
زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم .
وقتی شاغل بودم نجوایی ناخوشایند آزارم می داد و همیشه با خود فکر می کردم چرا بیشتر معلمان می خواهند زودتر بازنشسته شوند و به
قولی از مشقت تدریس ، خلاص شوند و یا فرار کنند. این نجوا با قانون بازنشستگی پیش از موعد شدیدا اوج گرفت و بیشترین دغدغه و صحبت زنگ های تفریح معلمان ، تشویق یکدیگر به بازنشسته شدن گردید. البته پاسخ سئوال را می دانستم و با خود یادی از گذشته می کردم که معلمان دوست داشتند پای خدمت بمانند و اما دوران بازنشستگی آنان فرا نرسد. چون بازنشستگی مساوی بود با عصا برداشتن و آغاز پیری، لذا از رسیدن هر چه سریع تر آن ایّام ، شرم داشتند . شاید هم چون امروز با تحمیل شرایط از سوی جامعه ، معلم هر کاری را ، حال ، درخور شأن معلمی و یا مذموم برای موقعیت خود انجام نمی داد. در گذشته معلم ، معلم بود و هرگز رانندۀ تاکسی و آژانس و تاکسی تلفنی و یا شاگرد املاکی و دستفروش و ... نبود.
تفکر اصلی برای معلمان جهت اندیشیدن به بازنشستگی ، آن هم با تصور زودتر از موعد مقرّر ، با بی برنامگی و پرهیز از دوراندیشی طرح بازنشستگی پیش از موعد آغاز شد . بحرانی شدید احساس می شد اما اصولا ما به عدم کنترل بحران ها عادت داریم و تا شدت تخریب اوج نگیرد ، از جای خود تکان نمی خوریم و یا تمهیداتی برای دوراندیشی فراهم نمی کنیم. هر چند وقتی هم که این شدت همه گیر می شود ، دانش و مهارت و ذکاوت لازم برای مهار و کنترل آن را نداریم. همان داستان کمبود معلم که تنها نسخه برای درمان آن شد طرح اختیاری معلم تمام وقت و نهایت در آینده ای نزدیک ، طرحی اجباری برای معلمان .

در واقع حسرت بازنشستگیِ زودهنگام با این حرکت شدت گرفت و اگر قبلا فقط معلمین و دبیران زن با دلایلی مشخص و موجه ، قصد بازنشستگی داشتند ، امروز مردان نیز با تغییر شکل ساختار آموزش و پرورش و وجود قوانین دست و پا گیر و اِعمال سلایق فردی وزرا و مدیران ستادی و ترویج باندبازی مدیران و مدیران کل ، سیاست زدگی آموزش و پرورش ، فدا شدن اصل تعلیم و تربیت به جای اهداف غیرآموزشی فرعی ، چند گانگی مدارس و پولی شدن تحصیل ، تشدید شکاف آموزشی ، رواج دلمردگی و افسردگی معلمان و دانش آموزان ، کاهش انگیزه های هدفمند برای دانش آموزان و کادر مدارس و مهمتر از همه نابرابری شدید و آشکار فاصلۀ حقوق دریافتی معلمان با سایر شاغلان در دیگر وزارتخانه ها و عدم وجود ثبات اقتصادی و تحمل 40 سالۀ انواع گوناگون تورم و افتادن معلمان در زیر خط فقر ، و عدم همراهی و همدلی وزرای آموزش و پرورش خصوصا سید محمد بطحایی با معلمان ، عدم توجه اساسی نمایندگان مجلس به معلمان و دردها و آلام آنها خصوصا به هنگام تصویب بودجه و .... فشار بر معلمان جهت ترجیح فرار بر قرار ، شدت و حدّت گرفت . بلوا و آشوب و بحران در آموزش و پرورش کنترل و تسلط بر ادارۀ امور جاری آن را مخدوش و سیر تجمعات و اعتراضات و اخیرا تحصن های دفاتر معلمان در سراسر کشور ، که اصولا بی نتیجه و بی اثر بر مسئولان امر بود ، جریان یافت. ما لذت ساده و بی آلایش زندگی کردن را یاد نگرفته فراموش کرده ایم. به ما هنر و مهارت زندگی کردن در فراز و نشیب روزگار آموزش داده نمی شود و برای همین زود و سخت بر زمین ناملایمات می خوریم و متأسفانه کسی نیست که دستمان را گرفته و بلندمان کند و بگوید بزرگ شدی گریه نکن ! و ما با خوش خیالی آن را فاکتوری برای کمال خود حساب کنیم
جمله ای که بدان اعتقاد دارم و اغلب در نوشته هایم می نویسم و برایم خیلی اهمیت دارد این که : ما ایرانی ها و شاید معلمان ، اصل زندگی کردن را فراموش کرده ایم . شاید چون بهای زندگی کردن خارج از قدرت و اختیار مان گردیده است و توان اقتصادی ما از اداره و کنترل آن خارج شده است. امروز نحوۀ زندگی کردن ما با ساز و کاری که برای خودمان فرض واجب اختیار کرده ایم در سایۀ دو پدیدۀ مسلط بر زندگی مان یعنی مصرف زدگی و چشم و هم چشمی ، با حقوق دریافتی مان اصلا همخوانی ندارد. زندگی ما شده است پیست مسابقه دو و میدانی ، هر چند هم زمان با بزرگ و شاغل شدن ما ، تیر آغاز در آن خلاص شده است اما هر چقدر بیشتر تلاش می کنیم تا با سرعت زیاد بدویم و به نفرات جلویی برسیم ، کمتر موفق می شویم و یا اصلا احتمال موفقیت وجود ندارد ، چون ساز و کار دوندگی آنان در زندگی با دریافتی شان همخوانی دارد اما ما تاکنون به چنان توفیقی دست نیازیده ایم.
نمی خواهم با نگاه مادی ارزش زندگی کردن را تحت تأثیر سو قرار دهم ، اما انکار واقعیت به همان اندازۀ شرمِ ما از بیان دلایل ناتوانی مان در زندگی ، زشت و آسیب زاست. ارزش و عظمت زندگی را ما اصولا با تولد نوزاد انسان و یا حیوان و یا تبدیل تخم به موجود زنده ای و یا جوانه زدن شاخ و برگ خشکی در فصل بهار ، بیشتر متوجه می شویم . کدام پدر و مادری در لحظۀ تولد نوزاد خود بهت زده و هیجان زده نمی شود ؟ ( به جز تصویر زشت نوزادانی که نتیجه روابط نامشروع است و سر کوچه و آستانۀ مسجدی گذاشته می شود و یا فرزند ناخواسته است و یا معلول ذهنی و جسمی و...... هر چند که عشق به نوزاد دنیا آمده گاه چنان شدید است که به او نیز دل می بندند چون وجودی را با معجزه و عنایت پروردگار خلق کرده اند ) .
آری ؛ زندگی زیباست و ارزشمند و لحظه شماری ما برای اتمام روزها و ماهها و سالهای آن ، فقط خبر از معاملۀ بد ما با زندگی می دهد ، حال با اختیار و ارادۀ خودمان و یا تحمیلی از سوی سیاست گذاران . زندگی مسیری صاف و زلال و سبز و پر از انرژی و حیات بخش است. اما رفتار خود ما یا دیگران با ما آن را به فراموشی و یا تخریب وا می دارد.
اصولا بشر با دستان خود تلاش در نابودی آثار زندگی می نماید. کوهها و دشت ها و مزارع و فضاهای سبز را از بین برده و برای خود منابع ثروت و زیست به وجود می آورد . گاه با همراهی قانون ، گاه با چشم بستن به روی قانون و گاه با نادیده گرفتن آن . چه فرقی می کند ما با نادیده گرفتن قراردادهای زندگی و یا ملزومات حتمی زندگی ، ادامۀ آن را برای خود و فضای سبز و حیوانات ناممکن می سازیم . و در این میان چون ماهیت و شکل زندگی افراد با یکدیگر برابر نیست و نابرابری اجتماعی – اقتصادی و حتی فرهنگی و آموزشی غوغا می کند ، لذا مابین منحنی برخورداری قلیلی از جمعیت با منحنی به بهرگی کثیری از جمعیت ، تفاوت فاحش و وحشتناکی وجود دارد. و ما در زیر انحنای همین منحنی ، خود نیز خمیده می شویم و در کودکی آمار افسردگی در جامعه ما بیداد می کند و تا به بیست سالگی نرسیده ، چهل ساله می نماییم و در 50 سالگی با بازنشستگی ، پایان فعالیت و کوشش و تلاش ما رقم می خورد و متأسفانه از نظر فرهنگی این یعنی سالخوردگی ما و در انتظار مرگ روزشماری کردن . تا شاید به شصت سالگی برسیم و شروع کنیم به ثانیه شماری عمر و همیشه در حسرت جوانی و زندگی نکرده آه و حسرت برآوریم و بر مسببین نکرده هایمان لعن و نفرین کنیم و بر اندک کرده هایمان مباهات کنیم.
شاید شما هم چون من از نحوۀ سپری شدن ایام جوانی تان ، خاطراتی گنگ و نامفهوم داشته باشید و بارها با خود بگویید که اصلا نفهمیدم چگونه گذشت ؟ خصوصا اگر به طور متناوب دوران تحصیل مدرسه ای و دانشگاهی و شروع اشتغال را سپری کرده باشید . چون ما اصولا مشقت می کشیم تا بعدها در سنی خاص با اشتغال و ازدواج و صاحب خانه و ماشین و فرزند و قدری پس انداز، بتوانیم زندگی کنیم ، اما خیلی از جمعیت سرزمین های دیگر در همین مسیر که بخش اعظم عمرشان را تشکیل می دهد ، لحظات آن را زندگی می کنند. هر چند روش زندگی هر ملت حاصل فرآیند فرهنگی و خاص خود آنهاست ، اما صرفا برای امر مقایسه ، یادآور می شوم که در اروپا و آمریکا مردم در هر سنی طی روز فعالیت تحصیلی و شغلی دارند و سرشب تا پاسی از بامداد ، زمان تفریح آنان در مراکزی خاص است. آنان با تفریح و لذت بردن از زندگی ، آن را مزمزه می کنند. ما شب ها اغلب خسته ایم و زود می خوابیم که فردا باز چرخۀ زندگی را قدرت چرخاندن داشته باشیم ، یک روزمرگی یکسان و بدون تغییر اما ظاهرا حیات بخش . دقت کنید که بحث ما تأیید شیوۀ تفریح آنان و یا نقد آن نیست ، افراد درهر جامعه ای حق دارد با محتوای فرهنگی خود برای سرزنده بودن در زندگی تفریح هم بکند. راستی تفریح من و شما به جز خرید ملزومات روزانۀ زندگی خود ، چه چیز دیگر است ؟ تا حال در چندین کنسرت و تئاتر و سینما و نمایشگاه هنری نه لوازم خانگی و..... شرکت داشته اید ؟ از نمایشگاه هنری چند نقاش و خطاط دیدن کرده اید ؟

نکتۀ دیگر در تفاوت نگرش ما به زندگی را در نوروز و کریسمس هر سال می توان مقایسه کرد. ما به تبعیت از تربیت فردگرایانۀ افراطی در خانواده ها و مدارس ، دور سفرۀ هفت سین خود به نیّت همیشه با هم بودن ، می گذرانیم و ترجیح حتمی مان است که در آن حضور داشته باشیم ( که برخی از مشاغل از این باور تحمیلی ، محرومند چون آتش نشانان و کادر بهداشتی و.......) و آنان در خیابانها و در کنار هم با وجود بیگانگی از هم ، لحظۀ حلول سال نو را جشن می گیرند.
ماه رمضان هم همین طور است. اگر کشورهای مسلمان را با هم مقایسه کنیم ، ما مابین خویشان خود افطاری مهمان می رویم و دعوت می کنیم اما در برخی از کشورها ، با گذاشتن میزهای کوچک از هر خانواده ای و اتصال آنها در محلات ، غذای خانواده ها حال کم و یا زیاد ، با محتوایی غنی و یا فقیر ، در کنار هم افطار می کنند و دعا می خوانند و سپاسگزاری می کنند.
آری همکار محترم ، زندگی ارزشمند تر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم . تلاش ما برای زندگی کردن است نه زندگی کردن ما فقط برای تلاش . معاش ما برای خوب زندگی کردن است نه برای ترسیم آرزوهای بزرگی که هرگز توان رسیدن بدانها را نخواهیم داشت. آیا نفرت انگیز نیست که اختیار زندگی کردن خود و اعضای خانوادۀ خود را از کف برون کنیم و افسار آن را به مسئولان اقتصادی و یا نمایندگان مجلس بسپاریم تا با افزایش ذره ذره ای میزان دریافتی ، عمرمان را آرام آرام به سر رسانند بی آن که هنر زندگی کردن را بیاموزیم و به کار بریم؟
من و شما در این میان ، جمعی دست و گوش بسته ایم که اختیاری برای زندگی کردن نداریم چون در این جامعه یا مهارت زندگی کردن نمی آموزند و به جای آن مهارت سبقت گیری پولی – علمی را ترغیب می کنند و یا با اسارت ما در بندهای بیشمار اقتصادی ، موجبات فراموشی اصل زندگی کردن را فراهم می کنند.
من و شما اگر می خواهیم زودتر از موعد مقرّر بازنشسته شویم تا از این ساختار بیمار اشتغال ، رهایی یابیم ، به دلیل سپردن افسار زندگی مان به نااهلان روزگار است و تصور نکنیم که اگر بازنشسته شویم ، به طور معجزه آسایی همه چیز ایده آل خواهد شد . چون ما محکوم به زیستن در این ساختاریم. ما با بازنشستگی به فعالیت روزانۀ خود خاتمه می بخشیم اما هنوز حقوق بگیریم و می بایست شداید آن را تحمل کنیم. اگر خوش خیالید که به کاری که دلخواه خودتان است مشغول می شوید ، باور کنید برای انسانهایی که در محدودیت ها و محرومیت ها بسر می برند ، سه شغله هم باشید باز بی نصیبید. چون حکم جامعه از سوی اشخاص خاص برای من و شما این اسارت و محکومیت ابدی است .
امروز دیگر چون 50 سال پیش علیرغم نداری ، از لذت زندگی خبری نیست . کجا رفت ایامی که نان و پنیرو گاه با هندوانه و یا خیار و گوجه فرنگی خوردن ترجیح خانواده ها شمرده می شد و لذتی ماندگار در دهان و خاطرات داشت؟ کجا رفت بر روی پتو نشستن و تکیه به پشتی دادن که بزرگان با این امر ، احترامی مثال زدنی در بین کم سن و سالان ، برای خود کسب می کردند؟ و.... ما با دسترسی به رونق ظواهر زندگی ، صفای سادگی آن را از دست داده ایم ، برای همین بیشتر احساس می کنیم مردگانی متحرکیم تا زندگانی سرزنده .
ما مزۀ زندگی کردن را با تسلیم خود در برابر برتری تصویر ظاهری زندگی ، از دست داده ایم. برای بیشتر ما امروز شرط بقا و کسب وجهۀ اجتماعی توفق مالی است و شاید یک مدرک بالاتر تا مورد تحسین خاص و عام قرار بگیریم و حتی توسط عده ای به بهای دزدی و رشوه و اختلاس و کردانیسم!! شاید ما نیز در دنیای حیوانی که برای خود ساخته ایم نظریه داروین و نیچه را می خواهیم به اثبات برسانیم که در قانون جنگل ، اکثر اوقات پیروزی با حیوان قوی و برتر است. و جرج برنارد شاو چه خوب گفته است :
" وقتی انسانی ببری را میکشد ، اسم آن را تفریح میگذارد، ولی وقتی ببری میخواهد انسانی را بکشد، اسم آن را درنده خویی می گذارد."
ما هم بی سر و صدا به نسبت توانایی اقتصادی خود درنده خوی گرده ایم اما وجهه های انسانی مان ، اجازه قبول و باور آن را به ما نمی دهد و حتی آن را اهانتی آشکار و وقیحانه نسبت به خود می دانیم. اما انکار و یا نادیده گرفته شدن واقعیت ، باعث حذف آن نمی شود.

ما با مفهوم واقعیت هم مشکل داریم . ما اصل زندگی را زیر نیم کاسه ای مرموز پنهان ساخته ایم و حتی جای اصل و فرع را به طور وحشتناکی عوض نموده ایم ، که نتیجۀ آشکار آن خودباختگی و اسارت روزمرگی و فراموشی لذت زندگی کردن است. دقت کنید نمی گویم لذایذ زندگی که عده ای فکرشان به دنبال محافل عیش و نوش و یار و مِی و لااباگری برود و قیاسی مع الفارق با اصل معنا بنماید . لذت زندگی کردن را همانند خوردن قارچی از هندوانه ای شیرین و خنک در گرمای 40 درجۀ تابستان در نظر بگیرید که باعث صفای روح و دل می گردد و آرامشی مطلوب به شما هدیه می بخشد. ما لذت ساده و بی آلایش زندگی کردن را یاد نگرفته فراموش کرده ایم. به ما هنر و مهارت زندگی کردن در فراز و نشیب روزگار آموزش داده نمی شود و برای همین زود و سخت بر زمین ناملایمات می خوریم و متأسفانه کسی نیست که دستمان را گرفته و بلندمان کند و بگوید بزرگ شدی گریه نکن ! و ما با خوش خیالی آن را فاکتوری برای کمال خود حساب کنیم.
به قول هگل ؛ " تعلیم و تربیت به معنای هنر اخلاقی سازی انسانهاست." ما از این هنر محروم مانده ایم و در وانفسای بر باد دادن زندگی ، اخلاقیات را نیز قربانی کرده ایم و برای همین فساد در هر زمینه ای امروز بیشتر و فزونتر گردیده است. ما وقتی زندگی کردن و لذت مشروع آن را زیر پا گذاشتیم ، اخلاقیات نیز قربانی شد چون برای پیروزی در میدان ستیزۀ امتیازات دنیوی ، به اعضای خانواده و همکار و همسایۀ خود نیز رحم نکردیم . ما فقط تلاش کردیم تا در پیست مسابقۀ دو ومیدانی برتری تحصیلی و شغلی و مسکن و.... نفر برگزیده باشیم ، به هر بهایی و با از دست دادن هر ارزش و باور اخلاقی .
امروز کمتر کسی در پی شناخت ارز ش های ذاتی افراد است چون عیار محاسبه میزان دارایی اوست. شاید برای همین الگوهای شخصیتی نادری برای کودکان باقی مانده است . یا امروز کمتر قشر روشنفکری وجود دارد ، چون ما به واقعیت شخصیت فردی و اجتماعی افراد ارزش قائل نمی شویم ، ما به درجۀ برخورداری ظاهری افراد بها می دهیم ، نوع اتومبیلی که سوار می شود ، محله ای که در آن خانه دارد ، ظاهر برونی و درونی خانۀ او ، رستورانی که در آن غذا می خورد ، مراکزی که از آن خرید می کند، شهرها و کشورهایی که بدان سفر می کند ، تعداد ستاره های هتلی که در آن اقامت می کند ، حساب بانکی و رقم موجودی آن و....
ما به طبقه بندی امتیازی و برتری افراد با چنین شاخص هایی دست می زنیم و چون افراد روشنفکر و زُبده و ممتاز علمی – فرهنگی جامعه ، از این حسابگری ها به دور می مانند لذا موجودیت آنها از بهره رسانی به ملت باز می ماند و این با واقعیت دو دو تای زندگی اجتماعی هیچ ملت رشد یافته ، همخوانی ندارد. آنان در انزوای خود تفکر می کنند و متأسفانه حتی برای تولیدات ذهنی آنان در این جامعۀ پولمدار مدرک زده ، خریداری وجود ندارد.
ما با شیوۀ غلط زندگی کردن خود ، اخلاقیات و ارزش ها و هنجارها و تولیدات فکری را به انجماد و انزوا محکوم ساخته ایم لذا امروز ما نه تولید فرهنگی داریم و نه در ساخت تمدن ، نقشی مؤثر داریم .
لذا هر فرد شاغل ، تا خود نخواهد از اصل لذت بردن از زندگی تبعیت کند ، در این جامعه نه کسی به او آن را خواهد آموخت و نه آن را به او هدیه خواهد بخشید. پس همانند نوزاد پستانداران که از لحظۀ تولد مجبور به سر پا ایستادن هستند تا رسم زندگی بیاموزند ، خودمان الفبای لذت از زندگی را اختیار کنیم ، با این تفاوت که آنان به طور غریزی و از پیش نوشته شده عمل می کنند ، اما ما با اختیار و اراده و خلاقیت مان ، زندگی کردن را معنا ببخشیم.
فراموش نکنید که بازنشستگی نه پایان راه است و نه پلی برای رسیدن به آرزوهای دیرینه تان . چون در جوانی به هر نحوی که زندگی کرده اید ، در پیری نیز همان گونه خواهید زیست. دلیل آن عادت ما به باورها و رفتارهایی است که با مجموعۀ آنها شخصیت امروزی خود را در طی عمرمان ساخته ایم . زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم. بیایید از کار کردن هم لذت بریم چون آن را زندگی می کنیم.

راه حل :
یک بار برای همیشه باور کنیم که ایجاد و تثبیت عادات خوب و خوشایند ، خارج از وجود و اراده و اختیار هر یک از ما ، ناممکن و نشدنی است.
چون اشخاصی خاص برای تعقیب این هدف ، جهت نیل به اهدافی متعالی در این جامعه تربیت نمی شوند. پس از همین امروز با خانوادۀ خود و یا با والدین و دیگر اعضای خود ، تمرین زندگی کردن را بیاموزیم . برویم سراغ درختی خشک که جوانه های زیاد و زیبایی زده است ، لمس کنیم ، چمنزارهای دور تا دور خیابانها و محل زندگی خود را نگاه کنیم ، حس کنیم ، زندگی فقط ماندن در لفافۀ روزمرگی خمودگی نیست ، بیرون آئیم از پیله های خودبافته و یا جامعه بافته و با نگاهی امیدوارانه به کودکان و دانش آموزان خود هنر خوب مشاهده کردن را بیاموزیم .
هنر پیدا کردن گلی زیبا در بین خارهایی زشت و آزار رسان را بیاموزیم. سرآغاز هر حرکتی ، با یادگیری کودکان یک سرزمین آغاز می شود. فرهنگ هر جامعه ای با یادگیری کودکان بارور می شود . بشکنیم تنهایی خود و زن و فرزند خود را و اسارت آنان را در زندان فضای مجازی و یا انزوای افسردگی . بیرون آئیم و زندگی کردن را از خود طبیعت فرا گیریم . ما با شیوۀ غلط زندگی کردن خود ، اخلاقیات و ارزش ها و هنجارها و تولیدات فکری را به انجماد و انزوا محکوم ساخته ایم لذا امروز ما نه تولید فرهنگی داریم و نه در ساخت تمدن ، نقشی مؤثر داریم
زندگی کردن زیباست ، هنر و جلوه گری طبیعت است ، اما ابتدا این نگاه من و شما باید آن را باور کند و بدان اعتراف کند و بعد برای جست و جو ما را به دل طبیعت برد. زندگی اینجاست .
صدای طپش حیات بخش آن ، زیباتر از هر صوت موسیقی است. زندگی خودِ موسیقی است. خودِ نقاشی است. خودِ هنرهای تجسمی است و حتی خود هنر خطاطی است. زندگی هنر هنرمندانه است که من و شما را با عشق و خلوص به چرخش در آن و باور آن دعوت می کند. به یاد دارید کودکی مان را که در دل ابرها و کوهها ، شکل های مشابه بهانه های زندگی خود می جستیم و یا ستاره ها را نگاه می کردیم ؟ امروز دیگر هیچ یک را نمی بینیم . باور کنید اگر تنها زحمت بیرون آمدن و پیاده روی کردن را به خود بدهیم و خانواده را با خود همراه کنیم ، تمرینی نیکویی برای زندگی کردن آغاز کرده ایم . جای دور نرویم ، هزینۀ زیاد نکنیم . فقط بیرون بیاییم و نفسی تازه کنیم . یک نفس عمیق و ورود اکسیژن فراوان به ریه ها و شش ها ، زندگی اینجاست با من و شما . تولد زندگی بر شما مبارک .
در پایان به بهانۀ بهار و روز طبیعت ، یادی کنیم از شاعر نامدار زنده یاد سهراب سپهری . روحش شاد
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ،هوا ، عشق
زمين مال من است
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
پیش تر ؛ صدای معلم گفت و گوی مفصلی را با « رضوان حکیم زاده » معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش با موضوع " مدیریت منابع انسانی و تدریس اجباری مدیران و معاونین مدارس " انجام داد . ( این جا )
حکیم زاده در این گفت و گو عنوان کرد : " تصور من این بود که هدف دوستان اجرای ظاهری برنامه درسی و تشکیل دادن کلاس بود اما نگاه ما اجرای واقعی برنامه درسی توسط معلم بود ."
در این گفت و گو صدای معلم سوال کرد :
" چهاربند تفويض اختيار به استان ها براي استفاده از ظرفيت مديران و معاونين در امر تدريس را يكي از راهكارهاي ارائه شده دانست و تصريح كرد: با ارائه اين راهكار، بخشي از نياز نيروي انساني تأمين مي شود، همچنين مهارت ها و شايستگي هاي آموزشي و تدريس مديران و معاونين، تقويت و به روز مي شود و علاوه برآن، مديران و معاونين با تعامل بهتر با معلمان به درك بهتري از شرايط كلاس درس و روش هاي نوين تدريس و فرآيند يادگيري – ياددهي بهره مند مي شوند.
تفسیر این آقایان با تفسیر شما تفاوت ماهوی دارد ."
پاسخ معاون آموزش ابتدایی چنین بود :
" من در مورد چیزی نظر می دهم که در عمل اتفاق می افتاد . آیا این باعث می شد که معلمان روش های تدریس شان به روز شود ؟
آیا یافته های میدانی و یا مشاهدات میدانی این را نشان می داد .
اگر چنین بود باید همه مدیران و معاونین ما باید با اشتیاق از این کار استقبال می کردند این که بتوانند تعامل بهتری داشته باشند و روش های تدریس شان به روز آوری شود .
آن چیزی که عملا اتفاق می افتاد این نبود .
آن چیزی که اتفاق می افتاد به حاشیه رانده شدن درس های مهم بود ."
در پایان گفت و گو صدای معلم از حکیم زاده پرسید :
" دیدگاه ما نسبت به عملکرد مسئولین یا مرکز منابع انسانی دیدگاه مبتنی بر صرفه جویی است. ولی آیا سازمان های بالا دستی آموزش و پرورش یا سازمان های خارج از آموزش و پرورش این دیدگاه شما را قبول می کنند یا دیدگاه آن افرادی که می خواهند صرفه جویی در منابع بکنند؟"
و پاسخ چنین بود :
" من نمی توانم در این مورد اظهار نظر بکنم. ولی قطعا در رابطه با تعداد نیروی انسانی مورد نیاز و جذب و شرایط شان معمولا طرف مشورت و تصمیم گیری نیستیم .
ما واحدی نیستیم که در این زمینه نقشی داشته باشیم و شاید یکی از خلاهای موجود است در حالی که متولی آموزش هستیم معمولا راجع به این موضوعات از ما نظری خواسته نمی شود و زمانی که قرار است این مجوزها اخذ بشود و این تصمیم گیری ها انجام بشود از جهت ساختاری عرض می کنم معمولا ما بازیگر فعال نیستیم."
در آخرین اظهار نظر علی اللهیار ترکمن معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش گفته است :
" حذف ساعات تدریس مدیران مدارس برای سال ۹۸ است و فعلاً شامل معاونان مدارس نمیشود " ( این جا )
دانش یک کالای عمومی است. در این معنا دانش از انحصار گروه های خاص می گریزد و با زندگی واقعی و دغدغه های عمومی مردم پیوند می یابد. گفت و گوها بر سر ماهیت و کارکرد آن رونق می گیرد و پرسش های جدید در ذهن ها جوانه می زند. جامعه ایران اما با عمومی شدن دانش فرسنگ ها فاصله دارد. اگر چه مدرنیت اقتضا کرده است که همگان به آموزش عمومی دسترسی یابند ولی گرفتار شدن دانش در انحصار قدرت و بازار از ایجاد گفت و گوهای سازنده درباره آن جلوگیری کرده است.
کنکور نمادی آشکار از پررنگ شدن دانش تکنوکراتیکی است که در پیوند با بازار زندگی روزمره ما را با ضرباهنگ خود تنظیم می کند. همچنین تبدیل آموزش و پرورش به یک نهاد ایدئولوژیک، از نضج گیری تفکر خلاق و انتقادی به مدد قدرت جلوگیری کرده است.
از سوی دیگر شاهد انفعال فزاینده جامعه درباره پرسش از ماهیت و کارکرد آموزش و پرورش هستیم. دغدغه های خصوصی والدین بر گفت و گوهای عمومی در این باب چیرگی یافته و نتوانسته دردهای فردی ما را به مساله های اجتماعی تبدیل کند.
ما به طور جدی نیازمند عمومی شدن آموزش و پرورش در ایران هستیم. تنها در چنین شرایطی می توانیم اراده معطوف به تغییر در این نهاد را به جامعه منتقل و اراده ها را پیرامون تحول در آن بسیج کنیم. امری که می تواند از مسیر راهکار هایی به شرح زیر امکان پذیر باشد:
انتخاب یک چهره ملی به عنوان وزیر آموزش و پرورش: در شرایطی که تعلیم و تربیت از اولویت های دولت های بعد از انقلاب خارج شده است انجام برخی از اقدامات نمادین دارای اهمیت می باشد. بنابراین اگر فرهنگیان بتوانند مطالبه تعیین وزیر خود از مسیر فراخوانی عمومی را به کرسی بنشانند می توانند گام مهمی را در فراگیر کردن اهمیت آموزش و پرورش و ضرورت تحول در آن را به جامعه منتقل نمایند!
ارائه برنامه تحول در آموزش و پرورش از سوی جناح های سیاسی:
انتخابات بهار مشارکت سیاسی محسوب می شود. فصلی که در آن سیاسیون جهت بهره گیری از نیروهای اجتماعی به ارائه برنامه های خود در حوزه های مختلف می پردازند. از همین رو تلاش برای واداشتن جناح های سیاسی به ارائه علنی برنامه های شان جهت تحول در آموزش و پرورش در آستانه انتخابات مختلف می تواند گام مهمی در این راستا تلقی شود!

دعوت از روشنفکران جهت ورود به عرصه نظریه پردازی برای آموزش و پرورش:
واقعیت این است که برخلاف رونق مسائلی همچون توسعه، دین، حوزه عمومی و چگونگی گذار به دموکراسی در میان نحله های مختلف روشنفکری ایران، مسائل آموزش و پرورش نقشی حاشیه ای و متروک در این جریان ایفا می کنند.
بنابراین تلاش برای ورود روشنفکران به عرصه گفت و گو درباره ماهیت و کارکردهای این نهاد می تواند گام مهمی در گفتمان سازی از مسائل آن محسوب شود!
احیای نقش معلم الهام بخش:
برخلاف سال های نه چندان دور که دانش آموزان آینده خود را با ضرباهنگ اخلاق و منش معلمان تنظیم می کردند در سال های اخیر و با چیرگی منطق بازار بر منطق فرهنگ، دو عرصه آموزش و پرورش با گسستی زیان بار مواجه شده اند. تنگناهای معیشتی موجبات نارضایتی شغلی فرهنگیان را فراهم آورده و افول منزلت معلمان در جامعه دانش آموزان را از همنشینی با الگوهایی تاثیرگذار و آینده ساز بازداشته است!
نقش آموزش و پرورش در کاهش آسیب های اجتماعی:
در زمانه ای که تردید در مورد کارکردها و تاثیرات مدارس و معلمان هر روز فراگیرتر از پیش می شود و جامعه دچار بی هنجاری کم سابقه ای شده است، تبیین نقش معلمان الهام بخش در کاهش آسیب های اجتماعی می تواند بر اهمیت آموزش و پرورش در جامعه بیفزاید. معلمانی که قادرند با منش انسانی خود بر روح نوجوانان نقش خاطره بزنند!
نقش سازمان های مردم نهاد در عمومی کردن دانش:
در شرایطی که آموزش و پرورش ایران برای عمومی شدن صرفا به نقش حکومت چشم دوخته است، جامعه مدنی می تواند نقشی نوین و متفاوت در این زمینه ایفا نماید. در همین راستا جلب حمایت NGO ها از ضرورت عمومی کردن آموزش و پرورش از طریق ایجاد کمپین های حقیقی و مجازی می تواند نقش مهمی در تحول آفرینی در این نهاد ایفا نماید.

بهره گیری از رسانه های رسمی و غیر رسمی:
تبدیل آموزش و پرورش به گفتمان غالب جامعه بیش از هر چیز وابسته به نقش رسانه ها در تبدیل دردها به دغدغه ها و مساله ها است. از همین رو بسیج رسانه ها از جمله صدا و سیما و شبکه های اجتماعی می تواند در تحریک احساسات و افکار عمومی پیرامون ضرورت تحول در آموزش و پرورش موثر باشد. پرواضح است که فشار رسانه ای در این زمینه می تواند موجبات تغییر نگرش به این نهاد را در مسئولین فراهم آورد!
کانال مهران صولتی

آیا بند "ک" ذیل تبصره 12 بودجه، می تواند گره از مشکلات بگشاید؟
داستان دنباله دار مطالبات بر زمین مانده آموزش و پرورش از جمله حق التدریس معلمان رسمی و پیمانی ، حق الزحمه امتحانات ، حقوق سرباز معلم، کارکنان قراردادی ،حق التدریسی و سرانجام نیروهای تازه به میدان آمده خرید خدمات آموزشی قبل از هرچیز برخاسته از نگاه ناصواب مجریان به ماهیت هزینه ها در نظام بودجه ریزی کشور است.
تعریف شدن این مطالبات در ردیف هزینه های مانند اضافه کار کارکنان اداری و سایر که معمولا در ساختار بودجه ای دستگاه ها ، بیرون از دایره هزینه های اجتناب ناپذیر قرار می گیرند موجب شده است تا پرداخت آن هنگام اخذ تخصیص یا نقد شدن در خزانه با اما و اگرهای جدی مواجه شود.
هرچند قدمت و پیشینه سخن گفتن از وعده های محقق نشده ای مانند عملیاتی شدن بودجه ،جایگزین شدن برنامه محوری به جای پروژه محوری و نهایتا شاخص محور شدن توزیع اعتبارات ملی و استانی در هر دو بخش هزینه ای و تملک دارایی های سرمایه ای ممکن است به بیش از دو دهه نیز برسد اما تاکنون در میدان عمل چنین اتفاقی آنگونه که باید و شاید رخ نداده است.
معیوب بودن ساختار بودجه به سبب نگاه سنتی به مقوله بودجه ریزی توام با مفروض گرفتن مولفه هایی مانند اتکا به درآمدهای نفتی ،افزایش کمی و معنادار حقوق بگیران دستگاه های دولتی در طول سه دهه گذشته ، تراز منفی صندوق های بازنشستگی ،بدهی های کلان دولت به پیمانکاران و نظام بانکی، سهم اندک دو بخش خصوصی و تعاونی از اقتصاد کشور، شفاف نبودن عملکرد شرکتهای های دولتی از جمله عواملی است که چنین اتفاقی را همواره در آستانه تعویق قرار می دهد.

البته در مورد آموزش و پرورش موضوع قدری متفاوت است .
فقدان نگاه سرمایه ای در ایران به منابع مالی تخصیص یافته به آموزش و پرورش ، بالا نشان دادن قیمت تمام شده آموزش در کشور، ناکارآمدی مدیریت بر منابع انسانی ، نداشتن استراتژی با ثبات در الگوی جذب، تربیت و نگهداشت معلم ، گرایش بیش از حد دولت به خصوصی سازی در آموزش و پرورش با به کار گیری معلمان خرید خدمات آموزشی سبب شده است تا عملا بیش از 98 درصداز اعتبارات تخصیص یافته ،صرف پرداخت حقوق و دستمزد شود.
مطالبات معوقه موجب شده است آموزش و پرورش هر ساله از جمله دستگاه هایی باشد که عملکرد آن بیش از بودجه مصوب آن باشد.
آنچه هر ماه کارت عبور بی چون و چرا ، از کمند خزانه را دارد، حقوق کارکنان رسمی و پیمانی است که به موجب قانون ،تحت عنوان بند "واو" دولت خود را متعهد به پرداخت آن می داند.
اما نبود در آمدهای اختصاصی قابل توجه در کنار تنوع هزینه های اجتناب ناپذیز از جمله عواملی است که حتی در صورت شناسه دار بودن ردیف های اعتباری مانع از آن خواهد شد تا آموزش و پرورش بتواند به راحتی از تله سازمان مدیریت و یا خزانه با توجه به در اولویت بودن حقوق کارکنان ،به سلامت عبور کند.
به نظرمی رسد با اتفاقی که در مصوبه قانون بودجه سال 1398 افتاده است آموزش و پرورش بتواند ازعهده پرداخت به موقع هزینه های اجتناب ناپذیری مانند حق التدریس شاغلین ،حقوق ماهیانه معلمان خرید خدمات آموزشی، کارکنان شرکتی ،حق الزحمه امتحانات و... بر آمده و بر تعویق یک یا چند ساله برخی از مطالباتش فائق اید.
در بند "ک"ذیل تبصره 12 قانون بودجه سال 1398 آمده است:
"کلیه پرداخت هایی که مشابه حقوق و دستمزد می باشند مانند حق التدریس ،حق الزحمه شرکتی، ساعتی، حق نظارت و پاداش شوراهای حل اختلاف ،هزینه اجتناب ناپذیر محسوب می شوند که باید به صورت ماهیانه پرداخت شود"
به نظر می رسد با اجرایی شدن این مصوبه ،بهانه از دستگاه هایی مانند آموزش و پرورش سلب شده تامجبور نباشد معلمان را برای دریافت همان چندر غاز حق التدریس خویش بیش از یک سال در صف انتظار معطل نگهدارد.
شاید با گردش ایام ، به پاس وساطت عمو نوروز! ، کسی دلش به رحم آمده ،ثلثی از آن را بپردازد.

چنین مصوبه ای با قید کلمه "باید" دولت را مکلف خواهد ساخت برای هزینه های اجتناب ناپذیری مانند حقوق معلمان خرید خدمات آموزشی و یا نیروهای شرکتی نیز نگاه اولویت دار خویش را پای کار داشته باشد.
متعجبم از کسانی که قرار بود هرساله حداقل 10 درصد از آموزش و پرورش کشور را به تقلید از مدارس چارتری آمریکای شمالی دو دستی تحویل صاحبان مدارس غیر دولتی داده تا معلمان خرید خدمات آموزشی را جایگزین معلمان رسمی کنند اما در پرداخت حقوق اندک همین تعداد نیز پس از گذشت یکسال مانده اند.
ضمنا با آجرایی شدن این مصوبه (بند"ک") دیگر نیازی به ترویج و تبلیغ" از طرح خود ساخته معلم تمام وقت " برای یارگیری نیست.
چرا که حق التدریس شاغلین متفاوت از اضافه کار اداری بوده و در زمره هزینه های اجتناب ناپذیری است که باید سر هرماه تسویه شود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
نوروز از کهن ترین جشن های تاریخ جهان است که همچنان بالنده و پویا به حیات خود ادامه می دهد و گستره ای وسیعی از مردمان فلات ایران که در ایران و کشورهای همسایه ایران زندگی می کنند آن را پاس می دارند و به آن وفادارند.
ایرانیان نوروز را در لحظه ای قراردارند که طبیعت در لحظه اعتدال بهار از سرمای سخت و سوزان زمستان به باروری دوباره طبیعت قدم می گذارد و این هوش ایرانی بوده است که آغاز گاه سال جدید خود را هم زمان با طبیعت قرارداده است .
در اساطیر ایرانی از جمله در شاهنامه جمشید به عنوان اولین بنیان گذار نوروز معرفی شده است وچنین جشن فرخ ازآن روزگاربه ما یادگار مانده است .
نوروز را حتی اگر جمشید بنیادگذاشته باشد اما همیشه جشن مردم بوده و شاید بتوان نوروز را جشن انسان نامید که آن را با طبیعت در هنگامه رستاخیز بهاری برپا می دارند . انسان ها بوده اند که نوروز را بزرگ داشته اند و مردمان بوده اند که برآن ارج نهاده اند .
نوروز در کنه خود پیام آشتی انسان و طیبعت را به ارمغان می آورد ،انسان هایی که روز نوی طبیعت را به جشن می نشینند و طبیعتی که مهربانانه و مادرانه به نگاهبانی انسان ها مشغول است . تلقی انسانی از نوروز با خود جهانی از معانی دارد که در جشن های مردمی نوروز هویدا بوده است و هم اکنون نیز این روح انسانی در جشن نوروز جاری و تپنده است و در پس زمستان می آید و به همگان نوید خوشباشی بهاران را می دهد و از این روی است که خیام می گوید:
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

از این رو است که نوروز فقط جشنی برای تاریخ و یا یک جشن سنت گرایانه نیست بلکه روح شهروندی را می توان درتارو پود نوروز یافت و آن را جشنی در راستای پاسداشت حقوق شهروندی برشمرد . بزرگترین پیوند نوروز و حقوق شهروندی حق حیات است . همان گونه که حقوق شهروندی بر حق حیات به عنوان مهم ترین حق انسان تاکید دارد نورز پیام آور حیات هم برای انسان و هم برای طبیعت است و نوروز پیام آور حیات است و با نوید بهاران زندگانی جدید را برای انسان و طبیعت مژده می دهد .
دومین نقطه پیوند میان نوروز و حقوق شهروندی تاکید همزمان بر کرامت و ارزش والای انسان و طبیعت است . نوروز در همه ادوار حیات خود جشن انسان ها یی بوده که همزمان با طبیعت به جشن و پایکوبی پرداته اند و انسان ها برگزارکنندگان و نگهدارندگان روح کرامت انسانی آن بوده اند . درنوروز انسان فراتر از اصطلاحات حقوقی به معنای انسانی خود وبه عنوان زیست کنندگان عرصه حیات خود کرامت واقعی خود را به ظهور می رسانند و نشان می دهند که انسانیت فراتر از هر طبقه و مقام می توانند در برگزاری و پاسداشت طبیعت شراکت و همراهی کنند .
نوروز به یک معنا آفریننده امنیت و آزادی است . نوروز با توسع صلح و دوستی امنیت را تحکیم می کند و با توسعه گفت و گو زمینه ساز آزادی می گردد . لذا نوروز به مثابه امر سیاسی و امر اجتماعی به ساختارهای سیاسی و اجتماعی شکل می دهد و همین نقش مهم نوروز موجب گردیده است که سرزمین ایران با وجود همه حمله هایی که در طول تاریخ دیده است و دشمنی هایی که تمامیت ارضی آن را تهدید کرده است با وجود سنت هایی کهنی همچون نوروز بالنده وسرافراز باقیست . ما به عنوان انسان ایرانی نکوشیدیم توسعه را در سایه تحولات سرزمینی و بومی خود بفهمیم و با تخریب طبیعت به این روز که امروز افتاده ایم دچار نشویم
نوروز هویت جامعه ای است که نشان داده در تندباد حوادث توانسته است با درآمیختن با هویت دینی – اسلامی بالندگی بیشتری یافته است و بر مبنای این هویت دینی – ایرانی خواستگاه رشد و حفاظت از حریم انسان و طبیعت شده است .
نوروز تجلی گاه حقوق شهروندی در هویت ایرانی – اسلامی است و جشن پاسداشت انسان و طبیعت است ولی ما ایرانیان امروز دست در دست هم داده ایم که طبیعتی را که یادگار طولانی نیاکان ما و سرمایه ای برای همه بشریت است را نابود کنیم .
حوادث این روزهای نوروزی در استان های گلستان ، فارس ، خوزستان ، لرستان و ..... نشان داد که ما به عنوان انسان ایرانی نگهبان های خوبی برای روح نوروز نبوده ایم و نکوشیده ایم با بزرگداشت طبیعت زیست انسانی خود را در دامان آن با لدت ادامه دهیم .

ما به عنوان انسان ایرانی نکوشیدیم توسعه را در سایه تحولات سرزمینی و بومی خود بفهمیم و با تخریب طبیعت به این روز که امروز افتاده ایم دچار نشویم .
نوروز برای ما میزانی برای سنجش رفتارهایمان است وهرچه دراین سرمین روح نوروز که انسان مداری و طبیعیت مداری است را ارتقا دهیم سرزمینی بهتر خواهیم داشت .
همه ساله بخت تو پیروز باد همه روزگار تو نوروز باد !
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه استان ها و شهرستان ها/
متعاقب شکایت « مهدی بهرامی اقدم » روحانی بنابی از صدای معلم ده ها نفر از نویسندگان ، همکاران و مخاطبان این رسانه با ارسال یادداشت هایی حمایت خود را از صدای معلم بیان کردند . ( این جا )
تاکنون مسئولان وزارت آموزش و پرورش در برابر نامه های این رسانه در مورد عملکرد خویش سکوت کرده اند .
آخرین مورد نامه ی صدای معلم به ریاست سازمان مدارس و مراکز غیردولتی و توسعه مشارکت های مردمی وزارت آموزش و پرورش بود که تاکنون پاسخی به آن داده نشده است . ( این جا )
« مدیر صدای معلم » در دیدار با علیرضا کمرئی مدیر کل ارزیابی و رسیدگی به شکایات وزارت آموزش و پرورش در نشست خبری معاونان وزیر آموزش و پرورش و رؤسای سازمانها در اردوگاه منظریه تهران ( شهید باهنر )، سالن شهید فهمیده به موضوع ارسال نامه ی این رسانه در مورد مشکلات مدیریت آموزش و پرورش بناب و عملکرد مدیر کل آموزش و پرورش آذربایجان شرقی و ثبت آن در این اداره کل اشاره کرد و خواهان پاسخ آن اداره کل گردید .
به این نامه هم پس از گذشت بیش از یک ماه پاسخی داده نشده است .
پیش تر از آن و در 19 دی ماه سال گذشته صدای معلم در گزارشی با عنوان : " پرسش و البته درخواست صدای معلم در جهت شفاف سازی و تنویر افکار عمومی از مسئولان اداره آموزش و پرورش بناب آن است که اسامی افراد ( حقیقی – حقوقی ) به همراه قراردادنامه ها و اجاره نامه ها به انضمام "فیش های واریزی " به صورت کامل همراه با جزئیات یا برای صدای معلم ارسال گردد و یا در پرتال این اداره منتشر گردند "
اداره آموزش و پرورش بناب شفاف سازی کند ! ( این جا ) ؛ خواهان رسیدگی و پاسخ مسئولان اداره کل آموزش و پرورش آذربایجان شرقی گردید . به این گزارش هم پاسخی داده نشده است .
« صدای معلم » بار دیگر بر بر اساس منشور حقوق شهروندی و اصل گردش آزاد اطلاعات مسئولان وزارت آموزش و پرورش را به پاسخ گویی و مسئولیت پذیری در برابر عملکرد خویش فرا می خواند .
با این حال بر اساس ابلاغیه ای که شعبه 101 کیفری دادگاه کیفری دو شهر بناب برای علی پورسلیمان مدیر صدای معلم ارسال کرد خواسته شده بود تا 28 اسفند ماه ساعت 9 صبح در آن جا حضور پیدا کند . ( این جا )
یادداشت « مینو امامی » همکار صدای معلم را می خوانیم .
خرابه گوگلوم اولار عشق یار ایلن معمور
دوشه مدیر الینه، ملک دل ادارهلنه...
"صراف تبریزی"

خدای را سپاسگزاریم که در هنگامه دمیدن خورشید نوبهار، و شکفتن جوانه های امید بر شاخسار درخت کهنسال و زخمی تعلیم و تربیت، سرانجام تکلیف آموزش و پرورش استان زنجان، با آمدن ابراهیم رفیعی، مشخص شد.
این همنوایی و همهنگامی را به فال نیک گرفته و انتصاب وی؛ با داشتن رزومه ای خوب، به سمت مدیرکلی را تبریک می گوییم.
1- روابط عمومیها آیینه تمام نمای سیرت و صورت ارگانها هستند؛ رفیعی در اولین جلسه خود با معاونان اداره کل و روسای نواحی و مناطق، خبر از پیگیری اخبار و آثار سرای 14 سر آموزش و پرورش استان، از طریق پورتالها، و آشنایی با چند و چون امور میدهد. این نکته علاوه بر این که میتواند نشانهای از روحیه شناختن و فهمیدن و چارهجویی وی باشد، بیانگر فهم نوین و نیکوی او از فلسفه اطلاعرسانی و ارتباطات در مدل نوین مدیریت سازمانی نیز باشد.
امروزه هنگامه تعاریف نسل اول و دوم از روابطعمومیها؛ که آن را چشم و چراغ، و قلب تپنده هر سازمان مینامیدند؛ نیز گذشته است. و مدیران نوگرا میدانند که روابطعمومیها، در عصر انفجار اطلاعات و سرعت ارتباطات، تحلیلگران ژرفاندیش هر ارگانی محسوب میشوند.
از همین خردک روشنایی آغازین، از رفیعی امید ارتقا جایگاه و تحول در روند کار روابطعمومیها، خصوصا در حوزه تغییر نگرش مدیران سنتی، داریم.
2- بیر بیریزدن آیریلمایین آماندی...!
مدیرکل جدید، پس از دیدارهای سازنده با آیتالله خاتمی؛ نماینده معزز ولیفقیه در استان و امام جمعه محبوب زنجان؛ و دکتر حقیقی؛ استاندار توانمند زنجان؛ بیدرنگ استراتژیها و راهبردهای اصلی مدیریت خود را؛ باز هم با اعتقاد به اصل اطلاعرسانی و گفت و گوی عمومی؛ منتشر میکند. جدای از تازگی این حرکت، دقت در محتوای این اصول 8 گانه، اعتقاد هوشمندانه رفیعی به مشارکت پایدار، مسئولانه، آگاهانه و عمومی همه اشخاص حقیقی و حقوقی دخیل در امر تعلیم و تربیت، هویدا است.
وی در این نامه سرگشاده به توسعه حرفهای معلمان؛ به عنوان محور اصلی نظام تعلیم و تربیت کشور؛ تاکید بر نقش مدیران مدارس و نگرش مدرسهمحوری، و استفاده از ظرفیتهای پیدا و پنهان نیروی انسانی خانواده بزرگ و شریف فرهنگیان استان تاکید کرده است.
رفیعی در این نامه، و همچنین خوانش رندانه قطعاتی از منظومه جهانی حیدربابایه سلام شهریار، به همدلی و انسجام همه عناصر اثرگذار، و دوری از کدورتها، در راستای پیشرفت و بهبود امور، انگشت اشارت گمارده است.
3- مدیریت جهادی، در سایه درایت و دانش، راهگشای مشکلات کشور است. (مقام معظم رهبری) مقام عالی آموزش و پرورش استان، از آغازین لحظات انتصابش، با مدیریتی جهادی و میدانی کارش را آغاز کرده و از وضعیت مراکز اسکان فرهنگیان در شهرستانهای ابهر و خرمدره، و سپس شهرستان ایجرود بازدید میکند. سرزده از وضعیت عناصر بصری و نمای بیرونی نواحی 1 و 2 دیدار می کند و قس علی هذا...
باید بگوییم امروز با حجم مشکلات ریز و درشت وزارت عریض و طویل آموزش و پرورش؛ از مشکلات صنفی و معیشتی، تا کمبود امکانات رفاهی و آموزشی مدارس، و مسائل منزلتی گرفته، تا موارد دیگر؛ و نیز همان طور که در سخنان رهبر انقلاب پیداست، تنها در سایه کارهای میدانی و شبانهروزی، و مدیریت جهادی مبتنی بر دانش و خرد جمعی، میتوانیم این کشتی به گل نشسته را بر موجهای امید و پیشرفت سوار کنیم.
تعهد و تلاش ایثارگرانه (در مقابل روزمرگی و جمود عناصر ستادی)، حضور و لمس از نزدیک مشکلات، همدلی و همراهی با جامعه مخاطب (با در نظر گرفتن اصل دوری از پوپولیسم)، و... از برکات این روحیه میتواند باشد.

سخنی با ابراهیم رفیعی:
سه اپیزود از شما، میتواند جوانههای امید را در دل خانواده بزرگ و شریف فرهنگیان عاشق و ایثارگر استان زنجان بشکوفاند. از شما انتظار معجزه نداریم! چرا که میدانیم بسیاری از مشکلاتمان (از جمله مسائل معیشتی و اقتصادی) در اشلی بزرگتر قابل حل هستند، اما از شما انتظار دوندگی و خستگیناپذیری داریم.
بیر: از شما میخواهیم با برقراری ارتباطات پایدار، سازنده، و مطالبهگرانه با وزارتخانه؛ با عنایت به حضور چندین ساله حضرتعالی در ردههای مختلف مدیریتی در پایتخت؛ نسبت به جذب اعتبارات بیش از پیش به پروژههای آموزشی و عمرانی (از جمله مطالبات، دیون و اضافهکاری انبوه عناصر صف و ستاد، و ساختمان نصفهکاره فاز 2 باشگاه فرهنگیان و...) تلاش کنید.
ایکی: از شما میخواهیم هر چه سریعتر نسبت به انتشار برنامهها و تاکتیکهای مدیریتی خود، که بر آن استراتژیها و اصول راهبردی متشره سوار خواهند شد، اقدام کنید.
اوچ: می خواهیم و حق داریم بدانیم که قرار است شما در طول دوران تصدیگری خود چه کارهای نو و ماندگاری؛ جدای از امور جاری؛ انجام دهید؟!
دورت: تأکید بر استفاده از ظرفیت های نیروی انسانی دانشمند و اخلاقمدار؛ به عنوان مهمترین سرمایه مدیریتی؛ در سایه تهیه بانک اطلاعاتی نیروهای نخبه استان، و استفاده از خرد جمعی حلقههای مشورتی واقعی (نه سمبلیک) از جمله ادامه راسخ و موثر طرح مشاوران جوان، و نشستهای مداوم با نمایندگان دلسوز و مقبول و واقعی فرهنگیان برای تصمیمگیرهای درست، و داشتن روحیه نقدپذیری، مهمترین انتظارات ما از شماست.
بئش: امیدواریم در سایه اعتدال، خردورزی، انصاف و داشتن روحیه اصلاح امور، نسبت به تغییر نگرشها و رفتارهای نادرست سازمانی در مدیران؛ و در صورت نیاز تغییر مهرههای ناکارآمد، و انتصاب مدیران بر اساس شایستهسالاری (با عنایت به تعیین تکلیف سرپرستیها)؛ قدم بردارید. چرا که داشتن کابینهای قوی و کارآمد، ضامن موفقیت شما خواهد بود.
آلتی: استقرار کامل و نیکوی مدیریت جهادی و میدانی (همسو با استاندار محترم)، دوری از سانترالیزم، و حضور منظم و پررنگ در نواحی و مناطق، خصوصا مدارس روستایی، از انتظارات به حق جامعه فرهنگیان استان است.
یئددی: نظارت و کنترل قاطعانه و مسئولانه مستقیم و غیرمستقیم بر مجموعههای باشگاه فرهنگیان، درمانگاه فرهنگیان، شرکتهای تعاونی فرهنگیان در نحوه سرویسدهی و خدماترسانی، سالنهای ورزشی مدارس و ساختمانها و مغازههای درآمدزای آموزش و پرورش استان، و همکاری بیش از پیش با ادارات ادارهکل نوسازی، و کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان استان، از دیگر خواستههای مهم ما معلمان است.
سککیز: توجه ویژه به دبیرستان دکتر شریعتی (تنها مدرسه ماندگار استان، و سمبل هویت آموزش و پرورش زنجان) و تلاش برای تبدیل آن به یک مجموعه فرهنگی آموزشی برای فرهنگیان و همشهریان؛ از جمله احیای کتابخانه مشهور، قدیمی و غنی آن، و ترجیحا ایجاد موزه تعلیم و تربیت در آنجا (همچون موزه تعلیم و تربیت شهر قزوین؛ با استفاده از وسایل و اسناد کهن موجود که در چهارگوشه استان خاک میخورند)؛ رایزنی جهت اختصاص یک برنامه تلوزیونی دائمی ویژه بررسی مسائل آموزش و پرورش زنجان در شبکه استانی اشراق؛ برگزاری جشن سمبلیک گذر معلم در مجموعه پیادهراه سبزهمیدان زنجان، به همراه برنامههای متنوع فرهنگی و هنری همچون نمایشگاه دستاوردها در روز معلم، (طرح اینجانب که در شورای آ.پ شهرستان زنجان ارائه نمودم)، انتشار مجدد نشریه داخلی آموزش و پرورش استان (نسیم مهر)، طرح تجلیل از فرهنگیان استان با عنوان چهرههای ماندگار آموزش و پرورش استان با همکاری صدا و سیما، و فرهنگ و ارشاد استان، و ... از پیشنهادهای بنده به جنابعالی است.▫️در پایان شایسته است از زحمات و خدمات جناب نعمتالله محمدی سرپرست پیشین ادارهکل، که خود از گزینههای جدی مدیرکلی بودند، در دوران سرپرستیشان کمال تشکر را داشته باشیم.
از خداوند متعال میخواهم قلمم همواره در سایه انصاف و شجاعت، بیانگر خدمات، و خطاهای احتمالی شما باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست غیرمعقول نبی هزارجریبی نماینده گرگان و آق قلا از رییس جمهور (در گفت و گو با سایت الف، 7 اردیبهشت 1398) برای اختصاص سهمیه به دانش آموزان پشت کنکوری مناطق سیلزده گرگان و آق قلا به بهانه بردهشدن کتابهایشان توسط باران و سیل صدای بیشتر مردم را درآورد و داغ سهمیهبازی و سهمیهبازار را دوباره تازه کرد. اینکه انگیزه ایشان از طرح این درخواست معنیدار در این فصل از سال سیاسی یا مالی چیست بماند اما حتی اگر نیت این وکیل ملت را خالص و نه عوامفریبانه و پوپولیستی بدانیم و سهمیه مناطق سیلزده را قبول و تصویب کنیم در عمل و اجرا در جامعهای مانند ایران چه وضعیتی پیش میآید. با مدبریت برتر و بی نظیر و جهانی که ما داریم میتوانیم پیش بینی کنیم که دانش آموزان از مناطق مجاور به این مناطق هجوم می آورند تا از این خوان نعمت گسترده توشهها بگیرند.
آنهایی هم که دارای نفوذ هستند و اینحا و آنجا آدمهای خودشان را چیده اند حسن یا سواستفادههای خود را از این فرصت طلایی خواهند کرد تا دکتر شوند و پول پارو کنند. از آن گذشته مسافرانی که در شیراز یا مناطق دیگری از کشور اموال و خودرو خود را از دست داده اند یا افرادی که اعضای خانوادهشان را از دست داده اند تکلیف شان چه می شود و آیا مشمول این سهمیه میشوند یا نه. وقتی از وفاق یا آشتی ملی بحث میکنیم آفتی که بر جان این وفاق و وحدت میافتد و آن را تنها در حد حرف و شعار متوقف نگه میدارد تبعیض است
بنابراین مطرح کردن چنین درخواست هایی شاید برای مردم سیلزده این مناطق دلخوشکنک و مسکنی فوری باشد و خوشایند به نظر برسد. حتی ممکن است خدمات زبانی او را ارج نهند و به این نماینده افتخار هم کنند که خداوند نمایندهای این چنینی قسمت و نصیبشان کرده است. اما همه به خوبی می دانیم که مایه گذاشتن از علم و خرج کردن از حبیب دانشگاه و کنکور چه بلایی سر مملکت میآورد. هنوز زخم کهنه سهمیههایی که از قدیمالایام بوده التیام نیافته تصویب سهمیهای دیگر چوب لای زخم گذاشتن و لوث کردن علم و دانش و کنکور خواهد بود. به این ترتیب فرمایشات کنکوری این نماینده بهانهای شد تا دوباره به بحث سهمیهها بپردازم.
می شد به جای «کمپین فرزندت کجاست؟» که بیشتر با پاسخ های غیردقیق، مبهم و کلی مسئولین و مدیران نظام برای نشان دادن اینکه بله «ما نیز هم!» تو عروسی هستیم جواب داده میشود یا در شبکه های اجتماعی پست میشود یک کار دیگر کرد، و اندکی تخصصی با مساله برخورد کرد: از این آقایون و خانمها که فرزندانشان همه دارای مدارک دکترا و فوق لیسانس از دانشگاههای ملی و معتبر هستند و همیشه تمام فکر و ذکرشان کشور و انرژیشان صرف خدمت به خلق خدا که خود عین عبادت است می شود پرسید: مدارک تحصیلی خودتان و فرزندانتان را چگونه و به چه نحوی کسب کردهاید؟ آیا از رانت علمی، بورسیه دولتی یا از سهمیههای کنکور و دانشگاهها استفاده کردهاید؟ بی شک درصد قابل توجهی اگر اندکی صداقت به خرج بدهند خواهند گفت که از بورس دولتی، سهمیهها و ... سود برده و مدرک کسب کردهاند. و از اینجا بحث سهمیههای کنکور کلید میخورد، زخم کهنه ای که نیاز مبرم به درمان دارد. اما هنوز چوب لای این زخم گذاشته میشود تا خوب نشود و بیدرمان باقی بماند.
نه! این طوری که نمیشود ما که همش به خودمان رسیدیم همه چیز را برای خود برداشتیم، فقط به خود فکر کردیم. رسیدههایش را برای خود و خانواده و عزیزانمان سوا کردیم، ملاحظه هیچ کسی را هم نکردیم تمام آش را بین خود تقسیم کردیم به پایین مجلس نرسید، بقیه گرسته ماندند: استخدام، مدرک، وام، پست و ... را همه را برای خود کنار گذاشتیم و برای خود سهمیههای رنگارنگ وضع کردیم. پس چرا ادای آدم های منصف را در میآوریم؟ قبول که ظاهرا همه چیز را ما به دست آوردهایم اما برای منافع کشور اندکی هم کوتاه بیاییم. حداقل برای استارت به جامه عمل پوشاندن به تن نحیف شعار رفع تبعیض و عدالت آموزشی چرا از حذف سهمیههای کنکور شروع نکنیم. برای دهها سال حرف همان بود: رفع تبعیض! اما تنها حرف بود و بس! اما چرا قدمی برداشته نمی شود برای برقراری عدالت آموزشی. قرار ما این نبود قرار ما یادتون رفت! قرار بود همه چیز را تقسیم کنیم و شریک بشویم، «کوکولا و نان را قسمت کنیم»... و قرار بود همه حق تحصیل و ادامه تحصیل داشته باشند.

صداها بیشتر شده است. سهمیهها آرام آرام صدای بیسهمیه ها را درآورده و کلافهشان کرده است. همه میپرسند! آنها می پرسند: چه دلیلی برای ادامه سهمیههای کنکور هست؟ فرزندان با دیدن کارنامههای سهمیهایها می پرسند چرا ما سهم و سهمیهای نداریم؟ این منصفانه نیست! صداها اندکی بلندتر شدهاند: لطفا سهمیههای کنکور از هر نوعش را جمع کنید! کارنامههای سهمیهایها که با درصدهای ناچیز رشتههای پزشکی و مهندسی دانشگاههای درجه یک قبول شدهاند در شبکه های اجتماعی دست به دست میشود. فلسفه برقراری یا تشدید سهمیهها دیگر کسی به غیر از دارندگان این نوع سهمیهها را قانع و خوشحال نمیکند. نیازی به آوردن توجیه و دلیل و حجت برای حذف سهمیهها و سهمیهبازی و سهمیهسازی نمیبینم. ادامه سهمیه ها بازی خطرناک و ناشیانه و غیرحرفهای است و اصلا آفتی برای نظام و انقلاب است، عملا نوعی تقسیم کردن و درجه بندی کردن آحاد جامعه و فرق گذاشتن بین فرزندان کشور و دلسرد کردن آنهاست، ریشه به تیشه علم زدن است و خود عین سد کردن رشد علمی کشور است. حقوق شهروندی ایجاب می کند که فکری اساسی برای حل این معضل شود.
یکی از استادان دانشگاه علامه طباطبایی در پستی با عنوان «اصلاح یک قانون غلط: سهمیه ایثارگری» در یکی شبکه های احتماعی با دست گذاشتن روی «سهمیه ایثارگری» با تاکید بر اینکه ما همه قدردان خانوادههای ایثارگران هستیم و با دعوت از خواننده برای «از کوره درنرفتن» استدلال قانع کنندهای برای حذف سهمیهها میآورد: «تصور بفرمایید سواد زبان انگلیسی یا فرانسه یا هر نوع زبان خارجی مان در سطح پایینی قرار دارد. آیا فردی که به این زبان ها مسلط است می تواند تمام یا بخشی از سواد زبانیش را به ما ببخشد؟ یعنی بدون این که ما تلاشی بکنیم بخشی از سوادش به یکباره به ما منتقل شود؟ به نظر می رسد به غیر از علم، دانش و مهارت همه چیز را می توان به دیگران بخشید. مشکلی هم پیش نمی آید. مثلا فردی که مشکل مالی دارد، شما می توانید تمام یا بخشی از دارایی تان را به دیگران منتقل کنید. بدون اینکه وی تلاشی بکند. اما آیا قابل تصور است که فوکو، ژیرو، فوکویاما، اینشتین بتوانند دانش خود را به یکباره به ما منتقل کنند و ما یک شبه فوکو، ژیرو، اینشتین و .... شویم؟ آیا این عملی است؟»

روزنامه شرق در شماره 3214 تاریخ 16 مرداد 397 در یادداشتی با عنوان «پيامدهاي منفی نظام سهمیهبندی در کنکور» به قلم مهدی بهلولی با انتقاد از ادامه این روند مینویسد: «اين موضوع که در اين کشور روزبهروز از اعتبار سواد، دانش، پژوهش، مدرسه و دانشگاه کاسته ميشود و بر شمار مدرکداران بی يا کمسواد افزوده ميشود، بيعلت نيست. اين روند بيش از هر چيز پيامد سياستهای نادرستی است که از بيرون فضای دانش بر آن بار میشود. نمونه بارز اين سياست نادرست و بیبنياد که اين روزها سخت محل پرسش بخشی از جوانان اين کشور است، نظام سهمیهبندی در کنکور است. با چه استدلالي، کسي که در درسخواندن انگيزه و توان بايسته را نداشته و رتبه کنکور او مثلا 50 هزار است، با اعمال سهميه، رتبهاش ميشود پنج هزار؟! اگر از انتقادهاي بسيار که به کنکور وارد است، بگذريم، در کل بايد پذيرفت که پيشرفت در سطح و رتبه دانشي، بايد از رهگذر کوشش در کسب دانش و انديشهورزي در اين زمينه باشد. هيچ عامل ديگري نبايد باعث جهش يکباره از يک سطح به سطح ديگري در دانش شود. اعمال اين دست سياستها- که در واقع مانند مواد نيروزا و دوپينگ در مسابقات ورزشي عمل ميکنند- بيش از هر چيز به نابودي انگيزه تلاش در راه بهدستآوردن دانش ميانجامد و پيامد تربيتي نادرست براي کسي دارد که از آن استفاده ميکند؛ چراکه درمييابد هميشه از امتيازي ويژه برخوردار است که او را از ديگران جلو مياندازد. بر ديگران هم اين اثر را ميگذارد که تلاش و توان راستين نيست که مشخص ميکند چه کسي در چه سطحي است و بايد در کجا قرار گيرد.» حقوق شهروندی ایجاب می کند که فکری اساسی برای حل این معضل شود
خبرگزاری دانشجوبان ایران (ایسنا) در 30 خرداد 1397 خبر زیر را مخابره کرد:
با تصویب مجلس سهمیه ورود به دانشگاه همسران و فرزندان جانبازان و رزمندگان افزایش مییابد
نمایندگان مجلس شورای اسلامی ماده واحده طرحی را تصویب کردند که بر اساس آن سهمیه ورود به دانشگاه همسران و فرزندان جانبازان و رزمندگان افزایش مییابد.به گزارش ایسنا، نمایندگان مجلس در جلسه علنی امروز طرح اصلاح بند الف ماده ۹۰ قانون برنامه ششم را در دستور کار قرار دادند و ماده واحده این طرح را با ۱۱۹ رای موافق ۵۸ رای مخالف و ۱۲ رای ممتنع از مجموع ۲۱۳ نماینده حاضر به تصویب رساندند که بر اساس آن سهمیه ورود با ۵ درصد سهیمه اختصاصی برای همسران و فرزندان جانبازان زیر ۲۵ درصد و همسران و فرزندان رزمندگان با حداقل ۶ ماه حضور داوطلبانه در جبهه به ۳۰ درصد افزایش یابد.
عرفان کسرایی، پژوهشگر مطالعات علم در واکنش به این خبر افزایش سهمیه ایثارگران در کنکور در مقالهای با عنوان «سهمیهها، بورسیهها و ژنهای خوب» در یکی از وبسایتهای خبری مینویسد: «استفاده از یک رانت حکومتی، آن هم در ابعادی این چنین وسیع، سطح علمی دانشگاه ها را به شدت تنزل خواهد داد و با ایجاد یک فرصت تحصیلی نابرابر، فارغ التحصیلانی را وارد بازار کار خواهد کرد که فاقد صلاحیت و توانایی علمی لازم هستند.»
کسرایی وجود سهمیه مناطق (سهمیه مناطق یک و دو و سه) که بر اساس میزان دسترسی به امکانات آموزشی طراحی شده منطقی و عادلانه می داند، اما سهمیه هایی نظیر ایثارگران و جانبازان، سهمیه بسیجی فعال (برای دانشگاه آزاد)، ساختگی، رانت تحصیلی و مغایر با عدالت آموزشی و فرصت های برابر می داند، و آن را چیزی می داند که در کمتر نقطه ای در دنیا می توان یافت.در طول سالها فاصلهای بین سهمیهایها و آزادها ایجاد شده است. وقتی صحبت از ایثارگران میشود معمولا چیزی که در ذهن تداعی می شود سهمیه و امتیازات خاص است
او با اشاره به بورسیهها و سهمیههای رانتی و گرایش مدیران نظام به عضویت در هیئت علمی دانشگاهها مینویسد: «این سوءاستفاده ها و رانت ها نه تنها نظام آموزش عالی کشور را با فاجعه ای جبران ناپذیر مواجه می کند بلکه دانشجویان و دانش آموختگان و اساتید واقعی دانشگاه های ایران را در نزد مجامع علمی بین المللی بی اعتبار می سازد.»
اما از نگاهی دیگر پدران در خانه به شوخی یا به جد مورد سرزنش فرزندان قرار می گیرند که چرا رزمنده یا آزاده نیستند یا بلایی سرشان نیامده تا فرزندان خلف یا ناخلف آنها از سفره سهمیههای بادآورده و رنگارنگ به نان و نوایی برسند. وقتی از وفاق یا آشتی ملی بحث میکنیم آفتی که بر جان این وفاق و وحدت میافتد و آن را تنها در حد حرف و شعار متوقف نگه میدارد تبعیض است. اگر یکی از بدترین اختراعات بشر را پلاستیک بدانیم شاید یکی از بهترین دستاوردهای بشر در قرون اخیر «دموکراسی» و یکی از بدترین پدیدههای مقابل دموکراسیها تبعیض است که در طول تاریخ، روح بشر را خورده و او را از هر شکنجه فیزیکی دیگر بیشتر عذاب داده است. ادیان آسمانی آمدهاند تا مرهمی باشند بر تبعیضی که بر بشر رفته و ظلمی که انسانها از قبل آن متحمل شدهاند.
«تبعیض» در معنای عام و خاصش دارای نسخههایی پیچیده در جهان معاصر بوده و تنوع بالایی دارد. بیشک همه ما در زندگی اشکالی از تبعیض را تجربه کردهایم. در سادهترین شکلش در دوران درس و مدرسه از اینکه معلم، سوگلی برای خود انتخاب می کرد و تنها یکی از دانشآموزان را مامور دادن ورقههای امتحان به دانشآموزان میکرد یا همیشه از یک شخص واحد میخواست تخته پاککن را بشوید در رنج و عذاب بودیم. ما حاضر بودیم هفتهها گرسنگی و تشنگی بکشیم اما این تبعیض به زعم ما آشکار را نبینیم. چقدر دلمان میخواست یک بار هم که شده معلم به ما بگوید برو گچ بیاور یا دفتر کلاسی را از مدیر بگیر و بیاور. حساسیت انسانها به تبعیض بسیار بالاست و کوچکترین تبعیض را میتوانند با حسگرهای روحی خود تشخیص دهند. حتی فرزندان قادرند تبعیض در نگاه والدین را هم تشخیص دهند. تبعیض برای همه ناگوار است و انسانها عکسالعملهای متفاوتی در مقابل آن از خود نشان میدهند که ممکن است با خشونت هم همراه باشد. اما تبعیض از نوع دولتی نتایج فلاکتباری ببار میآورد و روابط اجتماعی بین مردم را تیره و خدشهدار میسازد.

زمانی که بر آمریکایی ها از تبعیض و ظلمی که در طول تاریخ خود بر سیاهان روا داشتهاند خرده میگیریم معمولا در جواب میگویند: «ما ادعای دموکراسی کامل نداریم و داریم تمرین دموکراسی میکنیم. ما زمانی سیاهها را به صورت کتابی و سرپا و فلهای با کشتی از آفریقا برای بردگی به امریکا می آوردیم اما به مرور به جایی رسیدیم که یک سیاه پوست رییس جمهور ما میشود و حداکثر سعیمان را میکنیم که حق و حقوق همه اقلیتها را به رسمیت بشناسیم.» لذا دموکراسی را شاید به نوعی باید فرآیند در نطر بگیریم که هیج وقت نتوان به حالت ایدهآل آن رسید، اما می توان به آن نزدیک شد یا آن را تمرین کرد. همانطور که اشاره شد در این میان دخالت و سیاستهای حکومتها در روابط مردم و اقوام و شهروندان تاثیرات زیادی دارد و با توجه به درجه درک صحیح از موقعیت و وضعیت جهان و عقلانیت و اتخاذ سیاستهایی که منافع ملی را در نظر داشته باشد نه منابع گروهی خاص را دولتمردان، هم میتوانند موجب همدلی و امیدواری شوند و هم باعث کینه و دشمنی. اگر زمانی همسایهها در صلح و صفا و یکدلی و آرامش با هم زندگی می کردند و با هم روابط حسنه داشتند دخالت دولت و دادن رانتهای علمی و اقتصادی و امتیازات دولتی به گروههایی خاص این روابط را خدشه دار کرده است.
همان طور که اشاره شد دخالت دولت در روابط بین آحاد ملت و حتی همسایه ها عواقب فاجعهباری به بار آروده است. فرزند دلبند شما همت به خرج داده و روزها و شبها تلاش کرده درس خوانده و رتبهای قابل قبول در کنکور کسب کرده است اما همسایه دیوار به دیوار شما با تلاش جزئی با استفاده یا سوءاستفاده از سهمیههای دولتی هم بهترین دانشگاه قبول شده و هم در سازمانی دولتی استخدام شده است. اینجاست که تبعیض خودش را تمامقد نشان میدهد. شما به مرور از همسایهات که رانت خواری میکند خوشتان نمیآید و به تدریج از او نفرت پیدا میکنید از دولت هم. هنوز قادر نیستید مساله را برای خود توجیه کنید. دیگر از آن روابط صمیمی که در سالهای دور با هم داشتید خبری نیست. این کار حکومت است که با لوس کردن گروههای خاص و دادن امتیازات خاص و رانتی روابط شما را خدشهدار کرده است.
ماراتن کنکور ظاهرا برای همه مسافتش باید برابر باشد اما در عمل یکی نیست و در این گوشه جهان قواعد خاص خود را دارد. در این ماراتن قواعد بازی جوانمردانه رعایت نمیشود. به هنگام شروع مسابقه، گروهی خاص را از خط استارت کنکور 15 تا 20 کیلومتر جلوتر قرار می دهند تا از آنجا مسابقه دو خود را شروع کنند و به خط پایان برسند!
داستان سهمیّهایها قرار نیست به این زودی پایان یابد. تصویب یا تقویت سهمیهها دوباره زخم کهنهای است که سرباز کرده است و به این زودی التیام نخواهد یافت. اصلا اگر از همان اول چیزی به نام سهمیه ایثارگران، سهمیه رزمندگان، سهمیه خانواده شهدا، سهمیه آزادگان، سهمیه فرزندان اساتید و شاید سهمیه زلزله زدگان و سیل زدگان و ... برای استخدام یا ورود به دانشگاه اختراع نمیشد و به فرهنگ لغات اضافه نمیشد شاید حقی برای صاحبان این سهمیهها ایجاد نمیشد و الان کسی به برچیدن و خذف این رسم نامیمون و مظهر تبعیض علمی فکر نمیکرد. کسی که مبدع سهمیهها بوده شاید فکر نمیکرد که سهمیهها تا دهها سال و تا زمان فعلی ادامه داشته باشد.
واقعیت این است که در گذر زمان حقی برای گروهی ایجاد شده است که آن قدر به مذاق آنها خوش آمده است که دل کندن و ترک اعتیاد به آن بسی سخت و دشوار به نظر می رسد. اما آن گروههای خاص تا الان اگر از مزایای آن استفاده کرده اند اعتراضی نیست اما همان طور که اشاره شد لازم است اندکی هم کوتاه بیایند، مردانگی و همت به خرج داده و شاخ و برگ سهمیهها را کوتاه کرده، آن را هرس کنند و موتور سهمیهبازی را برای همیشه خاموش و متوقف کرده و کرکره مغازههای سهمیّهبازار را پایین بکشند و تعطیل کنند. این به عدالت بسیار نزدیکتر است. نه اینکه هر روز به سهمیهها شاخ و برگ داده و سهمیهای نو وضع کنند و درصدها را ناجوانمردانه دستکاری کنند. یکبار و برای همیشه این دندان فاسد باید کشیده و دور انداخته شود. این کار شدنی و واجب عینی است. فرزندان و وارثان صاحبان سهمیهها بزرگ شده و به بلوغ فکری رسیدهاند تا موضوع را حلاجی کرده و درک کنند.
صاحبان سهمیههای رنگارنگ و ذینفعان بیشترشان صاحبنفوذ و دارای مناصب دولتی ردهبالا در مجلس و سازمانها و نهادهای حکومتی و نظامی و از قدرت سیاسی و اقتصادی بالایی برخوردار هستند. شاید به همین علت است که داستان سهمیهها هر از چندی ابعاد تازهای به خود میگیرد و فصل جدیدی به آن افزوده و در مقابل حذف و برچیدهشدن آن مقاومت میشود. مردانگی و آیین فرهنگ ایرانی ایجاب میکند که این گروه ها اندکی کوتاه بیایند و حداقل به خاطر محفوظ نگه داشتن ارزش خدمات و جان فشانیهای درخشان خود و به احترام خون شهدا و برقراری عدالت آموزشی و اجتماعی و جلوگیری از کم رنگ جلوه دادن ایثارگریهایشان و درنیامدن صدای اعتراض مردم و بیسهمیهها داستان سهمیه را برای همیشه تمام کنند و به این تبعیض و رانت علمی آشکار مهر «باطل شد» بزنند. بوی بد این تبعیض علمی و ظلم آموزشی و عواقب آن به آن ور مرزها هم رسیده و وجهه علمی کشور ا خدشهدار کرده است.
در طول سالها فاصلهای بین سهمیهایها و آزادها ایجاد شده است. وقتی صحبت از ایثارگران میشود معمولا چیزی که در ذهن تداعی می شود سهمیه و امتیازات خاص است. برقراری سهمیهها به نوعی سوءاستفاده از قدرت و به خود رسیدن و به خود فکر کردن است.
آیا زمان آن نرسیده که نگاهی به بیرون از خود بیاندازیم و سهم را با بقیه برابر کنیم؟ وقتی قدرت و نفوذ دست ماست دور از انصاف و دموکراسی است که فقط به خود فکر کنیم و برای خود بهترین قسمت گوشت را کنار بگذاریم. باید اندکی هم به منافع عموم ملی فکر کنیم. برای شروع شفافیت و عدالت برچیدن سهمیههای رنگارنگ میتواند استارت خوبی باشد.
در خاتمه ضروری است با توجه به درجهبندی کیفی دانشگاهها اشاره کوتاهی هم داشته باشم به سهمیه و امتیازاتی که برای فرزندان اعضای هیئت علمی دانشگاهها در نظر گرفته می شود از جمله «تسهيلات مربوط به انتقال فرزندان اعضا هيات علمي دانشگاهها». این نوع هم در طبقه بندی رانتی قرار می گیرد و با عدالت آموزشی همخوانی ندارد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید