فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کزو بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر غذای او
همیزند صلای مرگ نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همیدهد ندای خوف و میرسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور، گرد پاره شکر
فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بر وزد
به حلقها گره شود هوای او
در آن زمان که نای حرب دردمد
زمانه بینوا شود ز نای او
به گوشها خروش تندر اوفتد
ز بانگ توپ و غرش و هرای او
جهان شود چو آسیا و دم به دم
به خون تازه گردد آسیای او
رونده تانک، همچو کوه آتشین
هزار گوش کر کند صدای او
همی خزد چو اژدها و درچکد
به هر دلی شرنگ جانگزای او
چو پر بگسترد عقاب آهنین
شکار اوست شهر و روستای او
هزار بیضه هر دمی فرو هلد
اجل دوان چو جوجه از قفای او
کلنگ سان دژ پرنده بنگری
به هندسی صفوف خوشنمای او
چو پاره پاره ابرکافکند همی
تگرگ مرگ، ابر مرگزای او
به هرکرانه دستگاهی آتشین
جحیمی آفریده در فضای او
ز دود و آتش و حریق و زلزله
ز اشک وآه و بانگ های های او
به رزمگه «خدای جنگ» بگذرد
چو چشم شیر، لعلگون قبای او
امل، جهان ز قعقع سلاح وی
اجل، دوان به سایهٔ لوای او
نهان بگرد، مغفر و کلاه وی
به خون کشیده موزه و ردای او
به هر زمین که بگذرد بگسترد
نهیب مرگ و درد، ویل و وای او
دو چشم و کوش دهرکور و کر شود
چو برشود نفیر کرنای او
جهانخوران گنجبر به جنگ بر
مسلطند و رنج و ابتلای او
بقای غول جنگ هست درد ما
فنای جنگبارگان دوای او
زغول جنگ و جنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
الا حذر ز جنگ و جنگبارگی
که آهریمن است مقتدای او
نبینی آنکه ساختند از اتم
تمامتر سلیحی اذکیای او؟
نهیبش ار به کوه خاره بگذرد
شود دوپاره کوه از التقای او
تف سموم او به دشت و درکند
ز جانور تفیده تاگیای او
شود چو شهر لوط، شهره بقعتی
کز این سلاح داده شد جزای او
نماند ایچ جانور به جای بر
نه کاخ وکوخ و مردم و سرای او
به ژاپن اندرون یکی دو بمب از آن
فتاد وگشت باژگون بنای او
تو گفتی آنکه دوزخ اندرو دهان
گشاد و دم برون زد اژدهای او
سپس بهدم فروکشید سر بسر
ز خلقو وحشو طیر و چارپای او
شد آدمی به سان مرغ بابزن
فرسپ خانه گشت کردنای او
بود یقین که زی خراب ره برد
کسی که شد غراب رهنمای او
به خاک مشرق از چه روزنند ره
جهانخوران غرب و اولیای او
گرفتم آنکه دیگ شد گشادهسر
کجاست شرم گربه و حیای او
کسی که در دلش به جز هوای زر
نیافریده بویه ای خدای او
رفاه و ایمنی طمع مدار هان
زکشوری که کشت مبتلای او
به خویشتن هوان و خواری افکند
کسی که در دل افکند هوای او
نهند منت نداده بر سرت
وگر دهند چیست ماجرای او
بنان ارزنت بساز و کن حذر
ز گندم و جو و مس و طلای او
بسان کَه کِه سوی کَهرُبا رود
رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور وکبریای او
همه فریب و حیلتست و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشگ چشم رنجبر
مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را
که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی
عطای وی کریه چون لقای او
*
*
کجاست روزگار صلح و ایمنی
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد
بقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتی
که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را
جدا کنند سر به پیش پای او
*
*
بهار طبع من شگفته شد، چو من
مدیح صلح گفتم و ثنای او
برین چکامه آفرین کند کسی
که پارسی شناسد و بهای او
بدین قصیده برگذشت شعر من
ز بن درید و از اماصحای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان
«فغان از این غراب بین و وای او»
استاد محمد تقی بهار (ملک الشعراء)
در مقدمه کتابی به نوشته شاه یا منتسب به او (پهلوی دوم) با عنوان « انقلاب سفید » که در دبیرستان های قبل از انقلاب تدریس می شد ؛ چنین آمده بود (نقل به مضمون) : [ می گویند لویی چهاردهم دستور داده بود تا روی لوله یک عراده توپ مستقر در ورودی کاخ ورسای این جمله حک شود : "این برهان قاطع پادشاهان است" و در ادامه نویسنده با توضیحات بعدی و تاکید بر اینکه دوران زور و برهان قاطع زور به سر آمده است؛ سعی کرده بود نظرات خود در مورد انقلاب سفید (1) را توجیه کند....] البته منظور این نوشته ورود به آن کتاب و محتوای آن نیست بلکه یادآوری ظلم و تعدی و زورگویی ایست که پشت این برهان قاطع همواره در ضمیر زورگویان به عنوان یک کاتالوگ و بروشور عملیاتی حضور داشته و به رغم پیشرفت های شگرف علمی و فلسفی بشریت؛ با ماسک ها و نقاب های فریبنده در اشکال مختلف تقریبا در تمام تحولات تاریخی بشریت نقش اصلی را به عهده داشته است . گاه با عنوان دین و ایدئولوژی گاه با عنوان برتری نژادی و گاه با عنوان ملی گرایی از نوع شوینیستی آن و یا هر بهانه فریبنده دیگر ؛ بلای جان بشریت شده و منشاء جنگ های خانمان سوز و ویرانگری شده و هنوز هم می باشد.
