چندین دهه است که جوانان این سرزمین هر سال در آزمونی سخت و نفسگیر به نام کنکور شرکت می کنند تا توان علمی و شاید شانس خود را برای ورود به دانشگاههای ملی بیازمایند. با توجه به محدودیتهای برخی رشتهها (به ویژه رشته های پزشکی)، شرایط اقتصادی و اجتماعی برخی مشاغل در جامعه ایران و در سطح بین المللی و مدیریت بی نقص مافیای کنکور، رقابت بسیار فشرده ای در کنکور شکل گرفته است. به دلیل استقبال شدید دانش آموزان از رشته تجربی، شاید نفس گیرترین کنکورها در دهة ۹۰ و در قرن جدید برگزار می شود.
به نظر می رسد اکثریت شرکتکنندگان با رؤیای پزشک شدن و پول دار شدن یا کسب جایگاه اجتماعی مطلوب تر در کنکور تجربی شرکت می کنند و شاید رویای خدمت به خلق خدا! به هر حال قابل احترام می باشند.
متاسفانه، خیل عظیمی از این طفلکان، ناکامان ابدی دهه 90 نیز هستند، چرا که فقط پنج درصد دانش آموزان می توانند به این رؤیای صادقه خود و خانواده هایشان جامة عمل بپوشانند و سایرین راهی دیار غربت می شوند و یا ...
و اما کاسبان کنکور از این آب گل آلود تا توانسته اند، ماهی گرفته اند. شاه ماهی صید کرده اند. آن ها هر سال با تبلیغات وسیع رسانه ای از صدا و سیمای ملی تا مدارس دولتی سرتاسر کشور، همه دانش آموزانِ جویای نام و نان را تا مرز موفقیت می بردند. تا مرز پزشک شدن، تا مرز قبولی صددرصدی در رشته دلخواه. سپس، در آزمونی نفس گیر آنها را چنان بر زمین می کوبند که صدای آن نسل ها در گوش زمان خواهد پیچید.
بررسیهای آماری نشان می دهند اکثر دانش آموزان بعد از شرکت در آزمونهای کنکور بر ناتوانی و بی عرضگی خود در کسب علم و دانش صحه گذاشته اند. زیرا، بیش از ٪۵۰ درصد شرکتکنندگان در آزمونهای کنکور، معمولاً نمرهای درحد صفر تا منفی 33 (33-) کسب می کنند. در حالی که اغلب آنها مهارتها و استعدادهای بالقوه زیادی دارند که در آموزش و پرورشِ ملی شناسائی نمی شوند.
و البته باز ناقوسی دیگر، مشاورهای دیگر، برخاستن و مجدداً به زمین کوبیده شدن. این داستان تراژیک تکراری خیلی از جوانان برومند چند دهة اخیر ایران ماست. و عقده ای که هیچ گاه درمان نخواهد شد. کنکور چه ها که بر سر فرزندان مظلوم و معصوم این سرزمین وارد نکرده است. باید به سراغ ناکامان کنکور برویم تا عمق فاجعه را دریابیم. و گرنه ....

و اکنون آغاز قرن ۱۵ شمسی است. قرن 21. عصر فن آوری اطلاعات و ارتباطات، مهندسی ژن، علوم شناختی، هوش مصنوعی، کریسپر (ویرایش ژنی)، عصر فضا و جیمزوب و ادعای خدا شدن انسان. انسان خدا گونه! استغفرالله...
تعداد دانشگاهها و مراکز علمی و تحقیقاتی ایران به عدد ۳۰۰۰ نزدیک و نزدیک تر می شود. یعنی برای هر شرکت کننده کنکور سراسری چندین صندلی در دانشگاهها وجود دارد. و البته مافیای پزشکی و کاسبان کنکور و... کماکان بر شیپور موفقیت می دمند و بر طبل کنکور می کوبند. ولی دریغ از تاثیر این همه دانشگاه و امکانات در تولید کیفی علم، حل مشکلات هوا، آب و انرژی و بهداشت و افزایش تولیدات صنعتی ملی. دانشگاه های ما صد ساله شده اند. ولی تاکنون 10 مسئله اساسی مملکت را حل نکرده اند.

ولی جهان مسیر دیگری می رود. و البته منتظر ما نمانده است. معیارهای موفقیت و شاید خوشبختی نیز عوض شده است.
حالا، باید جوانان ما بدانند که یگانه راه خوشبختی، پزشک شدن نیست، هرچند که این حرفه بسیار مقدس و شریف است. ولی تحصیل در رشته پزشکی، نه برای همه امکانپذیر است و نه معادل پول دار شدن و خوشبخت شدن. به گمانم، مثلث پزشکی، پول و خوشبختی در حال از هم پاشیدن است. باید مثلثی دیگر رسم کرد! و البته پولدار شدن به هر قیمتی نیز پسندیده نیست.
حالا دیگر جوانان ما باید بدانند (و شاید می دانند) که باید به دنبال رشته و حرفه ای بروند که آن را دوست دارند و با علایق و استعدادهای آنها هم خوانی دارد. روانشناسان اعتقاد دارند که بیش از سی نوع هوش وجود دارد که فقط چند مورد از آنها در کنکور سنجیده می شود. هر جوانی حداقل در پنج زمینه نابغه است. استعداد و نبوغ خود را کشف و دنبال کنید. راز خوشبختی و موفقیت همین است.

امیدوارم جوانان برومند ما بدانند که راه خوشبختی در این دنیا از دانشگاه نمی گذرد. دانشگاه برای افراد دوستدار علم و پژوهش است. و البته، کدام دانشگاه و کدام رشته، جای بحث فراوان دارد.
و این که فقط یک راه خوشبختی وجود ندارد، بلکه هزاران راه برای خوشبختی و سعادت دنیوی و اخروی وجود دارد. شاید به تعداد آدمها، راه برای سعادت و خوشبختی وجود دارد. البته، نیکوست که ابتدا مفهوم سعادت و خوشبختی را از نگاه خود و دیگران جست و جو کنید. و این که مفهوم واقعی سعادت و خوشبختی چیست؟
امیدوارم، جوانان عزیز کنکوری، انتخاب رشته تحصیلی دانشگاه را بر اساس استعداد و علایق خود انجام دهند. و تلاش کنند در آینده ایران عزیز، باری از دوش میهن بردارند. به میهن خود، به سان خانواده، عشق بورزند. و در دوران بسیار حساس فعلی تنهایش نگذارند.
ورود به دانشگاه پایان کار نیست. آغاز راه است. راهی که پیشرفت در آن نیاز به تلاش و پشتکار دارد. نیاز به علم و هوشمندی دارد.
و البته وطنِ خوب و پیشرفته، ساختنی است. نه یافتنی. اگر ایران را تنها بگذاریم، در آینده حرفی برای گفتن نداریم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

در اواخر دهه ۷۰ افتخار دانشجویی شادروان پرفسور کردوانی را داشتم که در عاشورای سال گذشته آسمانی شد . استادی خوش مشرب ، خاکی ، پر تلاش که چون پدری دلسوز آنچه در توان داشت به دانشجویانش تقدیم می کرد.
وارد کلاس شد . کیف چرمی بزرگ و پوشه زیر بغل را روی میزش گذاشت . معلوم بود سه طبقه را بدون آسانسور طی کرده است ، همیشه کارش این بود ، به ندرت از آسانسور استفاده می کرد .
درس این ساعت « منابع و مسائل آب در ایران » بود .
با همان سادگی و بی ریا بودن رفت به سراغ بحران آب در ایران ....

( بحران آب در سومالی - در جست و جوی قطره ای آب )
دلی پر از غارت آب از منابع زیر زمینی داشت . از سد زدن های بدون مطالعه و بی برنامه ، از گسترش فضای سبز تهران می نالید .
از بحران فرونشست دشت ها در سالهای پیش رو .
از خشک شدن دریاچه ارومیه سخت دل نگران بود ، گویی بیست سال آینده را به پوست و گوشت لمس می کرد که امروز شاهد و ناظر آن هستیم .
روزی طبق روال و قرار قبلی برای ارائه نوشته های پایان نامه در منزلشان مزاحم شده بودم . در نهایت بزرگواری مطالب را مرور و نکات لازم را در حاشیه آن می نوشت . تلفن منزل زنگ زد ، شخصی از کشور آلمان از ایشان درخواست راهنمایی چند روزه برای تیم دانشجویان آلمانی در کویر شهداد را داشت . با آهی جگر سوز گفتند :
« کدام کویر ؟! کویر را نابود کردند ، احداث جاده و دخل تصرف در آن ! »
آری !

آن اندیشمند بزرگ دل نگران طبیعت بِکر کویر ، نگران احداث سدهای بود که باعث اُفت سفرهای زیر زمینی و فرو نشست دشت ها که غیر قابل بازگشت می باشد، گسترش فضای سبز در شهرهایی که با کمبود آب آشامیدنی مواجه بودند .
پرفسور کردوانی از نادر اندیشمندان این سرزمین تفتیده بودند که قدر آب را چون خون در بدن انسان حیاتی می پنداشت .
در درس اکو سیستم های طبیعی به تغییر نوع کشت در حوزه دریاچه ارومیه و حفر چاه های متعدد و برداشت غیر مجاز آب در آن و احداث سد بر روی رودهای وارده به دریاچه ، حال و روز کنونی این دریاچه را به روشنی پیش بینی و اعلان خطر می کرد . خطر ریزگردهای حاصل از نمک دریاچه که تا تهران را در بر خواهد گرفت .
در اولین سالگرد درگذشت آن دانشمند بزرگ ،یاد و خاطره اش را گرامی می داریم .
« عکس اساتید راهنما ، مشاور ، داور در پایان نامه کارشناسی ارشد : شادروان پرفسور کردوانی - دکتر نادر صفت - دکتر اصغری »

صفحه Facebook

بامداد ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ « سایه » ی بر سر فرهنگ و ادب ایرانی به سوی آفتاب پر کشید.
پرداختن به ظرایف ادبی و تحلیل فنی ادبیات ابتهاج خارج از تخصص و بسیار فراتر از توانایی صاحب این قلم است. من در این یادداشت کوتاه بر آن هستم که به این پرسش ها پاسخ دهم که :
1- چرا ابتهاج برای ایرانیان مهم بود؟
۲- چرا شعر « ایران ای سرای امید » این چنین شورانگیز است؟
۳- چرا شعر « ارغوان » پرخوانندهترین شعر معاصر فارسی است؟
و نهایتاً ؛
۴- چگونه شد که درختچه ارغوان حیاط خانه شاعر به ابژه مهم فرهنگی -اجتماعی در گفتمان زمانه ما تبدیل شد ؟
بعد از مکتب کلاسیسم که محوریت آن با عقل گرایی محض بود و البته در نقد به آن مکتب ادبی رمانتیسم ایجاد شد .
« رمانتیسم جامعه گرا » یکی از شاخههای فرعی این مکتب محسوب می شود و امیر هوشنگ ابتهاج را هم می توان یکی از نام آوران معاصر شعر فارسی در این مکتب دانست. رمانتیک جامعه گرا معطوف به عمل اجتماعی- سیاسی است و قصد دارد با توسل به « آرمانها »، زمانه نابه سامان را رسوا کند و با ادبیاتی تغزلی به مضامین ممنوعه بپردازد.
از آن جایی که در جهان اجتماعی ایرانیان شعر به مثابه رسانهای پرنفوذ حامل و ناقل پیام است، قالب های شعری و شاعرانی با ویژگی های فوق الذکر اهمیت دو چندان پیدا می کنند.
رمانتیسم اجتماعی در ایران بعد از کودتای ۲۸ مرداد رخ نمود. این نوع ادبیات در کنار احساسات و عشق ها و دردهای فردی، از مسائل اجتماعی و غم های تاریخی غافل نمیماند. امید و ناامیدی ، مرگ و زندگی، تیرگی و روشنایی مضامینی هستند که حضوری توامان در این سبک ادبی دارند. به عبارت دیگر هر چند بیداد و استبداد، فقر و گرسنگی هر کدام می توانند مانع « عشق » شوند و مسیر سخت رسیدن عاشق به معشوق، را سخت تر کنند ولی هیچ کدام یارای فرونشاندن شعله عشق در دل عاشق را ندارند. چرا که انسان بدون عشق از آدمیت خود خلع می شود .
رمانتیسم جامعه گرا مفاهیم سیاسی و اجتماعی چون فقر، فساد ،نابرابری های اجتماعی و ظلم ستیزی را در کانون توجه خود قرار میدهد و با مسائل اجتماعی و سیاسی از منظر احساسی و غنایی مواجه می شود. سیاست چون خونی در رگهای این نوع شعر جریان دارد و پدیده های اجتماعی، موضوع مورد توجه شاعری است که به جهان از منظر رمانتیسم جامعه گرا می نگرند.
ابتهاج در شعر « زنده باش» می گوید:
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
جهان اجتماعی از منظر ابتهاج « دره » ای سنگلاخ و صعب العبور است که « زندگی » چون « رود » ی در « نشیب دره » آن در جریان می باشد.
فقر، فساد، تبعیض، استبداد، استعمار و استثمار در حکم « سنگ » های خارایی هستند که « رودخانه زندگی » باید از میان آنها عبور کند. او ضمن توصیف زیباشناسانه ای از مسیر توسعه پایدار ایران عزیز به انسان ایرانی پیام می دهد که چاره ای جز « سر به سنگ زدن » نیست و باید «رونده » بود تا رسید.
او « آزادی » را فرجام « شور زندگی » و « شعور زیستن » می داند و باور دارد زیبایی ،نیکویی و دانایی معجزاتی هستند که در جریان زندگی امکان تحققش وجود دارد. پس باید زنده بود و زندگی کرد.
هر چند درک ابتهاج از مسیر تاریخی - اجتماعی ایران سرشار از غم و اندوه است اما امیدوارانه در جست و جوی « آسمان آفتابی » بر می آید. شاید تخلص شعری او به « سایه » هم قرابتی با درک غمگنانه اش از محیط پیرامونی داشته باشد.
« ارغوان گونه بودن » و « ارغوانی زیستن » مدلی از زیست اجتماعی است که به انسان ایرانی پیشنهاد میدهد.

ارغوان در مقطعی از تاریخ که از ندنیا بیرون » است و « آسمان » و « بهار » ندارد و در میان « دیوار »هایی که « سخت سیاه » و « بسیار نزدیک »است زیست می کند. « ارغوان گونه بودن » و « ارغوانی زیستن » مدلی از زیست اجتماعی است که به انسان ایرانی پیشنهاد میدهد.
اما ارغوان در آن « گوشه خاموش فراموش شده » نه تنها « بهار » را به انتظار می نشید بلکه در مقام کنشگری به بیرق گلگون بهار بدل می شود. تکلیف اجتماعی و تاریخی او ایجاب میکند که « نغمه خوان » ِ « نغمه های ناخوانده » تاریخی ایرانیان هم باشد.
در مدل پیشنهادی ابتهاج ، ارغوان آن « شاخه همخون اما جدا مانده » انسان ِ ایرانی است که باید از فردیت ها و منیت ها عبور کند و نگران « غم هم پرواز » هایش باشد. « هم پرواز » هایی که در جست و جوی آزادی رنج های «پرواز بلند آدمیزادی » را به جان خریده اند.
البته ابتهاج در ورای این رنج ها « شکفتن شادی » را هم به عیان میبیند.
او همه دلدادگان ملک و میهن را به « جشن بزرگ روز آزادی » فرامیخواند.
آری !

او شاعر امید بود و زندگی را با واژه ها میستود.
ابتهاج ، ایران را سرای امیدی می دانست که بر « بامش سپیده خواهد دمید » و رهروان ره پر خون توسعه پایدار ایران عزیز را به خورشیدی خجسته بشارت می داد.
او شکوه شادی را برای ایران افزون و جاویدان و صلح و آزادی را برای همه « جهان » می خواست .
غزل های او رازهای تاریخی اما بر دل مانده جهان اجتماعی ما ایرانیان است و از این روز، بر دل آنهایی که هنوز ایرانی مانده اند و خواهند ماند هماره خوش خواهد نشست.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

« ما نمی توانیم وضعیت ناآگاهی را بپذیریم یعنی وضعیتی که همه در آن زندگی می کنیم .
شاید همین امر باعث تمایل قدیمی و پایدار ما به باور نیرویی قدرتمند باشد که تمام جوانب زندگی مان را کنترل می کند ... »
سواد روایت
اچ پورتر ابوت

تازه و پس از پشت سر گذاشتن دو سال تحصیل شبانه روزی در مراکز تربیت معلم و آن هم در فضای پر لعاب و غلیط ایدئولوژیک دهه ی 60 وارد آموزش و پرورش شدم . بدون تردید استقرار و تثبیت این وضعیت حاصل عملکرد و جمع جبری عناصر « خانواده ، مدرسه و جامعه » در سایه نظام حکمرانی غیر دموکراتیک و غیر پاسخ گو است .
برخی همکاران که به اصطلاح در « مسیر معلمی » عمری گذرانده و به اصطلاح ریش سفید آموزش و پرورش بودند به معلمان تازه واردی مثل ما هر از گاهی توصیه ها و نصیحت هایی می کردند .
یکی از آنان از تجربه های معلمی اش می گفت و این که می توان و باید از حس « رقابت » در مدیریت موفق کلاس بهره جست .
مثلا می گفتند کلاس را به دو بخش تقسیم کنید و یک دسته حرفی را به صورت کلیشه ای تکرار کند و گروه مقابل هم حرف دیگری را .
برخی اوقات و برای آن که یک دسته از دیگری عقب نماند آن چنان « حرف خواسته شده » را تکرار می کرد که پرده صماخ آن معلم را اذیت می کرد اما مهم و هدف این بود که بچه ها به نوعی سر کار گذاشته شوند و وقت کلاس به نوعی سپری شود .

نافرهیختگی در این جامعه به حد « انفجار و اشتعال » رسیده است . در این « فریاد کشی » ها معمولا دانش آموزی « فکر » نمی کرد . مهم این بود که « صدای » آن ها بیشتر و بهتر شنیده شود .
البته این کارها به نوعی خوشایند معاون و مدیر مدرسه و اولیای دانش آموزان هم بود چون نوعی سرسپردگی و انقیاد را در دانش آموزان بازتولید می کرد .
کم تر معلمی و حتا خانواده ای دنبال این بود که کار تیمی و گروهی به دانش آموزان آموخته شود چون خودشان هم غالبا مفهوم و معنای آن را نمی دانستند و نمی فهمیدند .
کم تر معلم ، معاون و یا مدیری را در این مدت دیدم که به زباله ریزی دانش آموزان حساس باشد و یا در مورد محیط زیست و اهمیت آن برای دانش آموزان ایجاد نیاز و مساله کند .
هنوز بسیاری از این دانش آموزان چه در مدارس خاص و چه در مدارس عادی دولتی نمی دانند و نمی فهمند که جای زباله درون سطل زباله است و نه داخل نیمکت ، نه درز میان شوفاژ و دیوار ، باغچه حیاط و.... البته بسیار دیدم وقتی در این مورد سخت گیری می کردم برخی دانش آموزان زباله ی خود را یواشکی به نیمکت جلویی و یا عقبی هل می دادند و به خود زحمت نمی دادند که کار عقلانی و شرافت مندانه را انجام دهند .

و یا در مورد ایجاد خراش بر روی نیمکت ها ، دیوارها و... حساس باشند . ( وندالیسم آموزشی ) دانش آموزی که عادت کند روی نیمکت بنویسد و یا اسمش را روی دیوار حکاکی کند در آینده روی « میراث فرهنگی » و بدون کوچک ترین عذاب وجدان و ناراحتی این کشور هم همین کار را تکرار خواهد کرد . ( 1 )
یک بار ندیدم که در جلسه شورای معلمان در مورد این پدیده زشت یعنی وندالیسم آموزشی بحث و بررسی کنند . شاید که نیاز به « دیده شدن » در کلاس و مدرسه و جامعه یکی از دلایل مهم این بیماری باشد .

اما مدیر و معاون و معلم سعی می کردند تا می توانند با کلاس های فوق برنامه ، کلاس های کنکور و تست زنی ، تقویتی و... دانش آموزان را مشغول و سرگرم کنند و این موضوع از اولویت های مهم مدرسه بود هر چند تشکیل این کلاس ها هم بیشتر ناظر بر تحصیل منافع مادی آن بود و البته در جلسات مختلف تشکیل این گونه کلاس ها نشانه پر کار بودن و با برنامه بودن آن واحد آموزشی و احساس تعهد و دلسوزی نسبت به آینده ی دانش آموزان تلقی شده و می توان گفت که همه اضلاع آموزش از این وضعیت راضی بوده و از این خوان پر تنعم همه بهره می برند .

( اصفهان ، نصف جهان ! )

( معبد مهر ورجوی مراغه - بازدیدکنندگان این چنین با ریختن زباله و نوشتن یادگاری، این مکان را مورد لطف خویش قرار دادند )
کسی به مفهوم « تفکر انتقادی » و نیاز مبرم جامعه و آینده به این معنای کلیدی نمی اندیشید و این که مشکل اصلی جامعه ما در « بحران تفکر » خلاصه می شود .
از آموزش مهارت های زندگی هم خبری نبود چون نیازی به آن حس نمی شد .
از آن زمان تا الان تغییر محسوس و معنا داری رخ نداده است جز آن که به نظر می رسد « سم رقابت » غلیظ تر و کشنده تر شده است .
هر ساله و در این روزها نتایج « کنکور » اعلام می شود .
تقریبا همه ی تحلیل ها و تفسیرها به این سو می رود که « مدارس خاص » و برخی مدارس غیرانتفاعی رتبه های نخست کنکور را از دیگران ربوده و سهم و توشه ای برای مدارس عادی دولتی نمانده است و فریاد وامصیبتا که عدالت آموزشی سر بریده شد .

گویی معیار موفقیت در نظام آموزشی و محک با سوادی دانش آموزان با « کنکور » پیوند خورده است و هر کسی از این قافله عقب بماند ، قافیه را باخته است .
اما کسی و نهادی از رتبه ی دانش آموزان ایرانی در آزمون های معتبر بین المللی مانند « تیمز و پرلز » خبری نمی گیرد تا به عمق بی سوادی و کم سوادی دانش آموزان ما پرداخته شود و تلنگری سترگ که :
« به کجا می رویم ؟ »

کیست که نداند این « بازار مکاره » به نوعی سرکار گذاشتن ذی نفعان و سرگرم کردن آنان به بازی است که در نهایت نفع و نتیجه ای برای کسی ندارد . کسی به مفهوم « تفکر انتقادی » و نیاز مبرم جامعه و آینده به این معنای کلیدی نمی اندیشید و این که مشکل اصلی جامعه ما در « بحران تفکر » خلاصه می شود .
تنها کسانی که از این بازی سود می برند آنانی هستند که برای انباشتن انبان خویش بر « صور رقابت » می دمند و دیگران هم بر طبق اصل « تقلید پذیری » ناخواسته و نا آگاهانه وارد بازی آنان می شوند .
بدون تردید استقرار و تثبیت این وضعیت حاصل عملکرد و جمع جبری عناصر « خانواده ، مدرسه و جامعه » در سایه نظام حکمرانی غیر دموکراتیک و غیر پاسخ گو است .
کیست که نداند اگر برترین رتبه را در کنکور داشته باشی و بالاترین معدل را هم در دانشگاه کسب کنی اما از « رابطه » و « رانت » بی بهره باشی ؛ عاقبت چیزی نصیب تو نمی شود .
شاید بهتر باشد جست و جویی کنیم تا بینیم این مدال آوران المپیادهای جهانی و رتبه های برتر و نخست کنکور که کلی به آن تفاخر هم می شود پس از چند سال تحصیل سرانجام از کجا سر در می آورند .

حل کردن رقابت چند ساعته کنکور در چند سال تحصیل در مدرسه به نام « سوابق تحصیلی » و... هم حلال این مشکل و درمان این بیماری نخواهد بود چرا که فقط « رقابت » را در شکل بد و خام آن بیش از پیش غلیظ تر و لاینحل تر خواهد کرد و محیط آموزشی را ناسالم تر و غیر قابل تحمل تر .
شاید هم آن اندک « مرجعیت » ئی هم که برای « برخی معلمان » در افکار عمومی بر جای مانده است در این حین به فنا رود .

برخی اوقات فکر می کنم نظام آموزشی ما در ابعاد معلم و سایر بازیگران آموزشی چون چیزی برای عرضه ندارند و نه حرفی برای گفتن و نافرهیختگی در این جامعه به حد « انفجار و اشتعال » رسیده است ؛ همان گونه که در مطلع این مقال به آن اشارتی شد ؛ به نوعی قصد سرکار گذاشتن ورودی های این سیستم معیوب را دارند غافل از آن که همین پساب ها و خروجی های آلوده و معیوب و مسموم سرانجام و دوباره وارد همین سیستم می شوند .

و نکته مهم و قابل تامل آن که این موجود معیوب به نوعی با این « سم مهلک » هم زیستی پیدا کرده است و در فقدان آن ویروس کشنده خود دچار مرگ مغزی خواهد شد .
چه بسا در غیاب چنین ساز و کار معیوبی ؛ نظام آموزشی و ارکان مرتبط دچار « خلاء و بحران هویت » شوند .
آنانی هم که از قبل این بازی مهلک و مسموم » رقابت » نفع مادی می برند در نهایت از همین آب آلوده می نوشند و از هوای آلوده آن استنشاق می کنند .
این رقابت برنده ای ندارد .
***
( 1 )
کلیپ ویدئویی :
فعالان فرهنگی در اوکراین در حال آمادهسازی و حفاظت از مجسمههای شهر و آثار باستانی در برابر بمبارانهای احتمالی هستند.
یکی می گفت :
«جنگ تموم میشه و پوتین میره. این ما هستیم و فرزندان این خاک که باید فرهنگ و هنر رو برای اونها و نسلهای بعد حفظ کنیم»
گروه استان ها و شهرستان ها/

« مهدی خوشکباری » دارای مدرک دانشجوی دکتری کامپیوتر و ۱۴ سال سابقه شاغل در مرکز فناوري اطلاعات و ارتباطات وزارت آموزش و پرورش در نامه ای که برای « صدای معلم » ارسال کرده از رفتارهای سلیقه ای و خارج از قانون « سجاد سیاح » «سرپرست دفتر فناوري اطلاعات و ارتباطات» انتقاد کرده است .
خوشکباری به « صدای معلم » می گوید :
« برخی از افراد با یک پست کارشناسی در ستاد مجدد مشغول هستند . من بلافاصله از دانشگاه فرهنگیان اعلام نیاز آوردم اما نمی گذارند . هر جایی پا می گذارم سفارش کردند که قبول نکنند. از هر جا اعلام نیاز می آوریم آن را نمی پذیرند و پذیرش مرا کنسل می کنند .
بیش از سه ماه است که بلاتکلیف هستم و مشکلاتی مانند مراقبت از همسرم که دارای بیماری خاص ( ام اس ) است زندگی را بر من تلخ و تنگ کرده اند »
خوشکباری نامه هایی را از دوایری مانند « دانشگاه فرهنگیان و « پردیس شهید مفتح تهران » و « سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی » برای این رسانه ارسال کرده است .
وزارت آموزش و پرورش نه تنها به نامه ی برخی نمایندگان مجلس در این مورد وقعی ننهاده است بلکه برای آقای خوشکباری پرونده ای در هیات های رسیدگی به تخلفات اداری تشکیل داده است .
« صدای معلم » آماده دریافت پاسخ و دلایل سرپرست مرکز فناوري اطلاعات و ارتباطات وزارت آموزش و پرورش در رفتار با این فرهنگی شاغل در ستاد می باشد .
مستندات در دفتر رسانه محفوظ می باشند .
پایان پیام/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

چرخه حیات در کره زمین ادامه دارد، انسانها میآیند و میروند اما هستند افرادی که اگر به دنیا نمیآمدند، دنیا چیزی کم داشت ، چیزی کم دارد . یکی از انسانهای بزرگی که اگر به دنیا نمیآمد به یقین جای خالی او کاملاً محسوس بود، هوشنگ ابتهاج است. کسی که اگر نبود، چندین عرصه و پهنه جای خالی او را حس میکردند و نمیشد با هیچ چهرهای جای خالی این بزرگوار را پر کرد. مردی که در روز جمعه ساعت ۹ صبح سال ۱۳۰۶ در رشت به دنیا آمد، تبارش مثل خودش که در چندین رشته سرآمده است، جغرافیای مکان را در کوچهباغهای تاریخ درهم تنیده است. میگوید: من یک گیلک تقلبی هستم. پدر مادر من رشتی بودن، اما پدر و ماد مادر و پدرم دیگر رشنی نبودن، هرکدام از یه جائی بودن، پدر پدرم گرکانی و تفرشی بود، گرکان را با گرگان اشتباه نگیریم. منهم در رشت به دنیا اومدم ظاهراً ۹ صبح، شاید ماه رمضان بود، نمیدونم... روز ۶ اسفند. همین مخلوط بودن رگ و ریشه که هر کدام برخاسته از جغرافیا و فرهنگی متفاوت بودند بعد از مهاجرت ایشان به تهران در سال ۱۳۲۵ که هجده، نوزده ساله بود، او را با افراد و اشخاصی همدم و همنفس کرد که از گوشه و کنار کشور از موطن اصلی خود بریده و به تهران کوچیده بودند با افکار و اندیشههای متفاوت و بعضاً متضاد. محمدحسین شهریار تبریزی مرتضی کیوان اصفهانی، محمدرضا شفیعی کدکنی خراسانی، داود پیرنای تهرانی نائینی الاصل، محمدرضا شجریان خراسانی، زریاب خوئی و دهها اسم و نام دیگر. وقتی خاطرات ابتهاج را میخوانی به یاد تیتر کتابی افتای با عنوان «فرار از مدرسه». کسی که کتاب را نخوانده باشد فکر میکند امام محمد غزالی از آن دست افرادی بوده که از مدرسه گریزان است اما وقتی خاطرات ابتهاج را میخوانی میبینی که واقعاً ابتهاج از مدرسه گریزان بوده است. ذرات وجود او از همان آغاز با شعر آمیخته شده بود.
ابتدای راه
«من یه دفترچه شعر داشتم که همیشه تو جیبم بود، سرهمه کلاسها، چه چیز، هندسه، تاریخ هر کلاسی، من دفترچهام رو باز میکردم یا شعر میخواندم یا شعر مینوشتم، همه معلمها هم این دفترچه را میشناختن. شب امتحان حغرافی شد، من هم رفتم لنگه این دفترچه را خریدم و نشستم از روی کتاب جغرافی تو این دفتر تازه نوشتم به صورت شعر، یک سوم از کتاب جغرافی رو تو این دفتر وارد کردم و همین باعث شد که هر چی نوشتم یادم بمونه دیگه و رفتم سرکلاس، معلم سوالها رو داد. من آرام نشستم و برای خودم فکر کردم، بعد دفترچه شعرمو با تظاهر درآوردم و بعد گذاشتم تو جیبم و اون دفتر رو در آوردم... حالا مضحک هستم که به دفتر نگاه نمیکنم که مبادا تقلب کرده باشم، هی صدا دادم، ورق زدم، معلم چند بار او بعد از کنارم رد شد نفهمید. دفترچه رو گذاشتم تو جیبم یک سؤال و نصفی رو از روی حافظه نوشتم، بعد گفتم این حرفها به من چه مربوطه، پاشدم ورقه رو دادم و رفتم تو اتاق دبیران، گفتم آقای فلانی، یادتون هست اول سال، اومدید گفتید سرکلاس من نمیشه تقلب کرد؟ گفت چی میخواهی بگی؟ گفتم این دفترچه رو نگاه کنید. گفت میدونم؛ این دفتر شعر آقاست (معلم، آقا را با لحن طعنه آمیزی گفت). گفتم نه خیر نگاه کنید. شک کرد، گفتم من از روی این میتوانستم بنویسم ولی ننوشتم. وقتی تاروپود ذهنیت از اول با شعر و شاعری تنیده شده باشد و روش مثل فیزیک و شیمی و اصطلاحاتی که فرهنگستان تازه تأسیس شده دوره رضاشاه که عدهای اهل علم و ادب و دانش نشسته و برای هر اصطلاح جدید یا کلمات عربی معادل فارسی میساختند، نه مثل امروز که اهل فرهنگستان نمیدانم از سربیکاری یا به قصد مزاح به غذائی که فرنگی است و در همه دنیا با نام پیتزا نامیده میشود، لزومی ندارد برایش معادل فارسی آنهم «کشلقمه» بسازند یا برای کراوات، «دراز آویز زینتی» بیافریند که مایه طنز باشد. برای رادیو و تلویزیون معادل سازی کنند صدا و سیما، ولی برای یک بار هم که شده در منزل یا محل کار خود برای نمونه هم که شده از جهت کاربرد لغت معادل سازی شده خود بگویند، اول صدا را خاموش کن یا تصویر سیما برفکی شده است. تازه اصطلاحات فرهنگستان مثل چگالی و این حرفها اومده بود، گویا هنوز هم باشد. شعری که ساختم و تو ورقه امتحان فیزیک برای معلم نوشتم، این بود:
سخت در کشمکش افتادهام و در رنجم
بیم آن است که درهم شکند آرنجم
من به جز عشق نیاموختهام درس دگر
تو چه پرسی ز چگالیگر و گرماسنجم
من که دانم نتوانم کنم این مساله حل
بدهم از چه به اندیشه باطل رنجم؟ »
« صدای معلم » درگذشت « امیرهوشنگ ابتهاج » شاعر و پژوهشگر ایرانی را تسلیت گفته و یاد این انسان فرهیخته را گرامی می دارد .