دربرنامه هشت و سی و تسلیم شانتاژ صدا و سیما .
البته جمعی از همکاران آن خطه در نامه ای به مدیر کل وقت (دوران احمدی نژاد ) نوشتند که اتفاقا کار عجولانه شما در لغو حکم مدیر عادلانه نبوده ، اما تحکم و تنبیه مدیر ، به بی انضباطی ، بی احترامی و بی توجهی به پرچم و شعار اسلامی و اذیت و آزار به همنوع ، در یک فعالیت جمعی و گروهی ، برخوردی به دور از منطق نبوده است و شما به عنوان مدافع حریم نظام آموزش و پرورش از صدا و سیما به خاطر دخالت بی جا و اخلال در امر تعلیم و تربیت شکایت نمائید ، اما متاسفانه صد حیف که آن مسئول از ترس هیولای رسانه ، حتی جرائت طرح مسئله نکرد چه برسد به شکایت …
واما مورد دوم ؛ در ساعات پایانی سال 93 قریب به تحویل سال که همه دست بر دعا دارند و خانه تکانی دل ، رسانه ملی به کاشت کینه مشغول است مجری “علیخانی” که بلد است قرار داد میلیاردی ببندد با صدا و سیما و پروژه بگیرد که هم تهیه کننده شود هم برنامه نویس و هم برنامه ساز و هم کارگردان و هم مجری ؛ در این ساعات معرکه می گیرد عین مرتاض های حرفه ای در حضور شو نویس و بازیگرسریال پایتخت ، مرز مقدس تعلیم و تربیت را می شکاند و با آوردن نوجوان بیزاز از درس و مشق “بیژن ” با گفتمانی بی ادبانه و بی احترامی به همه معلمان ، خلایق را مات می کند .
خلق نمی دانند که چرایی ، چگونگی ، علل و انگیزه و دست مایه سوژه علیخانی و حقیقت ماجرا چیست ، اینکه سرباز معلمی دوره ندیده و دانشسرا و تربیت معلم نرفته ، از صحنه پاسخ دانش آموزی فیلم گرفته و بعدتر که از سربازی خلاص می شود از سربازی فیلم را در دنیای مجازی به اشتراک می گذارد بدون توجه به عواقب آن ، اینکه معلمان با حقوق اندک به بازخورد رفتار و عملکرد امثال علیخانی ، فرزاد جمشیدی ، آزاده نامداری ، فرزاد حسنی ، قتل معلم فیزیک بروجردی ، بی احترامی به مراسم پرچم و ده ها فیلم و سریالی که تاثیر سوء بر روان دانش آموزان وارد می کنند می تواند نشات گرفته از همین تفکر ، کوچک کردن معلمان ، گنده کردن اشتباه موردی معلم علیه معلمان و تحقیر و توهین معلمان در رسانه ملی ، در مدرسه تاوان می دهند که دانش آموز به خود جرات می دهد ، مراسم آیینی مهم و فعالیت گروهی را به سخره بگیرد و یک مدرسه را به هم بریزد .
آیا علیخانی و کارگزاران رسانه ملی فکر نمی کنند تحقیر معلمان چه تاثیر مخربی بر عملکرد یک مدرسه و نظام آموزشی می گذارد ؟
اگر فکر می کرد که چنین خبط و خطایی نمی کرد ؛ آقای سرافراز تا کی به این هجمه افسار گسیخته مجریان کم فهم ، مغرور ، میدان می دهید بدون هیچ نظارت بر عملکرد و عواقب سوء تربیتی آن ؟!
تا کی معلمان و مسؤلان مدارس تاوان ندانم کاری و نامرادی شما را به جان بخرند؟
آقایان شورای نظارت و رئیس جدید صدا و سیما این پیشنهاد دلسوزانه را برای جلوگیری از تعارضات تربیتی و گسست تربیت نسل آینده بپذیرید و جامه عمل بپوشانید .
اول اینکه دستور دهید هر گونه توهین و تحقیر معلمان به هر نحوی مانند کشور های پیشرفته برای برنامه سازان و کارگردانان و مجریان رسانه ملی ، جریمه و عقوبتی به میزان تعرفه تبلیغات داشته باشد حتی چند برابر آن ، تا هیچ کس جرات وراجی علیه معماران تعلیم وتربیت نداشته باشد .
و پیشنهاد دوم ؛ اینکه در میان تعدد کانال ها ، کانالی را به آموزش و پرورش اختصاص دهید به مدیریت یکی از اساتید فن ، مثل دکتر شرفی و دکتر عبدالعظیم کریمی و … همانند برنامه سیمای مدرسه دهه هفتاد ، با عنوان سیمای تربیت یا شبکه تربیت و یا سیمای مدرسه و… تا ضمن داشتن خوراک فکری برای معلمان ،دانش آموزان و اولیا ، از عوارض و بازخورد به پاسخ ها همت گمارد و به رشد و بالندگی تربیت نسل فردا کمک نماید .
آقای سرافراز !
معلمان نه زیادی اند و نه زیاده خواه ، ما و شما و همه آحاد جامعه مدیون معلمان خود هستیم آنان را نشکنیم تا جامعه فردا نشکند !
نقد و بررسی کتاب «ایدئولوژی و ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت» نوشته لویی آلتوسر، ترجمه روزبه صدر آرا، نشر چشمه، 1387
شهرت لویی آلتوسر (1918- 1990) فیلسوف پرآوازة فرانسوی، بیشتر به دلیل خوانش ساختارگرایانة او از برخی از آثار مارکس است. خوانشی که کنش گران اجتماعی را به روابط تولیدی و یا روابط اجتماعی، سیاسی یا ایدئولوژیک فرو میکاهد. چنان که میگوید:
« ساختار روابط تولیدی، جایگاه ها و کارکردهایی را که عاملان تولید اشغال میکنند و میپذیرند، تعیین میکنند. این تولید کنندگان چیزی نیستند جز اشغال کنندگان این جایگاه ها؛ و تا زمانی که از عهدة کارکردهای تولیدیشان برآیند این جایگاه ها را در اختیار دارند. پس عاملان راستین نه این اشغال کنندگانِ جایگاه های تولیدی یا مجریان کارکردها... بلکه روابط تولیدی (و روابط اجتماعی، سیاسی یا ایدئولوژیک میباشند»(1)
اختصاص این مقاله به آلتوسر صرفاً به دلیل نقد نگرش ساختارگرایانة وی نیست، بلکه در وهلة اول او را به عنوان فیلسوف منتقد سرمایهداری مورد توجه قرار خواهیم داد و دیگر آنکه از نظر این متن نگرش ساختاری او میدان مناسبی است برای آزمودن نگرش «هستیِ اجتماعی ـ انضمامیِ انسان ـ در ـ جهان»؛ دیدگاهی که در دو مقالة پیشین، تا حدی با آن آشنا شدهایم(2).
باری، آلتوسر همچون تمامی مارکسیستها، دولت های جوامع سرمایهداری را دولت هایی سرکوبگر و حامی طبقة مسلط میداند: «دولت، بیش از هر چیز، چیزی است که مارکسیستهای کلاسیک آن را سازوبرگ دولت نامیدهاند» (ص31). و بلافاصله منظور از «سازوبرگ» را روشن میکند: «پلیس، دادگاه ها، زندان ها» (همان جا)؛ هرچند که معتقد است «هنگامی که پلیس و نهادها و مؤسسات فرعی و اصلیِ آن تحت تأثیر رخدادها زمین گیر میشوند، ارتش بلاواسطه به مثابه نیروی سرکوبگرِ تکمیل کننده، در وهلة نهایی مداخله میکند... دولت شامل رئیس حکومت، هیئت حاکمه و اداراتی میشود که در رأس این مجموعه قرار دارند» (همان جا).
بنابراین از نظر وی دولتِ سرمایهداری به دلیل ذات مدیریت طبقاتیِ جامعه، سرکوبگر و امنیتی میگردد و همین امر ثابت میکند که علی رغم ادعای بورژوازی، نظام های سرمایهداری قادرند به شیوهای غیر از دموکراسیِ پارلمانی مدیریت شوند. چنانچه آلتوسر میگوید: «تاریخ، در دورة متأخر بازنمایانندة آن است که بورژوازی به خوبی توانسته و میتواند خود را با سازوبرگ های ایدئولوژیِ دولتِ سیاسیِ دیگری به غیر از دموکراسی پارلمانی وفق دهد» (ص 47). شیوهای که قادر است به یاری سازوبرگهایاش به جای رعایت حقوق دموکراتیک شهروندان، با ظاهری کاملاً حقبهجانب به سرکوب آنها بپردازد. چنین دولتی قطعاً غاصب قدرت سیاسی و غارتگر ثروت همگانی است. به هر حال آلتوسر به دلیل نگرش مارکسیستیِ خود معتقد است که «دولت و سازوبرگ های [آن]، تنها از دیدگاه مبارزة طبقاتی و به مثابه سازوبرگ مبارزة طبقاتی، سازوبرگ مهیا کنندة اعمال قهر طبقاتی و ضامن شرایط بهرهکشی و باز تولید این بهرهکشی معنا دارند. اما مبارزة طبقاتی بدون طبقات آشتی ناپذیر وجود ندارد.حرف زدن دربارة مبارزة طبقاتیِ طبقة حاکم همانا حرف زدن از مقاومت، شورش و مبارزة طبقاتیِ طبقة تحت سلطه است» (ص 83). به بیانی ما با رابطهای دیالکتیکی بین دولت طبقاتی و مبارزة طبقاتی مواجه هستیم.
از چنین دیدگاهی احتمالاً میتوان تمامی اعمال قهرآمیز و خشنِ غالب بر رفتار بین افراد جامعه را هم ناشی از نظام طبقاتیِ جهان سرمایهداری دانست. شاید چنین ادعایی به نظر غریب رسد اما چنانکه خواهیم دید آلتوسر بر این باور است که از طریق سازوبرگ های ایدئولوژیک دولت (سیاسی، خبری ـ رسانهای، فرهنگی، آموزشی، دینی، خانواده) و در نتیجه به کار افتادن چرخة «لیاقت پروری» و «نقش»های مرتبط با آن، سامانة جایگاهی ـ رفتاریِ طبقاتی و قهرآمیزِ جوامع سرمایهداری، تولید و بازتولید میگردند. به عنوان مثال او دربارة سازوبرگ ایدئولوژیک خبری ـ رسانهای بر این باور است که دولت «ازطریق مطبوعات، و رادیوـ تلویزیون، روزانه مقادیری ملیگرایی، نژاد پرستی و ... ، به خورد شهروندان میدهد» (ص 48).
پس چنانچه میبینیم، آلتوسر علاوه بر تشخیص سازوبرگ های سرکوبگرانة دولت(پلیس، دادگاه ها، زندان و ارتش)، افشاءگر سازوبرگهای ایدئولوژیکی دولت نیز هست؛ که کارکرد و اهداف شان را بازتولید مناسبات تولیدِ بهرهکشانة سرمایهداری میداند (صص 42، 48). او میگوید:«هر گروهی که قدم در این راه میگذارد، عملاً دارندة همان ایدئولوژییی است که با نقش او در جامعه طبقاتی تناسب دارد: [به عنوان مثال] نقش فرد استثمار شده (صاحب وجدان حرفهای، اخلاقی،...)، نقش عامل استثمار (که باید بتواند به کارگران دستور دهد و با آنها حرف بزند و این همان روابط انسانی است)، نقش عاملان سرکوب (که باید بتوانند فرمان دهند و بی اما و اگر دیگران را فرمانبر سازند و یا در لفظ پردازیهای عوامگرانة سیاستمدارانه، دستی قوی داشته باشند)، و یا نقش عاملان حرفهای ایدئولوژی (که باید بتوانند با هر فرد با احترام، یعنی با تحقیر، تهدید و تحمیق شایستة او، رفتار نمایند و این رفتار را با بزک اخلاق، فضیلت، تعالی،... بیارایند)» (ص 50، تأکید از من است).
اما ناگفته نماند که از نظر آلتوسر آنچه شاهرگِ سازوبرگهای ایدئولوژیکیِ دولت به شمار میآید، «سازوبرگ نظام آموزشی» (مدرسه) است. در اظهار نظری قابل تأمل وی بر این باور است که بورژوازی پس از پیروزیاش بر ساختار سیاسی ـ ایدئولوژیکیِ پیش از خود، قادر شد در اختفا سازوبرگ ایدئولوژیک آموزشی (مدرسه) را جایگزین سازوبرگ ایدئولوژیک سیاسیِ دموکراتیک و پارلمانیای کند که وی را به قدرت رسانده بود: «بورژوازی میکوشد به خود و به طبقاتِ تحتِ استثمار القاء کند و چنین بنماید که سازوبرگ ایدئولوژی دولتِ غالب در نظام های اجتماعیِ سرمایهداری، نه مدرسه بلکه سازوبرگِ ایدئولوژیِ سیاسی، یعنی سامانة دموکراسیِ پارلمانیِ برخاسته از انتخابات همگانی و مبارزات حزبی است» (ص46). به گفتة آلتوسر کودکانِ تمامی طبقات اجتماعی از مهد کودک به بعد تحت سیطرة نظام آموزشی قرار دارند، تا از این راه «لیاقت» های جامعة سرمایهداری را به خورد کودک دهند (صص 26، 27، 49). چنانچه صراحتاً میگوید: «حوالی شانزده سالگی، بخش عظیمی از کودکان از چرخة آموزش به حوزه تولید پرتاب میشوند: اینها کارگران و خُرده دهقانان هستند، بخش دیگری از نوجوانانِ آموزش دیده (ویا محصل) راه خود را پی میگیرند و با نیمچه پیشرفتی از پا مینشینند و جایگاه های خدمة حقیر و متوسطِ دولت، کارمندان، تکنسینهای خُرد و متوسط و پیشههای خردهبورژوازی از هر نوعش را اشغال میکنند. بخش آخر، پایان راه را درمینوردند و به میان مایگیِ روشنفکرانه تن میدهند و یا مغز متفکر کار جمعی میشوند؛ و به علاوه، عاملان بهرهکشی (سرمایهداران، مدیران)، عاملان سرکوبگری (نظامیان، مأموران پلیس، سیاستمداران، کارمندان بلند پایه و غیره) و عاملان حرفهای ایدئولوژی (یعنی مبلغان...) نیز در این چرخه وجود دارند» (ص 49).
وانگهی به باور آلتوسر سازوکار جامعة سرمایهداری حکم میکند که دولت، وظایف پیشین کلیسا را به «مدرسه» محول کند (ص51). و یا حتا دوگانة «خانواده ـ مدرسه» را جایگزین «خانواده ـ کلیسا» کند (صص 47، 52)؛ بر این اساس میبایست کارکرد مراکز مشاوره درمانیهای متعدد (خانواده، ازدواج، تربیتی و غیره) و نیز برنامههای رادیو ـ تلویزیونیِ «مشاور خانواده» را هم در کنار سیستم «لیاقت»پروریِ نظام آموزشیِ مدارس قرار داد تا بدین ترتیب به اقتضای زمانه وظیفة هدایتگریِ کلیسا (بخوانیدش کنترل و نظارت افراد جامعه) به «مدرسه ـ خانواده» محول گردد.
با توجه به آنچه تا کنون گفته شد، به راحتی میتوان دید که کلیة وظایفی که دولت چه از طریق سازوبرگِ سرکوبگری (پلیس و...)، و چه از طریق سازوبرگ های ایدئولوژیکیِ قلمروهای متفاوت (خانواده، سیاسی، فرهنگی و ...) به خود اختصاص داده است در قلمروی عمومی رخ میدهد؛ و این بدین معنی است که دولتِ سرمایهداری، تفکیک بین قلمرو خصوصی و قلمرو عمومی را برهم زده است. آلتوسر ضمن آنکه بخش اعظم سازوبرگ های ایدئولوژیکی دولت (همچون کلیساها، احزاب، سندیکاها، خانوادهها، برخی از مدارس، غالب روزنامهها، تشکلهای فرهنگی و...) را متعلق به قلمرو خصوصی میداند، میپرسد: «به چه حقی ما نهادهایی را که غالباً دارای ویژگی عمومی نبوده، بلکه اساساً خصوصی هستند، به عنوان سازوبرگ های ایدئولوژیک دولت در نظر میگیریم؟» (ص38).
او برای پاسخ، به سراغ این نظریة گرامشی میرود که: «تفکیک میان حوزة عمومی و خصوصی، یک تفکیک داخلیِ قانون بورژوایی است و تنها در حوزههای وابسته به آن، که این قانون در آنها قدرتش را به کار میگیرد، اعتبار دارد» (همان جا). اما نتیجهای که آلتوسر میگیرد بسیار جالب است او میگوید: «حوزة دولت، در قانون نمیگنجد، زیرا این حوزه فراقانونی است: دولت که دولت طبقة سلطهگر است نه عمومی است و نه خصوصی بلکه خود شرط لازم و ضروری هر نوع تفکیک میان امر عمومی و امر خصوصی است» (همانجا، تأکید از من است). بنا بر استدلال آلتوسر، آنچه سبب میشود تا وضعیت «فراقانونی» دولت، از نگاه افراد جامعه پنهان بماند و یا بدیهی و عادی جلوهگر شود، کارکرد سازوبرگهای ایدئولوژیک دولت، و به خصوص سازوبرگ ایدئولوژیکیِ آموزشی است که دولت کل این قلمرو را به مثابه «بازشناسیِ» چگونگی خوانش اعمال و وظایفاش به تصرف خود در آورده است.
اما آیا حقیقتاً دولت میتواند علی رغمِ تصرف سرکوبگرانة قلمروهای خصوصی و عمومی و نیز تحریف در معنای «همگانیِ» متعلق به قلمرو عمومی، بر شعور اجتماعی افرادِ جامعه پرده کشد!؟ از نظر این متن ، «شعور اجتماعی» میتواند همان شکایات و نارضایتیهایی باشد که والدین از محتوای آموزشی ـ پرورشی و یا ساختار «مدرک گرای»نظام آموزشی دارند. با طرح این پرسش به بخش اصلی مقاله میرسیم.
آزمون در میدان ساختارگرایانة آلتوسر
اساسیترین ایرادی که به نگرش آلتوسر وارد میشود، در واقع همان اندیشهای است که به واسطهاش، فلسفة انتقادیِ او برپا میشود: حل و ناپدید شدن کنش گران اجتماعی در روابط تولیدیِ ساختارهای جامعه سرمایهداری؛ به بیانی ساده، انحلال قدرت فاعلیِ انسان به واسطة قالبها و نقشهایی که ساختار اجتماعیِ سرمایهداری برای بازتولید فرایند بهرهکشی برپا میسازد. به عنوان مثال دیدیم که چگونه آلتوسر در حرکتی تک ساحتی، قلمرو آموزش (مدرسه ـ دانشگاه) را در مقام کارگزار ایدئولوژیک دولت، یک سره به عنوان قلمرویی ضد آگاهی و نیز ضد آزاد سازی، شناسایی کرد و متأسفانه با این عمل به طرز جبران ناپذیری مجبور به نادیده گرفتن هستیِ اجتماعیِ نظام آموزشیئی شد که خواهی نخواهی به مرور زمان، (به دلیل همان پایههای اجتماعی و تعاملاتیاش،) تبدیل به نیرویی انتقادی بر علیه سلطه هیئت حاکمه میگردد. اما افسوس که آلتوسر به دلیل نگرش ساختارگرایانه و تک ساحتی خود چنین نیرویی را در پس عبارت «سازوبرگ ایدئولوژیک دولت» به مرتبهای مزدور و جیره خوار دولت تنزل داد. به عنوان مثال او معتقد است که «هر چند مدرسه (و نیز سایر نهادهای دولت مثل کلیسا و سازوبرگ های دیگر مثل ارتش) محل آموزش لیاقتهاست، اما این آموزش در شکلهایی است که پروسة فرمانبرداری از ایدئولوژی غالب یا تسلط بر پراتیک این ایدئولوژی را تحقق بخشد... بازتولید نیروی کار، به مثابه شرط لازم و ضروری نه تنها بازتولید تخصص نیروی کار بلکه بازتولید فرمانبری این نیروی کار از ایدئولوژی غالب یا عملگریِ این ایدئولوژی نیز هست» (ص 27 ، تأکید از من است).
اگر آن گونه که آلتوسر باور دارد، ساختار آموزشی قادر به بازتولید «فرمانبری» است، پس شورش ها و مقاومت هایی را که به مثابه یار دیالکتیکیِ «مبارزة طبقاتیِ طبقه حاکم» جلوه گر میشوند (ص 83)، چگونه باید توجیه کرد؟ اصلاً شاید مناسبتر باشد این گونه بگوئیم که اگر تصرف قلمروی خصوصی و عمومی از سوی دولت و در نتیجه در بند کردن قلمروهای آموزشی، خبری ـ رسانهای و...، به واسطة کنترل و نظارت دولت موفق از آب میآید، دیگر چه نیازی به استفادة دولت از سازوبرگ سرکوبگرایانهاش (پلیس، و...) است!؟ وانگهی اگر مطابق تصویر جبرگرایانة آلتوسر، در پایان مسیر آموزش، روشنفکران به میانمایگی تن میدهند (ص 49)، دست کم میتوان پرسید که خودِ آلتوسری که در مقام روشنفکرِ منتقدِ دولت، به تحلیل از جامعه سرمایهداری دست زده است، سر و کلهاش از کجا پیدا شده است!؟
بنابراین چنانچه میبینیم علارغم تلاش ساختار سرکوبگرایانة سرمایهداری (که آلتوسر به نحو عالی ترسیماش کرده است)، هنوز امکان و توان کنش گر اجتماعی بودن وجود دارد. چرا که هنوز «مقاومت» به عنوان عنصری فعال در غیاب آزادی وجود دارد. به بیانی دیگر ، بر خلاف اعتقاد آلتوسر (همچنان که دیدیم) ساختارها همچنان از قدرت به بند کشیدن روح و ذهن انسانها ناتوانند. زیرا هستیِ اجتماعی ـ انضمامیِ انسان ـ در ـ جهان، از انسان ها موجوداتی چند ساحتی میسازد. شاید سرمایهداری بتواند روح و ذهن او را بیمار و نابه هنجار سازد، اما ناتوان از کنش هرگز! حتا اگر این کنش، کنشی منفعلانه و برعلیه کرامت و آزادیِ خود باشد!
باری، احتمالاً آنچه سبب شده است تا آلتوسر این چنین گرفتار نگرش تک ساحتی نسبت به ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، آموزشی و... جامعة سرمایهداری گردد، نگرش غلط و ضد مارکسی او به رابطة ایدئولوژی و شرایط هستی است. از نظر مارکسِ دست نوشتهها «آنچه در بازنماییِ تخیلی جهان ـ و در نتیجه در هر ایدئولوژی ـ بازتاب مییابد، همان شرایط هستی انسانها و به عبارت دیگر جهان واقعیشان است» (ص 59، تأکید از من است). حال آنکه از نظر آلتوسر: «آنچه که انسان ها در ایدئولوژی برای خود بازنمایی میکنند، شرایط واقعی هستیشان و جهان واقعیشان نیست، بلکه فراتر از آن، رابطة آنها با این شرایط هستیشان است که در ایدئولوژی بازنمایی میشود» (صص59،60، تآکید از من است).
به واقع ، اتفاق عجیب و غریبی که در نگرش آلتوسر افتاده، این است که وی همان گونه که میبینیم (ومعلوم نیست به چه دلیل) بین انسان و شرایط هستیاش فاصله انداخته است! و از این رو متأسفانه قادر نیست ببیند که «رابطهمندیِ» انسان، همچون مکانمندی و یا تاریخمندی و یا زمانمندی، وضعیتی هستیشناختی برای انسان دارد. به بیانی ، «رابطه» ی انسان با چیزها، وضعیتی علاوه و یا اضافه شده برای انسان ندارد که بین او و شرایط هستیاش واقع گردد؛ بلکه اصلاً و اساساً متعلق به نحوة هستیِ انسان ـ در ـ جهان است: نحوهای که انضمامی و اجتماعی است، به طوری که انسان به لحاظ هستیشناختی همواره در ارتباط با چیزها به سر میبرد. این وضعیتِ ارتباطی، به عنوان مثال همچون امکان «دیدن» یا «شنیدن» منفک از نحوة انسان بودن در ـ جهان نیست. دیدن یا شنیدنی که نمیتواند منفک از «بدنمند» بودنِ انسان و نیز «در ـ جهان ـ بودن» انسان باشد. بنابراین همچنان که مارکس جوان (دست نوشتهها) هم درست دیده است، انفکاکی بین شرایط هستیِ انسان، بازنماییِ تخیلی، و هستی واقعی وجود ندارد. بنابراین «در ـ رابطة» انسان و «شرایط هستی»اش (که هر دو منضم به وضعیت هستیشناختی و اجتماعی انسان هستند) چیزی به جز وضعیت ارتباطیِ انسان و نیز شرایط هستیشناسانة او وجود ندارد.
از سویی دیگر، اگر آلتوسر هم همچون مارکس به «هستی اجتماعی» و نیز اجتماعی بودن شرایط و مناسبات تولید توجه نشان میداد، این گونه تک ساحتانه به بزرگ نمایی بیش از اندازة دوگانة «خانواده ـ مدرسه» نیاز پیدا نمیکرد. درست است که همان گونه که آلتوسر هم نشان داده، ساختار طبقاتی و سرکوبگر سرمایهداری به لحاظ کنترل و نظارت، روی ساختارهای ایدئولوژیکیِ نظام آموزشی و خانواده تأکیدی به خصوص دارد، اما همان گونه که مارکس هم پیشتر نشان داده، به دلیل اجتماعی بودن شرایط و مناسبات تولید، بهرهکشی از کار زنان (و کودکان) به ساختار زدایی از روحیة «فرمانبری» و انضباط «پدرسالارانه» دامن زده است. چنانچه در مانیفست میخوانیم:
«هرچه صنعت جدید رشد بیشتری مییابد، به همان اندازه کار زنان بیشتر جایگزین کار مردان میشود. دیگر اختلاف سن و جنسیت در مورد طبقة کارگر اعتبار اجتماعی بارزی محسوب نمیشود. همه ابزار کار هستند...هرچه صنعت جدید، پیوندهای خانوادگی پرولترها را بیشتر از هم میگسلد و کودکان آنها را به متاع سادة تجاری و ابزارهای کار تبدیل میکند، خزعبلات بورژوایی دربارة خانواده و تعلیم و تربیت و همبستگی مقدس والدین و فرزندان تهوع آورتر میشود...کمونیستها دخالت جامعه را در امر تعلیم و تربیت از خود اختراع نکردهاند، فقط میکوشند خصلت این دخالت را دگرگون سازند و تعلیم و تربیت را از زیر نفوذ طبقة حاکم رهایی بخشند...»(3)
اما شگفت اینجاست که آلتوسر زمانی این مقاله را نوشته است (1969) که جنبش دانشجویی ماه مه سال 1968 اتفاق افتاده بود. جنبشی که بیش از هر چیز مُهر ضدیت با دولت و ساختارشکنیِ روحیة سلسله مراتبی و پدرسالارانة نظام آموزشی (دانشگاه ها)، و نیز خانواده را بر خود داشته است. و نکتة جالب تر اینکه این جنبش از فرانسه یعنی سرزمینی که آلتوسر در آن میزیسته برخاسته است! به هرحال اگر مقالة آلتوسر پیش از جنبش نوشته شده بود، تز سرسختانة آلتوسر در خصوص تبعیت ایدئولوژیکی از ساختارهای فرهنگی، آموزشی و...، در نهایت به منزلة تخیلی فارنهایتی تلقی میشد، اما نوشتن آن بدین ترتیب آن هم یکسال پس از جنبش، تنها سرباز زدن آلتوسر را از پذیرش واقعیت اجتماعی و پارادوکسیکالِ نحوة تولید در جهان مدرنِ سرمایهداری نشان میدهد. و عجب آنکه او با نادیده گرفتن هستیِ اجتماعی ـ انضمامیِ کنشهای فردی در همان مسیری حرکت میکند که نظام سرمایهداری خواهان آن است: القای اقتدارآمیز و بیچون و چرای ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، آموزشیِ برخاسته از نظامهای سرمایهداری؛ که به مثابه تقدیری نازل شده از عالم غیب مُهر تمامیت خود را در تعیین «نقش»ها و «جایگاه»ها زده است. و این در حالیاست که نظام سرمایهداری و دولت های اقتدارگرا، همواره در صدد ناچیز شمردن و یا تحریف کنشهای مقاومتیاند که از سوی کنشگران اجتماعیِ تحتِ فشار نسبت به نقشها و جایگاههایشان در ـ جامعه بروز میکند. یعنی دقیقاً مقاومت در برابر همان تزی که متأسفانه آلتوسر هم به نوعی آنرا نادانسته به سود سرمایهداری و دولتهای خودکامه پیش میبرد.
کلام آخر
باری، ابطال نظریة «فرمانبرسازیِ ایدئولوژیکِ» آلتوسری، امروزه کار چندان غریبی نیست. خصوصاً وقتی نظام های سرمایهداریِ اخیر (نئولیبرالیستی) تداوم خود را در آشفته سازیهای به نسبت جنگی و نیمه جنگی سراسر جهان میبیند. اگر در دورانِ «دولتهای رفاه»، سندیکاها و احزاب کارگری تا حدی عهدهدار ایجاد تعادل و تداوم نظام سرمایهداری بودند، امروزه به دلیل ساختار آشوبزدة نئولیبرالیستیِ جهان، آنچه به تداوم این ساختار یاری میرساند، سلسلهای از فسادها و تبهگنیهاست. به بیانی هم اکنون فرمان بزرگ سرمایهداریِ نئولیبرالیستی، نه تنها نافرمانی دولت ها از نظم و قانونی است که بر اساس مقاومت های شهروندان، پیشترها با شاخص هایی دموکراتیک و نیمچه دموکراتیک به دست آمده بود، بلکه نافرمانی به طور عام است و از این روست که دولتهای اقتدارگرا لاجرم به دولتهایی مافیایی تبدیل میشوند و اقتصادی تبهگن را چاشنی ترور و سرکوب ماهیتی خود میکنند.
به هرحال واقعیت این است که فراتر از نظر آلتوسر، صرفاً این ساختارهای ایدئولوژیک آموزشی، خبری ـ رسانهای نیست که دستاندرکارِ بازتولید نظام سرمایهداری است، بلکه ناامنی در همة اشکالش (اجتماعی، سیاسی، شغلی، اقتصادی) ، فقر و خشونت از یک سو و فساد و تبهگنیِ دولتها از سوی دیگر هم، شرایط بازتولید نظام سرمایهداریِ نئولیبرالیستی را فراهم میکند. شاید لازم باشد چشم بگشاییم و ببینیم که سرمایهداریِ اخیر در مواردی آشکار و نیز در قالب دولتهای اقتدارگرا چنان وقیح و به لحاظ فرهنگ پوپولیستی چنان نازل و مبتنی بر لمپنیسم عمل میکند که نیازی به صرف وقت و انرژی برای بازتولید خود به شیوة «آکادمیک» نمیبیند! که مسلماً این شدت سرکوبِ عریان، تنها میتواند نشانة «مقاومتی گسترده»باشد. مقاومتی که با مطالبات متفاوت شهروندی در سراسر جهان، گویاترین برملاکنندة سرکوب و فساد جهانی است.
این مطلب نخست در مجله جهان کتاب شماره 251 ـ 252 ، فروردین ـ اردیبهشت 1389منتشر و برای باز انتشار به سایت «انسان شناسی و فرهنگ» ارائه شده است.
1) لویی آلتوسر، نقل از کتاب نظریة جامعه شناسی در دوران معاصر، تالیف جورج ریتزر، ترجمه محسن ثلاثی ، انتشارات علمی، 1374ص 218
2) زهره روحی:« سرشت اجتماعی و حقوق اجتماعی، ش247-246، جهان کتاب» ؛ « هایدگر و همگنان، ش249- 248 ، جهان کتاب»
3) کارل مارکس، فردریک انگلس، مانیفست کمونیست، در «لئوپانیچ، کالین لیز: مانیفست پس از 150سال» ترجمه حسن مرتضوی و محمود عبادیان انتشارات آگه، 1380، صص 285، 297،298
گروه اخبار /
چندی پیش استاد مصطفی ملکیان با تعدادی از معلمان به گفت و گو نشست و در پایان این گفت و گو معلمان حاضر پرسش هایی از ایشان به عمل آوردند .
خانم فرزانه دشتی از اعضای شورای نویسندگان سخن معلم گزارشی از این نشست را تهیه و برای سخن معلم و نیز جماران نیوز ارسال نمود .
این گزارش به صورت کامل و در بیست و ششم اسفند سال 93 در سخن معلم منتشر شد ( این جا )
سایت خبری – تحلیلی جماران بدون آن که اشاره ای به گزارشگر این جلسه داشته باشد این گزارش را دو روز بعد منتشر نمود . ( این جا )
آقای جعفر ابراهیمی که مقالاتی در رسانه ها منتشر می کند در نقد این گفت و گو در سایت حقوق معلم و کارگر چنین نوشت :
« مصطفی ملکیان اگر استاد و فیلسوف اخلاق باشد استاد و فیلسوف اخلاق بورژوایی است ، او درکی لیبرالی از اخلاق دارد و همان را تئوریزه می کند. افکار فلسفی و ایده های اخلاقی او برای معلمی که در دل تضادهای بنیادین جامعه و دولت سرمایه سالار حقوق خود را مطالبه می کند جذابیتی ندارد.
ملکیان در مصاحبه با جماران[1] در پاسخ به این سوال که نظرتان درباره خواسته های معیشتی معلمان چیست؟می گوید :« باید به دو نکته اشاره کنم. یکی به هرم نیازهای مزلو که در آن به پنج دسته نیاز انسان اشاره شده است که در راس آن نیازهای فیزیولوژیک و بیولوژیک است و بنده هم آن را می پذیرم. اگر ضروریات زندگی که عبارتند از خوراک و پوشاک و نوشاک و ارضای غرایز جنسی و تا حدی تفریح برآورده نشود انسان به رفع نیازهای بعدی نمی رسد. اصلا نیازهای بعدی در انسان متولد نمی شود. اینکه گفته شده است شکم گرسنه ایمان ندارد به همین امر اشاره دارد، یعنی به نیازهای طبقه بالاتر نمی رسد. اعتراض معلمان به وضعیت معیشتی شان تا یک حدی قابل قبول است. »
وی ادامه می دهد« اما به نظرم اگر اول مطالبات دیگری مطرح می شد بهتر بود. زیرا فکر می کنم برخی معلمان در حد نیازهای ضروری مشکلی ندارند و درصدی از آنان تا این حد هم وضع معیشت شان بد نیست. پس بهتر است مطالباتی طرح گردد که دانش آموزان با شنیدن آن به معلمان شان افتخار کنند. اگر تقویت بنیه علمی، فکری معلمان و تعمیق فهم و گسترش اخلاقی آنان در سطح ملی مطرح شود بسیار عالی است.»
متاسفانه استاد اخلاق اطلاع دقیقی نسبت به مطالبات و خواسته های معلمان ندارد و از روی ناآگاهی و یا شاید عمد به دنبال تقلیل خواسته های معلمان به مساله معیشت است. فقط نگاهی به شعارهای معلمان، که در کمیته شعار به تصویب رسید، نشان می دهد که جهت گیری معلمان در 10 اسفند که نمود بیرونی و ملموس خواسته های آنان است فراتر از معیشت خود حقوق دانش آموزان را نیز مطالبه می کردند. شعارهایی از قبیل:
آموزش رایگان حق کودکان ماست
بودجه آموزشی اصلاح باید گردد
بودجه آموزشی هزینه نیست، سرمایه گذاری برای نسل آینده است
آموزش و پرورش اساس پیشرفت ماست. ندیدن معلم سقوط فرهنگ ماست
شمع شدى شعله شدى سوختى، از بر خود هيچ نياندوختى
فعالین صنفی معلم را آزاد کنید
مدارس استاندارد حق طبیعی فرزندان این مرز بوم است. مدارس را دریابید
ما تعلیم و تربیت مدرن و بروز و مبتنی بر نیازهای جامعه و غیر متمرکز می خواهیم.»
آقای ابراهیمی در ادامه ، گزارشگر این جلسه را نیز به بی اطلاعی از خواسته های فرهنگیان متهم نموده و چنین می نویسد :
« از سویی دیگر ، گویی مصاحبه کننده محترم نیز از موضوع و خواسته مطالبات معلمان مطلع نیست و اگر هم از این خواسته معلمان مطلع است به عمد مساله معیشت را عمده می کند تا سایر خواسته ها را مسکوت بگذارد تا استاد اخلاق! با همین جملات مغشوش مصاحبه را به پایان برساند.
نقد رویکرد اخلاقی ملکیان و بنیان های فلسفی او در توان و وظیفه من نیست، بی شک منتقدین اخلاق لیبرالی پاسخ درخوری برای وی دارند. اما به عنوان یک معلم از هر فیلسوفی بیشتر نسبت به موقعیت تحت ستم خود آگاهی دارم و نگاه مکانیکی و ایستا و مقطعی به مساله معیشت معلمان را ناشی از درک نادرست برخی روشنفکران از شرایط مادی و عینی معلمان و سایر زحمتکشان تلقی می کنم. این وارونه سازی و تفسیر فلسفیِ حقیقت در راستای کمک به صاحبان قدرت و ثروت صورت می گیرد و انسان را به یاد مارکس می اندازد زمانی گفته بود” فلاسفه تاکنون تاریخ را تفسیر کرده اند حال آنکه بحث بر سر تغییر آن است “.
در پایان به عنوان یک معلم که دغدغه ای فراتر از مسئله معیشت دارم و دل بسته تحول بنیادین در ساختار نظام آموزشی به سود یک نظام آموزش کیفی، برابر، دموکراتیک، مشارکتی و غیرمتمرکز هستم. تاکید می کنم که معلمان و همکارانی که حتی فقط برای یک زندگی شرافت مندانه و انسانی بر مبنای تحول در وضعیت معیشتی تلاش می کنند را نمی توان مورد تخطئه قرار داد. کسی برای معلمی که از فقر و تبعیض در رنج است نمی تواند نسخه ای بپیچد و اولویتی برای وی تعیین نماید، و به او بگوید تو رنجت را فراموش کن. فرقی نمی کند مصطفی ملکیان باشد یا هر فیلسوف مدعی دیگر. وقتی غم نان و مسئله معیشت که پایه و دغدغه مشترک تمام زحمتکشان است حل نشده است به نظر می آید، صحبت از خوشی و زیست اخلاقی بیشتر ایده ای سانتی مانتال و روشنفکرانه است.
آقای ملکیان! مسائل و خواستههای معلمان در حوزه آموزش قابلتقلیل به مسئله معیشت نیست، اگرچه مسئله معیشت یکی از مطالبات اصلی و نقطه اشتراک تمام معلمان است. شما درک درستی از مطالبات ندارید، احتمالاً معلمان آگاه دیگری در پیرامون شما هستند این بار پیش از مصاحبه حتماً اطلاعات خود را تکمیل نمایید. »
آن چه که مهم است این است که در نگاه این معلم و نیز همفکران وی ، فرد و یا افرادی که نظر و یا دیدگاه مخالف داشته باشند سریعا برچسب خورده و بدون نقد مبانی فکری و یا تکیه بر استدلال و یا اندیشه برتر به صفاتی چون " جاده صاف کن های سرمایه داری و یا بورژوازی ، مواجب بگیران دولت ، مبلغان نئولیبرالیزم و حتی اتصال به باندهای قدرت ، ثروت و... متهم می شوند .
همچنین تحلیل غالب افرادی چون ایشان بر مدار تضاد طبقاتی ، آگاهی طبقاتی نسبت به وضعیت خود ،ساختار جامعه طبقاتی ، اتحاد معلم و کارگر و ... می چرخد که به نظر می رسد تاریخ مصرف این گونه تحلیل ها گذشته است !
کاری که برخی از گروه های سیاسی و یا چریکی در اوائل دهه 60 و حتی قبل از آن در مورد منتقدان و یا مخالفان خود انجام می دادند !
در تجمعات اخیر معلمان ، بیانیه ها و بعضا قطعنامه هایی صادر شد که محورها و مطالبات بسیار متنوع و وسیعی را مطرح کرده بودند که بعضی از موارد حتی در تضاد با یکدیگر بودند !
مثلا در یک مورد خواهان نظام آموزشی غیر متمرکز شده بوده بودند و در همان قطعنامه با آموزش غیردولتی و یا خصوصی سازی از اساس مخالفت شده بود !
اگر چه این جا قصدی برای نقد محتوایی مطالبات مطرح شده در اعتراضات معلمان نیست اما محض اطلاع این دوست محترم و نیز همفکران ایشان باید عرض کرد که وظیفه این افراد و یا گروه های معترض در مورد مطالبات معلمان " خطابه خوانی " در مورد مطالبات معلمان نیست ؛ اگر چه قبلا وزیر آموزش و پرورش از شناسایی بیش از 750 مورد مطالبات آموزش و پرورش سخن رانده بود !
بهتر است این گونه افراد با مطالعه ، احصاء و کارشناسی مطالبات با در نظر گرفتن نوع مناسبات ، راه کارهای عملیاتی و عینی و قابل حصول با توجه به وضعیت و شرایط موجود ارائه دهند .
در پایان جهت یادآوری ذکر نکته ای لازم و کافی است .
آقای جعفر ابراهیمی قبلا یادداشتی در سایت کانون مدافعان حقوق کارگر باعنوان « حق الزحمه اضافه کاری معلمان، دستمزدی که به تاراج میرود » مرقوم نمودند و مدیر سایت سخن معلم جوابیه ای برای این سایت ارسال نمود ؛ اما آن ها هرگز این جوابیه را منتشر نکردند و البته جناب ایشان نیز معترض این کار غیرحرفه ای سایت مزبور نگردید!
متن کامل یادداشت آقای جعفر ابراهیمی و نیز جوابیه مدیر سایت سخن معلم به صورت کامل در زیر می آید :
"حق الزحمه اضافه کاری معلمان، دستمزدی که به تاراج میرود "
جعفر ابراهیمی – درحالی که چهار ماه از سال تحصیلی می گذرد هنوز دولت از پرداخت بدهیهای خود به معلمان امتناع میکند. چندی پیش وزیر آموزش و پرورش در یک برنامه تلویزیونی در تشریح عملکرد خود بر احصای بیش از 700 چالش در آموزش پرورش تاکید نمود چالشهایی که از نظر وی به 4 سیاست جدی در آموزش و پرورش منتهی شده است. مساله معلمان به صورت عام و مشکلات معیشتی و دستمزد آنان محور برنامههای وزیر نبود. خبرگزاریهای منتسب به دولت موسوم به تدبیر و امید نوشتند: « وزير آموزش و پرورش در خصوص پرسش يكي از فرهنگيان درباره وضعيت معيشتي معلمان گفت: از همان روز اول فعاليت در آموزش و پرورش براي خود مشاوري در بخش رفاه فرهنگيان منصوب كردم كه به برنامههاي خوبي رسيديم. وي اظهار اميدواري كرد كه تا سه يا چهار ماه آينده اين اقدامات شروع شود و فرهنگيان نتايج آن را در آيندهاي نزديك مشاهده كنند. گویی این جملات تمام تدبیر دولت اعتدال برای مسالهی حقوق و دستمزد معلمان بوده است چراکه دولت به خاطر عدم پرداخت 5 ماه اضافه کارِ ماههای اردیبهشت، مهر، آبان، آذر و دی همچنان به معلمان بدهکار است، همچنین دستمزد معلمان بابت حقالزحمه برگزاری امتحانات نهایی خرداد و شهریور و تصحیح اوراق امتحانات نهایی پرداخت نشده است. اما عدم پرداخت اضافه کار تنها مشکل معلمان نیست، نابرابری دستمزد بین معلمان و نیروهای ستادی، عدم برخورداری از بیمه تکمیلی کارآمد و … از جمله مشکلات معیشتی و رفاهی معلمان است که تاثیرات نامطلوب خود را در عرصه آموزش نشان میدهد.
این در حالی است که در برخی ادارات آموزش و پرورش شهرستانهای استان تهران مانند شهرستان شهریار، که بیشتر معلمان بخشی از هزینههای زندگی خود را از طریق اضافه کاری تامین مینمایند، اداره رفاه اقدام به واگذاری وام از طریق بانکهای مختلف با سود بالای 25 درصد نموده است. تعدادی از معلمان که به خاطر مشکلات زندگی مجبورند از این وامهای پر سود استفاده نمایند معادل مقدار وام دریافتی را از آموزش و پرورش بابت اضافه کار و حق الزحمه های مختلف طلبکار هستند، یعنی دولت دستمزد معلمان را به صورت وام به آنان میپردازد و 25 درصد سود نیز از آنان دریافت میکند، این بدان معناست که دستمزدی که حاصل کار معلمان است پیش از پرداخت از طریق بانک ها به تاراج میرود. گویی نولیبرال هایی که از اتاق بازرگانی به دولت خانه کشانی کردهاند، آموزش و پرورش را اولین و بهترین مکان برای پیشبرد سیاست رونق کسب و کار در عرصه اقتصاد یافته اند کسب و کاری که از نظر آنان رمز موفقیتش در سوداگری و دلالی نهفته است. با توجه به مطالب گفته شده سوالی که در ذهن هر انسان و معلم منتقد و خواهان تغییر شکل میگیرد این است که، چرا معلمان نمیتوانند مطالبات خود را اولویتبندی نموده و برای تحقق آن نقشه راهی ترسیم نمایند؟ چرا؟
دولتها از هر کدام از جناحهای قدرت که بر سر کار میآیند این گونه قادرند زندگی و حیات مادی معلمان را نادیده بگیرند؟
در حال حاضر من خود به عنوان یک معلم به صورت کلی پاسخ را در عدم وجود تشکلها و سازمانهایی که بتوانند حقوق معلمان را نمایندگی نمایند یافته ام. در برابر این پاسخ ممکن است عدهای که بر وجود این تشکلها تاکید نمایند، به خصوص که دولت اجازه فعالیت کانالیزه شده را به تعدادی تشکل شناسنامهدار داده است، و این تشکلها مشغول پیشبرد اهداف دولت در حوزه آموزشی هستند. به زعم نگارنده این تشکل ها اگر چه به لحاظ اسمی بخشی از معلمان را نمایندگی می کنند ولی در محتوا به خاطر وابستگی به بخش های مختلف بلوکهای قدرت محفل های کوچکی هستند که در میان معلمان پایگاه ندارند. تشریح این مساله که هر جریان صنفی که در موقعیت فراخوان قرار دارد لزوما نمیتواند پایگاه نیز داشته باشد را به زمانی دیگر واگذار میکنم و ادامه جواب خود را پی می گیرم.
معلمان در ایران تشکل مستقل سراسری ندارند. تشکلهای موجود به واسطه این که هدف تاثیرگذاری خود را عرصه قدرت قرار دادهاند ناگزیرند در تعیین تاکتیکها و استراتژی های خود منویات آن بخش از قدرت را که با آن همسویی دارند تامین نمایند. لذا قادر نیستند به صورت کامل منافع معلمان را نمایندگی نمایند. در اینجا وضعیت انجمنها و سازمانها و ائتلافهایی که پسوند معلم یا فرهنگی را یدک میکشند اما اهداف و برنامههای صاحبان قدرت را در بین معلمان دنبال میکنند کاملا مشخص است. آنها تشکل صنفی نیستند و عقبه جریانات سیاسی در بین معلمان هستند پس نمیتوانند معلمان را نمایندگی کنند. به نظر من این جریانهای انحرافی بوده و تنها از جایگاه معلمان بهره برداری سیاسی میکنند.
اما تشکل هایی که تحت عنوان کانون صنفی در ایران فعالیت میکنند فرصت تبدیل شدن به یک جریان سراسری را دارند به شرطی که حد و حدود خود را با بلوکهای قدرت تعیین نمایند. در پیگیری های نگارنده، متاسفانه این کانون ها در 5 ماه اخیر چنان درگیر دفاع از دولت شده اند که موضعگیری و نقشی در خور و موثر در پیگیری مساله حقوق و دستمزد معلمان را نداشته اند.
برخی از مصاحبهها و موضع-گیری های این تشکل ها بیش از آنکه صنفی باشد رنگ و بوی جهتگیری سیاسی افراد درون کانون ها را نشان میدهد. به نظر من یک تشکل صنفی وقتی بیش از منافع خود از منافع دولت حمایت میکند ره به جایی نخواهد برد. کانونهای صنفی در ایران به کانون تهران محدود نمیشوند و انتظار میرود که این کانون ها به جای اینکه وارد بازی «دولت میخواهد ولی نمیشود» شوند، منافع معلمان را مد نظر قرار دهند. مواضع کانونها تا به امروز ناامید کننده بوده است.
در اعتراض به وضعیت صنفی کنونی ما شاهد نامه پراکنیهای مختلف از سوی معلمان به صورت انفرادی و جمعی هستیم. این معلمان حتی از تشکلها هم یک گام جلوترند اما تغییر شرایط نیازمندی سازماندهی جدی معلمان در سراسر ایران است. در یک چنین فضای بیعملی صنفی از سوی تمام مدافعان واقعی حقوق معلمان است که دولت ها بدون احساس مسئولیت، از پاسخگویی شانه خالی میکنند و عدم پرداخت دستمزد معلمان را به ناکارآمدی دولت قبلی ارجاع می دهند.»
جوابیه مدیر سایت سخن معلم :
دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است
کمی هم در جنبه های ایجابی تشکل های معلمان سخن بگوییم !
از زمان روی کارآمدن دولت تدبیر و امید و حتی از زمان سرپرستی آقای فانی بر وزارت آموزش و پرورش ، سازمان معلمان ایران نشست های متعددی را با مسئولان محترم وزارتی برگزار کرده است .
استراتژی اعلام شده این تشکل از ابتدا ، حرکت و برنامه ریزی بر مبنای فرآیند مطالبه محوری در چارچوب قانون و استفاده از ظرفیت های قانونی بوده است .
رویکرد سازمان معلمان ایران نیز از آغاز در برابر دولت آقای روحانی ، " حامی – منتقد " بوده است .
در جلساتی که با مسئولان برگزار شده است ، سخن اول ما ، توجه به معیشت و وضعیت اقتصادی معلمان بوده است . این موضع در جلسه این سازمان با مدیر کل آموزش و پرورش تهران ، به وضوح مشخص است .
( اینجا را بخوانید )
پیش تر ، در جلسه ای که تشکل های معلمان با مدیر عامل صندوق ذخیر ه فرهنگیان داشتند ، روی مسائل معیشتی و اقتصادی معلمان بحث شد و البته آقای غندالی ، دیدگاه های خوبی در مورد جایگاه معلمان داشتند .
( اینجا را بخوانید )
باور ما این است که مثلث " معیشت ، منزلت ، معرفت " باید با یکدیگر و هم زمان در مدار سیاست گزاری ها و برنامه ریزی های مسئولان قرار گیرد .
متاسفانه به علت اتخاذ سیاست های نادرست و غیر اصولی در دولت های نهم و دهم ، تقریبا اکثریت قریب به اتفاق معلمان کشور زیر خط فقر قرار گرفتند و ترمیم این وضعیت در دولت جدید که رویکرد متفاوت و انسانی نسبت به مطالبات اقشار دارد نیاز مند زمان ، متانت و صبوری است .
اخیرا ، همکار ارزنده آقای جعفر ابراهیمی در یادداشتی چنین گفته است :
« در حال حاضر من خود به عنوان یک معلم ، به صورت کلی پاسخ را در عدم وجود تشکلها و سازمانهایی که بتوانند حقوق معلمان را نمایندگی نمایند یافته ام. در برابر این پاسخ ممکن است عدهای که بر وجود این تشکلها تاکید نمایند، به خصوص که دولت اجازهفعالیت کانالیزه شدهرا به تعدادی تشکل شناسنامهدار داده است، و این تشکلها مشغول پیشبرد اهداف دولت در حوزه آموزشی هستند. به زعم نگارنده ، این تشکل ها اگر چه به لحاظ اسمی بخشی از معلمان را نمایندگی می کنند ولی در محتوا به خاطر وابستگی به بخش های مختلف بلوکهای قدرت ، محفل های کوچکی هستند که در میان معلمان پایگاه ندارند. تشریح این مساله که هر جریان صنفی که در موقعیت فراخوان قرار دارد لزوما نمیتواند پایگاه نیز داشته باشد را به زمانی دیگر واگذار میکنم و ادامه جواب خود را پی می گیرم.
معلمان در ایران ، تشکل مستقل سراسری ندارند. تشکلهای موجود به واسطه این که هدف تاثیرگذاری خود را عرصه قدرت قرار دادهاند ناگزیرند در تعیین تاکتیکها و استراتژی های خود منویات آن بخش از قدرت را که با آن همسویی دارند تامین نمایند. لذا قادر نیستند به صورت کامل منافع معلمان را نمایندگی نمایند. در اینجا وضعیت انجمنها و سازمانها و ائتلافهایی که پسوند معلم یا فرهنگی را یدک میکشند اما اهداف و برنامههای صاحبان قدرت را در بین معلمان دنبال میکنند کاملا مشخص است. آنها تشکل صنفی نیستند و عقبه جریانات سیاسی در بین معلمان هستند پس نمیتوانند معلمان را نمایندگی کنند. به نظر من این جریانهای انحرافی بوده و تنها از جایگاه معلمان بهره برداری سیاسی میکنند . »...
( متن کامل را این جا بخوانید )
در فیریک ، قانونی وجود دارد به نام " پاسکال " . این قانون می گوید : " فشار وارد بر سطح مایع محصور شده بدون کاهش به تمامی قسمت مایع منتقل می شود . "
برخی از همکاران ، زمانی که در نقد تشکل ها سخن می گویند فراموش می کنند که فعالان تشکل ها همین معلمانی هستند که مثل دیگران در آموزش و پرورش فعالیت می کنند . اگر فشاری از بیرون وارد می شود ، همه اجزای سیستم را تحت تاثیر قرار می دهد .
پس از تجمعات اسفند سال 85 که منجر به امنیتی شدن فضای مدارس و آموزش و پرورش شد ، فعالان تشکل ها تحت فشارهای مختلفی قرار گرفته و احکام گوناگون اداری و قضایی ، آن ها را از هر سو تحت فشار قرار داد .
از آن جایی که مجموعه دولت نهم و دهم اصولا اعتقادی به مقولاتی مانند تحزب ، تشکل گرایی ، جامعه مدنی ، تعامل و نظایر این نداشتند ، تشکل های معلمان تقریبا روبه تعطیلی نهادند .
این دوره در خلا حضور تشکل های منتقد و مستقل ، سکوت را بر فعالیت های صنفی – مدنی معلمان تحمیل نمود
متاسفانه ، برخی از همکاران فراموش می کنند که لازمه داشتن یک تشکل سراسری قدرت مند ، حضور تفکر " تشکل خواهی و تشکل یابی" در بدنه آموزش و پرورش و معلمان است .
مقدمه شکل گیری یک سندیکا در آموزش و پرورش ، برخوردار بودن از یک نظام جامع آموزش حرفه ای و مستقل است .
اگر تاکنون چنین اتحادیه ای شکل نگرفته است باید به دنبال ریشه ها و عوامل موجده و توجه به اصل تناسب ظرف و مظروف بود .
بسیاری از فعالان تشکل های معلمان ، حداکثر توان و حتی زندگی خود را صرف این راه نموده اند و هزینه های مختلفی را به تناسب فعالیت خویش متحمل شده اند .
اما پرسش اساسی که باید از این همکار گرامی مطرح کرد این است که منظور ایشان از" فعالیت کانالیزه شده " چیست ؟
آقای ابراهیمی و همکاران موافق ایشان ، دقیقا چه ظرفیت های قانونی و استفاده نشده ای را به تشکل ها پیشنهاد می کنند ؟
راهکارهای ایشان برای تببین و توجیه جامعه فرهنگیان برای روی آوردن احتمالی به " فعالیت های غیر کانالیزه شده " چیست ؟
آیا منظور آنها درنهایت ، تکرار همان وقایع تلخ منتج به " امنیتی شدن فضا " در آموزش و پرورش است ؟
آیا معلمان حاضر و یا قادر به پیگیری این الگوها خواهند بود ؟
نگارنده ، نزدیک به دو دهه است که فعالیت تشکیلاتی و صنفی انجام می دهد . روان شناسی جامعه معلمان نشان می دهد که این قشر ، کم هزینه ترین ، قانونی ترین و نیز مسالمت آمیز ترین روش را برای پیگیری مطالبات خود انتخاب می کند .
معیار برای تعیین جایگاه میان معلمان
دوست عزیز ، جناب ابراهیمی در این یادداشت که البته مسبوق به سابقه نیزبوده است ، در مقام " داور " برخی تشکل های معلمان را فاقد پایگاه و برخی دیگر را دارای پتانسیل ویژه برای رهبری مطالبات معلمان دانسته است .
پرسش این است که معیار برای تعیین شاخص مورد نظر چیست ؟
چه پارامترهایی مشخص می کنند که یک تشکل فاقد جایگاه و دیگری دارای پایگاه و یا دارای پتانسیل برای احراز این رتبه است ؟
آیا پژوهش و یا شواهد و یا قرائنی ، دال بر تایید فرضیه آقای ابراهیمی وجود دارد ؟
ایشان دقیقا منظور خود را در این مورد مشخص نکرده است و نیز مقدمات خود برای ارائه گزاره مورد نظر خود را تعیین نکرده است ، اما اگر منظور سازمان معلمان ایران است ، نگاهی به فعالیت های این تشکل در دو دهه و به ویژه یکی دوسال اخیر در زمینه اعلام مواضع در مورد موضوعات و مسائل روز و صنفی معلمان و نیز محتوای سایت سخن معلم و میزان یادداشت ها و اخباری که همکاران از نقاط مختلف کشور ارسال می کنند و... نمی تواند فرضیه مورد نظر جناب ابراهیمی را تایید کند .
با توجه به تحصیلات ایشان که در زمینه " پژوهش اجتماعی " است ، به نظر می رسد که ایشان در قضاوت ها و خط کشی های خود باید مستند و علمی سخن بگوید .
معلمان مثل کارگران نیستند !
برخی از دوستان سعی می کنند که مطالبات کارگران و معلمان را در یک تراز قرار داده و از طریق " شبیه سازی " و نیز طراحی تئوری حرکت از طریق تضاد و شکاف طبقاتی و فرضا ، تکیه بر دیدگاه های چپ ، پدیده ها و رویدادهای اجتماعی را تحلیل و پیگیری کنند .
حتی این دوستان ، تریبون خود را در سایت های کارگری یافته و رصد می کنند !
واقعا ، وجه تشابه غالب دو طبقه کارگر و معلم چیست ؟
چه تجانسی میان مطالبات و خواسته های آن دو وجود دارد ؟
این در حالی است که معلمان در جامعه جزء گروه های مرجع به شمار می آیند . ضمن احترام به طبقه کارگران که به حق از زحمت کش ترین اقشار جامعه هستند اما همسان کردن آن دو در یک طبقه واحد ، به نوعی خدشه دار کردن این مرجعیت اجتماعی است .
نقد تشکل های معلمان با توجه به شرایط و مقتضیات اجتماعی و نیز محدودیت ها امری است که باید ادامه داشته باشد و بدون تردید ، ضریب استحکام و پویایی درونی تشکل ها را در یک فرمول تصاعدی افزایش می دهد .
به نظر می رسد نقد منتقدان تشکل های معلمان بدون توجه به روند تاریخی تکامل و نیز ظرفیت های آنان ، بیش از آن که کمک به تاسیس و توسعه تفکر " تشکل گرایی " در بدنه معلمان باشد ، فربه تر کردن پیکره جریان " تشکل گریزی و یا تشکل ستیزی " است و برون داد این وضعیت ، چیزی جز " در جا زدن " و تکرار تاریخ نخواهد بود .
منطق و دوراندیشی به ما می گوید که " دیر رسیدن ، بهتر از هرگز نرسیدن است " "
شاید بهتر هم باشد با کمی انصاف ، در جنبه های ایجابی تشکل ها سخن بگوییم ...
در پایان ، به برخی قواعد توفیق آمیز مشارکت در تشکل های صنفی به نقل از آقای ناصر پرچمی اشاره می شود :
"
* مشارکت در تشکل صنفی حدود مطالبات را مهار و هرگز از تقاضاهای حداقلی به تقاضا و توقعات حداکثری پرش نمی کند .
* تشکل صنفی برمحور مختصات دستاوردهای ممکن سندیکالیستی می گردد و می داند که خروج از آن سر به شورش و آنارشی می زند .
* تشکل صنفی می داند : چه دارد، چه ندارد . نتیجه این دانایی ، تقاضای منطقی ، دفاع معقول حقوقی و رسیدن به حداقل های ممکن و برداشتن قدم های آگاهانه برای حداقل های دیگر است .
* تشکل صنفی مجال میدان داری را از شبه حرکت های مبتنی بر احساسات و هیجان زدگی می گیرد و مهارت خود را در اقدامات مبتنی بر منطق و مذاکره ی خردمندانه و تولید فرصت به نمایش می گذارد .
* تشکل صنفی از پیگیری مکتوب مطالبات خود خسته نمی شود و در هر تکرار قدرت اقناعی خود را افزایش می دهد.
* از آن جا که " آستانه ی تحمل ما در جمع " عموماً پایین و " میزان تحریک پذیری ما در جمع " بسیار بالا است و بیشتر اوقات مطالبات صنفی فدای " عصبیت " ، " زودرنجی " و " بازی همه یا هیچ " می شود ، شایسته آن است که از هر حرکت که " طرف مقابل " را به " عصبانیت " ، " لجاجت " و " بازی حق با من است " وا می دارد ، پرهیز شود .
* تشکل صنفی در استیفای مطالبات خود ، مذاکره با طرف مقابل را به میدان زد و خورد و قهرمان بازی مبدل نمی کند .
* تشکل صنفی در هر حرکت حق طلبانه به تمامی رفتارهای شهروندانه پای بند و از توسل به توهین و تهدید و تخریب و ارعاب پرهیز جدی دارد .
* تشکل صنفی فرهنگیان باید و می تواند همه یا بخشی از مطالبات خود را در فرصت های مناسب به گونه ای به نمایش بگذارد که توان عملکرد اخلاقی تشکل طرف مقابل را وادار به جبران مافات نماید و اقدامات ممکن اما انجام ناشده را به انجام برساند .
* نکته ی حائز اهمیت این است که اگر تشکل صنفی براساس ظرفیت های قدرت سیاسی گام بردارد و نقشه مطالبات ممکن خود را به شیوه ی محاسبه گرانه ی عقلانی طراحی کرده باشد ، می تواند طرف مقابل ( قدرت سیاسی ) را ناگزیر به انجام وظایف و وعده هایش بکند . در چنین حالتی علاوه بر دست یابی به بخشی از مطالبات خود ، قدرت سیاسی را نیز به گونه ای آموزش داده که می توان با نشستن در دو سوی یک میز ، گره های به ظاهر ناگشودنی را گشود !
اگر موارد ذکر شده که اشاراتی ناقص به فرآیند حق خواهی شهروندی در قالب تشکل صنفی است و به صورت های معقول طرح هم امکان مفصل بندی دارند ، به کار گرفته شوند ، دیگر ترس و هراس از این که تشکل صنفی سر از بازار سیاست به در می آورد ، چندان محمل منطقی نخواهد یافت .
تشکل جز با بردباری و متانت - که خالی از مرارت هم نخواهد بود – و جز با پیگیری مطالبات خود در قالب متنوع راه ها و راه حل های ممکن ، موفق نخواهد بود .
اساساً کشف و رسیدن به حقیقت ، نیاز به شکیبایی دارد .
علی پورسلیمان
گر شما در عرصه اقتصاد معجزه کردید، یک آقایی که دیگر رفته است خودش معجزه هزاره سوم بود/ او آن قدر معجزه بود که تشعشعات معجزه اش حتی در تمام محله ای که زندگی می کرد هم تاثیر می گذاشت، به طوری که اگر قیمت گوجه در کشور بالا بود، میوه فروشی سر کوچه آنها ارزان می فروخت/ به جون هر چی مَرده، دوباره برمی گرده/ او در یک جایی که اسمش یادم نیست بدون آنکه از لامپ 100، لامپ پر مصرف و حتی کم مصرف استفاده کند، دور و بر خودش هاله نور ایجاد کرد، تا حالا شما از این کارها کرده اید؟! اصلا بلدید از این کارها بکنید/آقای روحانی! شما باید بدانید که به دلیل معجزه بودن نفر قبلی، سطح توقعات مردم خیلی بالا رفته است و با چنین کارهایی از شما راضی نمی شوند! باید بیشتر تمرین کنید و معجزات بیشتری داشته باشید/ او نه تنها خودش معجزه بود، بلکه دور و بری هایش هم هر کدام برای خودشان معجزه ای بودند/ الان که انشایم را وجب می کنم می بینم دو وجب شده است و چون شما وجبی نمره می دهید و اسفندیار هم دو وجب انشا نوشته بود و 20 شده بود، همین جا به انشایم خاتمه می دهم، با تشکر از بابای خوبم که در نوشتن انشایم کمکم کرد....
« سرمایه » به منابع یا قابلیت های در اختیار فرد یا موقعیتی اشاره دارد که از نفوذ اجتماعی یا رواج برخوردار باشد .
" بورديو" مفهوم سرمایه را برای نشان دادن منابع مهمی مطرح می سازد که در طول زندگی مورد استفاده قرار میگیرند و سپس فضای قشربندی بر مبنای طبقه را از نقطه نظر سرمایه تعریف می کند.
توزیع سرمايه هاي اقتصادي و فرهنگي تعیینکننده موقعیت طبقاتی عینی فرد در نظام اجتماعی است. به عبارت دیگر، ساخت طبقاتی از طریق ترکیب انواع این سرمایهها به وسیله گروهها روشن میشود. طبقات بالا بیشترین میزان سرمایه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی را دارند. طبقه متوسط مقدار کمتری از این انواع را در اختیار دارد و طبقه پایین کمترین مقدار این ترکیب از منابع را مورد بهره برداری قرار میدهد .
درمجموع ، اگر مهمترين سرمايه هاي انسان رابه دو دسته سرمايه اقتصادي و فرهنگي تقسيم كنيم و مهمترين شاخص سرمايه اقتصادي را مجموعه دارايي ها و درآمدها واملاك درنظر بگيريم و مهمترين شاخص سرمايه فرهنگي رابرخورداري ازتحصيلات درنظر بگيريم با چهار طبقه سر و كارداريم :
همان طوركه از نمودار پيداست با اينكه معلمان داراي سرمايه فرهنگي بالايي هستند اما سرمايه اقتصادي آنان تقريبا هم رديف كارگران يدي هست.
به راستي جايگاه واقعي معلمان اينجاست؟
شما چه جايگاهي رابراي معلمان شايسته مي دانيد ؟
در نظامهای سیاسی مدرن، قدرت اجتماعی از حضور مردم ناشی میشود و سیستم مدیریت فردی جای خود را به مشارکت همگانی میدهد. در این نظامها، دولت، تبلور و برآیند ارادۀ مردم است. ارادۀ مردم نیز ازطریق نهادهای قانونی اعمال میشود. لذا میزان مشارکت مردم در امور سیاسی و اجتماعی بهعنوان شاخص رشدیافتگی و توسعۀ سیاسی محسوب میشود.
براین اساس، در جوامع امروزی، چرخش قدرت سیاسی برای مقابله با شکلگیری انواع دیکتاتوریها و ایجاد عدالت در موازنۀ قدرت سیاسی بین احزاب و گروههای اجتماعی، امری اجتنابناپذیر تلقی میشود. در این میان، تقویت زمینههای مشارکت سیاسی بر عهدۀ روشنفکران، دانشگاهها، احزاب و گروههای اجتماعی است و نقش دولت صرفاً فراهم آوردن شرایط رشد سیاسی افراد از طریق آزادسازی فضای سیاسی،تلاش در جهت از بین بردن موانع مشارکت سیاسی، تضمین حقوق اساسی مردم، توزیع عادلانۀ امکانات و ثروتهای عمومیو از همه مهمتر، آموزشهای صحیح در مدارس برای رشد فکری و سیاسی نسل جوان است.
همچنین باید اذعان کرد که گسترش سطح آگاهیهای سیاسی جامعه عمدتاً از طریق رسانهها و مطبوعات آزاد امکانپذیر بوده و تنها با توزیع عادلانۀ اطلاعات میتوان از بهوجود آمدن رانتهای مختلف جلوگیری کرد تا در نتیجه، جامعه شاهد شفافیت سیاسی و رشد آگاهیهای اجتماعی باشد.
نهادینه شدن مشارکت سیاسی درجامعه نیازمند این است که نحوۀ حضور مردم در ساختار سیاسی و روند تحولات اجتماعی به صورتی قانون مند تعریف شود.برای رسیدن به این منظور، نظامهای پارلمانی و سیاسی مبتنی بر دموکراسی بهوجود آمدهاند تا از طریق مراجعۀ مستقیم و غیرمستقیم به آرای مردم و برگزاری انتخابات و رفراندوم، زمینههای جلب مشارکت مردم را در امور سیاسی فراهم کنند.
در نوشتۀ حاضر سعی شده است، نقش دولتها در روند دموکراسی، نقش احزاب در رشد سیاسی جامعه، جایگاه مطبوعات در نظامهای سیاسی آزاد و اهمیت حضور جوانان در سیاست، مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد.
دولت و دموکراسی
در دولت دموکراتیک، قدرت سیاسی از ارادۀ مردم ناشی میشود و مدیران جامعه، منتخب مردم و مجری ارادۀ عمومی هستند. فرد مدیر، در برابر قانون و خواستههای عمومی مسئول و در قبال تصمیمات و اعمال خود پاسخگو است. حکومت، امانتی از سوی ملت، امری موقت و مشروط است وبراساس یک توافق اجتماعی برای مدت خاصی در اختیار افرادی قرار میگیرد و هرگز نمیتواند مجوزی برای برتریجویی،امتیازطلبی،احساس مالکیت و حاکمیت یک فرد نسبت به دیگر آحاد جامعه باشد و بالطبع نمیتواند، موجب تحکم، فرمانروایی و منفعتطلبی شخصی نیز باشد. در تفکر مردمسالار و دموکراتیک، قانون فصلالخطاب است و در منازعات اجتماعی، همگان متعهد به تمکین از قانون هستند.در چنین جامعهای،نهادهای نظارتی بر کار مسئولان و مدیران جامعه نظارت کامل دارند و تخطی از قانون از هیچکس ولو بالاترین مقام اجرایی کشور پذیرفته نیست.
در شیوۀ دموکراتیک، حاکمیت ملی از طریق انتخابات مجلس، انتخابات ریاستجمهوری، شوراهای شهر، انتخاب مستقیم شهرداران، مجالس محلی، انتخابات فرمانداران و استانداران و... اعمال میشود و در موارد اساسی از طریق رفراندوم، آرا و نظرات مردم اخذ و به کار بسته میشود. همچنین سعی بر این است که دولت و بدنۀ اجرایی آن کاملاً کوچک باشد و همۀ کارها به مردم سپرده وکشور به دست خود آنها اداره شود. با چنین فرضی،مسئولیتها و عناوین اجتماعی، امتیاز تلقی نمیشوند تا برای به دست آوردن آنها از هر طریقی اقدام کرد و با تن دادن به شیوههای ماکیاولیستی و از طریق باندبازی و رانتخواری، زیر پا گذاشتن قواعد اخلاقی و حذف رقیب سیاسی، قدرت اجرایی کشور را به دست گرفت.
دولتی که مظهر استقلال ملی است، با انگیزۀ عدالتخواهی تأسیس میشود و با انتخاب مستقیم مردم بر سر کار میآید، قطعاً مورد پشتیبانی و حمایت جدی مردم است و در عرصۀ بینالمللی نیز از توانایی دیپلماسی بالایی برخوردار خواهد بود. چنین دولتی نیازی به کتمان اطلاعات، مخفیکاری و زد و بند با قدرتهای خارجی نخواهد داشت و صرفاً با تکیه بر اقتدار ملی و با امید به پشتیبانی ملی در عرصههای گوناگون بینالمللی، مقتدرانه ظاهر خواهد شد و عزت و آبروی ملی را پاس خواهد داشت. چنین دولتی، شفاف و صمیمی بودن با ملت را شعار خود قرار میدهد، با اعتماد به توان ملی، در جهت رشد آگاهیهای اجتماعی اقدام خواهد کرد و از طریق توزیع عادلانۀ اطلاعات، رشد سیاسی جامعه را موجب میشود و همبستگی ملی را بهوجود خواهد آورد.
علاوه بر آن، چنانچه پیشتر نیز گفته شد، نقش اصلی دولت تلاش در جهت آزادسازی فضای سیاسی و رفع موانع مشارکت سیاسی مردم است.لذا آموزش مردم برای پذیرش نظام شورایی باید امری جدی تلقی شود. این آموزشها باید از مدارس شروع و در دانشگاهها تقویت و سپس به فرهنگ عمومی تبدیل شود.
افزایش دانش و بینش سیاسی مردم، نیازمند سالها تلاش فرهنگی و برنامهریزی عالمانه است و شور و هیجان ناشی از رقابتهای زمان انتخابات را نمیتوان نشانۀ شعور سیاسی جامعه دانست. تبلیغات غیرواقعی برخی کاندیداها و احزاب در ایام انتخابات، فریبندهاند، موجب خسارات بیشمار میشوند و بعد از فروکش کردن هیجانات کاذب آن ایام، دلزدگی و یأس نسل جوان را نسبت به فعالیتهای سیاسی به دنبال میآورد و روحیۀ فردگرایی،منفعتطلبی شخصی و عدم حساسیت نسبت به سرنوشت سیاسی جامعه را در آنها ایجاد میکند.
باید بپذیریم که رشد سیاسی در طول زمان شکل میگیرد، لذا ساز و کار مشارکت سیاسی و اجتماعی نیاز به بازتعریف دارد. نمیتوان از مردم انتظار حضور حداکثری داشت، ولی در طول دورههای مختلف، آنها را وارد بازی سیاست نکرد و صرفاً در پای صندوقهای رأی به انتظارشان نشست. تربیت سیاستمداران آینده و کسانی که صلاحیت نامزدی در انتخابات مختلف یا احراز مسئولیتهای کلان اجتماعی را دارند، باید امری جدی تلقی شود و این جز از طریق برنامهریزیهای اساسی که بر عهدۀ دولت است، امکانپذیر نخواهد بود.
احزاب و رشد سیاسی جامعه
احزاب سیاسی، تسهیلکنندۀ حضور مردم در صحنۀ سیاسی یک کشور هستند. اساساً احزاب به این خاطر بهوجود میآیند که زمینۀ تضارب آرا بین مردم را فراهم کنند تا در نتیجه، دانش سیاسی آنان بالا رود و آمادگی لازم را برای تحمل دیدگاههای مختلف بهدست آورند.در عینحال، نقدپذیری دیدگاههای خود را تجربه کنند. احزاب میتوانند بهترین کادرهای سیاسی و اجرایی را برای ادارۀ امور کشور تربیت کنند. احزاب بهعنوان یک نهاد اجتماعی، همواره باید فعال باشند و در جهت افزایش دانش سیاسی و قدرت تحلیل جوانان برنامهریزی کنند. تربیت سیاسی جوانان باید هدف جدی و درازمدت احزاب باشد تا در صورت پیروزی در هر انتخاباتی، بتوانند افراد توانمندی را در کادرهای حکومتی قرار دهند و در صورت عدم پیروزی، به نقش کنترل اجتماعی عمل کنند و با نقد وضع موجود، سبب پیشرفت امور شوند.
احزابی که فقط برای کسب قدرت سیاسی و صرفاً در آستانۀ انتخابات پا به عرصۀ فعالیت میگذارند، نمیتوانند نقش تاریخی خود را در قبال سرنوشت ملی ایفا کنند. اینگونه احزاب در صورت پیروزی و به دست گرفتن مسئولیت اجرایی کشور، به دلیل اینکه نیروهای ورزیدهای برای ادارۀ امور کشور در اختیارندارند، محافظهکار میشوند، صرفاً برای ماندن در قدرت تلاش میکنند و ناچار به باندبازی، گروهگرایی و جناحبندی روی میآورند، به تندرویهای حزبی تن میدهند، عرصه را بر دیگر احزاب تنگ و حتی حق حیات سیاسی را نیز از آنها دریغ میکنند. عدم تربیت کادر سیاسی ورزیده در احزاب، آسیب جدی فضای سیاسی کشور ماست و موجب آسیب دیدن کل جامعه میشود. عدم حضور احزاب فراگیر در کشور، یکی دیگر از مشکلات است و بیتوجهی به آن، موجب از دست رفتن سرمایههای اجتماعی زیادی میشود.
در حالحاضر، به دلیل عدم حضور احزاب فراگیر در کشور، معمولاً گروهها و دستهجات مختلف با گرایشهای گوناگون، در آستانۀ انتخابات شکل میگیرند و گاهی ائتلافهایی تشکیل میدهند تا اکثریت آرا را بهدست آورند،لذا فرد یا حزب پیروز، قبل از انتخابات نمیتواند برنامه و تیم مدیریتی مشخصی را معرفی کند و باید تابع شرایط بعد از پیروزی باشد. اینگونه احزاب و ائتلافهایی که در فصل انتخابات بهوجود میآیند، امکان برقراری ارتباط با بدنۀ اجتماعی را ندارند و سعی میکنند با انتخاب شعارهای تند و ایجاد هیجانات کاذب سیاسی، مردم را به پای صندوقهای رأی بیاورند. چون بعد از پیروزی نیز برنامۀ مشخصی برای حفظ و تربیت نیروها و کادرهای آیندۀ حزبی ندارند، عملاً موجب دلسردی قشر جوان جامعه و نگاه منفی آنها به مقولۀ سیاست میشوند.
بر اساس قانون احزاب، باید اساسنامه و مرامنامۀ حزبی محور فعالیت احزاب باشد و هریک از احزاب، برنامههای مدیریتی خود را برای نظام قانونگذاری و نظام اجرایی کشوراعلام کنند تا در انتخابات گوناگون، مردم نه به شخص، بلکه به برنامههای اعلامشده از طرف احزاب رأی دهند و بتوانند بعد از پیروزی، مطالبات خود را از حزب پیروز بخواهند و در صورت تخطی افراد منتخب از برنامههای اعلامشده، آنها را مورد بازخواست قرار دهند.اگر چنین اتفاقی بیفتد، میزان مشارکت سیاسی و همبستگی ملی بالا میرود و نسلهای آینده با اعتقاد به تأثیر حضورشان در صحنههای سیاسی و با اطمینان به نقش خود در تعیین سرنوشت ملی، از هیچ کوششی فروگذار نخواهند کرد.
البته باید افزود که سیستم حزبی بدون رشد آگاهیهای اجتماعی، خطر استبداد گروهی و حاکمیت باندهای فاسد قدرت و ثروت را افزایش میدهد. برای مقابله با این خطر و جلوگیری از حاکمیت طبقات خاص و ثروتمند که معمولاً با پشتوانۀ امکانات مادی از جریانات خاص حمایت و در پیروزی احزاب نقش بازی میکنند و در نهایت حزب پیروز را در خدمت منافع گروهی بهکارمیگیرند، باید همواره میزان آگاهی سیاسی و قدرت تحلیل افراد جامعه را تقویت کرد. این مهم فقط از طریق روشنگری دانشگاهیان، روشنفکران و رهبران دینی و تقویت مطبوعات مستقل و وفادار به آرمانهای ملی امکانپذیر است.
آری!
دموکراسی فقط از طریق آگاهی عمومی میتواند به پیروزی ارادۀ مردم منجر شود، در غیر اینصورت چه بسا به نام دموکراسی،گرفتار دیکتاتوریهای نوینی شویم.
جامعۀ باز و مطبوعات مستقل
در کشورهایی که بر اساس نظام پارلمانی و دموکراتیک اداره میشوند، برای جلب مشارکت بیشتر مردم و فراهم کردن آگاهی عمومی، دو ابزار مهم مورد استفاده قرار میگیرد که اولی احزاب سیاسی و دیگری مطبوعات و رسانههای مستقل هستند. احزاب سیاسی و رسانههای مستقل دو نقش عمده ایفا میکنند؛ نقش اول آگاهیبخشی اجتماعی و نقش دوم کنترل اجتماعی است.
مطبوعات و رسانههای مستقل را میتوان نبض فعال جامعه محسوب کرد. تقویت مطبوعات مستقل، غیرحزبی و غیردولتی که به منافع ملی وفادار و خردگرایی و قانونمندی را شعار خود قرار داده باشند، به حاکمیت ارادۀ ملی منجر خواهد شد.
مطبوعات و رسانهها بهعنوان چشم تیزبین جامعه میتوانند زوایای انحراف هیأت حاکمه و احزاب پیروز را نشان دهند و حساسیت عمومی را برانگیزانند. در حقیقت، بخشی از رسالت امربه معروف و نهی از منکر در سیستمهای مدرن بهوسیلۀ مطبوعات و رسانهها انجام میپذیرد. هرچند معمولاً احزاب و گروههای سیاسی دارای ارگانهای رسمی هستند و از طریق روزنامه و بولتن خبری با هواداران خود و طیفهای گوناگون جامعه ارتباط برقرار میکنند، اما برای جلوگیری از فریب افکار عمومی و وارونه نشان دادن مسائل، باید میزان مطبوعات مستقل و غیرحزبی را گسترش داد. تعداد زیاد مطبوعات و شبکههای خبری مستقل، غیردولتی و غیرحزبی در یک جامعه، نشانۀ رشد دموکراسی و مردمگرایی حکومت است و سبب تضمین حاکمیت ملی میشود.
جوانان و مشارکت سیاسی
جوانان هر جامعه به دلیل برخورداری از پتانسیل بالا و امکان حضور در فعالیتهای اجتماعی، مورد توجه حکومتها و احزاب سیاسی هستند. به این دلیل، تمرین دموکراسی و مشارکت سیاسی در سنین پایینتر در شکلگیری اندیشۀ سیاسی جوانان نقش جدی ایفا میکند. جوانان برای اجتماعی شدن نیازمند مشارکت سیاسی هستند تا از طریق تجربۀ عملی بتوانندجامعهپذیر شوند. یکی از شاخصههای مهم در پیشرفت جوامع، فراهم کردن فضای تعامل و مشارکت آحاد جامعه به خصوص جوانان است. نتیجۀ چنین مشارکتی، سازندگی بیشتر و قرار گرفتن جامعه در مسیر پیشرفت است.
عدم تعامل و عدم مشارکت سیاسی جوانان در مسائل اجتماعی، موجب بیتفاوتی آنان نسبت به سرنوشت جامعه میشود و پشتیبانی آنها را از برنامههای کلان اجتماعی ضعیف میکند. با توجه به اینکه جوانان امروز، خواهناخواه مدیران فردای جامعه خواهند بود، تمرین دموکراسی و مشارکت سیاسی برای ایفای نقش مؤثر در آینده کاملاً ضروری است.
حضور جوانان در مسائل اجتماعی و مشارکت آنان در فعالیتهای اجتماعی موجب خواهد شد تا بتوانند با نگاه علمی مسائل را تحلیل کنند، در تعاملات اجتماعی با دیگران، الگوهای عمل و هنجارهای اجتماعی را یاد بگیرند، نسبت به ارزشهای اجتماعی پای بند باشند و در مواجهه با تعارضهای اجتماعی، قانونگرایی را به عنوان تنها راهحل عاقلانه انتخاب کنند.
بنابراین، میتوان گفت که آموزشهای اساسی برای یادگیری تفکر سیاسی، اتخاذ خطمشی سیاسی درست و حضور فعال در روند تحولات اجتماعی برای نسل جدید ضروری است. نسل بعدی روحیۀ تعامل اجتماعی، جامعهپذیری و احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت جامعه را در سنین نوجوانی و جوانی میآموزد و با حضور عملی در فعالیتهای سیاسی آن را ارتقا میدهد.
سخن آخر
حفظ اقتدار ملی در عرصههای بینالمللی و تداوم و پایداری انقلاب اسلامی، الزاماتی دارد که یکی از اساسیترین آنها حضور مردم در صحنههای تصمیمگیری سیاسی و مشارکت در امور اجتماعی است. تکیه بر آرای عمومی و جلب مشارکت مردم در روند امور، حساسیت جامعه را نسبت به سرنوشت ملی افزایش میدهد و با پشتیبانی مردم از برنامههای کلان اجتماعی، روند پیشرفت امور جدیتر میشود.
آری!
در دنیای امروز اگر دولتی بخواهد بدون وابستگی به قدرتهای خارجی، به استقلال ملی خود ادامه دهد، باید پشتوانۀ مردمی داشته باشد و این اصلیترین رمز پیروزی برای نظام جمهوری اسلامی است.
... هنوز قصه ی پر غصه ی معلمان به آخر نرسید.
معلوم نیست این ترنم موزون حزن تا به کی شنیده خواهدشد.بعد از ظهور نظام آموزشی، دولت هایی بسیار آمدند و در گشودن گره از کار فروبسته معلمان، وعده های شیرین دادند و برخی نیز به قدر وسع کوشیدند.با این همه هنوز این قصه سردراز دارد.
هنوز یکی از دردسرهای هر دولت جدید،رسیدگی به امور معلمان زیادی است که به نحوی دلتنگی خویش را جار می زنند و بیم آن دارند که نکند زیادی باشند.
هنوز وزیر و وزارتخانه آموزش و پرورش یکی از چالشی ترین بخش های هر کابینه است. هنوز در صفحه جامعه روزنامه ها،کم و بیش مطالبی در باره مسائل فرهنگیان نوشته می شود. این همه قبل از آنکه به خاطر وقوف بر اهمیت قشرفرهنگیان باشد، ناشی از درنظر گرفتن جمعیت زیاد آنهاست. یک میلیون فرهنگی ، قریب دوازده میلیون مخاطب مستقیم به عنوان دانش آموز دارند که با احتساب خانواده های آنها که به طور غیر مستقیم به آنها مربوطند و بین راه خانه تا مدرسه در رفت و آمدند ، قریب نیمی از جمعیت مملکت را شامل می شوند.
این جمع و با توجه به نقش و کارکردی که باید داشته باشند، برخوردار از یک پایگاه اجتماعی قوی و ظرفیت حداکثری هستند درحالی که اوضاع به سمتی پیش رفته است که معمولا آنها انتظارات حداقلی داشته اند و به تمنای یک سری نیازهای رفاهی و معیشتی خویش بسنده کرده اند.آنها امور مربوط به افزایش حقوق ، مطالبات معوقه، اضافه کاری، بیمه و امثال آن را دنبال نموده اند که تصویب و اجرای قانون مدیریّت خدمات کشوری ( نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارکنان دولت ) در چند سال قبل از جمله نتایج تلاش های گسترده ی آنها بود.
بگذریم از اینکه بسیاری وزارتخانه ها، سازمان ها و نهادهای دولتی با دور زدن قانون، آن را بلا اثر نمودند و روند تبعیض آمیز پیشین را هم چنان در شمایلی جدید ادامه دادند. مجموعه این فعالیت ها البته از مسیر تشکل هایی رسمیت یافته و قانونی دنبال می شود.این تشکل ها ماهیتا ساختار صنفی دارند اما ناگزیرند فراتر از حوصله مدرسه بنشینند و در تعامل با بالادستی ها بکوشند. ضمن این که از بین فعالین این تشکل ها، ممکن است کسی یا کسانی عهده دار مسئولیت های وزارتی و پارلمانی گردند.همچنین در بزنگاه های انتخاباتی ،نامزدهای ریاست جمهوری یا پارلمانی و گروه های وابسته آنها، چشم امید به حمایت این تشکل ها دارند. بنا براین طبیعی است که رنگ و لعاب و حتی اهداف سیاسی هم پیدا کنند ؛ به بیانی دیگر ، چه بسا سیاسی کاری بکنند اما نمی توانند و نباید کار سیاسی بکنند.
با توجه به آنچه گفته شد، به نظر می رسد که مجموعه پیگیری های فرهنگیان صرفا صنفی و یا آمیزه ای از امور صنفی و سیاسی است. اما یادمان باشد که کار اصلی معلمان، آموزش است و معمولا از پرداختن به مطالبات آموزشی و تربیتی در فعالیت های صنفی و سیاسی غفلت می شود و همین بهانه خوبی برای مسندنشینان سیاسی است که چون از سویی صحبت از غم نان است و از سوی دیگر عذر کمبود بودجه هم دم دست است، به راحتی حرف های معلمان را جدی نمی گیرند و تنها به انجام یک سری برنامه های گذرا و شوک دهنده اکتفا می کنند.
در واقع فرهنگیان،از طریق رویکردهای آموزشی و تربیتی ، مسئولین را به چالش نمی کشند.سابقه این نوع مواظبت از امور فرهنگیان مربوط به اکنون و یا چند سال اخیرنیست.این نگاه، ریشه هایی تاریخی دارد.به قول معروف «برخی از مسائل امروز، ریشه در راه حل های دیروز دارند» اما در این عصر ارتباطات و اطلاعات که معلمان در رقابتی نابرابر با فناوری های تکنولوژیک قرار گرفته اند،ناگزیرند تا به کار خویش نه به مثابه یک فعالیت خیرخواهانه یا ایثارگرانه که به عنوان یک فن و حرفه تکنیکی بنگرند که خود عاملی برای بسط عدالت اجتماعی در سطح جامعه می تواند باشد.
امروزه آشکار شدن مرزهای جدید دانش، ظهورکودکان نا آرام، سرعت و هیجان بازیهای الکترونیکی، حضور نسلهای پرشتاب، بروز نیازهای تازه، تحکم و تسلط فناوری های نرم، پیچیده و فرهنگساز، هدف های فراری و برنامه های پنهان که به دشواری تن به ارزشیابی می دهند و امثال آن، نیاز به گفت و گو در باره برنامه های تربیتی و تربیت معلمانی توانمند را آشکارتر ساخته است.
معلمانی که باور دارند تا وقتی خودشان برای خودشان و کارشان ارزش قائل نشوند، دیگران ارزش مندی آنها را نمی بینند و فقط پشت پرده ای از تعارف و تمجید مقام معلم می نشینند.
معلمانی که برای قانع کردن برنامه ریزان در بهبود مسائل خود و همکاران،به جای اشاره کردن به ملاک هایی شبیه؛ سابقه خدمت،عیالواری و تورم، بتوانند میزان تجربه و تالیف و تاثیر خویش را درتحولات آموزشی مفید به نمایش بگذارند. معلمانی که حضورشان را با «اهمیت» شان و نه « جمعیت» شان اثبات کنند.
چنین معلمانی قبل از آن که کابینه های نوظهور و وزرای تازه به دوران رسیده بخواهند برای سرنوشت شان خط و نشان بکشند و شانه هایشان را نردبان بالانشینی خویش فرض کنند،خود بارتعهد و مسئولیت خویش را به دوش می کشند.این معلمان دیگر حرمت و منزلت خویش را از دیگران نمی خواهند بلکه خود آن را به منصه ی ظهور می رسانند و بدین وسیله رسم ناخوشایند رواداری تبعیض از سوی اربابان اجرایی را از میان برمی چینند.
البته تارسیدن به آن زمان،راه زیادی مانده است.
وقتی از جمع میلیونی معلمان، تنها کمتر از دو درصد آنها در شبکه های اجتماعی مجازی حضورفعال دارند،وقتی تعداد معلمان قلم زن در عرصه مطبوعات از تعداد انگشتان دست ها فراتر نمی رود، وقتی بسیاری از آنها برای عضویت در تشکل صنفی خویش با احتیاط عمل می کنند و تنها چهل و پنج کانون در تمام کشور وجود دارد، وقتی فرهنگیان هنوز یک بولتن خبری اجتماعی یا یک روزنامه اختصاصی ندارند و وقتی اغلب به دنبال تغییر مقطع یا بازنشستگی پیش از موعد هستند،همه نشانه هایی از وضع موجودند که برون رفت از آن زحمت و فرصت زیادی لازم دارد.
به این منظور شایسته است تا تمام فرهنگیان، تعلق اجتماعی خود را به حرفه و وظیفه خویش نه در حرف که در عمل نشان دهند.
باید به شنیدن خطابه های یک طرفه بسنده نکنند و منتظر مطالعه یکی دو بیانیه معمول در روزهای 5 اکتبر و 12 اردیبهشت ننشینند ، چرا که با استمرار این وضعیت، حس پذیرش مسئولیت اجتماعی تضعیف شده و معلمان بار مسئولیت های خویش را بردوش چندنفری می اندازند که به تنهایی جفاکش و بلاگردان دیگران در تشکل های صنفی شده اند.
برای همین است که می بینیم با این که تنها یکی از خواسته های تشکل های صنفی، رهایی معلمان دربند و تبعید می باشد اما همین یک نکته کافیست تا شائبه و شایعه سیاسی بودن تمام فعالیت های صنفی معلمان را در اذهان سیاسیون تقویت کند.
باری، معلمان نمی توانند و نباید تا رسیدن به مطالبات خویش دست از فعالیت های صنفی بکشند.فعالیت هایی که لازمه آن صبر، استقامت، امید، پرهیز از افراط و تفریط، شناخت موانع مسیر ،استمرار همدلی و پرهیزاز تردید و تفرقه است.
بدیهی است که مطالبه ی همین امور صنفی، مقدمه ی تحقق پایگاه اجتماعی معلمان است تا خود را تمام عیار نشان دهند اما دریغ که هنوز دست و دل هایی نامریی در کار هستند و می خواهند معلمان در غم نان رها شوند و نمی خواهند به راحتی دیده شوند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
به اختصار تمام میتوان گفت که چند کار ضرورت داشت: نخست این که این سند و فلسفه و دکترین راهبردها و اهداف و راهکارهایش باید برای یک آموزش و پرورش رسمی و اجباری در آستانة قرن 21 تولید و تدوین میشد نه یک آموزش و پرورش آرمانی و اتوپیایی و ماورایی. دوم این که سند باید برای آموزش و پرورش رسمی و اجباری جمهوری اسلامی تدوین میشد با همه مشکلات و مسائلی که با آن دست به گریبان است. نمیتوان از یک سو آرمانیترین اهدافی را برای آموزش و پرورش نوشت و از دیگر سو گرفتار ابتداییترین و روزمرهترین مشکلات باشد. سوم این که سند میبایست در یک فضای آزاد علمی و آکادمیک نوشته میشد نه فضای سیاستزده و ایدئولوژیزده.
چهارم اینکه در سند از یک سو میبایست از همه ظرفیت فکری و علمی کشور استفاده میشد و از دیگر سو به تجارب جهانی در حوزه آموزش و پرورش متصل میشد به خصوص کشورهایی که نگاه انسانی و انسانگرایانه به تعلیم و تربیت دارند و تا حد زیادی توانستند فضای رسمی و خشک و اجباری آموزش و پرورش را تلطیف و جذاب کنند. پنجم این که مشکلات و مسائل و چالشهای آموزش و پرورش باید از یک سو شناسایی میشد و از دیگر سو یک به یک بررسی و تحلیل میشد تا ریشهها و علت العللها کشف شود.
در سند حدود پانصد آسیب و تهدید آموزش و پرورش شناسایی و فهرست شد اما تحلیل و فرا تحلیل و ریشهیابی نشد. تحول و اصلاح آموزش و پرورش در گرو تحلیل و ریشهیابی آن آسیبهاست. ششم در سند برای چالشهای سنت و مدرنیته چاره اندیشی نشد.
اکنون حدود 70 درصد برنامههای درسی آموزشی و پرورشی مربوط به علوم و فنون جدید است که خاستگاه آن مغرب زمین است و حتی ما طبقهبندی آنها از علوم را تقریباً پذیرفتهایم و آموزش میدهیم و حدود 30 درصد برنامههای درسی مربوط به ارزشهای دینی و ایدئولوژیک حکومت است.
در اینجا تعارضهای جدی وجود دارد. ممکن است دانشآموزان در دورة ابتدایی و سنین پایین این تعارضها را فهم نکنند اما بچهها رو به آینده دارند و قرار است در آینده دانشمند و متفکر شوند. به هر دلیلی به ذهن بچهها خیانت شود این خیانت نابخشودنی است. چرا که ساختار روانی انسان گویا چنان آفریده شده که خیانت را به آسانی نمیبخشد.
هفتم این که میبایست میان آنچه در سند در دست تولید بود و آنچه در مدرسه و کف کلاس جاری بود ارتباط دوسویه میبود. اگر چنین میشد و دوستان سند با مشکلات و مسائل مدرس و کلاس درس و معلم چهره به چهره میشدند آنگاه تولیدات سند از یک سو و تا این اندازه انتزاعی و آرمانی و اتوپیایی از آب در نمیآمد و از دیگر سو شاید برای آن مشکلات و مسائل در سند چارهاندیشی میشد. فیالمثل در دبیرستانها ارتباط با جنس مخالف اکنون یکی از مهمترین مشکلات آموزش و پرورش است اما ببینید در سند حتی یک جمله درباره آن بحث شده. هشتم این که در مطالعات سند به نقش و اهمیت خانواده توجه شد اما این توجه کافی نبود. بر فرض که حکومت بهترین سند را برای آموزش و پرورش بنویسد اما اگر این سند در راستای هدف خانواده برای تربیت فرزند خویش نباشد چه میتواند بکند؟ و در عمل زور کدام میچربد؟ حکومت هر چه هم قدرت و اقتدار داشته باشد آیا میتواند بدون در نظر گرفتن هدف خانواده، اهداف خود را در آموزش و پرورش تحقق بخشد؟ نهم این که در سند بیشتر نگاه پروژهمحوری غلبه داشت و حال آن که میبایست نگاه فرآیندمحوری اصل و اساس باشد ، چرا که به نظر من باید در تعلیم و تربیت در تمام حوزهها و حیطهها از سیاست گذاری و تئوریپردازی گرفته تا برنامه درسی و آموزشی و تربیت در مدرسه و کلاس و خانواده نگاه فرآیندمحوری داشت تا بتوان هم خطاها را به سرعت و به سهولت اصلاح کرد هم تحول و پویایی و نشاط را پیوسته در مدرسه داشت.
دهم شایسته بود در فلسفه و دکترین سند این پرسش مهم و بنیادین بررسی و تحلیل میشد که آیا در آموزش و پرورش رسمی و اجباری اساساً میتوان تعلیم و تربیت دینی ژرف و تأثیرگذاری داشت یا نه؟ واگر میتوان داشت چه گونه؟ و شرایط و استلزامات منطقی آن چیست؟ اگر این فرض را بپذیریم که تعلیم و تربیت دینی باید در فضای اختیاری و انتخابی و معنوی و روحانی و قدسی رخ دهد چگونه میتوان در فضای رسمی و اجباری مدرسه آن را تحقق بخشید؟ یازدهم در سند میبایست اهداف شدنی سرلوحة کار قرار میگرفت نه اهداف فوقالعاده آرمانی و ناشدنی. اهداف آرمانی و ناشدنی همه مناسبات و برنامههای آموزش و پرورش را در هم میریزد و در نهایت سبب میشود که ما به اهداف واقعبینانه و شدنی هم نرسیم.
دوازدهم در فرآیند تدوین سند رفت و آمد دولتها و جریانهای پیروز انتخابات نباید دخالت میکردند اما در کشور سیاستزده و ایدئولوژیزده ما نه تنها دخالت کردند بلکه سند را قلب ماهیت کردند و شد آنچه نباید میشد و به قول عوام «سرکه انداختیم شراب شد.»
برای پاسخ به این پرسش شما خوب است کمی به عقب برگردیم. ببینید شروع کار سند برمیگردد به اواخر دولت اصلاحات. در تاریخ 22 / 7 / 83 طرح تدوین سند ملی آموزش و پرورش با نگاه راهبردی و در راستای چشمانداز بیست ساله در هیئت دولت به تصویب رسید و بعد از طرف وزارت آموزش وپرورش دکتر محمود مهرمحمدی به عنوان مجری سند انتخاب شد که انصافاً یکی از خوشفکرترین اندیشمندان ما در حوزة آموزش و پرورشاند. دکتر مهرمحمدی کار خود را با دهها کارشناس و اندیشمند در حوزة آموزش و پرورش شروع کردند و چنانکه گفتم در طرحهای تحقیقی و مطالعات اولیه سند کارهای خوبی انجام شد هرچند از همان آغاز فضای سنگین سیاست و ایدئولوژی بر فضای سند حاکم بود و با تغییر دولت و وزیران فضا تشدید شد اما علیرغم این مشکلات همان تیم بیش و کم کار تدوین سند را پیش بردند و در نهایت در دی ماه 1388 پیشنویس اولیه سند تحت عنوان سند تحول راهبردی آموزش و پرورش در افق 20 ساله به شورای عالی آموزش و پرورش تحویل دادند.
همه ملاحظات و نقد و تحلیل بنده تا اینجا در خصوص همان سند و فرآیند تولید و تدویناش میباشد. اما از آن به بعد اساساً سند و مرحله تدوین نهاییاش و اجرای آن به راه دیگری رفت که به قول معروف لایدرک و لا یوصف است و بررسی و تحلیل مستوفای پیرامون آن واقعاً خارج از حوصلة این گفتوگو میباشد.
من فقط به چندتای آن اشاره میکنم. وزیر سابق آموزش و پرورش که سند را آنگونه تغییر داد و اجرا کرد ، اخیراً در مصاحبه با شبکه سه در برنامه شناسنامه (در تاریخ 30 / 8 / 93 ) گفت که من سند ملی آموزش و پرورش را بردم در شورای انقلاب فرهنگی و 70 درصد آن را تغییر دادیم. آنچه برای من تأمل برانگیز است و صد البته غمانگیز و تأسفبار این که این سخن را با افتخار تمام میگفت و در این کشور سیاستزده کسی نیست که از جناب ایشان بپرسد که شما بر اساس کدام معیار علمی و فکری و فرهنگی و دینی و اخلاقی برنامه و سندی که دهها کارشناس و اندیشمند حوزة تعلیم و تربیت در طی پنج شش سال مطالعه و تحقیق طاقتفرسا و با صرف هزینههای فراوان از بیتالمال تدوین کردند آنوقت شما آمدید و یک شبه 70 درصد آن را تغییر دادید و به آن افتخار هم میکنید. این نقضغرض نیست! این بیفکری نیست!
از این سخن سخیفتر و مبتذلتر میتوان گفت!
یا در همان برنامه در خصوص اجرای سند گفتند خیلیها از من خواستند که سند را اجرا نکن اما من اجرا کردم و این را نیز با مباهات میگفت. تا آنجا که بنده اطلاع دارم اکثر قریب به اتفاق کارشناسان ارشد آموزش و پرورش به جد معتقد بودند که سند نه در آن زمان و نه در آن مقطع تحصیلی، یعنی بعد از پنجم ابتدایی، قابلیت اجرا ندارد. نه معلمش در سراسر کشور وجود داشت و نه آموزشهای لازم را دیده بود و نه کلاسش وجود داشت و نه کتاب خوبی تدوین شده بود. نظر کارشناسان این بود که نظام 3-3 در دورة ابتدایی باید از اول ابتدایی آن هم به صورت پایلوت اجرا میشد تا اشکالات آن معلوم شود و بعد سراسری اجرا گردد. یا همین جناب وزیر در سال 1391 که میخواست سند را از سال ششم اجرا کند در شبکه دو تلویزیون آمد و مصاحبه کرد و در خصوص کم و کیف اجرای سند سخن گفت و در آخر مصاحبه هم با قطعیت گفت: «ما برای اجرای سند هیچ مشکلی نداریم» و حال آن که اگر ما بخواهیم از یک مقطع تحصیلی آموزش و پرورش فقط هشتاد هزار میز و نیمکت به مقطع دیگر ببریم با کلی مشکلات و مسائل روبرو خواهیم شد. این شگفتانگیز نیست که وزیری بخواهد از یک مقطع تحصیلی یک میلیون دانشآموز و حدود هشتاد هزار معلم و هشتاد هزار کلاس را به مقطع دیگری انتقال دهد و بعد چشم در چشم ملت بدوزد و بگوید هیچ مشکلی نداریم.
اجرای سند بدان شکل خطای بزرگی بود به ذهن و ضمیر میلیون ها دانشآموز این دیار و آسیبهای جبرانناپذیر آن بر روح و روان نسلی که گرفتار آن شدند تا دههها باقی خواهد ماند.
برای این که عمق مشکلات و مسائل سند بیشتر آشکار شود بنده فقط به یک مورد آن اشاره میکنم و میگذریم. در سندی که وزیر به آن افتخار میکند، در ذیل اهداف کلان آن از یک سو آمده: تربیت انسانی موحد و مومن و حقیقتجو و عدالتخواه وشجاع و ایثارگر و جهانیاندیش و پاکدامن و انتخابگر و آزادمنش و خلاق و غیره و از دیگر سو التزام به ارزشهای اخلاقی و وفاداری به نظام جمهوری اسلامی ایران و اعتقاد و التزام عملی به اصل ولایت مطلقه فقیه و غیره. در اینجا چند ملاحظه وجود دارد. اولاً به یک انسان حقیقتجو و شجاع و انتخابگر چگونه میتوان گفت تو در عین این که حقیقتجویی باید اعتقاد و التزام عملی به اصل ولایت مطلقه فقیه داشته باشی. مگر نه این است که به یک انسان حقیقتجو فقط میتوان گفت در پی حقیقت باش. چه به فلان عقیده برسی یا نرسی و به قول طلبهها نحن ابناءالدلیل اینما یمیل نمیل ما فرزندان دلیل هستیم هر کجا که آن برود ما هم با آن میرویم. ثانیاً اگر در انسان اختیار و انتخاب اصل است و برای انسان جنبة فطری و سرشتی دارد چگونه یک قانون و یا حکم دستوری در مقام تعلیم و تربیت میتواند آن را محدود سازد یا تعطیل کند. اگر انسان ذاتاً مختار است که هست در مقام تعلیم و تربیت حتی نمیتوان گفت باید به قرآن اعتقاد و التزام عملی داشته باشد. مگر در قرآن مجید نیامده: انا هدینا السبیل اما شاکراً اما کفوراً/ فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه/ لا اکراه فی الدین قد تبیین الرشد من الغی.
مرحوم علامه در المیزان میگویند این جمله لا اکره فی الدین چه قضیه اخباری باشد چه انشایی در هر دو صورت کسی نه میتواند نه حق دارد کس دیگر را از روی اکراه و اجبار به ایمان و اعتقادی وادار کند. و نیز میگویند اموری که جهات خیر و شرش روشن است و پاداش و کیفر آنها مقرر شده دیگر نیازی به اکراه و اجبار ندارد و انسان میتواند هر چه را بخواهد اختیار کند چه طرف انجام آن فعل را چه ترک آن را و یا چه فرجام نیک و چه فرجام خطرناک؟ و مگر نه این است که خداوند حکیم به پیامبر عظیم الشأنش میگوید: فذکر انما أنت مذکر لست علیهم بمصیطر (غاشیه /22-21). فان تولوا فانما علیک البلاغ المبین(نحل/82). ثالثاً گویا در شورای عالی انقلاب فرهنگی داشتند برای استخدام نیرو در دستگاه قضا و دستگاههای امنیتی قانون مینوشتند.
به نظر میرسد در فرآیند تعلیم و تربیت نمیتوان به کسی تکلیف کرد و دستور داد که تو لزوماً میبایست فلان نظر یا عقیده را بپذیری و التزام عملی به آن داشته باشی حتی موضوع سادهای مثل 4=2+2. در مقام تعلیم و تربیت فقط و فقط میتوان تئوریها و آموزهها و عقاید را عرضه کرد و دستور و تحکم و التزام معنایی ندارد و شگفت این که از عالیترین نهاد قانونگذار فرهنگی کشور که باید در حوزه فرهنگ و آموزش جریانسازی و روشنگری و سیاستگذاری کند و با آن همه متفکر و فیلسوف که در آن حضور دارند چنین قوانین سست و متعارضی به سهولت صادر میشود.
بنده اخیراً در یک جلسه هماندیشی با دوستان شورای عالی آموزش و پرورش گفتم که شما باید دست به دامن خدا شوید و صادقانه به خدا بگویید که ما بر مبنای انسانی که تو آفریدی و در قرآن توصیف نمودی سند ننوشتیم. حال خدایا تو بیا و بر مبنای سندی که ما نوشتیم انسانی بیافرین که در عین این که حقیقتجو و شجاع و ظلمستیز و جهانیاندیش و انتخابگر است اعتقاد و التزام عملی به اصل ولایت مطلقه فقیه داشته باشد.
بله میتوان امیدی داشت اما نه در کوتاه مدت. تحول و اصلاح آموزش و پرورش استلزاماتی دارد که در این مجال فقط میتوان به چند مورد آن اشاره کرد. نخست این که اکنون در کشور ما میان دو نهاد مهم و تأثیرگذار تعلیم و تربیت یعنی نهاد خانواده و حکومت در اهداف علیرغم مشترکات، تقابل و تعارضهای اساسی وجود دارد. خط قرمز خانواده آینده تحصیلی و شغلی فرزندش میباشد و خط قرمز حکومت ایدئولوژی آن است. فعلاً حکومت دارد سالی بیست و چند هزار میلیارد تومان در آموزش و پرورش برای اهدافی هزینه میکند. خانواده هم چیزی در همین حدود هزینه میکند برای هدفی دیگر. این تقابل و تعارض سبب شده که هم سرمایههای مادی کشور هدر رود هم سرمایههای معنوی که مهمترین آن ضایع کردن استعداد و خلاقیت و فکر و روان میلیونها فرزند این دیار است. امروزه هزینههایی که خانواده در مدارس غیرانتفاعی، مؤسسات کنکور و زبان و کامپیوتر و کلاسهای خصوصی و کتابهای کمک آموزشی و غیره میکند اگر بیشتر از هزینهای که حکومت در آموزش و پرورش میکند نباشد کمتر نیست. جملگی هزینههای خانواده هم تقریباً برای آینده شغلی فرزندش است و قبولی در کنکور. تقابل اهداف خانواده و حکومت باعث شده که برای مؤسسات کنکور فرصتطلبی و فرصتسازی شود.
اکنون این مؤسسات از دورة ابتدایی تا دورة کنکور دکترا فعالیت گسترده دارند و حتی افزون بر آگهیهای فراوان تبلیغاتی، برنامههای صدا و سیما را خریدهاند. فراموش نمیکنم که در تاریخ 20 آبان امسال ساعت 6 عصر دیدم کانال های یک و دو و سه و آموزش درس کنکور داشتند و چهار مؤسسه کنکور برنامههای خود را با تبلیغات فراوان و هیجانانگیز ارائه میدادند. اکنون رانتی که در حاشیة مؤسسات معروف کنکور پدید آمده به مراتب بیشتر از آن پروندة اختلاس سه هزار میلیاردی است. وزارت آموزش و پرورش امروز در حاشیة آن مؤسسات کنکور قرار گرفته است. خب این همه سروصدا و تبلیغات پیرامون کنکور برای ورود به دانشگاههای معروف است. ظرفیت این دانشگاهها هم محدود است و چه یک مؤسسه کنکور در کشور باشد چه ده تا یا صدتا، این مؤسسات ظرفیت دانشگاهها را که بالا نمیبرند بلکه با تبلیغات خود فقط رقابت کنکور را تشدید میکنند.
شایسته است حکومت تکلیف خود را با کنکور و مؤسسات پیرامون آن روشن سازد. اگر کنکور اصل است چنان که در تلویزیون جمهوری اسلامی از صبح تا شب تبلیغ میشود خب در آموزش و پرورش را ببندید و شرط دیپلم را برای ورود به دانشگاه بردارید و تعلیم و تربیت کشور را بسپارید به مؤسسات کنکور. و اگر تعلیم و تربیت در مدرسه اصل است پس چرا برای کنکور فکری نمیکنید یا لااقل در رسانه ملی دربارة کنکور و آسیبهای آن کار نمیکنید، نه تبلیغات گسترده پیرامون آن. آیا رسانه ملی ما تا کنون یک صدم زمان پخش آگهیهای کنکور به آسیبهای کنکور پرداخته؟ البته در رسانة ملی ما اساساً تکلیف ارزشها روشن نیست. از یک سو میگویند اقتصاد مقاومتی از دیگر سو از صبح تا شب با آگهیهای بازرگانی مردم را به مصرفگرایی بیشتر تشویق میکنند. از یک طرف یک دکتر تغذیه دارد در یک برنامه از مضرات خوردن تنقلاتی مثل چیپس و پفک و یا نوشابه میگوید از طرف دیگر وسط همان برنامه آگهی بازرگانی همان تنقلات پخش میشود. نمیدانم مسئولین ارشد نظام جمهوری اسلامی اصلاً تلویزیون تماشا نمیکنند. شبکههای عمومی و ملی کشورهایی که ما آنها را متهم میکنیم که سکولار و غیردینی و غیرارزشیاند یا اصلاً آگهی بازرگانی پخش نمیکنند یا دقایق محدود حق پخش دارند. فی المثل شبکه ZDF آلمان فقط روزی میتواند بیست دقیقه آگهی بازرگانی پخش کند آن هم نه در زمانهای پربیننده و رسالت اصلیاش اشاعه و تبلیغ فرهنگ آلمانی است. در کشور ما که ادعا داریم اسلامی است و برای برپایی این نظام آن همه ایثارگری شده و خونهای پاک ریخته شده اما در عمل میبینیم که تلویزیون آن دوشنبه بازار و سهشنبه بازار شده و آگهیهای بازرگانی آن بیحساب و کتاب است و این همه مردم را به اجناس لوکس و مصرفی تشویق میکند.
باری با هزینههایی که خانواده سالانه فقط برای کنکور میکند میتوان چند دانشگاه بزرگ و مادر مثل دانشگاه تهران و شریف ساخت. گویا ما در نابودی سرمایههای مادی و معنوی خود استادیم.
غرض این که اکنون میان خانواده و حکومت از جهت اهداف تربیتی شکاف بزرگی وجود دارد و این باعث شده که سرمایههای مادی و معنوی کشوری در این کشاکش، سایش و فرسایش پیدا کند. تا آنجا که من اطلاع دارم در هیچ کشور دیگری چنین شکافی وجود ندارد. برای پر کردن این شکاف حکومت نقش و مسئولیت بیشتر دارد چرا که سیاست گذار و برنامهریز است. حکومت باید به نحو آگاهانه و مسئولانه در اهداف آموزش و پرورش تجدید نظر کند و اهداف واقعبینانه و شدنی را سرلوحة کار خود قرار دهد و با خانواده وارد گفتوگو و تعامل شود و از رهگذر این گفتوگو از یک طرف تا آنجا که امکان دارد اهداف خود را با اهداف خانواده همسو کند مثل آموزش زبان و کامپیوتر در سطحی که خانواده انتظار دارد و از طرف دیگر اذهان پدران و مادران را هم نسبت به منطق تعلیم و تربیت هم نسبت به آسیبهای نمرهمحوری و کنکورمحوری و مدرکمحوری روشن کند. در ضمن این که باید دغدغة خانواده را نسبت به آینده شغلی فرزندش ملاحظه کرد اما باید صادقانه با خانواده وارد گفتوگو شد و به آن گفت در کشور چه یک مؤسسه کنکور وجود داشته باشد چه هزار تا، به ظرفیت دانشگاه شریف یا تهران چیزی اضافه نمیشود. باید به خانواده گفت اگر میخواهی فرزندت در کنکور قبول شود باید تفریحات سالم داشته باشد. باید تندرست و بانشاط باشد. باید شخصیت قوی و نیرومندی داشته باشد. باید علاوه بر مدرک تحصیلی مهارتها و درسهای زندگی را هم بداند. باید اخلاقی و مسئولیتپذیر باشد. باید به خانواده گفت شما حق دارید دغدغة آینده شغلی فرزند خویش را داشته باشید و برای او هر کاری که میتوانید انجام دهید اما اخلاقاً حق ندارید او را زیر چرخ نمره و امتحان و کنکور افسرده و پریشان و نابود سازید. اکنون مؤسسات کنکور دست گذاشته روی نبض خانواده و با بداخلاقی تمام هم هزینة خانواده را میبلعند هم استعداد فرزندان این دیار را ضایع میکنند و حکومت و بهخصوص رسانة ملی به جای روشنگری با آنان شریکاند. واقعاً چه ضرورتی دارد فرزندان ما از دورة ابتدایی وارد رقابت کنکور شوند. تبلیغات این مؤسسات تا آنجا بالا گرفته که حتی نخبهترین دانشجویان این کشور که در دانشگاه شریف و تهران و امیرکبیر در حال تحصیلاند در مقابل این مؤسسات منفعل شوند و در کنکورهای فوقلیسانس و دکتری آنها مکرر شرکت کنند. خب اگر یک دانشجوی نخبه نتواند برای آینده تحصیل خود برنامهریزی کند و منفعل باشد که دیگران برای او برنامهریزی کنند برای فردای این کشور چگونه میتواند با ذهن فعال و خلاق برنامهریزی کند و چگونه فردا میتواند برای مشکلات زندگی خود برنامهریزی کند و با شکیبایی آنها را مدیریت کند. و از این بدتر وقتی شکافی بزرگ میان اهداف خانواده و حکومت باشد و حکومت به صورت یک سویه و آمرانه این همه بر اهداف خود اصرار ورزد آنوقت حتی معاونان و کارشناسان ارشد آموزش و پرورش باید صبح بیایند به وزارتخانه و از ایدئولوژی نظام دم بزنند و به خاطر مناسبات شغلی خود، خود را همراه و همسو با حکومت نشان دهند و عصر بروند بچههای خود را در مؤسسات زبان و کامپیوتر و کنکور ثبتنام کنند.
بله میتوان هر چند کاری است دشوار و صعب اما شدنی است. ما به عنوان کارشناس یا تئوریپرداز باید این رسالت سنگین را مسئولانه و آگاهانه به دوش بگیریم و صادقانه و مجدانه با حکومت گفتوگو کنیم. مسأله سرنوشت میلیونها انسان آسیبپذیر و بیپناه است که به خاطر نگاه نادرست خانواده و حکومت و اهداف متعارضشان در معرض آسیباند. حکومت با نگاه ایدئولوژیک خود آموزش و پرورش را زمینگیر کرده و خانواده با نگاه کنکورمحور خود فرزندش را به بند کشیده هر دو به منطق تعلیم و تربیت توجه ندارند.حکومت میخواهد در آموزش و پرورش هم سیاستگذاری و برنامهریزی کند هم مدیریت و تصدیگری، میخواهد صد هزار مدرسه را تابع یک الگویی که از مرکز صادر میشود اداره کند. میخواهد میلیونها جوان هم دانشمند و اندیشمند شوند هم تابع ایدئولوژی نظام. میخواهد با نمره و امتحان و اکراه و اجبار آموزههایی دینی را در مدارس آموزش دهد و به آسیبهای آن کمتر توجه دارد. بنده یک وقتی به مرحوم مهندس علاقهمندان گفتم اگر سازمانهای جاسوسی غرب دست به دست هم میدادند و به گونهای برنامهریزی میکردند که نسل جوان ما از دین گریزان شوند نمیتوانستند به این گونه که ما داریم در مدرسه و دانشگاه بچهها را از دین گریزان میکنیم موفق بشوند، چرا که آموزههای دینی و معنوی مانند ظروف شیشة بلورین است با احتیاط و در بستهبندیهای نرم و ظریف و مخصوص باید جابهجا شوند نه به صورت فلهای مثل آجر و سیمان. به قول مولانا:
نوری باقی پهلوی دنیای دون شیرصافی پهلوی جوهای خون
چون در او گامی زنی بیاحتیاط شیر تو خون میشود از اختلاط
آموزههای دینی و معنوی، فضای مقدس و روحانی میخواهد معلم و مربی اخلاقی و معنوی میخواهد. در آموزش و پرورش رسمی باید این فضاها را به وجود آورد ، اگر حکومت ما فقط به این یک مسأله عمیقاً توجه کند که آیات شریفه قرآن را با نمره و امتحان و اکراه و به صورت فلهای نمیتوان و نباید آموزش داد آنگاه راه این گفتوگو باز میشود. ما به عنوان کارشناس باید با حکومت چهره به چهره شویم و این مسائل را صادقانه بگوییم و نهراسیم، نه این که ظاهرسازی کنیم و آدرس غلط بدهیم. 35 سال است که بعضی از دوستان کارشناس ما که از قضا ارتباط وثیقی هم با حکومت دارند، به حکومت دائما دارند آدرس غلط میدهند و حکومت هم ظاهراً یکبار از ایشان نمیپرسند که چرا آنچه میگویید در عمل رخ نمیدهد.
ببینید در سی و پنج شش سال بعد از انقلاب علیرغم این که حکومت در اهمیت آموزش و پرورش و جایگاه مقام معلمان سخن گفته و شعارهای زیادی داده اما در عمل تقریباً در هیچ دولتی مشکلات و مسائل آموزش و پرورش مسألة اول یا دوم و حتی سوم نبوده ، فقط در دولت سازندگی شخص وزیر، مدیری قوی و توانا و لایقی بود و به نظرم قویترین وزیر آن دولت بود و به همین جهت توانستند کارهای مفیدی در آموزش و پرورش انجام دهند. در دولت اصلاحات هم وزرای آموزش و پرورش قوی نبودند و در دولت بعد از اصلاحات هم که مسأله خارج از توصیف است و به آموزش و پرورش و به خصوص به ساختارش آسیبهای جبرانناپذیری وارد شد. در دولت فعلی هم ظاهراً تا کنون مشکلات و مسائل آموزش و پرورش الویت نداشته است.
من علیرغم احترامی که برای سید محمد خاتمی قائلم و وی را یک رجل فرهیخته و نجیب سیاسی میدانم در ملاقات حضوری که دو سه سال پیش با ایشان داشتم به صراحت به وی گفتم اگر از مشروطه به این سو در یک دولت میبایست پرداختن به مسائل آموزش و پرورش در صدر دولت قرار میگرفت دولت شما بود که چنین نشد. چرا که از خاتمی فرهیخته و فرهنگ دوست انتظار میرفت مسائل فرهنگی و آموزشی در صدر دولتش قرار گیرد نه رئیس دولت بعدی. به طور کلی در کشور ما همواره مسائل سیاسی و ایدئولوژیک اولویت داشته و در صدر قرار گرفته است. در این فضا مسائل فرهنگی و آموزشی یا نادیده گرفته میشود یا در فرو دست قرار میگیرد. شما ببینید اکنون از طرف گروههای سیاسی و روشنفکران ما مسألة حصر هر روزه مطرح میشود که در جای خود بحثی است به حق و حتی به مصلحت حاکمیت است که هر چه زودتر آن را پایان دهد. اما خب سیزده چهارده میلیون دانشآموز هم در حصرند نه تنها در حصرند بلکه با اعمال شاقه و برای نمره و دیکته و امتحان و کنکور هر روزه تحت فشار و استرساند و هیچ مکانیسم دفاعی هم ندارند به خصوص در دورة ابتدایی. ولی کمتر مشاهده شده که اندیشمندان و روشنفکران و گروههای سیاسی اصلاً چنین مسائلی برایشان مسأله باشد و به آن بپردازند. حتی سیاستزدگی بیش و کم در گفتمان روشنفکران ما هم پررنگ است. لذا باید روی این مسأله بیشتر کار شود که اولاً برای دولتمردان و گروههای سیاسی و اندیشمندان مشکلات و مسائل اصلی آموزش و پرورش مسأله شود. ثانیاً باید از زاویه فرهنگ و آموزش به آن مسائل پرداخت نه سیاست و ایدئولوژی یعنی باید شیفت کرد از اصالت سیاست به اصالت فرهنگ. چرا که وقتی سیاست در فرهنگ و آموزش دخالت کند اوضاع رو به وخامت مینهد.
به نظرم برای تحول و اصلاح آموزش و پرورش دستکم دو کار ضروری است. نخست این که من به جد باور دارم که تحول و اصلاح آموزش و پرورش نیاز به یک نهضت روشنگری فراگیری دارد. اکنون همة ما نسبت به منطق تعلیم و تربیت جهل مرکب داریم یعنی نمیدانیم که تربیت چیست اما تصور میکنیم که میدانیم. بر همة ما فرض است که مجدانه بکوشیم تا از این جهل مرکب به جهل بسیط گذر کنیم یعنی بدانیم که نمیدانیم تربیت چیست. کلید تحولات آینده آموزش و پرورش در این گذر و گذار است. اگر از این گذر مسئولانه و آگاهانه عبور کنیم آنگاه دیگر حکومت با نگاه آمرانه آموزش و پرورش را اداره نخواهد کرد. خانواده افزون بر مدرک تحصیلی فرزندش به تربیت اخلاقی و مسئولیتپذیری او نیز همت میگمارد، معلمان و مربیان نگاه انسانیتر به تربیت خواهند کرد، میان نهاد حکومت و خانواده به طور طبیعی همسویی و تعامل به وجود خواهد آمد و تربیت انسانی خلاق و نقاد و اخلاقی هدف نهایی خانه و مدرسه میشود، بچهها دیگر در خانه و مدرسه برای نمره و امتحان تحت فشار و استرس قرار نخواهند گرفت و محیط تربیت در خانه و مدرسه شوقانگیز و بانشاط میشود. برای این که کلی گویی نکرده باشم به یک مورد اشاره میکنم و میگذریم. اکنون در دورة ابتدایی درس دیکته وجود دارد و هر سال ارزشیابی هم میشود. این درس به بچهها فشار و استرس وارد میکند. بچهها درس را امروز میخوانند و شب باید مشق آن را بنویسند و فردا دیکتة آن را. دیکته در آن زمان برای بچهها تکلیف دشواری است و لو واژهها به نظر ساده باشند واژه هایی مثل کتاب و مدرسه و باران و نان و مادر و قلم و دفتر و انار و سیب. چرا که بچهها در حال یادگیری و تلوتلو خوردناند و ذهنیت درست و شفافی از نوشتن و واژه ها ندارند به خصوص که ساختار زبان فارسی هم پیچیده است. اگر ما فرآیند تحصیل را دستکم یک دورة 5 یا 9 یا 12 ساله در نظر بگیریم طبیعی است که بچهها اکثر واژه ها را به مرور زمان فرا میگیرند و دیگر نیازی نیست که واژهها را امروز درس بدهیم و فردا دیکته بگیریم که این فرآیند منجر به فشار و استرس میشود و فشار و استرس اساساً قدرت یادگیری را پایین میآورد و بیجهت بچه و خانواده و معلم را درگیر خود میکند. اما در خصوص واژههای نادر که در نوشتن آنها باید بیشتر دقت کرد مثل قریب و غریب و یا صواب و ثواب یا خوار و خار میتوان در پایان هر دوره تحصیلی جداگانه آموزش داد. اما از این مهمتر میتوان به جای درس دیکته، خواندن داستان و رمان را توصیه کرد. یعنی در دورة ابتدایی بچهها دویست سیصد داستان کوتاه بخوانند آن وقت هم با علاقه و نشاط درس خواندهاند هم مشکل دیکتهشان حل شده و کیست که نداند با خواندن داستان و رمان ذهن بچهها خلاق میشود و انشاءشان خوب میشود و حس زیباییشناسیشان پرورش پیدا میکند. یا به جای مشق شب، هنر خطاطی را فرا بگیرند، یعنی هر شب یک بیت شعر را زیبا بنویسند که هم خط شان زیبا شود هم یک هنر اصیل را فرا بگیرند و خط خوش به انضباط فکری و شخصیتی بچهها خیلی کمک میکند.
دوم این که افزون بر یک نهضت روشنگری، ما نیاز به یک نهضت اخلاقی داریم. امروزه به دلایل بسیار، که بحث از آن فرصت دیگری را میطلبد، جامعة ما گرفتار مسائل و چالشهای عمیق اخلاقی شده، آمار ناهنجاریهای اجتماعی این را میگوید. ما باید صادقانه از خود بپرسیم که چرا علیرغم این که حکومت اسلامی تشکیل دادیم و برای استقرار آن، این همه هزینههای مادی و معنوی دادیم و آن همه خونها و جانهای پاک برای آن فدا شدند و قرار بود از این رهگذر جامعة دینی و اخلاقی متعالی داشته باشیم، کارمان به اینجا کشیده است.
جامعة ما تا آنجا گرفتار مسائل بغرنج اخلاقی شده که آمار و اخبار اختلاسها و رانتخواریهای درشت، گویا امر معمول و طبیعی شده و دیگر حساسیتزا و تکاندهنده نیست.
این مسأله نیاز به بررسی و تحلیل دارد که چرا از یک سو آن همه در مدرسه و دانشگاه و صدا و سیما و ادارات و ارگانها، تعلیم و تبلیغ آموزههای دینی داریم و از دیگر سو جامعه تا این اندازه گرفتار مسائل و ناهنجاریهای اخلاقی و اجتماعی شده است. این مسأله از زوایای گوناگون قابل بررسی و تحلیل است که به نظرم یکی از مهمترین آن این است که حکومت بیشتر بر ظواهر دینداری تأکید کرده و از آسیبهای آن تغافل ورزیده. چرا که وقتی حکومت بر ظواهر دینداری تأکید کند و چون قدرت و اقتدار دارد مردم باید آرام آرام به آن ظاهرگرایی تن دهند و خود را به خاطر مناسبات شغلی و کاری خویش، سازگار و همراه با آن نشان دهند.
بنده 25 سال است که در این دیار دانشجوی فلسفهام ، چه بسیار دیدهام که اساتید فلسفه خلوت و جلوتشان متفاوت است، در جلسة غیررسمی و خصوصی، عمیقترین نقد و تحلیلها را به وضع موجود دارند اما در تریبون رسمی چیز دیگری میگویند. این دوگانگی و دوگانه زیستن باید برای حکومت و دولتمردان ما هشدار دهنده باشد.
وقتی استادان فلسفه که باید نماینده عقل و عقلانیت و حریت و تحریر حقیقت و آزاداندیشی باشند این گونه تن به دوگانگی میدهند از دیگران چه انتظاری میتوان داشت.
بنده همیشه از سر مطایبه به دوستان میگویم ما همه دوزیستیم. شما ببینید در این نشست ما داریم دربارة تعلیم و تربیت بحث میکنیم. بنده باید هزار و یک ملاحظه داشته باشم و مطالب را در ذهن و ضمیرم سانسور کنم که فردا برای مجلة شما مشکلی پیش نیاید. خب معلوم است که در این فضا نمیتوان تولید علم داشت. اساساً دانشگاه بدون استقلال علمی و فکری دانشگاه نیست. شما ببینید سرنوشت کرسیهای آزاداندیشی در این دیار چه شد با این که مسئولین ارشد نظام جمهوری اسلامی آن همه روی آن تأکید نمودند. غرض این که وقتی حکومت با اقتدار خود فقط به ظواهر دینی تأکید کرد لاجرم جامعه از اخلاق و معنویت تهی میشود.
به نظر میرسد بدون اخلاق نه کار فرهنگ و آموزش و دین به سامان میرسد نه کار اقتصاد و سیاست و قانون. برای این که اخلاق و اخلاقی زیستن در جامعه ما احیا شود و استقرار یابد ما مجدانه باید به دنبال پارادایم و الگوی اخلاقی جدیدی باشیم. اکنون چه در تعلیم وتربیت، چه در استخدام و گزینش نیرو شرط و پیش شرط اصلی ما این است که فرد فیالمثل به جمهوری اسلامی اعتقاد داشته باشد. طبق این شرط هر که با ما نیست برماست. حکومت توجه به این مسأله ندارد که چون قدرت و اقتدار دارد این شرط یا پیششرط جامعه را به دوگانگی و نفاق سوق میدهد. چرا که اگر فرد این پیششرط را نپذیرد از کار و شغل و ادامه تحصیل ممکن است محروم شود. به نظرم باید الگوی اخلاقی ما در خانه و مدرسه تغییر پیدا کند. در تعلیم و تربیت شایسته است که از عامترین و جهانیترین اصول اخلاقی شروع کنیم که به نظر میرسد قاعده زرین اخلاق میباشد یعنی با دیگران چنان رفتار کن که خوش داری با تو رفتار شود. و بعد ارزشهای اخلاقی ادیان و بعد اسلام و سپس جمهوری اسلامی را آموزش داد. یا در استخدام و گزینش نیرو نخست ارزشهای انسانی و وجدان کار و تخصص و اعتقاد به اسلام را لحاظ کنیم و سپس اعتقاد به جمهوری اسلامی را.
منبع: مجله چشم انداز ایران شماره 90- اسفند 93 و فروردین 94
حاجی بابایی :
" در طول ۲، ۳ دوره انتخابات رياست جمهوري بيشتر از اينکه به يک نفر راي داده شود، راي منفي به رقيب داده شده است. "
"من عملکرد دولت ( احمدی نژاد ) را موجب ريزش نگاه مردم نسبت به اصولگرايان نميدانم !
"همه برادران، اصولگرا و دوستداشتني هستند "
"من واقعا قلبا با " نيت هم گرايي " در جلسات شرکت ميکنم "
"سومين عامل که در جريان اصولگرايي موثر است، اقشار مختلف پايين جامعه است "
"...بستگي به هنرنمايي و نشاندادن اقتدار و نکات مثبت براي موفقيت در آينده است که ميتواند اصولگرايان يا اصلاحطلبان را موفق کند. "
" هنرنمايي هر گروهي در بسيج مردم مهم است "
"ايراد اصولگرايان به احمدينژاد يا بالعکس از نوع اقتصاد که نيست "
"در حال حاضر فضا بسيار بر عليه احمدينژاد است "
"به خاطر همين موضع است که همواره شکست خوردهايم "
"اگر ما ميبينيم که يک نفر هنرنمايي جمع کردن آراي مردم را دارد و اصولگرا هم هست، بايد به وي کمک شود حتي اگر آن شخص جزو هيچ يک از گروههاي اصولگرا نباشد. هميشه ما روي اين موضوع مشکل داشتهايم. اصلاحطلبان در اين زمينه موفقتر هستند."
۱.اولا ما می دانیم که منظور از کتاب فقط همین چند تا کتاب های درسی دوره ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان نیست.اصلا مراد از "کتاب" در اینجا، کتاب هایی است که معلمان هیچ هم مجبوربه خواندن آنها نیستند ، حتی بدون خواندن آنها،چه بسا سرحال تر و سالم تر هم باشند !
اگر چه هستند بسیار افرادی که به تناسب حرفه ای که دارند، رنگ کتاب را هم نمی بینند و نباید ببینند. اما معلمان نه فقط در بیداری که در خواب هم کابوس کتاب ها و البته از نوع درسی اش را دارند.
بدتر از اینکه نباید و نمی توانند آنها را تنهایی و برای دل خودشان بخوانند ، بلکه باید برگ برگ و به همراه چندتا از بچه های مردم بخوانند ؛ ضمن اینکه هر سال هم مجبورند آنها را دوباره بخوانند.کتاب هایی که خودشان ،انتخاب نکرده اند ولی صفحه صفحه آنها را از برهستند.
با این حال معلوم نیست که چرا هرشبی که فردایش درسی تازه دارند،تا نگاهی به صفحات آن نیندازند،خوابشان نمی برد ! معلمان از بس شکل و شمایل کتاب را دیده اند و آن را داشته اند، به شدت اشباع شده اند و انگار غم بی کتابی را ندارند.
این نکته هم فراموش مان نشود که در بین معلمان، هنوز جمع دل شده ای هست که در این وانفسای بی اعتنایی به هیبت کتاب، بازهم کتاب خانه رو و کتاب خوان باقی مانده اند.این یادداشت با درنظرداشتن حرمت و منزلت نقش آنها برای گم نگشتن دورنمای راه آینده ی فرهنگیان،نوشته شده است.
۲. خیلی از معلمان منت دار و مدیون اغلب بچه های تنبل وبی خیال خویشند که چندان سوال و اشکال ندارند. گویی همه جواب پرسش هایشان را در همین چندکتاب درسی می یابند. بنابراین ،معلمان را مجبور نمی سازند که برای دانستن مطلب تازه ای دنبال کتاب دیگری بروند.جالب اینکه بسیاری از معلمان هم به آنچه در کتاب های درسی نازل شده است،دل خوش و خوش بین اند ، به طوری که چه بسا حتی برای نقل قول و اظهار فضلی هم به صفحه ای از یکی از همین کتاب های درسی استناد می کنند در نتیجه ، رابطه ای دوطرفه برقرار می شود. معلمان به دانش آموزان و آنها به معلمان شان عادت می کنند.
قاعده بازی هم باید رعایت شود.
کسی حق ندارد خواسته و حتی ناخواسته، آرامش دیگری را به هم بزند.در این میان ،سیستم آموزشی هم به کمک هر دو طرف می آید !
۳. بهانه ی دهن پرکنی دیگر هم دم دست معلمان است.مگر چقدرمی دهند که کتاب هم بخوانیم؟
کتاب خوانی، دل خوش می خواهد که ما نداریم.به ما ماهی دومیلیون بدهند، شب تا صبح توی کتاب خانه ،تحقیق می کنیم.
اصلابابا، بی خیال!
وقتی معلم بیچاره مجبور است در این طوفان تورم و بیداد بی پولی ،میان این بازار بی رحم،حیران و هراسان بگردد؛ وقتی بین این همه بانک و با واهمه وام و قسط می دود، وقتی در گذر از هرخیابان و زیر هرم نگاه مغازه داران طلبکار خویش، خیس عرق می شود، وقتی، سر راه مدرسه بی اختیار و ناخودآگاه ،گذرش برای هزارمین باربه شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان می افتد، وقتی غم نان نمی گذارد ،طبیعی است که به چیزدیگری ـ و از جمله کتاب ـ فکرنکند.
۴. بعضی معلمان بی آنکه خودشان بدانند،فیلسوف اند. به عقیده آنها همه بدبختی آدم از بیشتر دانستن است.چون هرکه او آگاه تر،رخ زردتر. ندیده اید که صاحبان تن های سالم و سرحال ،آدم هایی بی خیال و کم سواد هستند.عقل که داغ شد، زبان هم سرخ می شود ولاجرم سرسبز نابود می شود.تازه، چیزی برای دانستن وجود ندارد ! در دنیایی که به سرعت برق اطلاعات تازه پخش می شود،باید برق باشی تا خودت را به آنها برسانی.اصلا،مگر آنها که دانستند،نمردند؟
۵. معلمانی هم هستند که چون سرگرم تمرینات فشرده ی حرص و طمع ورزی اند،فرصت کتاب خوانی را نمی یابند.بندگان خدا،مصداق: "من در میان جمع و دلم جای دیگر"شده اند.جسم شان داخل کلاس است اما روح شان بین جاده، توی فروشگاه، سرباغ و زمین،داخل بنگاه، حوالی آژانس و هزارجای دیگراست.تمام توجیه شان هم این است که زندگی خرج دارد و با این چندر قاز معلمی که نمی شود زندگی کرد. در این سیر و سلوک تجارت و زدو بند و بساز و بفروش نیز،چیزهایی دانسته اند و خوانده اند که یک کتاب خوان حرفه ای هم پاک از آنها بی خبراست.برای همین است که وقتی به یک معلم کتاب خوان می رسند،لبخندی تمسخرآمیز می زنند !
۶.وجه مشترک تمام معلمانی که شرح شان رفت و نیز انواع دیگرشان،در این است که اگرچه مثل سایر خلق الله،چون به خلوت می روند، آن کار دیگر می کنند، اما عجیب درکلاس و پای تخته سیاه،جور دیگر جلوه می کنند. مدام و به ویژه در هفته مرحوم کتاب،از اهمیت و فضیلت مطالعه می گویند . اینکه: کتاب چیزخوبی است.بچه ها،تا می توانید کتاب بخوانید.کتاب دوستی مهربان است.اگر ما کتاب بخوانیم، دانش و علم ما زیاد می شود.مردم هم بچه های کتاب خوان را دوست دارند.کتاب آدم را از تنهایی بیرون می آورد.یک هفته هم که درتقویم به نام کتاب نامگذاری شده است، به خاطر آن است که کتاب ،خیلی خیلی مهم است!...
خب، چقدر به زنگ تفریح مانده است؟!
آخرین اخبار و تحلیل ها در حوزه آموزش و پرورش ایران و جهان در سایت سخن معلم
با گروه سخن معلم باشید .