به قول بزرگی که نامش را به خاطر نمی آورم : « بشر هیچ گاه دست از جنگ نکشیده . اگر می بینید که در دوره ای جنگ نیست به این علت است که بشر دارد تدارک و مقدمات جنگ بعدی را فراهم می کند »
این روز ها محتوای رسانه ها و شبکه های اجتماعی مملو از صحنه های تکان دهنده ای است که در جنگ اخیر خاورمیانه اتفاق می افتد و قربانی اصلی آن قبل از همه کودکان هستند. کودکانی که فرقی نمی کند که والدین آنها در کدام طرف منازعه قرار دارند چون به لحاظ طبیعت کودکی شان نه از اسلام ، نه از مسیحیت و نه از یهودیت و نه از ملیت ! سر در نمی آورند. تنها دین و دغدغه آنها آغوش گرم مادر و لبخند پدر موقع ورد به خانه در کانون گرم خانواده آنهاست و اینکه آن برهان قاطع!! زور همچون همیشه این موهبت الهی و طبیعی را شرورانه از آنان می گیرد و اگر هم شانس بیاورند بمانند و بزرگ شوند تبدیل به مجسمه هایی آکنده از نفرت شده و پیاده نظام دوره های بعدی همان برهان قاطع می شوند و البته تاریخ هم همچون همیشه از چهره های معصوم و چشمان وحشت زده این کودکان تصاویر غم باری را ثبت خواهد کرد بدون اینکه وجدان بشری از خلق تصاویری زشتی که خود خود عامل ترسیم آن است عبرتی بگیرد.
شگفتا که این روز ها مصادف با روز جهانی کودک هم هست ! بماند ....
بنجامین فرانکلین می گوید : « هزینه جنگ در زمان جنگ پرداخت نمی شود؛ بلکه صورت حساب آن بعدها می آید » .
جنگ کنونی خاورمیانه صورت حساب هزینه های دو جنگ جهانی ست که توسط قدرت های بزرگ ، ظالمانه به حساب مردم خاورمیانه گذاشته شده و مردم منطقه دارند این بهای سنگین را پرداخت می کنند چرا که این صورت حساب نتیجه تصمیم جابرانه قدرت های استعماری پیروز جنگ جهانی اول و تجزیه امپراتوری عثمانی و افراز (تقسیم اراضی اشغالی بین زمین خواران) سرزمینهای آن (2) بین خودشان می باشد که عمدتا توسط دولت های وابسته اداره می شود .این افراز که توسط قدرتهای فاتح جنگ اول به ویژه انگلیس و فرانسه صورت گرفته به نحوی به عمل آمده که عامل تاسیس کشورهای خلق الساعه با مرز بندی و یا بهتر بگوییم خط کشی هایی باشد که هرخط آن آبستن یک کانون بحران باشد و مثل یک دمل چرکین هر وقت لازم شد بتوان به به آن نیشتر زد و بحران خلق کرد.
آیا اکنون و در قرن بیست و یکم و در دنیای انفجار اطلاعات وقت آن نرسیده است که مردم و رهبران فکور و آینده نگر منطقه با عقل و درایت و به دور از کینه نفرت برای همیشه این صورت حساب بیگانگان را پاره کرده و اگر با هم حسابی دارند و با تفاهم و گفت و گو عادلانه تصفیه و با صلح صفا در کنار هم زندگی کنند. به خصوص که همه مردم این منطقه پیرو ادیان ابراهیمی هستند .
1-کتاب انقلاب سفید حاوی تشریح اصول شش گانه ای بود که شاه برای اصلاحات اجتماعی و اقتصادی به رفراندم گذاشت و بعدها به مرور 6 اصل دیگر به آن اضافه شد.
2- امپراتوری عثمانی نیز تا قبل از جنگ جهانی اول یکی قدرتهای استعماری تاثیر گذار بود و کشور ما به ویژه از تعدیات این امپراتوری در امان نمانده بود. اما به دنبال پیشرفت سریع تر اروپائیان و عقب ماندگی عثمانی ها دول اروپایی لقب مرد بیمار اروپا را برای این دولت انتخاب کرده بودند که دارد می میرد و ماترکش باید تقسیم شود .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
آن چه در زیر می آید ؛ گفت و شنود « صدای معلم » با « مرتضی تمجیدی ؛ مدیر کل پیشین استان آموزش و پرورش زنجان » است که حول اهم مسائل و چالش های آموزش و پرورش در دوات سیزدهم صورت گرفته است .
بخش نخست این گفت و گو را می خوانید .
پاییز را موسم عاشقی میدانند و فصل عشاق مینامند. از آنجایی که اولین پاییزی را تجربه می کنم که فراغت حاصل است، گمان میبردم به محض اینکه از شدت آفتاب تموز و حدت گرمای آن کاسته شود، مهر با خودش حال و هوای عاشقی میآورد و بساط عشق میگستراند و نوای مهربانی ساز میکند و لاجرم ایام پس از مدت ها به کام میشود.
زهی خیال باطل !
از قرار ؛ قهر طبیعت از یک سو و سازوکارهای نامبارک جهان اجتماعی زرسالار و زورمدار، از سویی دیگر دستاندرکار آراستن صحنه ای بس ناگوار و پرخشونت شدهاند.
مرگ و تباهی ، بمب و موشک، آوار و خانه خرابی و در یک کلام رنج انسانی عناصر چیدمانی این صحنه هولناک هستند.
هنوز تلخی خبر زمین لرزه ۶/۳ ریشتری در آن سوی مرزهای شرقی را در کام جانم مزمزه میکردم که غرش موشکها و سفیر گلولهها از غرب خاورمیانه جهان را در بهت فرو برد.
خبر آمد که فلسطینیان بعد از ۷۰ سال دست به هجومی سریع ،نفس گیر و بسیار موثر زدهاند و دمار از روزگار اشغالگران درآوردهاند. علی القاعده موقعیت تجاوزکارانه و خشونت عریان اسرائیل در این سالها برهان قاطعی می توانست باشد که به واسطه آن حس « خشنودی » ام از تلافی ۷۰ سال تباهی و انتقام خونهای ریخته شده از غیرنظامیان فلسطینی را توجیه کند.
« طوفان الاقصی » چنان مهیب و پر سر و صدا بود که مصیبت هرات و زنده جان در میان آن گم شد . سیاست ورزی که از منظر مادرانگی به جهان اجتماعی مینگرد نمیپذیرد که بازیهای سیاسی در مورد مهاجران افغان موضعگیری و اقدامات عملی برای کمک رسانی به مناطق زلزله زده را تحت تاثیر قرار دهد.
اما چه کنم که « مادرانگی » را نمیتوان در چهار دیواری خانه محصور کرد. مادری که دغدغه امر اجتماعی دارد و جهان اجتماعی و سیاست را از منظر « زنانه » مینگرد ؛ « مادرانگی » را حسی غریب و نیرویی عشق آفرین مییابد که میل به خروج از عرصه خصوصی و تسری به عرصه عمومی دارد. از این رو « مادرانگی » ایستگاهی میشود که پدیده های اجتماعی و طبیعی را با استانداردهایی فراتر از استانداردهای معمول و رویههای مالوف تحلیل می کند. لذا گفتمانی میسازد که دال مرکزی آن از رقابت و انتقام به مراقبت و پرواداری جابه جا می شود.
در گفتمان حاکم فقط این یک دلیل که از ۲۰۰۸ تاکنون بیش از ۱۵۰ هزار غیرنظامی فلسطینی به ناروا جان خود را از دست دادهاند، میتواند حجت را بر انتقام گرفتن و برقراری عدالت و نهایتا آغاز جنگ هولناک دیگری تمام کند ولی در سیاستی که نشان از « مادرانگی » دارد جنگ و خشونت به هر دلیلی تقبیح میشود. چون جنگ به هر توجیهی که اتفاق بیفتد نه تنها از رنج انسان های رنج کشیده نمی کاهد بلکه رنج و درد و تباهی را مکررا بازتولید می کند.
در این نوع سیاست ورزی برقراری عدالت یا گرفتن انتقام نمیتواند مجوزی برای مقابله به مثل باشد. در این نگاه بدن زنان و کودکان میدان جنگ نیست همچنان که شهرها و غیرنظامیان ساکن آنها هدفهای جنگی نیستند.
تحلیلهای مبتنی بر مادرانگی بر نمیتابد که بر سر پرتراکمترین منطقه مسکونی جهان دست و دل بازانه بمب ریخته شود. محاصره کامل غذایی و قطع آب و برق و گاز بیش از ۲ میلیون غیرنظامی از منظر سیاست ورزی مادرانه به هیچ وجه قابل توجیه نیست.گفتمان مادرانه، ۷۰ سال سکوت و بی عملی و نادیده گرفتن عدم تمکین اشغالگران فلسطین به قطعنامه ها و تعهدات بین المللی را خشونتی آشکار علیه فلسطینی ها و در راستای همراهی با متجاوز می داند.
سیاست ورزی مادرانه نه تنها نمیتواند از کنار کودک و زن بودن دو سوم از کشتههای زلزله هرات به راحتی بگذرد بلکه آن را پیامد مهم جنگ درازمدت در افغانستان میداند. کنش مبتنی بر مادرانگی عدم امکان کمک رسانی سریع و نبود ابزارآلات پیشرفته کمک به زلزله زدگان هرات را نیز یکی دیگر از پیامدهای استمرار وضعیت جنگی در آن جا میداند و به آن معترض است.
برای تحلیل گری که مادرانگی را فهم کرده است ؛ آوار خشونت طالبانیسم بر زنده جان و روستاهایش اظهر من الشمس است. سیاست ورزی که از منظر مادرانگی به جهان اجتماعی مینگرد نمیپذیرد که بازیهای سیاسی در مورد مهاجران افغان موضعگیری و اقدامات عملی برای کمک رسانی به مناطق زلزله زده را تحت تاثیر قرار دهد.
پیش خودم می گویم اگر گفتمان های حاکم بر زمانه اندکی - فقط اندکی- رنگ مادرانگی به خود می گرفتند، آن وقت عاشقی نه تنها برای پاییز بلکه برای همه فصول باقی ماند و با سیاست هم می شد عاشقی کرد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
جستارگشایی
ژنو ساید یا نسل کشی واژهای است در حقوق بینالملل که بار منفی داشته و عاملان معمولا برای پاکسازی قومی، نژادی،مذهبی و...مرتکب کشتار جمعی، حمله بیولوژیکی و دیگر اشکال آن میشوند.
یکی دیگر از اشکال مدرن ژنوساید ؛ « ژنوساید فرهنگی » به مثابه « نابودی ،حذف و یا به حاشیه بردن یک اندیشه و گروه به عنوان یک واحد فرهنگی - اجتماعی » است.
به اذعان دکتر مراد صحرایی (سکاندار دستگاه تعلیم و تربیت) در اواخر تابستان بیش از بیست هزار مدیر عمدتا مجرب و متخصص حذف یا بعضا جابه جا شدهاند. به واقع در شهریور ماه یک خالصسازی تمام عیار (خسران سیستماتیک تجربیات مدیریتی و قلع و قمع سیاسی_ جناحی مدیران عمدتا مستقل) در عرصه تعلیم و تربیت این کهن مرز و بوم اتفاق افتاده است.
این حجم از ژنوساید فرهنگی در کشور رسانهای نشده و افکار عمومی چندان متوجه عمق فاجعه رخ داده در آموزش و پرورش نیست. تار و مار حداقل ۲۰ درصد مدیران و همچنین پالایش کامل مدارس خاص و برخوردار از نیروهای مستقل (ژنوساید فرهنگی) صورت گرفته را مقایسه کنیم با هیاهویی که (البته به درستی) از قِبل اخراج و بازنشستگی اجباری چند ده استاد دانشگاهها صورت پذیرفت.
کارشناسان چه میگویند ؟
عبدالرسول عمادی (رئیس اسبق مرکز سنجش وزارت آموزش وپرورش) مینویسد:
« مدیریت مدرسه چنان جایگاهی حرفه ای و دقیق است که برای جایگزینی یک مدیر در مدرسه باید از مدت ها و بلکه سالها قبل به فکر بود که زمانی که مدیر مدرسه به سن بازنشستگی میرسد چهکسی جایگزین او شود نه این که وزیری هنوز گرد راه از خود نتکانده مدعی تغییر بیست هزار مدیر مدرسه شود و آن را افتخاری برای خود به حساب آورد.
آقای وزیر !
از تغییر ناسنجیده بیست هزار مدیر مدرسه بدتر این است که وزیر آموزش و پرورش نداند که چنین کار نادرست و ناپختهای به هیج وجه شایسته افتخار و اعلام در منظر افکار عمومی نیست.
بعضاً تصور ما از تغییر در آموزش و پرورش، شخم زدن مدیریتها از وزیر تا سرایدار مدرسه میباشد. فکر میکنیم لزوماً با تغییر افراد تغییرات مثبتی به نفع شرکای آموزش و پرورش و یا جناح متبوع رخ خواهد داد و مشکلات آموزش و پرورش با روی کار آمدن نیروهای منتسب به جوانان انقلابی با ادعای مدیریت جهادی از فردا رخت بر بسته و ما عن قریب مدینه فاضله را در آغوش تمنا خواهیم فشرد. البته اصل تغییر امری پذیرفته شده و مورد انتظار دولتها میباشد ولی تغییر به مثابه ژنو ساید فرهنگی، سیاسیکاری محض و البته حرکتی واپس گراست. خاصه آن که در بدو بازگشایی مدارس هزاران کلاس بیمعلم و رها بوده و مخلص کلام خواجه در نقش بند ایوان است.
ذیلا به یکی از مدلهای علمی تغییر نظری میافکنیم.
مدل ۷ اس مک کینزی:
شرکت مککینزی یک سازمان مشاوره مدیریت جهانی است که به کسبوکارها، دولتها، سازمانهای غیردولتی، و غیرانتفاعی خدمات برتری را ارائه میکند. مدل ۷ اس مککینزی مدل مشهوری است که این شرکت سالها برای بهبود عملکرد سازمانی از آن استفاده کرده است. این مدل به شرح زیر است:
استراتژی [Strategy]
ساختار [Structure]
سیستمها [Systems]
ارزشهای مشترک [Shared Values]
سبک رهبری [Style]
کارکنان [Staff]
مهارت (skill)
سخن آخر
به زعم راقم تغییر در ساختار و سیستم آموزشی ما گریز و گزیر ناپذیر بوده و اضلاع ناراضی از آموزش و پرورش فعلی (معلمان، دانشآموزان، اولیا و کارگزاران آموزش و پرورش) هر کدام از منظر خود منتظر وقوع تغییرات مثبت به نفع خویش هستند.
فرهنگیان (معلمان و کادر اداری) برای احصاء مطالبات منزلتی و معیشتی خود پیگیر اجرای بیتنازل نظام رتبهبندی ( معطوف به حداقل ۸۰ درصد دریافتی اساتید همتراز ) هستند. همچنین دانشآموزان و خانوادهها به عنوان دو ضلع دیگر منتظر برقراری عدالت آموزشی، حذف مافیای کنکور و برچیده شدن مدارس طبقاتی و به روز رسانی آموزش مطابق نیازهای بازار کار و تحولات جهانی میباشند.
آنچه مسلم است اینست که در تغییرات احتمالی (افراد و رویکردها) باید اسناد بالادستی (سند تحول بنیادین و...) و انتظارات معقول شرکای آموزش و پرورش در آیینه واقعیتهای جاری و البته مطابق با امکانات دولت مطمح نظر قرار گیرد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
در کنارِ تاریخِ رسمی هر ملتی می توان از تاریخی دیگر یعنی از تاریخِ نابخردی سخن گفت، تاریخی که در آن، مردم تب می کنند و همه چیز را به گند می کشند...
همیشه دوستان به من انتقاد می کنند چرا بیشتر نقاطِ سیاه تاریخ مان را می نویسم...؟!
چون به نظرِ من، تاریخ نابخردی به مراتب مهم تر از تاریخ مشعشع هر کشور است، چون این بخش، بیشتر باعث عبرت و بلوغ فکری می گردد.
اول:
زمانی که یونانیان با خدعه و فریب، درون اسب چوبی را پر از سربازان خود کرده و آن را به عنوان هدیه خدایان در کرانه تروا گذاشتند، مردم نادان به آسانی فریب خورده و تصمیم گرفتند اسب چوبی را به عنوان هدیه خدایان به درون شهر بکشند...!
اما تنها یک نفر به نام «کاساندرا» زنگ خطر را به صدا در آورد و هشدار داد که این فریب است، بشکنید این اسب چوبی را، آتش اش بزنید .
اما کسی حرفش را باور نکرد! حتی مسخره اش کردند و هشدارهایش در میان فریادهای عوام که غرق در جشن پیروزی بودند ناشنیده ماند. اسب چوبی را به داخل شهر کشیدند و در معبد که عزیزترین جایگاهشان بود جای دادند و خودشان تا نصفه های شب، از این پیروزی، پایکوبی و مستی کردند و سپس خوابیدند.
آن گاه، سربازان دشمن، اسب چوبی را شکسته، بیرون آمدندف کشتارها کردند، شهر را آتش زدند، به زنان و دختران تجاوزها کردند و...
دوم:
به نظر من ؛ « کاساندرا » تنها یک فرد نیست بلکه یک سمبل است در تاریخ هر ملتی. سمبل آگاهی و وجدان بیداری که هشدارهایش غالبا در میان شور و احساسات کورکورانه عوام در حساس ترین مواقع تاریخی، نادیده گرفته می شود! و در نتیجه، تاریخ توالی فاجعه می گردد.
لاکو لابارت در کتاب «هایدگر، هنر و سیاست» گفت و گوی جالبی بین هایدگر و یاسپرس آورده، زمانی که مردم آلمان تب کرده بودند برای ظهور فاشیسم. و یک دیوانه ای به نام هیتلر با سخنرانی های آتشین اش، میلیونها آلمانی را دچار سحر و افسون کرده بود.
کارل یاسپرس از هایدگر می پرسد:
«آخه مرد بی فرهنگ و دیوانه ای مثل هیتلر چطور می خواهد و می تواند آلمان را اداره کند؟» اما کاساندراها، غالبا تیره روزترین افراد هستند و همیشه سرانجام شومی در انتظارشان بوده!
و هایدگر پاسخ می دهد:
«فرهنگ و تربیت مهم نیست، به دست های جذابش نگاه کن.»
آری!
دستهای جذاب و وعده های دروغینی که حتی می تواند فرزندان سرزمینِ کانت و هگل را نیز افسون کند چه برسد به جهان سومی که بزرگترین دغدغه اشان نان باشد...!
سوم:
مثالی از خودمان بیاورم، دهها نمونه می توان آورد.
هنگامی که 200 سال پیش در چمن سلطانیه تمامی افراد، مخصوصا برخی مراجع دینی بر طبل جهاد و جنگ با روسِ کافر می کوبیدند و شور و احساسات بر عقلانیت چربیده بود اما در گوشه ای، مردى فرهيخته و انديشناك حضور داشت که ساكت بود او قائم مقام فراهانى و در واقع، کاساندرایِ ایرانی بود.
فتحعلیشاه متوجه سكوت او شده و نظرش را خواست:
قائم مقام گفت:
«اعليحضرت چه مبلغ ماليات می گيرند؟»
شاه جواب داد: «شش كرور»
قائم مقام گفت: «دولت روس چه مبلغ ماليات می گيرد؟»
شاه جواب داد: «شنیده ام ششصد كرور»
قائم مقام گفت: «به قانونِ حساب، كسى كه شش كرور ماليات می گيرد با كسى كه ششصد كرور می گيرد، از در جنگ در نمی آيد!» . اما نه تنها سخن حكيمانه مرد دانا ناشنيده ماند بلكه موجبات طرد و تبعيدش شد، حتى انگ دوستى با روسهای کفار نيز بر او زدند!
بدين ترتيب، آن جنگ شوم یعنی دورِ دوم جنگ با روسها را ایرانیان آغاز کردند و سر از قرارداد ترکمن چای درآوردند و کمر ایران شکست!
هر جامعه ای در هر برهه ای، کاساندرای خاص خودش را دارد که به مانند قهرمانِ داستان «قلب فروزان دانکو» نوشته ماکسیم گورکی عمل می کنند:
در این داستان، مرد جوانی برای بیرون بردن مردم قبیله اش از ظلمات جنگلی که در هر گوشۀ آن مرگ و نیستی در کمین است، سینه اش را دریده، قلب خود را بیرون آورده و از آن مشعلی می سازد برای بیرون بردن قبیله اش از آن جنگل مهیب و ظلمانی.
اما کاساندراها، غالبا تیره روزترین افراد هستند و همیشه سرانجام شومی در انتظارشان بوده!
چون آنها بر خلاف مسیر رود حرکت می کنند و در مقابل انبوهِ مردمی قرار می گیرند که تب کرده اند...
( کانال تاریخ تحلیلی ایران )
به عنوان یک معلم خبرنگارِ عضو صندوق ذخیره فرهنگیان، سوالات و ابهاماتی در خصوص حواشی صندوق در ذهنم رژه میروند .
اتهامی به کسی وارد نیست بلکه شبهاتی وجود دارند که مسئولین صندوق و شرکتهای وابسته اقماری میتوانند رفع ابهام نموده و امثال من را از دو به شکی و دو دلی در کارآمدی و سلامت صندوق ذخیره خارج نمایند.
پتروفرهنگ در انحصار بابلیها
بر اساس شنیدهها ماجرای انتصابات خارج از سیکل آیین نامه انتصابات نظیر اطاقسرا (رئیس هیات مدیره پتروفرهنگ بدون تخصص علمی و عملی و پروندههای متعدد و بدون استعلام دستگاه های نظارتی و در آخر نامه عدم صلاحیت ایشان) و همچنین تشکیل شبکه بابلیها در پتروفرهنگ چیست؟
(البته به اسامی شبکه دسترسی وجود دارد)
داستان تسعیر ارز در پتروشیمی مروارید
آیا داستان تسعیر ارز حاصل از صادرات شرکت پتروشیمی مروارید از فروردین ۱۴۰۰ در خارج از شبکه بانکی کشور علیرغم ابلاغ کتبی شرکت ملی پتروشیمی و بانک مرکزی و ... و تذکر کتبی مدیر مالی شرکت مبنی بر غیر قانونی بودن این عمل که علت برکناری ایشان شد صحت دارد؟ و این ارزها با دریافت احتمالی وجوه زیرمیزی در ۱۶ صرافی خصوصی که برخی از آنها به شرکتهای خصوصی برخی مرتبطین با پرونده تخصیص مییابد و نشان از فساد احتمالی سیستماتیک در پتروفرهنگ است چیست؟
فروش محصولات با نرخهای متفاوت
آیا موضوع فروش محصولات با نرخهای متفاوت در یک روز و یک مشتری درست است؟
اعلام بودجه غیرواقعی شرکت مروارید
آیا موضوع اعلام بودجه بسیار کمتر از توان، ظرفیت و قیمت فروش محصولات شرکت مروارید و بعد سندسازیهای پرداخت کارانه و پاداشها صحت دارد؟
هزینههای اجتماعی در شرکت مروارید
ماجرای احتمالی هزینههای اجتماعی در شرکت مروارید نظیر آزادسازی زندانی که از اقوام برخی از مسئولین شرکت است و تطمیع کلان خبرنگاران در مقاطع مختلف برای رسیدن به قدرت رسانهای چیست؟
تبعیض در فروش محصولات مروارید
آیا ماجرای ارسال پیامهای خالی برای خریداران عام و اسناد مزایده برای برخی نورچشمیها برای فروش محصولات در شرکت مروارید و بحث مسئلهدار بودن مزایدات صحت دارد؟
نامه نمایندگان به سران قوا در خصوص صندوق ذخیره فرهنگیان
عدم تمکین دولت در آوردن سهم خود
با توجه به حذف عملی سهم دولت و یا عدم پرداخت تکلیف، خسارت وارده بر فرهنگیان به دلیل تأخیر سهم دولت را چگونه باید جبران نمود و چه کسانی باید پاسخگو باشند!؟
قطعاً عدم تمکین دولت جبران ناپذیر است. متأسفانه در سه دهه گذشته، دولتهای مختلف نسبت به پرداخت بدهی خود، تعلل کردهاند. دولت به دلیل نیاوردن بودجه کافی در ردیف مخصوص و نمایندگان مجلس مدعی انقلابیگری به دلیل بیتوجهی به این مصوبه قانونی میبایست پاسخ گو باشند .
در این راستا هفته گذشته تعدادی از نمایندگان فعلی و ادوار مجلس با امضای طوماری خطاب به سران قوا خواستار پرداخت بدهی فرا نجومی دولت به صندوق ذخیره فرهنگیان شدند.
متن نامه بدین شرح است:
بسمه تعالی
تشکیل هویت نسل جدید به دست معلم است( مقام معظم رهبری )
سران محترم قوای سه گانه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران
با سلام
احتراماً باعنایت به اینکه حفظ کرامت و جایگاه رفیع فرهنگیان ورضایتمندی آنان در آغاز سال تحصیلی از وظایف حداقلی اینجانبان امضا کنندگان ذیل عده کثیری از خادمین ملت درخانه ملت از سران محترم قوا خواستاریم دراسرع وقت نسبت به تسویه بدهی سهم دولت به مبلغ 65،869،083،000،000 ریال موسسه صندوق ذخیره فرهنگیان که متعلق به بیش از 1،600،000 نفر ازفرهنگیان شاغل وبازنشسته می باشد تصمیم قاطع و کاربردی اتخاذ گردد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه تشکل ها/
تشکل های فرهنگیان استان اصفهان مشتمل بر : انجمن اسلامی معلمان استان اصفهان ؛ سازمان معلمان شاخه استان اصفهان؛ مجمع فرهنگیان ایران اسلامی استان اصفهان و کانون صنفی فرهنگیان استان اصفهان در بیانیه ای ضمن اعتراض به وضعیت موجود و تهدید و تحدید آزادی بیان برای معلمان از رویه و عملکرد گزینش اداره کل آموزش و پرورش اصفهان انتقاد کرده اند .
این تشکل های فرهنگی از مدیران خواسته اند که نظام تعلیم و تربیت را به ریل اصلی آن بازگردانند .
متن کامل این بیانیه که به مناسبت آغاز سال تحصیلی صادر شده به شرح زیر است .
«خیلی از انسانها داد می کشند، ناله می کنند، می گریند ولی نمی توانند صدایشان را به جائی برسانند؛ زیرا معلوم نیست آنها زندگی می کنند یا نه؟ البته آنها فرقی با مرده ها ندارند و به غیر از روزهای سرشماری، انتخابات، اخذ مالیات و خدمت سربازی جزو انسان شمرده نمی شوند.
اگر از همه سوال بکنند : « آیا تو انسان هستی؟ » چند نفر با افتخار می توانند بگویند :
«آره من هستم؟ »
خر مرده
عزیز نسین
***
اخراج اساتید دانشگاه ها امروز به یکی از موضوعات روز و داغ در فضای کنش گری ایران تبدیل شده است .
هر چند فضای امنیتی و بگیر و ببند مشخصه ی مهم در دولت سیزدهم است که به نوعی دوره هشت ساله دولت محمود احمدی نژاد را به اذهان متبادر می سازد اما نخستین پرسشی که مطرح می شود آن است که این حساسیت در موضوع مربوطه که برخی آن را « انقلاب فرهنگی دوم » و برخی نیز « خالص سازی » می نامند چرا در مورد « معلمان کنش گر » صورت نگرفت ؟
معلمانی که توسط هیات های رسیدگی به تخلفات اداری وزارت آموزش و پرورش برای آنان پرونده سازی شد و احکام مختلفی تا اخراج و بازنشستگی برای آنان صادر شد و کم هم نبودند اما این ها مانند اساتید دانشگاه موجی در جامعه ایجاد نکرد .
اما به نظر می رسد بیشترین واکنش و محتوای تولید شده در مورد قضیه علیاصغر حدادیان معروف به سعید حدادیان بود که از مداحان مشهور کشور است .
بسیاری با مقایسه برخی اساتید شاغل در دانشگاه و در حوزه ادبیات ؛ تدریس افرادی چون حدادیان را مرگ دانشگاه و اوج ابتذال علم در جامعه ی دانشگاهی ایران برشمردند .
خبرگزاری فارس در گزارشی در این مورد چنین نوشت : ( این جا )
« به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، صبح امروز تصویری در فضای رسانهای منتشر شد که نشان میداد به علیاصغر حدادیان معروف به سعید حدادیان که از مداحان سرشناس کشورمان است، درسی با عنوان تحلیل متون نظم پایداری در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ارائه شده است که حاشیههایی ایجاد کرد.
سعید حدادیان که او را به عنوان مداح اهل بیت(ع) میشناسند، سابقه سه دهه شاعری و فعالیت ادبی، نقد شعر، اداره جلسات ادبی دانشگاه تهران و برگزاری همایش ادبی سوختگان وصل (که تا امروز نوزدهمین دورهاش برگزار شده است)، آثاری چون «همیشه باران»، «شب یک، شاخه نبات» و ... را در کارنامه خود دارد و از جمله شاعرانی است که در سومین جشنواره بینالمللی شعر فجر برگزیده شد. به گفته یکی از شاعران آئینی کشورمان، سعید حدادیان در ماه گذشته نیز از رساله دکتری خود دفاع کرده است.
سعید حدادیان در گفتوگویی که سال ۹۵ با تبیان داشت در پاسخ به این پرسش که «ظاهراً در دانشگاه هم تدریس دارید، چه درسهایی را تدریس میکنید؟» گفت: «در دانشگاه تهران انقلاب اسلامی تدریس میکنم و در جاهای دیگر تاریخ اسلام «۱»، تفسیر «۱» و «۲».
در پاسخ به پرسش دیگری با عنوان «مواجهه دانشجویان با شما چگونه است؟» اظهار داشت: «آنها مرا دوست دارند، نه به عنوان مداح. وقتی وارد درس میشویم، میبینم دغدغه علمی دارند و در پاسخ به سؤالاتشان به بن بست نمیخورند و طرفشان هم ناآگاه نیست. عمدتاً میگویند ما از شما برداشت دیگری داشتیم. نارضایتی فراگیر خود را از هر روزنه ای نشان می دهد اما تحول خاص و معناداری در رفتار « حاکمیت » در زمینه دریافت بازخورد و سپس « اصلاح سیستم » دیده نمی شود .
البته عبدالرضا سیف در گفتوگویی درباره تدریس سعید حدادیان در مقطع کارشناسی ارشد این دانشگاه گفت: «سعید حدادیان دارای مدرک دکتری بوده و چند سال است که به صورت حقالتدریس در دانشکده ادبیات و علوم انسانی و دیگر دانشکدههای دانشگاه تهران تدریس میکند.
وی با اشاره به دروسی که توسط حدادیان تدریس میشود، افزود: «دروس ادبیات پایداری، آشنایی با دفاع مقدس و آشنایی با ادبیات انقلاب اسلامی از دروسی است که توسط وی در مقاطع ارشد و کارشناسی تدریس میشود.
رئیس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران یادآور شد: «حاج سعید حدادیان از سال ۱۳۹۷ـ۱۳۹۶ به صورت حق التدریس در دانشکده ادبیات و دیگر دانشکدههای دانشگاه تهران تدریس میکند و از گروه معارف هم اجازه تدریس دارد.»
محمود فضیلت استاد گروه زبان و ادبیات فارسی و معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی میگوید که اگر درسی با هر استادی ارائه میشود آن درس با مدرک تحصیلی استاد مرتبط است . »
پرسشی که این جا مطرح می شود آن است که اگر حضور مداح در دانشگاه موجب افت شان و جایگاه علم و نهاد دانشگاه است چرا همان زمان که این خبرگزاری گزارش می کند ؛ حساسیت اجتماعی برانگیخته نشد ؟
آیا در عرض 5 سال و در میانه ی ابربحران شکاف میان جامعه و حکومت ؛ جایگاه دانشگاه و مرتبه ی استاد در جامعه ی ایران رشد کرده است و یا آن که دانشگاه قطب نما و سکان دار پیشرفت و تحول در جامعه ی به ظاهر مدرن اما دچار بحران هویت ایران شده است ؟
شواهد متقنی که نشان دهند تحول خاصی در پارادایم های فرهنگی جامعه ی ایران رخ داده باشد مشاهده نمی شود .
به جز چند فرد شناخته شده و معدود و البته دائمی در حوزه ی علوم انسانی که به نقد رویکرد و عملکرد حاکمیت در این حوزه می پردازند فضای غالب در دانشگاه های ایران اغلب سکوت و انفعال در برابر پسرفت های فرهنگی و عقب ماندگی های اجتماعی بوده است .
« محمدجواد مظفر » کنش گر سیاسی در یادداشتی چنین می نویسد :
« سال ها ترجیع بند شعر گونهای درمیان مبارزان و روشنفکران ایرانی به نام «برشت» دست به دست میشد با تحقیقی که اخیراً انجام دادهام برایم آشکار شد که گوینده ی آن «مارتین نیمولر» کشیش پروتستان ضد نازیسم دهههای میانی قرن بیستم بوده نه برشت.
آن شعرگونه چنین است:
اول سراغ کمونیستها آمدند؛ سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیستها آمدند؛ سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم. بعد سراغ یهودیها آمدند؛ سکوت کردم چون یهودی نبودم. باید بپذیریم که اکثریت افراد ساکن در ایران و نیز بیرون از آن به دلایل مختلف که مهم ترین آن فقدان تربیت بر مبنای « تفکر انتقادی » است ؛ مانند سایر ملل و جوامع دارای ساختار فکری دموکراسی ، شهروندان مسئول و مطالبه گری نیستند .
سراغ خودم که آمدند؛ دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.
به یاد دارم که از ۱۳۵۸ تا اواسط دههُ ۶۰ در دانشگاههای ایران تسویههائی گاه بسیار بیرحمانه در دانشگاهها شد.
بسیاری از استادان با رویکرد انقلابی تسویه و اخراج شدند.
از دکتر اکبر استاد برجسته علوم سیاسی تا دکتر قبادی به جرم کمونیست بودن تا غلامحسین میرزاصالح و دکتر وطنخواه تا دکتر سید جواد طباطبائی و صدها استاد برجسته دیگر که یا ناگزیر به ترک کشور شدند یا به مشاغل دیگر پناه بردند.
در آن سالها این اقدامات با سکوت و عموماً تأیید نیروهای انقلابی و افکار عمومی مواجه شد. چرا که هژمونی و سیطره تفکر انقلابی اجازه نمیداد تا شرایط به گونه دیگری رقم بخورد.
در همان دهه ی ۶۰ و در نیمسال دوم سال تحصیلی ۶۸ - ۱۳۶۷ درحالی که راقم این سطور در حال تدریس در ۴ کلاس ۵۰ نفره در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی بودم و مطالب مطرح شده در کلاس آنقدر برای دانشجویان متفاوت بود و تازگی داشت که حتی دانشجویانی که در آن ترم آن درس را نداشتند درکلاس من شرکت میکردند. این درحالی بود که درتمامی ۱۰ سال ۵۸ تا ۶۸ در دانشگاهها و مراکز آموزش عالی تدریس میکردم.
در نیمه ی ترم پس از عزل آیتالله منتظری از قائممقامی رهبری در ۶ فروردین ۶۸ در روز جمعه اول اردیبهشت اقدام به دستگیری من کردند. هر چند فضای امنیتی و بگیر و ببند مشخصه ی مهم در دولت سیزدهم است که به نوعی دوره هشت ساله دولت محمود احمدی نژاد را به اذهان متبادر می سازد اما نخستین پرسشی که مطرح می شود آن است که این حساسیت در موضوع مربوطه که برخی آن را « انقلاب فرهنگی دوم » و برخی نیز « خالص سازی » می نامند چرا در مورد « معلمان کنش گر » صورت نگرفت ؟
دریغ از آن که صدایی از کسی برخیزد. گوئی نه کسی آمده و نه کسی رفته است! حتی آن ۲۰۰ دانشجو که در میانه ترم بدون معلم رها شده بودند حرفی نزدند، زیرا در آن شرایط تنها رعب و ترس وحشت حاکم بود و عمر ده ساله معلمی من که همهُ عشقم بود برای همیشه متوقف شد.
اما اکنون خوشبختانه با افرایش سطح آگاهی جامعه، افت محبوبیت و نفوذ حاکمیت به پائین ترین سطح خود، گسترش فضای مجازی، وجود رسانههای برون مرزی، مطبوعات و رسانههای آزاد اندیش داخلی، نارضایتی عمومی و بیداری اقشار دانشگاهی از دانشجو تا استاد، حاکمیت دیگر قادر نیست این گونه اقدامات را بدون هزینههای گزاف انجام دهد.
موج عظیمی که پس از اخراج و بازنشسته کردن و ممنوعالتدریسی استادان دانشگاههای گوناگون به دنبال جنبش زن، زندگی، آزادی به وجود آمده جای بسی امیدواری است که واقعا چرخ در ایران برخلاف آنچه مارتین نیمولر در دوران حاکمیت نازیسم میگفت میچرخد. و از سکوت به اعتراض فراگیر انجامیده است.
آیا حاکمیت نیز این را درک می کند که زمانه؛ زمانه دیگری است؟ »
در این که آگاهی در جامعه ی ایران افزایش داشته می توان تامل کرد و یا آن را تایید کرد اما پرسش آن است که آیا این نوع آگاهی منتج به کنش گری آگاهانه و مطالبه گری پایدار است و یا آن که صرفا جهت اطلاع است ؟
در تحلیل رخدادهای اجتماعی نباید بدون فکت های کافی و پایدار دچار خوش بینی مفرط شد چرا که در صورت عدم استمرار وضعیت ترسیم شده به یاس و سرخوردگی منجر خواهد گردید .
البته آقای مظفر از عنصری به نام « نارضایتی عمومی » نام می برد که قابل توجه بسیار است .
واقعیت آن است که نارضایتی در جامعه ی ایران و در سطوح و اقشار مختلف آن ، « فراگیر » شده است و متاسفانه روز به روز در حال گسترش می باشد .
این نارضایتی فراگیر در حال تبدیل شدن به تنفر و خشم و کینه است .
یک روز فساد اقتصادی موج ایجاد می کند ، یک روز خشک شدن دریاچه ارومیه ، یک روز فساد جنسی برخی مقامات در جمهوری اسلامی و الان هم مساله حاج سعید حدادیان و فردا ...
نارضایتی فراگیر خود را از هر روزنه ای نشان می دهد اما تحول خاص و معناداری در رفتار « حاکمیت » در زمینه دریافت بازخورد و سپس « اصلاح سیستم » دیده نمی شود .
باید بپذیریم که اکثریت افراد ساکن در ایران و نیز بیرون از آن به دلایل مختلف که مهم ترین آن فقدان تربیت بر مبنای « تفکر انتقادی » است ؛ مانند سایر ملل و جوامع دارای ساختار فکری دموکراسی ، شهروندان مسئول و مطالبه گری نیستند اما در مقاطع و برهه های مختلف تاریخی و بیشتر بر اثر « جو زدگی » که مهم ترین مشخصه کلنی های ایرانی است ؛ به معترضانی غیر قابل کنترل ، تفکر گریز و ترسناک مبدل می شوند و این هشداری است برای همه به ویژه هسته حکمرانی در ایران که به هیچ وجه واقعیت های تاریخی و فرهنگی را نادیده نگیرند و در پی اصلاحات بنیادین در الگوها و عملکردهای خود باشند .
در علم مدیریت ؛ تغییر نه نشانه ی ضعف و کم آوردن بلکه جزئی از برنامه و مسیر اصلی پویایی سازمان و جامعه است .
***
رونمایی لیبیایی ها از بدل معمر القذافي در خیابان های بنی ولید لیبی همزمان با فرارسیدن ۵۴ سالروز قیام افسران جوان علیه نظام ملک ادریس
مردم حاضر در صحنه با شعار «زنده باد رهبر»، از بدل قذافی استقبال کردند: