
در راهروی هواپیما پیش میروم تا به صندلیام برسم. جلوی من یک خانم عرب دنبال صندلیاش میگردد. مهماندار صندلیاش را به او نشان میدهد و میگوید: «اجلس!» به مهماندار هواپیما میگویم که ایشان خانم هستند و به جای اجلس باید بگوید «اجلسی»، مهماندار با بیاعتنایی میگوید: «خوب! اجلسی!» که یعنی « چه فرقی میکند حالا؟!»
من با خودم فکر میکنم وقتی بیشترین مسافران خارجی پروازهای مشهد عرب هستند نباید این شرکتهای هواپیمایی حداقل سی کلمه اولیه و ضروری را به مهماندارانشان بیاموزند؟! بیایید «تن ندهیم» به هر چه «عادی» میشود.
روی صندلیام که مینشینم مسافر بغلیام از مهماندار دیگری میپرسد: «چرا اینقدر تأخیر داشت این پرواز؟»، مهماندار جواب میدهد: «از مقصد تأخیر داشت»، منظورش از «مقصد» همان «مبدأ» است! میفهمم که مشکل بلد نبودن زبان خارجیها نیست، زبان رایج خودمان هم مهجور است!
از یک آژانس هواپیمایی بلیط میخرم، بلیط را برایم ایمیل میکنند، عنوان فارسی ایمیل غلط املایی دارد، از دو کلمه عنوان یکی اش غلط است! متن بلیط به زبان انگلیسی است و در اولین نگاه من سه غلط املایی دارد! به صادرکننده بلیط تلفن میزنم و میگویم متن بلیط غلط دارد، میگوید:
«ما این متن را از روی متن فلان شرکت هواپیمایی ترکیهای برداشتهایم» .

میگویم: «سرکار خانم، مرجع درستی واژههای انگلیسی که شرکتهای ترک نیستند، شما متن را در نرم افزار word هم که بزنید غلطها را به شما نشان میدهد!»، با عصبانیت پاسخ میدهد: «شما چه کار به غلطهای متن بلیط دارید، اسم شما و تاریخ و ساعت پروازتان که درست است!»
دوستی دارم که مهندس مکانیک است و بسیار باهوش و دقیق اما هروقت برایم پیامک میزد (با حروف فارسی) در هر پیامکش حداقل یک غلط املایی داشت! بررسی کردم دیدم دچار «خوانش پریشی» (dyslexia) است و خودش خبر ندارد! چطور میشود یک نفر تا مدرک کارشناسی پیش برود و «خوانشپریشی»اش کشف نشده باشد؟!
وقتی غلطگویی و غلط نویسی برایمان عادی شود طبیعی است که درجات خفیف و حتی متوسط خوانشپریشی را تشخیص ندهیم!
من هم ممکن است کلمات زیادی را غلط بنویسم ولی به غلطنویسی افتخار نمیکنم و وقتی کسی غلطهایم را تذکر دهد خوشحال میشوم که سوادم بیشتر شده است. همین امروز از صفحه آخر روزنامه همشهری یاد گرفتم که «خوار و بار» ترکیب غلطی است و «خواربار» درست است.
این که بی سوادی را عیب ندانیم و با لجاجت بر بیسوادی خود اصرار کنیم، یک بیماری فرهنگی است. شاید ذهن من زیادی «سیاستزده» شده است ولی من فکر میکنم وقتی یک مقام اجرایی یک کشور به «مدرک دانشگاهی» بگوید «کاغذ پاره»، بیسوادی را تبدیل به یک فضیلت کردهاست!
بیایید علیه «فضیلت بیسوادی» ایستادگی کنیم، از گویندگان و نویسندگان «منبع» طلبکرده و غلطهای گفتاری و نوشتاریشان را تصحیح کنیم؛ بیایید «تن ندهیم» به هر چه «عادی» میشود.
هفتهتان پر از ایستادگی کارشناسانه

( سمت راست : دکتر پرویز ناتل خانلری - وزیر فرهنگ و بانی سپاه دانش در ایران - سمت چپ : توئیت حمیدرضا حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش )

( برنامه پیشنهادی وزیر فعلی آموزش و پرورش یوسف نوری )

گروه گزارش/
نخستین نشست رسانه ای « قاسم احمدی لاشکی » معاون حقوقی و امور مجلس امروز یکشنبه 23 مرداد و پس از گذشت 25 ماه از انتصاب ایشان در این سمت در سالن آمفی تئاتر ساختمان شهید رجایی وزارت آموزش و پرورش برگزار گردید .
این نشست با هدف تشريح و تبیین برنامهها، اهداف و فعالیتهای سی و ششمین اجلاس مدیران و روسای آموزش و پرورش برگزار شد .
« مدیر صدای معلم » نخستین رسانه ای بود که پرسش های خود را مطرح کرد .
این پرسش ها به شرح زیر هستند :
این نخستین نشست رسانه ای شما پس از گذشت دو سال و به تعبیر دقیق تر 25 ماه است ! و البته برای برگزاری آن ممنونم .
دلیل این تطویل چه بوده است ؟
در روز خبرنگار حتا پیامی هم از سوی وزیر آموزش و پرورش ندیدیم . در حالی که قبلا وزیران آموزش و پرورش بعضا خودشان میزبان خبرنگاران بودند و حرف های آنان را می شنیدند .
آقای نوری قبلا قول داده بود که دستور العمل ارتباط با رسانه تدوین شود ( باشگاه فرهنگیان ) . این مهم به کجا رسید ؟
1- آقای احمدی
حدود ده سال است که از طرح و تایید سازمان نظام معلمی گذشته است .
طرح سازمان نظام معلمی در شورای عالی آموزش و پرورش در دولت های قبلی تایید شده است .
چرا اراده ای در وزارت آموزش و پرورش برای تحقق این مهم مشاهده نمی شود ؟ در حالی که یکی از وظایف معاونت شما ارسال لوایح، اصلاحیهها و پیشنهادات به مراجع ذیصلاح و پی گیری آنها است ؟
2- یکی از موارد مهم در بحث رتبه بندی معلمان ؛ مغایرت مصوبه مجلس با آیین نامه ای است که در دولت تصویب شده است .
این موارد مغایرت کدام ها هستند و شما برای آن ها چه کرده اید ؟
در میان معلمان مطرح است که وزیر آموزش و پرورش به قدر لازم و کافی از رتبه بندی معلمان حمایت نکرده است .
معلمان از عملکرد وزیر آموزش و پرورش در بحث رتبه بندی معلمان به هیچ وجه رضایت ندارند .
آنان عنوان می کنند که وزیر آموزش و پرروش در بحث رتبه بندی معلمان گروکشی کرده است و به خاطر بحران کمبود معلم رتبه بندی را اجرا نمی کند .
« صدای معلم » بارها در گزارش های خود بر این موضوع تصریح کرده که بدون سازمان نظام معلمی ، رتبه بندی معلمان بر اساس هدفی که برای آن تعریف شده است ، به نتیجه ای نمی رسد . از سوی دیگر ؛ معلمان قبلا رتبه بندی شده اند و نیازی به بارگذاری مدارک ، کاغذبازی و... نیست مگر آن که شرایط جدیدی تعریف شود .
3-جناب احمدی
یکی از موارد مهم و تاثیرگذار که همواره مورد تاکید و هشدار کنش گران آموزشی و رسانه های مستقل بوده مساله دخالت نمایندگان مجلس در امور آموزش و پرورش به ویژه در مورد « عزل و نصب » هاست .
به نظر می رسد هنوز میان تعامل و دخالت فهم مشترکی پیدا نشده است .
این وضعیت تا کی باید استمرار داشته باشد ؟
نقش معاونت شما در حفظ استقلال ذاتی و حرفه ای وزارت آموزش و پرورش در چارچوب وظایف سازمانی چه می تواند باشد ؟ »
آن چه در زیر می آید ؛ بخش نخست پاسخ « قاسم احمدی لاشکی » معاون حقوقی و امور مجلس وزارت آموزش و پرورش به پرسش های « علی پورسلیمان ، مدیر صدای معلم » است .

به دنبال شکل گیری مافیای آب، خاک، نفت، جنگل، معدن، شکر، مواد خوراکی و دارو در نقاط مختلف کشور ، دست دراز و خونبار مافیای قطع درختان بلوط کهنسال که هر درخت آن حداقل ۵۰ سال طول می کشد تا به مرحله بلوغ برسد ، به دور دست ترین و محروم ترین نقاط کشور هم رسیده.
بر طبق گزارشات مردمی از منطقهی تشان بهبهان ( بجک، کوه حاتم ، من باغون و ....)، گروهی با مصونیت آهنین، به خاطر سود جویی، در جلو چشمان روستائیان و بدون پروا از قانون، درختان کهنسال بلوط و دیگر گونه های بومی را در مناطق مذکور قطع و از طریق کامیون، وانت بار و حتا حیوانات بارکش به منطقهای در کوه حاتم که کوره های درخت سوزی و تولید ذغال بر پا کردهاند حمل مینمایند. در جایگاه یک شهروند ایرانی که به زادگاهم بهبهان و جای جای وطنم عشق میورزم و دارای سهم مالکیت مشاع از خاک وطنم هستم ، با چشمانی اشک بار، کوره های درخت سوزی و ذغال سازی تشان در بهبهان، کوره های آدم سوزی هیتلر در ذهنم تداعی می شود.
علیرغم پیگیری های NGO ها و کنشگران حوزه محیط زیست در مناطق یاد شده، نماینده مجلس در بهبهان، مدیر کل منابع طبیعی ، رئیس منابع طبیعی و سازمان های زیربط، نه تنها در این موارد اقدام چشمگیری ننموده اند ، بلکه در پاره ای موارد ، به خاطر منافع فردی و گروهی یا حفظ پست های اداری چشم و گوش خود را بر غارت این منابع ملی بسته اند.
دود ناشی کوره های درخت سوزی و ذغال سازی پراکنده در منطقه به گونهای است که بسیاری از کودکان منطقه به بیماری نفس تنگی، آسم، ( Asthma), و آلرژی حاصل از گاز کربنیک مبتلا شده اند.
این در حالی است که در کشورهای همسایه مانند امارات متحده عربی، عربستان سعودی به احیای محیط زیست اهتمام ورزیده و ترکیه در همسایگی کشورمان ، با کاشت ۱۱ میلیون اصله نهال رکورد کاشت بیشترین درخت در منطقه و جهان را کسب نموده است که این امر نقش مهمی در تامین مواد خوراکی مورد نیاز مردمش و حتا توسعه اقتصادی کشور و رفاه شهروندانش دارد.
امروز، شوربختانه، جنگل زدایی در اکثر نقاط ایران توسط مافیای جنگل که در برخی موارد از پشتیبانی نهادهای دولتی و مقامات محلی برخوردارند ، خسارات جبران ناپذیری به نسل کنونی و نسل های آتی وارد می کند. در عوض کشوری مانند اسرائیل ، با بهره گیری از روش های علمی،در بلندی های جولان ، گونه ای درخت سیب را پرورش داده که طبق شنیده ها ، سالانه حتا ۲ با محصول برداشت می کند.

طبق اصل ۵۰ قانون اساسی جمهوری اسلامی ؛
حفاظت از محیط زیست که نسل امروز و نسل های بعد باید در آن حیات اجتماعی رو به رشدی داشته باشند، وظیفه عمومی تلقی می گردد. از این رو فعالیت اقتصادی و غیر آن، که با آلودگی محیط زیست یا تخریب غیر جبران آن ملازمه پیدا کند ممنوع است.
طبق بند ۶ از اصل ۳ قانون اساسی که بر محو هر گونه انحصار طلبی تاکید میورزد، سوء بهره برداری از منابع طبیعی و از جمله پترو شیمی های خصوصی غیر قانونی و موجب خسارت جبران ناپذیر به منافع ملی است که نمونه بارز آن تلف شدن میلیون ها ماهی و آبزیان مفید دریاچه آب شور ماهشهر حاصل از سرازیر شدن پساب های پتروشیمی های خصوصی ماهشهر به این دریاچه بودیم.

قطع بلوط های منطقه تشان بهبهان نه تنها زندگی مردم بومی را تهدید می کند بلکه با نابودی درختان و پوشش های گیاهی زیرین آنها موجب سیل های مهیبی خواهد شد که افزون بر نابودی منابع و ثروت های ملی دیر پا ، بلکه انسان هایی را هم که حق حیات دارند از جمله زن و مرد و کودک و پیر و جوان را هم به صورت زجر آوری میبلعد.
در جایگاه یک شهروند ایرانی که به زادگاهم بهبهان و جای جای وطنم عشق میورزم و دارای سهم مالکیت مشاع از خاک وطنم هستم ، با چشمانی اشک بار، کوره های درخت سوزی و ذغال سازی تشان در بهبهان، کوره های آدم سوزی هیتلر در ذهنم تداعی می شود.

در پی تلاش های صورت گرفته مردمی، نگارنده این سوگ نامه ، شکراله مسیح پور، همدوش و همصدا با روستانشینان پاکسرشت و کشاورزان زحمت کش زادگاهم، از مقامات مسئول که بعضا خود دستی در دستبرد به سرمایه های ملی دارند تقاضا دارم که به این ویرانگری های زیست محیطی هر چه زودتر پایان دهند، در غیر این صورت تا دم مرگ باید پاسخ گو بوده و مسئولیت خسارات جانی و مالی وارده به مردم از دوش شان برداشته نخواهد شد.
در صورت تعلل مقامات مسئول با نگرش به اینکه مشخصات و سهم شان در تخریب پوشیده نیست ضمن پیگری قاتونی بر پا کنندگان کوره های درخت سوزی که سود به جیب مشتی غارتگر و دودش به چشم نردم منطقه میرود، با یاری کنشگران عرصه محیط زیست، کوه نوردان قهرمان بهبهان ،تشان، کهگیلویه و به ویژه کشاورزان و روستا نشینان آسیب دیده که قربانیان کنش پلیدانه مشتی چپاولگر میباشند، ضمن توسل به قانون از جمله مواد ۶۸۴، ۶۸۵ و ۶۸۶ قانون مجازات اسلامی ، نه تنها مجرمین را در هر پست و مقام و جایگاهی باشند در پنجه قانون گرفتار خواهیم کرد، بلکه در یک کار زار مردمی آنان را رسوا و ناکام خواهیم نمود.
به امید برقراری عدالت و امنیت اجتماعی در جای جای ایران عزیز.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
روزانه نام وزارت آموزش و پرورش لغلغه زبان ماست . به عنوان یک مدرس ۲۷ سال سابقه که جوانی ام را به پای این اداره گذاشته ام می خواهم خاطره چند ساعت حضورم را در وزارت آموزش و پرورش (بخوانید وزارت....و.....) را بیان کنم.
اواخر مرداد ماه امسال برای پیگیری عدم انتقالم (با 27 سال سابقه و بالاترین امتیاز استان زنجان) شب ساعت 1 با یکی از دوستانم به سمت پایتخت راه می افتیم. سرانجام با کمک تکنولوژی اجنبی ها با راهنمایی گوگل مپ به خیابان سپهبد قرنی می رسیم. ساعت 5 صبح شده داخل ماشین چرتکی می زنیم و ساعت 7 صبح می رویم داخل وزارتخانه.
ساختمان قدیمی شاهکار معماری آن روزهاست که مهندسان جوان واقعا کم نگذاشته اند ؛ ساختمان 4 طبقه است ، طبقه همکف احتمالا بعدها تجاری و به بانک و فروشگاهها واگذار شده است.
وارد ساختمان اصلی می شویم.
وضعیت خوب است . گیت مترو دارد انگار باید با بلیط وارد شویم، دو نفر منشی نشسته اند ورودی که اجازه ورود به هیچ غریبه ای را نمیدهند . اندرون این ساختمان حیاطی است سرسبز پر از گل و گیاه با آبیاری پرتابی که چشم انداز خوبی دارد و توجه ارباب رجوع را جلب میکند . کمی به انتظار می نشینیم ، به اطرافم دقیق می شوم . بوی کهنگی و عدم بازسازی این بنای زیبا به صورت خیلی واضح مشخص است. حیف از این ساختمان شکیلی که دست آموزش و پرورش افتاده و هیچ رسیدگی به آن انجام نمی شود و غبار بی توجهی و فرسودگی از در و دیوارش به سمت افراد کنجکاوی چون من پرتاب می شود.
خلاصه منشی ها می گویند :
« امروز مسئولین مربوطه و کارشناسان نمی آیند و بهتره برین ساختمان کوچه بغلی » .
برای رفتن به ساختمان معاونت پشتیبانی یکی از مهمترین معاونت ها در کوچه ای باریک (چند ده قدم دورتر از ساختمان اصلی) وارد می شویم . انگار وارد یه ساختمان مخروبه و زوار در رفته شده ایم . تمام کابل کشی ساختمان انگار روکار بوده و بد جور تو ذوق می زند . پله های نامرتب و زشت، جالب تر آن که سر در هر اطاقی با یک پرینت از کاغذ A4 عنوانی نوشته شده است که با میخ یا پونس به دیوار متصل است.
خدایا !
اینجا وزارت خانه ماست؟ چقدر مظلوم. پس این همه وزیر و مسئول آمده اند حتی قدمی برای بازسازی وزارتخانه خود برنداشته اند؟

انگار ساختمان صاحب ندارد البته به جای صاحب ، یک منشی بسیار بد اخلاق که به همه پیشنهاد نشستن و انتظار کشیدن می دهد ظاهرن همه کاره اینجاست.
تا حضرات مسئول بیایند هوس دیدن طبقه اول به سر داریم البته با لحن بسیار خشن منشی میخکوب می شویم. منتظریم تا به اطاق کارشناس نقل و انتقال شرف یاب شویم ؛ منشی می گوید: باید صبر کنید تا خودشان بیایند و اجازه بدهند چند همکار از شهر های جنوبی ( بندر عباس و ... ) آمده و خسته و کوفته اند ، کسی هم پاسخ گو نیست. به عنوان یک « معلم ناامید » بعد از این به بچه های این مملکت چه چیزی یاد بدهم؟
بالاخره بعد از ساعتی انتظار به سمت میز خدمت راهنمایی می شویم. کارشناس محترم انگار دارد برای بچه ابتدایی ها سخن میگوید ! آن قدر ناشیانه و ابتدایی می پیچاند که کفر همه را درآورده و اصلا جواب قانع کننده ای در چنته ندارد.
پس از کش و قوس فراوان نهایتا همه دست از پا درازتر ناامیدانه عقب نشینی می کنیم.
ما معلم ها که در تصورات خودبه خانه امید خود یعنی وزارتخانه آمده بودیم انگار وارد مدرسه ابتدایی شده ایم و کارشناسان با رفتار نامناسب همه را دست به سر کرده و ما دست از پا درازتر و ناامید به شهر و دیار خود برمی گردیم و از اینکه رنج این همه راه را باخطرات و هزینه ای زیاد به جان خریده ایم تا علت انتقال افراد با سابقه کم و یک ساله و البته عدم انتقال سابقه های بالا و پر امتیاز را جویا شده اعتراض کنیم.
دریغ از یک جواب درست حسابی مسئولان نامسئول !
ته جوابشان این است:
کار سیستمی است و دست افراد و اشخاص نیست و هیچ کس دخیل نیست. من که قدری از سیستم سر در می آوردم را حواله می کنند به بخشنامه و کم کاری اداره کل استان مبدا .

خیلی ناراحتم. نه احترامی نه پذیرایی از معلمانی با سابقه بالا که با هزار امید و آرزو به خانه امیدشان آمده اند. راستش کارشناسان وزارتخانه اغلب جای بچه ها و شاگردانشان بودند.
بالاخره دست از پا درازتر بدون حل مشکل و بدتر از آن بدون دریافت جوابی منطقی و اقناعی در خصوص چرایی تبعیض در نقل و انتقالات به شهر خود بر می گردیم تا شاید سه سال باقیمانده را در همان جا به سرکنیم.
به عنوان یک « معلم ناامید » بعد از این به بچه های این مملکت چه چیزی یاد بدهم؟
با این حقی که از من دریغ شده است با چه کسی بازگو کنم؟
دلم شکسته است . به 27 سال خدمت خود نگاه می کنم و برای اولین بار از معلم بودن خود پشیمانم.
حقوق و دریافتی مان که واقعا افتضاح بوده است و دلمان را کباب میکنند.
احترام که خرجی نداشت ...
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

اصغر قندچی در ۱۰ فروردین ۱۳۰۷ خورشیدی در محله قنات آباد نزدیک میدان اعدام تهران در خانواده ای که پنج برادر و سه خواهر بودند و اصالتا بازاری از پدری با شغل وکالت متولد شد . خانواده ای همه اهل درس و تحصیل . او برادر احمد قندچی یکی از سه دانشجوی جان باخته در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ است و به همین مناسبت ۱۶ آذر در ایران « روز دانشجو » نام گرفته است . به گفته خودش حتی خواهرش مشتاق تحصیل بود ولی او علاقه چندانی به درس نداشت و در مقابل عاشق کار بوده و به همین دلیل ثلث به ثلث از مدرسه فرار می کرده است به طوری که مادرش مجبور به شکایت از او نزد دایی اش می شود . دایی اش با او صحبت می کند و فردای آن روز با هم به مدرسه نزد مدیر می روند .
مدیر مدرسه می گوید یک ثلث است که اصغر به مدرسه نیامده است ! و قرار می شود اصغر سر کلاس برود ، اما دایی اصغر از مدرسه بیرون نرفته ، او از دیوار و درخت مدرسه بالا می رود و داخل کوچه می پرد و فرار می کند .

ورود به بازار کار :
اصغر قندچی ۱۲ ساله بود که وارد بازار کار شد . از گاراژ روبه روی کافه شکوفه تهران تا کارگاه آهنگری و مکانیکی مستاجرشان . کلاس هفتم را خوانده بود تا اینکه یک روز به تماشای کارگاه مستاجرشان رفت و مجذوب کار آنها شد و از همان جا بود که مشغول کار می شود . بدین ترتیب اصغر قندچی راه آینده خود را انتخاب کرد . هشتاد سال زندگی او از این مکان رقم خورد . استعداد و توانایی و شوق خود را در کار و صنعت دید و کشف کرد و شاگردی نزد استادکاران را به جای آموزگاران در کلاس برگزید .
مدتی در سنگ تراشی پادویی می کرد ولی با قلم تراش کار نمی کرد تا اینکه به مناسبت نمایشگاهی استادکار ، قلم را به دست قندچی می دهد . رضاشاه که از نمایشگاه بازدید داشته مکث می کند و سوالاتی از او می پرسد و تشویقش می کند و انگیزه کار کردن برایش دو چندان می شود .
پس از مدتی سراغ کار در صنعت اتومبیل می رود . کار را با آهنگری ماشین شروع می کند . نخست پادو می شود سپس وردستکار و در نهایت استادکار .
از صبح زود تا ساعت ۱۰ الی ۱۱ شب کار می کند . بارها بر اثر دشواری کار ناخن پاهایش می افتد و یا روی پاهایش آهن داغ می ریزد و می سوزد و کمرش آسیب می بیند اما هرگز دلسرد و نا امید و خسته نمی شود .
مدتی هم در کارگاهی که تکنسین های آلمانی ، روسی و چک داشت کار می کند و تجربه های بسیاری از این طریق کسب می کند . به گفته خودش استادکاری داشت که به او حقوق نمی داد و هر بار وعده پرداخت حقوق در شب جمعه را می داد ولی هرگز آن شب جمعه نرسید ! و یا در نهایت ماهی شش یا هفت قران می داد . از این رو تصمیم می گیرد خود آستین بالا بزند و به صورت مستقل کار را شروع کند .
۱۶ ساله بود که دکانی به ابعاد ۳×۳ متر باز می کند و رسما در کار خود مستقل می شود . گاراژی را با مساعدت صاحبان آن بدون سرقفلی در اختیار می گیرد و حتی به او برق رایگان می دهند تا کارش پیش برود و البته قندچی هم اتومبیل صاحبان گاراژها را رایگان تعمیر می کرد .این دکان ۹ متری بعدها ۱۵ متر ، ۳۰ متر ، ۱۰۰ متر ، ۵۰۰ متر و در نهایت به وسعت ۲۵۰۰۰۰ مترمربع می رسد.
از کار بر روی سواری کوچک آغاز می کند تا اتوبوس و کامیون ادامه می دهد .

اوج گیری تولیدات کارخانه قندچی
نخستین کارهایش کپی کاری از نمونه های خارجی بود و بعدها با هوش و ذکاوت ذاتی خود نمونه هایی بهتر از مدل های خارجی را می سازد .
اولین اتومبیلی که ساخت یک جیپ بود که بیشتر قطعات آن را خودش تولید کرده بود اما نخستین خودرویی که کار او را رونق داد جیپی بود که به درخواست رضا نیازمند معاون علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد ساخت . داستان از این قرار بود که نماینده شرکت بنز جهت عقد قرارداد به ایران آمده بود ولی با رضا نیازمند معاون عالیخانی به توافق نرسیده بودند ؛ چرا که نماینده بنز اصرار به مونتاژ اتومبیل بنز در ایران داشته ولی نیازمند بر تولید و ساخت آن نیز از سوی ایران تاکید کرده بود و گفت و گوها به نتیجه نرسیده بود حتی نماینده کارخانه بنز به نیازمند گفته بود تا ۱۵ سال بعد هم شما توان ساخت ستاره بنز را هم ندارید و چون در دیدار پیشین خود با شاه یک نمونه از مرسدس بنز لوکس را به ولیعهد هدیه کرده بود شکایت نزد شاه برده بود . شاه وزیر و معاون وزیر را احضار و دلایل را از آنان پرس و جو می کند . نیازمند دلیل عدم توافق را توضیح می دهد و همین باعث می شود محمدرضاشاه ضمن عصبانیت از عدم حصول نتیجه به وزیر و معاون او اولتیماتوم شش ماهه بدهد که یا باید خود اتومبیلی در ایران تولید کنید یا اینکه از شغل تان خداحافظی کنید .

تولد کامیون ایران کاوه
سال ۱۳۴۲ است ؛ رضا نیازمند همکارش مهندس شیرزاد را در جریان می گذارد که هر طور شده باید یک مرکز یا کارگاه اتومبیل سازی پیدا کنند وگرنه کار خود را از دست می دهند . شیرزاد هم در شهر جست و جو میکند و پرس و جو کنان سر از خیابان قزوین و گاراژ « اوس اصغر » در می آورد ! تمام مکانیکی های خیابان قزوین برای ساخت اتومبیل آدرس کارخانه اصغر قندچی را داده بودند . چند روز بعد شیرزاد به نیازمند اطلاع می دهد که آن مکان را یافته است و آدرس دروازه قزوین را می دهد . هر دو راهی گاراژ و کارخانه قندچی می شوند . وارد محل کار اصغر قندچی که می شوند شروع به پرسش از او درباره کار و نحوه ساخت اتومبیل می کنند . اصغر قندچی پس از اینکه کارخانه و اموالش را از دست می دهد به گاراژ قدیمی خود در دروازه قزوین باز می گردد و دیگر هرگز به کارخانه خود باز نمی گردد !
قندچی برایشان توضیح می دهد که چگونه شاسی کامیون های ماک را تغییر داده و یا چگونه اتاق آنها را ساخته است . توضیحات قندچی به قدری برای نیازمند و شیرزاد هیجان انگیز بوده که نیازمند چند بار از شدت شوق می خواست قندچی را در آغوش بگیرد . نیازمند از قتدچی می خواهد که نمونه اتومبیل خود را برای نمایشگاه صنایع ملی ایران بسازد تا در آن نمایشگاه در معرض دید مردم و شخص شاه قرار بگیرد . از این رو دست به کار می شود و اتومبیل هایی با نام مدل آبان ، مدل اسفند و تریلر غول پیکری با نام مدل انقلاب با ظرفیت صد تن می سازد .
روز گشایش نمایشگاه شاه که به غرفه اتومبیل های قندچی می رسد نمی تواند از آن سرسری عبور کند ؛ توقف می کند و خواستار توضیحات و گفت و گو با مسئول غرفه یعنی اصغر قندچی می شود . میز و صندلی تدارک می بینند و شاه از قندچی سئوالاتی می کند از جمله اینکه اتومبیل در غرفه را چگونه ساخته اند ، تا کجا کار خودشان بوده است و قطعات اولیه را از کجا تهیه کرده اند و اینکه آیا کمکی لازم دارند یا خیر ؟
به گفته قندچی ، شاه ده بار از او می پرسد آیا کسی به تو کمک کرده و او پاسخ می دهد خیر . بدین ترتیب حاصل کار او مورد تایید و پسند شاه هم قرار می گیرد و رضا نیازمند که اکنون به قولی که به شاه برای ساخت اتومبیل ایرانی داده بود عمل کرده و از خطر برکناری رهایی یافته بود اصغر قندچی را به دفتر خود فرا می خواند و قرارداد پرداخت وام صنعتی و پروانه ساخت کامیون را به او برای اجرای پروژه کارخانجات کامیون سازی ماک - کاوه را عملیاتی سازد .
نیازمند در خاطرات خود می گوید : « قندچی یک شخصیت همانند شخصیت فیلم های وسترن داشت . همیشه می جنگید . او جنگ را آغاز کرد » .
قندچی به کمک حسین میردامادی که پیش از او نمایندگی واردات کامیون ماک آمریکایی را داشت کار را شروع می کند . کامیون های ماک که وارد ایران می شدند دارای چند مشکل عمده بودند : یکی اینکه شاسی آنها کوتاه بود و قطعات آن در پیچ و خم و بالا و پایین جاده های ایران می شکست و ترمز و کشش هم کم می آورد چرا که برای جاده های آمریکا طراحی شده بود و دیگر اینکه در آب و هوای گرم و خشک ایران رادیاتور آنها جوش می آورد . همچنین باک سوخت آنها برای جاده های ایران که پمپ بنزین های آن با فاصله زیاد از هم ساخته شده بود کافی نبود و در جاده ها مشکل کمبود سوخت داشتند ، به همین دلیل قندچی شاسی کامیون ها را بلندتر می سازد و مشکل شکستگی قطعات شاسی را برطرف می کند ، رادیاتور را هم بزرگتر می سازد تا مشکل جوش آوردن آب آن در جاده های ایران حل شود و باک سوخت را هم حجیم تر می کند تا مشکل کمبود سوخت در جاده ها برطرف شود . این گونه بود که قندچی کامیون و تریلری ساخت ایرانی برای جاده های ایران با نام جدید « ایران کاوه » چرا که شغل قندچی در آغاز کارش آهنگری بود و کاوه در اساطیر ایران چنین شغلی دارد و دیگر آنکه کاوه نماد وطن پرستی و دلیری و شجاعت و پایداری ایرانی است و ایران کاوه برازنده نام این کامیون ها و تریلرهای غول پیکر بود .

در آغاز برای ساخت کامیون ها از قطعات باقی مانده کامیون های به جا مانده از جنگ جهانی دوم استفاده می شد و یا دیفرانسیل ماک های به جا مانده از جنگ در کشورهای هند و پاکستان وارد می شد و موتور کومنز انگلیسی که برای چاه آب کاربری داشت روی آن بسته می شد . آمریکایی ها وقتی دیدند شرکت ایران کاوه کامیونی تولید کرده با کارایی بهتر و مقبول تر از ماک آمریکایی بنای همکاری با قندچی را گذاشتند و این گونه شد که موتور ماک را به شرکت ایران کاوه تحویل می دادند و شرکت هم بقیه قطعات را خود تولید و بر روی موتور سوار می کرد که کاملا با اقلیم ایران و شرایط محیطی ایران سازگار بود و ایرانیان هم از آن بیشتر از کامیون های ماک استقبال کردند . اتاق کامیون و تریلر ، کاپوت ، گلگیر ، اگزوز ، رادیاتور ، باک سوخت همه و همه توسط شرکت ایران کاوه تولید می شد و برنامه برای تولید موتور آن هم در دستور کار قرار داشت که با وقوع انقلاب هیچ گاه عملی نشد .
قیمت تمام شده ماک ایرانی یعنی ایران کاوه کوچک تا بزرگ بین صد تا صد و پنجاه هزار تومان و با تریلر تا سیصد هزار تومان تمام می شد در حالی که ماک آمریکایی بدون تریلر دویست هزار تومان فروخته می شد . به دلیل قیمت کمتر و کیفیت بهتر گاه تا شش ماه مشتری منتظر دریافت کامیون های شرکت کاوه می ماند . نیاز کشور به کامیون و تریلر به دلیل تحولات اقتصادی بالا می رود و به دلیل کمبود راننده پایه یک شرکت ایران کاوه مجبور به استفاده از رانندگان کره ای و ترک در ایران می شود . از رانندگان کره ای امتحان هم گرفته می شد و شرایطی برای آنها گذاشته شده بود . مثلا دارای دیپلم باشند ، مجرد باشند و پانسیون و ناهار و شام به همراه حقوق به آنان تعلق می گرفت و یک بلیط رایگان در سال برای سفر به کره .
رونق تولید و کسب و کار و اعتبار و شهرت شرکت ایران کاوه چنان بالا می گیرد که بنا به گفته اصغر قندچی در سال ۱۳۵۴ پیشنهادی از سوی تجار چینی به آنها می شود مبنی بر اینکه در ازای فروش کامیون به آنها ، کالا و مواد غذایی به ایران بدهند چرا که هم روابط خوبی با آمریکا نداشتند و هم پول برای خرید کامیون ایرانی نداشتند . کتابی هم آورده بودند که مشخصات محصولات خود را در آن درج کرده بودند مانند فانوس ، بیل ، دسته بیل ، چینی آلات .
یکی از مهندسان شرکت ایران کاوه می گوید : تا زمانی که نوری تاکه ژاپن است چه کسی از این آشغالهای چینی می خرد ! در ضمن ما تا یک سال پیش فروش کامیون داریم و نمی توانیم به شما بفروشیم !
تجار چینی می گویند لااقل به آقای خیامی سفارش کنید به ما اتوبوس بدهند ... قندچی به خیامی زنگ می زند و خیامی در پاسخ می گوید که دستوری از شاه رسیده مبنی بر فروش اتوبوس به بلغارستان و مصر . در نتیجه از آنجا هم نا امید شدند و دست خالی باز گشتند .
در شرکت اصغر قندچی کارگری اخراج نمی شد چرا که کارگر را یک سرمایه می دانست ، سرمایه ای که همچون یک دانش آموز روی آن سرمایه گذاری شده و نباید به آسانی چنین نیروی تربیت شده و آموزش دیده و با تجربه ای از دست برود .سالی دو بار حقوق کارگران افزایش می یافت . او خود به طور مستقیم با کارگران و در میان کارگران بود و زندگی یک کارگر را با همه وجود درک می کرد . حتی برای فرزند خود که در ایام تعطیلات از آمریکا به ایران برای کار در کارخانه آمده بود امتیازی قائل نبود و باید همچون سایر کارگران کار می کرد و در کنار آنان غذا می خورد .
تعداد کارکنان و کارگران کارخانجات ایران کاوه همراه با نمایندگی های آن در سراسر کشور به ۴۰۰۰ تن رسید و تا زمانی که قندچی در کارخانه حضور داشت تعداد ۵۰۰۰۰ کامیون و تریلر تولید کرد که تا مدت هفتاد سال در جاده های ایران در تردد بودند .
سال ۱۳۵۶ قندچی برنده جایزه بزرگ خودرو سازی در نمایشگاه خودرو برلین شد . وقتی به آمریکا می رفت او را با هلی کوپتر به کارخانه ماک می بردند و برایش ارج و احترام قائل بودند . به گفته خودش آنها ( یعنی نیازمند و عالیخانی ) بودند که به سراغ ما آمدند نه آینکه ما به دنبال آنان برویم .

مصادره کارخانجات عظیم ایران کاوه و افول و خاموشی آن
هنگامی که حوادث بهمن سال ۱۳۵۷ در ایران روی داد اصغر قندچی در ایران حضور نداشت . او برای لغو قرارداد سنگینی به آمریکا سفر کرده بود و همان جا بود که خبر حوادث ایران را شنید و علی رغم توصیه دوستان و حتی برادرش به عدم بازگشت به ایران تصمیم به بازگشت به ایران می گیرد و به محض رسیدن به ایران عازم کارخانه می شود . در بدو ورود به کارخانه به کارگران م یگوید که با شرایط پیش آمده از انقلاب ما طبق این شرایط به کار خود ادامه می دهیم . شغل قندچی در آغاز کارش آهنگری بود و کاوه در اساطیر ایران چنین شغلی دارد و دیگر آنکه کاوه نماد وطن پرستی و دلیری و شجاعت و پایداری ایرانی است و ایران کاوه برازنده نام این کامیون ها و تریلرهای غول پیکر بود .
پس از چندی از سوی وزارت صنایع آمدند و گفتند کارخانه شما مشمول بند ج قانون حفاظت و توسعه صنایع مصوب تیرماه ۱۳۵۸ شده است ! گفتند : تولید کنید مشکلی نیست اما مدیریت را فراموش کنید ، مالکیت آن را هم فراموش کنید ، مدیر را هم خودمان انتخاب و منصوب می کنیم ، او هم قبول کرد و کنار کشید اما دید که فرزندش از بین رفت ، ایران کاوه نابود شد . حتی مجموعه کوچکتری هم درست کرد آن را هم از او گرفتند و برای او ماند " هیچ " . در جریان مصادره درگیری پیش می آید و قندچی مدتی را در اوین زندانی می شود .
اموال شرکت در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت و نام شرکت را به سایپا دیزل تغییر دادند . ۱۵ سال اجناس شرکت را هم فروختند و خوردند .
در جریان جنگ علی رغم جفاهایی که به قندچی شده بود برای انتقال تانک ها به خط مقدم جبهه نیاز به تانک بر داشتند در نتیجه به اجبار سراغ اصغر قندچی آمدند . قندچی برای دفاع از وطن اعلام آمادگی می کند و می گوید ۵۶۰ تانک بر در ایران داریم . می گویند تانک برها کار نمی کنند ، می گوید من کار می اندازم و نیاز به قطعه دارم . می گویند بودجه برای خرید قطعه نداریم ؛ می گوید با هزینه شخصی خودم قطعه می خرم و درست می کنم و بدین شکل موفق به حل این مشکل بزرگ می شود و به نوعی سرنوشت جنگ تغییر می کند .
مشکل دیگری که در جریان جنگ پیش آمده بود دود زیاد تانک برها بود که موجب شناسایی آنها از سوی نیروهای عراقی می شد . قندچی این مشکل را نیز با تعویض موتور تانک برها برطرف کرد .

پایان زندگی مردی که ایران را دوست داشت
اصغر قندچی پس از اینکه کارخانه و اموالش را از دست می دهد به گاراژ قدیمی خود در دروازه قزوین باز می گردد و دیگر هرگز به کارخانه خود باز نمی گردد !
او خود می گوید : « دیگر هیچ وقت نتوانستم به آنجا بروم ، دلم نبود ، آنها فرزندم را گرفتند ... کاوه یک حقیقت بود ، ما که اختراع نکرده بودیم اما همه را خراب کردند ، اسم کاوه را و ما را ، همه را با هم خراب کردند آن طایفه ای که هیچ علاقه ای به صنعت نداشت » .
اصغر قندچی در روز هفتم مرداد سال ۱۳۹۸ خورشیدی درگذشت . خودش گفته بود یک انسان هرگز نباید بازنشسته شود مگر آنکه بمیرد و در زیر خاک است که بازنشسته می شود . بدین ترتیب آن پسر بازیگوش گریزان از مدرسه و عاشق کار برای همیشه بازنشسته شد .
منابع :
1- کتاب هزار راه نرفته ( خاطرات قندچی ، رفوگران ، نیازمند - عطایی )
شادی خوشکار انتشارات امین الضرب
2- مستند آن مرد با ماک آمد
3- مردی که می توانست صنعت خودرو ایران متحول کند . پایگاه اینترنتی بیت ران
4- مستند ماک در ایران
5- ناگفته های اولین خوردوساز ایران . پایگاه تحلیلی خبری انتخاب . 24 خرداد 1397
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

مادر: پسرم ! آن قدر با گوشی بازی نکن.
بعد از تمام شدن این جمله، خودش به مبل تکیه زده و میرود که عکسهای بشقابهای جدیدش را در اینستاگرام پست کند.
پدر: دخترم هیچوقت دروغ نگو. همهی زندگیها با دروغ از هم میپاشه.
همان لحظه تلفن خانه زنگ میخورد و پدر با چشم و ابرو و ایما و اشاره به مادر میفهماند که بگوید او در خانه نیست.
مادر: دخترم بیشتر از رسیدن به ظاهر، آدم باید حواسش به شخصیت و تفکرش باشه.
یک دقیقه بعد، لوازمی که خریده است را روی میز میچیند: رژلب، سایه آکریلیک، گن لاغری و...
پدر: پسر جان هیچوقت نرو سمت سیگار. بفهمم سیگار کشیدی بدجوری کلاهمون میره تو هم.
بعد از تمام شدن این جمله، منقل تریاک را جلوی خودش کشیده و نبات را در چای حل میکند.
- کودک به « رفتار » شما نگاه میکند نه به « گفتار » شما.

وقتی شروع میکنید به نصیحت کردن، کودک حرفتان را در ذهنش نگه میدارد تا با عملتان بسنجد و شما بتوانید به او ثابت کنید که خودتان به گفتههایتان باور دارید و آنها را انجام میدهید. اولین لحظهای که حس کند خودتان از دستوراتتان سرپیچی میکنید، شما را فردی دروغگو و غیرقابل اعتماد مییابد و پشیزی برای نصیحتهایتان ارزش قائل نیست.
حق هم دارد. او اینگونه میاندیشد که اگر خوب است چرا خودشان انجام نمیدهند؟ یا اگر بد است چرا مصرانه در حال انجامش هستند؟
زین پس سعی کنید به قدری درست رفتار کنید که نیازی به پند و اندرز نباشد و فرزندتان هم ببینند و همانند شما رفتار کنند.
به قول احمدمحمود:
« اگر قرار بود نصیحت تاثیری داشته باشد، بعد از سعدی، دنیا باید گلستان میشد » .
کانال ریشه

بيش از يك سال از دوره دولت سيزدهم سپري شده است و در طول اين يك سال وزير محترم آموزش و پرورش كاري فراتر عزل و نصبها و مسافرت به استان ها انجام نداده است. شايسته است به وزير آموزش و پرورش كمك شود تا سهم بيمها كاهش و سهم اميدها افزايش يابد.
با اين هدف، به وزير محترم آموزش و پرورش توصيه ميشود:
1) در سخنراني و مسافرت به استانها را تا جايي كه ممكن است كاهش دهد. شايسته است ايشان از سخنراني در جمعهاي مختلف اجتناب كرده و بيشترين وقت و انرژي خود را به نظارت بر كار بخش هاي مختلف آموزش و پرورش اختصاص دهد. فراواني سخنراني و مسافرت وزير با استانها نقطه قوت نيست بلكه نشانه ضعف و اضطراب و گاهي علامت تكانش است.
2) از وعده هاي غيرقابل اجرا خود داري كند. اجراي سند تحول با توجه به منابع و شرايط موجود و نيز مشكلات و كاستيهاي خود سند، مقدور نيست. وعده اجراي سند نوعي تسليم در برابر تمايلات برخي مراكز و مراجع قدرت است و چنين وعدهاي به شدت در معرض آلوده شدن به ريا و تزوير قرار دارد. بهبود وضع معيشت معلمان در اختيار سرپرست آموزش و پرورش نيست. لذا، وزير آموزش و پرورش نبايد در مصاحبههاي مطبوعاتي به معلمان وعده بهبود وضع معيشتي و رفاهي را بدهد. شايسته است پرداخت حقوق معوق معلمان را با جديت پيگيري كند ولي وعده بهبود وضع معيشتي دور از واقعيت است.
3) بر خلاف يك سال گذشته در انتصابها از اختيارات خود استفاده كند و تابع ارباب فشار نباشد. براي جلب رضايت ارباب فشار، آموزش و پرورش را پیش فروش نكند. ضوابط روشني براي انتصابها تعيين كند.

4) دستور اجراي طرحهاي متعدد توسط مدارس تا حد زيادي لوث شده است. مدارس منابع و بضاعت كافي براي اجراي برنامههاي متعدد ديكته شده از طرف معاونتهاي مختلف را ندارند.لذا شايسته است وزير محترم آموزش و پرورش تعهد اجراي هيچ طرح و بر نامهاي را بدون تأمين منابع و تخصيص آن نپذيرد.
5) در راستاي اجراي سند تحول بنيادين، شايسته است استقرار زيرنظام پژوهش و ارزشيابي و تعيين دامنه فعاليت مركز سنجش آموزش و پرورش را در اولويت قرار دهد تا بتواند به نيازهاي پژوهشي وزارتخانه پاسخ داده و بر مبناي يافتههاي پژوهش، به اتخاذ تصميمهاي سرنوشت ساز بپردازد و از روزمرگي فاصله بگيرد.
7) داشتن رفتار اصيل و درون زا و اجتناب از افكار عاريتی برای حفظ اتوريته وزارت آموزش و پرورش بسيار ضروري است. بنابراين، شايسته است جناب آقاي دكتر نوري پيشنهادها و القائات اطرافيان را با عمق بيشتري پردازش كرده و بدون سنجيدن پيامدها، موضعي اتخاذ نكند.

8) نقش شوراي عالي آموزش و پرورش در هدايت نظام آموزشي چندان محسوس نيست. به نظر ميرسد اعضاي شورا تا حد زيادي منفعل شده و مصوبات شورا بيش از اندازه محافظه كارانه است. براي نمونه، شوراي عالي آموزش و پرورش بعد از گذشت بيش از 30 سال از اجراي برنامه شاخه كاردانش و انحراف اين شاخه از مسير تعيين شده، هنوز قادر نيست در مورد اين شاخه تصميم بگيرد و همچنان شاهد اجراي كجدار و مريز برنامه شاخه كاردانش هستيم. بيش از يك سال از دوره دولت سيزدهم سپري شده است و در طول اين يك سال وزير محترم آموزش و پرورش كاري فراتر عزل و نصبها و مسافرت به استان ها نداده است.
9) گسترش نسبي مدارس خاص در شهرهاي بزرگ به طبقاتي شدن نظام تعليم و تربيت منجر شده است. به يمن وجود مدارس خاص، مدارس دولتي از نيروي انساني و دانش آموز مطلوب خالي شده است. سرند معلمان حرفهاي و دانش آموزان مستعد توسط مدارس خاص، بافت دانشآموزي و نيروي انساني مدارس دولتي را تغيير داده و آسيبپذير ساخته است. شايسته است چارهانديشي براي اين معضل در اولويت اول قرار بگيرد.
10) نظام آموزش و پرورش از تغييرات مكرر آسيب ديده است و وزارت آموزش و پرورش طاقت تحمل تغييرات ديگر را ندارد. بدنه آموزش و پرورش نسبت به تغييرات فرمايشي خوگير شده است و مقاومت كاركنان صف در برابر تغييرات مشهود است. بنابراين، شايسته است در باقيمانده دوره دولت سیزدهم از هرگونه تغيير در ساختار و محتوا جداً خودداري شود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید