گروه گزارش/

محمد صیدلو مشاور پیشین وزیر آموزش و پرورش در امور بازنشستگان نوشت :
« سلام و ارادت حضور همکاران خوبم
می دانم که در چند ماه گذشته با کمترین امکانات، بیشترین زحمات را برای بهبود شرایط زندگی پیش کسوتان عزیز فرهنگی متحمل شده اید. همراهی عده ای یا عدم همراهی عده ای دیگر در پیمودن هر راه نو و جدیدی در نظام اداری طبیعی است و هر یک از ما در چند ماه گذشته رحمت و زحمت هر دو گروه را تجربه نموده ایم .
علیرغم تلاش فراوانی که در حد بضاعت خویش نمودم، نتوانستم شرایط مناسبی برای فعالیت برخی دوستان عزیز مشاور در استان ها فراهم کنم و از این جهت شرمنده ایشان هستم.
مدیون و ممنون مدیران کل محترم هستیم که علیرغم محدودیت های فراوان، در این چند ماه یاری مان نمودند.
امیدواریم دلیل بی مهری عده اندکی از دوستان ستاد که در این مدت نه تنها کمکی ننمودند بلکه به وظیفه ذاتی خود نیز عمل نکردند، از روی غفلت بوده باشد .

از پی گیری های بی نظیر وزیر محترم جناب آقای دکتر کاظمی که منشأ رقم خوردن اتفاقات نادری مانند پرداخت پاداش پایان خدمت بازنشستگان ۱۴۰۴ قبل از پایان سال بوده و حتی شیرینی اعلام عمومی این خبر را نیز به دیگران ارزانی داشتند بی نهایت سپاسگزاریم . بدون تردید مسبب هر گونه عوارض و نتایج نارضایتی که در نهایت به « اغتشاش » می انجامد همین مدیران بی کفایت و غیرپاسخ گو هستند .
به دلایلی که ذکر آن در این مقال نمی گنجد قادر به ادامه فعالیت و خدمتگزاری نیستم.
برای دوستان عزیز مشاور و مدیران کل محترم در استان ها آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم روزی فرا رسد که هر معلمی بعد از سی سال تلاش و کوشش، دوره بازنشستگی را با کرامت و عزت و به دور از نگرانی های مادی سپری کند و در نازل ترین سطح زندگی، لااقل دغدغه درمان خود و خانواده اش را نداشته باشد » .
نخستین پرسش « صدای معلم » از وزیر آموزش و پرورش دولت پزشکیان آن است که به صورت شفاف ، کدام افراد و دوایر ستادی که آقای صیدلو تحت عنوان « بی مهری » از آنان یاد می کند موجب خروج مشاور پیشین از وزارت آموزش و پرورش شده است ؟

آیا تاکنون از عملکرد این مدیران ستادی و خروجی کار آنان پرسش شده است ؟
مطابق ماده ۱۲۵ قانون مدیریت خدمات کشوری، حقوق بازنشستگان باید هر سال حداقل به میزان نرخ تورمی که از سوی بانک مرکزی اعلام میشود، افزایش یابد. بر اساس این ماده قانونی، ضرایب حقوق در سال نخست اجرای قانون ۵۰۰ ریال تعیین شده و در سالهای بعد باید متناسب با تورم رشد کند؛ موضوعی که به گفته بازنشستگان، تاکنون بهطور کامل عملیاتی نشده است .

بازنشستگان همچنین خواستار اجرای ماده ۸۵ همین قانون شدهاند؛ مادهای که دستگاههای اجرایی را موظف میکند کارمندان، بازنشستگان و افراد تحت تکفل آنان را علاوه بر بیمه پایه، زیر پوشش بیمه تکمیلی هماهنگ و یکپارچه قرار دهند. به باور آنان، اجرای این ماده میتواند بخش مهمی از هزینههای درمانی جامعه بازنشستگان را کاهش دهد .
پرسش « صدای معلم » از علی فرهادی به عنوان «معاون برنامه ریزی و توسعه منابع» وزارت آموزش و پرورش آن است که در راستای تحقق مواد این قانون تاکنون چه کرده است ؟
آیا ایشان در مدت دو و نیم سال اشغال جایگاه برنامه ریزی و توسعه منابع و نیز سخنگوی وزارت آموزش و پرورش اساسا مسئولیتی برای خودش در این دولت و در برابر حقوق قانونی بازنشستگان قائل است ؟ و در برابر آن احساس مسئولیت می کند ؟

پرسش این رسانه ی مستقل و منتقد در « حوزه عمومی » آموزش ایران آن است که آیا تاکنون چارچوب مشخص و یا چارت اجرایی و تشکیلاتی در استان ها برای پی گیری حقوق قانونی بازنشستگان پیش بینی و اجرا شده است ؟
چرا مشاوران امور بازنشستگان در استان ها باید بیش از 7 ماه حتی از دریافت حقوق بر اساس جایگاه خود محروم باشند ؟
کدام مقام باید پاسخ گوی این وضعیت باشد ؟
پرسش « صدای معلم » آن است که چرا مدیر دلسوز و کارآمدی چون صیدلو نتواند در این سیستم کار کند اما در عوض ستاد مملو از مدیران ناکارآمد و بی عرضه ای باشد که هیچ گونه کارایی و اثربخشی در سیستم ندارند ؟ و خروجی آنان فقط تولید « نارضایتی » و « ناامیدی » در جامعه است ؟
بدون تردید مسبب هر گونه عوارض و نتایج نارضایتی که در نهایت به « اغتشاش » می انجامد همین مدیران بی کفایت و غیرپاسخ گو هستند .

پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/

داور شیخاوندی، جامعه شناس سرشناس ایرانی 21 بهمن 1404 و در سن ۹۲ سالگی درگذشت .
شهلا اسلامی، همسر دکتر شیخاوندی در گفت و گو با نقد اندیشه گفت: «ایشان سوم دی ماه به دلیل حادثه شکستگی لگن برای جراحی در بیمارستان ایرانشهر بستری شدند ؛ اما بعد از مرخصی، مجددا با تشخیص عفونت ریه به بخش مراقبتهای ویژه انتقال یافتند .
به تدریج دچار مشکلات دیگری مانند افت هموگلوبولین، مشکل کلیوی، کاهش سطح هوشیاری به وجود آمد و در روزهای آخر به کمک دستگاه ونتیلاتور تنفس میکرد .
همچنین دکتر شیخاوندی دچار بیماری آلزایمر بود که با کمک دارو این بیماری کنترل میشد » .
داور شيخاوندي متولد اردبيل بود . تحصيلات خود را در اين شهرستان آغاز و پس از آن در تهران ديپلم ادبي خود را اخذ كرده و در دانش سراي عالي دوره زبان فرانسه و علوم تربيتي را تمام كرد.
وي مدت پنج سال بعد از دبيري آموزش و پرورش به عنوان كارشناس علوم تربيتي فعاليت كرده و از همان اداره بورسيه فرانسه شد و مدرک كارشناسي ارشد خود را از سوربن اخذ كرد. به دنبال آن در سال 1353 درجه دكتراي برنامه ريزي اجتماعي و نيروي انساني را از دانشگاه سوربن دريافت كرده و از سال 1350 به عنوان عضو هيأت علمي مؤسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي وزارت علوم به اين مؤسسه منتقل شد و تا سال 1357 به عنوان عضو هيأت علمي در آن فعاليت كرد.
در حين وابستگي به اين مؤسسه به عنوان عضو هيأت علمي مدعو به دانشكده كلمبيا در نيويورک رفت (در فاصله سال هاي 1354 تا 1357) و در 27 بهمن 1357 به عنوان يك جامعه شناس براي مشاهده نزديك انقلاب، به ايران بازگشت و در سال 79 با استفاده از تبصره 54 بازنشستگي زودرس از 20 سال سابقه استفاده كرده و بازنشسته شد.
بعد از آن مدتي در اسپانيا و مدتي در پاريس به سر برد . در اين مدت تحقيقات خود را در اين كشورها تكميل كرد. حاصل اين دوره كتاب هايي چون زايش و خيزش ملت و 200 سال انقلاب فرانسه بوده كه در ايران نيز به چاپ رسيده است.
شيخاوندي را مي توان اولين كسي دانست كه در زمينه آموزش و پرورش تطبيقي گام هاي مهمي را در ايران برداشته است .
دو كتاب درباره جمعيت شناسي آموزش و برنامه ريزي به علاوه برنامه ريزي آموزش و پرورش و اقتصاد در سال 54 از ديگر آثار وي است. به طور كلي وي تاكنون 22 جلد كتاب كه عمدتاً دانشگاهي است را به اضافه 50 مقاله علمي منتشر كرد.

دكتر شيخاوندي از سال 1359 تا 1375 يك غيبت طولاني داشت و در سال 75 بعد از بازگشتش به ايران به عنوان عضو هيأت علمي و مدرس آسيب شناسي، جامعه شناسي و جامعه شناسي انقلاب در دانشگاه آزاد ، علامه و مديريت صنعتي مشغول تدريس شد. وي عضو هيأت علمي تمام وقت دانشگاه آزاد واحد تهران شمال بود . ( این جا )
نعمت الله فاضلی جامعه شناس در کانال تلگرامی خود چنین می نویسد :
« "در جامعه ما هیچ چیز در جای خود نبوده و از حرمت تمامیت انسانها، ابزارها و اشیا پاسداری نشده است". این عبارت تکان دهنده را داور شیخاوندی در مقدمهاش بر کتاب "مدرسهزدایی" نوشت و اکنون از میان ما رفت .

درگذشت استاد داور شیخاوندی را تسلیت می گویم. استاد شیخاوندی مترجم و نویسنده و جامعه شناس صاحب سبک در نویسندگی و صاحب اندیشه بود .
من او را با ترجمهاش از کتاب " مدرسهزدایی" شاهکار کلاسیک ایوان ایلیچ شناختم.
کتاب "بحران انرژی : ترافیک و نابرابری در جامعه" اثر دیگر ایوان ایلیچ است. در این کتاب مقاله بلندی هم خود او در باب ترافیک در ایران مینویسد که بسیار بدیع و خواندنی است. انتهای یادداشتم نقل قولی از آن میآورم .
در باب ناسیونالیسم و هویت ملی ایرانیان هم نوشت. متخصص مسایل اجتماعی هم بود. عمر بلند و پرباری داشت .
در همایشها و دورهمیهای علوم اجتماعی ملاقاتش میکردم. متشخص و با وقار بود. ابهت و مردانگی اردبیلیاش به او جذابیت میداد و ته لهجه ترکیاش هم به دل مینشست. خودش بود. قامت بلندی داشت، کراوات میزد و جدی سخن می گفت .

داور شیخاوندی به خاطر نثر ویژهاش چندان مردم پسند نمینوشت اما دقیق و حساب شده مینوشت و مفاهیم خاص خودش را ابداع میکرد.
شیخاوندی از جمله استادانی نبود که معلمی و استادی دانشگاه را به کارمندی تقلیل دهد.
در مقالهای در انتهای کتاب بحران انرژی (۱۳۸۶) که درباب اختلالات ترافیک در ایران است مینویسد:
باز برمیگردیم به روان شناسی ایرانی و به طور کلی فضای حاکم از نظر فرهنگی در ایران. جوانان اعم از دختر و پسر امکان بسیار محدودی برای با هم بودن دارند. در حالی که روزی اینها بزرگ می شوند و قرار است با هم در دانشگاه ها درس بخوانند و یا در ادارات کار بکنند و نهایتا با هم ازدواج بکنند » .
شیخاوندی 3 بهمن 1400 در گفت و شنود با روزنامه همشهری می گوید : ( این جا )
« کشور ما با تاجیکستان شباهتهایی در تاریخ معاصر دارد و هر دو در حال طی کردن یک گذار هستیم، در هر دو کشور انقلاب صورت گرفته و حکومتها تغییر کردهاند، با این تفاوت که تاجیکستان دارای جامعهای شاداب تر از جامعه ماست. البته ما تاجیکستان را از طریق رسانه میبینیم و رسانه هر کشوری تصویری شیک و شاداب از جامعه خود منتشر میکند، اما چیزی که در ظاهر می بینیم این است که آنها روی شادی بیشتر از ما کار می کنند .
خیلی زود بعد از انقلاب در کشور ما جنگ آغاز شد و بعد از آن نیز یک روند منفی اقتصادی اتفاق افتاد که جامعه را در تنگناهای مختلف اقتصادی و فرهنگی قرار داد، همین مسائل مردم ما را دچار افسردگی و پرخاشگری کرد. شادمانی در افراد باعث ایجاد انگیزه و انرژی شده و مردم را برای پیشبرد زندگی مصممتر میکند، اما در حال حاضر بزرگترین دغدغه مردم در کشور ما مساله «نان» است، وقتی جامعه به این نقطه برسد و عمده تلاش خود را به کسب درآمد برای گذران زندگی معطوف کند، از مسائلی که باعث ایجاد شادی و نشاط میشود عقب میماند.
تنها طبقه مرفه جامعه میتواند فراغتی برای رسیدن به خواستهایی غیر از غم نان داشته باشد، اما قشر ضعیف و زیر خط فقر که در سالهای اخیر با سرعت زیادی رو به ازدیاد هستند و بخش بزرگی از جامعه را تشکیل میدهند، در واقع فرصتی برای زندگی کردن ندارند و بیشتر روز را درگیر تامین حداقلها برای اداره خانواده هستند، واضح است که این جامعه دچار غم زدگی شده و هر روز فاصلهاش با شادی و نشاط بیشتر میشود .
وقتی اکثریت جامعه دچار استرس و نگرانی باشد، این مساله به بقیه جامعه تسری پیدا کرده و مردم را دچار افسردگی میکند، به نوعی میتوان گفت بیشتر جامعه ما در ایران به دلیل فشار اقتصادی، افزایش مهاجرت، رشد حاشیهنشینی و... درگیر «مسابقه بقا» شده و مسابقه بقا در جامعه ما نسبت به فرهنگ، مطالعه، تربیت و... اولویت پیدا کرده است.
الگوی تربیتی باید در مدارس و در سنین پایین به جامعه معرفی شود، آموزش و پرورش ما خیلی در این زمینه موفق نبوده، زیرا از ابتدای انقلاب تاکنون بارها شیوههای آموزشی و حتی کتابهای درسی تغییر پیدا کردهاند، این رویه باعث شد تا ما در تربیت معلم، برای نسلهای بعدی نیز موفقیت لازم را نداشته باشیم .
دانشآموزان ما با تضاد ملموس بین فضای تربیتی مدرسه و خانه رو به رو هستند و به نوعی بین الگوهای مذهبی و فرهنگی، سرگردان شدهاند، دانشآموزان در مدرسه با نوعی تربیت خاص و در خانه با فرم دیگری از تربیت مواجه میشوند، تا وقتی این دو محیط هماهنگی لازم را برای مسائل تربیتی نداشته باشند، موفقیت چندانی در تربیت نسلهای آینده ایجاد نخواهد شد .
باید شیوه تربیتی آموزگاران تغییر پیدا کرده و یک برنامه بلندمدت با هدفگذاری درست برای آموزش معلمانی که تربیت نسلهای آینده را دارند ایجاد شود، اما این پروسه بسیار سخت و طولانی خواهد بود، زیرا کتابهای درسی دارای اشکال هستند و اینکه مدام دچار تغییرات در متن میشوند. البته این یک مساله کلیست که به وضعیت اقتصادی و فرهنگی نیز به شدت وابسته است، ابتدا باید معضلات اقتصادی و فرهنگی حل شوند تا بتوان فرم تربیتی درستی را برای جامعه پایهریزی کرد » .
بسیار و پیش تر از آن این معلم جامعه شناس در گفت و شنود با روزنامه همشهری در 7 اردیبهشت 1385 چنین می گوید : ( این جا )
« خشونت علاوه بر عملي بودن ممكن است كلامي باشد. متأسفانه فرهنگي از خشونت هاي كلامي در طول تاريخ ما به وجود آمده است كه به تدريج تكميل شده اند و هر كسي مي داند كه چه كلمه اي را به كار ببرد كه فرد را خشمگين كرده و خود را تسكين دهد. از طرفي خشونت ممكن است كه با نگاه تجلي پيدا كند. علاوه بر آن خشونت را مي توان به خشونت هاي خياباني در حوزه عمومي و خشونت هاي درون خانوادگي تقسيم بندي كرد كه البته هر دوي اين دو قسم تحت تأثير عوامل گوناگوني هستند كه از جمله آنان مي توان به عوامل مادي، اقتصادي، رواني، تربيتي، هوشي و عوامل اجتماعي اشاره كرد.
در اين ميان فقر مادي به عنوان يكي از عوامل مهم خشونت كه مي تواند فقرهاي ديگر را به وجود آورد، شناخته مي شود و از جمله آنان مي توان به فقر هوشي رواني، تربيتي، فرهنگي و اجتماعي اشاره كرد.
متأسفانه تعداد زيادي از ما ايرانيان در جريان زندگي مان خويشتن داري را فرا نمي گيريم.

ما ايراني ها و كشورهايي چون ما در اثر عدم شناسايي درست عوامل مهار كننده خشم، خيلي زود برانگيخته مي شوند و از خشونت لفظي به خشونت عملي (گلاويز شدن) مي رسند.
كمتر افرادي در جامعه ما هستند كه در خانواده خود كتك نخورده باشند و يا حرف ركيكي نشنيده باشند. در نتيجه اينها را جزو عوامل تربيتي خود پذيرفته ايم.
جملاتي چون زبانت را مي برم يا خاك برسرت و... مثل نقل و نبات در جامعه شنيده مي شود و متأسفانه آن قدر ما از اين جملات استفاده مي كنيم كه هيچ گونه تأملي در آنها نداريم. مثلاً به كار بردن كلمه پدرسوخته كه در جامعه ما رواج بسياري دارد، واژه بسياري ركيكي است، زيرا در زمان صفويه افراد خاصي را مي سوزانده اند، بنابر اين پدر آدم بايد فردي بسيار خاطي مي بوده است كه براي مجازات او را سوزانده باشند. در اين ميان ما بايد اين آموزش را به افراد جامعه مان بدهيم كه زبان، دست و پا وسيله اي براي فحاشي و اعمال قدرت نيست.
- ما با فرهنگ خشونتي بزرگ مي شويم. امروزه نويسندگان بسياري وجود دارند كه چون خودشان در يك محيط پر خشونت بزرگ شده اند ناخواسته با نوشته ها و آثار خود آن را بسط مي دهند .
خشونت هم اكنون در سينما، تلويزيون و رسانه هاي ما منعكس شده است. ما شبح خشونت را در بسياري از اخبار خود مشاهده مي كنيم و به همين علت بسياري از ما با آن خو گرفته ايم. كمتر شبي است كه اخباري از قتل، غارت، انفجار و... نشنويم.
تصوير خشونت در جامعه ما بيداد مي كند و حتي در كتاب هاي درسي نيز نمونه هايي آمده است كه سرشار از خشونت است.
مثلاً شعري كه در كتاب هاي درسي است و نشان مي دهد كه فرزندي قلب مادرش را از سينه خارج مي كند و... اگرچه در اين شعر خواسته شده است كه مهر مادري به نمايش درآيد، اما خشونت در آن بيداد مي كند. نتيجه تمام اينها، اين مي شود كه ما خشونت را ناخواسته به افراد تحميل مي كنيم و وقتي افراد جامعه عمل خشونتي انجام مي دهند و يا اين كه آمار تجلي خشونت در جامعه زياد مي شود تعجب مي كنيم.
وقتي از كودكي تصاويري را به كودك نشان مي دهيم كه در آن كشتن، سوزاندن، مثله كردن و... وجود دارد قبح قضيه را براي كودكان فرو ريخته ايم و انجام اعمال خشونت آميز برايش راحت تر مي شود. هم اكنون ناخواسته در بسياري مواقع به جاي تمرين و تعاليم لازم براي خويشتن داري، خشم افراد را تحريك مي كنيم و در اين ميان عوامل بازدارنده را محدود و عامل تحريك كننده را تقويت مي كنيم » .
شیخاوندی از جمله امضاکنندگان بیانیه ای بود که خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط دکتر سعید مدنی شده بودند .
یادش گرامی باد .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گرایش به نظام دیکتاتوری در جامعهی ایران به راستی نیازمند بررسی و تحلیل همهجانبه است، به ویژه آن که اکنون همچنان صداهایی پرطنین در دفاع هم از دیکتاتوری به نام دین و هم از دیکتاتوری پهلوی شنیده میشود.
نویسندهی این مکتوب، بهطور خلاصه عوامل زیر را در این امر دخیل میداند:
١. از ابتدای تاریخ مکتوب ایران زمین ؛ دیکتاتوری، روش هنجارین حکمرانی بوده و ایرانیان جز این نوع شیوهی حکومتی را تجربه نکردهاند. این شیوهی حکمرانی در وجدان عمومی یا منش ملی ایرانیان به عنوان تنها روش حکمرانی نهادینه گردیده است. این امر متأثر است از این واقعیت تاریخی که جامعهی ایران از چندهزار سال پیش همواره بافتی قومی - ایلی داشته و رییس قبیله و ایل و قوم، در اقلیم اجدادی خویش حکمرانی میکردهاند و حاکم محلی گاه دامنهی حکمرانی خود را تا مناطق پيرامون خویش گسترش میداده و این امر گاهی اوقات منجر به تشکیل حکومتهای وسیع میگردید.
زندگی ایلی و قومی بر اطاعت مطلقهی اعضاء آنها استوار است و دیکتاتوری ایلی در میان اعضای ایل امری تکریم شده است. بدین ترتیب؛ همهی پادشاهان ایران تا دوران قاجار همه رؤسا یا از سرکردگان ایل خود بودند و حکومت هر دو پهلوی نیز محصول کودتا بود.
٢. انتقال میراث سیاسی دیکتاتوری به عنوان الگوی حکومتی هنجارین به نسلهای بعدی؛ بهگونهای که ایرانیان گویی جز روش دیکتاتوری، روشی دیگر برای حکومتکردن نمیشناسند و شکل حکومت شان چه پادشاهی باشد و چه جمهوری، در محتوای دیکتاتوری حکومتشان تأثیری نمیگذارد.

٣. در سه عامل اصلی فرآیند اجتماعیشدن، روش دیکتاتوری مستقیم یا غیرمستقیم آموخته میشود:
خانواده، رسانه و نظام آموزش؛ اطاعت مطلقه از پدر یا مادر یا معلم و مدیر مدرسه یا رییس اداره یا رییس حکومت را تبلیغ میکنند و ارج مینهند و آموزش میدهند و نظام آموزش دینی با خوانش مخدوش تحمیلی و برداشت انحرافی از متون دینی، تصویری دیکتاتورخواهانه از دین و رهبران دینی ارائه میدهد و از آن طریق، اطاعت مطلقه از شخصیتهای دینی را واجب شرعی میخواند، در حالی که دین حقیقی، تنها بر تسلیم و بندگی انسان نسبت به خدا استوار گردیده و انسان جز خدا اربابی ندارد و اطاعت از خدا را امری اختیاری میداند.
۴. عدم بهرهگیری از حافظهی تاریخی ملی و استفاده نکردن از تجارب سیاسی خاص. تضعیف فرهنگ کتاب خوانی و حقیر شمردن پژوهش بیطرفانه برای کشف واقعیت تاریخی و ضعیف بودن عنصر حقیقت طلبی در میان مردم عامه سبب گردیده تا درسهای نزدیک و دور به زودی به بوتهی فراموشی سپرده شوند و استبداد و خودکامگی و یکهسالاری حاکمان پیشین از یاد برده شود.

به عنوان نمونه؛ صد و اندی سال پیش، فرهیختگان و آزادگان ایران در انقلاب مشروطه بر آن شدند تا قدرت مطلقهی شاه را به رعایت قانون مشروط کنند و مقام او را از خداییکردن به سلطنتکردن تغییر جایگاه بدهند. اما این حرکت مترقیانه از حافظهی بخش قابل توجهی از جامعه پاک گردیده آن چنان که هم اکنون افرادی بسیار وجود دارند که خواهان تفویض قدرت مطلقه به پادشاه یا رهبر حکومت میباشند.
ملتی که از تجارب تاریخی خود استفاده نکند، محکوم به تکرار اشتباهات خود و مجبور به تجربهکردن مجدد فجايع دردناک است.
۵. احساسی فکر کردن و هیجانی عمل نمودن، اهل تحلیل عقلانی نبودن، خرد اندیشهورزانه را تعطیل نمودن، متأثر بودن از هوسهای دل، بیثباتی در پای بندی نسبت به حقیقت، تابآوری پایین و نومیدی در شرایط پرفشار از ویژگیهای بسیاری از ایرانیانی است که در فرآیند پرورش و تربیت خود به آنها مبتلا شدهاند. این ویژگیها مانع از تشخیص درست و انتخابهای عقلانی میگردند و راه را برای افتادن مدام از چاله به چاه بر آنها میگشاید.

۶. گذشتهگرایی :
بسیاری از ایرانیان هم در سطح فردی، هم در سطح خانوادگی و هم در سطح جمعی و حزبی و حکومتی گذشتهگرا میباشند. گویی این ویژگی جزیی از منش ملی ما گردیده است. افراد عمدتاً در تلهی گذشتهی خود گیر افتادهاند . بسیاری از بازنشستگان در دوران گذشتهی خود متوقف ماندهاند، لذت از خاطره گویی نمیگذارد افراد جامعه به آینده فکر کنند جوانها نمیآموزند افقهای نو را جلو خود ترسیم کنند و احزاب و شخصیتهای فکری، اندیشههای گذشتگان را جاودان میپندارند و از حرکت به اندیشهی بدیع محروم میگردند. بسیاری از ایرانیان بهجای آموختن عناصر مثبت دموکراتیک و بهجای فراهم آوردن امکانات رشد حداکثری خود، زندگی خود را صرفاً صرف لذت بردن و ماندن در وضعیت نابلوغی و نمایش و ابراز خود از طریق آراستن ظاهر میکنند.
مردم افقهای نو و راههای نرفته را نمیشناسند و محدودیت تربیت در یک حکومت دیکتاتوری نمیگذارد آنها به نوع دیگری از حکمرانی بیندیشند که در تاریخ آنها موجود نبوده است. آنها آنگاه که از یک نظام دیکتاتوری به ستوه بیایند، معمولاً میدانند که آن نظام را نمیخواهند، اما نمیدانند چه میخواهند تا حال خود و کشورشان خوب باشد.
لاجرم در پی جایگزینکردن یک نظام دیکتاتوری جدید میروند و به زودی درمییابند که باز هم اشتباه کردهاند.

حتی بسیاری از ایرانیهای ساکن در کشورهای غربی بهجای بهرهگیری از تجارب سیاسی کشور میزبان و یادگیری روش و منش حکمرانی دموکراتیک، زندگی در غرب را در سطح ظاهر و پوستهی آن تجربه میکنند و از تأثیرپذیری از محتوا و مغز جامعهی غرب محروم میمانند. این است که عموم آنها دموکراسی را نمیشناسند و به ویژه آن که فشار هویتی به آنها در غرب منجر به بازگشت آنها به عناصر هویتبخشی میشود که در گذشتهی خود جست و جو میکنند.
ملت گذشتهگرا راه خود را به سوی ترقی نمیگشاید، به ویژه آن که نه دموکراسی را در تاریخ خود تجربه نموده و نه کتاب میخواند تا از برکت نظامهای سیاسی دموکراتیک اطلاع و آگاهی داشته باشد.
٧. وابستگی به رسانههای اجتماعی در اینترنت، فرهنگ کتاب خوانی را در میان بخش وسیعی از مردم از بین برده، بهگونهای که آنها دیگر فاقد هرگونه دانش عمیق و بینش ریشهداری میباشند. بههمین خاطر انسانهای امروز از نظر بینشی بسیار آسیبپذیر، سردرگم، بیثبات، تابع بادهای وزنده در رسانههای مجازی و قربانی جعلیات منتشره در اینترنت میباشند. ایرانیان گویی جز روش دیکتاتوری، روشی دیگر برای حکومتکردن نمیشناسند و شکل حکومت شان چه پادشاهی باشد و چه جمهوری، در محتوای دیکتاتوری حکومتشان تأثیری نمیگذارد.
٨. نارضایتی شدید از وضع موجود، احساس استیصال از تغییر و بیافقی نسبت به آینده میتواند موجب رویآوری آنها به دمدستیترین گزینهی سیاسی ممکن باشد. چون خود را در حال غرقشدن میبینند، ممکن است به هر دستاویزی دست بیازند و در نجاتبخش بودن آن دستاویز افسانه ببافند و واقعیات گذشته را جعل کنند و در خصوص آیندهی زیستن با نوع جدیدی از دیکتاتوری دچار توهم بشوند.
این نقصانهای ساختاری که مانع از شکلگیری سازوکارها و زیرساختهای دموکراتیک در جامعه گردیده، آنها را با دموکراسی خواهی بیگانه نموده، قادر به شناسایی نشانههای آن نمیباشند و نمیتوانند مدعیان راستین و دروغین آن را از هم تشخيص بدهند. بههمین خاطر باز هم فریب میخورند و در دام نظام دیکتاتوری کمینکردهی جدیدی اندرمیافتند.

٩. اپوزیسیون دیکتاتورخواه، اعم از طرفداران پهلوی و مجاهدین خلق و گروههای چپ یا راستی که عدم پایبندی آنها به دموکراسی در رفتارشان مشهود است و همین اکنون بهجای مدارا با مخالفین خود و ترویج فرهنگ شفقت و گذشت نسبت به هموطنان و رعایت حقوق انسانی آنها، به ضربوشتم و دشمنی و درگیری و حذف درون سازمانی و ترور شخصی و فیزیکی مخالفان خود میپردازند و طرفداران آنها با فحاشی رکیک خیابانی و ناسزاگوییهای شنیع رسانهای و تهدیدهای رعبانگیز، تصویری ترسناک از خود نشان میدهند، مانع از شکلگیری فرهنگ دموکراسی و اپوزیسیون غیردیکتاتوری میگردند.
فعالیت آنها موجب بازتولید دیکتاتوری در ذهن و مرام و منش و بینش و رفتار و رویکرد سیاسی در اپوزیسیون میشود و این دیکتاتورخواهان راه برای ظهور دیکتاتورهای جدید و ابقای اندیشه و نظام دیکتاتوری نوع دیگر هموار خواهند نمود.
« زنده باد مخالف من » که شعاری متمدنانه و مترقیانه در ادبیات مدرنیسم است، در مرام وجودی و فکری آنان فاقد جایگاه است و آنان مترصد فرصتی تاریخی برای حذف مخالفین خود میباشند.
١٠. ظاهرگرایی :
بسیاری از ایرانیان بهجای آموختن عناصر مثبت دموکراتیک و بهجای فراهم آوردن امکانات رشد حداکثری خود، زندگی خود را صرفاً صرف لذت بردن و ماندن در وضعیت نابلوغی و نمایش و ابراز خود از طریق آراستن ظاهر میکنند. ظاهر برای بسیاری از آنها معیار اصلی است و گاه ظاهر آراسته و کراوات و تاپ و شلوارک، رهبران سیاسی آنها را تعیین میکند!
این ظاهرگرایی مانع از آن است که آنها از درون، وجود خود را با انقلابی ساختاری دگرگون کنند تا به درک و تکریم دموکراسی نائل آیند. وجودهای رشدنایافته و به بلوغ نرسیده، فاقد حس خودارزشمندی، آزادگی و استقلال وجودیاند و چنین کسانی با تفویض کرامت خود به دیکتاتور، از انسانیت به مقام برده سقوط میکنند.

١١. تکریم دیکتاتورها :
قدرت مطلقه برای عوام، جاذبه و طرفدار دارد و از سوی بسیاری از افرادِ دارای شخصیت غیرمستقل و نابالغ و نابالیده تکریم میشود.
مردمی بسیار در پی تفویض استقلال خود به فردی قدرتمندند تا با این تفویض از دشواری مسئولیت سازمان دهی زندگی خود خلاصی یابند. بههمین علت آنها از آزادی خود میگریزند و به دامان دیکتاتوری میپیوندند. انسان باشخصیت از درونْ سالم نه هرگز دیکتاتور میشود و نه به انقیاد دیکتاتور درمیآید و نه در حلقهی طرفداران دیکتاتوری قرار میگیرد.
١٢. عدم وجود موج انسانگرایی در جامعه :
از یک سو؛ نظام دیکتاتوری با قطبیکردن جامعه به خودی و غیرخودی، از جامعه شفقتزدایی میکند و از سوی دیگر؛ خشم از وضع موجود، زیستن در بحرانهای کمرشکن و تجربهی جنایات چنان آتش خشم و انتقام را در روان آدمیان شعلهور میسازد که جایی برای موج انسانگرایی و دموکراسیخواهی باقی نمیگذارد.
دیکتاتوری، ارزشهای فرهنگی و تاریخی و وجودهای انسانی را اینچنین به تاراج میبرد.
( کانال نویسنده : https://t.me/drBehrouzMoradi )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
به جرات میتوان گفت حتی در جامعه ی آماری معلمان فعلی آموزش و پرورش در کلیه ی مقاطع، تعداد اندکی معلم هستند که خودشان به درستی بدانند تفکر انتقادی و آموزش انتقادی (critical thinking/critical pedagogy) چیست، چه اجزا و پیش نیازهایی دارد، برنامه ی عملیاتی برای اجرای یک پروژه ی آموزش انتقادی در یک محیط یاد گیری خاص، چگونه باید پیش بینی و طراحی و مدیریت و اجرا شود، و چگونه میتوان از آن آموخت و به آن افزود یا از آن زدود، و در نهایت چنین تجربه ی آموزشی ای را چگونه با دیگران به اشتراک گذاشت.
تازه اگر از نوادر روزگار در این عرصه ی تحمیل کتاب و ماده ی درسی متمرکز و از پیش تعیین شده برای همه از بالا (pre_packaged) آن هم نه به عنوان یک پیشنهاد، بلکه به عنوان تنها و تنها اجبار در محدوده ی زمان بسیار اندک و ناکافی برای هر موضوع درسی در مدارس ایران، معلمی به لطف علاقه و مطالعه ی شخصی و صرف زمان و انرژی شخصی بداند تفکر و آموزش انتقادی چیست، در دانشگاه آموخته باشد و تجربه کرده باشد ؛ چگونه میتوان یک سناریوی آموزشی را بر این اساس بازآرایی کرد و بخواهد راه دشوار حرکت در این مسیر را به تنهایی با تعداد بالای دانش آموز در مدارس دولتی مقطع متوسطه ،من باب مثال، طی کند، نه تنها نباید انتظار کمترین همکاری و همدلی و اصولا ادراک آنچه در نظر داد انجام دهد، داشته باشد ؛ تازه بعد از توجیه جامعه ی پر شکایت و شتاب زده و پر نیرنگ! فعلی دانش آموز که بالاخره شاید بتوان به شکلی زیبایی و قدرت این روش به عنوان مدلی برای زیستن به عنوان شهروند آینده را، نشان شان داد و کنجکاو و علاقه مند شان کرد .
تازه میرسیم به اینکه:

در توان صبر و تدبیر یک معلم تنها نیست مجاب کردن دفتر مدرسه، اولیای گرامی، اداره ی آموزش و پرورش و ... و اینگونه است که شایستگی و پیشرو بودن این جامعه ی اندک معلم و مدرس (در دانشگاه هم کم و بیش همین است) جز رنج و خستگی و فرسودگی حاصلی نخواهد داشت.
پس به نظر میرسد ابتدا نیاز داریم برنامه ی تربیت و تحصیل معلمان را بازنویسی و باز طراحی کنیم و این مستلزم داشتن دانشگاه های واقعی با بنیه ی علمی قوی که در آن از بهترین روش های جهانی و به روز تربیت معلمان استفاده می شود، است نه فاجعه ای مثل آنچه موسوم است به :
« دانشگاه فرهنگیان » .

در مرحله بعد به گمانم قطعا و بدون تردید تشکیلاتی با ساز و کار نظارتی تحت عنوان « سازمان نظام معلمی » یا چیزی شبیه به آن باید وجود داشته باشد تا هر فارغ التحصیل چنان دانشگاه هایی هم صرفا به لحاظ اینکه مدرک دانشگاهی دارد یا دوره های کارورزی را طی کرده است، مجاز به تدریس در مدرسه نباشد. یا اگر به کار گرفته شد، بتوان روی کارش نظارت مستمر، دقیق، علمی، حرفه ای، هدف مند و بی طرف داشت به نحوی که هر جا لازم بود به شکل انسانی و شرافت مندانه و حرفه ای در به کار گیری نیرو یا استمرار به کارگیری، بتوان مداخله به نفع انسان انجام داد.
بدون تردید وضعیت موجود حاصل فقدان عقلانیت در ساز و کارهای تصمیم گیری و سیاست گذاری هاست و مسئولان و مقامات باید که با دیگران « صداقت » داشته و آدرس های غلط و پر اشتباه و هزینه ندهند .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

بخش نخست مقدمه :
بر عکس يوسف نوري که در انجام وظايف قانوني خود ( ارسال اساسنامه صندوق به مجلس) استنکاف ورزيد ؛ عليرضا کاظمي به وظايف قانوني خود ( تبصره بند « ث » ماده 88 قانون برنامه هفتم پيشرفت) عمل کرده است.
طبق احکام مصرح در آیين نامه هاي اجرايي ( مجري ) نيازي به تصويب اساسنامه صندوق ذخيره فرهنگيان در هيات دولت، نبوده و نيست.
بسيار نگران کننده است که عليرغم همه مستندات قانوني و تجربه ي دولت رئيسي، مسئولين بدون حافظه تاريخي در يک اقدام غير قانوني اساسنامه مصوب و قانوني صندوق ذخيره فرهنگيان را به کميسيون حقوقي دولت فرستاده اند که درويش وند گفته است هر اساسنامه اي به اين کميسيون برسد ماهيتي عمومي و غير دولتي پيدا مي کند.
بخش دوم مقدمه:
کنشگران آموزش و پرورش در هيجدهمين بیانیه ی خود، هوشمندانه نوشتند: « اجرای تخصیص حقوق مالکانه مطالبه قانونی ماست ... تعلل دیگر کافی است ! »
در اين بيانيه آمده است:
در سايه استمرار مطالبه گری و انسجام مطالبه گران، پرسش گری و کنش گری مدنی در حوزه صندوق ذخيره فرهنگيان به عنوان يک « حوزه عمومي » شرکت سرمايه گذاری سرمايه گستر سهند ( سهامی عام) در تاريخ 30 / 9 / 1404 به عنوان سيصد و هشتاد و چهارمين نماد معاملاتی در فهرست نرخ های فرابورس ايران درج شد و صورت های مالی و ساير اطلاعات اين شرکت از طريق شبکه کدال www.codal.ir در دسترس می باشد.
ارزش سهام تخصيص يافته در سهند بسيار کم است .. .تخصيص حقوق مالکانه در سهند يک مزيت دارد که خيل عظيم اعضايی که با اين همه اطلاع رسانی، از حقوق واقعی خود بی خبرند را متوجه سرمايه خودشان در صندوق می کند.
ما معلمان پرسش گر و کنش گر خواهان اجراي کامل اساسنامه قانونی ( 15 / 12 / 1403) هستيم.
معلمان پرسش گر و کنش گر به جد از هيات امناء و هيات مديره صندوق می خواهند که سياست تخصيص تقريبأ کل دارايی های صندوق با سرعت مطمئن را جايگزين سياست قطره چکانی سهند نمايند و در وضعیتی که فرهنگیان با انواع فشارهای اقتصادی و معیشتی رو به رو هستند و تورم و گرانی امان آنان را بریده است ؛ عده ای فرصت طلب دست در جيب معلمان نکنند.
بخش سوم مقدمه:
دشتلويي در گفت و گو با خبرنگار پارلماني خبرگزاري فارس گفت:« در صندوق ذخيره فرهنگيان، پرداخت غير متعارف وجود ندارد » .
نتيجه مقدمه:
جيغ بنفش هاي از اسب افتاده، تلاش نمودند مسيرِ مسولين بدون حافظه تاريخي را براي ورود راه بن بست هموار کنند.
تعجب آور است که با توجه به گزارش دشتلويي، تحقيق از صندوق ذخيره فرهنگيان در کميسيون آموزش مجلس، منجر به ارسال اساسنامه يک موسسه کاملأ خصوصي به کميسيون حقوقي دولت پزشکيان شده است و پاي مجيد انصاري و ... روي پوست خربزه ( ورود به راه بن بست قبلي) گذاشته شده است.
در گفت و گوي مجازي ذيل، روند طولاني پرسش گري و کنش گري برخي از مطالبه گران در صندوق ذخيره فرهنگيان را مرور مي کنيم .
خلاصه قسمت قبل:
شوربختانه نگراني هاي مورد نظر بر گفتگوي جيغ بنفش هاي از اسب افتاده، نمايان شده است و شاهد ورود بي تدبيران بدون حافظه تاريخي جديد ( کميسيون حقوقي دولت پزشکيان) در بررسي اساسنامه صندوق ذخيره فرهنگيان هستيم.
در زماني که اعضاي صندوق و حتي فرهنگيان غير عضو همچون دانه هاي ذرت بر روي تابه بالا و پایين مي پرند ؛ به نظر مي رسد مجلس نشينان و بازرسي کل کشور اساسنامه مصوب 1403 را نپذيرفته اند و به دنبال تصويب اساسنامه ديگري هستند تا فساد در صندوق را مديريت کنند.
قسمت دوم گفت و گو:
پرسش کننده:
منظور شما از « به بن بست راندنِ مسئولين بدون حافظه تاريخي جديد » در صندوق ذخيره فرهنگيان چيست؟
پاسخ دهنده:
شوربختانه و به قرار شنيده ها، هيات دولت پزشکيان هم به تيم بی تدبيران قبلی بدونِ حافظه تاريخی پيوسته اند.

پرسش کننده:
پيوستنِ هيات دولت پزشکيان را به تيم بي تدبيرانِ بدون حافظه تاريخي را بيشتر توضيح دهيد.
پاسخ دهنده:
روند پيوستن کميسيون حقوقي دولت پزشکيان به تيم بي تدبيران بدون حافظه، يک مقدمه چند قسمتي دارد:
1- نظر کميسيون آموزش مجلس به صندوق ذخيره فرهنگيان.
2- برنامه کميسيون آموزش و بازرسي کل کشور در باره اساسنامه صندوق ذخيره فرهنگيان.
3- عملکرد کميسيون آموزش مجلس و بازرسي کل کشور ( حداقل از 12مرداد سال جاري) در باره بازنويسي اساسنامه يک موسسه کاملأ خصوصي.
پرسش کننده :
نظر کميسيون آموزش در مورد صندوق چيست؟

پاسخ دهنده (1):
عظیمی راد : با وجود فعالیت گسترده هلدینگ صندوق ذخیره فرهنگیان با ۱۳۲ شرکت در حوزههای مختلف همچون بانک، بیمه، صنعت ساختمان و خدمات، هنوز اساسنامهای برای آن در دولت یا مجلس تصویب نشده و این موضوع موجب بی نظمی، فساد و تعارض منافع شده است. این صندوق با هدف ذخیرهسازی منابع مالی و تامین آینده فرهنگیان بازنشسته در سال ۱۳۷۳ و در برنامه دوم توسعه تشکیل شد، اما انحرافات متعددی در مسیر آن رخ داده است.
پرسش کننده:
نظر کميسيون آموزش، تحقيقات و فن آوري مجلس و بازرسي کل کشور درباره اساسنامه صندوق ذخيره فرهنگيان چيست؟
پاسخ دهنده (1):
احسان عظیمیراد سخنگوي کميسيون آموزش، تحقيقات و فن آوري و ذبيع الله خدائيان رئيس بازرسي کل کشور، يک شنبه 12 مرداد 1404 ، خبرگزاري خانه ملت در گزارشِ مشکلات صندوق ذخیره فرهنگیان با محوریت گزارش سازمان بازرسی بررسی شد.
به تعبیر رییس سازمان بازرسی کل کشور، نبود اساسنامه رسمی تا امروز زمینهساز سوءمدیریت و عدم نظارت کافی بر صندوق شده است و همچنین تعدادی از نمایندگان مطلع نیز در جلسه تاکید کردند که تعارض منافع آشکاری در این صندوق وجود دارد که باید با اصلاح ساختار قانونی آن برطرف شود.
پرسش کننده:
محورهای اصلی عملکرد کمیسیون آموزش از 12 مرداد 1404 تاکنون چه بوده است؟
پاسخ دهنده (1):
عظیمیراد در پایان خاطر نشان کرد: در نشست امروز ( يک شنبه 12 مرداد 1404) مقرر شد؛ در جلسات آینده و با تصویب هیات رئیسه کمیسیون، بررسی اساسنامه صندوق به صورت تخصصی پیگیری شود .
به نظر میرسد یکی از محورهای اصلی عملکرد کمیسیون آموزش در سال ۱۴۰۴، همین موضوع صندوق ذخیره فرهنگیان و الزام دولت بهویژه وزارت آموزش و پرورش به اجرای بند(ث) ماده ۸۸ قانون برنامه هفتم باشد، تا سرانجام اساسنامه صحیح صندوق تصویب و وضعیت آن شفاف سازی شود.
پرسش کننده:
چگونه هيات دولت پزشکيان هم به تيم بي تدبيران قبلي بدون حافظه تاريخي پيوسته اند؟
پاسخ دهنده (1):
عظیمیراد تصریح کرد: پیشنهاد سازمان بازرسی این بود که کمیسیون آموزش مجلس با ورود تخصصی به موضوع، ضمن بررسی و بازبینی پیشنویس اساسنامه، نظرات مشورتی خود را ارائه دهد تا وزارت آموزش و پرورش با اخذ نظر معاونت حقوقی ریاست جمهوری و معاون حقوقی خود، آن را در هیات امنای صندوق به تصویب نهایی برساند؛ هدف از این اقدام، جلوگیری از فساد و تعارض منافع، خروج صندوق از وضعیت فعلی و تضمین سودآوری شفاف برای فرهنگیان است.
پرسش کننده:
مگر شما در تحقق مطالبه ی قانونی و به حق « ارزش مالکانه » در صندوق ذخیره فرهنگیان و پایان قیم مآبی ؟! (صداي معلم) به نقل از فرهادي نگفتيد :
قرار نبود ماهیت صندوق توسط دولت تعیین شود!

پاسخ دهنده (2):
صداي معلم به نقل از صفنا نوشت :
علی فرهادی، نایب رئیس هیئت امناء صندوق ذخیره فرهنگیان: قرار نبود ماهیت صندوق توسط دولت تعیین شود.
علی فرهادی معاون وزیر و نایب رییس هیئت امناء صندوق ذخیره فرهنگیان در جلسه با تعدادی از مطالبه گران اظهار داشت که آنچه در قانون برنامه هفتم آمده است، تدوین اساسنامه در راستای منافع اعضاء بوده است و صحبتی از تصویب توسط دولت نشده است.
وی گفت موضوع انتخابات و ارزش مالکانه در دستور کار صندوق ذخیره است. دکتر کاظمی بر اجرای مالکانه تاکید و اصرار دارند. ارزش مالکانه علی رغم کارشکنی های صورت گرفته، یک راه بی بازگشت است.
پرسش کننده:
مگر شما در صداي معلم ننوشتيد که درويش وند به صراحت به مطالبه گران گفته است که اساسنامه ي هر مجموعه اي که به نزد واحد حقوقي رياست جمهوري بيايد؛ عمومي غير دولتي تلقي مي گردد!
پاسخ دهنده:
بله . در صداي معلم آمده است: « قبل از طي روند تصويب اساسنامه 15 / 12 / 1403 ، پيش نويس اساسنامه اي به دست درويش وند معاونت حقوقي رياست جمهوري مي رسد و ايشان ماهيت صندوق را عمومي غير دولتي اعلام مي کند. سه نفر از مطالبه گران به ديدار درويش وند مي روند و از او گلايه مي کنند که چرا اموال يک ميليون و هشتصد هزار نفر را همچون اموال شهرداري ها و ... عمومي غير دولتي معرفي مي کنيد؟
درويش وند به صراحت به مطالبه گران مي گويد که اساسنامه ي هر مجموعه اي که به نزد واحد حقوقي رياست جمهوري بيايد؛ عمومي غير دولتي تلقي مي گردد .
نگراني بخشي از مطالبه گران آن است که طبق اصل 85 قانون اساسي , مجلس حق تصويب اساسنامه هاي شرکت هاي دولتي را دارد. يا واحد حقوقي رياست جمهوري ماهيت صندوق را عمومي غير دولتي معرفي مي کند و مانع تخصيص حقوق مالکانه اعضا مي شوند.
پرسش کننده:
چرا؟ فرهادي هم به ماهيت خصوصي صندوق اشاره مي کند و هم بر کارشکني ها در تخصيص حقوق مالکانه تأکيد مي کند؟
رابطه بين ماهيت خصوصي صندوق و تخصيص حقوق مالکانه چيست؟
سابقه اعلام ماهيت عمومي غير دولتي براي صندوق ذخيره فرهنگيان چيست؟
( ادامه دارد )
بخش نخست
منابع:
1- " بيشتر کنش ها ؛ دردنامه و گلايه از شرايط کنوني صندوق است " نگاهی از گذشته تا حال : جیغ بنفش های از اسب افتاده در صندوق ذخیره فرهنگیان ؟!
2. تحقق مطالبه ی قانونی و به حق " ارزش مالکانه " در صندوق ذخیره فرهنگیان و پایان قیم مآبی ؟! " فرهنگيان عضو صندوق و طلبکار از دولت به دنبال يافتن پرتقال فروش نباشند ! " سعید شهسوارزاده/ عضو شورای نویسندگان صدای معلم
3. گزارش مشروح از نشست معلمان مطالبه گر در موضوع صندوق ذخیره فرهنگیان ؛ "ماهیت صندوق ذخیره فرهنگیان غیر از خصوصی اعلام شود نه سهام مالکانه به اعضاء تعلق می گیرد ؛ صاحب اموال این شرکت هم نیستید ! " صدای معلم گزارش می کند ؛
4. تحقق مطالبه ی قانونی و به حق " ارزش مالکانه " در صندوق ذخیره فرهنگیان و پایان قیم مآبی ؟! سعید شهسوارزاده/ عضو شورای نویسندگان صدای معلم
5. بیانیه ی جمعی از پرسش گران و کنش گران آموزش و پرورش (18) اجرای تخصیص حقوق مالکانه مطالبه قانونی ماست ... تعلل دیگر کافی است ! صدای معلم منتشر می کند ؛
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
کودکان، بیش از آنکه مخاطب مستقیم رویدادهای پیرامون باشند، دریافتکنندهی فضای روانی حاکم بر خانواده و جامعهاند. آنها اغلب پیش از آنکه بتوانند پرسشی روشن مطرح کنند، تغییر در لحن صداها، سکوتهای طولانی، رفتارهای محتاطانه و نگاههای نگران را احساس میکنند. از همینجا است که اضطراب، بیآنکه نامی داشته باشد، در ذهن کودک شکل میگیرد.
تجربهی زیستهی بسیاری از والدین و مربیان نشان میدهد کودکانی که پیشتر الگوی خواب منظم داشتهاند، در چنین فضاهایی دچار بیقراری شبانه میشوند؛ برخی کمحرفتر میشوند و برخی دیگر با پرسشهای ساده اما معنادار، مانند «همه چیز خوب است؟»، تلاش میکنند از امنیت جهان اطراف خود اطمینان یابند.
در چنین شرایطی، یکی از مهمترین منابع اضطراب برای کودکان، مواجههی کنترلنشده با رسانههاست. تصاویر، تیترها و گفتوگوهای خبری، حتی اگر کودک مخاطب مستقیم آنها نباشد، از مسیر شنیدنهای ناخواسته و دیدنهای گذرا وارد ذهن او میشود. کودک توان تحلیل این محتواها را ندارد، اما بار هیجانی آنها را بهطور کامل دریافت میکند. کنترل زمان و شیوهی استفادهی بزرگسالان از رسانهها، بهویژه در حضور کودکان، اقدامی پیشگیرانه و ضروری است.
در کنار خانواده، مدرسه دومین کانون امنیت روانی کودک است. معلمان و کادر مدرسه، بهویژه در روزهای ناآرام، نقشی تعیینکننده در ایجاد احساس ثبات دارند. لحن آرام معلم، تداوم برنامههای آموزشی، پرهیز از انتقال نگرانیهای شخصی به فضای کلاس و حفظ نظم آشنا، پیام روشنی به دانشآموز میدهد:
«زندگی هنوز قابل پیشبینی است.»

کودکانی که در مدرسه با چهرهای آرام، رفتاری قابل اعتماد و واکنشهای سنجیده از سوی معلمان و کارکنان مواجه میشوند، آسانتر میتوانند اضطراب خود را مدیریت کنند. گاه یک گفتوگوی کوتاه در زنگ تفریح، یک لبخند واقعی یا اجازهدادن به کودک برای بیان احساسش، اثر آرامبخشتری از هر مداخلهی رسمی دارد.
در مواجهه با پرسشهای دانشآموزان، پاسخهای کوتاه، صادقانه و متناسب با سن آنها کفایت میکند. مدرسه قرار نیست محل تحلیل رویدادها باشد؛ بلکه باید فضای امنی برای یادگیری، بازی و بازگشت به روال عادی زندگی باقی بماند.
بهرسمیت شناختن احساسات کودک، چه در خانه و چه در مدرسه، نقشی اساسی دارد. انکار ترس یا نگرانی، کودک را تنها میکند. در مقابل، جملاتی ساده مانند «میفهمم نگران شدی» یا «حق داری این احساس را داشته باشی» به کودک اجازه میدهد احساس خود را بیان کند و آن را قابل مدیریت بداند. فعالیتهایی مانند نقاشی، بازیهای گروهی و گفتوگوهای غیرمستقیم، ابزارهای طبیعی کودک برای تخلیهی هیجاناند.

در نهایت باید تأکید کرد که کودکان نباید به شریک اضطراب بزرگسالان تبدیل شوند. مدیریت هیجانهای والدین، معلمان و کادر مدرسه، بهویژه در نحوهی مواجهه با رسانهها و انتقال اخبار، بخشی جداییناپذیر از مسئولیت تربیتی ماست. کودک حق دارد همچنان کودک بماند؛ با بازی، یادگیری و احساس امنیت.
آرامش روانی کودکان، امری مقطعی یا حاشیهای نیست، بلکه یکی از بنیادیترین حقوق آنان است؛ حقی که در سایهی همکاری آگاهانهی خانواده و مدرسه معنا پیدا میکند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
تربیت حیطه ای بسیار گسترده است که باید به هر فرد از جامعه تقدیم گردد. فروید گفته بود : به من نوزادی بدهید تا از او جانی بالفطره بسازم. او به عنوان یک اندیشمند علم روانکاوی، قصد پرورش جانی نداشت.
بلکه بر این باور بود که اهمیت ابعاد و جهات گوناگون تربیت یک کودک را از نخستین دوران زندگی او یعنی نوزادی نشان دهد. علیرغم بالا رفتن میزان و سطح سواد در جامعه؛ هنوز بسیاری از ما تصور می کنیم که کودکان، بچه هستند و نمی فهمند و برای همین مراقب عواقب سوء رفتار و گفتار خویش در برابر آنان و بر روی روان و شخصیت هر یک نیستیم.
یک کودک برای این که حس ارزشمندی نسبت به خود داشته باشد می باید دیده شود و به احساس و برداشت های او احترام گذارند. کودکان باید حس و درک کنند که در پیش والدین خود قدر و قیمت دارند و دوست داشته می شوند. بدین طریق این کودکان، عزت نفس نیز خواهند داشت.
متأسفانه عده ای از کودکان جامعه را ندیدیم و عزت نفس آنان را جدّی نگرفتیم تا تبدیل به نوجوان و جوان سرکشی شدند که در خاک پاک میهن، نقش خائن را بازی کردند. ببینیم چرا و چگونه؟!
یقین هر ایرانی بی نهایت متأثر و متأسف گشت وقتی طومار طولانی اسامی درگذشتگان اغتشاشات اخیر را در رسانه ها مشاهده نمود. زنان، مردان و کودکانی که خود را برای رسیدن به بهار آماده می ساختند. بارقه امید در وانفسای گرانی در وجود هر یک ستودنی بود. آنان نیز با همه ما برای ریزش باران و برف در جای جای ایران عزیز شادمانی کردند و خدای خویش را سپاسگزار بودند.
وقتی ایرانی، ایرانی می کُشد یعنی کینه ها، بغض ها، نفرت ها و صدالبته تبعیض ها و بی عدالتی ها در بخش های گوناگون و بیشتر سازمان ها و نهادها حاکم است. وقتی آزمونی برگزار گردید و عده ای احساس ظلم در حق خویش کردند، وقتی گزینش آنان را از فعالیت اقتصادی منع کرد، وقتی در ادارات، عده ای با تعظیم و تکریم بدرقه شدند و آنان حتی دیده نیز نشدند و از احترام و عزت بازماندند. وقتی ترک، کرد و لر و بلوچ در برابر پایتخت نشین ها تحقیر شدند، وقتی دستان لرزان خود را به دفعات در جیب خود کرد تا شاید بتواند دفتر و مداد و پاک کن یا یونیفرم فرزند خود را تهیه کند اما هر بار ناکام ماند، هنگام ثبت نام فرزند خود تحقیر و درجه بندی شد، هنگام دریافت حقوق جدول بندی شد و فاصله ها بیشتر گردید، وقتی یکی قادر شد خودروی خارجی وارد کند و در کل کشور یا استان تنها دارنده آن خودرو گردد و دیگری پیکان دهه 60 - 50 سوار شد یا هر بار به مقایسه پراید و آردی با شاسی بلندهای میلیاردی نشستید.

وقتی عده ای در رستوران های بالای شهر غذا خوردند و حتی برای صبحانه خوردن خود نیز کلاس گذاشتند و برخی به نان خالی شب نیز محتاج گردیدند، وقتی بوتیک های شیک و گران قیمت بالا شهری به بقال های محله های حاشیه نشینی دهن کجی کرد و در کل شهر به طبقه بالا و پایین تقسیم گردید و طبقه متوسطی دیگر نبود تا قدرت رقابت با مرفهین جامعه را داشته باشد، وقتی فساد اقتصادی و اجتماعی دامن گیر مدیران نیز گردید و... دیگر عزت نفسی باقی نماند تا فرد خود را تأیید یا ارزشی را در وجود خود ادراک یا برآورد کند. آنان دیگر آگاهی و درکی از ارزشمندی خود نسبت به تمام جنبههای وجود نداشتند.
آنان عزت نفس خود را از دست دادند یعنی از داشتن زندگی آگاهانه، پذیرش خویشتن، مسئولیت پذیری، ابراز وجود، زندگی هدف مند و توأم با راستی و درستی محروم و بی نصیب شدند. لذا راه و خویشتنِ خویش را گم کردند. هر یک از آنان خود تبدیل به ماده اشتعال زایی شدند که فقط به یک جرقه نیاز داشتند. حال پشت این ماجرا اسرائیل، آمریکا یا پس مانده رژیم پهلوی، بهاییت، شیطان پرستی و... یا هر فرقه و کشوری دیگر را به عنوان مسبب معرفی کنیم، حقوق فردی افراد را نباید فراموش کنیم. آیا انتخاب ها و انتصاب ها مسیر درستی طی نمی کند یا باز برگردیم به عقب و نظام آموزشی و خانواده را در تعلیم و تربیت همین کودکان مؤاخذه کنیم؟
هر فرد برای استواری خود در یک جامعه به تحقق واقعیت هایی نیاز دارد که بالسویه و عادلانه در جامعه توزیع شود. حس تعلق به میهن، پرچم، سرود ملی، خاک، محله و شهر و استان فقط چند کلمه داخل شناسنامه یا بر روی کارت ملی نیست. افراد یک جامعه رقم و اعداد نیستند. وجودی هستند که ماهیت و هویت ایرانی بودن را یدک می کشند.
وقتی دلسوزی، دلتنگی و احساس مسئولیت نسبت به هیچ یک از این موارد و بسیاری دیگر وجود ندارد، فرد رهاست.
وقتی وندالیسم فرهنگی در حال فزونی بود کاش متوجه چرایی و چگونگی خشم آنان می شدید تا فردا دیر نگردد. وقتی فردی خود را بی ریشه یا علف هرز می شمارد که نتیجه همان حسی که مجموع روابط نادرست به آنان القا نموده است. احساس حقارت، عدم تعلق، پس زدگی، سزاوار نبودن از جمله آثار بدیهی بی عدالتی و تبعیض خواهد بود که حقوق انسانی و اجتماعی فرد را نادیده می گیرد.

حال این نوجوان و جوان محروم از داشته های دیگر هموطنان خود هر دائم شاهد فقر و بدبختی خانواده خود بوده است یا بر فرض شرایط اقتصادی و اجتماعی مناسبی داشته است اما تربیت لازم را در دو نهاد خانواد و مدرسه دریافت نکرده است، پس مستعد پیوستن به گروه های انحرافی و ویرانگر می گردند.
نسل Z برخلاف ما بزرگسالانِ چند نسلِ پیش صبور، سازگار و قانع نیستند و برای همین برخی از آنان خود را به سیم آخر زدند.
در این ماجرا اگر به روان شناسان و جامعه شناسان فرصت مناسبی برای گفت و گو با هر یک از اغتشاش گران داده شود یقین واقعیت های بسیاری به دست خواهد آمد. اگر این حقایق را از اندرون قلب، مغز یا احساس و ادراک این افراد بیرون نکشیم و تجزیه و تحلیل نکنیم و نتایج را در دسترس والدین و معلمین یا افکار عمومی قرار ندهیم، بعدها نیز داستان خشونت حیوانی آنان مکرّرا تکرار خواهد شد.
آرام ساختن جامعه و برقراری امنیت بعد از آن همه قتل و غارت اموال شخصی و عمومی، به منزله نابود ساختن غده چرکین وطن فروشی نیست. این دُمل چرکین اگر مورد تحقیق و پژوهش اهل فن قرار نگیرد و اگر به تخصص آنان اعتماد نورزیم، هرازگاهی عفونت خشم و کینه مهارنشده بیرون خواهد خزید.
باید ویژگی های اجتماعی و اقتصادی یعنی میزان سواد، سن، جنس، شغل و سطح درآمد و سواد هر یک از اغتشاش گران و والدین آن ها در حوادث اخیر که طی عملیات دومینویی شناسایی و دستگیر شده اند، بررسی گردد تا ریشه ها و سیمای مخالفان به طور شفاف مشخص گردد.
قتل و غارت در شرایط طبیعی و غیرجنگی، پدیده ای بسیار متوحش و غیرانسانی است که در شرایط عادی انجام آن نزدیک به جنون است. شاید برای همین به مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی متوسل می شدند تا از هیبت انسان خارج و تبدیل به حیوان وحشی گردند. هر چند اعمال هر یک از آنان که اکنون به غلط کردم، فریب خوردم افتاده اند فراتر از حیوانیت است. حیوان وحشی به مقتضای خوی طبیعی خود شکار می کند تا در یک چرخه اکوسیستمی زنده بماند. اما این افراد ددصفت تحت شرایطی خاص، دیگر هموطنان خود را مثله کردند، آتش زدند، اموال عمومی را که از جیب من و شما تهیه شده است یا منازل و مساجد و مدارس و... سوزاندند تا شاید آتش خشم و عصیان شعله ورتر و خوی حیوانی عمومیت یابد.
هر کسی به عنوان یک فرد از جامعه می تواند با برخی از شرایط در حد کم یا زیاد مخالف باشد یا نسبت به بسیاری از امور معترض باشد اما نباید از سیمای انسانی و مسیر قانونی خارج شود. آنچه اغتشاش گران علیه هموطنان و کشور خود کرده اند از تمامی مسیرهای عقلانی، منطقی و انسانی خارج و به دور بوده است.
وقتی از ساختار اداری سیستماتیک سخن گفته می شود گفته ها تکراری یا کلی فرض می شود، اما ساختار اداری ما ضعف تدوین و اجرای قانون دارد و باید دانسته های علمی را بازخوانی و تحلیل مجدد نماییم.
باید واقع بینانه بررسی کنیم که تبعیض و بی عدالتی در نهادها و سازمان ها چگونه رخنه می کند که منجر به نارضایتی گروه هایی خاص از سن، جنس یا طبقه اجتماعی و اقتصادی می گردد؟
آیا انتخاب ها و انتصاب ها مسیر درستی طی نمی کند یا باز برگردیم به عقب و نظام آموزشی و خانواده را در تعلیم و تربیت همین کودکان مؤاخذه کنیم؟ بالاخره گلوگاه ایراد را بدون هر نوع رودربایستی یا واهمه و یا نیاز به محافظه کاری، باید شناسایی، تصحیح و اعلام نمائیم. نوع تربیت تفکر انتقادی برای همین منظور است که فرد قادر به آزادی بیان و معرفی خود باشد. و صد البته دیگران نیز آستانه تحمل بالا در شنیدن آن داشته باشند.

بسیاری از تضاد طبقاتی و تشدید فاصله اجتماعی سخن گفته اند و شخصا از نتایج ناخوشایند آن کم ننوشته ام. از سال 96 تاکنون در یادداشت های گوناگون به طبقاتی شدن تحصیل همانند دوره ساسانی در همین سایت اشاره کرده ام. و باز نگران پیکر نحیف اما بسیار دوست داشتنی ایران عزیز هستم. بعد از انتخاب دکتر پزشکیان بود که کلمه ایران و پرچم ایران دهن به دهن و دست به دست، در محافل و مجالس عمومی برای خود جا باز کرد. شاید اگر زودتر از این به هویت ایرانی و تقویت حس تعلق خاطر به وطن را در وجود کودکان خود توجه می کردیم امروز شاهد صف آرایی رفتار خصمانه ایرانی در قبال ایرانی نبودیم.
در حسرت شنیدن کلمه ایران و دیدن پرچم ایران در رسانه ملی، روح و جان ما به سر آمد. و باز مثل همیشه بیایید کاش های بسیاری را ردیف کنیم تا هویت ایرانی خود را تقویت سازیم. هرگز در یک روند ایده آل از واژگانی چون کاش، حیف، افسوس استفاده نمی شود.
به خود آییم و هر یک در مسند مسئولیت خویش، یار و همدم دیگرانِ همنوع باشیم. خودخواهی، تکبر و غرور فردگرایانه را به کناری زنیم و همسایه، همکار و همدم خویش را حرمت نهیم و در حق هر یک مهربانی کنیم. ترویج نامهربانی ها نیز در ایجاد وضعیت فعلی نقش داشته است.
به طور کلی عوامل بسیاری در این ماجرا و در هر آنچه که در بخش تلخ تاریخ قبلا ثبت شده است و در هر آنچه که در بخش پیش بینی های منطقی دو دو تای جامعه شناسان در آینده قابل ترسیم است، در نقش بستن این صفحه از تاریخ مؤثر بوده است. با تک سبب بینی و یا بیگانه خوانی علت العلل اغتشاشات، فقط به پنهان کردن اصل و حقیقت ماجرا پرداخته ایم. چنین عفونتی بدون هر نوع درمانی موجه، صد در صد به قطع عضو منجر خواهد شد.
در این بین به عنوان یک ایرانی از غافل گیری نیروهای امنیتی و پلیس در روز 18 دی ماه هنوز بسیار شگفت زده هستم. آیا آنان نیز مشکلات محیط بانان را در دفاع از خود داشتند که نتوانستند به مهار و کنترل این طوفان خزنده بپردازند؟! هنوز پاسخی برای این سئوال خود نیافته ام.

سخت است خواندن فاتحه بر روح مظلومانی که توسط هموطنان خویش زودهنگام درگذشتند. غبار غم بر تمامی وجود هر ایرانی رخت سوگواری گردیده است. آه از این همه بیداد فریاد!
شعر کجا رفتند ایران پرستان؟ را از شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامهنگار، تاریخنگار، استاد دانشگاه، سیاستمدار معاصر ملک الشعرای بهار تقدیم به هموطنان عزتمند خود می کنم که یقین تک به تک ذرات خاک و همه منابع طبیعی و غیرطبیعی ایران را پاسبانانی خردمند هستند.
در توصیف بهار هر عنوان برخاسته از خرد و دانایی داشت را نوشتم، تا ارزش و اهمیت توانایی های ایرانیان را به رخ نامحرمان آن بکشم.

خوش آن روزگار همایون ما
خوش آن بخت پیروز و میمون ما
کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟
کجا رفت جمشید فرخ سرشت؟
کجا رفت آن کاویانی درفش؟
کجا رفت آن تیغهای بنفش؟
کجا رفت آن کاوه نامدار؟
کجا شد فریدون والا تبار؟
کجا شد هخامنی کجا شد مدی؟
کجا رفت آن فره ایزدی؟
کجا رفت آن کوروش دادگر؟
کجا رفت کمبوجی نامور؟
کجا رفت آن داریوش دلیر؟
کجا رفت دارای بن اردشیر؟
دلیران ایران کجا رفتهاند؟
که آرایش ملک بنهفتهاند
بزرگان که در زیر خاک اندر اند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایندر که ایران کجاست؟
همان مرز و بوم دلیران کجاست؟
بینند که اینجای مانده تهی
ز اورنگ و دیهیم شاهنشاهی
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

نشست خبری « حمیدرضا خان محمدی ؛ رئیس سازمان نوسازی ، توسعه و تجهیز مدارس کشور » امروز شنبه 18 بهمن در سالن جلسات این سازمان برگزار گردید .
این نخستین بار است که « صدای معلم » در مدیریت 39 ماهه ی خان محمدی بر این سازمان به نشست خبری دعوت می شود .
علت آن هم این است که اطلاع رسانی این بار به صورت « دعوت عمومی » از کانال مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش انجام شده بود اما در نشست های پیشین رسانه ها به صورت گزینشی و توسط این سازمان به نشست ها دعوت می شدند .
« علی پورسلیمان ؛ مدیر صدای معلم » به عنوان سومین رسانه پرسش های خود را مطرح کرد .

پورسلیمان نخست ضمن انتقاد از نحوه ی اطلاع رسانی این گونه جلسات گفت :
موقعی که در مدرسه تصمیم گرفته می شد ( در مدرسه ای که من بودم ) ؛ جلسه ی « شورای معلمان » برگزار شود ؛ چند روز قبل در تابلوی اعلانات دفتر معلمان اطلاع رسانی می شد . حتی عنوان می شد اگر کسانی داوطلب هستند که در موضوع خاصی صحبت کنند اعلام نمایند تا وقتی برای آنان تخصیص یابد .
دستور جلسه هم در پایان ذکر می شد .
اما در وزارتخانه ای که ادعای راهبری و مدیریت نیمی از کارکنان دولت را دارد فرضا کم تر از 24 ساعت مانده به برگزاری نشست در کانال « شاد » اطلاع رسانی می شود .
زمانی که آقای علیرضا جدایی رییس روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش بود هم دعوت نامه فکس می شد و هم پیامک می شد .
اگر هم به ندرت قرار بود لغو شود ؛ با پیامک اطلاع می دادند .
واقعا نمی دانم دوایر و بخش هایی که قادر به برگزاری ساده یک نشست خبری با پروتکل های ساده و شناخته شده نیستند ؛ چگونه قرار است سایر فعالیت ها و امور این وزارتخانه را پیش ببرند ؟
شهریار خواجه صالحانی به عنوان مجری نشست خبری و مدیر کل حوزه ریاست و روابط عمومی سازمان نوسازی ، توسعه و تجهیز مدارس کشور ضمن توضیح این مساله به طور مشخص ؛ از حضور پورسلیمان مدیر صدای معلم در این نشست خبری تشکر کرد .

حمیدرضا خان محمدی در تشریح راهبردهای کلان سازمان در برنامه هفتم توسعه گفت: نقشه راه ما کاملاً مشخص است؛ سرانه فضای آموزشی باید به ۶.۱ متر مربع به ازای هر دانشآموز برسد، ۸۰ درصد مدارس نیازمند مقاومسازی باید به استاندارد برسند، سامانههای گرمایشی صددرصد استاندارد شوند و ۵۰ درصد کلاسهای مناطق محروم هوشمند شوند.
وی تأکید کرد : این اهداف در قالب سیاستهای کلان برنامه هفتم و سند تحول قرار دارند و از آن خارج شدن «به معنای دور شدن از مسیر اصلی» است.
رئیس سازمان نوسازی مدارس با اشاره به احکام جدید برنامه هفتم اظهار کرد: تنها دو دستگاه توانستند احکام بودجهای ویژه بگیرند که یکی سازمان نوسازی مدارس بود.

وی مهمترین احکام را چنین برشمرد: ۲۰ درصد مالیات بر سیگار برای احداث فضاهای ورزشی (ماده ۷۳)،۲ دهم درصد از مالیات بر ارزش افزوده برای مدرسهسازی (ماده ۹۲)،۲۷ صدم درصد مالیات ارزش افزوده مشترک با وزارت ورزش برای تکمیل پروژههای ورزشی، الزام دولت به تأمین ۵۰ درصد پروژههایی که ۵۰ درصد آن را خیرین پرداخت کردهاند، شناسایی املاک آموزش و پرورش و الزام دستگاهها به بازگرداندن املاک در اختیارشان (بند «ز» ماده ۹۲) و تعریف ساخت ۲۰۰ مجتمع بزرگ مقیاس جهت کاهش بار مدارس کوچک و ساماندهی نیروها
خان محمدی همچنین این احکام را «راهبردی و نقطه آغاز تحول» دانست.
رئیس سازمان نوسازی مدارس گفت: سرانه آموزشی در ابتدای برنامه هفتم ۵.۲۸ متر مربع بود و امروز به ۵.۵۹ رسیده است. کاهش جمعیت دانشآموزی و پروژههای نهضت در این افزایش نقش داشتهاند.
وی تأکید کرد :سال آینده نیز پس از تثبیت آمار دانشآموزی، عدد جدید اعلام خواهد شد.
وی بیان کرد: سرانه آموزشی طبق اسناد بالادستی ۸.۳۹ به ازای هر دانش آموز باید باشد اما در برنامه هفتم طبق منابع موجود ۶.۱ تعیین شده است. این امر در روستاها به واسطه مهاجرت کاهشی و شهرها افزایشی شده است. در تهران، شهرستانهای تهران، البرز، خراسان رضوی، شهر ارومیه، شهر تبریز، شهر اصفهان و برخی شهرهای حاشیه ای در اصفهان و بندرعباس و... مشکل وجود دارد .
مدیر صدای معلم پیش از بیان پرسش های خود در پاسخ به سخنان رئیس سازمان نوسازی ، توسعه و تجهیز مدارس کشور گفت :
« بر اساس کار آماری و پژوهشی که ما در « صدای معلم » انجام دادیم ؛ کم تر از 30 درصد برنامه های توسعه در ایران اجرایی شده اند .

در مورد سند تحول بنیادین و این هم تبلیغاتی که در مورد آن صورت گرفته همین وضعیت برقرار است .
وقتی گفته می شود 30 درصد ؛ منظور 30 درصد اهداف نیست بلکه 30 درصد احکام مد نظر است . به عنوان مثال ؛ در برنامه ی ششم توسعه در حالی که رشد اقتصادی 8 درصدی را « هدف گذاری » کرده بودند اما در عمل تنها 76 صدم درصد محقق شد .
جالب است که بر اساس آمارهای رسمی ؛ نرخ و یا میزان بهره وری در آموزش و پرورش ( ممکن است در مورد سایر نهادها هم صداق باشد ؛ همان کم تر از 30 درصد است .
بهره وری ناظر بر دو عنصر کلیدی « کارایی ( کارآمدی ) و « اثربخشی » است .
یعنی خروجی این سیستم 30 درصد بوده و 70 درصد آن پرت است . این نشان از آن دارد که سیستم درست کار نمی کند .
پیام و یا پس آمد مهم این گزاره ها چه می تواند باشد ؟

معنای آن این است که در کشور ما با وجود تدوین و ابلاغ انواع برنامه های بلند مدت اما نگاه و دید بلند مدت و مهم تر از همه « فرهنگ نگاه استراتژیک » وجود ندارد .
مقامات و مسئولان در جمهوری اسلامی عموما به امور روزمره مشغول بوده و در عمل برنامه ای نیست .
نگاه غالب مبتنی بر « از این ستون به آن ستون فرج است » می باشد .
مدیر صدای معلم در یکی از پرسش های خود خطاب به رییس سازمان نوسازی ، توسعه و تجهیز مدارس کشور پرسید :
« سامانه ای هست به نام : « «به ساز مدرسه؛ بساز مدرسه » .

به گفته خود شما در مصاحبه با « ایسنا » :
« این پویش درگاهی است برای آنکه هر کسی در حد توان خود دستی برای ساختن مدارس ایران بالا بزند؛ چون نیکوکاری فقط با پول نیست » .
در واقع این همان طرح « آجر به آجر » زمان دولت روحانی است . کف مشارکت در آن طرح 1000 تومان بود و الان شده 10000 تومان .
شما زمانی که نوسازی را تحویل گرفتید این طرح را تعطیل کردید .
در واقع ؛ نام طرح آجر به آجر را برداشته و نام دیگری بر روی آن گذاشتید !

اگر طرح قبلی خوب بود چرا ادامه ندادید ؟
اگر هم بد و یا ناکارآمد بود چرا در اسم دیگری ادامه دادید ؟ و آن را در دل نهضت مدرسه سازی تعریف کرده اید !
آیا این مصداق بی صداقتی و ارائه مطالب خلاف واقع به آقای پزشکیان به عنوان رئیس جمهور نیست ؟ »
همچنین در یکی از پرسش ها ؛ پورسلیمان از وجود 10 مشاور برای رئیس سازمان انتقاد کرد .
مدیر صدای معلم عنوان کرد که این همه مشاور به چه دردی می خورند ؟
خان محمدی پاسخ داد که تنها دو نفر مشاور مستقیم ایشان هستند و بقیه در پست های کارشناسی فعالیت می کنند .
در این نشست خبری ، رییس سازمان نوسازی ، توسعه و تجهیز مدارس کشور به مدت نزدیک به یک ساعت سخنرانی کرد به گونه ای که حاضران در انتها دیگر حوصله شنیدن صحبت های ایشان را نداشتند .
در این نشست خبری ؛ فقط 5 خبرنگار پرسش های خود را مطرح کردند .
جالب است که پنجمین خبرنگار پیش از آن که پرسش خود را مطرح کند از سایر خبرنگاران پرسش کننده انتقاد کرد که چرا به جای یک پرسش چند پرسش را مطرح کردند به گونه ای که دیگر رئیس سازمان نوسازی دیگر حوصله پاسخ را نداشته و یا جمع از این وضعیت خسته شده باشند .
مدیر صدای معلم خطاب به این خانم خبرنگار متذکر شد که در میان این همه خبرنگار فقط 5 نفر پرسش کردند و بهتر است ایشان نوک انتقاد خود را متوجه آقای خان محمدی به عنوان رییس سازمان نوسازی نماید که حدود یک ساعت سخنرانی کرد در حالی که این نشست باید پرسش و پاسخ رسانه ها باشد .
همچنین ؛ زمانی که نشست به حوالی ظهر رسید صدای اذان و خواندن نماز در سالن پخش می شد و این در حالی بود که نشست ادامه داشت و خبرنگاران در حال طرح سوالات خود بودند و فضای درون سالن نشست شلوغ و پر سر و صدا بود .
این وضعیت هم مورد انتقاد « مدیر صدای معلم » به عنوان تنها رسانه ی معترض گردید .
مشروح این پرسش و پاسخ در « صدای معلم » منتشر خواهد گردید .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

صدای معلم
از حاشیههای خاموشِ شهر
برمیخیزد.
در زمانهای
که احتیاط
لباسِ عقل پوشیده
و ترس
به نامِ مصلحت
تدریس میشود،
این صدا
نه میشورد
نه میگریزد؛
در متنِ قانون
مکث میکند
و سؤال میگذارد.

واژههایش
بیپرچم،
بیهیاهو،
اما آگاهاند؛
میدانند
قدرت
بیش از آنکه
از فریاد بترسد،
از توضیح میهراسد.
صدای معلم
تمرینِ گفتن است
توضیح میهراسد.
صدای معلم
تمرینِ گفتن است
در جامعهای
که عادت کرده
یا اطاعت کند
یا انکار؛
و شاید
یادآوریِ سادهایست
که نقد،
اگر دقیق باشد،
خود
شکلی از مسئولیت است.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
۱۳ بهمن ۱۴۰۴و ساعت ۱۳:۲۹ است.
ندا در آشپزخانه نظافت میکند.مرد مخابراتی کارهای فنی اتصال مودم به فیبر نوری را انجام میدهد. ناگهان نوای تصنیف لری « دایه دایه وقت جنگه » که از تلویزیون پخش می شود، در فضای خانه می پیچد.
دلم آشوب بود، آشوبتر میشود.نمی دانم چرا این روزها همه جا رد و نشان مرگ و جنگ برجسته است.
دیشب دولت دکتر پزشکیان نام و کد ملی ۳۱۱۷ کشته شده اعتراضات را منتشر کرد تا به جهان بگوید نه ۳۶۵۰۰ و نه ۱۶۰۰۰ و نه حتی ۶۰۰۰ بلکه « فقط » ۳۱۱۷ انسان ایرانی کشته شدهاند.
دیروز جلسه فوق العاده جبهه بود . همه اعضا عمیقاً داغدار و سوگوار بودند. تا به حال چنین هم گرایی وسیع و صادقانه ای بین اعضای جبهه حول یک موضوع را ندیده بودم. صحبت ها و ایده من در مورد ربط معنادار نرخ خودکشی و شرایط آنومیک جامعه و شدت خشونتها در روزهای اول اعتراضات در استان ایلام مورد توجه اعضا قرار گرفت.
فعلاً خبرهای مربوط به مذاکره پررنگتر از خبرهای جنگ است ولی همچنان استقرار ناوها و بمب افکنهای آمریکایی در خلیج فارس و تهدید اسراییلیها ادامه دارد.
دیروز برای تشییع جنازه یکی از آشنایان به وادی رحمت رفته بودم. درست است که نزدیک ۳۰ سال است که ساکن تبریز هستم، ولی دلم نمیخواهد بعد از مرگ، پیکرم به خاک این شهر سپرده شود.از طرفی هم دلم نمیآید برای انتقال پیکر سنگینم به شهر آفتابگردانها، بچهها را به اذیت بیندازم ولی دلم گواهی میدهد که مغاک شهر آفتابگردانها، هم رو به آفتاب دارد و از این وسوسه دل انگیز چشم پوشی کردن برایم سخت است.
در مراسم خاکسپاری دیروز بعد از پایان نماز میت ؛ خانم ح طی یک پرسش باز پاسخ پرسید:
ما کی ساکن شهر مرده ها خواهیم شد؟

خانم ع در پاسخ گفت: من که آمادهام، فرقی نمیکند کی باشد.
از خودم پرسیدم ، چطور می شود آماده مرگ بود و از فرا رسیدنش غافلگیر نشد؟ بالافاصله از ته ذهنم کلامی از علی (ع) رخ نمود.از نگاه امیرالمونین آمادگی برای سکونت گزیدن در شهر مردهها نتیجه اجتناب از حرام ها و داشتن خوی های نیکو است. علی القاعده برای انسانی که این گونه زیسته است فرقی نمی کند که مرگ به سراغش بیاید یا او به سراغ مرگ برود ، در هر صورت مرگ برای او غافلگیر کننده نیست.
آیا این ۳۱۱۷ انسانی که کشته شده اند، آماده مرگ بودند یا مرگ غافلگیر شان کرده بود؟
باری ؛
مرده دیروزی را در آرامگاه خانوادگی دفن کردند. پیش خودم می گویم این چه تفاخر مسخرهای است که عدهای متمول از بابت محل دفن مردگان شان هم برای بازنمایی « خود متفاوت پنداری » تیر و تبارشان بهره میگیرند.
ظاهرا این روزها نه تنها محل دفن مردگان، بلکه پیکر بی جان و عدد مردگان و حتی نامی هم که بر آنها مینهند محل « تولید معنا » برای جهان زندگان شده است.
بعد از اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، دستمایه تازه بازار کثیف سیاست و خوراک رسانه هایی چون اینترنشنال و بی بی سی، تعداد و محتویات کیسههای سیاهی شده است که داخل هر کدامشان یک « جهان زندگی » مرده است. یکی شهیدشان مینامد ، دیگری جاوید نام آن دیگری کشته شده و آن دیگری تر جان باخته. اما به حال مادری که باید برای همیشه پاره تنش را به دل خاک سرد بسپارد این نامها به چه کار می آید؟
او در میان این همه هیاهو جز سیاه چاله فقدان پسر یا دخترش که همه هستی اش را بلعیده است، هیچ نمیبیند.
یاد مرگ ول کنم نیست،شب موقع خواب هم به سراغم می آید. به قبرهایی فکر میکنم که تا چشم کار میکرد کنار هم ردیف شده بودند. به هیچ وجه امکان نداشت این همه انسان وقتی که نفس میکشیدند بتوانند بی حرف و حدیث با چنین سکوت سنگین و آرامش وزینی آن هم این همه سال در کنار هم دوام بیاورند. اسمیلاسیون واقعی اینجا اتفاق افتاده است.
اوج اقتدارگرایی و تمامیت خواهی را هم باید در قبرستان دید.

شاید این حسی که من امروز تجربه کردم، همان وجه تسمیه ای باشد که از فضای حاکم بر جامعه استبداد زده می شود :
« سکوت قبرستانی » .
اما من فکر می کنم ساکنان این شهر باشکوه ساکت نیستند . آن ها به زبان « بیزبانی » حرف میزنند.
آن ها ؛ آن هزاران گویای خموشی هستند که به انسان هایی که هنوز درازشان نکرده و در قبر نچپانده اندشان، در حد بضاعت فهم شان از بی اعتباری ثروت و قدرت و شهرت و شهوت می گویند.
ساکنان شهر قبرستان دست و پا و چشم و گوش و زبان ندارند . اصلاً بدن ندارند، آنها یک مشت خاک هستند، حتی آن هم نیستند. آنها اتمهای کربنی هستند که در چرخه کربنی میچرخند. در کوه و درخت و دشت و گیاه و گل ...و حتی در مایی که نفس میکشیم حضور دارند.
به زعم من ، آن ۳۱۱۷ نفری که جان باخته اند، حاضران غایبی هستند که با غیاب شان پیام صلح، آزادی، استقلال و بزرگی ایران و ایرانی را به تاریخ و جهان می دهند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید