1- نظام آموزش و پرورش ایران با مشکلات عدیدهای مواجه است. ساختار متمرکز و متصلب، نگاه از بالا به پایین و سلسله مراتبی، کتب درسی ناهمخوان با علایق دانش آموزان و تحولات زمانه، اختلاف سنی و ذهنی زیاد سیاستگذاران و مدیران آموزشی با نسل جدید دانش آموزی و در نتیجه فقدان زبان مشترک میان آنها، بی انگیزگی و نارضایتی فراوان معلمان و تنگناهای اقتصادی و معیشتی شدید آنها، نزول جایگاه و شأن اجتماعی اهالی فرهنگ و آموزش و پرورش، بی تفاوتی تحصیلی و فرار دانش آموزان از مدرسه، ضعف امکانات و منابع آموزشی و کمک آموزشی، بی معنا شدن حوزه آموزش و یادگیری و.... در زمره مهمترین مصایب امروز آموزش و پرورش کشور هستندکه باید برای حل آنها نه به حرف و خطابه بلکه در عمل چاره اندیشی جدی کرد.
2- به مشکلات یاد شده، باید معضل ورود و تأثیر فزاینده دغدغههای اقتصادی و مالی مدارس و برجسته شدن ملاحظات و محاسبات پولی در این نهادهای فرهنگی را هم اضافه کرد که به ویژه طی سالهای اخیر آموزش را به عرصهای تجاری تبدیل کرده و صاحب نظران از آن به عنوان جلوههای بارز کالایی و بازاری شدن آموزش و پرورش یاد میکنند. امری که ناشی از کمبود منابع مالی و بودجه و اعتبارات مدارس و مراکز آموزشی بوده و مسئولین امر برای رفع و رجوع مقطعی آن، طبق معمول دست به دامان والدین و خانواده ها میشوند. این در حالی است که وزارتخانه محترم و ادارات زیرمجموعه آن انواع و اقسام بخشنامه های ممنوعیت گرفتن هزینه و شهریه را صادر و اطلاع رسانی می کنند ولی در عمل با بهانه ها و عناوین مختلف خانواده های محترم سرکیسه می شوند!
بدیهی است این وضعیت ، آشفتگی ها و بگومگوهای مختلفی را در دفاتر مدارس میان کادر مدیریتی مدرسه و والدین و بستگان دانش آموزان به وجود آورده و بعضاً صحنه های تأسف باری را نیز ایجاد می کند.
در عین حال، چنین وضعیتی نگرانیهای متعددی را برای خانوادههای ایرانی ایجاد کرده و با توجه به شدت و میزان مشکلات معیشتی و اقتصادی جامعه ایران طی چند سال اخیر و متوسل شدن دولت کریمه به جیب شهروندان، این احتمال و خطر وجود دارد که آموزش نیز از این پس نه یک خدمت عمومی که دولت مؤظف به ارائه آن برای همگان است، بلکه به عنوان کالایی لوکس و ویژه برای عدهای خاص معرفی شود که جهت برخورداری از آن باید شدیداً و عمیقاً دست به جیب مبارک شد!
بدیهی است در چنین اوضاع و احوالی، نداشتن استطاعت مالی و پولی به معنای عدم بهرهمندی از آموزش کیفی و بسنده کردن به حداقلهای آموزشی و پرورشی است.

آنچه که متأسفانه در غالب مدارس دولتی امروز ایران در حال وقوع است و گویا صرف نگهداری و حضور دانش آموزان در کلاس های درس و مدارس فارغ از کیفیت و دستاوردهای علمی، اجتماعی و اخلاقی آن مورد نظر و توجه اولیای امر آموزش و پرورش کشور است!
3- یکی از والدین دانش آموزان با تلخی میگوید: « برای ثبت نام فرزندم در مدرسه استعداد درخشان [کاشان] که در آزمون ورودی آن چند سال قبل قبول شده است، مسئولین مدرسه مبلغ ۲۶ میلیون تومان پول مطالبه کرده و او علیرغم مشکلات و تنگناهای مالی شدید به خاطر فشار خانواده، مجبور به پرداخت آن شده است. آن هم در زمانهای که تورم کمرشکن و افزایش نجومی مایحتاج زندگی پرداخت هزینههایی از این دست را برای من و بسیاری از شهروندان کمرشکن کرده است. آیا این معنای آموزش و پرورش رایگان است؟»
توضیح آن که مدارس استعدادهای درخشان یا تیزهوشان بر روی کاغذ زیرمجموعه مدارس دولتی کشور است و در ردیف مراکز آموزشی غیردولتی (غیرانتفاعی و خصوصی) تعریف نمیشوند. نکته اساسی آن است وقتی که یک مدرسه دولتی برای ثبت نام دانش آموزی که از هفت خوان رستم آزمونهای مختلف تیزهوشان با موفقیت عبور کرده، مبلغی سنگین را مطالبه می کند و ورود به مدرسه و برخورداری از حق طبیعی آموزش را منوط به پرداخت شهریه میلیونی مینماید، در این صورت بحث رایگان بودن آموزش که در برخی از اصول قانون اساسی کشور مورد تصریح قرار گرفته، به یک شوخی یا طنز تلخ و گزنده تبدیل میشود.
به طور مشخص در اصل ۳۰ قانون اساسی کشور گفته شده است که «دولت مؤظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم کند و حتی وسایل تحصیل عالی را تا سرحد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.»

۴ – هنگامی که مدارس دولتی با توسل به انواع حربهها و حفرههای مختلف رسمی و غیر رسمی و یا مشروع و نامشروع این گونه خلایق را سرکیسه کرده و با لطایف الحیل گوناگون خانواده های مظلوم و تحت فشار اقتصاد ترمز بریده این روزهای کشور را به پرداخت پول و هزینه آموزش مجبور میکنند، در آن صورت میتوان حدس زد اوضاع و احوال مدارس خصوصی یا غیردولتی به چه شکل و روالی است.
اخباری که از پرداخت شهریههای میلیونی و بعضاً میلیاردی میشنویم و میخوانیم، دود از کله بسیاری از خلایق بلند کرده و بحث عدالت را به عنوان یک مضمون دینی، اخلاقی و قانونی با اما و اگرهای جدی مواجه میسازد. بر همین سیاق، مفهوم عدالت آموزشی و تربیتی نیز که باید جلوههای مختلف آن را در توزیع برابر فرصتهای آموزشی میان قشرها و گروههای مختلف (روستایی، شهری، پولدار، محروم، زنان، مردان، مرکز و پیرامون) ملاحظه و مشاهده کرد، نیز به محاق و حاشیه رفته و فقط هر از چندی در سخنرانیهای مسئولین دولتی به ویژه شخص وزیر آموزش و پرورش احتمالاً برای خالی نبودن عریضه مورد اشاره کلامی و شعاری قرار میگیرد!
ناگفته پیداست که آثار و پیامدهای چنین وضعیت ناعادلانهای علیرغم دعاوی و شعارهای پرطمطراق چه خواهد بود. راه دوری نباید رفت. فقط نگاهی به نتایج آزمون کنکور طی چند سال گذشته از هر دادهای دقیقتر و عینی تر میتواند وضعیت تأسف بار مغفول ماندن و در حاشیه قرار گرفتن عدالت آموزشی را در این ملک و مملکت مستندسازی کند. اکثر کسانی که حائز رتبههای درخشان در کنکور سراسری میشوند، فارغ التحصیلان مدارس خاص هستند که هیچ نسبتی با مدارس معمولی دولتی فعلی ندارند!

5- اگر مضامین عمیق دینی و اخلاقی در قالب مصادیق و واقعیتهای عینی جامعه بروز و ظهور پیدا نکند و فقط در حد لقلقه زبان و کلام باقی بماند، قادر به اثرگذاری معنادار و الهام بخش بر روی ادراک شهروندان، به ویژه نسل جوان و پرسش گر دانش آموز و دانشجوی امروز نخواهد بود.
نمیتوان از صبح تا شام از عدالت و برابری به عنوان وظایف نهادهای حکومتی سخن گفت، ولی در عمل سیاستها و برنامههایی را در پیش گرفت که نتیجه عینی آن ایجاد شکاف و فاصله میان شهروندان و برخورداری عدهای از امتیازات و مواهب ویژه و بالعکس محرومیت و نابرخورداری کثیری از جامعه از امکانات حداقلی باشد.
در این راستا، ضرورت تام دارد که عدالت هم در شکل کلی و عمومی و هم در قالب خاص آن یعنی عدالت آموزشی و تربیتی به عنوان یکی از سیاست های محوری دولت و نظام حکمرانی قرار بگیرد تا از یک سو، کیفیت خدمات آموزشی دانش آموزان وابسته به شاخص های اقتصادی، مالی، جغرافیایی و جنسیتی آنها نباشد و از سوی دیگر نظام آموزشی بتواند نقش و کارکرد مؤثر خود را در رشد ظرفیت های وجود همه دانشآموزان و نیز بسط عدالت اجتماعی و اقتصادی جامعه بیش از پیش به انجام رساند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

« کاروانسرای روسها در سبزوار که بهعنوان یک بنای تاریخی و «لکه ارزشمند» در نقشههای شهری شناخته میشد، با بولدوزر تخریب شد.
رییس اداره میراث فرهنگی سبزوار می گوید شهرداری بدون دریافت استعلام از میراث فرهنگی اقدام به تخریب این بنا کرده و این موضوع از نظر میراث فرهنگی تخلفی محرز است .
مجتبی کاویان، رییس اداره میراث فرهنگی سبزوار، با تأیید تصاویر منتشرشده از تخریب این بنا در فضای مجازی گفت: «از نظر ما تخلف شهرداری در این تصمیم محرز است و آن را پی گیری قضایی خواهیم کرد » .
در کلیپی که از این تخریب میراث فرهنگی منتشر شده است چند نفر مشاهده می شوند که در حال تماشا هستند و احتمالا یک نفر هم در حال فیلم برداری از این شاهکار می باشد .
نه کسی اعتراضی می کند . نه عده ای جمع شده اند که ببینند دارد چه اتفاقی می افتد . ( اما کافی است که به عنوان مثال ؛ دو خودرو در خیابان با هم تصادف کنند ... هر رهگذری در هیات یک « کارشناس » در کنار صحنه می ایستد و شروع به اظهار نظر می کند و بابت آن ترافیکی پرتزاحم ایجاد می شود ) .
اما این جا خبری نیست .

روابط عمومی دادسرای عمومی و انقلاب سبزوار اعلام کرد : ( این جا )
دادستان سبزوار به ماجرای تخریب «پادگان روسها» ورود قاطع کرده است و عملیات متوقف و آمران و عاملان تحت پیگرد قرار گرفتند.
بر اساس اعلام روابط عمومی دادسرای عمومی و انقلاب سبزوار با دستور دادستان ادامه عملیات تخریب بلافاصله متوقف شد .
همچنین اعلام شد که بنا بر دستور دادستان، ادوات و تجهیزات مورد استفاده در تخریب نیز توقیف شد .
دادستانی سبزوار اعلام کرده است همزمان با توقف عملیات، پرونده قضایی در این خصوص تشکیل شده است و همه آمران و عاملان دخیل در این اقدام احضار شده و تحت تعقیب و پیگرد قضایی قرار گرفتهاند .
بر اساس این دستور، دستگاه قضایی بررسی ابعاد ماجرا، نحوه انجام عملیات و مسوولیت اشخاص دخیل در تخریب را در دستور کار قرار داده است و رسیدگی به پرونده با جدیت ادامه دارد » .
دادستان و یا هر مقام قضایی دیگر هم هر چقدر با جدیت پی گیری کند ؛ نه بنای تخریب شده به حالت سابق بر می گردد و نه این گونه ماجراها بر اساس قرینه ، تجارب و شواهد پایانی خواهد داشت .
مشخص نیست اگر این خبر در رسانه ها و شبکه های اجتماعی با این وسعت منتشر نمی شد ؛ آیا باز هم دادستانی به این « جنایت » ورود می کرد یا نه .
اگر این نقطه به فرض ، توسط آمریکای جنایت کار و اسراییل غاصب مورد حمله موشکی و یا پهپادی و... قرار می گرفت ؛ آن موقع واکنش مسئولان و به ویژه همین شهرداری محترم چه بود ؟ ( چه بسا ؛ گوی سبقت را در حمله و محکوم کردن این جنایت از هم می ربودند ... )
نهادی با عنوان « شهرداری » که متاسفانه در بسیاری از مواقع وظایف ذاتی و قانونی خود را انجام نمی دهد و به چیزهایی ورود پیدا می کند که اساسا با کارکرد و یا وظایف او هم خوان نیست و البته مقامی هم او را مواخده نمی کند . ( « صدای معلم » در موارد قابل توجهی در مورد آن ها گزارش های مستند تهیه کرده است . ).

گفته می شود : ( این جا )
« بناهای ثبت شدهٔ ملی، در بسیاری از موارد در اختیار مالکین خصوصی هستند که توان مالی مرمت یا حتی حفظ آنها را ندارند. نتیجه چیست؟ یا بنا رها میشود و فرسوده میگردد، یا به دلیل نبود نظارت، تخریب میشود » .
با این حال ؛
شهرداری این شهرستان بر اساس کدام دلیل عقلانی اقدام به تخریب این میراث فرهنگی کرده است ؟ چه توجیهی برای این تصمیم داشته است ؟ نه کسی اعتراضی می کند . نه عده ای جمع شده اند که ببینند دارد چه اتفاقی می افتد .
کشور ایران به لحاظ تاریخی در هر نقطه اش واجد آثار تاریخی ارزشمند و میراث فرهنگی بسیاری است اما به علت فقدان مدیریت و ضعف نظارت و حس دلسوزی برخی و شاید بسیاری از این بناها به حال خود رها شده و در آستانه ی ویرانی و نابودی قرار دارند و کم تر فرد و یا سازمان و رسانه ای پی گیر وضعیت آن هاست .

به نظر می رسد تخریب یک بنای تاریخی آن هم با بولدوزر تا حد زیادی افکار عمومی و وجدان جامعه را جریحه دار کرده است اما کیست که نداند بسیاری از همین مردم و افراد عادی جامعه هم بر روی آثار تاریخی و میراث فرهنگی چه تخریب هایی که نکرده و نمی کنند :
از نوشتن یادگاری و حکاکی و کندن آن ها و برافروختن آتش در کنار آن ها تا زباله ریزی در پای این آثار ارزشمند که عادت معمول و نهادینه شده ایرانی هاست و بابت آن کم تر کسی پیدا می شود که رگ گردنش متورم شود و فریاد برآورد .

تخریب ، تخریب است چه با لودر و بولدوزر و... باشد .
چه توسط دشمنان خارجی صورت گرفته باشد .
و یا چیزی که در اصطلاح به آن « وندالیسم » گفته می شود . اما کم تر کسی آن را می بیند و یا قصد « دیدن » دارد . ( این جا )
و این داستان ادامه دارد ....

وقتی از رابطه سیاست و آموزش و پرورش سخن میگوییم، معمولاً ذهنها به سمت وزارت آموزش و پرورش، وزیر، بخشنامهها و سیاستهای دولت میرود. این نگاه، بخشی از واقعیت را نشان میدهد اما تمام مسئله نیست.
در ایران سیاست چندان خوش نام نیست و در عرصه آموزش و پرورش نیز سیاست چندان مورد توجه قرار نمیگیرد. بیشتر نگاهها به آموزش و پرورش از منظر علوم تربیتی و جامعه شناسی انجام میشود و گمان میشود که سیاست در آموز ش و پرورش محدود به پست گرفتن و مواردی مانند آن است در حالی که سیاست فقط پست گرفتن نیست و آموزش و پرورش نیز فقط یک دستگاه اداری نیست و تعلیم و تربیت نیز فقط یک امر تربیتی صرف محسوب نمیشود.
آموزش و پرورش یکی از مهمترین نهادهای جامعه برای جامعهپذیری، انتقال ارزشها، شکل دهی هویت، توزیع فرصتها و تربیت شهروندان است. آموزش و پرورش با جامعه و نهاد سیاست ارتباط مستقیم دارد و بر آنها تاثیر میگذارد و از آن تاثیر میگیرد .به همین دلیل، نمیتوان آن را نهادی کاملاً خنثی و جدا از سیاست دانست.
پرسش اصلی این نیست که فقط «سیاست چه تأثیری بر آموزش و پرورش دارد؟» بلکه باید پرسید: سیاست چگونه آموزش و پرورش را شکل میدهد و آموزش و پرورش چگونه جامعه و سیاست را شکل میدهد؟
سیاست فقط دعوای سیاسی نیست نسلی که در مدرسه با گفتوگو، قانون، مشارکت، نقد و مسئولیت اجتماعی آشنا میشود، در بزرگسالی نیز ظرفیت متفاوتی برای مشارکت سیاسی و اجتماعی خواهد داشت.
یکی از دلایل دشواری بحث درباره رابطه سیاست و آموزش و پرورش، تلقی رایج از سیاست به عنوان عرصه دعوا، رقابت و کشمکش سیاسی یا پست گرفتن است. در حالی که سیاست، در معنای گستردهتر به چگونگی تصمیمگیری درباره امور عمومی و تنظیم روابط قدرت در جامعه مربوط میشود.
شانتال موفه میان «امر سیاسی» و «سیاست» تفاوت میگذارد. از نظر او، «امر سیاسی» به وجود تعارض و تفاوت در جامعه مربوط است و «سیاست» مجموعه نهادها و شیوههایی است که این تعارضها را سازماندهی و مدیریت میکنند . ( موفه، شانتال. درباره امر سیاسی. ترجمه منصور انصاری. تهران: رخداد نو، ۱۳۹۱: 16 ).
در این میان، قدرت اهمیت اساسی دارد. قدرت فقط در دولت و نهادهای رسمی وجود ندارد ؛ بلکه در روابط اجتماعی، تولید دانش، تعیین ارزشها و تعریف رفتار مطلوب نیز حضور دارد. از همین منظر است که آموزش و پرورش به مسئلهای سیاسی تبدیل میشود. فوکو میگوید که هر رابطه ی اجتماعی، یک رابطه قدرت است. اما او یاد آور میشود که هر رابطه قدرت، الزاما به سلطه ختم نمیشود. از نظر او، قدرت در اجتماع مدرن، نظامی از روابط مبتنی بر دانش (شبکه دانش/ قدرت) است که فرد را در درون خود جا میدهد. به این معنا که فرد هم زمان که شناخته میشود (در دفاتر خارجی ثبت میشود و یا از درون خود را مطابق هنجارها و دانش تحمیل شده از سوی اجتماع میفهمد و طبقه بندی میکند) یا تحت نظام دانشهایی چون پزشکی، روانشناسی و یا آموزش قرار میگیرد، مریی میشود و به این ترتیب، تحت سیطره قدرت قرار میگیرد (فوکو، میشل ، ترجمه نیکو سرخوش ، تهران ، نشر نی.، ۱۳۷۸).
قدرت، بدن افراد را نیز از طریق آموزش و نظم دادن به محیط زندگی تحت تاثیر قرار میدهد و به همین دلیل میتوان از زیست - قدرت یا زیست - سیاستی حرف زد که میخواهد بر بدن اعمال شده و آن را در نظم مورد نظر خود سازمان دهد . این تعریف از سیاست و قدرت میتواند نگاه به آموزش و پرورش را تغییر دهد. اگر این پرسش جدی گرفته نشود و پاسخ درخوری به آن داده نشود امکان هیچ نوع سیاست گذاری و تحول وجود نخواهد داشت .
سیاست چگونه وارد آموزش و پرورش میشود ؟
رابطه سیاست و آموزش و پرورش را میتوان در چند عرصه دید :
1- ساختار اداری
اینکه چه کسی تصمیم میگیرد، اختیار در کجا متمرکز است، مدیر مدرسه چگونه انتخاب میشود و چه میزان اختیار به مدرسه و معلم داده میشود، فقط مسائل مدیریتی نیستند؛ بلکه مسائل مربوط به توزیع قدرت هستند.هر چه تصمیمگیری متمرکزتر باشد، قدرت بیشتری در سطوح بالای نظام آموزشی جمع میشود و هر چه مدرسه و معلم اختیار بیشتری داشته باشند، قدرت بیشتر توزیع میشود.
آموزش و پرورش به عنوان بخشی از امر سیاسی میتواند به نظام سیاسی و نظم سیاسی کمک کند . نیازهای عمومی جامعه هم به مثابه قدرت میتواند بر ساختار ادرای تاثیر بگذارند. از تشکیل سازمان ویژه مشارکت ها یا معاونت پرورسی و مانند این ها به مثابه ساختارهایی میشود نام برد که نهاد قدرت به آن ها شکل داده است.

2- برنامه درسی
اینکه دانشآموز چه چیزی بیاموزد و چه چیزی نیاموزد، تصمیمی کاملاً سیاسی و اجتماعی نیز هست. قدرتهای مختلف موجود در جامعه میتوانند بر محتوای درسی تاثیر بگذارند و آن را شکل دهند .
انتخاب محتوای تاریخ، ادبیات، جامعه، هویت، فرهنگ و شهروندی، در واقع پاسخی به این پرسش است که:
جامعه میخواهد چه انسانی تربیت کند؟ اگر بین انسان مطلوب جامعه و انسان مطلوب حکومت و دولت هم خوانی وجود نداشته باشند جدال در عرصه آموزش و پرورش آغاز میشود.
علاوه بر برنامه درسی رسمی، «برنامه درسی پنهان» نیز اهمیت دارد. دانشآموز فقط از کتاب یاد نمیگیرد؛ از نحوه برخورد مدیر و معلم، شیوه انضباط، ارزشیابی، مشارکت و حتی نحوه مواجهه مدرسه با اعتراض و پرسش گری نیز میآموزد.
اگر مدرسه از مشارکت سخن بگوید اما دانشآموز هیچ نقشی در تصمیمگیری نداشته باشد، دانشآموز در عمل پیام دیگری دریافت میکند.

3- معلم
معلم مهمترین حلقه اتصال سیاست آموزشی با دانشآموز است؛ اما صرفاً مجری سیاست نیست. معلم در میانه قدرتهای مختلف قرار دارد. از یک سو باید زیست قدرت و زیست سیاست حکومت را نهادینه نماید و از طرف دیگر با قدرتهای اجتماعی و سیاسی محدود کننده که در کلاس درس حضور دارند برخورد نزدیک دارد . معلم میتواند یک سیاست را اجرا، تفسیر، تعدیل یا حتی در برابر آن مقاومت کند.
بنابراین، استقلال حرفهای و مشارکت معلمان در سیاستگذاری آموزشی اهمیت زیادی دارد. نظام آموزشیای که معلم را فقط مجری دستور بداند، با نظامی که معلم را متخصص و صاحبنظر بداند، رابطه متفاوتی با قدرت خواهد داشت. نگاه به معلم در گذشته به عنوان دانای کل بود. یعنی گمان میکردند معلم همه چیز میداند ولی این نگاه به تدریج با توسعه ارتباطات رنگ باخته است و ارتباطات نظم قدرت فوق را برهم زده است .
نگاه به معلم در ساختارهای تصمیمگیری و جامعه نیز یک امر مهم و بازدارنده در عرصه آموزش و پرورش محسوب می شود.

4- مدرسه
مدرسه محل واقعی تجربه قدرت است. دانشآموز در مدرسه با قانون، نظم، اقتدار، عدالت، تبعیض، مشارکت و مسئولیت مواجه میشود. بنابراین مدرسه فقط محل آموزش ریاضی، علوم و ادبیات نیست؛ بلکه محلی برای یادگیری شهروندی نیز هست.
هر چه مدرسه و معلم اختیار بیشتری داشته باشند، قدرت بیشتر توزیع میشود. پرسش مهم این است:
آیا مدرسه فقط اطاعت را آموزش میدهد یا گفتوگو، نقد، مشارکت و مسئولیتپذیری را نیز تمرین میکند؟ لویی آلتوسر ، فیلسوف نامدار فرانسوی ، نظام آموزشی را یکی از سازوبرگهای ایدئولوژیک دولت میدانست . مدرسه از منظر فوق محل اصلی سازوبرگ فوق محسوب میشود.
5- دانشآموز
در نهایت، مسئله به این برمیگردد که نظام آموزشی چه نوع انسانی را میخواهد تربیت کند. آیا دانشآموز مطلوب، فردی مطیع و سازگار است یا انسانی پرسش گر، مسئول، مستقل و مشارکتجو؟ آیا دانشآموز باید شهروند خوبی باشد ؟
پاسخ به این سؤال، ماهیت رابطه آموزش و پرورش و سیاست را تا حد زیادی مشخص میکند.آموزش و پرورش فقط ابزار قدرت نیست.
اگرچه سیاست بر آموزش و پرورش تأثیر میگذارد، اما آموزش و پرورش صرفاً ابزار قدرت نیست.مدرسه میتواند ارزشهای موجود را بازتولید کند، اما میتواند زمینه تغییر آنها را نیز فراهم کند. معلم میتواند سیاست را اجرا کند، اما میتواند آن را بازتفسیر کند.
دانشآموز میتواند نظم موجود را بپذیرد، اما میتواند درباره آن پرسش نیز مطرح کند.
بنابراین رابطه سیاست و آموزش و پرورش دوسویه است: سیاست بر آموزش و پرورش اثر میگذارد و آموزش و پرورش بر جامعه و سیاست اثر میگذارد.
نسلی که در مدرسه با گفتوگو، قانون، مشارکت، نقد و مسئولیت اجتماعی آشنا میشود، در بزرگسالی نیز ظرفیت متفاوتی برای مشارکت سیاسی و اجتماعی خواهد داشت.

سخن آخر
این بحث برای آموزش و پرورش ایران اهمیت بیشتری دارد. بخش مهمی از مشکلات نظام آموزشی را نمیتوان فقط با کمبود منابع، مشکلات بودجه یا ضعف مدیریتی توضیح داد.یکی از مسائل اساسی، نحوه توزیع قدرت و میزان مشارکت ذینفعان در تصمیمگیریهای آموزشی است. شناخت قدرتهای مختلف در عرصه آموزش و پرورش و پذیرش آنها مهمترین گامی است که یک نظام آموزشی باید انجام دهد. در صورتی که قدرتهای فوق به جدال با یکدیگر بپردازند آموزش و پرورش به نتایج مطلوب ی نخواهد رسید .
اگر سیاستهای آموزشی عمدتاً در سطوح مرکزی طراحی شوند و معلم، مدیر مدرسه، دانشآموز و خانواده بیشتر دریافت کننده سیاست باشند، فاصله میان سیاستگذاری و واقعیت مدرسه افزایش پیدا میکند.
وجود زیست سیاستی که از سوی حکومت قصد تربیت شهروند مطلوب خود دارد و زیست قدرتی که بدن مطلوب خود را تربیت می کند مهم ترین عواملی است که جدال درونی آموزش و پرورش را مشخص مینماید .

درک رابطه سیاست و آموزش و پرورش برای فعالان عرصه آموزش و پرورش ، سیاستمداران و سیاستگذاران و صاحب نظران لازم و ضروری است .
اگر آموزش و پرورش را صرفاً یک دستگاه اجرایی بدانیم، بخش مهمی از واقعیت آن را نمیبینیم.
آموزش و پرورش جایی است که در آن درباره دانش، ارزش، هویت، عدالت و نوع انسان و شهروند آینده جامعه تصمیم گرفته میشود.
بنابراین آموزش و پرورش نه نهادی خارج از سیاست است و نه صرفاً ابزاری در دست قدرت سیاسی ؛ بلکه عرصهای برای اعمال، باز تولید، تفسیر و تغییر قدرت است.
شاید مهم ترین پرسشی که پیش روی هر فعال سیاسی و فرهنگی در عرصه آموزش و پرورش قرار دارد این سوال است که سیاست و آموزش و پرورش با هم چه میکنند و چه رابطهای دارند؟
اگر این پرسش جدی گرفته نشود و پاسخ درخوری به آن داده نشود امکان هیچ نوع سیاست گذاری و تحول وجود نخواهد داشت .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
پاییز سال گذشته، در جریان برگزاری جلسات و نامهنگاریهای مسئولین باشگاه دانشپژوهان جوان با مسئولین بنیاد ملی نخبگان، مجموعهای از موافقتها حول چند موضوع مرتبط با المپیادیها شکل گرفت. این موضوعات، بهویژه آنجا که به صورت مکتوب و رسمی اعلام شده بود، این انتظار را در میان جامعه المپیادی ایجاد کرد که بخشی از مسائل و دغدغههای این قشر از نخبگان در اولویت قرار گرفته است.
جامعه المپیادی، به عنوان یکی از اقشار مهم جامعه هدف بنیاد ملی نخبگان، طی سالهای گذشته همواره انتظار داشته است که سیاستهای حمایتی این بنیاد متناسب با جایگاه و ظرفیت این گروه طراحی و اجرا شود. از همین رو، اعلام موافقت با برخی پیشنهادها، صرفاً یک گفتوگوی معمولی تلقی نشد و انتظارات ما المپیادیها را در پی داشت.
یکی از نخستین مواردی که این انتظار را تحت تأثیر قرار داد، موضوع برگزاری اردو و مراسم تجلیل از مدالآوران المپیادهای علمی سال تحصیلی گذشته بود. با وجود موافقت اولیه بنیاد با این طرح، مسئولین این بنیاد موافقت خود را نادیده گرفته و چیزی جز سکوتی سرد در مقابل مطالبات ما نشان ندادند.
این موضوع زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بدانیم بخش قابل توجهی از این موافقتها در شرایطی شکل گرفته بود که جامعه المپیادی امیدوار بود در ماههای بعد شاهد تغییراتی در طرحهای دانشجویی باشد که به نفع آنهاست. با پیگیری ما المپیادیها، این موارد به صورت مکتوب به باشگاه فرستاده شده بود.
در جریان گفتوگوهای صورتگرفته، موضوعاتی از جمله افزایش امتیاز المپیادهای علمی در جدول امتیازات طرحها و همچنین به رسمیت شناختن همکاری دانشجویان المپیادی در باشگاه دانشپژوهان جوان، به عنوان مصداقی از فعالیتهای دستیاری، مطرح شده بود. انتظار میرفت این موارد در نسخه نهایی شیوهنامه طرح شهید وزوایی به عنوان پله اول، منعکس شود و بتواند بخشی از ظرفیت علمی و اجرایی مدالآوران المپیاد را در نظام حمایت از استعدادهای برتر به رسمیت بشناسد.

با این حال، بررسی شیوهنامه نهایی که تقریبا هفته گذشته منتشر شد، این پرسش را در میان جامعه المپیادی ایجاد کرد که سرنوشت موضوعاتی که به صورت مکتوب با آنها موافقت صورتگرفته شد، چه شد؟ برای نمونه، در موضوع امتیاز المپیادهای علمی، بنیاد مکتوبا گفته بود که امتیاز المپیادها را در جدول امتیازات به میزان ده درصد افزایش میدهد. اما در عمل، در مقطع کارشناسی نه تنها این افزایش مشاهده نشد، بلکه در این مقطع امتیازات المپیادیها نصف شد!

مسئله اصلی جامعه المپیادی صرفاً یک عدد در جدول امتیازات یا یک بند در یک شیوهنامه نیست. مسئله مهمتر، اعتماد این قشر به نهادهای بالادستی است. هنگامی که یک دستگاه متولی حمایت از نخبگان درباره موضوعی اعلام موافقت میکند، طبیعی است که جامعه هدف آن را مبنایی برای برنامهریزی خود قرار دهد و حداقل اندکی نسبت به آینده خود امیدوار باشد. اینگونه رفتارها نخبگان و سرمایههای ملی را بیاعتماد میکند و سرمایههای واقعی ملی را با بیتدبیری ناامید میگرداند.
امیدواریم که مسئولین بنیاد ملی نخبگان ضمن پیگیری مطالبات به حقی که خود مکتوبا با آنها موافقت کردند و اکنون خبری از آنها نیست، نسبت به اساسیترین وظیفه خود که تکریم نخبگان این مرز و بوم است، عمل کنند. جامعه المپیادی همچنان در انتظار است و سکوت بیمعنای مسئولین محترم بنیاد که نشان از عدم مسئولیتپذیری است را نمیبخشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/
« امیر اسماعیلی » در کانال تلگرامی « صدای فرهنگیان ایران » نوشت :

در میان خبرها و نشستهای رسمی آموزش و پرورش، گاهی یک اتفاق ساده میتواند معنایی فراتر از یک جلسه خبری داشته باشد؛ مسئولی که به جای سخنرانی، شنیدن را انتخاب میکند.
نشست اخیر مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران با رسانهها، از این منظر قابل توجه است. تأکید آقای پارسا بر حفظ حرمت و شأن معلم و تصریح این نکته که «هیچ مدیری حق برخورد چکشی با معلمان را ندارد»، اگر از سطح یک موضع رسانهای فراتر رفته و به رویهای مستمر در مناطق و مدارس تهران تبدیل شود، میتواند گامی مهم در اصلاح رابطه مدیریت و بدنه فرهنگیان باشد.

واقعیت این است که بخش قابل توجهی از نارضایتی معلمان، صرفاً ناشی از مسائل معیشتی نیست؛ نوع مواجهه مدیران با معلم، احساس بیاحترامی، برخوردهای سلیقهای و گاه تحقیرآمیز و بیتوجهی به حقوق قانونی آنان نیز از عوامل جدی فرسایش سرمایه اجتماعی آموزش و پرورش است.
از این رو، سخن مدیرکل تهران درباره ضرورت حفظ شأن معلم، زمانی ارزش واقعی خود را نشان خواهد داد که در میدان عمل نیز دیده شود؛ یعنی قانون بر سلیقه مدیران مقدم باشد، صدای معلم شنیده شود و هیچ معلمی به دلیل مطالبه حق قانونی خود، هزینه مدیریتی و اداری نپردازد.
در این میان باید از علی پورسلیمان نیز قدردانی کرد؛ روزنامهنگاری که طی سالها، مستقل از مناسبات رسمی، پیگیر مطالبات معلمان و بازنشستگان بوده و بارها موضوعاتی را به رسانه آورده که شاید در تریبونهای رسمی کمتر مجال طرح پیدا میکردند.

ارزش رسانه مستقل دقیقاً همینجاست؛ نه در تعریف از مدیر، نه در تخریب مدیر ؛ بلکه در پرسیدن سؤالهایی که ممکن است دیگران نپرسند و پی گیری مطالباتی که نباید فراموش شوند.
امیدواریم رویکرد متفاوت مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران، آغاز مسیری باشد که در آن احترام به معلم، مشارکت واقعی فرهنگیان و پاسخ گویی مدیران، نه شعار بلکه به یک قاعده سازمانی تبدیل شود، و برخی مدیران مناطق تهران قبل از همه این پیام را دریافت ودرک نمایند.
و شاید پیشنهاد «تریبون سکوت» نیز بتواند در همین مسیر معنا پیدا کند؛ تریبونی برای شنیدن کسانی که سالها حرف داشتهاند، اما کمتر شنیده شدهاند.
آموزش و پرورش بیش از هر چیز به شنیدن نیاز دارد؛ و نخستین گام شنیدن، پذیرفتن حق سخن گفتن معلم است.

***
ارزش رسانه مستقل در ایجاد و تعمیق دموکراسی به عنوان رکن چهارم دموکراسی :
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه اخبار/

« صدای معلم » درگذشت مادر گرامی آقای « محمداسماعیل شجری » مدیر دبیرستان علامه حلی منطقه 9 تهران را صمیمانه تسلیت عرض می کند .
پایان پیام/

شهسوار زاده در جلسه ۲۴ شهریور صندوق حامی شروع تخصیص حقوق مالکانه و ادامه آن تا آخرین ریال خواهد شد .
تا اجرای کامل تخصیص حقوق مالکانه، دست از تلاش بر نمی داریم . استمرار مطالبه گری و انسجام مطالبه گران طی قریب یک دهه مطالبه گری هنوز به بار ننشسته است .
۱. نقطه آغازین مطالبه حقوق مالکانه ( ارزش افزوده ) تجمع ابراهیم پژوهش و فاطمه مویدی و یکصد نفر از یاران صدیق آنان در کف خیابان عطار بود که نیکدل مجبور شد از یکصد نفر در خانه خودشان پذیرایی کند.
۲. در زمان مدیر عاملی احمدی و ریاست هیات امنای عبدالمجید فرجی حدود نیم یکصد نفر به خانه خودشان رفتند. به دلیل بی کفایتی مدیران صندوق در پاسخ به موقع به درخواست جلسه مطالبه گران و نادیده گرفت قدرت آنان، لکه نگین چهارشنبه سیاه را در تاریخ مدیریت صندوق ثبت شد .

هرچند بعدها، عبدالمجید فرجی آن مطالبه گران را برای دلجویی و عذر خواهی دعوت کرد ولی هنوز که هنوز است بین برخی از مطالبه گران این ابهام وجود دارد که آیا در آن جلسه از صاحبان خانه (صاحبان سرمایه) عذر خواهی به عمل آمد؟ یا خیر؟
۳. در سایه استمرار مطالبه گری و انسجام مطالبه گران اساسنامه ۱۴۰۳ با ماهیت خصوصی تصویب شد و در روزنامه رسمی کشور اعلام شد.
امروز در آستانه تخصیص بخش بسیار اندکی از حقوق مالکانه، چشمان ناپاک با دستان آلوده، قصد دست فرو کردن در جیب بیش از یک میلیون و هشتصد هزار عضو صندوق دارند و قصد تکرار فاجعه بهمن ۱۴۰۰ یوسف نوری و ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲ رضا مراد صحرایی را دارند که با نیش خود ، تمام پله های بالا رفته را مجددا سقوط کنیم .

۴. اینجانب در حد بضاعت اندکم در تلاش بوده و هستم با نشر فایل صوتی و ویدئویی، نوشتاری ، گفت و گو با مدیریت روابط عمومی صندوق ، بهره مندی از ظرفیت رسانه به عنوان رکن چهارم دموکراسی ، هم سویی با تشکل ها و احزاب فرهنگی به عنوان حلقه واسط بین مردم و مسئولین ، حضور در جلسات کارزارها، حضور در جلسات یکصد نفری اول اسفند ۱۴۰۳ و ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ تا تخصیص همین یک ذره حقوق مالکانه که آغازگر دومینو می باشد از هر روزنه ای هرچند کوچک بهره ببرم .

تلاش همه مطالبه گر این است که از هر ابزاری ( هر سازی که بلدند بنوازند ) استفاده کنند تا ندای دلنشین سمفونی مطالبه گران را در گوش های بسته مافیای درون و بیرون صندوق فرو کنند.
مطالبه گران در تلاش هستند تا با آگاه سازی اعضا، با تجمیع آرا و دعوت مجمع عمومی ، حکمرانی خوب را برای اولین بار در صندوق خودشان تجربه کنند .
سخن پایانی با مافیای درون و بیرون صندوق که با چشمان ناپاک و دست های آلوده در جیب معلمان در تخصیص همین یک ذره حقوق مالکانه مانع تراشی می کنند :
همه مطالبه گران برای تخصیص حقوق مالکانه هم قسم هستند و بین آنان نمی تواند ذره ای شکاف ایجاد کنید .
دیالوگ یکی از بزرگترین معجزات بشری است و مطالبه گران در سایه استمرار مطالبه گری و انسجام درونی گروهی با خلق سمفونی دلنشین و استفاده از هر روزنه ای هر چند کوچک تا تخصیص آخرین ریال سرمایه خود دست از مطالبه ی بیش از یک میلیون و هشتصد هزار عضو بر نمی دارند .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
علی پورسلیمان ؛ مدیر صدای معلم در نشست خبری : تا جایی که من در این مدت متوجه شده ام توجه و تعریف و تکریم مسئولان وزارت آموزش و پرورش و سایر مقامات نسبت به معلمان بازنشسته تا جایی است که کلاس های بر زمین مانده و خالی از معلم را پر کنند .
من معلمم.
سالهاست از درِ دانشگاه عبور میکنم؛ از همان دری که روزگاری با شوق واردش شدم و خیال میکردم پشتِ آن، جهانِ دیگری آغاز میشود. جهانی که در آن میشد آهستهتر فکر کرد. میشد پرسید، بیآن که نگران پاسخ بود. میشد شک کرد، بیآن که شک کردن جرم باشد. میشد چیزی را ندانست و از ندانستن خجالت نکشید.
آن روزها دانشگاه برای من فقط جایی برای درس خواندن نبود. تصور میکردم دانشگاه یکی از آخرین جاهایی است که انسان میتواند در برابر شتاب جهان بایستد و بگوید:
«صبر کنید؛ من هنوز میخواهم فکر کنم.»
سالها گذشته است.
امروز هم از همان در وارد میشوم، از همان راهروها میگذرم و به همان کلاسها میرسم؛ اما گاهی حس میکنم چیزی تغییر کرده است. نه در ساختمانها، بلکه در ما. همهچیز سر جای خودش هست. کلاسها برگزار میشوند، جلسهها تشکیل میشوند، مقالهها منتشر میشوند، فرمها تکمیل میشوند، مدرکها صادر میشوند و سامانهها کار میکنند. دانشگاه ظاهراً زنده است. اما گاهی در سکوت یکی از راهروها با خودم فکر میکنم:
اگر این همه نشانه ی زندگی وجود دارد، چرا گاهی دانشگاه شبیه چیزی است که مدتهاست در درونش مرده است؟ شاید پرسش بیرحمانهای باشد؛ اما سالها معلم بودن، آدم را با پرسشهای بیرحم آشتی میدهد. دانشگاه اگر میخواهد دوباره «خانه» شود، باید اجازه دهد که در راهروهایش، نه صدایِ تیکتاکِ ساعتِ اداری، که صدایِ فکر کردنِ انسانها شنیده شود.
ما چه چیزی را گم کردهایم؟
شاید مشکل از روزی آغاز شد که تصمیم گرفتیم همهچیز را اندازه بگیریم. برای مقاله عدد ساختیم، برای استناد شاخص گذاشتیم، برای تدریس ساعت تعیین کردیم و برای فعالیت علمی امتیاز ساختیم. کمکم دانشگاه به زبانی سخن گفت که همهچیز را به عدد ترجمه میکرد. استاد باید نشان میداد چه کرده است، نه لزوماً چه فهمیده؛ نه چه تغییری ایجاد کرده و نه چه پرسشی را زنده نگه داشته؛ بلکه فقط چه چیزی «تولید» کرده است. در این نظام، مقاله سند است و عدد، شاهد.

منِ معلم اگر بگویم سال گذشته دانشجویی داشتم که نخستین بار جرئت کرد با نظر استادش مخالفت کند، احتمالاً جایی برای ثبت این اتفاق وجود ندارد. اگر بگویم جملهای در یک کلاس، سالها بعد مسیر زندگی یکی از دانشجویانم را تغییر داد، سامانهای برای ثبتش نیست. اگر بگویم در یک کلاس، سکوتی طولانی افتاد و بعد دانشجویی آرام گفت: «تا امروز هیچوقت اینطور به این موضوع فکر نکرده بودم»، نمیدانم این اتفاق را باید در کدام ستون وارد کنم. این لحظهها عدد ندارند و آنچه عدد ندارد، در جهان اداری ما، کمکم نامریی میشود.
شاید فاجعه از همینجا آغاز میشود: ما آنقدر به شمارش عادت کردهایم که چیزهای ناشمردنی را فراموش کردهایم.
گاهی به دانشگاه که نگاه میکنم، تصویر کارخانهای بزرگ در ذهنم شکل میگیرد. ورودی دارد، فرایند دارد، شاخص دارد و خط تولید. دانشجو وارد میشود و باید از چند مرحله عبور کند؛ استاد نیز باید مدام گزارش دهد که چه مقدار تولید کرده است. مقاله محصول است، مدرک محصول است و استناد، بخشی از ارزشِ محصول. در میان اینهمه محصول، چیزی که گم میشود خودِ انسان است.
دانشگاه قرار بود انسان را از جهانِ «آمادهها» بیرون بکشد؛ اما حالا خود به کارخانهای تبدیل شده که بهجای برانگیختنِ پرسش، تنها پاسخهای آماده تولید میکند. قرار بود کنجکاوی بیافریند، اما گاه پیش از آن که پرسشی در ذهن دانشجو شکل بگیرد، پاسخ را به او تحمیل میکند.
پژوهش از کجا آغاز میشود؟ از فرم؟ از بخشنامه؟ یا از شبی که یک پرسش نمیگذارد آدم بخوابد؟ پژوهش واقعی، پیش از آنکه مقاله باشد، نوعی بیقراری است. اما وقتی پژوهش تنها برای تکمیل پرونده انجام شود، پرسش به حاشیه میرود و محصول به مرکز. دیگر مهم نیست مسئلهای واقعی را حل کرده یا نه؛ مهم این است که در جایی ثبت شده باشد. ممکن است همهچیز از نظر اداری درست باشد و با این حال، از نظر علمی و انسانی، چیزی تهی شده باشد.

این همان مرزی است که باید مراقبش باشیم: مرز میانِ «تولید کردن» و «بودن». شاید هنوز هم تنها راهِ حفظ روحِ دانشگاه، پناه بردن به همان گوشههای دنج و کلاسهای کوچکی باشد که اعداد در آنها نفوذ ندارند؛ جایی که استاد نه یک «تولیدکننده»، بلکه یک «جستوجوگر» است و دانشجو نه یک «واحدِ در حالِ فارغالتحصیلی»، بلکه یک «انسان در حالِ شکوفایی».
ما باید بیاموزیم که گاهی برای احیای حقیقت، لازم است علیه این نظامِ شمارشگر طغیان کنیم؛ نه با تخریبِ ساختار، بلکه با محافظت از لحظههایی که در آن، پرسشی بیپروا مطرح میشود و حیرتی خالص، جانِ دانشجو و استاد را به لرزه درمیآورد.
دانشگاه اگر میخواهد دوباره «خانه» شود، باید اجازه دهد که در راهروهایش، نه صدایِ تیکتاکِ ساعتِ اداری، که صدایِ فکر کردنِ انسانها شنیده شود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
دستورالعمل سازماندهی نیروی انسانی، اگرچه شاخصهایی مانند مدرک تحصیلی، دورههای ضمن خدمت و عملکرد حرفهای را در نظر گرفته است، در عمل الزاماً یک نظام شایسته محور نیست. وزن قابل توجه متغیرهایی مانند سنوات خدمت، تأهل، تعداد فرزند و برخی امتیازات اجتماعی، موجب میشود ویژگیهایی که ارتباط مستقیمی با کیفیت تدریس، نوآوری آموزشی و تأثیرگذاری بر یادگیری دانشآموزان ندارند، در تعیین فرصتهای شغلی نقش پررنگی پیدا کنند.
سنوات خدمت به خودی خود فاقد ارزش نیست و تجربه معلمان باسابقه سرمایهای مهم برای نظام آموزشی است؛ اما «سابقه» با «شایستگی» یکسان نیست. سالهای بیشتر حضور در سازمان الزاماً به معنای دانش تخصصی بیشتر، تدریس مؤثرتر یا توانایی بالاتر در استفاده از فناوریهای نوین نیست. مشکل زمانی ایجاد میشود که گذشت زمان به یک امتیاز مستقل تبدیل شود و فرد صرفاً به دلیل سابقه بیشتر، نسبت به معلم جوانتر و توانمندتر در موقعیت برتری قرار گیرد.
این وضعیت را میتوان از منظر پیرسالاری سازمانی نیز بررسی کرد؛ نه به معنای بیارزش دانستن نسلهای قدیمی، بلکه به معنای تبدیل «قدمت حضور» به منبع پایدار دسترسی به فرصتها. در چنین ساختاری، امتیازاتی که نسلهای پیشین در دوره خود به دست آوردهاند، ممکن است به معیار رقابت نسل جدید نیز تبدیل شود. در نتیجه، فرد تازهوارد برای دست یابی به برخی فرصتها ناچار است بیش از آن که بر رشد حرفهای خود تکیه کند، منتظر گذشت زمان بماند.

این مسئله میتواند شکاف نسلی را تشدید کند. معلم جوان امروز با مهارتهای متفاوتی وارد آموزش و پرورش میشود؛ از تولید محتوای دیجیتال و آموزش مجازی گرفته تا استفاده از فن آوری و روشهای نوین یاددهی. اگر این مهارتها در توزیع فرصتهای سازمانی وزن کافی نداشته باشند، پیام روشنی به نسل جدید منتقل میشود:
« ماندن در سیستم ممکن است مهمتر از بهتر کار کردن باشد ».
از سوی دیگر، تأهل، تعداد فرزند و سایر شرایط اجتماعی میتوانند موضوع سیاستهای حمایتی باشند، اما حمایت اجتماعی نباید با شایستهسالاری حرفهای مخلوط شود. حمایت از افراد دارای شرایط خاص ضروری است، اما بهتر است از طریق سازوکارهای حمایتی مستقل انجام گیرد، نه اینکه مستقیماً کیفیت حرفهای افراد را در یک رقابت سازمانی تحتتأثیر قرار دهد.

راهحل، حذف تجربه یا نادیده گرفتن نسلهای پیشین نیست؛ بلکه باید تجربه را به عملکرد پیوند زد و آن را به سرمایهای برای انتقال دانش تبدیل کرد. معلم باسابقهای که توانایی مربیگری و انتقال تجربه دارد باید امتیاز بگیرد، همانطور که معلم جوانی که نوآوری و مهارتهای جدید دارد باید بتواند این توانایی را به فرصت حرفهای تبدیل کند.
در نهایت، سازماندهی شایستهمحور باید به یک اصل ساده وفادار باشد:
فردی که بهتر کار میکند، بیشتر میآموزد، نوآوری میکند و تأثیر بیشتری بر یادگیری دانشآموزان دارد، باید شانس بیشتری برای برخورداری از فرصتهای حرفهای داشته باشد. در غیر این صورت، سازمان به جای پاداش دادن به شایستگی، امتیازات گذشته را بازتولید کرده و شکاف نسلی را از یک تفاوت طبیعی به یک نابرابری ساختاری تبدیل خواهد کرد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید