صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش

شعر معلم و از حرف انا الحق چو شنیدی ارنی را

در کنگره دار ببین شوکت منصور
منزلگه منصور کم از نوح پسر نیست
حلاج که در عشق الست پای بفشرد
لرزید به عرفان نه بلغزید که سر نیست
بگذار که یک جرعه از این شرب بنوشم
بینی که چسان مست شوم مست به در نیست
منصور چو نوشید می میکده بان را
گفتا که عزیزان چه کنم دید بصر نیست
بسیار خروشید و بجوشید چو می هست
می خوردن من با توی بی عقل هنر نیست
بر تخت بقا دید مقام ارنی را
موسی شد و والاتر از آن راه گذر نیست
از حرف انا الحق چو شنیدی ارنی را
کل فارغ از این جسم شدی گر چه سفر نیست
این بود حقیقت که به رمز عاشق او شد
منصور که بر دار برفت مرغ سحر نیست
بانگی زد و از بانگ دلش آه برآورد
ای جن زدگان مستی من حق و سمر نیست
والی که در این راه مرا مونس جان شد
گفتا که نگوید سخنم گر چه ثمر نیست
بسیار رسیدند چو من دار فنا را
معلوم تو گشت عاشقه ات بی سر و سر نیست
منصور که در دار بقا دید فنا را
گفتا که ولی عشق الست زور به زر نیست


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

برای آموختن زبان انگلیسی در آموزشگاه ثبت‌نام کرده بودیم و این ضوابط را دال بر تبعیض قومیتی نمی‌دانستیم/ آموزش‌‌ و‌ پرورش ابتدایی در درس فارسی چهار هدف اصلی را دنبال می‌کند. این چهار هدف عبارتند از: گوش‌دادن، سخن‌گفتن، خواندن و نوشتن/ در میان این چهار هدف، خواندن کلیدی‌ترین مهارت به‌ شمار می‌رود/ . آیا معلمی که نمی‌تواند شاهنامه یا گلستان و بوستان را درست، روان و با لحن مناسب بخواند می‌تواند ادبیات فارسی تدریس کند؟ آیا ممانعت از تدریس این معلم نوعی تبعیض است؟ آیا معلم زبانی که آواهای خاص انگلیسی‌زبانان را نمی‌شناسد یا مربی قرآنی که حروف ویژه‌ی عربی را از مخارج صحیح آن‌ها ادا نمی‌کند، می‌توانند انتظارات شاگردان خود را عملی کنند/ وزارت آموزش‌ و‌ پرورش به تازگی بخشنامه‌ای در باب شرایط و ضوابط جذب معلم منتشر کرده است که بند نهم آن مناقشه‌برانگیز شده است/ بارها شاهد بوده‌ام بچه‌ها و خانواده‌ها از معلمانی که قادر نیستند سلیس و روان به فارسی معیار سخن بگویند، ناراضی بوده‌اند/ اینجا همه‌چیز و همه‌کس باید در خدمت بچه‌ها و برای پرورش آن‌ها باشد. در آموزش‌ و‌ پرورش خواسته‌ها و نیازهای دانش‌آموزان است که اصالت دارد/ به‌کارگیری معلّمان متخصص در هر یک از زبان‌ها اولین قدم برای پیشبرد این هدف است/ این گزینشی در راستای نگاه حرفه‌ای به معلمی و حرکت در مسیر دستیابی به اهداف مورد نظر است و نه تبعیضی علیه گروه‌ها یا اقوامی از جامعه

منتشرشده در یادداشت

شعر معلم و خاک ره شو که نیست ملک جهان جایگاه قرار و بستر نان

1
در شگفتم که هاتف یزدان
داد این نغمه پند راز گران
از سماوات عرش داد رسید
بر دل صاحب عقل ملک سران
چیست حکمت که خلق می نالند
در مسیری که هست دادگران
یک طرف گریه کودکی دیدم
که همی ناله کرد با دگران
صاحب حی لامکان و مکان
دادگستر دوا و مرهم جان
این همه کشت و کشتگان تا کی
در زمینی که هست ملک جهان
ناگه از غیب ذره زد خورشید
که گرفتم پیام کوچک تان
پند عبرت بگیر با تو کسی
که ندایی دهد به گوش زمان
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
2
سیر کردم به مجلس و محفل
تا رسیدم به کلبه ای در گل
که نوشته چنین به دور سرا
مرد حقی بیا و دل بسمل
از درون نغمه کرد و ساز دمید
داد آهنگ رقص از کهگل
ناگه از دور هاله ای دیدم
که همی گشت حلقه ای در دل
تابش آفتاب زد دستی
بر ضمیرم که نیست جز منزل
جایگاه حضور حی مکان
هست در کل کائنات سجل
بنده بی شک قبول باید کرد
خاک مأوای عالم بی گل
که یکی نغمه داد دارایی
لایق آب و خاک نیست خجل
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
3
هاتف از گوش دل چنین گفتا
والیا خرقه کن بیا والا
که ببینی چه هاست در جریان
مرد حقی نشسته از شیدا
بر دل کودک شکسته دلان
قلم سوز حق زند سودا
ناگه از گریه خنده ای آمد
که کجایید ای شکسته نوا
ناله های غمین هر کودک
گشت پیدا یکی یکی به صدا
ای خداوند ماهی و دریا
ای سماوات و عرش پا بر جا
ای خدایی که در همه عالم
چون تویی نیست واحد و یارا
این همه سوز و ناله ها تا کی
فخر و فقر زمانه ناکارا
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
4
گوش بر روح داد این پندم
که گرفتم شکار در بندم
صرف این کار شد که یارایی
بر من خسته دل بزد هر دم
ارجعی خوان به کوی کردم روی
که همی گفت از درون فردم
سالک راه شو که بینی جان
در مسیری که هست پابندم
ناگه از خیمه خادمی آمد
ماه منظر بگفت خند خندم
ملک تن نیست عزت آدم
به ریا و به پول جون کندم
آخر الامر خسته از راهی
دور گشتم ترانه خوان دیدم
که یکی بر نشسته زیر لبی
گویدش داد و داد خوانندم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
5
ضعف بیمار گونه زردم
به تجلی ندا زند هر دم
بنده محبوس خاک واهی کی
که فریبت اگر دهد خندم
در مسیر زمانه کیست یکی
به حقیقت زند ندا حمدم
پیر پرسید سالکی گفتا
عشق بی جسم هست پابندم
این ترانه ز عالم والا
خوانده آید به گوش هست پندم
بنده محتاج غیر حق تا کی
حق خوب است من که خود عبدم
ناله ها سوزناک در هستی
سوخت کفر عدو فرزندم
ملک دنیای دون پر تزویر
هر تقلا که کرد دل کندم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
6
سر فرو برده گوشه ای دیدم
که نشسته است عابدی در دم
ذکر خیر زمانه می گفت دوش
از کرامات شیخ چون خندم
خنده ام گریه آور است مردم
نیست رنگ صفا دل بندم
مردمان خسته در طلوع سحر
مانده از راه سیر گل زردم
با ندایی به وسعت تاریخ
ناز نازان ز دور خوانندم
بنده تا کی خریده خاکی را
نیست خاکی بیا که در بندم
محفلی هست پر ز مردانی
راست طینت چو کوه پا بندم
ذره خوار زمان شدم روزی
ناگه از غیب داد دل کندم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
7
سیر کردم به پهن دشت زمین
دیدم اسباب شادکام و غمین
عده ای در جلال خود مشغول
عده دیگری به فقر کمین
یادم آمد که فقر ریشه کن است
ریشه مردمان گرفته به کین
تیشه ای می زند بسوزاند
مرد حق خسته حال و ضعف به دین
کمترین عده خالص اند در فقر
راه جویند در مسیر یقین
فخر الفقر صاحب دین است
دین پاکی در این دیار حزین
صاحب عصر خود بکن نظری
که دگر نیست جای صبر همین
مردمان با نگاه خسته به من
گویدند والیا تو ده تسکین
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
8
با تحیر به گوشه ای رفتم
به حقیقت رسم که برجستم
دیدم احباب جملگی مستان
سر فرو برده مست در بستم
که حقیقت رسان محروقی
رسد آن جا که من پیوستم
دوستان در حریم حی زمان
به نشانی که اوست مست هستم
آشنایان حب سیر ولی
از همین جا به دوست بر بستم
طلب و عشق و عرف و استغنا
به حقیقت رسند من مستم
مست توحید و حیرت خلقش
که به ایما پراند نشکستم
فقر فخر است والی مؤلا
به فنایی رسی که خواندستم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
9
شیخ پیری به گوش دل گفتا
والیا ترک دیر کن تو بیا
نیست جای تو وادی زیرین
پر کشان مست آی تو این جا
بینی آن حق که در پیش بودی
پیر آن جا گرفته خود هیجا
نفس اماره در مسیر خطاست
باید این نفس مرده شد آن جا
هیچ دانید مردمان اله
جنگ این است صلح پا بر جا
تا به جایی رسی که خود بینی
لذت ماورا هست پیدا
بارالها گناه ما بخشای
ای تو بخشنده تر به ما از ما
هست دنیا مسیر راه اله
گوید ای پیر مرده شو و بیا
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
10
عشق پیداست از ضمیر و نما
پر گشا عاشقا به اوج سما
تا ببینی عروج عرش خدا
جای گیری که خوانیش به ثنا
از ثنا بگذری به دیر فنا
خاک راهی گرفته در سینا
آن شجر را که یافت معنی عشق
به تجلی نهاد سر به دعا
یا که خاکی گرفته در طوفان
هادی کشتی اوست از ضرا
عارفا خستگی راه چه سود
برد آن کس که هست او سرا
آشنایان گرفته وادی عشق
به لسان الوداع کجا ولیا
پر کشی پر کشان به دوست که ما
خسته از خاک یک صدا گویا
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
11
در مسیرم رسیده ام جایی
که به ایما برند صحرایی
وادی عشق هست والایی
به ولایی رسم که دانایی
بنده مؤمن رهید از دنیا
که ز دنیا نخواست دارایی
مرد حق بود عاشق معنی
که رهید از فنا به پیدایی
خنده ها می زند به ذکر و دعا
که رسیدم به اوج مأوایی
خودی آن جا بدیدم آماده
با دگر دوستان صف آرایی
مجلس بزم گستریم که دوست
زند آواز بانگ بینایی
بنده محبوس خاک خود گوید
تو به جایی رسی که جویایی
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
12
صاحب حی والیان زمان
خادم پیر مردمان جهان
این پیام از خدا رسید به ما
دست گیری کنید همنوعان
ملک آباد روح گردد شاد
به صدایی که دوست خواندشان
خانه دوست در ورای دل است
دل همین است منزل ره شان
آشنایان به حکمت ایمان
راه جویید و خود برید جنان
که به صحرای طور خود نگرید
به کلامی رهید از تن تان
نیست صحرای تن مکان صفا
منزل روح هست یاورتان
دوستان مخلصان ضمیر دلان
راهیان منهیان اسیر هوان
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

"شرایط احراز شغل" در همه مشاغل وجود دارد. حتی اعمال شرایطی مانند داشتن "مدرک تحصیلی لیسانس"، "شرط سنی" و "گذراندن دوره خاص تربیت معلم"، عده زیادی را از معلم شدن باز می‌دارد، با این‌حال معمولا کسی اِعمال این شرایط را تبعیض آمیز نمی‌داند/ بین نیازهای شغل و ویژگی‌های شاغل باید تناسب وجود داشته باشد. در همه جای دنیا از مشاغل ساده تا مشاغل پیچیده این اصل رعایت می‌شود/ "چرا اهالی رسانه به داشتن دندان خراب یک خلبان که مانع استخدام وی می‌شود حساسیت نشان نمی‌دهند،اما برای شرایط و ضوابطی که قرار است در افرادی که تربیت نسل‌های آتی این کشور را برعهده بگیرد، واکنش نشان می‌دهند/ معلمی هم از آن مشاغلی است که ظاهر فرد اهمیت دارد. آن را همه کسانی که دانش آموز بوده‌اند یا فرزند دانش آموز دارند می‌دانند/ خصوصیات فیزیکی معلم مانند یک مجری تلویزیون و گوینده خبر و هنرپیشه تئاتر و سینما در معرض قضاوت است، نه از سوی مدیران، بلکه از سوی کودکانی که احساس و عواطف آنها از منطق و استدلالشان قوی‌تر است. البته در این خصوص نباید مبالغه کرد/ کودکان مخصوصا در دوره پیش دبستانی و دبستان به ظاهر معلم و برخوردهای او اهمیت می‌دهند و باید به این جنبه احساسی دانش آموزان حتی الامکان اهمیت داد/ منتقدانِ دستورالعمل پزشکی و سلامت جسمی معلمان، در مورد تشخیص مصادیق تبعیض در استخدام معلمان دچار اشتباه شده‌اند/ همه آدم‌ها صلاحیت معلم شدن را ندارند/ حتی باید تلاش کنیم که صلاحیت تخصصی معلمان در طول سال‌های خدمت هم مورد سنجش قرار گیرد. همه اذعان دارند که کلید اصلاح وضعیت آموزش و پرورش، اصلاحات در نیروی انسانی این وزارتخانه در جهت افزایش کارآمدی است/ انتقادها اگر جهت درستی نداشته باشند باعث می‌‍شوند مسئولان، مرعوب و فلج شده و به ادامه وضع موجود رضایت دهند

منتشرشده در یادداشت
شنبه, 03 شهریور 1396 15:52

چو بلبل خوش نوازانی سخن سنج

شعر معلم و چو بلبل خوش نوازانی سخن سنج

به جاویدی رسد هر کس که با ما
زمان را طی کند جاوید مانا
چو گوهر علم را زیور ببندد
یتیمی در شود همتا نه جانا
ادب را ارزشی باشد به فرهنگ
به فطرت خو کنی یابی گهر را
مواریثی بماند جاودانی
به رتبت تجربت یابی همانا
به درسی بحث یابی تجربت را
به تمکین مکنتی یابی نگارا
زمان را طی به فردایی میندیش
زمان را حال دان همت تو حالا
تویی دانا و برنا روح والا
کمی اندک به مسکن جسم آرا
به معنا زیست باید زندگانی
زمان را طی به آن جا رو که والا
چنان زی حاسدان فرصت نیابند
دلت آزرده گردد از بلاها
تو را علمی ببافی نکته دانی
قلم داری تو حاکم بر الفبا
چنان حکمی دهی اندیشه ها را
به خواندن در تحیر مرد دانا
بیارایی چنان زیور به صورت
به رویت هر که بیند محو سیما
به سیمایی نگر پنهان ظاهر
کلامی دلنشین یابی به ایما
رباعی با غزل قالب قصاید
به آهنگی نوازد ای که خوانا
سخندانی به قالب مثنوی هان
تعالا روح افزاید خود آرا
به عرفان عشق می ورزی چه باشد
غزل با مثنوی الحان بقایا
زمینی آسمانی در تجلی
به دوران مردمش فکری چه زیبا
پریشان خاطر آمد ذکر دوران
تمدن رفت فرهنگش به یغما
به معنا سیر باید زندگانی
ز دنیا جیفه اش دوری به معنا
طریقی زهد گیری پارسایی
ادب حکمی کند پیرو ز آبا
به زاکان سیر کن یابی عبیدی
به موشی گربه اش نازی چه غوغا
سخن در پرده گفتند آشکارا
سخندانی سخن گو بی محابا
سخن از دور گو دوران بماند
بماند جاودان مکتوب از ما
زمین را طی زمان را بنگری حال
به قیلی قال کشتاری خدایا
کشاکش سرزمین در دست غاصب
چه هرجی مرج ماندی یکه تنها
زمین بازی چه بازیگر زمینی
چو کودک در تفکر مانده برنا
مغولان را نگر ایلان غاصب
چه نادانی به غارت مرگ بی جا
ریا تزویر سازد مرد حاکم
سیاست باز بینی در تقلا
توان گفتن سخن هایی به ایهام
به ژرف اندیشه ها فکری هویدا
خشونت با فساد اندیشه رویت
بباید زد سری را جلوه کانا
زمان گویا نهان ها آشکارا
حیل با حیله مخفی گرگ و میشا
زمان طی می شود تاریخ گویا
حقایق با گذر ایام رویا
سنایی ناله دارد حافظانی
که خاقانی قبادی خسروبینا
جسارت حاکمان مردم فریبی
چنان لفاظ زیورها به دیبا
حیا را مرگ زشتی را بقایی
گلی شد در اسارت مرد هیجا
گل اندامان عالم را خبر ده
پیامی را بگویندشان به نجوا
غزل ها را به دیوانی تجمع
چه دفتر شعر مردانی به ایحا
امیرانی سخن سنجان عالم
کلام آذین به زیورها چه والا
ز هجران ناله بافیدند اینان
سیاهی شب حجابی شد به شکوا
چنان طرحی چه مبدع این کسانی
معانی گنج خود دادند به تقوا
فریبی لا ز دنیا خورده اینان
مسائل اجتماعی را نه یغما
گذر ایام خود را در سکوتی
به کنجی خلوتی کردند اینا
چو بلبل خلوتی در بوستانی
به جلوت با طبیعت عارفانا
چو بلبل خوش نوازانی سخن سنج
گذر ایام در باغی نه رسوا
بیان گفتندشان از رنج دوران
چه اکثر مردمان درگیر دارا
هزاران زهد رنگارنگ دوران
به تقوا جلوه ای پوشش نه تنها
چنان در دین بیفتد رخنه هایی
که خیط اسود و یا ابیض یکی لا
چه کفری کفر نعمت در زمانی
چنان آلوده مردم را چه بلوا
به بحث علمی توجه کن خردمند
رها از دنیوی شو مرد دانا
به الفاظی بیان شد بحث هایی
که در قالب غزل شیرین گوارا
به شاعر لطف الفاظی بیندیش
که از دیوان آنان نکته گویا
سخن سنجان معنا گنج هایی
به رتبت مرد دانا رو به بالا
به ذوقی شعر آراید ولی هم
پس از وی دفترش ماند به دنیا
کلامی آسمانی شد عزیزان
به آذینی هنر آرایه زیبا
فنونی بحر الفاظی غزل وار
تو را دادند سرایی ای که ویدا
به گنجی دل امیدی می رسی هان
که در قالب غزل خود را نه کم ها


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

نظر دانش آموزان در مورد معلم و جایگاه معلمی  سال تحصیلی از نیمه‌ی دوم شهریورماه شروع شده بود. برای من که دوزبانه بودم و پیش‌دبستانی هم نرفته بودم، فرصت خوبی بود تا بر گستره‌ی واژگان فارسی‌ام بیفزایم. آموزگار انگشت سبابه‌ی دست چپش را زیر یکی از نگاره‌های لوحه‌ای که روی تخته‌سیاه کلاس آویزان کرده بود، گذاشت و با انگشت نشانه‌ی دست دیگرش به من اشاره کرد تا نام آن وسیله را بگویم. بااعتماد به نفس از جایم برخاستم و با ذوقی که از یک کلاس اولی انتظار می‌رود، بلند و محکم گفتم:”بَخْرَ.“ بچّه‌ها زدند زیر خنده. آموزگارم، که مردی شریف و مهربان بود، خنده‌‌ی بچّه‌ها را برید و رو به من گفت:”به این می‌گن بیل. تکرار کن. بیل.“ یواش گفتم:”بیل.“

از همان روزهای آغازین، دلهره‌ای در دلم لانه کرد که آن را تا واپسین روز آن سال تحصیلی همراه داشتم. هر روز از مدرسه به خانه و از خانه به مدرسه آن را به دوش می‌کشیدم.

روز پانزدهم شهریورماه پدر و مادرها برای اولین بار ما را به آموزگارمان سپردند و رفتند. حسن و جواد، دوقلوهای کلاس‌مان، گریه کردند. به آن‌ها خندیدیم‌. با آن هیکل‌های نسبتاً درشت‌شان بچّه‌ننه بودند. بیشتر بچّه‌های کلاس، پیش‌دبستانی را با هم گذرانده بودند. داستان محمّد‌علی را که وسط کلاس بالا آورده بود یا هادی که شلوارش را خیس کرده بود، تعریف می‌کردند و به آن‌ها می‌خندیدند. من نمی‌خواستم بچّه‌‌ننه باشم. پیش بچّه‌ها و توی مدرسه با هیچ‌کس از دل‌آشوبه‌ام سخن نگفتم. شب‌ها موقع خواب، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد و چشم چشم را نمی‌دید، می‌زدم زیر گریه. میان هق‌هق گریه‌هایم به مادرم می‌گفتم:”نَنَ، تاخُّدای دَ معلّموآن باوآزا آن بالِشتَ از پیشْتِس اوگیرِ.“ قسم جلاله هم افاقه نکرد.

آموزگارمان تا پایان آن سال تحصیلی که هیچ، دوسال بعد نیز که خدمت سی‌ساله‌اش به پایان رسید، آن بالش بدقواره را با خود داشت. مرد شریف و مهربانی که صورت پر از آبله‌اش و قوزِ مخروطی‌شکلش، مرا می‌ترساند. آن‌قدر که شب‌ها توی بستر هزار غلت می‌زدم تا خوابم ببرد. ردّپای تصوّرم از او را در بدترین کابوس‌های کودکی‌ام هم می‌شد دید. هر شب پیرزن گوژپشتی را به خواب می‌دیدم که از مقابل امامزاده سلطان محمّد شریف تا نزدیک خانه‌مان دنبالم می‌کرد. من ‌نفس‌زنان از او می‌گریختم. می‌خواستم فریاد بزنم؛ امّا نای فریادزدن نداشتم. فریادرسی هم. نزدیکم می‌شد. عصای چوبی‌اش را بالا می‌برد. از خواب می‌پریدم. آن روزها اصالت با معلم بود. حرف بچه‌ها را نمی‌خواندند.
اوّلین بار با کمک او مداد در دست گرفتم. توانستم بخوانم و بنویسم. تا عمر دارم مهربانی و شرافتش را از یاد نخواهم برد. با این همه می‌شد سِمت دیگری را به او بسپارند.

اهمیتی ندارد که من امروز درباره‌ی ایشان چه می‌اندیشم. احساس آن دانش‌آموز شش‌ساله است که اصالت دارد. آموزش‌ و پرورش بنگاه کاریابی نیست. در اینجا همه‌چیز و همه‌کس باید در خدمت بچّه‌ها و برای پرورش آن‌ها باشد.

نظر دانش آموزان در مورد معلم و جایگاه معلمی


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در دانش آموز

شعر معلم و تو شمع بزم کلاسی و رزم سنگر عشق

تو آب چشمه حی ضمیر طفلان را
معلم ای دم عیسای روح بخش طریق
تو نور کوکبه عرش می زنی تمثیل
مثال صاحب نملی که در علوم حریق
تو جانماز حقی با صفیر شیوایت
کشی به سینه طفلان خط شهود عمیق
تو منطق طیرانی به نطق می آری
هر آن که خوانده شود راه جوید از تو حقیق
تو شمع بزم کلاسی و رزم سنگر عشق
به یک نظر بنگاری سیاه تخت شقیق
تو چلچراغ حقی در مسیر هر تاریخ
که رهنمودیت آوازه گشته یار شفیق
تو آفتابی و بی غل و غش کشی تصویر
نگارخانه مانی به سینه های عشیق
تو یادگار تمام شکوه و علم و ادب
که در نگین بنشانی وجود خود چو عقیق
تو سایه گستر عرشی به اجتماع ادب
فریب زرق نباشی ضمیر توست رحیق
تو ابر تحفه بهاری که نم نم اشکت
فرو چکید به رخسار و سینه کرد غریق
تو ماهتاب علومی که نور گیر تو هور
به رقص خنده زنی راه جهل زنی تحریق


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

تاثیر خانواده بر روان کودک و نوجوان

خانواده به عنوان یک نهاد تربیتی و رکن اساسی و مهم و رقم زننده شاکله و شخصیت انسان تلقی می شود و گرچه خود بی تاثیر از سایر نهادها نیست و رابطه ای ارگانیک با کلیت جامعه و شاخصه ها و عوامل انسانی دارد اما خود، نقشی نسبتا پایدار و ماندگار در تدوین و شکل دهی سعادت یا شقاوت افراد ایفا می نماید.

فرآیند آرامش، مودت و رحمت از جمله ممیزه ها و برکاتی است که از منظر قرآن کریم در یک خانواده سالم و متعارف وجود دارد. سنگ بنای یک فرهنگ و تمدن کارآمد و درخشان در خانواده گذاشته می شود. کوچک ترین بی توجهی به خانواده و کارکرد آن تربیت ناسالم و برخوردهای غیراصولی، خشونت، بی بندوباری و فقدان جمع صمیمانه و دوستانه در خانواده، موجبات بدبختی و سردرگمی و فجایع بی شماری را پدید می آورد که گاه جبران مافات بسی مشکل و چه بسا محال می شود.

پر واضح است که تجلی و تبلور مردان و زنان بزرگ و آزاده و فرهیخته در جامعه و تاریخ و برخاستن انها از یک خانواده متدین و متمدن به تمام معنی و تاثیر گذاری شگرف آنان در عرصه های گوناگون حیات بشری، بسی سهل تر و ممکن تر خواهد بود. گر چه مشکلاتی نظیر تورم، تبعیض، بی عدالتی، فساد مسئولان و کارگزاران جامعه و حکومت، وراثت، نامتقارن بودن سنت و مدرن و ستیز آنها، خواه ناخواه فضای جامعه و خانواده ها را مکدر می سازد مع الوصف، پدران و مادران و کلیه افراد خانواده می بایستی تا حد امکان تلاش نمایند تا محیطی آرام و سالم و بدون تنش در خانواده حاکم گردد. 

وجود پارادوکس هایی نظیر آن که گاها دیده می شود از درون خانواده ای با فضای تاریک، نوری برمی خیزد و به رغم آن همه معضلات، نوابغی رخ عیان می نمایند ما را به اشتباه نیندازد و خلط محبت نشود، اگر نگوییم چنین پدیده و رخدادی نادر است می توان گفت برخی آثار و نتایج منفی تا سال های دراز و به عناوین و انحاء مختلف جلوه گر می شوند.

داستان زندگانی "استیون اسپیلبرگ" فیلم ساز مشهور و بزرگ غرب که نابغه ای افسانه ای و مبتکری حیرت برانگیز قلمداد می شود، آموزنده و درس آموز می باشد.

دقت شود در این جا بحث و نظر ما جنبه صرفا شکلی دارد نه محتوایی و می خواهیم بگوییم این نابغه بزرگ دنیای سینما که برخی او را والت دیسنی عصر جدید و یا متاثر از آلفرد هیچکاک می انگارند و چه رنج ها و مرارت ها و ظاهرا ناکامی ها و سختی ها کشید تا به معروفیت رسید، وقتی از دوران کودکی و فضای خانواده خود سخن می گوید می بینیم آن فضای مه آلود چگونه در شکل دهی و محتوی بخشی فیلم های آینده اش در عالم سینما و تاریخ نمایش موثر و دخیل بوده است. به رغم اراده و نبوغ زائوالوصف "اسپیلبرگ" و نهراسیدن و ناامید نشدنش از مشکلات و سختی ها و سنگ اندازی ها در مسیر هنری اش به اعتراف خودش بخش قابل توجهی از جوهره و رنگ و بوی فیلم هایش متاثر از دنیای کودکی اش می باشد.

" در جولای سال 1985 مجله تایم با درج مقاله ای به تجزیه و تحلیل استعدادها و خلاقیت های اسپیلبرگ که با انتقال کابوس های دنیای کودکی خود به سینما شور و هیجان خارق العاده ای آفرید، پرداخت. "دنیس ورل" خبرنگار مجله تایم می گوید: برای تهیه گزارش زندگی اسپیلبرگ باید به دنیای کودکان و نوجوانان گام نهاد. در حقیقت آنچه او را به نیرومندترین فیلم ساز دنیا تبدیل کرد و او را یاری رساند تا در ردیف ثروتمند ترین مردان جهان قرار گیرد، نبوغ و خلاقیتش در به تصویر کشیدن تجارب دنیای کودکی است.

اسپلبرگ هنوز به بعضی از باورها و سنت هایی که در دوران کودکی با آنها آشنا شده سخت پای بند است. زندگی او در این دوران چندان با روشنایی ها، نیکی ها، خیرخواهی ها قرین نیست، بلکه هر چه هست تاریکی، تهدید و موجوداتی با هیبت های ناشناخته است. هراسی که به تدریج حیرت و شگفتی می آفریند و رویدادهای پیش پا افتاده ای که به اتفاقات غیر معمول و شگفت انگیز بدل می شود؛ سفری پر اضطراب ... سفری که ما را وا می دارد تا هراسهایی را که روزی سراسر وجودمان را فرا می گرفت، دیگر بار تجربه کنیم و شادمانی وصف ناپذیری را نیز که در اعماق قلبمان خفته است بیدار کنیم."!

"چارلز آلبرت پویسانت" نویسنده کتاب معروف "توانگران چگونه می اندیشند" می نویسد: اسپیلبرگ، خالق فیلم های سحرآمیز و دلچسب... تا آن جا که به خاطر می آورد، زندگی اش آمیخته با خیال پردازی، کابوس و بختک است. بازتاب ذهنیات او را می توان در فیلم هایش مشاهده کرد. او در مصاحبه با مجله تایم می گوید:" همه جا تاریک است، به ظلمت نخستین نیمه شب اولین روز خلقت، به تاریکی سالن سینما، لحظه ای پیش از آغاز فیلم و سپس حرکت ها آغاز می شوند. در راهروی رازها و شگفتی ها، ناگاه دری نیمه باز می شود و پرتوی نوری، ظلمت را می درد، از لای در، مردانی با ریش هایی بلند و کلاه هایی بر سر دیده می شوند. اینان چه بسا از آسمان به زمین افتاده باشند. در انتهای اتاق، بر روی سکویی چراغی با نور قرمز روشن است و روشنایی آن حواس را می آزارد و بر ابهام ها می افزاید."

اینها تنها نمونه ای از تصورات اوست که به بسیاری از صحنه های فیلم هایش شباهت دارد و کنجکاوی هر کسی را به شدت تحریک می کند. او خوب می دانست که در محیط خانه چه می گذرد او می دانست که باید جر و بحث های تمام نشدنی پدر و مادرش را چند صباحی دیگر تحمل کند.

اسپیلبرگ خود می گوید: " آنها نمی دانستند که با دقت کارهایشان را زیر نظر داریم و از احساس ناگوارشان آگاهیم. البته برخوردی وجود نداشت؛ اما سایه ای از غم و اندوه محیط خانه را آکنده بود. غم چنان ملموس بود که پنداشتی می توانیم آن را سر میز غذا با قاشق و چنگال خرد کنیم. سال ها معتقد بودم که کلمه طلاق، منحوس ترین واژه انگلیسی است اما سر و صدای آنها از یک اتاق به اتاق دیگر می خزید، واژه طلاق را از کانال های سیستم سرما و گرما به گوش ما می رسانید. من و خواهرانم تا پاسی از شب بیدار می ماندیم و به بحث و جدل پدر و مادر گوش فرا می دادیم و هر گاه کلمه منحوس طلاق را می شنیدیم، گوشمان را می گرفتیم. ترس و وحشت عجیبی بر محیط خانه حاکم بود. گاهی بغض خواهرانم می ترکید و آنگاه همگی یکدیگر را بغل می کردیم و می فشردیم."

بیم از جدایی پدر و مادر و هراس های دیگر، تمام وجود استیون را اشغال کرده بود. او می خواست به هر ترتیب از چنگال این احساس های اهریمنی بگریزد. استیون اسپیلبرگ می گوید:" در دوران کودکی مانند خیلی از بچه ها از موجودات خیالی می ترسیدم. موجودات پپلید و عجیب و غریبی که گاه به زیر تخت خوابم می خزیدند و گاه پاورچین پاورچین خود را به گنجه اتاقم می رساندند و در آن پنهان می شدند. من از ترس زیر پتوی خود می خزیدم و سرم را یواشکی از سوی دیگر پتو بیرون می آوردم و به آنها می نگریستم چقدر این موجودات پلید مرا ترساندند...." اگر چه آقای استیون اسپیلبرگ معتقد است که "من به رؤیاهایم جامه عمل پوشاندم" و با ساختن فیلم های مهم و معروف و قوی در دنیای سینما به موفقیت شگرفی دست یافت، به گفته چارلزآلبرت پوسانت، استیون اسپیلبرگ پس از ورود به عالم سینما، این احساسات و تجربیات را با فیلم هایش درآمیخت....

در حقیقت ترس و اضطراب نهفته در فیلم هایش از کابوس های دوران کودکی او سرچشمه می گیرد. به بیانی دیگر موجوداتی که زمانی عرصه تخیلات او را جولانگاه خود قرار داده بودند ، اینک در فیلم هایش به تاخت و تاز می پردازند."


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

شعر معلم خاک خوردم به پای مکتب خویش تخته گچ پاک کن دلم درویش

سی به اتمام می رسد چه کنم
شکر ایزد که خوار بنده نیم
خورده دودی چراغ ای یاران
گونه اشکم ببین که چون باران
خاک خوردم به پای مکتب خویش
تخته گچ پاک کن دلم درویش
سی گذر شد ز عمر من یا رب
قد کمان گشت و تیر علم ز لب
قلب هایی هدف گرفت و بزد
تا جهالت برون ز سینه برد
افتخاری کنم خدایا حمد
جام دل پر ز علم و باده چند
سی به اتمام با که گویم راز
گر بگویم تو را که قصه دراز
چون به فکری فرو به یاد آرم
که گذشت عمر من نه من خوارم
عطر بویت شده چو نافه ختن
جان من کودک امید وطن
پیش پای سیاه تخت کلاس
گفته صد بارها که ایمان پاس
خسته روزگار علم و ادب
لا ادب بل که زخم های حطب


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

شعر معلم و خاک ره شو که نیست ملک جهان جایگاه قرار و بستر نان

در شگفتم که هاتف یزدان
داد این نغمه پند راز گران
از سماوات عرش داد رسید
بر دل صاحب عقل ملک سران
چیست حکمت که خلق می نالند
در مسیری که هست دادگران
یک طرف گریه کودکی دیدم
که همی ناله کرد با دگران
صاحب حی لامکان و مکان
دادگستر دوا و مرهم جان
این همه کشت و کشتگان تا کی
در زمینی که هست ملک جهان
ناگه از غیب ذره زد خورشید
که گرفتم پیام کوچک تان
پند عبرت بگیر با تو کسی
که ندایی دهد به گوش زمان
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
2
سیر کردم به مجلس و محفل
تا رسیدم به کلبه ای در گل
که نوشته چنین به دور سرا
مرد حقی بیا و دل بسمل
از درون نغمه کرد و ساز دمید
داد آهنگ رقص از کهگل
ناگه از دور هاله ای دیدم
که همی گشت حلقه ای در دل
تابش آفتاب زد دستی
بر ضمیرم که نیست جز منزل
جایگاه حضور حی مکان
هست در کل کائنات سجل
بنده بی شک قبول باید کرد
خاک مأوای عالم بی گل
که یکی نغمه داد دارایی
لایق آب و خاک نیست خجل
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
3
هاتف از گوش دل چنین گفتا
والیا خرقه کن بیا والا
که ببینی چه هاست در جریان
مرد حقی نشسته از شیدا
بر دل کودک شکسته دلان
قلم سوز حق زند سودا
ناگه از گریه خنده ای آمد
که کجایید ای شکسته نوا
ناله های غمین هر کودک
گشت پیدا یکی یکی به صدا
ای خداوند ماهی و دریا
ای سماوات و عرش پا بر جا
ای خدایی که در همه عالم
چون تویی نیست واحد و یارا
این همه سوز و ناله ها تا کی
فخر و فقر زمانه ناکارا
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
4
گوش بر روح داد این پندم
که گرفتم شکار در بندم
صرف این کار شد که یارایی
بر من خسته دل بزد هر دم
ارجعی خوان به کوی کردم روی
که همی گفت از درون فردم
سالک راه شو که بینی جان
در مسیری که هست پابندم
ناگه از خیمه خادمی آمد
ماه منظر بگفت خند خندم
ملک تن نیست عزت آدم
به ریا و به پول جون کندم
آخر الامر خسته از راهی
دور گشتم ترانه خوان دیدم
که یکی بر نشسته زیر لبی
گویدش داد و داد خوانندم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
5
ضعف بیمار گونه زردم
به تجلی ندا زند هر دم
بنده محبوس خاک واهی کی
که فریبت اگر دهد خندم
در مسیر زمانه کیست یکی
به حقیقت زند ندا حمدم
پیر پرسید سالکی گفتا
عشق بی جسم هست پابندم
این ترانه ز عالم والا
خوانده آید به گوش هست پندم
بنده محتاج غیر حق تا کی
حق خوب است من که خود عبدم
ناله ها سوزناک در هستی
سوخت کفر عدو فرزندم
ملک دنیای دون پر تزویر
هر تقلا که کرد دل کندم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
6
سر فرو برده گوشه ای دیدم
که نشسته است عابدی در دم
ذکر خیر زمانه می گفت دوش
از کرامات شیخ چون خندم
خنده ام گریه آور است مردم
نیست رنگ صفا دل بندم
مردمان خسته در طلوع سحر
مانده از راه سیر گل زردم
با ندایی به وسعت تاریخ
ناز نازان ز دور خوانندم
بنده تا کی خریده خاکی را
نیست خاکی بیا که در بندم
محفلی هست پر ز مردانی
راست طینت چو کوه پا بندم
ذره خوار زمان شدم روزی
ناگه از غیب داد دل کندم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
7
سیر کردم به پهن دشت زمین
دیدم اسباب شادکام و غمین
عده ای در جلال خود مشغول
عده دیگری به فقر کمین
یادم آمد که فقر ریشه کن است
ریشه مردمان گرفته به کین
تیشه ای می زند بسوزاند
مرد حق خسته حال و ضعف به دین
کمترین عده خالص اند در فقر
راه جویند در مسیر یقین
فخر الفقر صاحب دین است
دین پاکی در این دیار حزین
صاحب عصر خود بکن نظری
که دگر نیست جای صبر همین
مردمان با نگاه خسته به من
گویدند والیا تو ده تسکین
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
8
با تحیر به گوشه ای رفتم
به حقیقت رسم که برجستم
دیدم احباب جملگی مستان
سر فرو برده مست در بستم
که حقیقت رسان محروقی
رسد آن جا که من پیوستم
دوستان در حریم حی زمان
به نشانی که اوست مست هستم
آشنایان حب سیر ولی
از همین جا به دوست بر بستم
طلب و عشق و عرف و استغنا
به حقیقت رسند من مستم
مست توحید و حیرت خلقش
که به ایما پراند نشکستم
فقر فخر است والی مؤلا
به فنایی رسی که خواندستم
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
9
شیخ پیری به گوش دل گفتا
والیا ترک دیر کن تو بیا
نیست جای تو وادی زیرین
پر کشان مست آی تو این جا
بینی آن حق که در پیش بودی
پیر آن جا گرفته خود هیجا
نفس اماره در مسیر خطاست
باید این نفس مرده شد آن جا
هیچ دانید مردمان اله
جنگ این است صلح پا بر جا
تا به جایی رسی که خود بینی
لذت ماورا هست پیدا
بارالها گناه ما بخشای
ای تو بخشنده تر به ما از ما
هست دنیا مسیر راه اله
گوید ای پیر مرده شو و بیا
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
10
عشق پیداست از ضمیر و نما
پر گشا عاشقا به اوج سما
تا ببینی عروج عرش خدا
جای گیری که خوانیش به ثنا
از ثنا بگذری به دیر فنا
خاک راهی گرفته در سینا
آن شجر را که یافت معنی عشق
به تجلی نهاد سر به دعا
یا که خاکی گرفته در طوفان
هادی کشتی اوست از ضرا
عارفا خستگی راه چه سود
برد آن کس که هست او سرا
آشنایان گرفته وادی عشق
به لسان الوداع کجا ولیا
پر کشی پر کشان به دوست که ما
خسته از خاک یک صدا گویا
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
11
در مسیرم رسیده ام جایی
که به ایما برند صحرایی
وادی عشق هست والایی
به ولایی رسم که دانایی
بنده مؤمن رهید از دنیا
که ز دنیا نخواست دارایی
مرد حق بود عاشق معنی
که رهید از فنا به پیدایی
خنده ها می زند به ذکر و دعا
که رسیدم به اوج مأوایی
خودی آن جا بدیدم آماده
با دگر دوستان صف آرایی
مجلس بزم گستریم که دوست
زند آواز بانگ بینایی
بنده محبوس خاک خود گوید
تو به جایی رسی که جویایی
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان
12
صاحب حی والیان زمان
خادم پیر مردمان جهان
این پیام از خدا رسید به ما
دست گیری کنید همنوعان
ملک آباد روح گردد شاد
به صدایی که دوست خواندشان
خانه دوست در ورای دل است
دل همین است منزل ره شان
آشنایان به حکمت ایمان
راه جویید و خود برید جنان
که به صحرای طور خود نگرید
به کلامی رهید از تن تان
نیست صحرای تن مکان صفا
منزل روح هست یاورتان
دوستان مخلصان ضمیر دلان
راهیان منهیان اسیر هوان
خاک ره شو که نیست ملک جهان
جایگاه قرار و بستر نان


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

نظرسنجی

" صلح و فرهنگ گفت و شنود " را در کتاب های درسی و در فضای غالب مدارس چگونه ارزیابی می کنید ؟

دیدگــاه

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور