
شو است اینجا و من هم خوو ندارم
و از خونسار یه ساعت اوو ندارم
تموم دلخوشی ام بعد سی سال،
که وجدانی اسیر توو ندارم!
من هم رفتم.
مثل همه همکارانی که پیش تر رفتند.
درست در روزگارسرشار اطلاعات که فصل مدرسه زدایی آغاز شده است. کرونا، اولین حمله جهانی به ساحت مدرسه بود و بعید نیست از این دست حملات باز تکرار شود. عصر پساکرونا، فرصت خوبی برای فکرکردن به ساز و کار مدرسه است. مدرسه ها که بی خیال نقش تربیتی و تحولی شده اند، تنها در محدوده آموزش مانده آند . آموزشی که نتیجه آن نه تقویت اراده که هدایت به حضور در یک اداره است.
در جامعه ما هم مدارس، مگر در دوره ابتدایی، دیگر جای ماندن نیست. معلمان که انگار یک کد پرسنلی اند، بخشی از معترضان نجیب و صبور جامعه شده اند و اعتراض خویش را در شکل های مختلفی نشان می دهند؛ در دیر آمدن، زود رفتن، غیبت کردن ، دفتر نشینی، تغییر سمت دادن، تقاضای بازنشستگی پیش از موعد، تمسخر معلمان جوان و پرجنب و جوش، ابراز نارضایتی کردن ، معلمی را با مهندسی و پزشکی و اوضاع معلمان ایران را با کشورهای پیشرفته مقایسه کردن و امثال آن. گفتن ندارد اما دیگر به عملکرد مدارس نمی توان چندان امید بست.

اغلب بچه ها از خانواده هایی می آیند که والدین شان توقع زیادی ندارند و این برای درهم کوبیدن اساس نظام آموزشی کافی است.آنها تنها در حد یک درآمد معمولی کار می کنند که به آن روزی حلال می گویند. مدرسه و معلمان نیز خود را به همین روحیه قناعت و متانت عادت می دهند. فرایندی که در این شرایط ایجاد می شود، هر چه می تواند باشد الا تحول و تغییر که اصل و اساس کار مدارس است.
بچه ها در مدارس آموزش می بینند اما چیز چندانی تحصیل نمی کنند. آنها مهارتی حاصل نمی کنند که فردا به کارشان بیاید و در عوض مثل سایر دانش آموزان و به ناچار چون سیلی معترض پشت سد کنکور می مانند.
در آینه همین مدارس بیمار است که می بینیم در میان برآمدگان از آنها، برخی که سرسوزن ذوقی دارند، خود را به نجات یافتگان از زیر دندانه های چرخ های بی رحم مدرسه تصور کرده و در شعر و قصه های خویش آنها را محاکمه می کنند.
سیاست مداران و کار به دستان مترصد کمترین بهانه نیز با مطالعه آنها ، به کلی از عملکرد مدارس ناامید شده و در برابر اعتراضات معلمان، سیاست سکوت و بی تفاوتی ( جز در بزنگاه های انتخاباتی ) پیشه می کنند و ...
نقطه سر خط .
اولین مدرسه دخترانه در تهران، توسط مبلغان مسیحی آمریکایی در ۱۲۵۳ش در دوره ناصرالدین به وجود آمد، اما شاگردانش مسیحی و دختران ارامنه بودند، چون ایرانیان مخالف تحصیل دختران بوده، فکر می کردند ھدف این مسیحیان غربی، مسیحی کردن ایرانیان است!
ديدار ناصرالدين شاه از این مدرسه جالب است:
در يكى از روزهاى پاييز ۱۲۶۹ ش صبحگاهان هنگامی كه دختران در تالار جمع بودند، شاه و ملازمان دربار وارد شدند . «شاه شخصا امتحان می کند و يكى از دختران را پاى تخته سياه می خواند كه چيزى بنويسد ولى طفلك از هيبت شاه ياراى نوشتن نداشته. شاه گچ را از دست دخترك می گيرد، به خط خود روى تخته سياه كلماتى می نويسد كه بعدا قاب می كنند تا از ريزش محفوظ بماند...»
(تاريخ مؤسسات تمدنى جديد... ج ۱، ص ۳۶۸)
اما دیدار ناصرالدین شاه نیز نتوانست نگرش منفی مردم را نسبت به مدرسه دخترانه تغییر دھد و تقریبا تمامی دانش آموزان، دختران مسیحی بودند و مجله ملانصرالدین در نقد آن کاریکاتوری کشید و زیرش نوشت:
مسلمان، دختربچه خود را شوهر می دهد و غیرمسلمان به مدرسه می فرستد...!

اما در ۱۲۷۰ ش. ربابه مرعشی همسر سيدعلى شمس المعالى (پزشك ناصر الدين شاه) دست به کار عجیبی می زند!
او در خانه اش كلاس درس براى زنان داير می کند. هر چند در خانه اش آموزش می داد اما از آزار و اذیت قشریون در امان نماند و مدام مزاحمش شدند.
در سال 1282ش طوبي رشديه در قسمتی از خانه خود، مدرسه دخترانه ای به نام پرورش داير نمود. گرچه با استقبال مردم روبه رو گرديد و روز چهارم تاسيس ۱۷ شاگرد داشت، اما فراشان دولتی ریختند و تابلوی او را با فحش و تهديد برداشتند و مدرسه را منحل کردند.
(رشدیه، شمسالدین، سوانح عمر...ص ۱۴۸)
تا این زمان مدارس دخترانه را در داخل خانه ایجاد می کردند تا بلکه از تعرضِ متعصبین در امان باشند اما در1283ش، زن شجاعی به نام بی بی خانم وزیراف نویسنده کتاب معايب الرجال که آن را در پاسخ به کتاب تاديب النسوان نوشته بود ؛ مدرسه دخترانه ای افتتاح نمود كه مخالفت شیخ فضل الله نوری را برانگیخت و شیخ فتوا داد که تاسیس مدارس دخترانه مخالف شرع اسلام است.
(ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت... ج4، ص 218)
و سیدعلی شوشتری در آستانه حضرت عبدالعظیم بست نشست و تكفیرنامه ای صادر کرد و نوشت: «وای به حال مملكتی كه در آن مدرسه دخترانه تاسیس شود» و عجیب اینکه، این تكفیرنامه در آن زمان دانه ای یك شاھی فروش رفته و حتی بازار سیاه پیدا كرد!
(کارنامه زنان مشهور ایران - فخری قویمی... ص 132)
این اقدام علما، مخالفان مدارس را جسورتر كرد به طوری كه در خیابان به محصلان و معلمان حمله کرده و به صورتشان تُف می انداختند و آنھا را بی عفت مي خواندند.
(ملک زاده... ج 3 ص 182)
فشارھای مخالفان باعث شد سرانجام، بی بی خانم به وزارت معارف شكایت کند امّا چون سمبه مخالفان پر زور بود در نتیجه، مدرسه تعطیل شد.
مدارس دخترانه چون نهر کوچکی جریان داشت که طلوع انقلاب مشروطیت، آن را به رودی پرشتاب بدل ساخت . برخی مشروطه خواهان مانند ناظم الاسلام به حمایت از تأسيس مدارس دخترانه پرداخته، گفتند: «در تربيت بنات و دوشيزگان وطن بکوشيم و به آنها لباس علم و هنر بپوشيم، چه تا دخترها عالم نشوند، پسرها به خوبی تربيت نخواهند شد»
(ناظمالاسلام کرمانی، تاريخ بيداری ايرانيان... ج 1 ص 4)
پس از مشروطیت به بی بی خانم اجازه داده شده مدرسه اش را باز کند اما به شرط اینکه دختران بین 4 الی 6 سال تحصیل نمایند و كلمه دوشیزه نیز از تابلوی مدرسه حذف شود.
(مجله گنجینۀ اسناد، سال اول، دفتر اول، ص82)
مدرسه ناموس در ۱۲۸۶ش به كوشش خانم طوبی آزموده آغاز به کار کرد و مدرسه «ترقی بنات» توسط ماھرخ گوھرشناس در 1288ش به وجود آمد البته او فعالیت خود را از شوهرش پنھان كرده بود اما زمانی كه شوھرش فهمید او را متھم كرد كه از دایره دین و فضیلت پا بیرون نھاده و با عمل شرم آور خود موجب بدنامی خانواده گردیده...»!
(فخری قویمی...ص 140)
روزنامه سادات، نامه اعتراض آمیز گروھی از زنان را چاپ كرد كه خود را طرفدار تعلیمِ زنان ستمدیده مي خواندند. آنان در نامه خود خطاب به مخالفین مدارس دخترانه نوشتند که:
«...آخر ما جماعت اناثیه مظلوم ایران مگر از نوع شما نبوده و در حقوق نوعیه با شما شریک نیستیم؟ مگر ما بیچارگان در ردیف انسانھای عالم به شمار نمی آئیم و در جرگه حیوانات باركش باید محسوب باشیم؟ از شما انصاف مي خواھیم تا كی ما باید از فرمان طَلَبُ العِلمِ فَريضَةٌ عَلى كُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَةٍ خارج باشیم؟...»
(روزنامۀ مساوات، 2 فروردین 1287، شماره 18 ص 6)
کانال تاریخ تحلیلی ایران

( دو دختر ایرانی و اروپایی
عکس آتلیهای
دوران ناصری
موجود در موزهی Rietberg ) برگرفته از کانال History

«معلمان تعیینکننده نبرد نهایی هستند . جمهوری اسلامی انشای قدرت و استقلال میکند تا فرزندان ما خودشان را کوچک نبینند.
فرمانده کل سپاه پاسداران گفت: جمهوری اسلامی انشای قدرت و استقلال میکند تا فرزندان ما خودشان فکر کنند و بسازند و خودشان را کوچک نبینند و همه اینها به دلیل داشتن رهبری بزرگ است که ملت را بدین سان بزرگ و مفتخر کرده است.
محیطهای مدارس باید برای هر دانشآموز قطب نمای اخلاقی داشته باشد تا اجازه ندهد آنان از مسیر درست خارج شوند، میتوانیم با یک دلسوزی ساده تمامی اضطرابهای دانشآموز را تخلیه کنیم. اگر ارزشهای مدرسه با خانواده تفاوت داشته باشد نوجوان دچار تنش میشود و شورش میکند » .
اینها بخشی از سخنرانی سرلشکر سلامی در جمع مدیران سراسر کشور تحت عنوان « همایش سراسری جهاد تبیین و آگاه سازی ویژه افسران سپاه پیشرفت کشور » در بستر شاد در روز پنج شنبه ۲۱ مهرماه است.

این سخنان کلی و البته درستی هستند که بر زبان بالاترین مقام نظامی کشور ساری و جاری شده است .
واقعیت آن است که معلم منفعل و ترسو دانش آموز ترسوتر از خود تربیت کرده و طبیعتا محصول تربیتی معلم ناراضی دانش آموز ناراضی و پرخاشگر خواهد بود. گره های ذهنی دانش آموزان با افراد با سبک آمرانه باز نمی شود، باید معلم و مدرس بتواند ارتباط برقرار کند، مهمترین عنصر برقراری ارتباط تفاهم و همدلی است
سردار عزیز
نمی دانم چقدر در جریان اوضاع و احوال معیشتی و منزلتی جامعه فرهنگیان هستید ؟
اجازه دهید یک مثال عینی از خود بیاورم :
راقم با ۳۲ سال سابقه، با یک تریلی یال و کوپال سوابق مدیریتی و مدارک دانشگاهی امسال حقوقم به زحمت به مرز یازده میلیون مماس شده و دریافتی ام پس از کسورات نصف این مبلغ است ؛ البته من یکی از بالاترین دریافتی های آموزش و پرورش را دارم.
از بعد منزلتی نیز وضعیت منِ معلم اظهر من الشمس بوده و ذکر این مصیبت مکرر زیره به کرمان بردن است.
معلمان ذاتا انسانهای سر به راه و مدافع اسلام، انقلاب و حافظان کیان ملک و ملت اند و با تمام بی مهری ها (سقوط ازاد معیشتی و هبوط منزلتی) هنوز هم با اقتدار در صدر گروههای مرجع قرار دارند.

سردار عزیز
دهه هشتاد سر معلمان را با لایحه کذائی نظام هماهنگ پرداختها گرم کردند و نهایتا با استثنا شدن از ما بهتران سرِ معلم در نظام هماهنگ پرداخت بی کلاه ماند.از ابتدای دهه نود تاکنون ما را با کلاف سر درگم رتبه بندی معلمان بازی داده اند و امروز وزیر گفته اند که به خاطر حجم بالای کار اجرای نیم بند رتبه بندی (چیزی که قرار بود حداقل ۸۰ درصد حقوق اساتید همتراز باشد و در نهایت هیاهو برای هیچ گردید) به ماههای بعد احاله می شود.
به عنوان یک کنشگر صنفی حوزه آموزش و پرورش برای بهبود اوضاع دستگاه تعلیم و تربیت از وزیر و وکیل ناامید هستم. ورود شما به مسئله آموزش و پرورش را مغتنم و مبارک تلقی کرده و از شما درخواست می کنم در مسئله دستگاه تعلیم و تربیت بین ما و دولت در موارد زیر حکمیت نمایید :
- آموزش و پرورش اولویت فراموش شده دولتها
- جایگاه عدالت آموزشی در مدارس
- به روز رسانی مستمر آموزش و پرورش
- کاستن سایه امنیتی از سیمای آموزش و پرورش و دانشگاهها
- نسبت آموزش و پرورش و حقوق شهروندی
- زمان اجرایی شدن لایحه رتبه بندی معلمان(حداقل ۸۰ درصد همترازی اساتید دانشگاه) و....

سخن آخر
« گره های ذهنی دانش آموزان با افراد با سبک آمرانه باز نمی شود، باید معلم و مدرس بتواند ارتباط برقرار کند، مهمترین عنصر برقراری ارتباط تفاهم و همدلی است ؛ بنابراین، گفت و گو به معنی پذیرفتن فضای صمیمانه با مهارت گوش دادن به سخنان دانش آموزان معترض به عنوان اولین گام در ابن باره است » .
با شناختی که از قاطبه معلمان شریف دارم با قاطعیت اعلام می کنم اگر حرکتی ملموس از سوی دولت در جهت بهبود اوضاع عمومی آموزش و پرورش در موارد مذکور صورت گیرد قطعا معلمان مسئولیت پذیر و عاشق پیشه با دلسوزی و همیت مضاعف با جامعه ناراضی دانش آموزی وارد مذاکره و تعامل سازنده شده و آبی از سر مهر بر آتش اعتراضات و اغتشاشات جاری خواهند پاشید.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
در آذرماه سال ۹۹ تعداد ۲۰۸ تن از نمایندگان مجلس یازدهم طرحی را تقدیم هیات رئیسه مجلس نمودند مبنی بر اینکه طبق ماده ۳۰ قانون برنامه ششم توسعه، هر گونه افزایش حقوق که برای حقوق بگیران شاغل کشوری و لشکری دولت عملیاتی و اجرایی میشود، معادل ۹۰ درصد ناخالص آن برای بازنشستگان نیز محاسبه و پرداخت گردد.
این اقدام موجی از مسرت و امیدواری در بازنشستگان ایجاد کرد.
دولت دوازدهم نیز در تاریخ ۶ تیرماه ۱۴۰۰ لایحهای به منظور قانونمند کردن همسازی حقوق بازنشستگان به مجلس تقدیم نمود. بعداً خبر آمد که تعداد ۱۰۶ تن از نمایندگان مجلس برای اولویت بخشی به اعلام وصول و رسیدگی به طرح ۲۰۸ نماینده، نامهای به هیات رئیسه تقدیم کردند. هیات رئیسه محترم مجلس اما هیچ یک از این طرح و لایحه و نامه را به رسمیت نشناخت و دولت سیزدهم نیز بعد از استقرار، لایحه تقدیمی دولتِ قبل را پس گرفت.
رئیس محترم جمهور جناب رئیسی قول داد که لایحهای عادلانه و همه شمول، که بساط تبعیض و بی عدالتی را بر چیند تهیه، و در مسیر تصویب و اجرا قرار دهد. بعد از ۱۳ ماه از استقرار دولت جدید، بالاخره لایحه دولت آماده شد و به ایستگاه مجلس رسید.
زمانی که طرح ۲۰۸ نماینده در کشوی میز هیات رئیسه خاک میخورد غالب بازنشستگان مات و متعجب؛ مگر میشود ۷۰ درصد نمایندگان مجلس قادر به طرح یک موضوع در مجلس نباشند؟ و به نوعی نسبت به صداقت نمایندگان دچار تردید شدند.

اکنون لایحه پیشنهادی دولتِ جدید در دستور کار مجلس است و قید دوفوریت آن نیز تصویب شده اما لایحه پیشنهادی نه نسبتی با عدالت دارد و نه نسبتی با تورم افسار گسیخته.
قابل توجه اکثریت قاطع نمایندگان مجلس؛ برگه امتحان مقابل شماست. همگان میدانند که صحن مجلس در قبضه نمایندگان است و بازنشستگان کشوری و لشکری امیدوارند عیار صداقت نمایندگان را بازبین باشند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

دانش آموزی در مدرسه دچار حادثه می شود .
چه کسی مسئول است ؟
دانش آموزی در کلاس مورد تنبیه بدنی معلمی قرار می گیرد و یا در محیط خارج از کلاس مورد تنبیه فیزیکی قرار می گیرد .
در هر دو مورد بالا ، مسئول مستقیم مسائل و عوارض پیش آمده برای آن دانش آموز ، « مدرسه » و مسئولان و ارکان آن هستند .
بسیاری از اوقات مشاهده کرده ام که در این موارد مسئولان مدرسه سعی کرده اند با توجیهات مختلف از زیر بار « مسئولیت » شان شانه خالی کنند .
معلمی که دانش آموز را تنبیه کرده با این که می داند عملش «غیر قانونی » و مهم تر از همه « انسانی » و « اخلاقی » نیست در توجیه « مسئولیت ناپذیری اش " چنین عنوان می کند که اگر در این گونه موارد حاضر به « عقب نشینی » شود دیگر قادر به ادامه کلاس و مدیریت آن نخواهد بود و بچه ها رویشان بیشتر شده و مطالبات دیگری را مطرح خواهند کرد .
در بیش از سه دهه تجارب حرفه ی « معلمی » بسیار کم و به ندرت شاهد « عذرخواهی » عوامل مدرسه بابت چنین مواردی و مشابه آن بوده ام .
معلمان و کادر مدرسه احساس می کنند اگر کمی به دانش آموزان « رو » دهند دیگر نمی توانند آنان را جمع و جور و به قول « خودشان » مدیریت کنند .
و اما در سوی دیگر ، همین معلمان و معاونین و مدیران بعضا سعی کرده و می کنند تا « نهادهای دانش آموزی » مانند « شورای دانش آموزی » را که می تواند تبلوری از مفاهیم دموکراسی ، تفکر انتقادی و گفت و شنود باشد را به انحای مختلف ، « بی اثر » کرده و « صندوق رای » را لوث و بی خاصیت کنند .

وزارت آموزش و پرورش هم نهادهای متصف به « دانش آموز » را عملا دولت ساخته ، فرمایشی و نمایشی ساخته است . هنگامی که خشم و نفرت جامعه و کلیت آن را قبضه کند دیگر کسی حوصله تحلیل و تعقل در روندها و فرآیندها را نخواهند داشت و « بردار » نیروها به سمت و سوی نامعلوم و تاریکی خواهد چرخید .
آن ها انتظار دارند که این نهادها حرف های آنان را پژواک کنند و ساز مخالف نزنند .
« مهسا امینی » حدود یک ماه پیش توسط « گشت ارشاد » پلیس بازداشت و برای آن چیزی که « خودشان » آن را « ارشاد » می خوانند به مقر مربوطه منتقل شد .
پس از مدتی هم جنازه این « دختر ایرانی » تحویل خانواده شد .

اخبار و گزارش ها نشان می دهند با وجود این همه اعتراض در سراسر کشور هنوز « حاکمیت » مسئولیت آن چه بر سر مهسا امینی آمده است را نپذیرفته و با توجیهات مختلف سعی کرده از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کند .
آیا اساسا این رویه مطابق « عقلانیت » است ؟
چرا افراد در جامعه ما در سطوح و لایه های مختلف روش و عادت « حل مساله » را یاد نگرفته اند و همواره با عملکردشان سعی می کنند « یک مساله » را به « یک بحران » و یا « ابر بحران » تبدیل کنند ؟ حاکمیت هم که همواره از ادبیات ثابت و کلیشه ای و قالبی مانند « فقدان بصیرت » و « سوء استفاده ی دشمن » و... استفاده می کند باید که صداقت خود را در « پاسخ گویی در برابر عملکرد » به جامعه اثبات کند و دست از سنت های غلط گذشته بردارد .
چرا « لجبازی » به جای « تعریف مساله » که مهم ترین و شاخص ترین عادت « دوره کودکی » است رویه غالب و تعیین کننده در رفتار و منش « ایرانی » است ؟
برخی مقامات و مسئولان نظام جمهوری اسلامی به سیاقی که گفته شد بر این باورند که اگر در این موارد به فرض « کوتاه » آمده و مثلا امتیازی بدهند موجب پر روتر شدن معترضان شده و آنان مطالبات دیگری مطرح و پی گیری خواهند کرد .
شاید این نتیجه گیری منطقی و طبیعی باشد اما پرسش « من » به عنوان یک « معلم » از حکومتگران آن است که چرا و به چه دلیل از طریق « شیوه حکمرانی غلط » جامعه را به این جا و به « درجه جوش و با انفجار » رسانده اند ؟ و حاضر به اقرار به اشتباه و عذرخواهی و نشان دادن « صداقت » برای گشودن دریچه بسته ی « اعتماد » نیستند ؟

چرا به جای ساده کردن مساله عادت کرده ایم که آن را تا می توانیم « پیچیده » و « لاینحل » نشان دهیم ؟
دقیقا همین انتقاد و ایراد در سوی مقابل به « جامعه » و به ویژه گروه ها و نهادهایی مانند دانشگاه ، استاد ، دانشجو ، معلم ، هنرمند ، سلبریتی ، ورزشکار و... وارد است که چرا و با توسل به مطالبه گری آگاهانه ، مستمر و کنش گری موثر و کم هزینه حاکمیت و دولت را وادار به تمکین در برابر مطالبات خود و در سطح « پایین تر » نکرده اند که اکنون و بعضا خواهان کنار رفتن کل سیستم می شوند ؟
این یک معادله دو سویه است .
چه تضمینی وجود دارد پس از زوال یک سیستم در اثر مولفه ها و گره های کور فرهنگی و اجتماعی ، دوباره همان سیستم قبلی در شکل و شمایلی دیگر توسط ارکان اجتماع باز تولید نشود ؟
اصطلاحی هم این روزها مد شده به نام : « وسط باز » .

فضا طوری رقم خورده است که یا باید در طرف « حاکمیت » بایستی و یا در سوی « متنفران از حکومت » .
در واقع ،؛ در این میان « حد وسطی » ترسیم و یا تعریف نمی شود .
این دقیقا همان روایت کهنه و البته ماندگار و نهادینه شده ی « صفر وصد » دیدن قضایا و یا « سیاه و سفید » دیدن مسائل است .
هنگامی که خشم و نفرت جامعه و کلیت آن را قبضه کند دیگر کسی حوصله تحلیل و تعقل در روندها و فرآیندها را نخواهند داشت و « بردار » نیروها به سمت و سوی نامعلوم و تاریکی خواهد چرخید .

البته که « شفافیت » و رعایت آن هم از سوی افراد جامعه و هم حکومتگران کنش خوب و موجه و قابل دفاعی است اما نخست باید مرز آن با افراط و خشونت روشن شود .
جامعه ی ایران و در مقیاس کوچک تر آن « معلمان » به ویژگی هایی مانند » محافظه کاری » ، « تظاهر » ، « دو رویی و چند پهلو بودن » ، « تضاد میان گفتار و کردار » و نظایر این ها شناخته می شوند . مستندات تاریخی هم چنین وضعیتی را تایید می کنند . چرا به جای ساده کردن مساله عادت کرده ایم که آن را تا می توانیم « پیچیده » و « لاینحل » نشان دهیم ؟
شواهدی که نشان دهند این گونه صفات در ایرانی ها ریشه کن شده و رنسانس فرهنگی رخ داده نیز مشاهده نمی شوند .
از نظر من ، افراد و جریاناتی که دیگران را متهم به « وسط بازی » می کنند نخست باید تعریف خود را از « شفافیت و صداقت » ارائه کنند .
حاکمیت هم که همواره از ادبیات ثابت و کلیشه ای و قالبی مانند « فقدان بصیرت » و « سوء استفاده ی دشمن » و... استفاده می کند باید که صداقت خود را در « پاسخ گویی در برابر عملکرد » به جامعه اثبات کند و دست از سنت های غلط گذشته بردارد .
وقتی جامعه مسئولیت پذیری و صداقت حاکمان را در عمل مشاهده کند دیگر نیازی به این همه هزینه های بی مورد و لشگر کشی های خیابانی برای آن که اثبات کند « من بیشتر هستم و دارم » نخواهد داشت .

گروه رسانه/
آن چه در زیر می آید ؛ سخنان دکتر مقصود فراستخواه استاد برنامه ریزی توسعه ، آموزش عالی است که با موضوع « هفت ضلع تفکّر انتقادی » در انجمن جامعه شناسی ایران در اردیبهشت 1401 ایراد گردیده است .
بخش سوم را می خوانید .

در تمام سالهای تدریسام در مدارس دولتی، با دختران افغان، عاشقانه زیستهام. در همان نخستین روز هر سالی، پرسیدهام چه کسانی افغانستانیاند و خواستهام که با آن دهان مهجور گفتوگوها، چون دلوی که از ته زخم بالا میآید، حرفی بزنند؛ هر چه باشد.
آنها اکثراً خجالتیاند؛ با گونههای سرخ، لفظ خاله، معلم و خانم را جابهجا میگویند و پس از مدتی که صمیمیتی درگرفت، در کلمهی عزیز خاله میمانند.
از هفتهی دوم و سوم مدرسه، شروع میکنند به نامهنوشتن، به درستکردن کاردستیای مثلاً دوختن دکمهها بر نمدی، دوختن دوستتدارمی بر تکهپارچهای.
در کلاس، ترانههای افغانستانی میگذارم و اولین گلهایی که باز میشوند، چشم آنهاست. در جمع بغلشان کنید تا معنای بیدریغی در بخشیدن حس زنده بودن را خوب بفهمید. به مادرانشان در جمعی بگویید: چه دختری/پسری تربیت کردی! تا تمامیت قدرشناسی و معرفتی که یک انسان میتواند نثارتان کند را چون سبدی از بهشت هدیه بگیرید.

چند بار از مرگ تو مرده باشم ستارهجانم؛ چندبار لبخند درخشانات را دوره کنم تا بشود نوشت یک لکهی درشت سیاه روی جگرم نشسته، درست بهاندازهی غیاب خورشیدی که میتوانستی در چشمات داشتهباشی و شاید امکان داشت روزی بغل تاریکام را روشن کنی؟!
دختر ۱۷سالهام، نامات چراغ باشد برای منِ معلم که هروقت خواهرانات را بوسیدم، یادم بماند بهاندازهی ستارهای، سهمی از آسمان بلندت دارم. آتش قلبم بماند برای هر کلاسی که خواهران تو را از غار تنهایی بیرون میکشد و عشق و اعتماد را در میانه میگیراند.
لبخند پهناور و دشتیات سلاح آبائیام باشد از پس زخم سال یک، برای روزها بیخستگی دویدن و شبهای بیسرشکستگی تا چیزی که به چنگ آید زندگی باشد و آیندهی نو زاد، تا لبخندهای شما بتواند پهن شود در چشمانداز و مناظر امیدواری را دمدست کند برای هر پنجره و در و چشمی.
ضربههای سرت صدا شود در گوش زمان تا فراموش نکنیم؛ جانکندن رؤیاهای نوجوانی تو، دقیقهی آخر ندارد. مدام باید برگشت به دم آخر، به احتضار خونی که نمیخواست بمیرد، به معاشقهای طولانی میان قلب و نفس بر بالهای فرشتهی مرگ.
کمک کن فراموش نکنیم تو سهسال بعد بیستساله میشوی و درحالیکه دستهایت را زیر چانه گذاشتهای، هنوز داری به زندگی نگاه میکنی...
کانال صور ما