
در طول سالهای گذشته به تدریج فعالیتهای اقتصادی در آموزش و پرورش به یکی از مهم ترین برنامههای وزارتخانه مسئول تعلیم و تربیت کشور تبدیل شده است .وجود کسری بودجه شدید یکی از مهمترین توجیهاتی است که برای دلیل فعالیت اقتصادی آموزش و پرورش ذکر میشود.
برخی معتقدند که آموزش و پرورش دستگاهی پولدار است که توان ساماندهی ظرفیتهای بالقوه خود را برای بهره برداری اقتصادی ندارد . وجود املاک ارزشمند از جمله مواردی است که به عنوان قابلیت اقتصادی آموزش و پرورش برشمرده می شود . فقدان بودجه نیز از دلایل سوق دادن آموزش و پرورش به درآمد زایی محسوب میشود.
امامیراد از اعضای کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس اخیرا چنین گفته است : « کمتر از دو دهه قبل، سهم آموزش و پرورش از بودجه کلان کشور 15 درصد بود، حال آن که این رقم، الان به 9 درصد کاهش یافته و اصلاً شایسته این وزارت پهنپیکر، پُراهمیت و تاثیرگذار نیست و باید سهم آموزش و پرورش به جایگاه قبل و حتی بالاتر از آن ارتقاء یابد » . البته این کسری، تنها بخشی از مشکل است. نگاه هزینهای به آموزش که آن را هزینهای برای دولت میداند و نه سرمایهگذاری، به مرور زمینهساز ورود این نهاد به فعالیتهای اقتصادی را فراهم کرده است.
اول: انحراف از مأموریت ذاتی
آموزش و پرورش نهادی تربیتی است، نه بنگاهی اقتصادی. فعالیتهای اقتصادی متنوع مانند اجاره فضاهای آموزشی، ساخت مغازه و بهره برداری اقتصادی از سالنها و مجتمع های ورزشی و کانون ها و اردوگاه های تربیتی و کسب درآمد از شاد و برخی برنامهها مانند ایران دیجیتال و ... از جمله مواردی است که در آموزش و پرورش به عنوان منابع کسب درآمد محسوب میشود .
تاکید بر « اقتصاد آموزش و پرورش» از یک نگاه علمی برای تامین درآمدهای آموزش و پرورش به درآمدزایی به آموزش و پرورش تبدیل شده است . مهمترین متن قانونی در مورد وظایف و اختیارات وزارت آموزش و پرورش ، « قانون اهداف و وظایف وزارت آموزش و پرورش » است که در ماده 2 آن 14 مورد به عنوان وظایف و اختیارات وزارت آموزش و پرورش ذکر شده است:
۱ - رشد فضایل اخلاقی و تزکیه دانشآموزان بر پایه تعالیم عالیه اسلام.
۲ - تبیین ارزشهای اسلامی و پرورش دانشآموزان بر اساس آنها.
۳ - تقویت و تحکیم روحیه اتکال به خدا و اعتماد به نفس.
۴ - ایجاد روحیه تعبد دینی و التزام عملی به احکام اسلامی.
۵ - ارتقای بینش سیاسی بر اساس اصل ولایت فقیه در زمینههای مختلف جهت مشارکت آگاهانه در سرنوشت سیاسی کشور.
۶ - ایجاد زمینههای لازم برای حفظ و تداوم استقلال فرهنگی، اقتصادی و سیاسی از طریق آشنا ساختن دانشآموزان به علوم و فنون و صنایع و حِرف مورد نیاز جامعه براساس اولویتهای موجود در کشور.
۷ - شناخت و شکوفا کردن و پرورش استعدادهای دانشآموزان و تقویت روح بررسی و تتبع و تحقیق و ابتکار و خلاقیت در تمام زمینههای علمی، فنی، فرهنگی و علوم بررسی با تأکید بر نفی روحیه مدرکگرایی.
۸ - رشد دادن و تقویت روحیه عدالتپذیری و عدالتگستری و ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیضات ناروا و حمایت از مظلومین و مستضعفین.
۹ - تقویت روحیه دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر به عنوان وظیفهای همگانی و متقابل.
۱۰ - ایجاد روحیه پاسداری از قداست و استواری بنیان و روابط خانواده بر اساس تعالیم عالیه اسلام.
۱۱ - ایجاد روحیه احترام به قانون و التزام به اجرای آن و حمایت از برخورداری عموم مردم از حقوق قانونی خویش.
۱۲ - ایجاد و تقویت روحیه اخوت اسلامی و تعاون عمومی و انفاق و ایثار.
۱۳ - ایجاد روحیه صرفهجویی قناعت و پرهیز از اسراف و تبذیر و مصرفزدگی. وقتی مدارس از دریافت پول برای تامین امور خود ( حداقل در ظاهر) منع میشوند ؛ چرا باید نهاد متولی تعلیم و تربیت به بنگاهداری و کاسبی بپردازد؟
۱۴ - تقویت حس مسئولیت و اهتمام به امور مسلمین و پای بندی به نظم و انضباط.
در هیچ یک از بندهای فوق به وظایف اقتصادی آموزش و پرورش اشاره نشده است و تاکید بر تربیت است.
بر اساس سند تحول بنیادین آموزش و پرورش وزارت آموزش و پرورش به عنوان تربیت رسمی و عمومی محسوب میشود و هشت وظیفه برای آن ذکر می شود :
در بین وظایف بالا ، فقط در یک وظیفه به تلاش برای تامین منابع مالی اشاره شده است که به معنای فعالیت اقتصادی نیست ؛ بنابراین مستند قانونی برای فعالیتهای اقتصادی وزارت آموزش و پرورش وجود ندارد .

بر اساس نقل قولهای برخی مدیران وزارت آموزش و پرورش به برنامههایی برای ساخت مغازه در مدارس اشاره میشود. مهم ترین نقدی که بر فعالیت اقتصادی وارد است را باید عدم ارتباط آن با فعالیت آموزشی و تربیتی دانست .
در کشاکش فعالیت های اقتصادی، گاهی اصل مأموریت گم میشود.
فعالیت های اقتصادی میتواند به تدریج رسالت اصلی آموزش و پرورش را به حاشیه براند. مهمترین وظایف وزارت آموزش و پرورش تعلیم و تربیت است و فعالیتهای اقتصادی بیش از آن که به این وزارتخانه کمکی کند زمینه دور شدن از وظایف ذاتی را فراهم میسازد .
تبدیل آموزش و پرورش به یک بازار برای کسب درآمد و بنگاه داری بیشتر از این که درآمدی برای آموزش و پرورش بیاورد منجر به آموزش و پرورش زدایی از نهاد تعلیم و تربیت میشود و روزی فراخواهد رسید که مهمترین متولی فرهنگ در کشور با رسالت اصلی اش فاصله فراوانی داشته باشد.

دوم: بازاری شدن فضای آموزش و پرورش زمینهای تهدید عدالت آموزشی :
اصل سیام قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ؛ « آموزش رایگان » را به عنوان یک حق به رسمیت شناخته است . تامین عدالت آموزشی به مثابه آموزش رایگان ، باکیفیت و عادلانه را باید مهم ترین رسالت وزارت آموزش و پرورش دانست .
فعالیتهای اقتصادی می تواند این رسالت را زیر بار تامین منابع مالی به اولویت های دست چندم تبدیل کند .
در طول سه دهه گذشته، خصوصیسازی و واگذاری امور اقتصادی به بخش خصوصی به مهمترین برنامه ساختار اقتصادی کشور تبدیل شده است .
در دهه هشتاد هجری شمسی با تفسیری که از اصل چهل و چهارم شد ؛ زمینه واگذاری بنگاه های اقتصادی به بخش غیردولتی فراهم شد. ولی برخلاف رویه کشوری در آموزش و پرورش بنگاه داری و فعالیت اقتصادی به عنوان یک وظیفه پذیرفته شده است . در حالی که در طول سه دهه گذشته همواره تاکید می شود که دولت بنگاه دار خوبی نیست آموزش وپرورش نه تنها به بنگاه داری پرداخته است که در نقش یک کاسب به درآمدزایی می پردازد .
این روند با وارد کردن آموزش و پرورش به بازار کسب درآمد، عدالت آموزشی را تهدید خواهد کرد و آموزش و پرورش را از رسالت اصلیاش دور خواهد کرد .

سوم: ضرورت بازنگری :
اعضای کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی ، طرحی به عنوان « تقویت نظام آموزش و پرورش » تهیه کردهاند که همچنان در صحن علنی مطرح نشده است . بر اساس طرح یاد شده تشکیل معاونت اقتصادی ، به عنوان راهکاری برای سامان دهی فعالیتهای اقتصادی تاسیس میشود. این راهکار بیش از آن که آموزش و پرورش را به وظایف اصلی اش برگرداند به بنگاهداری و کاسبی در آموزش و پرورش دامن میزند.
نتیجه چنین رویکردهایی را در نهادهایی همچون شهرداری ها می توان دید که تجربه مناسبی برای جلوگیری از فعالیتهای اقتصادی محسوب میشوند. شهرداریها که باید به عنوان نهاد حکمرانی محلی ، مدیریت شهری را بر عهده داشته باشند مجبور به تامین درآمد برای گذران امور خود هستند . وظایف وزارت آموزش و پرورش تامین عدالت آموزشی و تامین آموزش رایگان و با کیفیت است و فعالیتهای اقتصادی می تواند به افزایش مشکلات موجود بینجامد .در حالی که مشخص نیست درآمدهای کسب شده چه تاثیری برای آموزش رایگان و حقوق معلمان و مدارس حاشیهای و کم برخوردار دارد.

سخن پایانی :
آموزش و پرورش برای بقای خود نباید وارد رقابتهای بازار شود. درآمدزایی به بهای فراموشی عدالت و کیفیت تمام خواهدشد و خسارتی جبران ناپذیر بر ساختار آموزش و پرورش خواهد زد.
بازنگری در فعالیت های اقتصادی به معنای بازارزدایی از مدرسه و باز تعریف نقش دولت در تأمین منابع پایدار و عادلانه است.
وقتی مدارس از دریافت پول برای تامین امور خود ( حداقل در ظاهر) منع میشوند ؛ چرا باید نهاد متولی تعلیم و تربیت به بنگاهداری و کاسبی بپردازد؟
تحقق عدالت آموزشی نیازمند آن است که سیاست گذاران به آموزش به عنوان یک «نیاز واقعی» بنگرند، نه هزینهای که باید از طرق دیگر جبران شود.
اگر دولت بنگاهدار خوبی نیست ، قراردادن وزارت آموزش و پرورش در جایگاه بنگاهدار و کاسب تکرار تجربه های نادرست است .
آموزش و پرورش نباید رسالت اصلی اش را در سایه فعالیتهای اقتصادی فراموش کند .
وظایف دولت تامین آموزش رایگان برای همه مردم است و بازار زدایی از آموزش و پرورش مهمترین گام برای تامین عدالت آموزشی خواهد بود .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آدمی هرچه به قلهها نزدیکتر شود، بیشتر به راز آسمان راه مییابد. برخی کوه را فتح میکنند و بازمیگردند؛ اما اندک شمارانی نیز هستند که سرانجام، خود در آغوش همان قلههایی که عمری عاشقانه پیمودهاند، جاودانه میشوند.
بامداد نهم تیرماه ۱۴۰۳، در هنگامه التهاب اخبار انتخابات ریاستجمهوری، خبر کوتاهی بر صفحه تلفن همراهم نقش بست؛ خبری که سنگینی آن، غوغای سیاست را در نظرم خاموش کرد:
استاد بهروز عطاران، فاتح نامدار قلههای ایران، در ارتفاعات جاده چالوس دچار سانحه شد و به دیدار معبود شتافت.
باور این خبر دشوار بود. تا سپیدهدم، اندوه مجال خواب را از چشمانم ربود و خاطره مردی در ذهنم مرور میشد که قامتش به استواری کوه، دلش به وسعت دشت و منش او آینهای از فروتنی، مروت و جوانمردی بود.
بهروز عطاران از تبار پهلوانانی بود که افتخار را نه در سکوهای قهرمانی، بلکه در اخلاق، خدمت و انسانیت معنا میکردند. قهرمانی نامآشنا در کشتی، مربی و داوری امین، مدیری پاکدست و کوهنوردی شیفته طبیعت؛ اما پیش از همه این عناوین، انسانی بزرگ بود.هرگاه بیتکلف به شهیدستان کرج میآمد، حضورش جان تازهای به جمع میبخشید. سخنش از جنس تجربه بود، نگاهش از جنس مهربانی و رفتارش سرشار از وقار.
او بیآن که ادعایی داشته باشد، درس زندگی میداد؛ همانگونه که کوه، بیهیاهو، استقامت را تعلیم میدهد.زادگاهش میاندوآب بود، اما دلش در سراسر ایران میتپید. از سبلان و سهند تا دماوند و علمکوه، از البرز تا زاگرس، هر قله برای او صفحهای از کتاب عظمت آفرینش بود.
بارها میگفت ایران، بهشتی برای کوهنوردان جهان است و اگر این میراث ارزشمند شناخته و پاس داشته شود، نام ایران بر تارک کوهنوردی جهان خواهد درخشید.
او سالها با دانش، انضباط و عشق کوهنوردی کرد . صدها صعود موفق را در کارنامه خود ثبت نمود و همچنان سودای فتح بلندترین قلههای جهان، آن هم بی نیاز از کپسول اکسیژن، در سر داشت؛ سودایی بلند که در پیچوخم بیمهریها ناتمام ماند.
پایان گفتوگویی که سالها پیش با او داشتم، آغاز رفاقتی صمیمانه شد.
آنچه بیش از روایت قلهها در خاطرم مانده، بزرگی روح مردی است که با همه افتخاراتش، همچنان متواضع میزیست و خود را شاگرد طبیعت میدانست، نه فاتح آن.
امروز، پیکرش از بهشت سکینه کرج راهی زادگاهش میشود؛ اما مگر میتوان مردان کوه را در خاک جست؟ آنان در مه صبحگاهی البرز، در برفهای سپید سبلان، در صخرههای استوار علمکوه و در نسیم جاری بر فراز قلهها حضور دارند.
قلهها، این بار یکی از صمیمیترین یاران خود را در آغوش کشیدهاند.و چه نیک گفتهاند که برخی انسانها نمیمیرند؛ تنها از دامنه خاک، به بلندای آسمان کوچ میکنند.
بهروز عطاران، فاتح قلهها، اینک خود قلهای است که نامش بر فراز بلندای ایران خواهد ماند.
روحش قرین رحمت واسعه الهی، یادش جاودان و نامش بر فراز قلههای ایران ماندگار باد.
باخدیم قلم قاشینا
یازدیم قبیر داشینا
سندن سورا کول اولسون
بو دونیانین باشینا

خبر جنبش اخیر زنان در کشور افغانستان و نبرد آنان برای مطالبه حقوق انسانی شان به قدری برای من رنج آور بود که برای ساعاتی فراموش کردم که زنان کشور خودم همین چهار سال پیش در جنبشی مشابه برگ دیگری بر تاریخ مبارزات زنان افزودند.
شاید تاریخ مبارزات مدنی زنان علیه تبعیض جنسیتی قدمت چندانی نداشته باشد ولی بی شک تاریخ ظلم به زنان به بلندای تاریخ بشر است و همین موضوع سال های طولانی برای من منشا پرسش گری و مطالعه در حوزه روان شناسی اجتماعی ، گرایشات فمنیستی و همچنین نظریات سیاسی قدرت بوده است .
جستار حاضر گزارش آن مطالعات نیست بلکه طرح موضوع از نگاه روان شناسی قدرت است.
یکی از یافتههای شناختهشده روانشناسی این است که انسانها همیشه در برابر پدیدهها، افراد یا گروههایی که برای آنان چالش ایجاد میکنند، واکنشی کاملاً عقلانی نشان نمیدهند. در بسیاری از موارد، افراد برای محافظت از تصویر ذهنی خود، موقعیت اجتماعی خود یا احساس کنترل خود بر جهان، به شیوههای مختلفی دست به بیارزشسازی، تحقیر یا طرد آن چیزی میزنند که آن را تهدیدکننده میدانند.
روانشناسان این فرایندها را در قالب مکانیسمهای دفاعی، سوگیریهای شناختی و فرایندهای هویتسازی گروهی مطالعه کردهاند.این الگو تنها در سطح فردی مشاهده نمیشود. تاریخ جوامع انسانی نیز مملو از نمونههایی است که در آنها گروههای اجتماعی برای تثبیت موقعیت خود، گروههای دیگر را فاقد صلاحیت، کمارزش یا ناتوان معرفی کردهاند. گویی یکی از راههای مقابله با یک رقیب یا یک «دیگریِ» تأثیرگذار، نه مواجهه مستقیم با تواناییهای او، بلکه بازنمایی او به عنوان موجودی کم اهمیت و ناتوان است.

این مشاهده ما را به پرسشی مهم رهنمون میکند:
آیا ممکن است برخی از اشکال تاریخی سلطه نیز از چنین الگویی پیروی کرده باشند؟
یکی از فرضهای پنهان در بسیاری از روایتهای تاریخی این است که زنان به دلیل ضعف ذاتی خود به موقعیتی فرودست رانده شدند. اما شاید لازم باشد این فرض را وارونه کنیم. شاید زنان نه به این دلیل که ضعیف بودند، بلکه دقیقاً به این دلیل که قدرتمند تلقی میشدند تحت کنترل قرار گرفتند.
آیا زنان به دلیل ضعف شان سرکوب شدند یا به دلیل قدرت شان؟
این گزاره در نگاه نخست متناقض به نظر میرسد. اگر گروهی قدرتمند است، چرا باید به عنوان گروهی ضعیف معرفی شود؟ پاسخ شاید در یکی از سازوکارهای شناختهشده قدرت نهفته باشد: قدرت برای تثبیت خود، اغلب تلاش میکند آنچه را که تهدیدکننده میبیند بیاعتبار، تحقیر یا ناتوان جلوه دهد.تاریخ مملو از چنین نمونههایی است. استعمارگران، ملتهای تحت سلطه را «عقب مانده» مینامیدند، اما همین ملتهای به ظاهر عقبمانده آنقدر اهمیت داشتند که امپراتوریها برای کنترل آنها جنگهای طولانی به راه اندازند. نژادپرستان گروههای دیگر را کمهوش و فاقد شایستگی معرفی میکردند، اما همزمان از رقابت و قدرت گرفتن همان گروهها هراس داشتند. طبقات حاکم فرودستان را فاقد صلاحیت میدانستند، اما همواره نگران سازمانیابی و توانمندسازی آنان بودند.
در همه این موارد یک الگوی مشترک دیده میشود:
آنچه تهدید تلقی میشود، ابتدا بی اعتبار میشود. شاید بتوان تاریخ زنان را نیز از همین زاویه بازخوانی کرد. زنان حامل نوعی از قدرت بودند که مردان هرگز به آن دسترسی نداشتند؛ قدرت تولید حیات. هر انسانی از بدن یک زن متولد میشود. نخستین تجربه عاطفی، نخستین زبان، نخستین شکلگیری هویت و نخستین تجربه وابستگی انسان نیز معمولاً در ارتباط با یک زن شکل میگیرد. زنان نه تنها در بازتولید زیستی، بلکه در بازتولید فرهنگی و تربیتی جوامع نیز نقشی بنیادین داشتهاند. اگر چنین است، پرسش اصلی این نیست که زنان چرا ضعیف تلقی شدند؛ پرسش این است که چرا لازم بود آنان ضعیف تلقی شوند.
شاید پاسخ در مفهوم «تهدید» نهفته باشد. گروههای انسانی معمولاً آن چیزی را کنترل میکنند که توان تأثیرگذاری بر نظم موجود را دارد. هرچه ظرفیت تغییر بیشتر باشد، میل به کنترل نیز بیشتر میشود. از این منظر، محدودیتهای تاریخی اعمالشده بر زنان را میتوان نه صرفاً نشانه ضعف آنان، بلکه نشانه اهمیت و قدرت آنان دانست.در این صورت، مفهوم «جنس ضعیف» نه یک توصیف واقعیت، بلکه یک روایت سیاسی و فرهنگی است؛ روایتی که پس از شکلگیری نظامهای سلطه تولید شده تا سلطه را طبیعی جلوه دهد.در چنین خوانشی، مرد سالاری صرفاً نظامی برای برتری مردان نیست، بلکه نظامی برای مدیریت اضطراب ناشی از قدرت زنان نیز هست. این اضطراب میتواند آگاهانه یا ناآگاهانه باشد، اما آثار آن در قوانین، سنتها، آموزش، ادبیات، مذهب و ساختارهای اجتماعی دیده میشود.

این دیدگاه البته به معنای انکار عوامل اقتصادی، زیستی یا تاریخی نیست. بلکه ادعا میکند که در کنار همه آن عوامل، عنصر دیگری نیز وجود داشته است:
ترس از قدرت دیگری.
اگر این فرض درست باشد، باید درک خود از تاریخ زنان را تغییر دهیم. شاید زنان در طول تاریخ به دلیل ضعف شان به حاشیه رانده نشدند؛ بلکه ابتدا به حاشیه رانده شدند و سپس برای توجیه این حاشیهرانی، به عنوان جنس ضعیف تعریف شدند.در این صورت، مفهوم «ضعف زن» نه نقطه آغاز تاریخ مردسالاری، بلکه یکی از محصولات آن است.
اما شاید مهمترین پرسش در اینجا پرسشی دیگر باشد. اگر «ضعف زن» یک واقعیت طبیعی نبوده، بلکه روایتی تاریخی و فرهنگی بوده است، این روایت چگونه توانسته است قرنها دوام بیاورد و خود را به عنوان حقیقتی بدیهی بازنمایی کند؟
پاسخ این پرسش ما را از حوزه روانشناسی فردی به قلمرو جامعهشناسی قدرت و شناخت اجتماعی وارد میکند. هیچ نظم اجتماعی تنها با اتکا به زور و اجبار پایدار نمیماند.
تاریخ نشان داده است که پایدارترین اشکال سلطه آنهایی هستند که موفق میشوند خود را طبیعی، عقلانی و بدیهی جلوه دهند. در چنین شرایطی افراد نه تنها از یک نظم اجتماعی تبعیت میکنند، بلکه آن را درست و اجتنابناپذیر نیز میدانند.

در اینجاست که مفهوم «بازتولید معنا» اهمیت پیدا میکند. هر نظام قدرت برای بقای خود نیازمند تولید معناست. قدرت تنها بر بدنها حکومت نمیکند؛ بر ذهنها نیز حکومت میکند. به تعبیر میشل فوکو، قدرت و دانش در رابطهای متقابل یکدیگر را تولید میکنند. آنچه یک جامعه درباره زنان، مردان، خانواده، نقشهای جنسیتی و مناسبات اجتماعی «حقیقت» میپندارد، لزوماً بازتاب واقعیت نیست؛ بلکه اغلب محصول فرایندهای تاریخی تولید دانش و معناست.
از این منظر، مردسالاری صرفاً مجموعهای از قوانین تبعیضآمیز نیست. مردسالاری نوعی نظام معنایی است که در آن تصویری خاص از زن تولید میشود، در نهادهای اجتماعی تثبیت میشود و سپس به نسلهای بعد انتقال مییابد. این تصویر به تدریج آنچنان عادی و طبیعی جلوه میکند که کمتر کسی درباره منشأ تاریخی آن پرسش میکند.
پییر بوردیو این فرایند را نوعی «سلطه نمادین» مینامد؛ شکلی از سلطه که بدون نیاز به اجبار مستقیم عمل میکند. در سلطه نمادین، افراد جهان را از خلال مفاهیم و طبقهبندیهایی میبینند که خود محصول روابط قدرت هستند. به همین دلیل، گاه حتی کسانی که در موقعیت فرودست قرار دارند نیز همان روایتهایی را بازتولید میکنند که به استمرار فرودستی آنان کمک میکند.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از زنان، حتی در جوامعی که به ظاهر از بسیاری حقوق قانونی برخوردار شدهاند، همچنان با موانعی نامریی مواجهاند؛ موانعی که نه در قانون نوشته شدهاند و نه الزاماً توسط دولتها اعمال میشوند، بلکه در ذهن جامعه زندگی میکنند.

تقریباً همه ما جملاتی از این دست را شنیدهایم:
«مدیریت برای مردها مناسبتر است»، «زنان بیش از حد احساساتی هستند»، «سیاست جای زنان نیست» یا «مادر بودن با موفقیت حرفهای سازگار نیست». این جملات در نگاه نخست شاید صرفاً چند باور شخصی به نظر برسند، اما در واقع بقایای قرنها تولید و بازتولید معنا هستند. آنها تنها یک نظر فردی نیستند؛ بلکه بخشی از یک چارچوب تفسیریاند که جهان را از زاویهای خاص میبیند و تفسیر میکند.
در این میان، نظامهای آموزشی، سنتهای فرهنگی، روایتهای دینی، ادبیات، رسانهها و حتی زبان روزمره نقشی تعیینکننده دارند. آنان صرفاً اطلاعات منتقل نمیکنند؛ بلکه چارچوبهایی برای فهم جهان در اختیار انسانها قرار میدهند. کودکان از نخستین سالهای زندگی میآموزند چه کسی باید فرمان بدهد، چه کسی باید اطاعت کند، چه چیزی طبیعی است و چه چیزی غیرطبیعی. این فرایند، پیش از آنکه سیاسی باشد، شناختی است. مبارزه زنان تنها مبارزهای برای دسترسی به حقوق بیشتر نیست؛ مبارزهای برای بازپسگیری حق تعریف خویشتن است.
در بسیاری از جوامع، از جمله جامعه خود ما، کودکان از سالهای نخست زندگی با روایتهای متفاوتی درباره زن و مرد مواجه میشوند. از اسباببازیها گرفته تا کتابهای درسی، از ضربالمثلها گرفته تا داستانهای خانوادگی، پیامهایی آشکار و پنهان درباره نقشهای جنسیتی منتقل میشود. دختران اغلب تشویق میشوند که مهربان، سازگار و مطیع باشند، در حالی که پسران برای رقابت، رهبری و ابراز اقتدار تشویق میشوند. مسئله این نیست که این ویژگیها ذاتاً خوب یا بد هستند؛ مسئله این است که جامعه پیشاپیش تصمیم گرفته است چه ویژگیهایی برای هر جنس طبیعی تلقی شوند.
به همین دلیل میتوان گفت که هر نظام سلطهای برای تداوم خود به نوعی «عملیات شناختی» نیاز دارد. یعنی باید تصویری از جهان بسازد که در آن روابط موجود نه محصول تاریخ و قدرت، بلکه نتیجه طبیعت و بداهت به نظر برسند.

هنگامی که به دختری گفته میشود که برخی نقشها با طبیعت او سازگارتر است، یا به پسری آموخته میشود که اقتدار بخشی طبیعی از هویت اوست، ما صرفاً با انتقال یک باور مواجه نیستیم؛ بلکه با بازتولید یک نظام معنایی روبهرو هستیم.
در اینجا میتوان از مفهوم هژمونی فرهنگی آنتونیو گرامشی نیز بهره گرفت. گرامشی معتقد بود سلطه پایدار زمانی شکل میگیرد که ارزشها و باورهای گروه مسلط به «عقل سلیم» جامعه تبدیل شوند. در چنین شرایطی، مردم جهان را از دریچه همان مفاهیم تفسیر میکنند که نظم مسلط تولید کرده است.
شاید یکی از موفقترین دستاوردهای تاریخی مردسالاری نیز همین بوده باشد: تبدیل یک رابطه تاریخی قدرت به امری طبیعی و بدیهی.
از این منظر، مسئله اصلی تنها محروم شدن زنان از حقوق سیاسی یا اجتماعی نیست. مسئله عمیقتر، شکلگیری الگوهای شناختیای است که این محرومیت را طبیعی جلوه میدهند. به همین دلیل، مبارزه زنان در طول تاریخ صرفاً مبارزه برای کسب حقوق بیشتر نبوده است؛ بلکه مبارزهای برای بازتعریف معنا نیز بوده است. مبارزهای برای به چالش کشیدن روایتهایی که قرنها به انسانها آموختهاند زن را چگونه ببینند، چگونه تعریف کنند و چگونه درباره او بیندیشند.

شاید به همین دلیل است که تصاویر دختران افغان که برای حق تحصیل مبارزه میکنند، یا زنانی که در سالهای اخیر در ایران برای حق انتخاب، کرامت انسانی و حق تعیین سرنوشت خود به خیابان آمدند، تنها تصاویر یک مطالبه سیاسی نیستند. آنچه در این صحنهها دیده میشود، صرفاً نزاع بر سر یک قانون یا یک حق مشخص نیست؛ بلکه نزاع بر سر معناست.
نزاع بر سر این پرسش بنیادین که چه کسی حق دارد انسان بودن را تعریف کند؟ چه کسی تعیین میکند که توانایی، شایستگی و آزادی به چه معناست؟ و چه کسی از حق روایت کردن واقعیت برخوردار است؟
شاید به همین دلیل باشد که هر جنبش زنان، پیش از آنکه یک جنبش سیاسی باشد، نوعی مقاومت شناختی نیز هست؛ تلاشی برای شکستن روایتهای تثبیتشده و بازگرداندن امکانهای تازه برای فهم انسان، قدرت و برابری.
مبارزه زنان تنها مبارزهای برای دسترسی به حقوق بیشتر نیست؛ مبارزهای برای بازپسگیری حق تعریف خویشتن است. زیرا هیچ شکلی از سلطه پایدار نمیشود مگر آنکه پیش از آن، معنای انسان بودن را به سود خود بازنویسی کرده باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
به مناسبت دهم تیرماه، روز تولد بابک ؛
در میان جنگل های زیبای ارسباران قلعه ای مستحکم به یادگارمانده از بابک خرمدین، کسی که هویت از یاد رفتۀ ایرانیان را به آنها بازگرداند، خودنمایی می کند. زمانی که اعراب بادیه نشین از آن سوی بادیه های نجد وحجاز به ایران و به آذربایجان به دامنه های کوه سبلان آمده بودند و حاصل دسترنج مردمانش را به غارت می بردند، مردانش را می کشتند و زنان و نوامیس شان را به کنیزی می گرفتند و در بازارهای عراق و عربستان به فروش می گذاشتند؛ روزگاری که ایران سراسر اسیر در چنگال بربرهای عرب چون شیری در قفس ضجه می زد ؛ بابک از مادری ایرانی زاده شد که اسمش ماهرو بود. اما در مورد پدرش اختلاف است ، عبدالله اهل مداین، مطر و عامر بن احد اهل منطقۀ سواد (جنوب عراق) بود؟ راستی پدر بابک کدام یک از اینهاست؟ این هم گفته شده که بابک حاصل رابطۀ نامشروع عبدالله مرد روغن فروش اهل مدائن با دختر ایرانی که مادر بابک باشد، است دروغی بیش نیست.
از اینکه تاریخ به دست مورخانی نگاشته شده که خود جیره خوار امرای وابسته به دستگاه عباسی بودند و سعی در تخریب اصل و نسب و پیشینۀ خانوادگی بابک را داشتند، نباید تعجب کرد، چه این قوم وقتی به ایران آمدند حتی اجازه نمی دادند مردم به زبان خود نیز صحبت کنند، کتابخانه ها را آتش زدند و هر چه توانستند کردند تا هویت ایرانی را از آنها بگیرند ؛ پس به منابع تاریخی شان اعتمادی نیست.
تاریخ نگاری به نام دینوری ادعا دارد بابک فرزند فاطمه دختر ابومسلم خراسانی است و مبارزه جویی بابک با خلفای عباسی نیز به دلیل خون خواهی از ابومسلم است. ابومسلم محبوب قلب ایرانیانی بود که از ظلم و ستم عمال عرب به ستوه آمده بودند و این همه تحقیر از سوی آنها را بر نمی تافتند و بابک که وارث این خشم سرکوب شده، پا به عرصه وجود نهاده تا دودمان ظلم و ستم پیشگی را براندازد و ایران و ایرانی را به جایگاهی که شایسه آن است، برساند.
بابک به وقت کودکی و نوجوانی در دامنۀ کوه سبلان در دهی به نام بلال آباد در اطراف اردبیل به چوپانی می پرداخت و گاه میوه فروشی می کرد و برای مردم تنبور می نواخت و آواز می خواند. زندگی او از زمانی دست خوش تحول شد که شخصی به نام جَاوِیدان بن شَهرَک که در اطراف قلعۀ بذ بزرگ خرمدینان بود در راه بازگشت از زنجان به بذ، در برف گیر افتاد، مجبور شد در بلالآباد پناه بگیرد و به خانه مادر بابک رفت.
چون مادر بابک فقیر بود، تنها توانست برای جَاوِیدان آتشی روشن کند، در حالی که بابک از خدمه و اسبهای مهمان شان مراقبت می کرد. سپس جَاوِیدان از بابک خواست که غذا، شراب و علوفه بخرد. هنگامی که بابک برگشت و با جَاوِیدان صحبت کرد، به دلیل زیرکیاش، تأثیر زیادی بر جَاوِیدان گذاشت. بنابراین، جَاوِیدان از مادر بابک اجازه خواست که پسرش را برای مدیریت املاک و زمینهای خود ببرد و پیشنهاد کرد که ماهیانه پنجاه درهم از حقوق بابک برای او ارسال کند. مادر بابک پذیرفت و اجازه داد که بابک برود. احتمالاً در همین زمان بود که بابک به خرمدینان پیوست.
مدتی پس از پیوستن بابک به خدمت جَاوِیدان، رقیب جاویدان یعنی ابو عمران از دژ کوهستانی خود به جَاوِیدان حمله کرد و شکست خورد و کشته شد، اما جَاوِیدان سه روز بعد از نبرد بر اثر زخمی که برداشته بود درگذشت. پس از مرگ وی همسر جَاوِیدان پیش از مرگ او به بابک خرمدین علاقهمند شده بود. به هر حال زن جاویدان بعد از مرگ شوهرش با بابک ازدواج کرد . البته در آیین خرم دینان مسألۀ تناسخ نیز وجود دارد و آن اینکه وقتی کسی می میرد روح او در کالبد شخصی دیگر وارد می شود و به همین دلیل خرم دینان سروری بابک بر خود را پذیرفتند. لقب «خرمیه» یا «خرم دین» که در منابع به بابک اطلاق شده است، نشاندهنده عضویت او در این فرقه است. این نام به خرمه همسر مزدک (همان شورشی معروف دوره ساسانی) و نیز روستای خرم نزدیک اردبیل نسبت داده شده است، اما این انتسابها قابل تردید هستند. یک معنی خرمی به خوشی و خرمی و در زمان حال زیستن اطلاق می شود و به شادی بهزیستی اشاره دارد.
آیین خرمی آیین جنگیدن نیست. آیینی است که می خواهد بین همۀ اقوام صلح و دوستی ایجاد کند. این آیین درصدد ایجاد شادی است که شادی برای طراوت روح و جسم آدمی لازم است.
گفتیم که بابک موقع نوجوانی تنبور به دست داشت و آواز می خواند و تنبور می نواخت تا مردم همان روستایی که در آن سکنی داشت شاد کند. در دستانش شمشیر نبود ، او قصد کشتن نداشت بلکه خرم دینان وقتی دیدند متجاوزان عرب قصد دزدیدین شادی آنها را دارند دست به شمشیر بردند و به تأسی از ابومسلم که به ناجوانمردی کشته شد در مقابل دژخیمان عرب ایستادند.
اگر اعراب را متجاوز خواندم بی راه نیست، زیرا که آنها که در همسایگی ایران می زیستند، ایرانیان هیچ گاه به سرزمین آنها حمله نکردند و این اعراب بودند که به کشور ما حمله کردند و آن را غارت نمودند و مردمانش را کشتند به اسارت بردند. اصولا زندگی در بیابان های حجاز که با سوسمار خواری و ملخ خواری همراه بود در این مردم حرص و طمع حمله به سرزمین های دیگر و غارت اموال آنها را یاد داده بود. آنها چیزی به جز جنگ و شمشیر نمی شناختند و تنها هیجان شان خشم و شهوت بود ؛ به همین خاطر وقتی اوصاف ایران و ایرانی را می شنیدند این امیال شان برانگیخته می شد و هر زمان آرزوی غارت اموال و نوامیس آن را در مخیلۀ خود می پروراندند.
در آیین خرم دینی ، حمله به دیگر اقوام و ادیان ناپسند شمرده شده و انسان همچنان که خوشی و خرمی را برای خود می خواهد باید آن را برای دیگران نیز بخواهد.
این آیین احترام به سایر اقوام و ادیان را بخشی از شادی و خرمی خود می شمارد. در آیین خرم دینی که برگرفته از عقاید مزدک می باشد و به نوعی در زمان فعلی به سوسیالیسم تعبیر می شود برابری اجتماعی شرط شادی آدمی است. چه در نظام طبقاتی که برخی برخوردار و بسیاری در فقر و فاقه سر می کنند نمی توان دل خوشی مردم را متصور بود.
دل خوشی در جامعه زمانی تحقق می یابد که دل همه شاد باشد، کسی احساس تبعیض و نابرابری نکند، کسی گمان نکند که حقش توسط دیگری به یغما برده شده است. کسی آن دیگری را استثمار نکند حتی در جامعه ای که در آن نظام طبقاتی حاکم است دل افرادی که فرادست و برخوردار هستند نیز شاد نیست، زیرا انسان ماهیتی اجتماعی دارد و نمی تواند رنج و درد بقیه را ببیند و بی تفاوت باشد. نمی تواند فقط به فکر و اندیشه خود باشد و از رنج و درد دیگران رنج نکشد به همین خاطر در کیش خرمی، برابری لازمۀ شادی اجتماعی و نشاط عمومی است. قوم عرب بی شک باید برای غارت خود توجیحی پیدا می کرد و چه بهتر که این غارت به نام جهاد و گسترش دین صورت می گرفت و دیگران را برچسب کافر می زدند تا بتوانند به آنها حمله کنند . در موقع تجاوز اعراب به ایران مردم فاقد دین و آیین نبودند و حتی اشاره به زرتشت پیامبر ایرانی در کتاب شان، قرآن نیز به عنوان آیین توحیدی آمده بود و اصولاً ما کافر و مشرک نبودیم که کسی بخواهد ما را از شرک درآورد پس می شود گفت انگیزۀ عرب از حمله به ایران غارت اموال و نوامیس آنها بود.
خدای بابک خدای مردم عرب نبود ، او خدای همه بود اصولا خدایی که همۀ مردم دنیا آفریدۀ اوست چطور می تواند زبانش عرب باشد، به زبان عربی با مردم سخن گوید و مردم نیز به زبان عربی با او حرف بزنند.
خدای بابک خدای عشق و مهرورزی است کسی را به خاطر داشتن عقیده ای متفاوت کافر نمی خواند و ریختن خون او را صواب نمی شمارد و ثواب نمی دهد. خدای بابک کسی را به خاطر عشق و دوست داشتن و روابط مهرآمیز مجازات نمی کند. خدای بابک کسی را به خاطر حق انتخابش گناهکار نمی داند و به صلابه نمی کشد. خدای بابک خدای دوستی و محبت است او مهربان است و به انسان حق آزادی انتخاب داده است از این روست که خلیفۀ عباسی او را متهم به فسق و فجور می کند و متهمش می کند به ارتباط نامشروع با محارم نزدیک و اباحه گری.
باید گفت مهمترین نعمتی که خدا به انسان داده قدرت اندیشیدن و تعقل است. خردورزی و اندیشه انسان به او می گوید به آنچه موجب شادی و لذت بردن تو از مواهب زندگی است گرایش داشته باش و از هرآنچه که باعث رنج و ناراحتی تو در زندگی است، دوری نما ؛ کجای این سخن اباحه گری است؟ همۀ مردم از حرفی که منطقی است حمایت می کنند ولی در ایران آن زمان مردم از ترس اعراب و امرایشان عقاید خود را پنهان می داشتند و به همین دلیل به آنها باطنی می گفتند، باطنی یعنی اینکه به چیزی غیر از آنچه حاکم است ایمان داری ولی از ترست آن را در درونت پنهان میداری و اظهار نمی کنی تا از گزند حاکمان در امان باشی.
این باطنی گری رفته رفته انسان را از درون می پوساند و روح او را نابود می کند ؛ چیزی که زیگموند فروید سال ها بعد در عصر ویکتوریایی به نقش مخرب آن پی برد و نقش فرامن در سرکوبی امیال نهاد را عامل بیماری های روانی انسان بر شمرد.
در حقیقت آیین خرمی روح زخمی و سرکوب شدۀ مردم ایران است که پس از حملۀ اعراب دوباره تجدید حیات یافته بود و از خاکستر خود سربرآورده و دوباره قصد زیستن و شادکامی داشت و بابک این دلیر مرد پرورش یافته در دامنۀ سبلان که سال ها باصدای جویبارهای روان و مرغان آوزخوان از خواب برخواسته قصد داشته است به مردم بگوید شما لایق زندگی کردنید، آن هم نه زندگی در حسرت و غم بلکه زندگی توآم با دل خوشی و شادکامی، شما هم حق شادزیستن دارید و هم باید آن را به دیگران هدیه کنید.
بابک در سال 201 هجری قمری در دوران خلافت مأمون عباسی قیام کرد. مأمون که ابتدا درگیر مشکلات داخلی و جنگ با امپراطوری بیزانس بود ابتدا کاری به کار او نداشت لیکن وقتی احساس خطر نمود در سال 204هجری قمری شخصی به نام یحیی بن معاذ را برای سرکوب شورش بابک فرستاد. این فرمانده در چندین نبرد با بابک خرمدین جنگید اما موفق نشد.
در سال ۲۰۵ هجری (۸۲۰-۸۲۱ میلادی)، عیسی بن محمد بن ابی خالد به عنوان والی ارمنستان و آذربایجان منصوب شد تا عملیات علیه بابک را سازماندهی کند، اما نیروهای او در یک تنگه باریک توسط نیروهای بابک محاصره شدند و شکست خورد. خود عیسی یا فرار کرد یا به دست بابک کشته شد. پس از وی نیز چندین فرمانده از جانب مأمون برای سرکوب بابک مأموریت یافتند که همه شکست خوردند و این دلیر مرد قلعۀ بذ سپاه خلیفه را به مدت بیست سال در کوهستان های آذربایجان به زانو درآورده بود. سپس محمدبن جنید برای مقابله با بابک از جانب مأمون مأمور شد . او هم هر چند ابتدا پیروزی های به دست آورد و نیروهایش که طبق نقشه او سه فرسنگ در کوهستان پیشروی کرده بودند، در یک تنگه مورد حمله مردان بابک قرار گرفتند که در نتیجه آن بسیاری از نیروهای عباسی از جمله خود محمد بن حمید کشته شدند. سپس مأمون حکمرانی جبال و عملیات علیه خرمدینان را به طاهر بن ابراهیم سپرد. با این حال جنگ مأمون علیه بیزانس به طور موقت مانع از انجام اقدامات گسترده علیه خرمدینان می شد که روز به روز پیروزی های بیشتری به دست میآوردند.
سرانجام مأمون در سال ۲۱۸ هجری (۸۳۳ میلادی) در جریان لشکرکشی خود علیه بیزانس درگذشت. سیاست های او علیه بابک شکست خورد، اما نگرانیاش در مورد این مشکل در وصیتنامه به جانشینش، معتصم آشکار است، جایی که مأمون به او توصیه میکند که از هیچ تلاشی برای سرکوب شورش بابک خرمدین دریغ نکند.
پایداری بابک و شکست فرماندهان خلافت و نیروهای اعزامی در سرکوب آن علل مختلفی داشت. قلعه بابک، قلعه بذ، در کوههای غیرقابل نفوذ با تنگهها و راههای پیچیده واقع شده بود، بابک اغلب از مزیت موقعیت جغرافیایی خود استفاده میکرد تا دشمن را غافل گیر کرده و شمار زیادی از آنان را به قتل برساند. در آن زمان، خرمدینان نه تنها در آذربایجان بلکه در بسیاری از مناطق دیگر نیز پراکنده بودند، از جمله در طبرستان، خراسان، بلخ، اصفهان، کاشان، قم، ری، کرج، همدان، لرستان، خوزستان، بصره و ارمنستان. به گفته ابن ندیم و مسعودی نفوذ بَابَک در اوج قدرتش از یک سو به نزدیکی اردبیل و مرند، از طرفی به دریای کاسپی و ناحیه شیروان، از سوی دیگر به دشت مغان و کرانه رود ارس و از طرف دیگر به نواحی جلفا و نخجوان می رسید.
در سال 220هجری قمری/835 میلادی المعتصم یک ایرانی سغدی به نام خیذربن کاووس ملقب به افشین را، به فرماندهی یک سپاه برای نابود کردن بابک منصوب کرد.
هنگامی که افشین به آذربایجان رسید، ابتدا به مدت یک ماه در اردبیل به جمعآوری اطلاعات از جغرافیا و مسیرها از طریق منابع و جاسوسان پرداخت. او اگر هر یک از جاسوسان بابک را میگرفت، ایشان را عفو میکرد و به ازای جاسوسی برای او دوباره مبلغی دو برابر آنچه بابک به آن ها میداد، به ایشان پرداخت میکرد.
بنابراین افشین توانست در نبرد اطلاعاتی نسبت به بابک برتری پیدا کند. مثلاً او در یک نبرد اطلاعاتی متوجه شده بود که بابک قصد حمله به یکی از فرماندهان معتصم موسوم به بوغا را دارد. افشین از این اطلاعات برای کشاندن بابک به یک جنگ تمام عیار استفاده کرد که در جریان آن بسیاری از همراهان بابک کشته شدند. خود بابک توانست به زحمت به دشت مغان و سپس به بذ فرار کند .
بابک خرمدین و مردانش همچنان بر مناطق کوهستانی کنترل داشتند و با کمینها و حملات غافل گیرانه خود، اغلب نقشه های افشین را ناکام می گذاشتند. آن ها چندین بار تجهیزات مورد نیاز افشین را که از مراغه و شروان درخواست کرده بود، به چنگ آوردند. استراتژی افشین این بود که نیروهای بابک را از دژهای کوهستانی ایشان بیرون بیاورد و در دشت باز با آن ها درگیر شود. اما افسران افشین که به شدت خواستار خاتمه دادن به این جنگ بودند، از بی عملی او شکایت داشتند و حتی او را به همکاری با بابک متهم میکردند.
درگیریهای بیشتری رخ داد و هر دو طرف تلفات سنگینی دادند و در نهایت افشین به کوههای منطقه بذ رسید و در آنجا اردو زد. بابک که امید خود را از دست داده بود، به پیشواز او آمد و از خلیفه درخواست مصونیت نمود. به گفته یعقوبی افشین امتناع کرد، اما زمانی که افشین خواستار گروگان از طرف او شد، بابک پسر خود یا دیگر پیروانش را پیشنهاد داد و از افشین خواست که نیروهای خود را از حمله بازدارد.
اما در آن زمان جنگ شدید با مدافعان قلعه آغاز شده بود و در نهایت نیروهای افشین قلعه بذ را فتح کرده و پرچمهای خود را به اهتزاز درآوردند. افشین وارد قلعه شد و پس از غارت آن، دستور تخریب آن را داد. بسیاری از مردان بابک خرمدین در کوهها پراکنده شدند و فرار کردند. بابک به همراه برخی اعضای خانواده و چند نفر از جنگجویانش از مسیرهای کوهستانی فرار کرده و به سوی ارمنستان روانه شد.
بابک در ارمنستان با حاکم محلی سهل بن سنباط روبه رو شد و او ابتدا از بابک به گرمی پذیرایی کرد. با این حال، بابک خرمدین محض احتیاط برادرش عبدالله را نزد شخصی به نام عیسی بن یوسف بن استفانوس فرستاد تا در صورت مرگ یا دستگیری او، برادرش بتواند رهبری خرمدینان را ادامه دهد. افشین پیش تر نامههایی به ارمنستان فرستاده بود و وعده پاداش بزرگی برای دستگیری بابک داده بود، و سهل بن سنباط که از حضور بابک آگاه بود، به افشین در مورد او اطلاع داد.
پس از خیانت سهل بن سنباط به بابک، افشین نیرویی بزرگ فرستاد تا بابک را دستگیر کند. بابک سرانجام با حیله سهل بن سنباط دستگیر شده و به اردوگاه افشین منتقل شد. افشین همچنین متوجه شد که عبدالله برادر بابک به کجا فرار کرده است و به عیسی بن یوسف بن استفانوس نامه نوشت و از او خواست عبدالله را به او تحویل دهد. عیسی بن یوسف نیز سرانجام عبدالله را به مأموران عباسی تحویل داد.
وقتی آن ها به سامرا رسیدند، ولیعهد خلیفه و دیگر بستگان معتصم و همچنین مقامات عالی رتبه به فرمان خلیفه به استقبال افشین رفتند. یک هفته بعد بابک و برادرش را سوار شتر کردند و در شهر گرداندند تا مایه عبرتی باشند برای دیگر مخالفان خلیفه.
سپس معتصم دستور داد که بابک را اعدام کنند. به این ترتیب ابتدا دستها و پاهای بابک قطع شد و سپس سرش را بریدند. به فرمان خلیفه ، تن بابک را روی دار در حومه سامرا آویختند. برخی منابع میگویند که وقتی یکی از دستهای بابک را قطع کردند، او صورت خود را با خون همان دست سرخ کرد و وقتی معتصم از او پرسید چرا این کار را می کند، پاسخ داد که از دست دادن خون باعث رنگ پریدگی میشود و او نمیخواست کسی فکر کند که از ترس رنگش پریده است.
بی گمان مرگ بابک درس آزادگی و پایمردی را در روح و روان هر ایرانی جاری می کند و هویت از یادرفتۀ اش را به او یاد آوری می نماید.
دهم تیر روز تولد بابک این قهرمان ملی ایرانیان است بنده هم قطعه شعری به زبان ترکی به این مناسبت سروده ام که بخش هایی از آن را در ذیل آورده ام:
قره داغ میلتینون فخری قلعه اوستونده دوروب بابک
ساوالانان آلیب الهامین عرشده خیمه قوروب بابک
گون چیخان واقتا باخیب گوردی خزرون دالغالاری قاندی
ظلمتون کولگه سینون آلتدا ایرانون اولکه سی ویراندی
تورکون آغلار گوزونون یاشین آرازا ساری آخار گوردی
آرازون حالینی نیسگیللی گوزلری دونیانی تار گوردی
قوزی قوربانلیغی تک گوردی وطنون ال قولی باغلانمیش
عربی دن سورا هر دیلده دانیشانون دیلی باغلانمیش
ناقه تک باش باشا باغلانمیش ایرانون قیزلارینی گوردی
ناموسی اوسته باشین ورمیش ایگیت اولدوزلارینی گوردی
گون باتان واقتا گوروب هریر داغدو داشدو دره دور تنگه
افقون باغری قان اولدوقجا بابکون قلبی گلیر تنگه
مشه ده داغدا گزن جیران قفسیله ساریشا بیلمز
قوزوسی پارچالانان چودار قوردیلان کی باریشا بیلمز
اوزی دین صاحیب اولان میلت اوزگه آیینی نه باش ایمز
فیکری، رفتاری، سوزی دوزگون عربون دینینه باش ایمز
اونی ییخمازدی عرب فوجی خلفانی یوران اصلاندو
اونی دالدان دیین اوخ ییخدی اوخیانت دن آخان قاندو
او قولوندان دا آخان قانین اوزونه یاختی اولن وقتده
اله بیلمه آغاراریب رنگیم قوخمیارام اوت ویریرام تخته





































این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید