
« وقتی دیگران ما را نادان، زشت، یا شکست خورده مینامند، نباید بلافاصله ناراحت شویم .
سقراط میگفت تنها قضاوت کسانی اهمیت دارد که دانا و اهل تأمل هستند .
اگر کودکی بگوید که شما پرواز نمیکنید، ناراحت نمیشوید؛ چون میدانید کودک نمیفهمد. پس چرا از قضاوت ناآگاهان رنج بکشید؟»
تسلی بخشیهای فلسفه - آلن دوباتن
***
« متأسفانه در روند موجود متجاوزان بدون توجه به تمام قوانین بینالمللی، هر جایی را که دلشان میخواهد بمباران میکنند و از مدارس، بیمارستانها و مراکز مختلف در کشور نیز پرهیز ندارند و از انجام این کارها خودداری نمیکنند ....
من لازم میدانم از مردم بزرگوار کشورمان درخواست کنم، به رغم همه سختیهایی که وجود دارد، هر شب در صحنه حضور داشته باشند. از هر کسی که ایرانی است و از هر کسی که در ایران زندگی میکند، بدون توجه به اینکه چه مذهبی دارد، چه وضعیتی دارد و چه ظاهری دارد، میخواهم که حضورشان را برای دفاع از تمامیت خاک ایران نشان دهند .
وقایع اخیر نشان داد که « ما » با دموکراسی و الزامات آن فاصله ی بسیار داریم . عضو شورای موقت رهبری خطاب به کشورهای همسایه که پایگاه نظامی دشمن در آن کشورها مورد حمله قرار گرفته است،گفت: ابتدا از طرف خودم عذرخواهی می کنم.
این روندی که رخ داده است، رهبر ما، فرماندهان ما و دانش آموزان ما جان خود را به دلیل تجاوز وحشیانه دشمن از دست دادند. اما نیروهای مسلح ما که جان بر کف هستند، زندگی و جان خود را کف دست گرفته اند تا از تمامیت ارضی کشور دفاع کنند .
پزشکیان با تاکید بر این که نیروهای مسلح آتش به اختیار تمام اقداماتی که لازم بود انجام دادند و با عزت از سرزمین ایران دفاع کردند، گفت: ما قصد تجاوز نظامی به کشورهای همسایه را نداریم و همان گونه که بارها و بارها گفتیم، آنها برادران ما هستند و ما با این عزیزان در منطقه باید دست به دست هم بدهیم و صلح و آرامش را در منطقه برقرار کنیم .
با اتفاقاتی که رخ داده، ما در شورای موقت رهبری تصمیماتی گرفتیم و این تصمیم به نیروهای مسلح گزارش شد که دیگر به کشورهای همسایه نباید موشک بزنند. مگر اینکه از کشورهای همسایه بخواهند به ما حمله کنند و به نظرم موضوع کشورهای همسایه را به جای دعوا باید با دیپلماسی حل کرد » . ( این جا )
این سخنان مسعود پزشکیان به عنوان رییس جمهور و عضو شورای رهبری به ویژه آن جایی که « عذرخواهی » کرده مورد انتقاد و حتی هجمه برخی نیروهای تندرو و رسانه های آنان قرار گرفت و در برخی موارد نیز آغشته به کنایه و توهین هم گردید . بدبختی ما ایرانی ها آن است که در بسیاری از موارد حتی به قوانینی که خودمان تصویب کرده ایم احترام نمی گذاریم و این جاست که مختصات « استبداد ایرانی » بیش از پیش عیان می شود .
حال پرسشی که این جا مطرح می شود آن است که واقعا کجای این سخنان آقای پزشکیان غیرمنطقی بوده و یا حرف ناصواب و غیر معقولی زده است ؟
به فرض که افراد و رسانه های مخالف و برون مرزی و یا فرد غیرمتعادل ، متناقض و ماجراجویی مانند رییس جمهور آمریکا تفسیر و یا تعبیری به نفع خویش کرده و آن را نشانه ی کم آوردن ، پیروزی خودش و... معرفی و ارزیابی کنند ؛ اما پرسش این است که آیا کنش ما باید واکنشی در برابر آن مواضع باشد و یا معیار و شاقول باید که حرکت در مسیر « عقلانیت » و « آینده نگری » باشد ؟
وقتی فردی به عنوان منتخب ملت و نیز مسئولیت جدیدی که بر اساس « قانون اساسی » یعنی عضو شورای رهبری به او تفویض گردیده است تصمیم و یا مصوبه ی جمعی را به اطلاع افکار عمومی می رساند ؛ چگونه هست برخی که از حقیقت گریزان بوده و مبنای فکر و عمل شان « سلیقه » است آن گونه همه چیز را در مدت کوتاهی کاملا زیر سوال می برند ؟

آزمون مفاهیمی مانند « دموکراسی » و « کار جمعی » دقیقا در چنین مواردی است که مصداق و معنا و ظهور پیدا می کند و وقایع اخیر نشان داد که بسیاری از ما و حتی ایرانی هایی که مدت ها در خارج از کشور و و ممالک آزاد و دموکراتیک « زیسته اند » ؛ هنوز و هنوز با الفبای « دموکراسی » هم بیگانه اند .
در این زمینه نکته ی مهم، اظهار نظر و مخالفت دو رییس جمهور پیشین ایالات متحده آمریکا با این جنگ و مواضع دولت فعلی ترامپ می باشد که در نوع خود قابل تامل جدی است . ( 1 )

کشورهایی مانند آمریکا در سیاست های خارجی خود سعی می کنند بر اساس « منافع ملی » خودشان عمل کنند تا این که معیارشان چیزهایی مانند دموکراسی و احترام به ارزش های آن باشد .
تجاوز آشکار به کشور دیگر و حمله به مکان هایی مانند مدارس که واقعه تلخ مدرسه میناب به نوعی جنایت علیه بشریت محسوب می شود و یا هدف قرار دادن بیمارستان ها ، هلال احمر ، میراث فرهنگی ، انبار نفت ، پالایشگاه و.... به هیچ وجه با دموکراسی و یا اعلامیه ی جهانی حقوق بشر تجانسی ندارد اما همان گونه که در بالا اشاره شد بسیاری از دموکرات ها به عنوان حزب رقیب و حتی برخی رسانه های رسمی دولتی عملا در داخل آمریکا سیاست ها و عملکرد دولت را زیر سوال می برند و خواهان پاسخ گویی می شوند ....

و پرسش این است که آیا در ایران چنین مواردی از سوی حاکمیت تحمل می شود ؟
و این جاست که تفاوت دو کشور در مفهوم و ماهیت دموکراسی و احترام به نظر مخالف و منتقد آشکار و هویدا می شود .
این همه فشار و شتاب و تاکید برخی در داخل کشور برای معرفی « یک فرد » به عنوان « رهبر جدید » در حالی که قانون اساسی مکانیسم های مشخصی را برای چنین مواقعی پیش بینی کرده است ؛ ناشی از چه می تواند باشد ؟
مگر قرار است عده ای سلیقه و ایده ی خود را به زور به دیگران تحمیل کنند ؟
اصل مهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به صراحت بیان می کند :

« اصل نهم: در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشه ای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادی های مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند » .
نباید فراموش کرد که حتی در شرایط امروز که شرایط جنگی و اضطرار است نمی توان جلوی بیان نظرات و ایده های منتقد و حتی مخالف را گرفت .
بدبختی ما ایرانی ها آن است که در بسیاری از موارد حتی به قوانینی که خودمان تصویب کرده ایم احترام نمی گذاریم و این جاست که مختصات « استبداد ایرانی » بیش از پیش عیان می شود .
باید آموخت که با رعایت ادب و احترام با نظرات دیگران برخورد کرد و به هیچ نباید به دنبال تحمیل و القای نظر خود و یا جناح خویش با هر بهانه و توجیهی برآمد .
وقایع اخیر نشان داد که « ما » با دموکراسی و الزامات آن فاصله ی بسیار داریم .







( 1 )
به گزارش روز شنبه ایرنا از نشریه هیل، اوباما در مراسم خاکسپاری جسی جکسون یک کشیش مسیحی، بیان کرد: «هر روز با حملهای جدید به نهادهای دموکراتیک خود بیدار میشویم.»
وی افزود: «ما در زمانی زندگی میکنیم که امید داشتن سخت است. هر روز با حملهای جدید به نهادهای دموکراتیک خود بیدار میشویم. یک عقبگرد دیگر برای ایده حاکمیت قانون، توهینی به شرافت عمومی.»
وی ادامه داد: «هر روز با چیزهایی بیدار میشوید که فکر نمیکردید ممکن باشد. هر روز به ما گفته میشود که از یکدیگر بترسیم و علیه هم باشیم. و اینکه برخی آمریکاییها بیشتر از دیگران اهمیت دارند. و برخی اصلا اهمیتی ندارند. در همه جا طمع و تعصب ستوده میشود و زورگویی و تمسخر به عنوان قدرت جلوه داده میشود.»
رئیس جمهوری پیشین آمریکا اشاره کرد که «در این لحظات امید داشتن سخت است.»
بایدن، معاون سابق اوباما و رئیس جمهوری پیشین ایالات متحده، نیز پس از اوباما با انتقاد کوتاهتری از دونالد ترامپ رئیسجمهوری کنونی این کشور بیان کرد که آمریکاییها «در موقعیت سختی هستند.»
بایدن عنوان کرد: «ما دولتی داریم که هیچ ارزش مشترکی با ما ندارد و فکر نمیکنم حتی ذرهای اغراق کرده باشم.»
ترامپ در مراسم خاکسپاری این کشیش مسیحی شرکت نکرد ولی به او ادای احترام کرد و اوباما را مورد انتقاد قرار داد.
ترامپ در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» نوشت: «جسی نیرویی از طبیعت بود مانند تعداد کمی پیش از او. او نقش زیادی در انتخاب باراک حسین اوباما، مردی که جسی نمیتوانست تحملش کند داشت، بدون اینکه از او سپاسگزاری کنند یا به او اعتباری بدهند، او خانوادهاش را بسیار دوست داشت و به آنها عمیقترین تسلیتها و همدردیهایم را میفرستم. دلمان برای جسی تنگ خواهد شد!»
سر کارل پوپر، فیلسوف علم و یکی از چهرههای برجسته در فلسفه قرن بیستم، با آثارش در فلسفه علم، فلسفه زبان و فلسفه سیاسی شناخته میشود. در حالی که عمده فعالیت فکری پوپر در حوزه فلسفه علم است، اما دیدگاههای او در مورد جوامع باز، نقش دولت و اهمیت تفکر انتقادی، شهرت عالمگیر دارد.
دفاع از علم در برابر شبه علم
سیر فکری او، که از حلقه وین آغاز شد و در مدرسه اقتصاد لندن به اوج رسید. پوپر در وین و در بحبوحه سیطره پوزیتیویسم منطقی، نخستین جرقههای فکری خود را در تقابل با این مکتب به نمایش گذاشت. او برخلاف پوزیتیویستها که بر اصل تاییدپذیری به عنوان معیار معناداری گزارهها پای میفشردند، معیار ابطالپذیری را به عنوان خط تمایز میان علم و شبهعلم پیشنهاد کرد.
از دیدگاه پوپر، قدرت یک نظریه علمی نه در توانایی آن برای تایید شدن توسط مشاهدات مکرر، بلکه در قابلیت آن برای در معرض آزمونهای سخت و ابطال قرار گرفتن، نهفته است. نظریهای که نتوان هیچ آزمون ممکنی برای رد آن تصور کرد، اساساً علمی نیست. این نگرش که در کتاب بنیادین او، منطق اکتشاف علمی (۱۹۳۴)، به تفصیل شرح داده شده، انقلابی در فهم ماهیت علم و روش علمی ایجاد کرد و از جزماندیشی مبتنی بر استقراء به سوی یک خردگرایی انتقادی و روش قیاسی حرکت کرد.

جامعه باز
در قلب فلسفه سیاسی پوپر مفهوم «جامعه باز» نهفته است. پوپر با الهام از تجربیات خود در فضای سیاسی پرآشوب قرن بیستم، از این ایده دفاع کرد که یک جامعه آزاد و باز که مشخصه آن حکومت دموکراتیک و احترام به حقوق فردی است، بهترین محافظ در برابر تمامیت خواهی است.
جامعه باز، آن طور که پوپر توضیح میدهد، جامعهای است که در آن شهروندان در ابراز اندیشه و نظر آزادند، میتوانند اقتدار را به چالش بکشند، و اهداف فردی خود را بدون دخالت بیمورد دولت دنبال کنند.
پوپر از جامعهای دفاع میکرد که تعادل ظریفی بین آزادی فردی و لزوم محدود کردن کسانی که از آزادی برای تضعیف پایههای یک جامعه باز استفاده میکنند برقرار کند.

خردگرایی انتقادی و حدود قدرت دولت
فلسفه علم پوپر که به عنوان «عقل گرایی انتقادی» شناخته میشود، بر اندیشه سیاسی او نمایان است. تأکید او بر تفکر انتقادی و رد دگماتیسم به شکاکیت نسبت به قدرت متمرکز دولتی تبدیل شد. پوپر نسبت به ایدئولوژیهای سیاسی که ادعا میکردند حقایق نهایی را در اختیار دارند، محتاط بود و استدلال میکرد که چنین ایدئولوژیهایی اغلب به شکلگیری دولتهای تمامیتخواه منجر میشوند و اقدامات استبدادی را توجیه میکنند.
پوپر در کتاب خود «جامعه باز و دشمنان آن» از ایدئولوژیهای تاریخ گرایانه و اتوپیایی انتقاد کرد که به دنبال تحمیل بینشی از پیش تعیین شده از جامعه بودند و در عوض از یک سیستم سیاسی که امکان آزمون و خطا، انطباق پذیری و اصلاح اشتباهات را از طریق مسالمت آمیز اجازه میدهد دفاع کرد. از نظر پوپر، نقش دولت باید به حمایت از حقوق فردی و حفظ شرایط برای شکوفایی جامعه باز و کثرت گرا محدود شود.
اهمیت مدارا و کثرت گرایی
اصول «مدارا» و «کثرت گرایی» به شدت در نوشتههای پوپر طنین انداز است. او استدلال میکرد که جامعه سالم با تنوع عقاید رشد میکند و از این ایده دفاع میکرد که برخورد ایدهها، به جای سرکوب مخالفان، منجر به پیشرفت میشود. پوپر به ضرورت حمایت از حقوق اقلیتها و ایجاد فضایی که در آن دیدگاههای مختلف فرهنگی، سیاسی و فلسفی میتوانند هم زیستی داشته باشند، معتقد بود.
طرفداری او از جوامع باز، محدودیت در قدرت دولتی، و اهمیت تفکر انتقادی در تمامی نوشتههای پوپر دیده میشود. میراث پوپر نه تنها بر فلسفه علم تأثیرگذار بوده، بلکه به عنوان یک پایه فکری قانع کننده برای کسانی عمل میکند که از آزادی فردی، دموکراسی و پی گیری مستمر دانش در چارچوب یک جامعه باز و مداراگر دفاع میکنند.

عضویت در مونت پلرن
پوپر عضو انجمن مونت پلرن نیز بود، انجمنی که در سال 1947 توسط اقتصاددان مشهور فردریش فون هایک تأسیس شد. مونت پلرن انجمنی برای توسعه تفکر لیبرال کلاسیک بود. این انجمن به نام شهر مونت پلرن سوئیس که در آن جلسه افتتاحیه آن برگزار شد، گروه متنوعی از دانشمندان، اقتصاددانان و متفکران متعهد به پژوهش و ترویج اصول آزادی فردی، بازار آزاد و دولت محدود را گرد هم آورد.
انجمن مونت پلرین مأموریت خود را برای بیان اصول لیبرالیسم کلاسیک و تقویت تبادل فکری بین اعضای خود تعیین کرد. بیانیه موسس انجمن بر اهمیت حکومت محدود، حاکمیت قانون، مالکیت خصوصی و حفظ آزادی فردی تاکید کرد. از جمله اعضای این انجمن میلتون فریدمن، کارل پوپر، لودویگ فون میزس، جرج استیگلر، جیمز بوکانان، گری بکر، فرانک نایت، لیونل رابینز، هنری هازلیت، سالوادور د ماداریاگا و مایکل پولانی بودند. اعضای انجمن در بحثهای سخت گیرانه، آرمانهای لیبرال را پیش بردند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
جان شار (John Schaar) فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی آمریکایی، سخن زیبایی دارد با این مضمون:
« آینده مکانی نیست که به آن جا میرویم بلکه جاییست که آن را می سازیم. راه هایی که به آینده ختم میشوند، یافتنی نیستند بلکه ساختنیاند به گونهای که ساختن این راهها، هم آینده و هم سازنده را به کلی دگرگون می کند.»
این سخن، نقش تدبیر و اراده و کار و تلاش برای ساختن دنیای نکوتر را برجسته میسازد ما را از نگاه تقدیری و انفعالی برحذر میدارد و مهندسی و معماری بنای زندگی فردی و اجتماعی را بر عهدۀ خودمان میگذارد و رسالت ساختن فردای بهتر را به ما میسپارد. اما انتهای سخن، بسی وجدآور و شورانگیز است؛ جملۀ آخر، به اعجازِ اراده و عمل در ساخت آینده اشاره دارد؛ دگرگونی توأمان انسان و جهان.
خانۀ زیبا و خیابان با صفا و مدرسۀ آموزنده و سیستم آموزشی سازنده و شهر آباد و جامعۀ امن و آزاد و... همه و همه حاصل کارِ مشترک شبکههای سیناپسی و اندامهای حسی و حرکتیِ توسعه یافته هستند. حاصل نگاه مسئولانه و موضع فعالانه و رفتار مسئولانه.
دولت مطلوب و حاکمیت خوب هم چیزی نیست که بتوان آن را پیدا کرد بلکه باید آن را پدید آورد.
دولت یا حکومت، چیزیست که جایش هرگز در جامعه خالی نمیمانَد! و اگر، ملتی نتواند دولت مطلوب خود را بسازد، دیگران آن را میسازند اما همانگونه که خود میخواهند!
هر دولت/حکومتی عصارۀ پندار و افکار و کردار و باورها و روحیات و تمایلات و تعاملات و تقلّاهای یک ملت است. اگر بین اکثریت یک ملت و دولت/حکومتِ مسلط بر آن اکثریت، شباهت و قرابتی وجود نداشته باشد و یا باهم در تعارض و تضادّ باشند؛ یا ملت در جریان شکلگیری آن منفعل بوده و نقشآفرینی نکرده است و یا فریب خورده و کلاه سرش رفته است و یا اینکه آن دولت/حکومت به آن ملت تحمیل شده است.

گاهی، تعارض و تضاد میان ملت و دولت، جامعه را به سمت اعتراض سوق میدهد؛ برخی به اصلاح میاندیشند و برخی به براندازی. اما همیشه، اصلاح از انقلاب، کم هزینهتر است.
بعضیها در جست و جوی جامعۀ مطلوب خویش، به اصلاح از بالا معتقدند و تأکید میکنند که جامعه باید از بالا پاک سازی شود و بر این باورند تا حاکمیّت رفتار خود را تغییر ندهد و اصلاح نشود، اوضاع جامعه بهبود نمییابد. این گروه، به اصلاح و تغییر حکومت میاندیشند؛ یا با ارشاد، یا با سهیم شدن در قدرت و یا با انقلاب و بر اندازی. اگر وضع، وخیم است، مردم و دولت مقصران همعرضاند.
برخی دیگر، افکار و رفتار و عادات و آداب و رسوم و فرهنگ و دانش و اخلاق و وجدان مردم را مؤلفههای مؤثر در تعیین کیفیّت زندگی میدانند و بر این باورند که اگر مردم اصلاح شوند، اگر هرکس در سبک زندگی خود تجدید نظر کند، اگر آدمها بینش و افکار و اخلاق و رفتار خود را درست کنند، اگر هرکس، تغییر را از خود شروع کند، جامعه درست میشود و کامیابی همگانی حاصل میگردد؛ فقر از بین میرود، بساط فساد برچیده میشود، رشاء و ارتشاء از سیستم اداری محو میشود، شفافیت به جامعه باز میگردد، رانت از بین میرود، تخلف صفر میشود، مسیر بوروکراسی اداری کوتاهتر میگردد، محیط زیست آلوده نمیشود، آب و انرژی هدر نمیرود، نشاط و شادی فراگیر میشود، عدالت برقرار میگردد، آزادی محقق میشود،... (اصلاح از پایین).
یعنی عدهای حاکمیت را عامل بدبختی یا خوشبختی جامعه میپندارند و عدهای دیگر، خودِ مردم را. اما واقعیّت چیز دیگریست؛ ملت و دولت/حاکمیت در هر مملکتی با هر وضعیتی، نقش هم عرض دارند. هر دو در پدید آمدن وضع موجود مؤثرند و هر دو در بروز کاستیها و ناراستیها مقصرند.
هرچند که این نقش به دلیل تفاوت در مسئولیت و نابرابری قدرتِ مانور و گسترۀ اختیارات و سرعت عمل و وسعت اثر و گشتاور و...، در میان مردم و دولت/حاکمیت، اغلب -و شاید هیچوقت- نمیتواند هموزن باشد.
اگر وضع، وخیم است، مردم و دولت مقصران همعرضاند.

اگر اوضاع، عالی و بینقص است، باز هم مردم و دولت مؤثران همعرضاند. اما وزن این تقصیرات و تأثیرات، هرگز برابر نیست.
حکومتها نقش مهمی در ارتقا یا تنزل کیفیّت زندگی ملتها دارند.
اگر جامعه، یک کلان پیکر باشد، حکومت، سر این پیکر است. در اهمیت این تشبیه، همین بس که؛ سر، مقرِّ مغز است. و مغزها، چهها که با تنها نمیکنند؛ مغزهای سالم و پُربار و پرورده و توسعه یافته، انسانها را به بزرگی و عزت میرسانند. مغزهای تهی و گمراه و بیمار و عقبمانده صاحبان خود را به مرز حقارت و ذلت میکشانند و حتی به ورطهٔ نابودی و هلاکت.
( ادامه دارد )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
هنوز آمار مستندی از تعداد دانش آموزان کشته شده در حوادث دی ماه در دست نیست و نهادهای رسمی به ویژه وزارت آموزش و پرورش همچنان در این رابطه سکوت کرده اند، اما شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان از کشتهشدن قریب 230 دانشآموز در این حوادث خبر میدهد.
گفته می شود؛ برخی از این قربانیان، بازمانده از تحصیل بودهاند و تنها در سن دانشآموزی قرار داشتند. اما این تجزیه و تحلیل ها ، چیزی از عمق فاجعه را کم نمی کند. اصلا چه فرقی می کند که دویست یا حتی بیست نفر؟ در حال تحصیل یا بازمانده از تحصیل؟ مهم این است که جای بچه ها باید به جای خیابان ، در مدرسه باشد تا هوشیار و بیدار بار آیند و بی دغدغه درس بخوانند.
مهم این است که ما باختیم! والا آیا دانش آموزان که در واقع همان نسل زد هستند ،ضد انقلاب هستند؟ آیا ضد دین اند؟ آیا ضد نظام اند آیا...این ها الزاما نیست اما پیداست که هست . اینها هر چه هستند، بچه ها و دست پروده های ما هستند.
ما که بیش از چهل و چند سال و با همه امکانات و چقدر ادعا، سودای تربیت دینی و اسلامی آنها را داشته ایم. این به راه دیگر رفتن آنها، نشان از سهل انگاری ما در سیاست های تربیتی دارد. در این که نه برنامه های پرورشی، نه حضور حوزه و بسیج در مدرسه، نه مانورهای نمادینی چون مجلس دانشآموزی و راهیان نور و راه پیمایی 13 آبان و ... نتوانستند دلشان را برباید.

آنها از بسیاری از خط قرمزهای ذهنیِ گذشتند و بسیار دورتر و جلوتر از ما ایستادند. در آن همه مدت که ما سرمان به دعوا با چپ و راست گرم بود و برای استکبار جهانی شاخ و شانه می کشیدیم و برخی در کار اختلاس و حیف و میل اموال عمومی بودند، قد کشیدن این نسل را ندیدیم؛ نسلی که می خواهد دیده شود و اثر گذار باشد. هر جا و به شیوه و قیمتی. بیشتر در فضای مجازی و اخیرا هم در فضای واقعی. بین همین درگیری های خیابانی. یکی از این مهارت ها، حق اعتراض و انتقاد است که باید ضرورت استفاده به موقع از آن برای آنها نهادینه شود قبل از آن که هر پرسشی به شورشی بدل شود
راستی که تماشای عکسهای شان، راه نفس را میبندد و آدم را از زنده ماندن شرمنده می سازد.
بسیاری از آنها خودشان تصمیم به حضور گرفته اند، برخی ناخواسته وارد شده اند، بعضی قضیه را یک بازی هیجانی فرض کرده و آن قدر جدی نمی دانسته اند .

برخی از سوی بسیاری فرصت طلبان دعوت و تحریک شده اند. دعوتی که البته غیراخلاقی و ناجوانمردانه است.
در هر حال، نقطه ضعفی از اداره و تدبیر ما دیده اند که به باور برخی از ما، همسو با براندازان و جاسوسان و منافقان و دیگران شده اند. با این حال، باز هم نهادهای مربوطه، مسئول جان و حفظ امنیت آنان حتی در خیابان هستند.
بچه ها برای کشته شدن ، آماده نیستند ، آنها هنوز قدرت تجربه و تحلیل بازی بزرگترها را ندارند، طفلی ها، فقط مثل گنجشک های اول صبح، شلوغ می کنند و می خواهند متفاوت باشند تا دیده شوند اما متنفر شدنشان را بزرگترها و دیگران یادشان می دهند.

باری، تا دیر نشده، بایید بچه ها را دریابیم و آنها را به مدرسه برگردانیم.
یادمان باشد؛ در همان حال که درب بازداشتگاهی را برای بچه ها باز می کنیم، داریم درب مدرسه ای را و شاید برای همیشه می بندیم. مدرسه ای که نمونه کوچکی از جامعه ای بزرگ است و قرار است در آن مهارت های زندگی تمرین شود.
یکی از این مهارت ها، حق اعتراض و انتقاد است که باید ضرورت استفاده به موقع از آن برای آنها نهادینه شود قبل از آن که هر پرسشی به شورشی بدل شود.
نقطه، سرخط!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

از زمانی که روزنامه در ایران متولد شده همیشه بچه مانده چرا که کمتر برهه ای بوده که شمشیرِ داموکلسِ توقیف، بالای سرشان نبوده باشد و تاریخ روزنامه نگاری در این کهن دیار، همواره مصداق « یاد آر ز شمع مرده، یاد آر» بوده...
ده ها روزنامه می توان برشمرد که عمرشان به اندازه کوتاه ترین عمر موجود در کره زمین یعنی «حشره ی یک روزه» داشته اند چرا که تنها یک شماره منتشر شده و سپس توقیف شده اند!
اولین روزنامه ای که عمر یک روزه داشت « لاپاتری» (وطن) بود که به مدیریت «بارون دو نرمان» در ایران در زمان ناصرالدین شاه به صورت دو زبانه منتشر شد و تنها یک شماره دوام آورد چنان خشم ناصرالدین شاه را برانگیخت که تمام شماره های آن را جمع و محو کردند (پایان نامه سیده صدیقه قویدل...ص55).
مادام کارلا سفرنامه نویس ایتالیایی که آن زمان در ایران بوده در خاطراتش می نویسد:
« از این روزنامه فارسی و فرانسه که نامش لاپاتری بوده فقط یک شماره منتشر شد که تولد و مرگش هر دو در همین یک روز اتفاق افتاد . (مادام کارلاسرنا، سفرنامه ...ص195)
پسرش ظل السلطان، خاطره جالبی نقل می کند : هنگامی که ناصرالدین شاه مشغول سوزاندن شماره های جمع آوری شده روزنامه بود ظل السلطان می گوید : «هزارها شماره دیگر این روزنامه در دست مردم باقی است و می خوانند و نابودی این شماره در آنها اثری نمی کند» .

ناصرالدین شاه در پاسخ می گوید:
« می دانم ولی می خواهم غضب خود را فروبنشانم...»(محیط طباطبایی،تاریخ تحلیلی مطبوعات...ص49)
در همین زمان اداره سانسور تاسیس و اعتمادالسلطنه رئیس آن می گردد که علاوه بر توقیف نوشتجات، حکم به فلک کردن نویسندگان نیز می داد . هنگامی که ناجی قزوینی اشعاری هزلی چاپ کرد ، اعتمادالسلطنه دستور داد تمام نسخه ها سوزانده شود و دستور داد چاپچی مدرسه دارالفنون را به خاطر جزوه ای به چوپ و فلک ببندند...
اما عجب در اینست که خودِ کتاب سانسورچی یعنی اعتمادالسطنه نیز سانسور شد ؛ اینجا تنها موردی بوده که چاقو حتی به دسته خودش نیز رحم نکرده!
اعتمادالسطنه با گلایه می نویسد : «زحمت کشیدم کتاب مادام بواری را ترجمه نمودم که متنبه شوند و بدانند انقراض سلطنت به چه خواهد بود، به خلاف نتیجه بخشید از آن گذشته، به ترجمه مفصل سلطنت لویی چهاردهم برآمدم ولی دستور رسید آنها را جمع کنم» (روزنامه خاطرات اعتمادالسطنه...ص 1189)
با آمدن مشروطیت در 1285ش. تنها یک سال، مجالی برای تنفس روزنامه ها پیش آمد اما با به توپ بستن مجلس، محمدعلی شاه همه را توقیف کرد و در اعلامیه ای، مطبوعات را « سرمنشاء فساد» دانست.
میرزاجهانگیرخان به عنوان اولین شهید قافله روزنامه نگاران، قبل از اینکه در باغ شاه به فجیع ترین شکلش کشته شود در صوراسرافیل خطاب به محمدعلی شاه و سانسورچی ها نوشته بود:
«خداوند متعال با آن همه قدرت فائقه اش، دو فرشته بر انسان مامور نکرده تا مراقبش باشند و او را از ارتکاب به گناه و اشتباه باز دارند چه برسد به شما شیاطین...!»
اما دوران رضاشاه اسف انگیزترین دوران تاریخ روزنامه نگاری بود . شهربانی مو از ماست بیرون میکشید و این زمان، چوب، فلک و زندان و کشتن نیز بر توقیف مطبوعات اضافه شد.
هنوز رضاخان بود و رضاشاه نشده بود که با مشت، دندان فلسفی مدیر روزنامه حیات جاوید را شکست! هاشم خان محیط، مدیر روزنامه وطن را قزاقانش به شدت مضروب و حبس کردند (سانسور... خسروی...ص158)

صبا مدیر روزنامه ایران را تنها به جرم نوشتن لطیفه ای در مورد ایل زعفرانلو دستگیر و در میدان مشق، فلک کردند چون ایل زعفرانلو از رضاشاه در جنگ با کلنل پسیان حمایت کرده بودند! و میرزاده عشقی شاعر و مدیر روزنامه قرن بیستم به خاطر مقالاتش در خون خویش غلطید...
فرصت پرداختن به دوره های بعدی نیست اما فقط به این اکتفا می کنم که در دوران پهلوی دوم در اسفند1341بزرگ ترین توقیف مطبوعات تاریخ ایران تا آن زمان رخ داد و 71 نشریه در این سال توقیف شدند.
با انقلاب، برای مدت کوتاهی عرصه برای رشد روزنامه ها پیش آمد اما در طول سال های 58، 59 و 60 در عرض سه سال، 175نشریه توقیف و سه نشریه تعطیل شدند...(حسین زاده، کیهان،1364،ص29)
در عمر 180 ساله روزنامه نگاری، روزنامه ها کودک ماندند چون مجالی برای بلوغ شان پیش نیامد چرا که همیشه نگاه حکومت ها به مطبوعات، نگاه پدرسالارانه و از بالا به پایین بوده و در دوران های بسیاری کوتاه یعنی نقل و انتقال قدرت نیز خودِ روزنامه نگاران بیشتر راه هتاکی و فحاشی را رفته اند تا نقد علمی و شکستن بت های ذهنی مردم...

تصویری روزنامه ایران ما در تهران را آورده ام که به خاطر درج خبری در مورد ظهور فرقه دموکرات با عنوان«انقلاب در تبریز » در مرداد1324 توقیف شده :

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گرایش به نظام دیکتاتوری در جامعهی ایران به راستی نیازمند بررسی و تحلیل همهجانبه است، به ویژه آن که اکنون همچنان صداهایی پرطنین در دفاع هم از دیکتاتوری به نام دین و هم از دیکتاتوری پهلوی شنیده میشود.
نویسندهی این مکتوب، بهطور خلاصه عوامل زیر را در این امر دخیل میداند:
١. از ابتدای تاریخ مکتوب ایران زمین ؛ دیکتاتوری، روش هنجارین حکمرانی بوده و ایرانیان جز این نوع شیوهی حکومتی را تجربه نکردهاند. این شیوهی حکمرانی در وجدان عمومی یا منش ملی ایرانیان به عنوان تنها روش حکمرانی نهادینه گردیده است. این امر متأثر است از این واقعیت تاریخی که جامعهی ایران از چندهزار سال پیش همواره بافتی قومی - ایلی داشته و رییس قبیله و ایل و قوم، در اقلیم اجدادی خویش حکمرانی میکردهاند و حاکم محلی گاه دامنهی حکمرانی خود را تا مناطق پيرامون خویش گسترش میداده و این امر گاهی اوقات منجر به تشکیل حکومتهای وسیع میگردید.
زندگی ایلی و قومی بر اطاعت مطلقهی اعضاء آنها استوار است و دیکتاتوری ایلی در میان اعضای ایل امری تکریم شده است. بدین ترتیب؛ همهی پادشاهان ایران تا دوران قاجار همه رؤسا یا از سرکردگان ایل خود بودند و حکومت هر دو پهلوی نیز محصول کودتا بود.
٢. انتقال میراث سیاسی دیکتاتوری به عنوان الگوی حکومتی هنجارین به نسلهای بعدی؛ بهگونهای که ایرانیان گویی جز روش دیکتاتوری، روشی دیگر برای حکومتکردن نمیشناسند و شکل حکومت شان چه پادشاهی باشد و چه جمهوری، در محتوای دیکتاتوری حکومتشان تأثیری نمیگذارد.

٣. در سه عامل اصلی فرآیند اجتماعیشدن، روش دیکتاتوری مستقیم یا غیرمستقیم آموخته میشود:
خانواده، رسانه و نظام آموزش؛ اطاعت مطلقه از پدر یا مادر یا معلم و مدیر مدرسه یا رییس اداره یا رییس حکومت را تبلیغ میکنند و ارج مینهند و آموزش میدهند و نظام آموزش دینی با خوانش مخدوش تحمیلی و برداشت انحرافی از متون دینی، تصویری دیکتاتورخواهانه از دین و رهبران دینی ارائه میدهد و از آن طریق، اطاعت مطلقه از شخصیتهای دینی را واجب شرعی میخواند، در حالی که دین حقیقی، تنها بر تسلیم و بندگی انسان نسبت به خدا استوار گردیده و انسان جز خدا اربابی ندارد و اطاعت از خدا را امری اختیاری میداند.
۴. عدم بهرهگیری از حافظهی تاریخی ملی و استفاده نکردن از تجارب سیاسی خاص. تضعیف فرهنگ کتاب خوانی و حقیر شمردن پژوهش بیطرفانه برای کشف واقعیت تاریخی و ضعیف بودن عنصر حقیقت طلبی در میان مردم عامه سبب گردیده تا درسهای نزدیک و دور به زودی به بوتهی فراموشی سپرده شوند و استبداد و خودکامگی و یکهسالاری حاکمان پیشین از یاد برده شود.

به عنوان نمونه؛ صد و اندی سال پیش، فرهیختگان و آزادگان ایران در انقلاب مشروطه بر آن شدند تا قدرت مطلقهی شاه را به رعایت قانون مشروط کنند و مقام او را از خداییکردن به سلطنتکردن تغییر جایگاه بدهند. اما این حرکت مترقیانه از حافظهی بخش قابل توجهی از جامعه پاک گردیده آن چنان که هم اکنون افرادی بسیار وجود دارند که خواهان تفویض قدرت مطلقه به پادشاه یا رهبر حکومت میباشند.
ملتی که از تجارب تاریخی خود استفاده نکند، محکوم به تکرار اشتباهات خود و مجبور به تجربهکردن مجدد فجايع دردناک است.
۵. احساسی فکر کردن و هیجانی عمل نمودن، اهل تحلیل عقلانی نبودن، خرد اندیشهورزانه را تعطیل نمودن، متأثر بودن از هوسهای دل، بیثباتی در پای بندی نسبت به حقیقت، تابآوری پایین و نومیدی در شرایط پرفشار از ویژگیهای بسیاری از ایرانیانی است که در فرآیند پرورش و تربیت خود به آنها مبتلا شدهاند. این ویژگیها مانع از تشخیص درست و انتخابهای عقلانی میگردند و راه را برای افتادن مدام از چاله به چاه بر آنها میگشاید.

۶. گذشتهگرایی :
بسیاری از ایرانیان هم در سطح فردی، هم در سطح خانوادگی و هم در سطح جمعی و حزبی و حکومتی گذشتهگرا میباشند. گویی این ویژگی جزیی از منش ملی ما گردیده است. افراد عمدتاً در تلهی گذشتهی خود گیر افتادهاند . بسیاری از بازنشستگان در دوران گذشتهی خود متوقف ماندهاند، لذت از خاطره گویی نمیگذارد افراد جامعه به آینده فکر کنند جوانها نمیآموزند افقهای نو را جلو خود ترسیم کنند و احزاب و شخصیتهای فکری، اندیشههای گذشتگان را جاودان میپندارند و از حرکت به اندیشهی بدیع محروم میگردند. بسیاری از ایرانیان بهجای آموختن عناصر مثبت دموکراتیک و بهجای فراهم آوردن امکانات رشد حداکثری خود، زندگی خود را صرفاً صرف لذت بردن و ماندن در وضعیت نابلوغی و نمایش و ابراز خود از طریق آراستن ظاهر میکنند.
مردم افقهای نو و راههای نرفته را نمیشناسند و محدودیت تربیت در یک حکومت دیکتاتوری نمیگذارد آنها به نوع دیگری از حکمرانی بیندیشند که در تاریخ آنها موجود نبوده است. آنها آنگاه که از یک نظام دیکتاتوری به ستوه بیایند، معمولاً میدانند که آن نظام را نمیخواهند، اما نمیدانند چه میخواهند تا حال خود و کشورشان خوب باشد.
لاجرم در پی جایگزینکردن یک نظام دیکتاتوری جدید میروند و به زودی درمییابند که باز هم اشتباه کردهاند.

حتی بسیاری از ایرانیهای ساکن در کشورهای غربی بهجای بهرهگیری از تجارب سیاسی کشور میزبان و یادگیری روش و منش حکمرانی دموکراتیک، زندگی در غرب را در سطح ظاهر و پوستهی آن تجربه میکنند و از تأثیرپذیری از محتوا و مغز جامعهی غرب محروم میمانند. این است که عموم آنها دموکراسی را نمیشناسند و به ویژه آن که فشار هویتی به آنها در غرب منجر به بازگشت آنها به عناصر هویتبخشی میشود که در گذشتهی خود جست و جو میکنند.
ملت گذشتهگرا راه خود را به سوی ترقی نمیگشاید، به ویژه آن که نه دموکراسی را در تاریخ خود تجربه نموده و نه کتاب میخواند تا از برکت نظامهای سیاسی دموکراتیک اطلاع و آگاهی داشته باشد.
٧. وابستگی به رسانههای اجتماعی در اینترنت، فرهنگ کتاب خوانی را در میان بخش وسیعی از مردم از بین برده، بهگونهای که آنها دیگر فاقد هرگونه دانش عمیق و بینش ریشهداری میباشند. بههمین خاطر انسانهای امروز از نظر بینشی بسیار آسیبپذیر، سردرگم، بیثبات، تابع بادهای وزنده در رسانههای مجازی و قربانی جعلیات منتشره در اینترنت میباشند. ایرانیان گویی جز روش دیکتاتوری، روشی دیگر برای حکومتکردن نمیشناسند و شکل حکومت شان چه پادشاهی باشد و چه جمهوری، در محتوای دیکتاتوری حکومتشان تأثیری نمیگذارد.
٨. نارضایتی شدید از وضع موجود، احساس استیصال از تغییر و بیافقی نسبت به آینده میتواند موجب رویآوری آنها به دمدستیترین گزینهی سیاسی ممکن باشد. چون خود را در حال غرقشدن میبینند، ممکن است به هر دستاویزی دست بیازند و در نجاتبخش بودن آن دستاویز افسانه ببافند و واقعیات گذشته را جعل کنند و در خصوص آیندهی زیستن با نوع جدیدی از دیکتاتوری دچار توهم بشوند.
این نقصانهای ساختاری که مانع از شکلگیری سازوکارها و زیرساختهای دموکراتیک در جامعه گردیده، آنها را با دموکراسی خواهی بیگانه نموده، قادر به شناسایی نشانههای آن نمیباشند و نمیتوانند مدعیان راستین و دروغین آن را از هم تشخيص بدهند. بههمین خاطر باز هم فریب میخورند و در دام نظام دیکتاتوری کمینکردهی جدیدی اندرمیافتند.

٩. اپوزیسیون دیکتاتورخواه، اعم از طرفداران پهلوی و مجاهدین خلق و گروههای چپ یا راستی که عدم پایبندی آنها به دموکراسی در رفتارشان مشهود است و همین اکنون بهجای مدارا با مخالفین خود و ترویج فرهنگ شفقت و گذشت نسبت به هموطنان و رعایت حقوق انسانی آنها، به ضربوشتم و دشمنی و درگیری و حذف درون سازمانی و ترور شخصی و فیزیکی مخالفان خود میپردازند و طرفداران آنها با فحاشی رکیک خیابانی و ناسزاگوییهای شنیع رسانهای و تهدیدهای رعبانگیز، تصویری ترسناک از خود نشان میدهند، مانع از شکلگیری فرهنگ دموکراسی و اپوزیسیون غیردیکتاتوری میگردند.
فعالیت آنها موجب بازتولید دیکتاتوری در ذهن و مرام و منش و بینش و رفتار و رویکرد سیاسی در اپوزیسیون میشود و این دیکتاتورخواهان راه برای ظهور دیکتاتورهای جدید و ابقای اندیشه و نظام دیکتاتوری نوع دیگر هموار خواهند نمود.
« زنده باد مخالف من » که شعاری متمدنانه و مترقیانه در ادبیات مدرنیسم است، در مرام وجودی و فکری آنان فاقد جایگاه است و آنان مترصد فرصتی تاریخی برای حذف مخالفین خود میباشند.
١٠. ظاهرگرایی :
بسیاری از ایرانیان بهجای آموختن عناصر مثبت دموکراتیک و بهجای فراهم آوردن امکانات رشد حداکثری خود، زندگی خود را صرفاً صرف لذت بردن و ماندن در وضعیت نابلوغی و نمایش و ابراز خود از طریق آراستن ظاهر میکنند. ظاهر برای بسیاری از آنها معیار اصلی است و گاه ظاهر آراسته و کراوات و تاپ و شلوارک، رهبران سیاسی آنها را تعیین میکند!
این ظاهرگرایی مانع از آن است که آنها از درون، وجود خود را با انقلابی ساختاری دگرگون کنند تا به درک و تکریم دموکراسی نائل آیند. وجودهای رشدنایافته و به بلوغ نرسیده، فاقد حس خودارزشمندی، آزادگی و استقلال وجودیاند و چنین کسانی با تفویض کرامت خود به دیکتاتور، از انسانیت به مقام برده سقوط میکنند.

١١. تکریم دیکتاتورها :
قدرت مطلقه برای عوام، جاذبه و طرفدار دارد و از سوی بسیاری از افرادِ دارای شخصیت غیرمستقل و نابالغ و نابالیده تکریم میشود.
مردمی بسیار در پی تفویض استقلال خود به فردی قدرتمندند تا با این تفویض از دشواری مسئولیت سازمان دهی زندگی خود خلاصی یابند. بههمین علت آنها از آزادی خود میگریزند و به دامان دیکتاتوری میپیوندند. انسان باشخصیت از درونْ سالم نه هرگز دیکتاتور میشود و نه به انقیاد دیکتاتور درمیآید و نه در حلقهی طرفداران دیکتاتوری قرار میگیرد.
١٢. عدم وجود موج انسانگرایی در جامعه :
از یک سو؛ نظام دیکتاتوری با قطبیکردن جامعه به خودی و غیرخودی، از جامعه شفقتزدایی میکند و از سوی دیگر؛ خشم از وضع موجود، زیستن در بحرانهای کمرشکن و تجربهی جنایات چنان آتش خشم و انتقام را در روان آدمیان شعلهور میسازد که جایی برای موج انسانگرایی و دموکراسیخواهی باقی نمیگذارد.
دیکتاتوری، ارزشهای فرهنگی و تاریخی و وجودهای انسانی را اینچنین به تاراج میبرد.
( کانال نویسنده : https://t.me/drBehrouzMoradi )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است؟
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است؟
مِیخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وآن کس که چو ما نیست در این شهر، کدام است؟
با محتسبم، عیب مگویید که او نیز
پیوسته، چو ما در طلبِ عیشِ مدام است
( حافظ )
***
در اعتراضات دی ماه و همچنین پیش تر از آن دو شعار به نظر می رسید بیش از سایرین تکرار می شوند :
« مرگ بر دیکتاتور »
« بی شرف ، بی شرف »
زمانی که دانش آموز بودم ؛ یک عادت همیشگی من ثبت وقایع روزانه بود که آن را در دفترچه ای می نوشتم .
پیشنهاد می کنم یک روز صبح که از خواب بر می خیزید و به بیرون از خانه می روید تا زمانی که به خانه مراجعت می کنید ؛ تمام وقایعی که برای شما در یک روز رخ داده را مکتوب کنید .
( یک بار امتحان کنید )
این روزانه نویسی و ثبت وقایع به شما کمک می کند که حداقل از واقعیات بیرون و نیز نحوه ی برخوردتان با محیط و پیرامون آشنا و آگاه تر شوید .
اما پرسش اصلی این است که چند نفر را مشاهده می کنید که به « قانون » و « حقوق شهروندی » دیگران در موقعیت هایی مانند انجام وظیفه و محیط شغلی ، رانندگی ، راه رفتن ، در صف ایستادن ، مراجعه به ادارات و نهادها و... احترام می گذارند ؟
اگر از من بپرسید پاسخ خواهم داد که درصد بسیار کمی خود را مقید به رعایت حقوق و حریم دیگران می دانند و البته برای آن که دچار وجدان درد بعدی نشوند ؛ سعی می کنند به نوعی خود را توجیه و آرام کنند .
در واقع ؛ هر فردی در هر سطح و موقعیتی اگر خود را مقید و موظف به رعایت حقوق قانونی و شهروندی دیگران نداند ؛ بدون تردید او یک « دیکتاتور » است و نیز کسی که از « شرافت » و « اخلاق انسانی » بهره ای نبرده است .

***
فردی آگاهانه لوله اگزوز اتومبیل و یا موتور سیکلت خود را دستکاری می کند تا صدایی گوش خراش و مهیب از آن بلند شود .
این کار با هر انگیزه و علتی مصداق کامل « دیکتاتوری » و « بی شرفی » است .
حال پلیس و مامور و ضابط قانون او را رویت می کند اما ترتیب اثر نمی دهد و از کنار آن به سادگی عبور می کند در حالی که برای وظایفی که مطابق « قانون » باید انجام دهد ؛ حقوق می گیرد .
این پلیس و مامور از آن فرد خاطی « دیکتاتورتر و بی شرف تر » است . چون دیگران با رویت بی تفاوتی او در انجام تخلفات جسورتر می شوند . و آن لباس بی ارزش تر می شود .
اما کسانی که هر دوی آن ها را با می بینند و در کمال « بی تفاوتی » رد می شوند ؛ از آن دو دیکتاتورتر و بی شرف تر هستند چون بی اخلاقی و مسئولیت گریزی را در جامعه « قانون » و « هنجار » کرده و اشاعه می دهند .
اینان مهیاکنندگان و مروجان استمرار چرخه ی شوم و بی فرجام « سکوت – شورش » بوده اند در درازنا و پهنای تاریخ ایران زمین . بی تردید . بی آن که نگاه و مکثی بر مطالبه گری و اصول آن داشته باشند .
و چقدر متنفر و بیزارم از این بی تفاوت ها ....

***
از این معجونی که در درون کوزه انباشته شده قرار است چه چیزی بیرون آید ....
علی محمودی :
تیپیکال اصلاح طلب که همه چیز رو تقصیر مردم میندازه .
علی پورسلیمان :
درود
شما بفرمایید :
تیپیکال « برانداز » چه ویژگی هایی دارد ؟
سپاس .
مجید علیپور :
به نظرم اصطلاح درست ترش تیپیکال # بی_شرف باشه برادر. جماعتی که بعد از دیدن این همه شجاعت و جسارت و همدلی و خصوصا این فاجعه فوق تصوری که سر این مردم آوردند همچنان مشغول مزخرف گویی های قبلی خودشانند و همچنان مردم رو مقصر جلوه می دهند .
( تعدادی هم برای این فرد لایک می گذارند و او را تایید می کنند ) این رفتارها و گفتارها و افکار دقیقا مصداق بی صداقتی و تناقض است و نتیجه ای جز بازتولید « دیکتاتوری » نخواهد داشت .
علی پورسلیمان :
آقای علیپور
برای شما بابت این نوع گفتمان واقعا متاسفم و نیز برای کسانی که شما را تایید کردند.
« بی شرف » کسی است که سمت دولتی مانند مدیریت مدرسه دارد ( قبلا هم پست اداری بالا داشته است ) و اکنون هم به صورت منافقانه علیه این نظام که از آن ارتزاق می کند موضع می گیرد و در پی براندازی است . اما شجاعت بیان صریح و شفاف آن را ندارد.
در تشکلی هم فعالیت می کند و به آن وفادار است که شرط عضویت اش ، اعتقاد داشتن به ولایت مطلقه فقیه و التزام عملی و گفتاری به قانون اساسی و اصول پذیرفته شده جمهوری اسلامی است.
این نفاق و دو رویی نیست ؟
فرق شما با آن افراد متوحش که به اتومبیل منتقد در آن جمع حمله کردند ؛ چیست ؟
من حداقل شجاعت این را دارم که حرفم را صریح بزنم و از این حکومت و حکمرانی اش انتقاد کنم . مجیزگوی توده ها هم نباشم.
شماهایی که عقب می ایستید و تعدادی کودک و جوان را شارژ می کنید که بروند کشته شوند و یا آسیب ببینند ....
ما ملتی هستیم دیکتاتور و دیکتاتور پرور.

و چون خودمان مشکل فنی داریم دائما سعی می کنیم که این و آن را مقصر نشان دهیم.
این یک واقعیت است .
کار روشنفکر هم بیان واقعیت ها و پیشه کردن صداقت است نه ماله کشی بر اشتباهات و قصورات تاریخی و فرهنگی .
تا این هست ؛ آن هم خواهد بود .
علیپور :
حقیقتا علاقه ای به گفتگو و بحث با شخصی مثل شما رو ندارم. یعنی بحث کردن با هر روانپریشی فقط باعث خرد شدن اعصاب خودمان می شود آنهم در شرایطی که جامعه بیش از ظرفیتش گرفتار انواع مصایب و مشکلات شده. شرط استخدام در این نظام و عبور از سد گزینشش هم هزار بند و شرط داشته، کسی از دوستان احدی را سراغ دارد که برای بهره مندی از بدیهی ترین حقوقش مجبور به امضای و اعتراف به آنها نشده باشد؟
حقیقتش خواستم بازهم بنویسم اما ارزشش را ندارید. واقعا ارزش وقت گذاشتن و پاسخ شنیدن ندارید. کسانی که هر دوی آن ها را با می بینند و در کمال « بی تفاوتی » رد می شوند ؛ از آن دو دیکتاتورتر و بی شرف تر هستند چون بی اخلاقی و مسئولیت گریزی را در جامعه « قانون » و « هنجار » کرده و اشاعه می دهند .
علی پورسلیمان :
آقای علی پور
من بر عکس شما ؛ قائل به گفت و شنود هستم و از آن فرار نمی کنم.
دیگران را هم تحقیر نمی کنم . برچسب هم نمی زنم . که شما نمی فهمید و روان پریش هستید و...
البته این شما هستید که معمولا پای مطالب من می نویسید و کنایه می زنید !
این نشان می دهد که حرفی برای گفتن ندارید و مهم تر از همه شهامت عذرخواهی هم ندارید.
شما بیش از آن که نگران جامعه و مصایب آن باشید ؛ فکری برای بحران پس رفت اخلاقی و حرفه ای خود کنید ...
پایدار باشید » .

....« هم خدا را می خواهد هم خرما را » .
هم می خواهد از مزایای پست و مقام بهره مند باشد و هم ادای اپوزیسیون را درآورد و به قول معروف پوپولیست بازی کند .
در مواقعی مانند اکنون نیز بسیاری شان ، کاسه ی داغ تر از آش شده اند .
این رفتارها و گفتارها و افکار دقیقا مصداق بی صداقتی و تناقض است و نتیجه ای جز بازتولید « دیکتاتوری » نخواهد داشت .

بخوانید :
هر گونه مدل توسعه در ایران بدون توسعه فرهنگی و اولویت داشتن آن محکوم به شکست و تکرار چرخه ی تاریخی شورش ، سکوت و خودزنی خواهد بود
دیکتاتورهای کوچک و توهّم رنسانس ! ( این جا )
***

« قانون » مبنا و معیار و به نوعی تنظیم کننده ی روابط و مهم تر از همه « اخلاق » در هر جامعه ای است .
« قانون اساسی » مادر همه قوانین و فصل الخطاب در منازعات میان حکومت و شهروندان است .
تجارب و تاریخ نشان می دهد که حاکمیت جمهوری اسلامی به برخی از اصول قانون اساسی که مرتبط با اوست توجه بیشتری کرده و آن ها را اجرا می کند اما در مقابل به برخی اصول دیگر که در ارتباط با « حقوق مردم و یا ملت » است کم توجهی کرده و یا آن ها را پیاده و اجرا نمی کند .
به اعتراض ها و انتقادهای کنش گران حوزه ی عمومی هم توجه چندانی ندارد و صدایشان را نمی شنود .
این برخوردهای دوگانه در عین پیروی از همان الگوی دیکتاتوری ، به بی اعتمادی محض دامن زده و مسیر هر گونه گفت و شنود و تقریب نگرش ها را از بین می برد .
***

هم زمان و پس از اعتراضات دی 1404 در داخل ایران ؛ تعدادی از ایرانی ها مقیم خارج هم همراهی کردند .
در کلیپ زیر تعدادی از معترضان را می بینید که در حال شعار دادن علیه جمهوری اسلامی هستند و فردی در میانه ی جمعیت سوار بر اتومبیل خود بنری را بر روی آن نصب کرده است .
واکنش افراد معترض – اگر چه چیز جدیدی نبوده و مسبوق به سابقه است – قابل تامل و البته تاسف است .
کسانی که در محیط آزاد و دموکراتیک زیسته اند تحمل و طاقت دیدن و یا شنیدن سخن مخالف « درست و یا نادرست » را ندارند و به خشونت عریان متوسل می شوند .
برخی مطابق روال ما ایرانی ها در مقام توجیه برآمده و به فرض می گویند که آن راننده از عوامل نظام است و...
اگر این هم درست باشد ، عقل و منطق چه می گوید ؟
واکنش افرادی که سنی از آنان گذشته را چگونه باید تعبیر و تفسیر کرد .
چه ضمانتی هست اگر این گونه افراد صاحب « قدرت » شوند ؛ از کسانی که وضعیت موجود را خلق کرده و آن را تثبیت و استمرار داده اند ؛ بهتر باشند .
از این معجونی که در درون کوزه انباشته شده قرار است چه چیزی بیرون آید ....

« آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
( شیخ بهایی )
گروه رسانه/
آن چه در زیر می آید ؛ نقدی است بر یک مطلب در « صدای معلم » ( این جا ) که توسط یک فرهنگی نگارش گردیده است .
گروه رسانه/

تجربه نافرجام افلاطون، فیلسوف مشهور یونان باستان، در ایجاد تغییر در دیگران امروز یادآور یکی از رایجترین دامهای عاطفی است: تلاش برای تغییر دادن کسی که خودش نمیخواهد تغییر کند.
به گزارش یورونیوز، در قرن چهارم پیش از میلاد، افلاطون سه بار به سیراکوز در جزیره سیسیل سفر کرد تا آموزههای فلسفی خود را درباره عدالت و خویشتن داری به حاکمان آن شهر بیاموزد. اما هر سه بار شکست خورد.واقعیت را بپذیر، مرزهای خود را مشخص کن، اجازه بده پیامدها مسیر طبیعیشان را طی کنند، و به جای «اصلاح دیگران» بر رشد خودت تمرکز کن .
در نخستین سفر، دیدگاههایش خشم «دیونیسوس یکم»، فرمانروای مستبد سیراکوز را برانگیخت.
افلاطون در دومین سفر به امید آموزش پسر او، دیونیسوس دوم، بازگشت. شاگرد جوان در آغاز علاقه نشان داد، اما خیلی زود از نظم و سختی فلسفه گریخت.
با این حال، افلاطون بار دیگر بازگشت .
سومین سفر، خطای بزرگ او بود. دیونیسوس دوم وانمود کرد که آماده تغییر است، اما در عمل تنها میخواست فیلسوف به نظر برسد نه آنکه فلسفی بیندیشد. افلاطون اینبار بهزحمت جان سالم به در برد.
تجربه افلاطون تنها یک روایت تاریخی نیست. در روانشناسی امروز این رفتار به خوبی شناخته شده است: تلاش مداوم برای تغییر دادن فردی که انگیزه درونی ندارد. الگویی که در روابط عاشقانه، خانوادگی یا دوستیها بارها تکرار میشود.
در چنین رابطههایی، یک سو امیدوار است «این بار فرق دارد»، در حالی که طرف مقابل هر بار وعده میدهد، اندکی تغییر نشان میدهد و سپس به همان رفتارهای پیشین بازمیگردد.
به تعبیر این مقاله، « هر بار دوباره کشتی به سوی سیسیل میرود»؛ تلاشی بیپایان و بیثمر برای نجات فردی که خودش نمیخواهد نجات پیدا کند.

به گفته کارشناسان، تغییر پایدار تنها زمانی رخ میدهد که فرد:
دیونیسوس دوم، مانند بسیاری از کسانی که در الگوهای ناسالم گرفتارند، هیچیک از این شرایط را نداشت. او در محیطی پر از چاپلوسی زندگی میکرد و هر بار که با دشواری مواجه میشد عقب مینشست.

بزرگترین اشتباه افلاطون نه در ندانستن، بلکه در نادیده گرفتن واقعیت آشکار بود. او شواهد کافی از بیمیلی شاگرد خود داشت، اما امید را جایگزین منطق کرد.
بسیاری از ما همان اشتباه را تکرار میکنیم: بارها و بارها به کسی فرصت دوباره میدهیم با این باور که «این بار متفاوت است»، در حالی که واقعیت هیچ نشانهای از تغییر نشان نمیدهد.
این رفتار نه تنها ما را فرسوده میکند، بلکه در عمل به تداوم همان رفتارهای مخرب کمک میکند.
روانشناسان میگویند اگر این نشانهها در رابطهای تکرار میشوند، زمان آن رسیده که «بادبان بکشید و از سیسیل بروید»:
پس از این شکستها افلاطون به آتن بازگشت، آکادمی خود را بنیان گذاشت و شاهکارش کتاب «جمهور» را نوشت. اثری که در آن تاکید میکند: «برای حکومت بر دیگران، نخست باید بر خویش حکومت کرد.»
درس بزرگ افلاطون از سیسیل همین بود: اصلاح واقعی از درون آغاز میشود، نه از تغییر دادن دیگران. وقتی فرد بر رشد و نظم درونی خود تمرکز میکند، هم آرامتر میشود و هم تأثیرگذارتر.

بسیاری از ما «دیونیسوس دوم»ای در زندگیمان داریم. کسی که دوستش داریم اما نمیتواند یا نمیخواهد تغییر کند.
درس افلاطون ساده است: «واقعیت را بپذیر، مرزهای خود را مشخص کن، اجازه بده پیامدها مسیر طبیعیشان را طی کنند، و به جای «اصلاح دیگران» بر رشد خودت تمرکز کن.
افلاطون میراث فلسفی خود را نه در اصلاح سیراکوز، بلکه در بازگشت به آتن بر جای گذاشت. شاید شما نیز تا زمانی که دست از «سفر به سیسیل» برندارید، نتوانید بهترین بخش زندگیتان را بیابید.
پایان پیام/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

کانال مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش در شبکه « شاد » اعلام کرده است :
« ضمن تبریک سالروز مبعث پیام آور نور و رحمت، حضرت محمد(ص)، به اطلاع تمامی فرهنگیان، دانشآموزان و اولیای محترم میرساند؛ به جز استان هایی که استانداری به دلیل برودت یا آلودگی هوا فعالیت های آموزشی مدارس را غیرحضوری اعلام کرده باشد، فرآیندهای آموزشی سایر مدارس و مراکز آموزشی سراسر کشور در تمامی دوره های تحصیلی، در روز یکشنبه ۲۸ دی ماه ۱۴۰۴ به صورت حضوری استمرار خواهد یافت .
گفتنی است؛ باقی مانده امتحانات داخلی مدارس نیز در همین هفته با اطلاع رسانی قبلی از سوی مدارس، برگزار خواهد شد » . این چرخه غلط و شومی است که متاسفانه در این بیش از چهار دهه ساری و جاری بوده و تغییر موثری هم در آن حاصل نشده است .
آخرین نشست خبری که توسط وزارت آموزش و پرورش برگزار شد مربوط به یکشنبه 9 آذر و به میزبانی رئیس پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش بوده و تا کنون نشست خبری دیگری برگزار نشده است .
چهارشنبه 17 دی ؛ حسین صادقی رئیس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی در نشست با کارشناسان این مرکز عنوان می کند : ( این جا )

« تلاش مضاعف، صداقت و مسئولیت پذیری، رمز موفقیت سازمان است » .
رئیس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش در این نشست می گوید :
« در مرکز ما افرادی هستند همانند مولای خود، بدون نیاز به دیده شدن، به صورت خودانگیخته و با تلاش، نوآوری و اهتمام مجدانه و بیوقفه، مأموریتهای سازمانی را پیش میبرند و این نوع فعالیت ها، رمز اصلی موفقیت هرسازمانی است .

رئیس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی همچنین از تلاش و ابتکارات همکارانی که به صورت آرام و بیصدا در تحقق اهداف سازمانی فعالیت میکنند، قدردانی و خاطرنشان کرد: با این همراهیها، مسئولیت پذیری ها و دغدغه مندی ها حتماً میتوانیم بر چالشهای پیش رو غلبه کنیم و مأموریتهای نظام تعلیم و تربیت را به بهترین شکل محقق سازیم و یقین داشته باشیم که کارآمدی این مجموعه مهم و استراتژیک، حاصل تلاش فردی نیست، بلکه نتیجه هم دلی، اعتماد متقابل و تعلق سازمانی میان همکاران است » .

پرسش « صدای معلم » از رئیس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش آن است که به صورت دقیق و شفاف توضیح دهند وظیفه و کارکرد مجموعه ی ایشان چیست ؟
این مرکز چگونه با مخاطبان خود ارتباطی « دو سویه » برقرار می کند و منتقدان رویه ها و فرآیندهای وزارت آموزش و پرورش در دولت مسعود پزشکیان چگونه و با چه مکانیسمی باید « دیده شوند » ؟
صادقی در این نشست عنوان می کند : اهمال ، عدم پاسخ گویی و امروز و فردا کردن در پاسخ گویی به مطالبات قانونی و بر حق آحاد جامعه و معلمان موجب شده تا « اعتماد » جامعه به حاکمیت به حداقل ( صفر ) برسد و در مقابل جامعه ی پرسش گر و مطالبه گر هم به حرف های مسئولانش توجهی نکند .
« با توجه به این که در آستانه چهل و هفتمین سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی قرار داریم، شایسته است همکاران مرکز ۴۷ اقدام از مهم ترین اقدامات و دستاوردهای آموزش و پرورش در دولت وفاق ملی را احصا و در قالب اینفوگرافیک به مخاطبان معرفی نمایند » .
پرسش و توصیه ی این رسانه ی مستقل و منتقد در حوزه ی عمومی آموزش ایران آن است که این دوستان جای دوری نروند و پاسخ دهند در این مدت جز ایفای وظایف سازمانی روتین و تعریف شده ، چه کار خاص و یا جدیدی نسبت به دولت های قبل انجام داده اند که قابل دفاع باشد و بتواند موجب « اقناع » جامعه مخاطبان باشد ؟

پیش از این و هم زمان با اعتراضات فراگیر در جامعه ؛ « صدای معلم » در گزارشی در واکنش به اظهارات فاطمه مهاجرانی سخنگوی دولت پزشکیان با عنوان : « اعتماد جامعه ی پرسش گر و مطالبه گر را به حداقل رساندید » خانم سخنگوی دولت .... پاسخ گویی و گفت و گو نیازی به دستور و یا بخشنامه ندارد ! ؛ نوشت : ( این جا )
« پرسش « صدای معلم » از خانم مهاجرانی آن است که پیش از این اعتراضات ؛ آیا مسئولان و مقامات مستقر در دولت پزشکیان وظیفه و یا رویکردی برای « گفت وگو و پی گیری مطالبات مردم » نداشته و با گسترش و رادیکال شدن این اعتراضات ، وظیفه و یا کارکرد جدیدی برای آنان تعریف و تبیین شده است ؟ این چه رسمی در این مملکت است که تا مردم دچار مشکل و کمبود و رنج به « خیابان » نیایند و شعار ندهند ؛ متاسفانه مقامات و مسئولان آنان و مطالبات شان را « جدی » نمی گیرند ؟ و از کنار آن می گذرند .
آیا سخنگوی دولت پزشکیان می داند که « علیرضا کاظمی » از زمان انتصاب به عنوان « وزیر آموزش و پرورش دولت مسعود پزشکیان » و گرفتن رای اعتماد توسط مجلس شورای اسلامی حتی یک « نشست خبری » با رسانه ها نداشته و با وجود اعتراضات و انتقادات خبرنگاران این حوزه وقعی به آنان نگذاشته و خود را سرگرم جلسات سرکاری « ملاقات های مردمی » کرده و در این راستا روابط عمومی و سایر بخش ها بازار گرمی می کنند و فضا را « غیرواقعی » جلوه می دهند ؟

آیا خانم مهاجرانی می داند که برگزاری نشست های خبری در آموزش و پرورش نظم و قاعده ای ندارد و نزدیک به دو ماه است که این نشست ها تعطیل شده اند ؟
آیا سخنگوی دولت پزشکیان تاکنون به جد از خود پرسیده که چرا با وجود برگزاری نشست های فراوان و متنوع در « حوزه ی آموزش و پرورش » هنوز این بخش اولویت حاکمیت نبوده و به « مساله » برای « همه » تبدیل نشده است ؟
این چه رسمی در این مملکت است که تا مردم دچار مشکل و کمبود و رنج به « خیابان » نیایند و شعار ندهند ؛ متاسفانه مقامات و مسئولان آنان و مطالبات شان را « جدی » نمی گیرند ؟ و از کنار آن می گذرند .
اهمال ، عدم پاسخ گویی و امروز و فردا کردن در پاسخ گویی به مطالبات قانونی و بر حق آحاد جامعه و معلمان موجب شده تا « اعتماد » جامعه به حاکمیت به حداقل ( صفر ) برسد و در مقابل جامعه ی پرسش گر و مطالبه گر هم به حرف های مسئولانش توجهی نکند .

این چرخه غلط و شومی است که متاسفانه در این بیش از چهار دهه ساری و جاری بوده و تغییر موثری هم در آن حاصل نشده است .
این ها نکاتی هستند که بارها در گزارش های « صدای معلم » مورد توجه و تاکید بوده اما گوش شنوایی نیافته است .
مسئولان باید بدانند :

اعمال دستور و بخشنامه برای پاسخگویی نشان میدهد که گفتوگو با جامعه هنوز به یک «فرهنگ نهادینه» تبدیل نشده و سیاستمداران تنها پس از فشار و اعتراض عمومی متوجه ضرورت آن میشوند. تا زمانی که نشستهای رسانهای و تعامل واقعی با معلمان و خبرنگاران شکل نگیرد، اعتماد عمومی همچنان در پایینترین سطح باقی خواهد ماند.
پاسخ گویی تکلیفی ذاتی است که با دستورالعمل و بخشنامههای نمایشی ایجاد نمیشود؛ دولت زمانی صدای مردم را میشنود که پیش از کشیده شدن اعتراضات به خیابان، به قفلِ بستهی درهای اتاق وزیران و سکوتِ رسانهای آنان پایان دهد » .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید