
روز سوم اسفند ۱۴۰۰، در تجمع اعتراضی معلمان شیراز، صدایی شنیده شد که به لحاظ مصدر و محتوا تقریباً بیسابقه بود؛ در تجمع آنروز، بانویی خود را به میکروفون میرساند و با صدای رسا و بیان شیوا و صریح و بیپروا، نقض قانون آموزش رایگان در مدارس را مورد انتقاد قرار میدهد. او با فریاد بلند میگوید:
« من به عنوان ولی دانشآموز اینجا حاضر شدم. آمدم به مدیر مدرسهی دخترم بگویم شرم بر شما که می گویی فرهنگی هستم اما دستت را در جیب من کردی تا مدرسهات را مدیریت بکنی. دختر مرا از کلاس و مدرسه بیرون انداختی و کد کاربری او را غیرفعال کردی به خاطر اینکه من وظیفهای که گردنم نیست، و کاری که نباید انجام بدهم را انجام ندادم؛ من شهریه پرداخت نکردم» (کف و تشویق تجمع کنندگان همراه با شعار "آموزش رایگان حق فرزند ایران").
او در ادامه سخنان خود با همان لحن تند و الفاظ تلخ و تحقیرآمیز، موضع مسئولین [آموزش و پرورش ] در برابر تجمع معلمان را مورد شماتت قرار میدهد و میگوید: « هزاران ننگ و هزاران شرم بر همهی مسئولینی که [به جای پاسخ گویی به مطالبات تجمع کنندگان] و دفاع از حقوق معلم و دانشآموز، همهی همّ و غمّ و فکرشان این است که ما را [سرکوب و] از کف خیابان جمع کنند تا نتوانیم حق مسلم خودمان و بچههایمان را بگیریم».
وی در انتهای سخنان خود به مقایسهی دفتر مدیر مدرسهی دخترش با اتاق معلمان میپردازد و این بار، مصرف نابه جا و اسرافگونه و غیرمنصفانهی پولهای دریافتی از دانشآموزان را به باد انتقاد میگیرد و به توصیف وسعت و مبلمان راحتی دفتر اختصاصی مدیر مدرسه میپردازد و آن را با اتاق تنگ و تاریک معلمان مقایسه میکند و میگوید: «وقتی [مدیر مدرسه] به دستور بالادستیهایش مرا به مدرسه [کشاند] که راهنمایی و هدایت و [ارشادم] کند و از من شهریه بگیرد، وقتی می خواستم وارد دفتر اختصاصی ایشان و مبلمان راحتی [آن] شوم، دفتر ایشان یک سالن بزرگ بود. یعنی شهریه را میگیرند و برای خودشان دفتر میسازند و معلمان در یک اتاق تنگ و تاریک، روی صندلی اداری مینشینند »!

این توصیف و تحلیلی که او از فضای اداری و آموزشی مدرسه دارد، توصیف و تحلیل میلیونها والدین دانشآموز نیز هست که برای اولین بار از بلندگوی تجمع اعتراضی معلمان در کف خیابان به گوش میرسد.
در این قسمت از سخنان او حد اقل دو نکتهی قابل تأمل جلب توجه میکند:
اول اینکه؛ به باور او دریافت پول و شهریه از دانشآموزان به فرمان و فرمایش بالا دستیها صورت میگیرد و بالانشینان نیز در نقض اصل سیام قانون اساسی با مدیران مدارس همدستاند و بلکه بر این نقض آشکار فرمان میدهند.
دوم اینکه؛ از نظر وی، مدیران مدارس -البته نه همهی آنها- با اینکه تمام هزینههای جاری مدارس و اعتبارات مورد نیاز جهت انجام تعمیرات و تهیهی تجهیزات و ملزومات آموزشی را از محل کمکهای مردمی تأمین میکنند، اما در تخصیص اعتبارات و اولویتبندی هزینه کردها عدالت را رعایت نمیکنند و درآمد حاصل از محل کمکهای اجباری را -که با رندی و زیرکی، کمکهای مردمی داوطلبانه نام گرفته- به جای اینکه به زخمی عمیق بخش آموزش بزنند، برای نیل به فانتزیهای ریاست و مدیریت و تدارک دفتر کار بزرگ و مبلمان شیک و مجلل و راحتی صرف می کنند.

او وسعت دفتر مدیر مدرسه و مبلمان راحتی آن را در کنار اتاق تنگ و تاریک معلمان، توأمان میبیند و آن وضعیت را برنمیتابد. یقیناً هر کسی که در جریان بودجهی اپسیلونی تخصیص یافته به مدارس و قطع سرانه دانشآموزی باشد، چنین تحلیلی خواهد داشت و صرف پول دانشآموز برای تدارک فانتزیهای دفتر ریاست را غیرقابل قبول میداند.
فریاد اعتراض او، به رویه و رفتار مدیر مدرسهی فرزندش، در واقع پژواک نارضایتی همهی دانشآموزان و پدران و مادران و معلمان مدافع آموزش رایگان است که در سوم اسفند ۱۴۰۰ از بلندگوی تجمع اعتراضی معلمان شیراز انعکاس یافته است.
اکنون جامعهی معلمان که بیش از اولیای دانشآموزان از مسائل خرد و کلان آموزش و پرورش خبر دارند و بر آنچه بر پیکر زخمی نهاد تعلیم و تربیت میگذرد، واقفند، باید در لیست مطالبات خود بیش از پیش بر توقف پولی سازی و طبقاتی سازی آموزش تأکید کنند.
« آموزش رایگان، برای تمام فرزندان ایران ».
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/
انتشار یادداشت علی پورسلیمان مدیر صدای معلم با عنوان «معلمان ،مطالبه گری و تناقض قانون گرایی» ( این جا ) واکنش های فراوانی را در میان معلمان برانگیخت .
آقای بهرام اسلامی نقدی بر این یادداشت نگاشته است .
« صدای معلم » بر اساس دکترین خود یعنی تاسیس و توسعه « تفکر انتقادی » و « فرهنگ گفت و گو » از نظرات و ایده های مختلف استقبال می کند .
اینجانب عمری است که با افتخار معلمی کرده ام و با معلمان بسیار نشست و برخاست داشته ام و قاطبه ایشان را انسانهایی شریف، دلسوز، قانع و محجوب یافته ام. در یک دهه اخیر به دلائل مختلف، مانند تورم و فشار اقتصادی، عرصه بر این قشر زحمتکش و وطن دوست تنگ شده است. ولی اکثر ایشان با دلسوزی و ایثارگری، به عشق دین و میهن به آموزش و تربیت فرزندان ایران زمین همت گماشته اند. فلذا، در مقابل ملت روسفیدند. ولی... گناه ایشان چیست؟
طنز تلخ زیر شرح حال دوران معلمی ماست.
آقا معلم از دوران کودکی دوست داشت، آقا معلم شود. چون تصور می کرد، آقا معلمی، هم آقایی دارد و هم معلمی. شاید هم اشتباه فکر می کرده است. البته از نظر اهل فن، آقا معلمی مزایای بی شماری دارد:
1- یکی اینکه در همین دنیا دستت از دار دنیا کوتاه است. لذا، خود به خود از مادیات فاصله میگیرید. آنتالیا و پاریس و حتی قشم هم نمی روید. و شاید به معنویات گرایش پیدا کنید.
2- دوم اینکه در اوقات فراغت نیز اگر باشد، باز هم به فکر آموزش و تربیت دانشآموزان هستید: مثلا، مطالعه می کنید، طرح درس می نویسید، آزمون طراحی می کنید، ورقه تصحیح می کنید. به دنبال حل مشکلات روحی و جسمی دانش آموزان می روید. ناسلامتی، مدرسه خانه دوم دانش آموز و شما پدر معنوی بچه های معصوم هستید. پس، نمی توانید نسبت به سرنوشت ایشان بی تفاوت باشید و خلاصه اینکه معلمی، قر و فر زیادی دارد. لذا، سی سال کامل از خدمت را می توانید بدون پرداختن به امور دیگری تمام وجودتان را وقف معلمی نمایید. یعنی باز هم در اوقات فراغت فرصت پرداختن به امور مادی را خود به خود از دست می دهید. و اصطلاحا، با سر می افتید تو عسل. حالا عسل چینی یا ایرانی باشد، فرق زیادی نمی کند. مهم اصل کار است. کاش مانند کشیشان مسیحی ازدواج را برای معلمان حرام می کردند، تا بهتر به کارشان برسند. شاید، هم هر یک از مادر ترزاها هر سال یک جایزه صلح نوبل به ارمغان می آورد. اون موقع با پول آن می توانستید کلی مدرسه احداث کنید و دانش آموزان خیلی معصوم را نیز کمک کنید.
3- سوم این که؛ وقتی آقا معلم باشید، باید واقعا مثل آقاها رفتار کنید. مثلاً ، هرگاه یکی از خویشان یا آشنایان برای ضمانت بانکی یا ضمانت خرید به شما مراجعه کرد، باید بلافاصله پاسخ مثبت دهید. چون، دور از شان آقا معلمی است.
شاید برای برخی از آقامعلم ها سوال باشد؛ که چرا ما؟ و البته، پاسخ آن کاملا روشن است. اصلا، از خودتان پرسیده اید، که چرا این همه آقا معلم در مملکت سرکار هستند؟ آیا دولت ها پول یامفت دارند که این همه آقا معلم را اجیر کنند؟ احتمالاً پاسخ شما این است که برای آموزش و تربیت دانش آموزان. ولی، پرواضح است که اولین وظیفه فرضی شما، یعنی آموزش، دست موسسات خصوصی و مافیای کنکور است. و دومی، یعنی تربیت، هم دست فضای مجازی (فجازی) است. دلیل، آن نیز کاملا روشن است. والا، آیا نتیجه تربیت فرزند در یک خانواده ایرانی، به شیوه ایرانی –اسلامی، باید این چنین باشد؟
نویسنده، درباره اسلامی بودن جوانان حرفی ندارم. چون تخصص و اطلاعات کافی ندارم. ولی درباره منش و رفتار ایرانی جوانان ایرانویچ کلی حرف دارم. مثلا، کدام مملکت را سراغ دارید که اکثر جوانان آن به دنبال مهاجرت یا به قول خودشان فرار باشند. پس، مام میهن چه می شود؟! بنابراین، آقایان معلم توجه داشته باشند که در این زمینه، وظیفه خاصی به عهده شما نیست! حالا می پرسید پس برای چه منظوری ما را سرکار گذاشته اند. منظور از سرکار گذاشتن همان استخدام است. پس، دقت بفرمائید: ایران ما از ۲۳ میلیون خانواده تشکیل شده است. خیلی از ایشان جزو دهک های پائین محسوب می شوند و متاسفانه فعلا به دلائل فنی امکان تغییر دهک را نیز ندارند. از طرف دیگر، عموم ایشان آبرومند هستند. بنابراین در صورت بیکاری یا بی پولی چه کار باید بکنند؟ اگر کلاه خود را قاضی کنید، بهترین کار این است که فعلا مقداری از پول نفت را به امانت به ایشان بدهند؛ تا هر موقع وضع مالی مناسبی داشتند، پول دولت را پس بدهند. خوب، حالا چه ضمانتی هست که سر موقع بدهی خود را پس بدهند؟ و بار دیگر جواب آن کاملا روشن است: به صورت وام و از طریق بانک ها. تا این وسط دولت هم سودی ببرد و حقوق شما را بدهد. و هم این که خانواده های آبرومند ایرانی دستشان را جلوی کس و ناکس دراز نکنند.

آیا دوست داشتید خودتان بی بضاعت بودید و دستتان پیش دیگران دراز می بود؟
آیا دوست دارید دهک های پایین جامعه بی پول باشند و بزهکار باشند یا خدائی نکرده معتاد شوند؟ قطعا دوست ندارید! چون دون شان آقا معلمی است.
ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست. یکی از وظایف مهم دولت ها تامین معاش و مسکن برای همه ایرانیان است. لذا، هر یک از آقامعلم ها ،که تعدادشان به بیش از یک میلیون نفر می رسد، شرعاً، عرفا و قانوناً باید به داد هم وطنان خود برسند. شاید کمترین کاری که از عهده ی یک آقامعلم ساخته است. البته آموزش و پرورش نیز با همکاری بانک های مختلف شرایط را به نحوی آسان نموده اند که با وجود حقوق بسیار پایین آقامعلمان، هر یک از ایشان بتواند برای ۲۳ خانوار ایرانی یعنی چندین برابر حقوق خود، ضمانت نماید و این لطف بزرگی در حق شماست. کجای دنیا این همه اعتبار به یک آقامعلم زپرتی (شرمنده ام قهرمانان وطن) می دهند.
4- چهارم این که، با ضمانت آقامعلم ها جریان سرمایه در داخل کشور برقرار می شود. کسب و کارها رونق پیدا می کنند. و سایر کارمندان نازنین دولت نیز در رفاه و آسایش زندگی خواهند کرد. و هیچ کودک ایرانی بی سواد نخواهد ماند. و هیج پدر ایرانی در نزد خانواده اش شرمنده نخواهد شد.
واقعاً چنین شرایطی برای کدام یک از کارمندان دولت فراهم شده است؟
بدون شک، فقط برای آقا معلمان؟! بنابراین: آقا معلم حیا کن ؛ رتبه بندی را رها کن!!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/
تصاویر زیر مردم کشور جنگ زده اوکراین را نشان می دهند که در حال ترک آن هستند . این عکس در توئیتر منتشر شده است . ( این جا ) نه پلیسی هست ، نه جریمه ای و نه توقیفی و... .


تصاویر زیر نیز یکی از بزرگراه های شهر تهران را در یک روز معمولی نشان می دهند که رانندگی بین خطوط و احترام به حریم یکدیگر در آن اصلا معنایی ندارد . این گونه صحنه ها هر روز در همه خیابان ها و مسیرها مشاهده می شوند و به صورت یک امری عادی و روزمره برای اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان در آمده و به نوعی به آن سازگار شده اند .


حال تصور کنید اتفاق ناگواری در ایران رخ دهد . چه فاجعه ای در انتظار خواهد بود .

«درست در امور کوچک شخصیت اشخاص آشکار میشود، زیرا آدمی در این امور نمیکوشد تا بر خود مسلط باشد و غالبا میتوان از اعمال ناچیز و روش عادی رفتار، به خودخواهی بی حد و مرز و بی ملاحظه گی مطلق فرد نسبت به دیگران به آسانی پی برد که طبق تجربه های بعدی، در امور بزرگ هم صادق است، اگرچه آن را انکار خواهد کرد و نباید چنین موقعیت هایی را از دست داد.
وقتی کسی در امور کوچک زندگی روزمره و روابط زندگی- امور کوچکی که قانون به آن توجهی ندارد- بی ملاحظه رفتار کند، تنها در پی منافع و آسایش خود باشد و به زیان دیگران رفتار کند، یا وقتی آنچه را که به همگان تعلق دارد به تملک خود درآورد و جز این ها، باید یقین داشت که عدالت در دل او جایی ندارد و به محض اینکه قانون و زور مانع او نشوند، در موارد بزرگ هم آدم رذلی است که نباید به او اعتماد کرد. »
آرتور شوپنهاور
از کتاب "در باب حکمت زندگی"
این روزها و به ویژه در تجمعات اعتراضی معلمان و بسیاری از مکتوبات کنش گران حوزه آموزش از « قانون » و تمکین مسئولان و مقامات جمهوری اسلامی به قانون زیاد می بینیم و می خوانیم .
بسیاری از آنان به اصول 3 و 30 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران استناد می کنند .
شاه بیت این تذکرات توجه دادن مسئولان به بندی از اصل حجیم سوم در مورد « تبعیض » می باشد که می گوید : « رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه، در تمام زمینه های مادی و معنوی » .
نگاهی بر بنرها و پلاکاردها به ویژه در مناطق مرزی و دو زبانه یادآوری اصل 15 قانون اساسی می باشد .

در این تردیدی نیست که بسیاری از اصول قانون اساسی به ویژه در بخش « حقوق ملت » مورد بی توجهی و کم توجهی واقع شده اند و این مساله متاسفانه در ادبیات مسئولان ما به نوعی به یک فرهنگ سازمانی و رفتاری تبدیل شده است .
اما نوک پیکان انتقاد این مکتوب در این بخش متوجه رفتارهای متناقض ( پارادوکسیکال ) توسط همان معلمانی است که در جایگاه کنش گر و یا مطالبه گر معترض این قانون گریزی و قانون ستیزی مقامات هستند .
این معلمان مبنای تجمعات خود را متوجه اصل 27 قانون اساسی می کنند که البته سخن درستی است اما هیچ گاه به این پرسش پاسخ نداده و یا نمی دهند که تعطیل کردن مدرسه و یا کلاس به خاطر عدم پرداخت مطالبات آنان توسط دولت و به تبع آن محروم کردن دانش آموزان از « حق آموزش » مبتنی بر کدامین بند و یا ماده قانونی در نظام جمهوری اسلامی است ؟

چرا نگاه به قانون و اجرای آن گزینشی می باشد ؟
ممکن است برخی از این فعالان به موضوع " نافرمانی مدنی " اشاره کنند که البته این یک قیاس مع الفارق است .
منطقی و منصفانه نیست که عده ای برای توجیه رفتارهای خود به برخی مواد قانون اساسی جمهوری اسلامی استناد کنند اما به سایر مواد قانونی که به نفع آنان نیست بی توجهی کنند .
به عنوان یک کنش گر خودم منتقد برخی قوانین مدون مانند قانون رسیدگی به تخلفات اداری آموزش و پرورش هستم و بر این باورم که این قانون متناسب با شرایط حال حاضر نیست و می باید در جهت منافع آموزش و ارکانی که فاعلیت فرآیند آموزش را بر عهده دارند مورد تجدید نظر قرار گیرد اما قانون ، قانون است . چگونه در بحث رفاهیات ، سطح معیشت ، قیمت اتومبیل و کالاها ، شیوه اداره مدارس و... این مقایسه ها به کرات صورت می گیرند اما وقتی نوبت به قانون گرایی ، احترام به حقوق مدنی و شهروندی ، رعایت حریم خصوصی ، حفظ محیط زیست و.... می رسد یک دفعه به مرتبه ی ایران تنزل می یابیم و باید سطح توقعات و اننظارات را کاهش دهیم .
اگر قانونی بد است باید برای تصحیح و یا تعدیل آن از طرق مدنی تلاش و مطالبه گری کرد .
برخی معلمان عنوان می کنند که هدف آنان از اعتصاب و یا تحصن در مدارس ، آموزش اصول و فلسفه مطالبه گری به دانش آموزان است تا بتوانند حق خود را نهادهای مسئول بازستانند .
این گزاره در ماهیت خود نوعی سفسطه و یا مغالطه است .
تجربه و عقل می گوید که کشاندن مساله مطالبات معلمان - که بیشتر از جنس « معیشت » است به سطح کلاس و میان دانش آموزان - حاصل و یا نتیجه ای جز کاهش و یا نابود کردن ته مانده اقتدار معلمان نخواهد داشت چه بسا فردا که اوضاع عادی شود و بحث تعارض منافع و یا اصطکاک سلایق پیش آید همان دانش آموزانی که معلمان در کنار آنان عکس یادگاری گرفته اند از همین مساله به عنوان چماق و یا نقطه ضعفی بر علیه همان معلمان استفاده خواهند کرد .

ترسیم و تحریر برخی مطالبات بر سطح تخته سیاه توسط معلمان که برآیند آن ممکن است برانگیختن احساس دانش آموزان و اولیای آنان باشد نهایت سطحی نگری و ساده انگاری این معلمان برای یافتن شریک ( Partner) در حوزه مطالبه گری است چرا که به نظر می رسد ذهنیت غالب در جامعه نسبت به معلمان خیلی مثبت نیست و آنان از این اعتراضات حمایت نمی کنند و یا همدل نیستند ( 1 )
نگاهی بر نوع و سطح اعتراضات معلمان نشان می دهد که جنس این کنش ها بر دو محور استوار است :
1- معیشت ( افزایش حقوق )
2- استخدام

برخی در نفی این ادعا چنین بیان می کنند که ما فقط به فکر خود نیستیم و فی المثل آموزش رایگان ، عدالت آموزشی ، آزادی معلمان زندانی و... هم جزو مطالبات ماست . تجربه و عقل می گوید که کشاندن مساله مطالبات معلمان - که بیشتر از جنس « معیشت » است به سطح کلاس و میان دانش آموزان - حاصل و یا نتیجه ای جز کاهش و یا نابود کردن ته مانده اقتدار معلمان نخواهد داشت
اما آیا واقعا این ادعایی صادقانه و مقرون به واقعیت است ؟
آیا جامعه و گروه های مختلف این ها را می پذیرند ؟
به نظر می رسد کانون ها و انجمن های صنفی آگاهانه و برای کاهش ذهنیت منفی جامعه در حیطه خودمحوری مبادرت به این کار می کنند .
اگر آنان در ادعای خود صادق هستند برای یک بار هم که شده به جای لیست کردن فهرست بلند بالا از مطالبات و درخواست ها فقط یک مطالبه آن هم در حوزه مطالبات دانش آموزان را به جامعه عرضه کنند .

در رفتارهای عادی و روزمره بسیاری از معلمان بعضا مشاهده کرده ام که آنان در زمینه احترام به قوانین و قراردادهای اجتماعی تفاوت معنا داری با سایر اقشار و مردم عادی ندارند . ممکن است بسیاری از آنان حتا به قوانین راهنمایی و رانندگی هم وقعی ننهند .
بارها شده که در زنگ های تفریح و یا جلسه شورای معلمان به این موارد اشاره کرده ام .
صفحه و یا مخرج مشترک پاسخ معلمان به این پرسش ها این بوده که ما در ایران زندگی می کنیم . در واقع ، معلمان و یا بخشی بزرگی از آنان به نوعی خود را با وضعیت ناهنجار جامعه همساز و هماهنگ کرده اند و این می تواند برهانی بر پایان یافتن نقش « مرجعیت اجتماعی » برای آنان باشد .
تناقض بزرگ و غیرقابل درک در این نامعادله اجتماعی که بارها به آن اشاره کرده ام آن است که چگونه در بحث رفاهیات ، سطح معیشت ، قیمت اتومبیل و کالاها ، شیوه اداره مدارس و... این مقایسه ها به کرات صورت می گیرند اما وقتی نوبت به قانون گرایی ، احترام به حقوق مدنی و شهروندی ، رعایت حریم خصوصی ، حفظ محیط زیست و.... می رسد یک دفعه به مرتبه ی ایران تنزل می یابیم و باید سطح توقعات و اننظارات را کاهش دهیم .
باید با خودمان و دیگران صداقت داشته باشیم و همدیگر را فریب ندهیم و دچار خودفریبی و دگرفریبی سازمان یافته نشویم .
اگر معلمان واقعا به دنبال آموزش مطالبه گری به دانش آموزان هستند باید از آموزش « تفکر انتقادی » شروع کنند به شرطی که خود آن را آموخته و به الزامات آن پای بند باشند .
تنها افق امیدبخش در این جامعه برای خروج از بن بست «صداقت » است .
( 1 ) ( کلیپ ویدئویی زیر سخنرانی یک خانم معلم را در اعتراض معلمان نشان می دهد )

با وجود برخی ادعاها، به نظر می رسد برای اصولگرایان جدید که از ۲۰ ماه پیش قوه قانونگذاری و از ۷ ماه پیش قوه اجرایی کشور را با وعده بهبود اوضاع اقتصادی و معیشت مردم در دست گرفتهاند هیچ گونه چشماندازی از کامیابی محسوس نیست. آن زمان که ترامپ سر کار بود و در اوج کرونا کوره تحریمها داغ بود و فروش نفت کشور به سیصدهزار بشکه هم نمی رسید و قیمت آن نیز به کمتر از ۲۵ دلار در هر بشکه رسیده بود عدهای، دولت قبل را به بی عرضگی و سوء مدیریت و بی اعتنایی به معیشت و اقتصاد و سفره مردم متهم می کردند و تئوریهایی مشعشع همچون ایجاد هر شغل با یک میلیون تومان و تکیه بر مدیریت داخل بدون برجام را ترویج می کردند. آیا بازنشستگان حق ندارند اقدام ۷۰ درصد نمایندگان را نمایشی تلقی کنند؟
آنان امروز به حمدالله به پست و مقام رسیده و نه تنها اعتراضی ندارند بلکه همه دریچههای گفت و گو را بستهاند. آنان چهار چشم به مذاکرات برجام دوخته و در دوران شل تحریمی بایدن، پز می دهند که روزانه یک میلیون و دویست هزار بشکه نفت با قیمت بالای ۹۰ دلار می فروشند و پول آن را هم بدون مشکل می گیرند. انواع و اقسام مالیاتهای بدیع و نوظهور هم کشف و وضع شده و درآمد دولت بالا رفته اما سفره مردم کوچکتر می شود. درصد افزایش سنواتیِ حقوقِ کارمندان شاغل و بازنشسته از انقلاب بهمن ۵۷ تا کنون بی سابقه بوده است. بدترین مورد افزایش حقوقها مربوط به سال ۸۷ بود که تورم آن سال بیست و پنج و نیم درصد و افزایش حقوق ۱۰ درصد بود که اختلاف پانزده و نیم درصدی داشت ولی در بودجه ۱۴۰۱ تنها در محدوده ۱۰ درصد افزایش برای حقوقبگیران منظور شده که با توجه به تورم بالای ۴۵ درصد، اختلاف بی سابقهی ۳۰ درصدی را نشان می دهد.

منطق اقتصادی می گوید سفره حقوق بگیران ۳۰ درصد کوچکتر می شود و ۳۰ درصد حقوق آنها به صورت مالیات پنهان به خزانه دولت برمی گردد. کارکنان یکی از قوای کشور، به حق، به معیشت و حقوق خود اعتراض می کنند و بلافاصله، ولو محدود، به خواستهایشان ترتیب اثر داده می شود اما نظام رتبه بندی معلمان مرتباً بین نهادهای مختلف دست به دست می شود. ۲۰۹ نماینده یعنی ۷۰ درصد نمایندگان مجلس، طرح همسانسازی حقوق بازنشستگان را ارائه می دهند اما این طرح بی اثر و ابتر می ماند.
آیا بازنشستگان حق ندارند اقدام ۷۰ درصد نمایندگان را نمایشی تلقی کنند؟ لایحه همسان سازی دولت قبل نیز بعد از ماهها خاک خوری، در تعامل و تقسیم کار بین دولت و مجلس، توسط دولت پس گرفته می شود. اصولگرایان خاص نشان دادهاند که الزامی به پای بندی به عهد و شعار خود ندارند و نه تنها رفع تبعیض برای آنها مهم نیست بلکه سفره و معیشت مردم هم از اولویت کار آنها رخت بر بسته است. بنابراین تا کنون نتیجه رویکردهای آنان چیزی جز پمپاژ نارضایتی نبوده است.
حقوق بگیران، خصوصا بازنشستگان، میان دو سنگ آسیابِ تضعیف قدرت خرید و تورم کمرشکن خرد می شوند. در طول تاریخ ۴۳ ساله بعد از انقلاب، مسئولان هیچ وقت تا این اندازه یکدست و همدل نبودهاند. هر چه در این دوران اتفاق بیفتد چه خوب و چه بد، به پای اصولگرایان نوشته می شود و دیگر هیچ غریبهای نیست تا کاستیها را به حساب او فاکتور کنند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

تصور کن در خیابان در حال قدم زدن هستی، کسی از روبهرو میآید، یقهات را میگیرد و میگوید: 《Yum. من امروز پیتزا خوردم.》 سپس راهاش را میکشد و میرود.
نفر بعدی را میبینی که پلاکارد بزرگی از گردناش آویزان است که روی آن نوشته: به من نگاه کنید. من بسیار زیبا هستم. به من نگاه کنید. این مدل موی جدید من است. به من نگاه کنید. ناخنهایم را تازه لاک زدهام. به من نگاه کنید.
جلوتر که میروی فردی بالای چهارپایهای ایستاده و با بلندگویی که در دست دارد میگوید: من یه چپ دست مهر ماهی مغرور ام. یه شاعر خوشهیکل، طرفدار پرسپولیس، عاشق طبیعت و عکاسی.
پشت سرت کسی از ماشین پیاده میشود و به سمت تو یورش میآورد و فریاد میزند: ببین. این ماشین برای منه. تازه خریدماش. نه فقط ماشین، که کفشها و کت و آیفونام هم جدیده.
از این راه رفتن خسته شدی و عزم برگشتن به خانه داری که زوجی جوان خندان و شاد، دوان دوان خودشان را به تو میرسانند و چند بسته در دست دارند. یکی یکی آنها را باز میکنند و توضیح میدهند: این اولین غذای دونفرهمون. این اولین دمپایی دونفرهی دستشوییمون. این اولین لیوان گلدار دونفرهمون که توش اولین چایی مشترکمون رو خوردیم. این اولین کادوی همسری به من.
بعد از تمام شدن اراجیفشان با همان سرعت که آمده بودند، به سمت انتهای خیابان رهسپار میشوند. به آنجا که میرسند با هم اختلاف پیدا کرده و به دادگاه خانواده میروند برای طلاق.
این چند خط شاید از فرط مضحک بودن اسباب خندیدنتان را فراهم کرد. اما این دقیقا توصیف جو اینستاگرام بود. شما هر روز ساعتهای بسیاری را در همین فضا سپری میکنید. مخاطب همینگونه پستها هستید. زمانتان با دیدن و خواندن همین خزعبلات پرت مسخره به پایان میرسد. پوچ بودن زندگیتان شما را وادار میکند دنبال "یافتن" معنا در زندگی دیگران و "ساختن" معنا در زندگی خودتان باشید. این که احساس کنید مهم هستید و دیگران به شما توجه میکنند.

"آلیس میلر" در کتاب "دلهرههای کودکی" مینویسد : « کودک از همان لحظات آغازین زندگی نیازی اساسی دارد تا در تمام اوقات بهعنوان شخصی که واقعا هست دیده و به او احترام گذاشته شود. در محیطی که به احساسات کودک احترام گذاشته شود، کودک در مرحلهی جدایی قادر خواهد بود همزیستی با مادر را قطع کند و گامهای بعدی را بهسوی استقلال و کشف فردیت خود با موفقیت بردارد.
اگر والدین میخواهند چنین پیشنیازهایی را برای رشد سالم کودکشان فراهم کنند، باید خودشان در چنین محیطی بزرگ شده باشند.
والدینی که در دوران کودکی چنین محیطی را تجربه نکردهاند خودشان محروم بهشمار میروند. آنها در تمام طول عمرشان دنبال چیزی خواهند گشت که در زمان مناسب از پدر و مادرشان دریافت نکردهاند، و آن چیزی نیست جز حضور شخصی که به آنها توجه کند و آنها را جدی بگیرد.»
بنابراین هر کودکی نیاز دارد مادرش به او توجه کند، درکاش کند، جدیاش بگیرد و به او احترام بگذارد. کودک در هفتهها و ماههای آغازین زندگیاش نیاز دارد همیشه مادرش را در دسترس داشته باشد و از بودن در کنار او لذت ببرد و بازتاب خود را در آینهی وجود مادر حس کرده و مورد تحسین او قرار بگیرد.
این نیاز به دیده شدن و مورد تایید و تحسین قرار گرفتن اگر در آن دوران ارضا نشود، در آینده عطش سیریناپذیری به دریافت تحسین از طرف دیگران پیدا میکند و هرگز هم برایش کافی نیست و مدام مقدار بیشتری از آن را میطلبد. این تحسین فقط لذتی است که او جایگزین نیازهای اساسی مانند احترام و درک شدن و جدی گرفته شدن میکند. همان نیازهایی که از کودکی در ناخودآگاه او باقی ماندهاند. اغلب افراد تمام زندگی خود را صرف یافتن چنین جایگزینی کرده و تبدیل به فردی خودنما میشوند. کسی که همهجا و همیشه به نگاه دیگران نیاز دارد و بدون تایید و تحسین آنها نمیتواند زندگی کند.
همین نیاز فرساینده باعث میشود به زندگی به عنوان ویترین نگاه کنید. یک مغازه علاوه بر ویترین که در برابر دیدگان مشتریان است و همیشه مرتب و تمیز و زیبا، انبار هم دارد. محلی که نه مرتب بودن را لازم دارد نه زیبا و تمیز بودن را. حکایت ویترین حکایت آن فردی است که دندان آسیای عقبیاش خراب است اما بینیاش را عمل میکند. بدناش کمبود پروتئین دارد اما کمدش پر است از 47 مدل شلوار. مغزش از فرط بیاستفاده بودن، تار عنکبوت بسته است اما لب و باسن و سینهها را پروتز کرده.
یک بار دیگر این متن را بخوان و دربارهی اینستاگرام قضاوت کن.
ببین آیا واقعا مهم است نمایش دادن فوت کردن شمع تولدت؟ حرف زدن بچهی (از نظر خودت) شیرین زبانات؟ لب زدن و رقصیدنات با آهنگ؟ پیرسینگ کردنات؟ لایو گرفتن از سفر و کباب درست کردنات؟ mood و work time و rest time و happy time و study time و هر time دیگری از عمرت؟
کانال ریشه
گروه گزارش/

محمد مهدی کاظمی معاون آموزش متوسطه وزارت آموزش و پرورش در پیامی به مناسبت 5 اسفند ، روز مهندس را تبریک گفته و چنین می گوید : ( این جا )
«به نام خدا
خداقوت و دست مریزاد به همکاران معلم که در دو سال کرونایی گذشته به تاسی از دانشمند مهندس بزرگ مسلمان ایرانی ،خواجه نصیرالدین طوسی ، تمام قد نگذاشتید آموزش تعطیل شود و کارهای بزرگ و بی سابقه ای انجام دادند.

در این میان ،هنر آموزان و مهندسان هنرستانی با برگزاری کارگاه های حضوری جهاد کردند.
معاونت آموزش متوسطه با آغوش باز پذیرای ارائه مدل های پسا کرونایی شماست : راهی بیابید یا راهی بسازید....»
این سخنان تعارف آمیز در حالی بیان می شوند که سلطانیان مدیر کل متوسطه وزارت آموزش و پرورش در نشست مجازی با مدیران متوسطه اول و دوم استان البرز در بستر شبکه شاد چنین اظهار می کند : ( این جا ) « شیوع کرونا فاجعه بارترین اختلال آموزشی در طول حیات بشری است.آموزش حضوری فاقد جایگزین بوده و محصول آموزش الکترونیکی افت تحصیلی آشکار (کاهش میانگین نمرات در امتحانات حضوری نیم سال اول) و افت پنهان (تورم کاذب میانگین نمرات) در دوران کرونا می باشد. »
آیا سخنان مدیر کل به واقعیت نزدیک تر است یا معاونت وزارت آموزش و پرورش ؟

آیا معاون آموزش متوسطه فکر نمی کند که وضعیت موجود بر اساس آن چه آقای سلطانیان مدیر کل متوسطه وزارت آموزش و پرورش توصیف می کند محصول مشترک اقدامات و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش با مجری گری معلمان در مدت دو سال اخیر بوده است ؟
پرسش « صدای معلم » از آقای مهندس کاظمی آن است که آیا آخرین مواضع و نظرات کارگروه مطالعات فوری پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش را مطالعه کرده است : ( این جا )
این کارگروه هشدار می دهد : « با توجه به مباحث پیشین و ابعاد بحرانی که نظام آموزشی کشور با آن روبه رو است، افت چشم گیر یادگیری و مهارت های اساسی و ترک تحصیل دانش آموزان از مهم ترین پیامدهای تعطیلی آموزش حضوری مدارس برای نظام آموزشی و کشور است. پیامدهایی که به سادگی قابل جبران نخواهند بود و بسیاری از آنها در فقدان پاسخ دهی مناسب، تبدیل به افتی پایدار خواهند شد.
افزون بر این، با تعطیلی مدارس و انتقال به یادگیری برخط، نظام های آموزشی با چالش حضور و غیبت زیاد مواجه شدند، پدیده ای که با «افت یادگیری تابستانی» ارتباط دارد و به طور گسترده مورد مطالعه قرار گرفته است. این پدیده نشان می دهد که در غیبت از مدرسه، کودکان در مهارت ها و شایستگی های خود دچار افت می شوند (کوپر و همکاران، 1996؛ داونی، فون هیپل و برو، 2004؛ مارینز-لورا و کویینتنا، 2010؛ گرومادا و شابریج، 2016). این افت یادگیری با وجود یک پیشینۀ اقتصادی و اجتماعی ضعیف، رو به وخامت می گذارد و به این ترتیب یادگیری در خانه مشروط به میزان زمان اختصاصی والدین به تدریس، مهارت های شناختی و غیرشناختی والدین و منابعی است که آنها می توانند در فرایند تدریس سرمایه گذاری کنند (اورئوپولوس، پیج و استیونز، 2006). اگر دولتها و حکمرانان تدابیر کارآمدی را به منظور تضمین دسترسی کافی برای هر کودک به یادگیری در شرایط مطلوب به اجرا نگذارند، به ویژه در کشورهایی که عوامل غیر مدرسه ای نقش تعیین کننده ای در پیامدهای یادگیری دارند، دوره های طولانی تعطیلی مدارس می توانند نابرابری ها را افزایش دهند. به همین سبب، طراحی راهبردهایی از طرف آموزش و پرورش برای یادگیری دانش آموزان در مراحل بعدی کووید-19 امری حیاتی است (بانک جهانی، 2020).

اگر این مقام وزارت آموزش و پرورش واقعا به دنبال حل مساله است این گزارش را بخواند و به احتمال فراوان مدل های خود را در آن پیدا خواهد کرد به شرط آن که اراده ای نافذ و مستمر برای عمل کردن به موراد مطروحه وجود داشته باشد .
معاون آموزش متوسطه پیشین حتا در مقام سخنگوی وزارت آموزش و پرورش در حوزه بازگشایی مدارس خیلی اهل تعامل با رسانه ها و پاسخ گویی به افکار عمومی نبود . این رسانه به شما پیشنهاد می کند که با مشی جهادی در جهت برگزاری نشست های رسانه ای پاسخ گوی اقدامات و سیاست گذاری های خود باشید .
پایان گزارش/
هروله، رفتاری میان دویدن و رفتن و دویدن... است(منتهی الارب). نوعی از رفتار که پویه نیز گویند(ناظم الاطباء).
حج گزاران نیز هفت مرتبه فاصله میان صفا و مروه را به صورت هروله می پیمایند، گاهی آرام و گاهی هروله کنان. خدا می خواهد تا نخوت و غرورشان شکسته شود.
اما حاکمان مغرور که خود را در جایگاه خدایی می بینند وقتی به میان مردم می روند دوست دارند مردم به دنبالشان دویده و به تعظیم و سجده بیفتند، مستکبران را رسم براینست که در روی زمین، متکبرانه گام برداشته، هنگام راه رفتن به دیگران فخرفروشی می کنند...
تصویر بسیار جالبی از فرانسوا اولاند رئیس جمهور پیشین فرانسه در رسانهها و شبکههای اجتماعی منتشر شده که او را در حال خرید برای خانه نشان میدهد. فرانسوا اولاند از حزب سوسیالیست، واجد شرایط برای شرکت در انتخابات دورهٔ دوم نیز بود ولی در ۱ دسامبر ۲۰۱۶ اعلام کرد که برای انتخاب مجدد نامزد نخواهد شد. تصویر در حال خرید او را که در زیر این نوشته آورده ام لذت بخش است.
البته خبر تلخی نیز چندی پیش، در جامعه خودمان شنیدیم اینکه، پسر یازده ساله امام جمعه یک شهر خیلی کوچک، در جریان رانندگی در جاده تفرش- قم تصادف کرده و موجب مرگ سه نفر و مجروح شدن چهار نفر گشته بود...
پسربچه 11ساله که به جای سوار شدن بر دوچرخه مدرسه اش، راننده سمند می شود و آن هم در جاده بیش از یک صد کیلومتری بین تفرش و قم...!
هنگامی که تصویر رئیس جمهور فرانسه را با خبر این پسر 11ساله منتسب به یک مقام جزئی کشور خودمان، کنار هم می گذارم اوضاع ما ایرانیان خیلی مایوس کننده می شود.
گریزی به تاریخ مان بزنم:

سياحت نامه ابراهيم بيگ مراغه ای یک صد سال پیش، ضمن نقد عادات ناپسند فرمانروايان ايرانی، به عبور حاکم از میان مردم شهر اشاره کرده می نویسد: «... ناگاه از طرف ديگر صداى دورباشى بلند شد، از هرطرف بانگ می زدند برو پيش، بايست، آستين عبا را ببوس!...
من در كمال حيرت بدان سوى نظر كردم، ديدم يك نفر جوان بلندقامت، كه سبيل هاى كشيده داشت، سواره می آيد و سى چهل نفر با چوبدستى بلند به رديف نظام از دو طرف او می آيند و در پيشاپيش آنان، يك نفر سرخ پوش ديوچهر، در پشت سر آن ده بيست نفر سوار با تيپ می آيند.
از آنها پرسيدم كه اين چه هنگامه است؟
گفت: حاكم شهر است به شكار می رود. به ما گفت راست ايستاده، هنگام عبور آن كرنش و تعظيم نماييد چنانكه ديگران می كنند.
چون نيك نظر كردم ديدم هى از چهار جانب و شش جهت سجده است كه مردم می كنند. او هم ابدا به روى بزرگوارى خود نياورده از چپ و راست هى سبيل هاى خود را تاب می داد...
گفتم: هرگاه تعظيم نكنم چه می شود؟
گفت: گويا از حيات هم سير شده ايد؟
گفتم: نه، هزار گونه آرزو در دل دارم. در نهايت ادب راست ايستاده، هنگام نزديك شدن حاكم در كمال فروتنى ركوعى به جاى آوردم، رسيده بود بلايى ولى به خير گذشت. چون تاكنون اين وضع را در هيچ جايى نديده بودم، خيلى تعجب كردم. گفتم آبادباشى ايران، حاكم شهرى مانند لندن كه داراى هفت ميليون جمعيت است، از هرجا تنها می گذرد و احدى اعتنا به شأن او نمی كند، انشاء اللّه حاكم يك ولايت كوچك ما اين قدر جلال و حميت دارد. سلطنت بايد اين طور باشد!»
از زمان نوشته زین العابدین مراغه ای تا زمان رانندگی این پسربچه 11ساله، یک قرن فاصله است اما مثل اینکه یک قرن بر ما گذشته و اصلا فرقی نکرده ایم! و آن وقت سنت عرفانی و ادبیات و دین ما مملو از دعوت به ساده زیستی، تواضع و خاکساری است...!

مثالی دیگر بزنم:
خدمتی که بیسمارک برای جامعه آلمان کرده کمتر کسی به کشورش کرده. در آن زمان، بیسمارک پروس کوچک را به امپراتوری آلمان بدل ساخت و در کنار آمریکا، قوی ترین کشور جهان شد، اما مخبرالسلطنه که در همان زمان از نزدیک، آلمان را دیده بود در مورد میزان آزادی روزنامه ها در انتقاد از بیسمارک و سعه صدر و میزان نقدپذیریِ پدرِ آلمان یعنی بیسمارک که به «صدراعظم آهنین» لقب یافته بود می نویسد:
«روزنامۀ كلادراداج، بيسمارك را سرى بی مو مي كشيد و از براى او سه شاخ مي گذارد. به هرحال بازى آزادى اين سرشكستن ها را دارد...»!(خاطرات و خطرات...ص۳۹۱).
ما و ایرانِ بلازده مان، منتسب به تاریخی هستیم که در آن، برخی شاهان و فرماروایان مان، حتی دوران سلطنت شان چند ماه بیشتر از طول عمرشان بوده، چون قبل از تولد، تاج شاهی را بر روی شکم مادرِ حامله اش می گذاشتند....!
ما نیازمند یک تغییر و تربیت اساسی در خانوده و مدرسه...هستیم که بلکه بتواند معجزه کند، بلکه کم کم، این غرور و تکبر و رویه غلطی را که بر سراسر تاریخمان و بر تاروپود ذهن و روحمان سنگینی می کند بزداید...
این هم تصویرِ پرزیدنت اولاند!

کانال تاریخ تحلیلی ایران