سالهاست که نیمهٔ دوم اسفند، به سردترین ایام کاری مدارس مبدل شده است! در هر کلاسی دانش آموزی پیدا می شود که دو هفته مانده به آخر اسفند، عید نوروز را به معلمان تبریک بگوید و شیطنت شیرین خود را به رخ بکشد و از بیهوده انگاری درس و مدرسه پرده بردارد. هفتهٔ سوم اسفند معمولاً اوج همهمهٔ دانش آموزان جهت بیان تمایل قلبی خود به گریز از مدرسه و نمایش بی تابی خود برای چشیدن زودهنگام لذت تعطیلات است. این ایام، اوج قدرت نمایی دانش آموزان و بی اعتنایی آنان به توصیه های آموزش وپرورش نیز هست.
نیمهٔ دوم اسفند را می توان سردترین ایام آموزشی و پرماجرترین روزهای مدرسه نامید؛ در این ایام تقریباً همهٔ معلمان بیش از هر زمان دیگری با این سؤالات پرتکرار از سوی دانش آموزان مواجه اند؛ "جلسهٔ بعد تدریس می کنید؟، هفتهٔ بعد مدرسه می آیید؟، مدرسه تا چه روزی باز است؟ و ...". جالب است که خیلی ها نیز همصدا می گویند؛ «معلمان هم بیایند، دانش آموزان نمی آیند»! سیستم، با جامعهٔ معلمان کشور کاری کرده که دانش آموزان برای حرف مدیر و معلم تره هم خرد نمی کنند! نه از کسر نمرهٔ انضباطی می ترسند و نه نگران کسب نمرهٔ قبولی اند. چون با هر وضعیت انضباطی و با هر سطح از سواد، مشمول رأفت آموزش و پرورش بوده و به کلاسهای بالاتر ارتقاء می یابند!
تجارب زیر گویای وضع عمومی مدارس در نیمهٔ دوم اسفند بخصوص هفتهٔ چهارم این ماه است؛
روز شنبه ۱۸ اسفند پسرم از مدرسه برگشت و از نیامدن بسیاری از دانش آموزان به مدرسه خبر داد. وی گفت: «امروز در کلاسمان فقط ۵ نفر بودیم. من هم فردا نمی روم». اما با اصرار من روز یکشنبه ۱۹ اسفند راهی مدرسه شد ولی بعد از یک ساعت تماس گرفت و گفت: «مرا مدرسه فرستادید اما هیچ کس نیامده. ما در کلاسمان ۴ نفریم. اجازهٔ مرا بگیرید برگردم خانه». وقتی گفتم حالا که رفته ای تا ظهر صبر کن، با ناراحتی گفت: «برای چی صبر کنم؟ برای کدام کار مفید!؟ بابا اینجا گورستان است!»!. به مدیر مدرسه زنگ زدم. قبل از اینکه درخواست اجازهٔ پسرم را مطرح کنم، گفت: «داریم به اولیا زنگ می زنیم که بچه ها را به مدرسه بفرستند». اما آیا کسی به تماس تلفنی ایشان بها می داد؟
معلم سوم ابتدایی پسر کوچکم در هفتهٔ سوم اسفند در کلاس گفته بود: «هفتهٔ بعد درس نخواهم داد. هر کسی از شما کاری، برنامه ای، مسافرتی، ... دارد، می تواند نیاید». این است که پسرم از روز سه شنبه ۲۱ اسفند مصمم شده بود که از شنبه ۲۵ اسفند مدرسه نرود که نرفت!
روز چهارشنبه ۲۲ اسفند که در یک مدرسه شهری مقطع متوسطهٔ اول درس داشتم، از دیدن صفهای خلوت برنامهٔ صبحگاهی حیرت زده شدم. طول صفها به کمتر از نصف، کاهش یافته بود. زنگ اول، از ۳۰ نفر فقط ۱۴ نفر در کلاس حاضر بودند. از دانش آموزان کلاس مجاور هم تنها ۱۶ نفر از ۳۱ نفر آمده بودند. معلم شان هم نیامده بود! با خواهش معاون محترم، دو کلاس را باهم ادغام کردم و ادارهٔ دو کلاس را یک جا بر عهده گرفتم. دقایق اول، خیلی سخت گذشت؛ بچه ها آن روز را روز آزاد نامیده بودند. تصور تعداد زیادی از آنها از اصطلاح روز آزاد، بسیار عجیب بود؛ فکر می کردند هیچ محدویت رفتاری نباید داشته باشند. رفتارهای عجیب و غریبی از بسیاری از آنها سر می زد؛ میزها را می کوبیدند، همدیگر را می زدند، در میز و نیمکت دو نفره، چهار نفر می نشستند و کشاکش برای گرفتن جا در آن سطح محدود، شروع می شد. در کلاس پرسه می زدند. از بعضی از آنها رفتارهای مخاطره آمیز و نگران کننده سر می زد؛ اشیاء در دسترس را به سوی هم پرت می کردند... همهٔ آنها با فعالیت درسی به شدت مخالف بودند.
بسیاری از آنها با شعرخوانی، قصه گویی، طنز، لطیفه، تعریف خاطره، حکایت، بازی های جمعی، بازی دو نفره، چیستان، حل معمّا و ... موافق نبودند. فعالیتهای پیشنهادی مرا مغایر با منشور آزادی خیالی خود می پنداشتند و می گفتند: «امروز روز آزاد است»!
زنگ دوم هم به همین منوال گذشت با این تفاوت که من مستبدانه رفتار کردم و با توجه به تجربهٔ زنگ قبل، آزادی عمل را از همان ابتدا از دانش آموزان سلب کردم! پیش دستی کردم و روی تختهٔ کلاس، مطلعی از یک شعر را نوشتم و برای شان شعرهای بهارانه خواندم و با صرف انرژی بسیار زیاد، به تفسیر واژه ها و عبارات شعرهایم پرداختم. هر چند برخی با شیفتگی تمام گوش می کردند، اما بعضی دیگر در حال و هوای آزادی خیالی خود، هر لحظه در تقلای شکستن آن جوّ ادبی بودند و سکوت و همراهی شان فقط به این دلیل بود که رشتهٔ کار از دست شان در رفته بود!
بالاخره زنگ دوم نیز پایان یافت. زنگ سوم به مراسم اهدای جوایز دانش آموزان ممتاز نوبت اول اختصاص یافت و کلاس تشکیل نشد. قبل از شروع مراسم، در گفت و گوی کوتاهی که با مدیر مدرسه داشتم، ایشان با اشاره به جای خالی بیش از نیمی از دانش آموزان در حیاط مدرسه گفت: «قبلاً همه چیز از روی حساب و کتاب بوده؛ امتحانات، سه نوبتی بود. امتحانات ثلث دوم در همین دو هفتهٔ آخر اسفند برگزار می شد و دانش آموزان مجبور بودند تا ۲۸ اسفند با جدیت در مدرسه حاضر شوند».
روز شنبه ۲۵ اسفند از مدیر مدرسه در یک منطقهٔ آموزشی دیگر وضعیت حضور دانش آموزان در مدرسه را جویا شدم. گزارشی که از مدرسه داد، جالب بود؛ درست شبیه آن یکی مدرسه که به چشم خود دیده بودم! از هر کلاسی تقریباً پنجاه درصد آمده بودند. او گفت: «با اینکه هفتهٔ قبل به همهٔ اولیا زنگ زده بودیم که مدرسه دایر است و بچه ها باید بیایند، باز هم عدهٔ زیادی نیامده بودند. فردا هم احتمالاً هیچ کس نمیاد!»! و واقعاً هم نیامده بودند!
روز سه شنبه ۲۸ اسفند در یک محفل کوچک، چند نفر از اقوام که فرزند دانش آموز دارند، با طعنه و خنده گفتند: «تعطیلی معلمان هم که هنوز شروع نشده!» پاسخ من مشخص بود. گفتم؛ تعطیلات خودسرانهٔ دانش آموزان از یک هفته پیش شروع شده اما مدارس همچنان باز و معلمان در محل خدمت خود حاضرند. شاید نقطهٔ شروع اصلاح روشها و محتوای آموزشی، پرهیز از ارائهٔ بی شمار هدف آموزشی آرمانی و ایدئولوگ و تدارک تعداد محدودی مادهٔ درسی مهارت محور مورد علاقهٔ دانش آموز در کنار متون ادبی و هنری و ملی و جهانی در محیطی عاری از ایدئولوژی های تحمیلی و مصون از سیاست زدگی باشد
خوشبختانه یک دانش آموز دختر پایهٔ هشتم در محفل حضور داشت که در تأیید سخن من به حرف آمد و خنده کنان گفت: «معلمان هستند. دانش آموزان نیستند». او ادامه داد: «روز چهارشنبه ۱۵ اسفند به اتفاق همهٔ دانش آموزان کلاس قرار گذاشتیم که از هفتهٔ بعد به مدرسه نرویم و نرفتیم»! (شروع هفتهٔ بعد می شد ۱۸ اسفند! ضمناً این دانش آموز از یک شهرستان دیگر بود).
مهران صولتی در یادداشتی تحت عنوان "مساله ای به نام تعطیلات زودرس در مدارس ایران!" می نویسد: «وارد کلاس که می شوم آهی از نهاد دانش آموزان بلند می شود. گویا همه انتظار داشته اند که نیایم». وی در ادامه می نویسد: «هجدهم اسفند است و عطش تعطیلی زودرس مدارس بچه ها را بی تاب کرده است» و با اشاره به بحث دانش آموزان بر سر آمدن یا نیامدن به مدرسه، اضافه می کند که آنان با حرارت همدیگر را مواخذه می کنند که چرا خلف وعده کرده و آمده اند! او از این اتفاق، با عنوان "بحران کلاس و مرگ مدرسه در هفته آخر" یاد میکند!
اما این همه تعجیل برای استقبال از تعطیلی و این همه اشتیاق برای گریز از مدرسه از کجا ناشی می شود؟ اینکه تأکید وزیر و مسئولین ادارات بر دایر بودن مدارس تا ۲۸ اسفند و حضور و غیاب سختگیرانهٔ مدیران مدارس و تلاش معلمان برای نگه داشتن دانش آموزن بی نتیجه می ماند و حتی اولیا به تماس تلفنی مدیران جهت فرستادن بچه ها به مدرسه اعتنا نمی کنند و یا حریف فرزندان نمی شوند، چه دلایلی دارد؟
شاید علت العلل این شوق مدرسه گریزی و بی اعتنایی به برنامه های مدرسه و ترجیح تعطیلی، این باشد که دیگر، اقتدار و اعتباری برای مدرسه باقی نمانده و وجههٔ معنوی و قدرت اثربخشی آن از دست رفته است؛ کلاس درسی، دیگر همچون گذشته الهام بخش نیست. معلمان، دیگر آن ابهت و جایگاه کاریزماتیک خود را ندارند. مدیران مدارس نقش راهبری آموزشی مقتدرانهٔ خود را از دست داده اند. عوامل اجرایی و آموزشی مدرسه، دیگر نماد خوشبختی در پرتو "پندار برتری علم بر ثروت" و شعار "علم بهتر از ثروت است"، نیستند بلکه همهٔ آنان نمونهٔ بارز تنگدستی و چند شغلی اند!
سیستم، با جامعهٔ معلمان کشور کاری کرده که دانش آموزان برای حرف مدیر و معلم تره هم خرد نمی کنند! نه از کسر نمرهٔ انضباطی می ترسند و نه نگران کسب نمرهٔ قبولی اند. چون با هر وضعیت انضباطی و با هر سطح از سواد، مشمول رأفت آموزش و پرورش بوده و به کلاسهای بالاتر ارتقاء می یابند!
در کنار این شرایط مقبولیت سهل گیرانه، به شعارهای آموزشی مدرسه هم اعتمادی ندارند. چرا که با دیدن خیل عظیم تحصیل کردگان بی مهارت و بیکار، آیندهٔ بی دستاورد خود را مجسم می کنند و تصویری که از مدرسه در ذهن می سازند، مخدوش و غیر قابل اتکاست.
مهران صولتی در بخشی از همان یادداشت خود به طور ضمنی به برخی از دلایل مدرسه گریزی بچه ها اشاره کرده و مینویسد: «دبیرستان های امروز واجد هیچ گونه جذابیتی برای بچه ها نیستند. بسیاری از دانش آموزان تنها بر اساس اجبار والدین یا با هدف خوش بودن در کنار دوستان هر روز از خواب بیدار می شوند»!
او به نقش تراکم بالای دانش آموزان در کاهش جذابیت کلاسهای درسی نیز اشاره کرده و می نویسد: «به دلیل تراکم بالای دانش آموزان، معلمان نیز بیشتر در نقش بخشی از نیروی انتظامی ظاهر شده و کلاس ها را از جذابیت حداقلی تهی می سازند».
او حتی پا فراتر از وصف و نقد وضع موجود گذاشته و از "نادانش آموز" و "نامعلم" سخن می گوید! وی می نویسد: «افزایش حضور نادانش آموزان، موجب تشدید پدیدآمدن نامعلمان شده و همین امر، اندک توجیهات ممکن برای چرایی تداوم فعالیت های مدارس را با پرسش های جدی روبرو ساخته است».
جنس مواضع دانش آموزان در برابر توصیه های انضباطی و برنامه های آموزشی و تکالیف درسی و عصیان کودکانه شان در برابر تدابیر تربیتی مدرسه نشان می دهد که آنان با مسئولین مدرسه مشکل شخصی ندارند بلکه فقط واکنش اعتراضی خود نسبت به عملکرد کلی مدرسه را بروز می دهند؛ عملکردی که چارچوب و رویکرد آن از بالا تعیین و تحمیل می شود.
کم کاری و بی میلی بچه ها به شرکت در فعالیتهای آموزشی و بی رغبتی آنها به انجام تکالیف درسی، بی اعتنایی بسیاری از آنان به توصیه های خیرخواهانهٔ آموزشی و تربیتی، بها ندادن به مقررات مدرسه و نظم شکنی و ارتکاب و تکرار خطاهای انضباطی و ... هرگز به معنی تقابل با شخص مدیر و معاون و معلم و خدمتگزار و مشاور و مربی نیست بلکه آنها به "روشها" و "محتوا" ی آموزشی معترض اند و وقتی روشهای آموزشی را نامناسب و محتوای آموزشی را بی فایده ارزیابی می کنند و اختیار ترک موقعیت را ندارند و قدرت تغییر آن را در خود نمی بینند، نارضایتی خود را به صورت تمرّد و نافرمانی از خط و مشی و مقررات، بروز می دهند.
اما متأسفانه این تمرد و نافرمانی، امروزه بسیار گسترده تر و جدی تر و فراگیرتر از گذشته بوده و تقریبا به همه مدارس تسری پیدا کرده و به مرز هشدار رسیده است!
اقدام هماهنگ اکثریت دانش آموزان برای خانه نشینی و به تعطیلی کشاندن کلاسهای درسی -علیرغم باز بودن مدرسه و حضور معلمان در مدرسه- زنگ خطری است که به صدا درآمده و مسئولین آموزش و پروش را به چاره اندیشی جدی برای بازگردان اقتدار معنوی مدرسه فرا می خواند.
این رخداد -که دانش آموزان با وجود مهیا بودن تمام شرایط فیزیکی و حضور تمام عوامل اجرایی و آموزشی در مدرسه، خودسرانه در خانه می مانند و مدرسه را به تعطیلی می کشانند- رخدادی نیست که بتوان بی تفاوت از کنارش گذشت. این رویداد پیام مهمی دارد که مسئولین باید بشنوند؛ دانش آموزان به پوشالی بودن قدرت مدرسه و بی اعتبار بودن ادعاهای تربیتی و شعاری بودن آموزه های آن پی برده اند و از نظر آنان مدرسه، اعتبار علمی و وجههٔ معنوی و قدرت اثرگذاری و جایگاه الهام بخشی قابل قبولی ندارد!
هر دانش آموزی در هر کلاس و پایه ای که هست، آورده های اولیه و قدرت خلاقیت و ذوق و استعداد خود با دستاوردهای چندین سالهٔ خود در مدرسه را ناخودآگاه مقایسه می کند و آرزوها و رؤیاهای خود را آشکارا برباد رفته می بیند و می فهمد که چارچوب محدود کنندهٔ روشها و منشور واپس زنندهٔ محتوای آموزشی، عملاً قدرت خلاقیت و انگیزه او را روز به روز تضعیف کرده و مانع رشد و شکوفایی اش شده است!
جنس ناهنجاری های رفتاری دانش آموزان در طول سال نیز نشان می دهد که آنان از آنچه در مدرسه می گذرد و تحت عنوان فعالیت آموزشی و تربیتی قلمداد می شود، ناراضی و گریزانند نه از مدرسه و معلمان و گروه همسالان. و در این میان، آنچه مشخصاً بیهوده و بی فایده و آزار دهنده ارزیابی می شود، روشها و محتوای آموزشی و تربیتی است نه اشخاص.
کاهش قدرت اثرگذاری مدرسه و از بین رفتن جایگاه الهام بخشی کلاس و از دست رفتن وجههٔ کاریزماتیک معلم نیز عمدتاً ریشه در روشهای آموزشی نامناسب و محتوای آموزشی نامطلوب دارند.
قطعاً برای برگرداندن وجهه و اقتدار معنوی مدرسه و قدرت اثربخشی آن و متقاعد کردن دانش آموزان به تمکین از برنامه های مدرسه، نیازمند بازنگری جدی در روش و محتوا هستیم.
شاید نقطهٔ شروع اصلاح روشها و محتوای آموزشی، پرهیز از ارائهٔ بی شمار هدف آموزشی آرمانی و ایدئولوگ و تدارک تعداد محدودی مادهٔ درسی مهارت محور مورد علاقهٔ دانش آموز در کنار متون ادبی و هنری و ملی و جهانی در محیطی عاری از ایدئولوژی های تحمیلی و مصون از سیاست زدگی باشد.
ناگفته پیداست که سیاسی کاری در تدوین محتوای کتب درسی و آلوده بودن برنامه های آموزشی و اغلب مواد درسی به ایدئولوژی و سیاست، خواه ناخواه به بی اعتبار شدن دروس در نزد دانش آموزان انجامیده و همین مسئله، دلیل مضاعفی بر بی اعتنایی آنان به خواسته ها و آموزه های مدرسه و موجب مدرسه گریزی بچه ها شده است.
باید توجه کرد که پر کردن کتب درسی با متون ایدئولوگ و ادبیات آرمانی و خاطرات انسانهای خوب، از بچه ها، انسانهای خوب نمی سازد بلکه فراهم کردن زمینهٔ انجام اعمال خوب و مفید و مثبت و تکرار پذیر است که از فرزندان ما شهروندان خوب می سازد. از قدیم گفته اند که؛ «با حلوا حلوا گفتن، دهن شیرین نمی شود» بلکه تجربهٔ چشیدن حلواست که دهن را شیرین می کند.
در کنار پرهیز از زیاده روی در تزریق تئوریک مواد آموزشی متعدد و تدارک و تجویز تعداد محدودی مواد درسی مهارت محور، نباید تأثیر شگرف "تکرار و تمرین" هدفدار در جذاب تر و شیرین تر کردن لحظه های حضور در مدرسه را از نظر دور داشت.
به نظر می رسد که یکی از دلایل افول اثرپذیری دانش آموزان از مدارس، از بین رفتن تکرار و تمرین هدفدار و اثرگذار است. به جرأت می توان گفت که؛ نیمی از هیمه ای که برای گرم کردن کلاسهای سرد اسفند و البته برای پر حرارت نگه داشتن مدرسه در سراسر سال لازم است، آفرینش فرصت تکرار و تمرین آموخته ها برای دانش آموزان ست. و واقعیت این است که بهترین فرصت تکرار، همان فرصت برگزاری امتحانات است.
یک نقد جدی که بر سیستم فعلی برگزاری امتحانات وارد است، این است که؛ آموزش و پرورش ایران به مقولهٔ امتحان صرفاً به عنوان ابزار سنجش و ارزشیابی می نگرد و حتی چند سال قبل، نام واحد مربوطه را به "دایرهٔ سنجش و ارزشیابی تحصیلی" تغییر داده و حتی با این استدلال که برگزاری امتحانات وقت و انرژی دانش آموزان و معلمان را هدر می دهد و موجب اتلاف اعتبارات مالی می گردد، دفعات برگزاری امتحانات ضمن سال را از سه نوبت (سه ثلثی) به دو نوبت (دو ترم) تقلیل داد. در حالی که ماهیت امتحان بسی فراتر ا از سنجش میزان آموخته هاست؛ امتحان در واقع، زمینه و فرصت تکرار و تمرین و تعمیق و تثبیت آموخته ها را فراهم می کند.
به عبارت دیگر، امتحان، بخشی از فرایند آموزش است نه جدای از آن. و با توجه به ماهیت مقولهٔ "تربیت"، هر چه تعداد دفعات تکرار مطالب درسی و فرصت تفکر و تعمق در آموخته ها بیشتر باشد، امکان وقوع یادگیری و کاربست آنها در موقعیتهای مختلف، بیشتر خواهد بود. به همین دلیل افزایش تعداد دفعات امتحانات رسمی از دو ترم به سه نوبت، عملاً به افزایش دفعات تکرار و تمرین هدفدار و اثرگذار می انجامد. با این کار، دانش آموز هر سه ماه یکبار در موقعیت تکرار و تمرین هدفدار قرار می گیرد و علاوه بر افزایش دفعات تکرار و تمرین، فاصلهٔ بین تکرارها و سیکل بازنگری و خودارزیابی و بازآموزی، برایش کوتاه تر می شود (فاصلهٔ بین تکرارها از چهار و نیم ماه به سه ماه کاهش می یابد) و در نتیجه، تکرارها، اثربخش تر و یادگیریها پایدارتر می گردند.
تردیدی وجود ندارد که احیای نظام ارزشیابی سه نوبتی، به مثابه هیمه ای برای گرم کردن کلاسهای سرد نیمهٔ دوم اسفند خواهد بود. ولی نه احیای نظام ارزشیابی سه نوبتی (در راستای اصلاح روشها) و نه پرهیز از تحمیل مواد آموزشی پرشمار و تجویز تعداد محدودی مواد درسی مهارت محور (در راستای ساماندهی محتوا)، به تنهایی و حتی باهم برای پرفروغ تر کردن چراغ کم سوی مدارس کافی نخواهند بود مگر با احیای نقش مؤثر و کلیدی معلمان در تعیین صلاحیت های لازم برای ارتقاء دانش آموزان. یعنی برای برون رفت از بحران بی اعتنایی دانش آموزان نسبت به برنامه های آموزشی و نافرمانی شان از مقررات مدرسه و کاهش اثرات مخرب ساده انگاری نمرهٔ انضباطی و درسی، باید نقش تعیین کنندهٔ نمره، به مدرسه برگردد و قانون "نمره در برابر فعالیت آموزشی" احیا و نظر مدیران و معلمان در مورد تأیید صلاحیتهای علمی- مهارتی و انضباطی-اخلاقی دانش آموزان مهم و اثرگذار باشد. وگرنه در نظر گرفتن نقش تدارکاتچی برای مدیر و معلم، و ارتقاء دانش آموزان با هر سطح علمی و اخلاقی در سایهٔ امن آیین نامه های سهل گیر، همچنان شاهد تشدید توهم مقبولیت با هر سطح از صلاحیت، در جامعه خواهیم بود و همچنان شاهد آسیب های اجتماعی روزافزون!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه اخبار/
صبح امروز سید محمد بطحایی به اتفاق هیأت همراه، به منظور بازدید از مناطق و مدارس سیل زده وارد استان گلستان شد.
پرتال وزارت آموزش و پرورش نوشت : در این سفر یک روزه ، وزیر آموزش و پرورش را حجت الاسلام علی ذوعلم، معاون وزیر و رئیس سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، علیرضا کمرئی، رییس اداره کل ارزیابی عملکرد و پاسخگویی به شکایات و دانش هاشمی پور معاون مرکز امور هماهنگی، ارتباطات و حوزه وزارتی آموزش و پرورش همراهی می کنند.
کانال " گرگان فردا " خبر می دهد مدیر آموزش و پرورش شهرستان آق قلا ظاهرا در سفر خارج از کشور است .
بر اساس گزارش های مردمی ؛ محمود نسرکانی علاوه بر مدیریت آموزش و پرورش سیل زده شهرستان آق قلا مدیر کاروان سیاحتی و زیارتی هم می باشد.
« صدای معلم » آمادگی خود را برای انتشار پاسخ مسئولان اعلام می کند .
سلام دختران صحرا و دشت!
سیل آمد و شما را در این روزهای تعطیل بی خانمان کرد اما من شما را به هزاران بار خندیدن از ته دل جریمه میکنم؛ تا یادتان بماند زندگی ارزش لحظهای غم خوردن را ندارد.
لطفا به جای غصه خوردن و گریه کردن ، با دوستان خود؛ لابه لای درختان مانند بچگیهایتان قایمباشک بازی کنید و به نگرانیهای آینده استپ بزنید!
لطفا روسری های گلدار زیبایتان را به سر کنید با همان لباسهای خوشرنگ و بلند زنان اصیل ترکمن!
بگذارید زیبایی طبیعی صورتهایتان در پس لباسهای سنتی زیبا جلوهگری کند، نه در پی چروک اخمهایتان، چون دختر شاهکار زیبایی خداوند است برای بندگانش!
اگر کسی از تکلیف نورزی تان پرسید، بگویید :
" سیل آمد و یک لحظه همه چیز در آب فرو رفت."
اما یک روز خواهد آمد، پنجرهها را باز می کنید و با حس نسیم، گلهای دار قالی را شانه خواهید زد.
تکلیف شما پذیرایی و مهمان نوازی از مهمانهایست که خانه هایشان دیگر سقف ندارد، تا همه بدانند دختران صحرا در مدرسه درس خانهداری هم خواندند، درس احترام به دیگران، درس گذشت، ایثار ، فداکاری و امید.
من شما را جریمه میکنم در لحظههایی که باران میآید، بیچتر زیر باران قدم بزنید و خدا را زیر باران صدا کنید و دعا کنید تا هیچ انسان آواره ای گرسنه نخوابد، تا سیل هیچ مادری را بی فرزند نکند، تا چشم هیچ زنی در راه همسرش نماند، تا دلی به درد نیاید، تا اشکی از بندهای نریزد، تا خانه ای ویران نگردد...
من بهار زندگی را هزاران بار برایتان آرزو کردم، شما هم بهار زندگی را برای همه آرزو کنید...
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم .
وقتی شاغل بودم نجوایی ناخوشایند آزارم می داد و همیشه با خود فکر می کردم چرا بیشتر معلمان می خواهند زودتر بازنشسته شوند و به
قولی از مشقت تدریس ، خلاص شوند و یا فرار کنند. این نجوا با قانون بازنشستگی پیش از موعد شدیدا اوج گرفت و بیشترین دغدغه و صحبت زنگ های تفریح معلمان ، تشویق یکدیگر به بازنشسته شدن گردید. البته پاسخ سئوال را می دانستم و با خود یادی از گذشته می کردم که معلمان دوست داشتند پای خدمت بمانند و اما دوران بازنشستگی آنان فرا نرسد. چون بازنشستگی مساوی بود با عصا برداشتن و آغاز پیری، لذا از رسیدن هر چه سریع تر آن ایّام ، شرم داشتند . شاید هم چون امروز با تحمیل شرایط از سوی جامعه ، معلم هر کاری را ، حال ، درخور شأن معلمی و یا مذموم برای موقعیت خود انجام نمی داد. در گذشته معلم ، معلم بود و هرگز رانندۀ تاکسی و آژانس و تاکسی تلفنی و یا شاگرد املاکی و دستفروش و ... نبود.
تفکر اصلی برای معلمان جهت اندیشیدن به بازنشستگی ، آن هم با تصور زودتر از موعد مقرّر ، با بی برنامگی و پرهیز از دوراندیشی طرح بازنشستگی پیش از موعد آغاز شد . بحرانی شدید احساس می شد اما اصولا ما به عدم کنترل بحران ها عادت داریم و تا شدت تخریب اوج نگیرد ، از جای خود تکان نمی خوریم و یا تمهیداتی برای دوراندیشی فراهم نمی کنیم. هر چند وقتی هم که این شدت همه گیر می شود ، دانش و مهارت و ذکاوت لازم برای مهار و کنترل آن را نداریم. همان داستان کمبود معلم که تنها نسخه برای درمان آن شد طرح اختیاری معلم تمام وقت و نهایت در آینده ای نزدیک ، طرحی اجباری برای معلمان .
در واقع حسرت بازنشستگیِ زودهنگام با این حرکت شدت گرفت و اگر قبلا فقط معلمین و دبیران زن با دلایلی مشخص و موجه ، قصد بازنشستگی داشتند ، امروز مردان نیز با تغییر شکل ساختار آموزش و پرورش و وجود قوانین دست و پا گیر و اِعمال سلایق فردی وزرا و مدیران ستادی و ترویج باندبازی مدیران و مدیران کل ، سیاست زدگی آموزش و پرورش ، فدا شدن اصل تعلیم و تربیت به جای اهداف غیرآموزشی فرعی ، چند گانگی مدارس و پولی شدن تحصیل ، تشدید شکاف آموزشی ، رواج دلمردگی و افسردگی معلمان و دانش آموزان ، کاهش انگیزه های هدفمند برای دانش آموزان و کادر مدارس و مهمتر از همه نابرابری شدید و آشکار فاصلۀ حقوق دریافتی معلمان با سایر شاغلان در دیگر وزارتخانه ها و عدم وجود ثبات اقتصادی و تحمل 40 سالۀ انواع گوناگون تورم و افتادن معلمان در زیر خط فقر ، و عدم همراهی و همدلی وزرای آموزش و پرورش خصوصا سید محمد بطحایی با معلمان ، عدم توجه اساسی نمایندگان مجلس به معلمان و دردها و آلام آنها خصوصا به هنگام تصویب بودجه و .... فشار بر معلمان جهت ترجیح فرار بر قرار ، شدت و حدّت گرفت . بلوا و آشوب و بحران در آموزش و پرورش کنترل و تسلط بر ادارۀ امور جاری آن را مخدوش و سیر تجمعات و اعتراضات و اخیرا تحصن های دفاتر معلمان در سراسر کشور ، که اصولا بی نتیجه و بی اثر بر مسئولان امر بود ، جریان یافت. ما لذت ساده و بی آلایش زندگی کردن را یاد نگرفته فراموش کرده ایم. به ما هنر و مهارت زندگی کردن در فراز و نشیب روزگار آموزش داده نمی شود و برای همین زود و سخت بر زمین ناملایمات می خوریم و متأسفانه کسی نیست که دستمان را گرفته و بلندمان کند و بگوید بزرگ شدی گریه نکن ! و ما با خوش خیالی آن را فاکتوری برای کمال خود حساب کنیم
جمله ای که بدان اعتقاد دارم و اغلب در نوشته هایم می نویسم و برایم خیلی اهمیت دارد این که : ما ایرانی ها و شاید معلمان ، اصل زندگی کردن را فراموش کرده ایم . شاید چون بهای زندگی کردن خارج از قدرت و اختیار مان گردیده است و توان اقتصادی ما از اداره و کنترل آن خارج شده است. امروز نحوۀ زندگی کردن ما با ساز و کاری که برای خودمان فرض واجب اختیار کرده ایم در سایۀ دو پدیدۀ مسلط بر زندگی مان یعنی مصرف زدگی و چشم و هم چشمی ، با حقوق دریافتی مان اصلا همخوانی ندارد. زندگی ما شده است پیست مسابقه دو و میدانی ، هر چند هم زمان با بزرگ و شاغل شدن ما ، تیر آغاز در آن خلاص شده است اما هر چقدر بیشتر تلاش می کنیم تا با سرعت زیاد بدویم و به نفرات جلویی برسیم ، کمتر موفق می شویم و یا اصلا احتمال موفقیت وجود ندارد ، چون ساز و کار دوندگی آنان در زندگی با دریافتی شان همخوانی دارد اما ما تاکنون به چنان توفیقی دست نیازیده ایم.
نمی خواهم با نگاه مادی ارزش زندگی کردن را تحت تأثیر سو قرار دهم ، اما انکار واقعیت به همان اندازۀ شرمِ ما از بیان دلایل ناتوانی مان در زندگی ، زشت و آسیب زاست. ارزش و عظمت زندگی را ما اصولا با تولد نوزاد انسان و یا حیوان و یا تبدیل تخم به موجود زنده ای و یا جوانه زدن شاخ و برگ خشکی در فصل بهار ، بیشتر متوجه می شویم . کدام پدر و مادری در لحظۀ تولد نوزاد خود بهت زده و هیجان زده نمی شود ؟ ( به جز تصویر زشت نوزادانی که نتیجه روابط نامشروع است و سر کوچه و آستانۀ مسجدی گذاشته می شود و یا فرزند ناخواسته است و یا معلول ذهنی و جسمی و...... هر چند که عشق به نوزاد دنیا آمده گاه چنان شدید است که به او نیز دل می بندند چون وجودی را با معجزه و عنایت پروردگار خلق کرده اند ) .
آری ؛ زندگی زیباست و ارزشمند و لحظه شماری ما برای اتمام روزها و ماهها و سالهای آن ، فقط خبر از معاملۀ بد ما با زندگی می دهد ، حال با اختیار و ارادۀ خودمان و یا تحمیلی از سوی سیاست گذاران . زندگی مسیری صاف و زلال و سبز و پر از انرژی و حیات بخش است. اما رفتار خود ما یا دیگران با ما آن را به فراموشی و یا تخریب وا می دارد.
اصولا بشر با دستان خود تلاش در نابودی آثار زندگی می نماید. کوهها و دشت ها و مزارع و فضاهای سبز را از بین برده و برای خود منابع ثروت و زیست به وجود می آورد . گاه با همراهی قانون ، گاه با چشم بستن به روی قانون و گاه با نادیده گرفتن آن . چه فرقی می کند ما با نادیده گرفتن قراردادهای زندگی و یا ملزومات حتمی زندگی ، ادامۀ آن را برای خود و فضای سبز و حیوانات ناممکن می سازیم . و در این میان چون ماهیت و شکل زندگی افراد با یکدیگر برابر نیست و نابرابری اجتماعی – اقتصادی و حتی فرهنگی و آموزشی غوغا می کند ، لذا مابین منحنی برخورداری قلیلی از جمعیت با منحنی به بهرگی کثیری از جمعیت ، تفاوت فاحش و وحشتناکی وجود دارد. و ما در زیر انحنای همین منحنی ، خود نیز خمیده می شویم و در کودکی آمار افسردگی در جامعه ما بیداد می کند و تا به بیست سالگی نرسیده ، چهل ساله می نماییم و در 50 سالگی با بازنشستگی ، پایان فعالیت و کوشش و تلاش ما رقم می خورد و متأسفانه از نظر فرهنگی این یعنی سالخوردگی ما و در انتظار مرگ روزشماری کردن . تا شاید به شصت سالگی برسیم و شروع کنیم به ثانیه شماری عمر و همیشه در حسرت جوانی و زندگی نکرده آه و حسرت برآوریم و بر مسببین نکرده هایمان لعن و نفرین کنیم و بر اندک کرده هایمان مباهات کنیم.
شاید شما هم چون من از نحوۀ سپری شدن ایام جوانی تان ، خاطراتی گنگ و نامفهوم داشته باشید و بارها با خود بگویید که اصلا نفهمیدم چگونه گذشت ؟ خصوصا اگر به طور متناوب دوران تحصیل مدرسه ای و دانشگاهی و شروع اشتغال را سپری کرده باشید . چون ما اصولا مشقت می کشیم تا بعدها در سنی خاص با اشتغال و ازدواج و صاحب خانه و ماشین و فرزند و قدری پس انداز، بتوانیم زندگی کنیم ، اما خیلی از جمعیت سرزمین های دیگر در همین مسیر که بخش اعظم عمرشان را تشکیل می دهد ، لحظات آن را زندگی می کنند. هر چند روش زندگی هر ملت حاصل فرآیند فرهنگی و خاص خود آنهاست ، اما صرفا برای امر مقایسه ، یادآور می شوم که در اروپا و آمریکا مردم در هر سنی طی روز فعالیت تحصیلی و شغلی دارند و سرشب تا پاسی از بامداد ، زمان تفریح آنان در مراکزی خاص است. آنان با تفریح و لذت بردن از زندگی ، آن را مزمزه می کنند. ما شب ها اغلب خسته ایم و زود می خوابیم که فردا باز چرخۀ زندگی را قدرت چرخاندن داشته باشیم ، یک روزمرگی یکسان و بدون تغییر اما ظاهرا حیات بخش . دقت کنید که بحث ما تأیید شیوۀ تفریح آنان و یا نقد آن نیست ، افراد درهر جامعه ای حق دارد با محتوای فرهنگی خود برای سرزنده بودن در زندگی تفریح هم بکند. راستی تفریح من و شما به جز خرید ملزومات روزانۀ زندگی خود ، چه چیز دیگر است ؟ تا حال در چندین کنسرت و تئاتر و سینما و نمایشگاه هنری نه لوازم خانگی و..... شرکت داشته اید ؟ از نمایشگاه هنری چند نقاش و خطاط دیدن کرده اید ؟
نکتۀ دیگر در تفاوت نگرش ما به زندگی را در نوروز و کریسمس هر سال می توان مقایسه کرد. ما به تبعیت از تربیت فردگرایانۀ افراطی در خانواده ها و مدارس ، دور سفرۀ هفت سین خود به نیّت همیشه با هم بودن ، می گذرانیم و ترجیح حتمی مان است که در آن حضور داشته باشیم ( که برخی از مشاغل از این باور تحمیلی ، محرومند چون آتش نشانان و کادر بهداشتی و.......) و آنان در خیابانها و در کنار هم با وجود بیگانگی از هم ، لحظۀ حلول سال نو را جشن می گیرند.
ماه رمضان هم همین طور است. اگر کشورهای مسلمان را با هم مقایسه کنیم ، ما مابین خویشان خود افطاری مهمان می رویم و دعوت می کنیم اما در برخی از کشورها ، با گذاشتن میزهای کوچک از هر خانواده ای و اتصال آنها در محلات ، غذای خانواده ها حال کم و یا زیاد ، با محتوایی غنی و یا فقیر ، در کنار هم افطار می کنند و دعا می خوانند و سپاسگزاری می کنند.
آری همکار محترم ، زندگی ارزشمند تر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم . تلاش ما برای زندگی کردن است نه زندگی کردن ما فقط برای تلاش . معاش ما برای خوب زندگی کردن است نه برای ترسیم آرزوهای بزرگی که هرگز توان رسیدن بدانها را نخواهیم داشت. آیا نفرت انگیز نیست که اختیار زندگی کردن خود و اعضای خانوادۀ خود را از کف برون کنیم و افسار آن را به مسئولان اقتصادی و یا نمایندگان مجلس بسپاریم تا با افزایش ذره ذره ای میزان دریافتی ، عمرمان را آرام آرام به سر رسانند بی آن که هنر زندگی کردن را بیاموزیم و به کار بریم؟
من و شما در این میان ، جمعی دست و گوش بسته ایم که اختیاری برای زندگی کردن نداریم چون در این جامعه یا مهارت زندگی کردن نمی آموزند و به جای آن مهارت سبقت گیری پولی – علمی را ترغیب می کنند و یا با اسارت ما در بندهای بیشمار اقتصادی ، موجبات فراموشی اصل زندگی کردن را فراهم می کنند.
من و شما اگر می خواهیم زودتر از موعد مقرّر بازنشسته شویم تا از این ساختار بیمار اشتغال ، رهایی یابیم ، به دلیل سپردن افسار زندگی مان به نااهلان روزگار است و تصور نکنیم که اگر بازنشسته شویم ، به طور معجزه آسایی همه چیز ایده آل خواهد شد . چون ما محکوم به زیستن در این ساختاریم. ما با بازنشستگی به فعالیت روزانۀ خود خاتمه می بخشیم اما هنوز حقوق بگیریم و می بایست شداید آن را تحمل کنیم. اگر خوش خیالید که به کاری که دلخواه خودتان است مشغول می شوید ، باور کنید برای انسانهایی که در محدودیت ها و محرومیت ها بسر می برند ، سه شغله هم باشید باز بی نصیبید. چون حکم جامعه از سوی اشخاص خاص برای من و شما این اسارت و محکومیت ابدی است .
امروز دیگر چون 50 سال پیش علیرغم نداری ، از لذت زندگی خبری نیست . کجا رفت ایامی که نان و پنیرو گاه با هندوانه و یا خیار و گوجه فرنگی خوردن ترجیح خانواده ها شمرده می شد و لذتی ماندگار در دهان و خاطرات داشت؟ کجا رفت بر روی پتو نشستن و تکیه به پشتی دادن که بزرگان با این امر ، احترامی مثال زدنی در بین کم سن و سالان ، برای خود کسب می کردند؟ و.... ما با دسترسی به رونق ظواهر زندگی ، صفای سادگی آن را از دست داده ایم ، برای همین بیشتر احساس می کنیم مردگانی متحرکیم تا زندگانی سرزنده .
ما مزۀ زندگی کردن را با تسلیم خود در برابر برتری تصویر ظاهری زندگی ، از دست داده ایم. برای بیشتر ما امروز شرط بقا و کسب وجهۀ اجتماعی توفق مالی است و شاید یک مدرک بالاتر تا مورد تحسین خاص و عام قرار بگیریم و حتی توسط عده ای به بهای دزدی و رشوه و اختلاس و کردانیسم!! شاید ما نیز در دنیای حیوانی که برای خود ساخته ایم نظریه داروین و نیچه را می خواهیم به اثبات برسانیم که در قانون جنگل ، اکثر اوقات پیروزی با حیوان قوی و برتر است. و جرج برنارد شاو چه خوب گفته است :
" وقتی انسانی ببری را میکشد ، اسم آن را تفریح میگذارد، ولی وقتی ببری میخواهد انسانی را بکشد، اسم آن را درنده خویی می گذارد."
ما هم بی سر و صدا به نسبت توانایی اقتصادی خود درنده خوی گرده ایم اما وجهه های انسانی مان ، اجازه قبول و باور آن را به ما نمی دهد و حتی آن را اهانتی آشکار و وقیحانه نسبت به خود می دانیم. اما انکار و یا نادیده گرفته شدن واقعیت ، باعث حذف آن نمی شود.
ما با مفهوم واقعیت هم مشکل داریم . ما اصل زندگی را زیر نیم کاسه ای مرموز پنهان ساخته ایم و حتی جای اصل و فرع را به طور وحشتناکی عوض نموده ایم ، که نتیجۀ آشکار آن خودباختگی و اسارت روزمرگی و فراموشی لذت زندگی کردن است. دقت کنید نمی گویم لذایذ زندگی که عده ای فکرشان به دنبال محافل عیش و نوش و یار و مِی و لااباگری برود و قیاسی مع الفارق با اصل معنا بنماید . لذت زندگی کردن را همانند خوردن قارچی از هندوانه ای شیرین و خنک در گرمای 40 درجۀ تابستان در نظر بگیرید که باعث صفای روح و دل می گردد و آرامشی مطلوب به شما هدیه می بخشد. ما لذت ساده و بی آلایش زندگی کردن را یاد نگرفته فراموش کرده ایم. به ما هنر و مهارت زندگی کردن در فراز و نشیب روزگار آموزش داده نمی شود و برای همین زود و سخت بر زمین ناملایمات می خوریم و متأسفانه کسی نیست که دستمان را گرفته و بلندمان کند و بگوید بزرگ شدی گریه نکن ! و ما با خوش خیالی آن را فاکتوری برای کمال خود حساب کنیم.
به قول هگل ؛ " تعلیم و تربیت به معنای هنر اخلاقی سازی انسانهاست." ما از این هنر محروم مانده ایم و در وانفسای بر باد دادن زندگی ، اخلاقیات را نیز قربانی کرده ایم و برای همین فساد در هر زمینه ای امروز بیشتر و فزونتر گردیده است. ما وقتی زندگی کردن و لذت مشروع آن را زیر پا گذاشتیم ، اخلاقیات نیز قربانی شد چون برای پیروزی در میدان ستیزۀ امتیازات دنیوی ، به اعضای خانواده و همکار و همسایۀ خود نیز رحم نکردیم . ما فقط تلاش کردیم تا در پیست مسابقۀ دو ومیدانی برتری تحصیلی و شغلی و مسکن و.... نفر برگزیده باشیم ، به هر بهایی و با از دست دادن هر ارزش و باور اخلاقی .
امروز کمتر کسی در پی شناخت ارز ش های ذاتی افراد است چون عیار محاسبه میزان دارایی اوست. شاید برای همین الگوهای شخصیتی نادری برای کودکان باقی مانده است . یا امروز کمتر قشر روشنفکری وجود دارد ، چون ما به واقعیت شخصیت فردی و اجتماعی افراد ارزش قائل نمی شویم ، ما به درجۀ برخورداری ظاهری افراد بها می دهیم ، نوع اتومبیلی که سوار می شود ، محله ای که در آن خانه دارد ، ظاهر برونی و درونی خانۀ او ، رستورانی که در آن غذا می خورد ، مراکزی که از آن خرید می کند، شهرها و کشورهایی که بدان سفر می کند ، تعداد ستاره های هتلی که در آن اقامت می کند ، حساب بانکی و رقم موجودی آن و....
ما به طبقه بندی امتیازی و برتری افراد با چنین شاخص هایی دست می زنیم و چون افراد روشنفکر و زُبده و ممتاز علمی – فرهنگی جامعه ، از این حسابگری ها به دور می مانند لذا موجودیت آنها از بهره رسانی به ملت باز می ماند و این با واقعیت دو دو تای زندگی اجتماعی هیچ ملت رشد یافته ، همخوانی ندارد. آنان در انزوای خود تفکر می کنند و متأسفانه حتی برای تولیدات ذهنی آنان در این جامعۀ پولمدار مدرک زده ، خریداری وجود ندارد.
ما با شیوۀ غلط زندگی کردن خود ، اخلاقیات و ارزش ها و هنجارها و تولیدات فکری را به انجماد و انزوا محکوم ساخته ایم لذا امروز ما نه تولید فرهنگی داریم و نه در ساخت تمدن ، نقشی مؤثر داریم .
لذا هر فرد شاغل ، تا خود نخواهد از اصل لذت بردن از زندگی تبعیت کند ، در این جامعه نه کسی به او آن را خواهد آموخت و نه آن را به او هدیه خواهد بخشید. پس همانند نوزاد پستانداران که از لحظۀ تولد مجبور به سر پا ایستادن هستند تا رسم زندگی بیاموزند ، خودمان الفبای لذت از زندگی را اختیار کنیم ، با این تفاوت که آنان به طور غریزی و از پیش نوشته شده عمل می کنند ، اما ما با اختیار و اراده و خلاقیت مان ، زندگی کردن را معنا ببخشیم.
فراموش نکنید که بازنشستگی نه پایان راه است و نه پلی برای رسیدن به آرزوهای دیرینه تان . چون در جوانی به هر نحوی که زندگی کرده اید ، در پیری نیز همان گونه خواهید زیست. دلیل آن عادت ما به باورها و رفتارهایی است که با مجموعۀ آنها شخصیت امروزی خود را در طی عمرمان ساخته ایم . زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم. بیایید از کار کردن هم لذت بریم چون آن را زندگی می کنیم.
راه حل :
یک بار برای همیشه باور کنیم که ایجاد و تثبیت عادات خوب و خوشایند ، خارج از وجود و اراده و اختیار هر یک از ما ، ناممکن و نشدنی است.
چون اشخاصی خاص برای تعقیب این هدف ، جهت نیل به اهدافی متعالی در این جامعه تربیت نمی شوند. پس از همین امروز با خانوادۀ خود و یا با والدین و دیگر اعضای خود ، تمرین زندگی کردن را بیاموزیم . برویم سراغ درختی خشک که جوانه های زیاد و زیبایی زده است ، لمس کنیم ، چمنزارهای دور تا دور خیابانها و محل زندگی خود را نگاه کنیم ، حس کنیم ، زندگی فقط ماندن در لفافۀ روزمرگی خمودگی نیست ، بیرون آئیم از پیله های خودبافته و یا جامعه بافته و با نگاهی امیدوارانه به کودکان و دانش آموزان خود هنر خوب مشاهده کردن را بیاموزیم .
هنر پیدا کردن گلی زیبا در بین خارهایی زشت و آزار رسان را بیاموزیم. سرآغاز هر حرکتی ، با یادگیری کودکان یک سرزمین آغاز می شود. فرهنگ هر جامعه ای با یادگیری کودکان بارور می شود . بشکنیم تنهایی خود و زن و فرزند خود را و اسارت آنان را در زندان فضای مجازی و یا انزوای افسردگی . بیرون آئیم و زندگی کردن را از خود طبیعت فرا گیریم . ما با شیوۀ غلط زندگی کردن خود ، اخلاقیات و ارزش ها و هنجارها و تولیدات فکری را به انجماد و انزوا محکوم ساخته ایم لذا امروز ما نه تولید فرهنگی داریم و نه در ساخت تمدن ، نقشی مؤثر داریم
زندگی کردن زیباست ، هنر و جلوه گری طبیعت است ، اما ابتدا این نگاه من و شما باید آن را باور کند و بدان اعتراف کند و بعد برای جست و جو ما را به دل طبیعت برد. زندگی اینجاست .
صدای طپش حیات بخش آن ، زیباتر از هر صوت موسیقی است. زندگی خودِ موسیقی است. خودِ نقاشی است. خودِ هنرهای تجسمی است و حتی خود هنر خطاطی است. زندگی هنر هنرمندانه است که من و شما را با عشق و خلوص به چرخش در آن و باور آن دعوت می کند. به یاد دارید کودکی مان را که در دل ابرها و کوهها ، شکل های مشابه بهانه های زندگی خود می جستیم و یا ستاره ها را نگاه می کردیم ؟ امروز دیگر هیچ یک را نمی بینیم . باور کنید اگر تنها زحمت بیرون آمدن و پیاده روی کردن را به خود بدهیم و خانواده را با خود همراه کنیم ، تمرینی نیکویی برای زندگی کردن آغاز کرده ایم . جای دور نرویم ، هزینۀ زیاد نکنیم . فقط بیرون بیاییم و نفسی تازه کنیم . یک نفس عمیق و ورود اکسیژن فراوان به ریه ها و شش ها ، زندگی اینجاست با من و شما . تولد زندگی بر شما مبارک .
در پایان به بهانۀ بهار و روز طبیعت ، یادی کنیم از شاعر نامدار زنده یاد سهراب سپهری . روحش شاد
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ،هوا ، عشق
زمين مال من است
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
پیش تر ؛ صدای معلم گفت و گوی مفصلی را با « رضوان حکیم زاده » معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش با موضوع " مدیریت منابع انسانی و تدریس اجباری مدیران و معاونین مدارس " انجام داد . ( این جا )
حکیم زاده در این گفت و گو عنوان کرد : " تصور من این بود که هدف دوستان اجرای ظاهری برنامه درسی و تشکیل دادن کلاس بود اما نگاه ما اجرای واقعی برنامه درسی توسط معلم بود ."
در این گفت و گو صدای معلم سوال کرد :
" چهاربند تفويض اختيار به استان ها براي استفاده از ظرفيت مديران و معاونين در امر تدريس را يكي از راهكارهاي ارائه شده دانست و تصريح كرد: با ارائه اين راهكار، بخشي از نياز نيروي انساني تأمين مي شود، همچنين مهارت ها و شايستگي هاي آموزشي و تدريس مديران و معاونين، تقويت و به روز مي شود و علاوه برآن، مديران و معاونين با تعامل بهتر با معلمان به درك بهتري از شرايط كلاس درس و روش هاي نوين تدريس و فرآيند يادگيري – ياددهي بهره مند مي شوند.
تفسیر این آقایان با تفسیر شما تفاوت ماهوی دارد ."
پاسخ معاون آموزش ابتدایی چنین بود :
" من در مورد چیزی نظر می دهم که در عمل اتفاق می افتاد . آیا این باعث می شد که معلمان روش های تدریس شان به روز شود ؟
آیا یافته های میدانی و یا مشاهدات میدانی این را نشان می داد .
اگر چنین بود باید همه مدیران و معاونین ما باید با اشتیاق از این کار استقبال می کردند این که بتوانند تعامل بهتری داشته باشند و روش های تدریس شان به روز آوری شود .
آن چیزی که عملا اتفاق می افتاد این نبود .
آن چیزی که اتفاق می افتاد به حاشیه رانده شدن درس های مهم بود ."
در پایان گفت و گو صدای معلم از حکیم زاده پرسید :
" دیدگاه ما نسبت به عملکرد مسئولین یا مرکز منابع انسانی دیدگاه مبتنی بر صرفه جویی است. ولی آیا سازمان های بالا دستی آموزش و پرورش یا سازمان های خارج از آموزش و پرورش این دیدگاه شما را قبول می کنند یا دیدگاه آن افرادی که می خواهند صرفه جویی در منابع بکنند؟"
و پاسخ چنین بود :
" من نمی توانم در این مورد اظهار نظر بکنم. ولی قطعا در رابطه با تعداد نیروی انسانی مورد نیاز و جذب و شرایط شان معمولا طرف مشورت و تصمیم گیری نیستیم .
ما واحدی نیستیم که در این زمینه نقشی داشته باشیم و شاید یکی از خلاهای موجود است در حالی که متولی آموزش هستیم معمولا راجع به این موضوعات از ما نظری خواسته نمی شود و زمانی که قرار است این مجوزها اخذ بشود و این تصمیم گیری ها انجام بشود از جهت ساختاری عرض می کنم معمولا ما بازیگر فعال نیستیم."
در آخرین اظهار نظر علی اللهیار ترکمن معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش گفته است :
" حذف ساعات تدریس مدیران مدارس برای سال ۹۸ است و فعلاً شامل معاونان مدارس نمیشود " ( این جا )
دانش یک کالای عمومی است. در این معنا دانش از انحصار گروه های خاص می گریزد و با زندگی واقعی و دغدغه های عمومی مردم پیوند می یابد. گفت و گوها بر سر ماهیت و کارکرد آن رونق می گیرد و پرسش های جدید در ذهن ها جوانه می زند. جامعه ایران اما با عمومی شدن دانش فرسنگ ها فاصله دارد. اگر چه مدرنیت اقتضا کرده است که همگان به آموزش عمومی دسترسی یابند ولی گرفتار شدن دانش در انحصار قدرت و بازار از ایجاد گفت و گوهای سازنده درباره آن جلوگیری کرده است.
کنکور نمادی آشکار از پررنگ شدن دانش تکنوکراتیکی است که در پیوند با بازار زندگی روزمره ما را با ضرباهنگ خود تنظیم می کند. همچنین تبدیل آموزش و پرورش به یک نهاد ایدئولوژیک، از نضج گیری تفکر خلاق و انتقادی به مدد قدرت جلوگیری کرده است.
از سوی دیگر شاهد انفعال فزاینده جامعه درباره پرسش از ماهیت و کارکرد آموزش و پرورش هستیم. دغدغه های خصوصی والدین بر گفت و گوهای عمومی در این باب چیرگی یافته و نتوانسته دردهای فردی ما را به مساله های اجتماعی تبدیل کند.
ما به طور جدی نیازمند عمومی شدن آموزش و پرورش در ایران هستیم. تنها در چنین شرایطی می توانیم اراده معطوف به تغییر در این نهاد را به جامعه منتقل و اراده ها را پیرامون تحول در آن بسیج کنیم. امری که می تواند از مسیر راهکار هایی به شرح زیر امکان پذیر باشد:
انتخاب یک چهره ملی به عنوان وزیر آموزش و پرورش: در شرایطی که تعلیم و تربیت از اولویت های دولت های بعد از انقلاب خارج شده است انجام برخی از اقدامات نمادین دارای اهمیت می باشد. بنابراین اگر فرهنگیان بتوانند مطالبه تعیین وزیر خود از مسیر فراخوانی عمومی را به کرسی بنشانند می توانند گام مهمی را در فراگیر کردن اهمیت آموزش و پرورش و ضرورت تحول در آن را به جامعه منتقل نمایند!
ارائه برنامه تحول در آموزش و پرورش از سوی جناح های سیاسی:
انتخابات بهار مشارکت سیاسی محسوب می شود. فصلی که در آن سیاسیون جهت بهره گیری از نیروهای اجتماعی به ارائه برنامه های خود در حوزه های مختلف می پردازند. از همین رو تلاش برای واداشتن جناح های سیاسی به ارائه علنی برنامه های شان جهت تحول در آموزش و پرورش در آستانه انتخابات مختلف می تواند گام مهمی در این راستا تلقی شود!
دعوت از روشنفکران جهت ورود به عرصه نظریه پردازی برای آموزش و پرورش:
واقعیت این است که برخلاف رونق مسائلی همچون توسعه، دین، حوزه عمومی و چگونگی گذار به دموکراسی در میان نحله های مختلف روشنفکری ایران، مسائل آموزش و پرورش نقشی حاشیه ای و متروک در این جریان ایفا می کنند.
بنابراین تلاش برای ورود روشنفکران به عرصه گفت و گو درباره ماهیت و کارکردهای این نهاد می تواند گام مهمی در گفتمان سازی از مسائل آن محسوب شود!
احیای نقش معلم الهام بخش:
برخلاف سال های نه چندان دور که دانش آموزان آینده خود را با ضرباهنگ اخلاق و منش معلمان تنظیم می کردند در سال های اخیر و با چیرگی منطق بازار بر منطق فرهنگ، دو عرصه آموزش و پرورش با گسستی زیان بار مواجه شده اند. تنگناهای معیشتی موجبات نارضایتی شغلی فرهنگیان را فراهم آورده و افول منزلت معلمان در جامعه دانش آموزان را از همنشینی با الگوهایی تاثیرگذار و آینده ساز بازداشته است!
نقش آموزش و پرورش در کاهش آسیب های اجتماعی:
در زمانه ای که تردید در مورد کارکردها و تاثیرات مدارس و معلمان هر روز فراگیرتر از پیش می شود و جامعه دچار بی هنجاری کم سابقه ای شده است، تبیین نقش معلمان الهام بخش در کاهش آسیب های اجتماعی می تواند بر اهمیت آموزش و پرورش در جامعه بیفزاید. معلمانی که قادرند با منش انسانی خود بر روح نوجوانان نقش خاطره بزنند!
نقش سازمان های مردم نهاد در عمومی کردن دانش:
در شرایطی که آموزش و پرورش ایران برای عمومی شدن صرفا به نقش حکومت چشم دوخته است، جامعه مدنی می تواند نقشی نوین و متفاوت در این زمینه ایفا نماید. در همین راستا جلب حمایت NGO ها از ضرورت عمومی کردن آموزش و پرورش از طریق ایجاد کمپین های حقیقی و مجازی می تواند نقش مهمی در تحول آفرینی در این نهاد ایفا نماید.
بهره گیری از رسانه های رسمی و غیر رسمی:
تبدیل آموزش و پرورش به گفتمان غالب جامعه بیش از هر چیز وابسته به نقش رسانه ها در تبدیل دردها به دغدغه ها و مساله ها است. از همین رو بسیج رسانه ها از جمله صدا و سیما و شبکه های اجتماعی می تواند در تحریک احساسات و افکار عمومی پیرامون ضرورت تحول در آموزش و پرورش موثر باشد. پرواضح است که فشار رسانه ای در این زمینه می تواند موجبات تغییر نگرش به این نهاد را در مسئولین فراهم آورد!
کانال مهران صولتی
آیا بند "ک" ذیل تبصره 12 بودجه، می تواند گره از مشکلات بگشاید؟
داستان دنباله دار مطالبات بر زمین مانده آموزش و پرورش از جمله حق التدریس معلمان رسمی و پیمانی ، حق الزحمه امتحانات ، حقوق سرباز معلم، کارکنان قراردادی ،حق التدریسی و سرانجام نیروهای تازه به میدان آمده خرید خدمات آموزشی قبل از هرچیز برخاسته از نگاه ناصواب مجریان به ماهیت هزینه ها در نظام بودجه ریزی کشور است.
تعریف شدن این مطالبات در ردیف هزینه های مانند اضافه کار کارکنان اداری و سایر که معمولا در ساختار بودجه ای دستگاه ها ، بیرون از دایره هزینه های اجتناب ناپذیر قرار می گیرند موجب شده است تا پرداخت آن هنگام اخذ تخصیص یا نقد شدن در خزانه با اما و اگرهای جدی مواجه شود.
هرچند قدمت و پیشینه سخن گفتن از وعده های محقق نشده ای مانند عملیاتی شدن بودجه ،جایگزین شدن برنامه محوری به جای پروژه محوری و نهایتا شاخص محور شدن توزیع اعتبارات ملی و استانی در هر دو بخش هزینه ای و تملک دارایی های سرمایه ای ممکن است به بیش از دو دهه نیز برسد اما تاکنون در میدان عمل چنین اتفاقی آنگونه که باید و شاید رخ نداده است.
معیوب بودن ساختار بودجه به سبب نگاه سنتی به مقوله بودجه ریزی توام با مفروض گرفتن مولفه هایی مانند اتکا به درآمدهای نفتی ،افزایش کمی و معنادار حقوق بگیران دستگاه های دولتی در طول سه دهه گذشته ، تراز منفی صندوق های بازنشستگی ،بدهی های کلان دولت به پیمانکاران و نظام بانکی، سهم اندک دو بخش خصوصی و تعاونی از اقتصاد کشور، شفاف نبودن عملکرد شرکتهای های دولتی از جمله عواملی است که چنین اتفاقی را همواره در آستانه تعویق قرار می دهد.
البته در مورد آموزش و پرورش موضوع قدری متفاوت است .
فقدان نگاه سرمایه ای در ایران به منابع مالی تخصیص یافته به آموزش و پرورش ، بالا نشان دادن قیمت تمام شده آموزش در کشور، ناکارآمدی مدیریت بر منابع انسانی ، نداشتن استراتژی با ثبات در الگوی جذب، تربیت و نگهداشت معلم ، گرایش بیش از حد دولت به خصوصی سازی در آموزش و پرورش با به کار گیری معلمان خرید خدمات آموزشی سبب شده است تا عملا بیش از 98 درصداز اعتبارات تخصیص یافته ،صرف پرداخت حقوق و دستمزد شود.
مطالبات معوقه موجب شده است آموزش و پرورش هر ساله از جمله دستگاه هایی باشد که عملکرد آن بیش از بودجه مصوب آن باشد.
آنچه هر ماه کارت عبور بی چون و چرا ، از کمند خزانه را دارد، حقوق کارکنان رسمی و پیمانی است که به موجب قانون ،تحت عنوان بند "واو" دولت خود را متعهد به پرداخت آن می داند.
اما نبود در آمدهای اختصاصی قابل توجه در کنار تنوع هزینه های اجتناب ناپذیز از جمله عواملی است که حتی در صورت شناسه دار بودن ردیف های اعتباری مانع از آن خواهد شد تا آموزش و پرورش بتواند به راحتی از تله سازمان مدیریت و یا خزانه با توجه به در اولویت بودن حقوق کارکنان ،به سلامت عبور کند.
به نظرمی رسد با اتفاقی که در مصوبه قانون بودجه سال 1398 افتاده است آموزش و پرورش بتواند ازعهده پرداخت به موقع هزینه های اجتناب ناپذیری مانند حق التدریس شاغلین ،حقوق ماهیانه معلمان خرید خدمات آموزشی، کارکنان شرکتی ،حق الزحمه امتحانات و... بر آمده و بر تعویق یک یا چند ساله برخی از مطالباتش فائق اید.
در بند "ک"ذیل تبصره 12 قانون بودجه سال 1398 آمده است:
"کلیه پرداخت هایی که مشابه حقوق و دستمزد می باشند مانند حق التدریس ،حق الزحمه شرکتی، ساعتی، حق نظارت و پاداش شوراهای حل اختلاف ،هزینه اجتناب ناپذیر محسوب می شوند که باید به صورت ماهیانه پرداخت شود"
به نظر می رسد با اجرایی شدن این مصوبه ،بهانه از دستگاه هایی مانند آموزش و پرورش سلب شده تامجبور نباشد معلمان را برای دریافت همان چندر غاز حق التدریس خویش بیش از یک سال در صف انتظار معطل نگهدارد.
شاید با گردش ایام ، به پاس وساطت عمو نوروز! ، کسی دلش به رحم آمده ،ثلثی از آن را بپردازد.
چنین مصوبه ای با قید کلمه "باید" دولت را مکلف خواهد ساخت برای هزینه های اجتناب ناپذیری مانند حقوق معلمان خرید خدمات آموزشی و یا نیروهای شرکتی نیز نگاه اولویت دار خویش را پای کار داشته باشد.
متعجبم از کسانی که قرار بود هرساله حداقل 10 درصد از آموزش و پرورش کشور را به تقلید از مدارس چارتری آمریکای شمالی دو دستی تحویل صاحبان مدارس غیر دولتی داده تا معلمان خرید خدمات آموزشی را جایگزین معلمان رسمی کنند اما در پرداخت حقوق اندک همین تعداد نیز پس از گذشت یکسال مانده اند.
ضمنا با آجرایی شدن این مصوبه (بند"ک") دیگر نیازی به ترویج و تبلیغ" از طرح خود ساخته معلم تمام وقت " برای یارگیری نیست.
چرا که حق التدریس شاغلین متفاوت از اضافه کار اداری بوده و در زمره هزینه های اجتناب ناپذیری است که باید سر هرماه تسویه شود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
نوروز از کهن ترین جشن های تاریخ جهان است که همچنان بالنده و پویا به حیات خود ادامه می دهد و گستره ای وسیعی از مردمان فلات ایران که در ایران و کشورهای همسایه ایران زندگی می کنند آن را پاس می دارند و به آن وفادارند.
ایرانیان نوروز را در لحظه ای قراردارند که طبیعت در لحظه اعتدال بهار از سرمای سخت و سوزان زمستان به باروری دوباره طبیعت قدم می گذارد و این هوش ایرانی بوده است که آغاز گاه سال جدید خود را هم زمان با طبیعت قرارداده است .
در اساطیر ایرانی از جمله در شاهنامه جمشید به عنوان اولین بنیان گذار نوروز معرفی شده است وچنین جشن فرخ ازآن روزگاربه ما یادگار مانده است .
نوروز را حتی اگر جمشید بنیادگذاشته باشد اما همیشه جشن مردم بوده و شاید بتوان نوروز را جشن انسان نامید که آن را با طبیعت در هنگامه رستاخیز بهاری برپا می دارند . انسان ها بوده اند که نوروز را بزرگ داشته اند و مردمان بوده اند که برآن ارج نهاده اند .
نوروز در کنه خود پیام آشتی انسان و طیبعت را به ارمغان می آورد ،انسان هایی که روز نوی طبیعت را به جشن می نشینند و طبیعتی که مهربانانه و مادرانه به نگاهبانی انسان ها مشغول است . تلقی انسانی از نوروز با خود جهانی از معانی دارد که در جشن های مردمی نوروز هویدا بوده است و هم اکنون نیز این روح انسانی در جشن نوروز جاری و تپنده است و در پس زمستان می آید و به همگان نوید خوشباشی بهاران را می دهد و از این روی است که خیام می گوید:
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
از این رو است که نوروز فقط جشنی برای تاریخ و یا یک جشن سنت گرایانه نیست بلکه روح شهروندی را می توان درتارو پود نوروز یافت و آن را جشنی در راستای پاسداشت حقوق شهروندی برشمرد . بزرگترین پیوند نوروز و حقوق شهروندی حق حیات است . همان گونه که حقوق شهروندی بر حق حیات به عنوان مهم ترین حق انسان تاکید دارد نورز پیام آور حیات هم برای انسان و هم برای طبیعت است و نوروز پیام آور حیات است و با نوید بهاران زندگانی جدید را برای انسان و طبیعت مژده می دهد .
دومین نقطه پیوند میان نوروز و حقوق شهروندی تاکید همزمان بر کرامت و ارزش والای انسان و طبیعت است . نوروز در همه ادوار حیات خود جشن انسان ها یی بوده که همزمان با طبیعت به جشن و پایکوبی پرداته اند و انسان ها برگزارکنندگان و نگهدارندگان روح کرامت انسانی آن بوده اند . درنوروز انسان فراتر از اصطلاحات حقوقی به معنای انسانی خود وبه عنوان زیست کنندگان عرصه حیات خود کرامت واقعی خود را به ظهور می رسانند و نشان می دهند که انسانیت فراتر از هر طبقه و مقام می توانند در برگزاری و پاسداشت طبیعت شراکت و همراهی کنند .
نوروز به یک معنا آفریننده امنیت و آزادی است . نوروز با توسع صلح و دوستی امنیت را تحکیم می کند و با توسعه گفت و گو زمینه ساز آزادی می گردد . لذا نوروز به مثابه امر سیاسی و امر اجتماعی به ساختارهای سیاسی و اجتماعی شکل می دهد و همین نقش مهم نوروز موجب گردیده است که سرزمین ایران با وجود همه حمله هایی که در طول تاریخ دیده است و دشمنی هایی که تمامیت ارضی آن را تهدید کرده است با وجود سنت هایی کهنی همچون نوروز بالنده وسرافراز باقیست . ما به عنوان انسان ایرانی نکوشیدیم توسعه را در سایه تحولات سرزمینی و بومی خود بفهمیم و با تخریب طبیعت به این روز که امروز افتاده ایم دچار نشویم
نوروز هویت جامعه ای است که نشان داده در تندباد حوادث توانسته است با درآمیختن با هویت دینی – اسلامی بالندگی بیشتری یافته است و بر مبنای این هویت دینی – ایرانی خواستگاه رشد و حفاظت از حریم انسان و طبیعت شده است .
نوروز تجلی گاه حقوق شهروندی در هویت ایرانی – اسلامی است و جشن پاسداشت انسان و طبیعت است ولی ما ایرانیان امروز دست در دست هم داده ایم که طبیعتی را که یادگار طولانی نیاکان ما و سرمایه ای برای همه بشریت است را نابود کنیم .
حوادث این روزهای نوروزی در استان های گلستان ، فارس ، خوزستان ، لرستان و ..... نشان داد که ما به عنوان انسان ایرانی نگهبان های خوبی برای روح نوروز نبوده ایم و نکوشیده ایم با بزرگداشت طبیعت زیست انسانی خود را در دامان آن با لدت ادامه دهیم .
ما به عنوان انسان ایرانی نکوشیدیم توسعه را در سایه تحولات سرزمینی و بومی خود بفهمیم و با تخریب طبیعت به این روز که امروز افتاده ایم دچار نشویم .
نوروز برای ما میزانی برای سنجش رفتارهایمان است وهرچه دراین سرمین روح نوروز که انسان مداری و طبیعیت مداری است را ارتقا دهیم سرزمینی بهتر خواهیم داشت .
همه ساله بخت تو پیروز باد همه روزگار تو نوروز باد !
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه استان ها و شهرستان ها/
متعاقب شکایت « مهدی بهرامی اقدم » روحانی بنابی از صدای معلم ده ها نفر از نویسندگان ، همکاران و مخاطبان این رسانه با ارسال یادداشت هایی حمایت خود را از صدای معلم بیان کردند . ( این جا )
تاکنون مسئولان وزارت آموزش و پرورش در برابر نامه های این رسانه در مورد عملکرد خویش سکوت کرده اند .
آخرین مورد نامه ی صدای معلم به ریاست سازمان مدارس و مراکز غیردولتی و توسعه مشارکت های مردمی وزارت آموزش و پرورش بود که تاکنون پاسخی به آن داده نشده است . ( این جا )
« مدیر صدای معلم » در دیدار با علیرضا کمرئی مدیر کل ارزیابی و رسیدگی به شکایات وزارت آموزش و پرورش در نشست خبری معاونان وزیر آموزش و پرورش و رؤسای سازمانها در اردوگاه منظریه تهران ( شهید باهنر )، سالن شهید فهمیده به موضوع ارسال نامه ی این رسانه در مورد مشکلات مدیریت آموزش و پرورش بناب و عملکرد مدیر کل آموزش و پرورش آذربایجان شرقی و ثبت آن در این اداره کل اشاره کرد و خواهان پاسخ آن اداره کل گردید .
به این نامه هم پس از گذشت بیش از یک ماه پاسخی داده نشده است .
پیش تر از آن و در 19 دی ماه سال گذشته صدای معلم در گزارشی با عنوان : " پرسش و البته درخواست صدای معلم در جهت شفاف سازی و تنویر افکار عمومی از مسئولان اداره آموزش و پرورش بناب آن است که اسامی افراد ( حقیقی – حقوقی ) به همراه قراردادنامه ها و اجاره نامه ها به انضمام "فیش های واریزی " به صورت کامل همراه با جزئیات یا برای صدای معلم ارسال گردد و یا در پرتال این اداره منتشر گردند "
اداره آموزش و پرورش بناب شفاف سازی کند ! ( این جا ) ؛ خواهان رسیدگی و پاسخ مسئولان اداره کل آموزش و پرورش آذربایجان شرقی گردید . به این گزارش هم پاسخی داده نشده است .
« صدای معلم » بار دیگر بر بر اساس منشور حقوق شهروندی و اصل گردش آزاد اطلاعات مسئولان وزارت آموزش و پرورش را به پاسخ گویی و مسئولیت پذیری در برابر عملکرد خویش فرا می خواند .
با این حال بر اساس ابلاغیه ای که شعبه 101 کیفری دادگاه کیفری دو شهر بناب برای علی پورسلیمان مدیر صدای معلم ارسال کرد خواسته شده بود تا 28 اسفند ماه ساعت 9 صبح در آن جا حضور پیدا کند . ( این جا )
یادداشت « مینو امامی » همکار صدای معلم را می خوانیم .