
روزی روزگاری ، وقتی از افت تحصیلی در این کشور سخن رانده می شد ، من دبیر علوم اجتماعی در یک دبیرستان دولتی یا نمونه دولتی ، گفته ها را به خود می گرفتم و سعی بیشتر می نمودم تا با بهترین ترفندهای ممکن و تازه هر چند با تغییراتی اندک و جزئی ، بیشتر بکوشم تا در پیشرفت تحصیلی دانش آموزانم ، مدرسه ام ، ناحیه و شهر و استان و حتی کشورم ، حداقل در رشته خود ، نقشی به سزایی داشته باشم. درصد قبولی و میانگین نمره واقعی ام از درصد ناحیه و حتی در مواقعی از استان هم می شد. درصدی که برای 25/. حق دانش آموز جهت گرفتن و یا رعایت حق دیگر دانش آموزان برای نگرفتن دانش آموزی دیگر ، شدیدا حساسیت داشتم. آن زمان ایام اشتغالم بود و زیاد در جریان آشوب های خود برانگیخته دولت و وزیر و یا متعاقب تصمیمات نابه جای آنان نبودم . سرم به کار خودم بود و همه چیز را امن و امان ، تصور می کردم. اما امروز بعد بازنشستگی و در سایه سایت صدای معلم که رسالت بیشتر دانستن و خوب نگاه کردن و تجزیه و تحلیل و نقدِ آنچه هست را بر دوش من معلم نهاده است ، با کندوکاو و سیر در اخبار و مقالات و گفته ها و کرده های کارشناسان و مسئولان ، از بی اعتنایی و بی خبری خودم از آشفته بازار در پایگاهی که آموزش و پرورش نامیده می شود ، وحشتی باور نکردنی بر تارو پودم مستولی می شود و هر دَم با آگاهی از حقیقتی تلخ دیگر ، انگشت به دهان ، مات و مبهوت و حیران می شوم.
جذب نیروهای خدماتی از شهریور 1393 با گذاشتن دوره های آموزشی ضربتی یک ماهه و یا شاید چند روزه ! آغاز شده است و سرگردانی این نیروها در اوج محرومیت و بی اعتنایی دولت و مجلس ، به اوج خود رسیده است . فقط آنان درگیر این بی عدالتی نیستند ، خانواده پدری و یا خود این افراد نیز همراه این ظلم ، از حق و حقوق انسانی و اشتغال خود محروم مانده اند. آن هم در سرزمینی که به پاسداشت نعمت طبیعی - الهیِ نفت و گاز ، ثروتمند است و چنین روند زندگی را بر مردمان خود آن هم در حیطه خطیر آموزش و برای معلمان مستحق و روا دیده است.
آنچه که در زیر می آید برای کسب آگاهی من و شمای همکار شاغل و بازنشسته از مصیبت عُظمایی است که برای قطره چکان کردن بودجه آموزش و پرورش ، کیفیت و کمیت و محتوا و معنا و ارزش آموزش را قربانی ساخته است . به خود آئیم و در انتخابات دوره های بعدی خود را پایبند و اسیر شعارهای حباب گونه روی حقایق نامزدها و احزاب گوناگون نسازیم تا شاید بتوانیم (شاید) افرادی شایسته تر و متعهدتری برگزینیم.
" به گزارش روزپلاس ؛ " اواخر سال گذشته وقتی که هنوز صندلی وزارت آموزش و پرورش در اختیار سید محمد بطحایی بود، یک ساعتی وقت برای مصاحبه با ویژه نامه نوروزی "اعتماد " گذاشت تا تصویری از آن چه در سال ۹۷ بر آموزش و پرورش گذشته است، ارائه دهد. در آن مصاحبه بخشی از سوالها مربوط میشد به موضوع خرید خدمت از بخش خصوصی و آن حرف معروف حسن روحانی در جلسه تقدیم لایحه بودجه به مجلس که گفته بود ۴ میلیون تومان سرانه سالانه هر دانشآموز را از بیتالمال می دهیم و میتوانیم آن را به یک میلیون تومان برسانیم و این گونه بحث خرید خدمات را بدون اشاره به عوارض جانبیاش به عنوان یکی از دستاوردهای دولت معرفی کرد.
وزیر سابق آموزش و پرورش در آن مصاحبه بحث خرید خدمت را این گونه توضیح داد " : فرض کنید ما در ادارههای مان مهندسانی داریم که کارشان سرکشی مرتب به مدارس است و این که کیفیت فضا ، امکانات و تجهیزات را کنترل کنند، خب این مهندسان دارند از ما حقوق میگیرند. اگر شما با هزینه کمتر با شرکتی خارج از آموزش و پرورش قرارداد ببندید و وظیفه نظارت و نگهداری از مدارس را به جای این که ما انجام دهیم به آنها بسپاریم ، چون آنها حاضرند مثلا با ۷۰ درصد هزینه این کار را انجام دهند، طبیعی است که همین کار را بکنیم "خرید خدمات آموزشی " چنین ماهیتی دارد اما سوءبرداشتهایی از این موضوع شد. خرید خدمات به این معنا نیست که دولت از فردا بگوید شما همه آدمها را بیرون کن و به جای این که از معلمهایی با میانگین حقوق ۳ میلیون تومان استفاده کنی برو از کسی که یک میلیون تومان میگیرد استفاده کن. باز هم میگویم در مواردی که با حفظ کیفیت میتوانید با هزینه کمتری خدمت آموزشی و پرورشی و اداری را انجام دهی برو خرید خدمات انجام بده " .
و بعد بطحایی در پاسخ به این که چگونه چنین چیزی ممکن است که با یک سوم هزینه کیفیت را هم حفظ کرد؟ پاسخ داد: " با خونسردی تمام و به سادگی " !!
حالا ۵ سال از آغاز طرح میگذرد و کمتر از یک سال از پاسخهای سید محمد بطحایی به سوالات " اعتماد ". اما اجرای طرح با بی رحمی هر چه بیشتر از خونسردی جناب بطحایی ، بهره مند گردیده است اما از انتظار سادگی طرح ، خیر . سادگی مورد انتظار رئیس جمهور و جناب بطحایی ، به بهای روا داشتن ظلم نسبت به این معلمان بوده است. فقر و تنگدستی و مجبوریت برای تحمل شرایط کاری به دور از قانون کار!!
برای مستند بودن اوضاع معلمان خرید خدماتی ، به چند نمونه از دردنامه این معلمان در گفت و گو با اعتماد ، اشاره می نمایم ، و برای پرهیز از اطاله کلام ، چکیده ای از گفته های همکاران را با رعایت رسم امانتداری تقدیم می دارم ، علاقه مندان می توانند جهت مطالعه کامل گزارش ، به منبع اصلی مراجعه نمایند :
*" دریافت حقوق برای 21 روز .
* حقوق یک سال مان 970 هزار تومان . 7
* ماه یک بار حقوق دریافت می کنیم.
* روزهای تعطیل رسمی و هفته محاسبه نمی شود .
* حق بیمه را خودمان پرداخت می کنیم.
* حرف اول و آخر را فرد مؤسس می زند.
* ما هیچ کد تعریف شده نداریم.
* معلمی به جای بیکاری است.
* از انگیزههای ما سوءاستفاده شده است!!
* باید خودمان را فریب دهیم که شاید فرجی باشد. "
* حقوق اسفند سال 97 را آخر مهر ماه 98 واریز کردند!
* استانهای مختلف مبالغ پرداختی متفاوتی دارند.
* هر لحظه علیرغم رضایت مدیر و والدین ، آموزش و پرورش می تواند عذر ما را بخواهد.
* با وجود این که رشته مرتبط تدریس داشتم از هفت خان رستم عبور کردم و دوره های آموزشی مرتبط و غیر مرتبط بسیاری را گذرانده ام.
* سخت گیری های اولیه در جذب ما بسیار زیاد است اما بعدا ما را به حال خود رها می کنند و انگار نه انگار که هستیم.
* در سال 93 ، 20 آیتم برای جذب در نظر می گرفتند از مقطع تحصیلی تا معدل و ارتباط رشته تحصیلی و غیره.
* فیلتر محکمی گذاشته بودند که هر کسی نمی توانست از آن بگذرد.
* افراد جذب شده را مؤسس بر اساس امتیازها رتبهبندی و دستچین می کرد. هرچه نیرو کمتر، سود مؤسس بیشتر.
* اوایل خوب بود ، طرح با اسم بسته حمایتی در دوره آقای فانی کلید خورد، حقوق به موقع بود و گاهی فقط یکی دو ماه تأخیر داشت ، ۹ روز از بیمه را از حقوقمان کم میکردند و باقی را مؤسس میداد که سر این ها هم توافق کرده بودیم. دو سال که گذشت مجلس فشار آورد که دولت دارد خصوصیسازی میکند و سر و صدای عجیبی شد. آن زمان می گفتند : که خرید خدمات میکنند و اصلا بحث خصوصیسازی نیست از آن به بعد هم طرح با اسم خرید خدمات آموزشی ادامه پیدا کرد. ما با ۵۰۰ هزار تومان شروع کردیم ولی مثلا در استان گلستان همکارانی داریم که با ۲۰۰ هزار تومان شروع کردند و الان به ۵۰۰ هزار تومان رسیدهاند. از سال دوم به بعد هم میزان فاصله بین دریافتیها به ۷ ماه رسید در این میان یک ریال هم نمیدهند".
* چون اکثریت نیروهای طرح ، زنان هستند اعتراض شدیدی هم در میان نبوده است : " ما هم که می رفتیم اعتراض کنیم به ما می گفتند: آموزش و پرورش همین است، اولش سختی میکشید اما بعد استخدام میشوید. یک درِ بهشتی به ما نشان دادند و حالا که ۵ سال گذشته میگویند ما نبودیم! ما جایی قول استخدام ندادیم اما حرفهای آن اول در خاطر همه ما حرف است. دائم برای این که جواب ما را بدهند به حرف مقام معظم رهبری اشاره میکنند که به دانشگاه فرهنگیان تأکید داشتهاند اما این فقط برای این است که صورت مسأله را برای خودشان پاک کنند.
* در این ۵ سال بالای هزار ساعت دوره دیدهایم ، اگر مشکل این است که جذب فقط از طریق دانشگاه فرهنگیان باید باشد بیایید با توجه به سال ورود به طرح و معدل و ارزشیابیهای طول سال ، پلکانی ما را جذب کنید و بعد در دانشگاه فرهنگیان هم دوره ببینیم. نیروی جوانی که انگیزه کار داشته را گرفتهاید، از او بیگاری کشیدهاید و حالا هم هیچ .
* مسئولان دولتی میگفتند بیایید دست کمک به دولت بدهید، همین آقای روحانی بارها گفت بیایید کمک کنید اما متأسفانه تخلفات طرح خیلی زیاد بود.
* ما مرخصی زایمان نداریم. هی تأکید میکنند که نسل ما باید جوان باشد باید رشد جمعیت صفر نباشد ولی این ها اگر بو ببرند کسی باردار شده میگویند خوش آمدید! دیگر قرارداد نمیبندند. میگویند دو هفته میروی مرخصی زایمان اگر طولانیتر شد دیگر برنگرد. همکارم همین امسال روز اول مهر آمد مدرسه و مؤسس بهش گفت : شما بارداری برو خانه.
" چرا علیرغم این همه مصیبت در طرح مانده ام ؟ علاقه به شغل معلمی داشتم ، این همه ماندهام به خاطر روزنه امیدی بود که همان سال ۹۳ وجود داشت، می گفتند ادامه بدهید احتمال استخدام تان هست چون آموزش و پرورش خروجی زیاد دارد اما ورودی ندارد. هیچ کس نگفت این چاه عمیقی است که دیگر برگشتی ندارد، چون هر سال میگویی نکند امسال شروع کنند به جذب و من اگر از طرح خارج شوم بگویند دیگر تو را نمیگیریم! الان فقط به خاطر همین ماندهام" (1)
و....
و اکنون بعد خواندن و نوشتن این متن ، باز در جایگاه یک معلم بازنشسته ، می خواهم به افت تحصیلی دیروز و امروز بیندیشم ؟ به ناکجا آباد آموزش و پرورش که همه چیز را با خط کش بودجه و صرفه جویی حداکثری در میزان آن ، قیاس می کند ، مقیاسی که نه تنها کیفیت را قربانی ساخته است ، به کاهش روزافزون کمیت نیز اهتمام ورزیده است. خوب که دقت می کنم و انصاف که به خرج می دهم ، با خود می گویم هر چند که من نیز در زیر خط فقر ، غوطه ور بوده ام ، هستم و خواهم بود ، اما حداقل کدپرسنلی و استخدام رسمی و حقوق ماهانه و عیدی و بیمه خدمات درمانی و تکمیلی و..... جهت اطمینان از تداوم شغلی خود داشته ام و یا دارم . امروز می بینم که من معلم عامل افت تحصیلی نبوده ام ، تزریق نابه جا و دور از منطق و عقل نیروهای ماهی – سالی به عنوان معلم کلاس درس شهرها و استانهای کشورم ، عامل افت تحصیلی و تداوم بخش بی کیفیتی آموزشی بوده است و هست . حل و فصل امور مهم و حیاتی وزارتخانه مابین فقط رئیس دولت و چند تن دیگر از جمله وزیری که هیچ گاه مدافع نظام آموزشی و معلم نبوده است ، باعث و بانی این همه مصیب عظماست. کجاست بازرسان و راهبران آموزشی مدارس تا چوب تنبیه به دست گیرند و سایه داروغه ای خود را بر سر اولیای مدارس بالاخص معلم کلاس بیندازند و از ناحیه قدرت معلم را در لای منگنه ای مهارناپذیر اما انگیزه برانداز بگذارند؟
با خود می اندیشم کجاست مرجعی بالاتر از اراده رئیس جمهور که به بهانه کم کردن سرانه دانش آموز از 4 میلیون تومان به یک میلیون تومان ، اداره کلاس های درسی را برعهده افراد خارج از شاغلین وزارتخانه نهاده است ، تا نظارت کند بر چنین بی عدالتی .

با خود می اندیشم چرا دولت و قوانین کشور به جای فیصله دادن به فساد اداری و اقتصادی که ثروت ملی کشور را میلیارد میلیارد با فراری دادن کلّه گنده ها به خارج کشور ، حیف و میل می کند، حق التحصیل آن کودک شش ساله را قطع می کند تا در تخصیص بودجه به دیگر وزارتخانه ها ، سخاوتمندانه عمل نماید!
با خود می اندیشم چرا رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی یک کشور می بایست رئیس دولت نیز باشد تا با قدرت و اقتدار و بدون منع قانونی یا مخالفت از مرجعی همچون مجلس شورای اسلامی ، حق آموزش کودکان این سرزمین را به جیب مدیران بخش های گوناگون واریز نماید ، گور بابای آموزش !!
و از همه این تصمیمات ، حال با نیروهای خرید خدماتی یا هیأت امنایی و...... چگونه ممکن است یک جامعه توسط عده ای نیرو به نام وزیر و رئیس جمهور ، به همین سادگی تیشه به ریشه زیربناترین ، بنیادی ترین ، حیاتی ترین وزارتخانه یک کشور بزند؟ آیا همین امر برای توجیه دلایل عقب ماندگی کشور من و یا حذف نام کشورم از نقشه و جغرافیای آموزش برتر جهان ، کافی نیست؟
همه این تلخ نامه ها ، گویای عدم استقلال وزیر آموزش و پرورش است. گویای چندگانگی مراجع تصمیم گیری برای آموزش و پرورش است. گویای تداوم اصلی به نام مطالبات یک دهه ای است . گویای قرار دادن معلم در قعر سیاه چاله های فقر است ، گویای فقر مطلق من معلم در کشوری است که مدعی است شغل من انبیایی است ، یا مدعی است " اطلبوا العلم ولو فی الصين " و.......
چگونه می توان برای سرشکن کردن بودجه دولت ، یقه آموزش را گرفت و ریشه آن را خشکاند به بهای 4 سال خدمت مطمئن که کفگیر ته دیگ نخورد ؟!!!
راستی سرنوشت این نیروها و خانواده این نیروها چیست ؟ چرا نگران دید منفی آنان به دولت و جامعه و همنوعان آنان نیستیم ؟ چرا نگران از بین رفتن ارزش ها نیستیم ؟ چرا نگران اثرات تخریب امروز برای قرنهای بعد نیستیم ؟ اگر همه دولت ها برای آینده خود برنامه ریزی می کنند، دولت ما هم برای اکنون هدف گذاری می کند. اما این هدف گذاری فقط اثرات هیجانی خوشایند مقطعی دارد و نتایج مخرب عمیق آن را نسل های بعدی درک و تجربه خواهند کرد.
چرا نمی توانیم باور کنیم که بدون سرمایه گذاری برای امر آموزش و پرورش یک کشور ، نمی توان به رشد و توسعه در تمامی ابعاد یعنی فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی رسید ؟
چرا نمی توانیم باور کنیم که آموزش و پرورش نهال یک دو روزه نیست که با تقلیل بودجه ، قابلیت سرپاایستادن داشته باشد بلکه درخت گِردوست که بعد سالها ثمر می دهد ؟
چرا الگوگیری از سیاست های رو به جلو و رشد کشورهای برتر آموزشی را تجربه نمی کنیم ؟ تمامی کشورها اقتدار نظام آموزشی خود را مدیون مطالعه و تحلیل نظام آموزشی کشورهای موفق و برتر جهان هستند ؟
چرا نمی خواهید شمای وزیر و یا رئیس دولت باور کنید که آموزش و پرورش مُلک طَلق هیچ فرد و قدرتی در هیچ کشوری نیست و همگانی ترین و عمومی ترین وزارتخانه در آنها آموزش و پرورش است ؟
چرا نمی خواهید درک کنید که سرمایه گذاری اقتصادی در آموزش و پرورش ، نهایتا خود به رشد اقتصادی منجر می شود و بالعکس ؟
چرا نمی خواهید باور کنید که هیچ کشوری بدون آموزش و پرورش ، قدرتمند نگردیده است ؟
حتی قدرت نظامی و سیاسی نیز به چگونگی آموزش و پرورش کشورها بستگی دارند.
برای عمر از دست رفته جوانان کشورم ، بسیار متأسفم . برای امید واهی فرداهای این نیروها که تصور می کنند اگر کنار روند ، حتما فردا استخدامی صورت می گیرد ، بسیار متأسفم. همین احساس ترس از تاریکی بی انتهای وعده های سرخرمن است که عامل رسیدن رئیس جمهور و وزیر به اهداف مورد انتظارشان است. تا ترس هست ، منبع ایجاد کننده و تقویت کننده فرکانس ترس نیز پابرجاست.
راستی چرا ظلمت و تاریکی انتهای این مسیر را من معلم می بینم اما شمای رئیس دولت خیر ؟ امر سامان بخشی به نیروهای شاغل در آموزش و پرورش و کانالیزه کردن قانونی جامع و مانع در راستای آن ، در این کشور توسط چه کسی و چه زمانی ، عملی خواهد شد ؟
کارشناسان و متخصصان برجسته مدرکی کشور در حیطه تعلیم و تربیت ، تلاش های جزیره ای شما هر کدام در لوای کِبر و غرور و تنهایی ،سودی به حال آموزش و پرورش کشور نخواهد داشت. جرم شما دانایان از منِ نادان در این عرصه بسیار زیاد و نابخشودنی است. آموزش و پرورش این کشور متحمل ضربات شمشیر اهمال کاری هر مَسندنشین مقتدری است که جرم شما کمتر از آنها نیست.
آری ؛ شما کارشناسان و متخصصان هم متهم ردیف اول نابسامانی و عقب ماندگی آموزش و پرورش کشورم هستید چون عالِم بی عملید.
1) خبرگزاری پانا . کد خبر: ۱۳۷۳۲۸ . سوم آبان ۱۳۹۸ . خبری مهم اما نگران کننده برای معلمان .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نه چندان بزرگم/ که کوچک بیابم خودم را/ نه آن قدر کوچک/ که خود را بزرگ...
گریز از میانمایگی/ آرزویی بزرگ است؟
(قیصرامین پور)
حال و روز غریبی دارم .در چهار راه زندگی ، تنها و نگران ایستاده ام و خیال می کنم تمام دردسرهای عالم دارند بر سرم آوار می شوند. برای همین دست به قلم شده ام تا شما را هشدار دهم. این وضع درست بعد از پانزده سالگی ام رخ داد که دیدید رفتارم چه اندازه تغییر کرد. شما تنها درشت شدن استخوان ها و دورگه شدن صدایم را دیدید و نمی دانید که بابت تغییرات هورمونی و هیجانی چه زجری کشیده ام . می دانم که شما نیز روزگاری حال و روز مرا داشته اید اما نمی دانم چرا آن را فراموش کرده اید که این قدر در مواجه با من یا بی خیال می شوید یا مقاومت می کنید و اصلا مرا به مثابه آدم بزرگی فرض نمی کنید که می شود به جای مبارزه، با او مذاکره کرد.گویی برای شما، آن کودک شیرین زبان و سر به زیر دوره دبستان، دوست داشتنی تر از الان من بود. اما هرچه هست، زیر سر این طوفان رشد است که وجودم را در نور دیده و مرا به شدت تنها نموده است. جسمم دست خوش تغییرات مختلف شده است. در خانه هستم اما انگار نیستم. همه جا هستم، بیشتر بین بچه ها. خواب و خوراکم به هم ریخته است؛ همین طور فکر و ذهنم.
خیال می کنم گناهکارترین آدمها هستم. می بینید که گاهی جواب شما را نمی دهم. فرمانتان را اجرا نمی کنم. درس را را نمی فهمم. بی سبب می خندم. پرخاش می کنم. بسیار شادم. زیاد روبه روی آینه ام. عجیب خود شیفته ام. گاهی شاعرم و گاه فیلسوف و گاهی ناراضی سیاسی. به هر قیمتی در پی محبوبیتم. حادثه جوهستم و خطر آفرین. انرژی بسیار دارم و خیال می کنم تمام زورهای عالم وآدم در بازوان من جمع شده اند و در برابر همه چیز مقاومت می کنم و حرف مخالف می زنم. بس که در پی ابراز وجودم. آخر من باید دیده شوم. سخت تنها شده ام و حیف که در این تنهایی، نه شما خود را برای بزرگ شدن تدریجی من آماده کردهاید که همراهم باشید و نه دیوار بی اعتمادی موجود میان ما، اجازه می دهد من به شما نزدیک شوم. اغلب به جای آن که مرا قانع کنید، می کوشید تا ساکتم کنید. حتی با توصیه مداوم به بیشتر درس خواندن ، می خواهید از حرف زدن با من طفره روید.باید باور کنید که زمانه عوض شده است و من هم فرزند شما و هم فرزند این زمانه ام. ولی قول می دهم، وضع این گونه نخواهد ماند.
مشکلات من یکی دو تا نیست؛ همین که برا ی هر چیز کوچکی نق میزنم و اعصاب خودم و شما را خراب می کنم، همین که صبح ها زود و با شوق برای رفتن به مدرسه بیدار نمی شوم، همین که یک جورایی اصلا از مدرسه متنفرم، همین که از معلمان مدرسه بدم می آید، همین که خیال می کنم در نظر شما خیلی لوسم. همین که خجالتی شده ام و به نظر و قضاوت دیگران در باره خودم خیلی اهمیت می دهم، همین که ...تمام زندگی من در عبارت « من نمی خواهم ...» خلاصه شده است؛ نمی خواهم بیدار شوم ، نمی خواهم بخوابم ، نمی خواهم مدرسه بروم . نمی خواهم جواب دهم، نمی خواهم حرف بزنم، نمی خواهم مهمانی بیایم، نمی خواهم... در عوض می خواهم مدت ها توی اتاقم پنهان شوم و ویدیو های بیهوده ببینم یا بازی های تکراری انجام دهم. خوب می دانم که هوای آسمان دلم همیشه خدا بهاری است. آفتابی وناگهان بارانی ، تند و یکریز و دوباره آفتابی. از بس بی ثبات و دمدمی مزاجم. پیش خودمان بماند اما همان وقت هم که با شما بگو مگو می کنم از دست خودم رنج می کشم اما قیافه حق به جانب می گیرم که مشکل من نیست.
گاهی اتاقم یا سر و ظاهرم به هم ریخته است، این طور به شما حالی می کنم به همین صورت، درونم هم به هم ریخته است . شما متوجه منظورم نمی شوید اما من در عین غروری بیهوده، دارم کمک می طلبم؛ این که مرا به حال خودم رها نکنید .به همان اندازه که از من توقع «احترام» دارید من انتظار «اعتماد» دارم.

کاش با هیچ یک از بچه های فامیل مرا مقایسه نمی کردید. مرا در جمع تحسین و در خلوت توبیخ کنید. به جای آنکه همیشه کارهایم را انجام دهید، گاهی اجازه دهید خودم باشم. پیش رویم با هم دیگر دعوا نکنید، گاهی از من مشورت بخواهید و وقتی حرف می زنم ، به من نگاه کنید. به من بدبین نباشید و به خلوتم احترام بگذارید. كاري نكنيد كه اشتباهاتم را گناهان كبيره تصور كنم، از اشتباه كردن مرا نترسانید که باعث می شود انگيزه ام را براي كسب تجربيات تازه از دست بدهم. شما نیز وانمود نکنید كه هرگز اشتباه نمي كنيد، در آن صورت، توقع مرا از خودتان زياد مي کنید. با من همان گونه رفتار كنيد كه با دوستان خود می کنید و به جای آن که مدام حرف بزنید، در عمل نشان دهید که همان هستید که می گوئید. چون همان موقع که سرگرم نصیحت کردنم هستید، من بیشتر به رفتار و کردارتان توجه دارم. راستی، وقت دلجویی از من، اقتدارتان را حفظ کنید. از سخت گیری با من نترسید، این طور من زودتر روی پای خودم می ایستم. دوست دارم که قوی تر از من باشید. با این حال نخواهید كه خود را از آنچه هستم كوچك تر احساس كنم.اگر چنين كنيد، براي جبران آن، بزرگتر از سن خود رفتار خواهم كرد.من نیاز دارم که برای من فقط پدر و مادر شناسنامه ای نباشید ، حتی وقتی که پیش رویتان می ایستم، خدا خدا می کنم صبورتر از من باشید چون به شدت به شما نیاز دارم.
لطفا مرا با خودم مقایسه کنید نه پسر های فک و قامیل. پیش از آن که انتظار بیجا از من داشته باشید، سطح علاقه و مهارت های مرا بشناسید. مرا مثل درخت های باغتان فرض نکنید که باید در بیست و چند سالگی ثمر مورد نظر شما را بدهد. ناکامی های دوران کودکی تان را نخواهید با من جبران کنید. خواهشا قبل از آن که بخواهید به هزار ضرب و زحمت و هزینه، من دکتر یا مهندس بشوم، کمک کنید تا انسان سالمی و شهروند خوبی برای جامعه فردا بشوم. یادتان باشد که بسیاری از افراد موفق در ایران و جهان، یا دانشگاه نرفته اند، یا دانشگاه را رها کرده اند یا در شغلی غیرمرتبط با رشته تحصیلی شان فعالیت کرده اند.
باور کنید من هم می دانم که پدر و مادر بودن در این روزگار بی سرو سامان کار سختی هست . حتی می دانم گاهی خودتان را لعنت می کنید که چرا خواستید بچه داشته باشید. گاهی حال من نیز بهتر از شما نیست . دیگر نه حس كودكي دارم و نه یقین دارم بزرگ شده ام. اما بیشتر احساس بزرگي ميکنم. من و شما بر بلندای دره ای هولناک ایستاده ایم که «تفاوت نسل» ما را از هم جدا کرده است. به خاطر همین شکاف نسلی است که ما ارزش های همدیگر را نمی شناسیم. ارزش های شما محترم اما مربوط به دوسه دهه ی پیش هستند اما باید باور کنید که زمانه عوض شده است و من هم فرزند شما و هم فرزند این زمانه ام. ولی قول می دهم، وضع این گونه نخواهد ماند. این روزهای بدتر از زهر برای من و شما خواهد گذشت. من مثل بیماری هستم که خیلی زود خوب خواهد شد. همه چیز آرام و خانواده ما پایدارتر از همیشه خواهد شد اگر این چند سال را با من راه بیائید، اگر به من بها دهید، اگر با من دوست شوید، اگرحرف هایم را بشنوید، اگرگذشته تان را یاد آورید و مرا درک کنید و اگر در اوج جار و جنجال من، ناگهان ببینم که دستم را می فشارید، در چشمانم نگاه می کنید و صریح و شمرده می گوئید: ولی ما تو را دوست داریم!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
بخش « دیدگاه » در پرتال وزارت آموزش و پرورش به طور منطقی باید دیدگاه ها را در حوزه تعلیم و تربیت و جریان آموزش منتشر کند .
اما در پرتال اداره کل آموزش و پرورش استان سمنان وضعیت طور دیگری است .
در این پرتال که ویترین عملکرد آموزش و پرورش باید است بخش " دیدگاه " به "راهنمای ساختمان های اداره کل آموزش وپرورش استان سمنان " تغییر کاربری داده است .
هنوز اداره کل آموزش و پرورش سمنان به آخرین گزارش صدای معلم پاسخی نداده است . ( این جا )
بخش " جوابیه " نیز عملا تعطیل بوده و همان اخبار آموزش و پرورش را به صورت تکراری منتشر می کند !


پایان گزارش/
در دبیرستان و راهنمایی سمپاد به ما آموخنتد که هر چه زودتر بتوانیم مسئله ها را حل کنیم، دیگران برای ما ارزش بیشتری قائل خواهند بود؛ و در ضمن این نکته را که در دنیای امروز که پیشرفت سریع علم از بارزترین مشخصات آن است، اگر کسی چنین توانایی ای داشته باشد در پیدا کردن هر چه سریع تر شغل موفق تر خواهد بود؛ چرا که از خیلی از همردگان اوضاع بهتری خواهد داشت. از این نظر، تصوری که از دنیای امروز برایمان ساختند، دنیایی بود که در آن روز به روز با گسترش بیشتر اطلاعات، نیاز به جامع نگری و تحلیل بیشتر، و نیز قدرت کلان روایت هایی که میراث گذشته بودند کمتر می شد، و به همین دلیل می گفتند که نیاز به تحلیل گران خبره ای داریم تا نه فقط مقهور چنین گستردگی ای نشوند، بلکه بتوانند الگوها و روندهای جدید و خلاقانه را در این آشفته بازار داده ها کشف کنند باشد که به حقیقت نزدیک و نزدیک تر شوند. بنابراین، دانش آموز ایده آل سمپادی به زعم آنها دانش آموزی بوده (و هست) که در عین احترام به میراث گذشته بتواند از جانب خود نیز معنایی جدید کشف کند.
اما بزرگتر که شدیم، به ما آموختند که هوش تحلیلی به خودی خود کافی نیست و آن چیزی که حقیقتا شرکت ها و کمپانی های بزرگ به آن محتاجند، فردی است که در عین قدرت تحلیلی بالا، توانایی مدیریت هیجانات خویش را دارد تا بتواند در برابر مشکلات پیش بینی نشده بهترین راه حل را ارائه کند. از این جهت، عجیب نیست که در زمانه ما، ملغمه ای از مدیریت، روانشناسی و اقتصاد مدام بر طبل این می کوبد که «انسان معیار همه چیز است» و اینکه جهان بینی های مطلق گرای کهنه را باید کنار گذاشت چرا که التزام عملی به آنها، فقط و فقط برای یک مجموعه خاص از داده های ورودی جواب دارند؛ به این معنی که نسبتشان با داده های ورودی مخالف و افکار دگراندیش نسبتی بعضا خصمانه یا در بهترین حالت منفعلانه و بی تحرک است. بنابراین مزیت نسبی انگاری انسان گرا را در تساهل و تسامح دانسته و طوری وانمود می کنند که گویی به سرچشمه فرهیختگی و احترام متقابل دست یافته و مدام خود را در آن شست و شو داده و از خطر آلودگی به تعصب دور می شوند. به این معنا، هوش هیجانی وسعت نظر و سعه صدر بیشتری برای فرد فراهم می کند و بسا معتقدان به این امر، سخت لذت ببرند از تشبیه هوش تحلیلی به قدرت موتور ماشین و هوش هیجانی به مهارت راننده آن. چرا که از دیدگاه آنان بسیار پیش آمده که افرادی قدرت تحلیلی بالایی دارند اما توانایی مدیریت زندگی خود را ندارند و شاید حتی در ذهن خودشان به آنها لقب نوابغ سوخته بدهند.
در این باره، جا دارد که نقل قول آشنایی را به گوش خواننده برسانم که میگفت :« ما واقعا حق نداریم که رو معتادا برچسب مفلوک بزنیم. خیلی از ما ها اگه بتونیم اون درد و رنجی که اون تو زندگیش تحمل کرده رو بکشیم، شاید خودمون هم آخرش بهتر ازون نشیم. ممکنه خیلی از این معتادا، آدمای طرد شده ای بوده باشند تو جامعه که به خاطر محدودیت های سیاسی یا اجتماعی یا اقتصادی اجازه ظهور و بروز استعدادهاشون رو نداشتند. به خاطر همین، واقعا برای من عجیبه که ما این قدر خودمون رو از اون بندگان خدا بالاتر می بینیم یا حتی اگر هم بخوایم دوستشون داشته باشیم، مجبوریم به جای محبت واقعی صرفا بهشون ترحم کنیم که احتمالا خودشون هم این حس ما رو میدونند و بیشتر ناراحت میشند...»به همین دلیل، هوش تحلیلی زیاد را مانند تیغه ای دو لبه دانسته اند که ممکن است چنان که از دور می نماید، باعث خوشبختی صاحبش نشده و حتی او را به دنیای خودساخته متوهمانه ای سوق دهد تا با تنفس در آن کمی درد درک نشدگی را تسکین دهد.

برای مثال، اگر ساختار مدارس سمپاد را در نظر داشته باشیم، قطعا متوجه این نکته خواهیم شد که دانش آموزی که وارد این ساختار می شود، از اینکه در صحبت هایش مانند نشریات زرد بیهوده گویی کند بیزار است و در عوض، دوست دارد که در صحبت ها تبادل ایده انجام شود. از همین نظر، می توان ذوق دانش آموز سمپادی به ایده و حل مساله را به شوق کودکی تشبیه کرد که در خانه به جای خوردن ناهاری که برایش طبخ شده، بهانه گیری شکلات را می کند و مادر پس از پنهان کردن شکلات، در پاسخ به این پرسش کودک که «شکلاتها کجاست؟» برای این که حداقل صداقت با کودک را رعایت کند، به او اطمینان می دهد که «شکلات داریم، اما خودت باید بگردی دنبالش» درک این ذوق زدگی، کلیدی است برای درک اینکه مهمترین لذت غرق شدن در ایده برای دانش آموز سمپادی، همین نکته است که او را از آزمودن راههای پاکوب شده و متعارف باز میدارد اما در عین حال موهبت لذت بردن را از او سلب نمی کند. به این معنا، فلسفه سمپاد با هر چه بیشتر دنبال شکلات رفتن قوام یافته است؛ چراکه به نظر ، وظیفه سازمان پرورش استعدادهای درخشان، پرورش همان افرادی است که در عین خلاقیت و نوآوری ممکن است به بیراهه بروند.
سازمان با تعریف «ایده به مثابه شکلات» آنها را نسبت به از راه بدر شدن مصون می دارد؛ دقیقا مانند وقتی که برای فرا خواندن حیوانی دست آموز به یک مسیر خاص، غذایش را پشت سر هم در راه قرار می دهیم تا او خود به جایی که ما می خواهیم برسد و اگر از زبان خود آنها این مساله را بپرسیم، می گویند :«ما هدفمون این نیست که دانش آموز همه مسئله ها رو بتونه حل کنه. همین که فرهنگ حل مساله توش شکل بگیره، همین که بتونه جرات اینو داشته باشه که از فکر کردن روی مسئله ناامید نشه برای ما کافیه؛ چون فکر میکنیم که این مدل رو بعدا میتونه خیلی جاها توی زندگیش هم به کار ببره و از همین دقت و شفافیت برای جلوگیری از ابهاماتی که تو زندگیش به وجود میاد استفاده کنه و از خیلی از همسن و سالاش که ممکنه ذهن خودشون رو درگیر چیزای به درد نخور بکنن جلوتر باشه. در واقع ما میخوایم این استعداد خدادادی هدر نره...»
پس تا به حال متوجه شدیم که مزاج دانش آموز سمپادی را به شکلات عادت داده اند و باید بررسی کرد که آیا این تبعاتی منفی نیز برای او خواهد داشت یا نه.
از نظر نگارنده، شاید مهمترین ایرادی که به دانشمندان و نوابغ این عصر می توان گرفت این است که آنها فرهنگ سکوت کردن را هیچ نیاموخته اند. یعنی دقیقا به تعبیر کیرکگور هوش تحلیلی بالا برای آنها تسبیحی است از قضایای گوناگون که با آن راجع به همه چیز می توانند اظهار نظر کنند. چنان که می توان در تاریخ فلسفه دید، گرد هم آمدن چنین نوابغی منجر به شکل گیری مکاتبی مانند پوزیتیویسم یا حلقه وین شده که به دنبال دست یازی به مرزهای فهم بشری فقط و فقط با استفاده از زبان دقیق منطقی بوده اند.در بررسی دقیق اینکه چرا چنین مکاتبی فروپاشیدند و نپاییدند می توان تحلیل های گسترده نوشت که در این مقال نمی گنجد. اما برای من، صرفا ذکر همین نکته کافی است که آنها سعی بر این داشتند که بر بام جهان نشسته و از این طریق همه چیز را صورت بندی کنند. به تعبیری دیگر، در فضای نیچهای پس از مرگ خدا، آنها در تلاش بودند که خود را بر جایگاه خدایگان منطق و وضوح بنشانند و جهان را تفسیر کنند. چنین تلاش هایی البته از سوی نوابغ قوی تر یا ضعیف تر از آنها بی سابقه نبوده و نیست و هنوز هم تحت پروژه متافیزیک ادامه دارد. در اینجا برای درک هر چه بهتر این تلاش ها می توان به گفته کیرکگور ارجاع داد :«آیا هدف این است که کاخی بزرگ بنا کنم و آنگاه خودم در آلونکی محقر بیاسایم؟» می بینیم که دوباره دوگانگی نابغه و فکرش نمایان شده و گویی چنین می نماید که حتی با قویترین اهرمها هم بشر از کشیدن بار خود عاجز است.
برگردیم به داستان نوابغ هوش تحلیلی؛ باید پرسید که چنین میل شدیدی به برطرف کردن ابهام به کجا میانجامد. این میل به جواب رسیدن، این میل پرهیز از تناقض، این میل ایستادن روی پایه های محکم و ترسیم نقشه و مهندسی کردن زندگی برای رسیدن به مقاصد خاص، مشخصا نیازی به مقوله صبر در زندگی احساس نمی کند. قطعا لحظاتی بوده در زندگی همه ما که به خود آمده ایم یا لذت بردیم از اینکه دیگر آن آدم سابق نیستیم.
ما با نگاه کردن به خودمان، می توانیم هم عالم و هم معلوم خود باشیم و با تمرین کردن نوسان بین این دو سر طیف به تعادل برسیم. به این معنی که از طرفی مثلا جامعه و شتاب مدرنیته چه بسا از ما بخواهد که صرفا خودمان را به عنوان فاعل اندیشنده در نظر داشته باشیم و راجع به خودمان صرفا با دستاوردها و موفقیت هایمان قضاوت کنیم؛ و از طرف دیگر احساس نیاز به دوستی پیدا می کنیم چرا که سعی می کنیم پیش دوستمان راحت باشیم و برای چند لحظه هم که شده جدیت را کنار بگذاریم و خوش باشیم و بخندیم. گاهی اوقات عالم دست بالا را دارد و وقتهایی دیگر معلوم را آزاد می گذاریم. اما اگر بخواهیم نابغه تحلیلی را در نظر داشته باشیم، دقیقا متوجه همین نکته خواهیم شد که تلاش صرف برای بالا رفتن، حتما نیاز به مهارت پایین آمدن دارد تا شخص در این فراز و فرود آسیب نبیند. آن که خود را متعلق به کلی می بیند، به همان اندازه برخطاست که شخص درگیر جزئی خود را از مواجهه با کلیت برحذر می دارد. به همین دلیل، می بینیم که مثلا یک نابغه ریاضی وقتی در تنفس در دنیای انتزاعیات و کلیات افراط می کند، به شدت نیاز به مثلا موسیقی دارد تا کمی او را از این هپروت بیرون بیاورد که نهایتا به دیوانگی نیفتد. به عبارتی افراط در پرداختن به کلیت، افراط در پرداختن به جزئی را به دنبال دارد تا وجود نابغه از هم نپاشد.
بنابراین می توان گفت که تلاش سمپاد برای پرورش دانش آموزان به شیوه ای که شرحش رفت، در ابتدا به آنها وعده این را می دهد که در عین غرق شدن در دنیای کلیت، متفاوت بودن آنها نسبت به دیگران را هم برایشان پررنگ می کند و در این حین آنها را به تعادل شخصیتی می رساند؛ حال آنکه فراموش می کند که در این سیر افراط و تفریط، تنها روح آدم است که دچار استهلاک می شود و نه چیز دیگر.

پشت هر دستاورد سمپادی، مقدار احمقانه ای از جدیت بیهوده و شور و شوق مصنوعی نهفته است که فقط با به رسمیت شناخته شدن آن توسط دیگر سمپادی ها ارضا می شود و این دور باطل تا جایی که امکانش هست ادامه دارد. دقیقا مانند مثال مادری که شکلات ها را از کودکش پنهان می کند، مزاج چنین نابغه هایی هنوز متوجه این نکته نشده که صبر و سکوت به مقدار کافی در زندگی لازم است و همان طور که شکلات خوردن مداوم، هیچ وقت جایگزین وعده های روزانه نخواهد شد، به همین صورت افراط و تفریط در جزئی و کلی آدمی را به آرامش نمی رساند. عجیب نیست که بالاترین لذت ریاضی، چنانکه همه سمپادی ها به آن واقفند، در این است که قبل از رسیدن به جواب خیال این را در سر داریم که جواب از ما خیلی دور است (در حدی که شاید حتی از بدیهی نبودن جواب، نسبت به دانش از پیش اندوخته خود دچار احساس حقارت شویم!) اما ناگهان وقتی لحظه «آها گفتن» فرا می رسد، ناگهان خیلی دور بدل به خیلی نزدیک می شود. همین لذت ریاضیاتی خود را در مغاک احساس کردن و بعد ناگهان آزاد شدن است که امثال برتراند راسل را، چنان که خود می گوید، از خودکشی باز داشته است و دریغ از یک پیر خردمند جهان دیده که با شهامت به او بیهوده بودن راه عقل را گوشزد کند. ریاضیات برای نوابغ دقیقا مانند بازی زیاده جدی گرفته شده ای است که از مدتی به بعد حتی سرشت حقیقی آن از یاد می رود.
خوانده محترم قطعا متوجه شده که بر خلاف هوش تحلیلی، هوش صبور به دنبال زود رسیدن به جواب آخر نیست. پرورش هوش صبور نیازمند اندکی تامل و درون نگری است تا شخص به یگانگی عالم و معلوم که عناصر متناقض نمای خود هستند برسد. هنگام رسیدن به این مرحله و دسترسی به این آگاهی فراتر، شخص به آزادی شاعرانه ای دست خواهد یافت که هیچ کدام از نوابغ حتی بویی از آن نبرده اند. به این معنا باید گفت که شعر حقیقی از زیستن در مرز بین جزئی و کلی متولد می شود و ایضا شاعرانه زیستن نیازمند جنون هوشیاری ای است که در عین اینکه رسیدن به جواب آخر را لذت بخش می داند، اما حس تعلیق را دوست تر می دارد چراکه تعلیق از جنس زندگی است و زندگی اصیل، بدون مددجویی از افراط و تفریط، ارتباط هارمونیک جزئی و کلی را در وحدتی عمیق تر که منجر به تسلط و خویشتنداری می شود حفظ می کند. به همین دلیل می توان گفت که شعر اصیل با رویکرد خودآگاهانه اش توانایی نفوذ در دل همه را پیدا می کند حال آنکه کار نابغه تحلیلی هرچقدر پیش تر می رود، برای جماعت کم و کمتری قابل فهم است. از این منظر، در عصر ما مردم دوست دارند آزادی شاعرانه خود را به رخ دیگران بکشند، حال آنکه حتی ابتدایی ترین مسائل هم آنها را مشوش می کند. شاعرانه زیستن در عصر ما، نه نوعی تقویت خویشتنداری و نیل به قدرت درونی، بلکه نوعی غرور کاذب است که سعی در انکار هر گونه کلیت دارد.
بنابراین می توان گفت که تا رنج و مشقت پرورش هوش صبور و کنترل نفسی که در عین دوست داشتن جواب، افسارگسیخته خود را برای رسیدن به آن نمی درد، طی نشود به آزادی شاعرانه زیستن دست نخواهیم یافت.
برای پرورش هوش صبور باید اول از همه اصل اینکه می توانیم خودمان عالم و معلوم باشیم را به رسمیت شناخت؛ چرا که از اینجا به بعد افسار تربیت و پرورش به دست خودشناسی خواهد افتاد؛ نه تئوری های توطئه، نه سناریوهای خیال پردازانه موفقیت و نه هیچ شعبه ای از عمده فروشان بازار معرفت، خواه سمپاد خواه هر نهادی که سعی در مشخص کردن مسیری برایمان دارد که خودمان باید مشخصش کنیم. البته که درک این نکته که کجا باید سکوت کنیم و کجا باید قوای دماغی خود را به کار بیندازیم در ابتدا اصلا کار راحتی نیست. اما درک اینکه حقیقت خود راه ما را سامان خواهد داد، و از این طریق اعطا کردن شانی که حقیقت لایق آن هست، و اینکه چنان متواضع و فروتن باشیم که به حقیقت این اجازه را بدهیم، باعث آرامش و تعادل بیشتر ما در مسیر زندگی خواهد شد.
باید بفهمیم که به قول کیرکگور :«حقیقت یک تله است؛ شما نمی توانید آن را به دست آورید مگر اینکه او شما را بگیرد. نمی توانید حقیقت را به دام بیندازید، مگر اینکه خودتان در دامش بیفتید.» اگر واقعا چنین شهامتی را داشته باشیم، در این صورت میل مضحک نوابغ به رسیدن به جواب آخر را خوار می شماریم و به تدریج به دانایی در نادانی میرسیم و ضمنا آرامش و تعادل را هم به دست خواهیم آورد؛ چرا که به جای رویکرد تصاحب طلبانه نسبت به بیرون از خودمان، به یگانگی با آن می رسیم و مهمتر از همه، نکته ای را خواهیم آموخت که تا پایان زندگی به مثابه گوهری ارزشمند از ما محافظت خواهد کرد؛ اینکه وجود عنصر نامطلوب نامطلوب نیست؛ در غیر این صورت باید گفت که فاجعه ای که فکر می کنیم رخ خواهد داد، همین حالا رخ داده است!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید


به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری تسنیم ، علی رمضانی مدیر کل فرهنگی و هنری وزارت آموزش و پرورش در برنامه تلویزیونی پرسشگر با موضوع چالشهای فعالیتهای فرهنگی در این وزارتخانه و در پاسخ به سئوال مجری برنامه به طور مختصر ، چنین گفت :
* 5 میلیارد تومان بودجه فرهنگ و هنر است که در خدمت آموزش و پرورش قرار دارد و سهم هر دانشآموز 333 تومان است برای مقابله با هجمهها نیازمند بودجه هستیم. فقط 1.5 درصد بودجه آموزش و پرورش به فعالیتهای کیفی اختصاص مییابد.
* 304 اردوگاه و 1182 کانون فرهنگی در کشور است و با وجود آن که در قانون بر دیده شدن بودجه خاص برای این بخشها تأکید شده است اما در برنامه پنجم و ششم توسعه بودجه ای برای این بخشها در نظر گرفته نشده است.
* وزارت کشور در انتخابات شورای دانش آموزی هیچ کمکی به ما نکرد.
* با اشاره به این که در گذشته وزارت ارشاد برای تجهیز کتابخانهها به ما کمک میکرد که الان قطع شده است . اگر آموزش و پرورش آن دوران لیاقت و کفایت ایجاد چنین تفرجگاه هایی را برای آنان صلاح دیده است ، امروز ما چنین توانایی حتی برای رسیدن به هدف اصلی وزارتخانه یعنی تعقیب اهداف سند تحول بنیادین برای مقابله با هجمهها ، را نداریم !
* برای ورود به حوزه ارتباطات و فضای مجازی ، وزیر ارتباطات کمکی نمی کند.
* وی همچنین از عدم همکاری شهرداریها در امور کانونهای فرهنگی گلایه کرد.
* در گلایه از مجلس اشاره کرد : 100 هزار مربی تربیتی طبق قانون احیای معاونت پرورشی نیاز داریم و اکنون با کمبود مواجه هستیم که از
مجلس میخواهیم به ما در تامین این نیرو کمک کند. طبق قانون احیای معاونت پرورشی، هرواحد آموزشی یک معاون و مربی پرورشی نیاز دارد.
سئوال : " به تدریج اردوگاه باهنر از اهداف اصلی خود برای دانشآموزان دور میشود و به تازگی شنیدیم هتلی در آنجا در حال ساخت است و به محلی برای گردهمایی مدیران تبدیل خواهد شد ؟
پاسخ : 304 اردوگاه داریم که در برنامههای توسعه ای از آنها غفلت شد ؛ برای خواب و استراحت دانش آموزان با کمبود مواجه بودیم و از محل درآمد خود اردوگاه ساختمانی در حال ساخت است." (1)

جناب مدیر کل محترم ،
یک مدیر نیازمند اقتدار و پشتوانه مالی قوی هست تا ضعف امور را در عدم همکاری سایر نهادها و سازمانها نبیند ، تن دادن به تغییر کاربری سرمایه های تفریحی – رفاهی دانش آموزان ، یعنی فاصله گرفتن از اهداف اصلی. پس رسالت شما در سِمت مدیر کل فرهنگی و هنری وزارت آموزش و پرورش چیست ؟ اصلاح امور و تلفیق و ترکیب عوامل کارآمد در خود سازمان و مابین سازمانها. ظاهرا شما و دیگر سازمانها به زبان واحدی سخن نمی گوئید؟
فرضیاتی که در این میان می توان مطرح ساخت عبارت است از :
* انتظار یاری شما همچون مدارس از اولیا ، فقط حول کمک مالی هنگفت برای هزینه کرد بی حساب و کتاب است ،
* اگر انتظار شما از شهرداری و وزارتخانه های ارشاد و مخابرات و کشور و همچنین از مجلس شورای اسلامی ، وضع قوانین تسهیل کننده جهت چرخش امور دانش آموزی و یا همفکری و مشورت برای استفاده از پتانسیل های مدیریتی این مراکز بود ، شاید یاری می شدید .
* شاید هم شما از رنج دیرین عدم ارتباط مابین سازمانها ، در عذابید . اگر مشکل مربوط به آموزش و پرورش است پس خود وزارتخانه مکلف به حل و فصل امور اردوگاه با توان اجرایی بسیار بالا نیست ؟
* نقشه فروش اردوگاه باهنر ، با ایرادگیری از زمین و آسمان برای حیف و میل کردن سرمایه آن است.
* تغییر کاربری اردوگاه باهنر با ساخت هتل برای استفاده مدیران در جلسات و گردهمایی ها و یا شاید سفرهای تفریحی آنان است.
* و شاید بهتر بود اساسا اردوگاه باهنر و دیگر اردوگاه ها ، با مدیریت و بودجه خارج از آموزش و پرورش ، اداره می شد تا از هر دو بُعد دچار بحران نمی شد.
* آموزش و پرورش برای پرداخت مطالبات فرهنگیان ، سند اردوگاه شهید باهنر تهران که بزرگترین اردوگاه کشوری این وزارتخانه است را به عنوان ضمانت در اختیار بانکی قرار داده و اکنون بحثهای متعددی مبنی بر ساخت و ساز در این زمین مطرح است.
* چشم طمع به بزرگترین اردوگاه کشوری آموزش و پرورش دوخته شده است. زمین خواران همه جا را خوردند و حال نوبت بلعیدن اردوگاه باهنر است. امروز باهنر فردا دیگری . کم کم همه تبدیل به هتل سرا گردند آن هم با دخالت و سرمایه بخش خصوصی . آموزش و پرورش هم سالانه سودی ناچیز از سرمایه از دست رفته خود بگیرد که درمان هیچ زخمی نخواهد بود.
در واقع شما با همکاران خود نشستید و حساب کردید هزینه حفظ و نگهداری اردوگاه های تفریحی – رفاهی دانش آموزان بسیار زیاد است و از سوی دیگر بجز فصل تابستان دیگر فصول سال از آن استفاده نمی شود ، پس چرا اسراف ، حداقل همانند اسکان مدارس ، آموزش و پرورش بتواند به تجارت گردشگری بپردازد تا هم مدیران ارشد خوش باشند ، هم تفرجگاهی مناسب و درخور برای مدیران ارشد فراهم شود و هم در تمام روزهای سال ، امکان سرویس دهی باشد و......

جناب مدیر کل ،
همانند ساخت و سازهای افسار گسیخته در کلان شهرها ، اگر قرار باشد امروز هتلی در مساحت 50 هکتاری اردوگاه باهنر ساخته شود و فردا در دیگر اردوگاه ها ، دیگر زیبایی ، انحصار استفاده برای دانش آموزان ، فضایی با هوای پاک و محیطی سرسبز باقی نمی ماند و همه چیز در زندان مصالح ساختمانی ، رنگ می بازد.
چرا شفاف و روشن نمی گوئید که آموزش و پرورش توانایی مالی و مدیریتی لازم برای حفظ و نگهداری تمامی اردوگاه های رفاهی – تفریحی دانش آموزی را ندارد ؟
لذا در شرایطی که بحران اقتصادی آموزش و پرورش از بحران اقتصادی جامعه ، جلو زده است و اوضاعی بسیار وخیم دارد نیازی به نگهداری و مالکیت این اردوگاه ها دیده نمی شود و با ایجاد رقابت مابین بخش خصوصی جهت شرکت در مزایده و یا مناقصه ، دعوت به عمل می آید . منتهی مراتب چون آموزش و پرورش نمی تواند از منافع خود در این حیطه چشم بپوشد و از کسب درآمد میلیاردی اسکان مدارس ، مزه بنگاه داری یا تجارت گردشگری را نیک می داند ، لذا با ساخت هتلی در این فضاها ، مالکیت مطلق خود را از دست نخواهد داد.با عقد توافق نامه ای که دیگر عقل من معلم یاری نمی دهد چگونه ، هم شما بهره برید هم ما!!
در روابط اجتماعی معمول مابین افراد نیز بدترین نوع عملکرد ، فروش مُلک اضافی و یا منزل و آپارتمانی است که در آن ساکن است. حال اگر با سرمایه به دست آمده مُلکی دیگر ابتیاع کند باز برنده هست ، اما اگر با پول آن اتومبیل و یا لوازم خانگی بخرد و یا سفرهای خارجی برود ، او بازنده ای مطلق است.
روزگاری چنین تشخیص داده شده است که جمعیت قابل توجه دانش آموزی،برای گذران اوقات فراغت و کسب مهارت زندگی و تجارب گروهی ، نیاز به سفر آنان از اقصی نقاط کشور در این اردوگاه هاست ، لذا اگر آموزش و پرورش آن دوران لیاقت و کفایت ایجاد چنین تفرجگاه هایی را برای آنان صلاح دیده است ، امروز ما چنین توانایی حتی برای رسیدن به هدف اصلی وزارتخانه یعنی تعقیب اهداف سند تحول بنیادین برای مقابله با هجمهها ، را نداریم !!
اگر منظورتان از هجمه ها ، تهاجم فرهنگی است ، باید گفت که محل این مقابله در کلاس درس و در محتوای کتب درسی است و یا در بازار لوازم التحریر ! یا در بمباران ناخواسته اما همه گیر فضای مجازی است و اگر به اساس مسأله بیندیشم در خانواده هاست. پس دانش آموزان برای انجام بازی های گروهی و یا گفت و گو با یکدیگر جهت آشنایی با فرهنگ شهرهای دیگر ، یا یاد گرفتن مهارت تحمل وجود و آرای دیگران ، مهارت زندگی انفرادی بدون حمایت والدین ، هم اتاقی با غیر خود برای پیش زمینه هم اتاقی های دانشگاه و دوران سربازی ، کسب تجربه سفر به تنهایی و دوستی با فضای سبز و........ در این اردوگاه ها دور هم جمع می شوند و حضور معاون پرورشی برای مقابله با هجمه ها ، جذابیت سفر را برای آنان شدیدا می کاهد.
حداقل در این فضاها از کنترل و هدایت فیزیکی و فکری دانش آموزان پرهیز کنیم تا دانش آموزانی شاد و پرانرژی داشته باشیم. قدری به حریم خصوصی دانش آموزان در نحوه گذران اوقات فراغت خودشان احترام بگذاریم و به آنان اعتماد کنیم تا رشد یابند ، ارزشمندی را حس کنند ، توانایی های وجود خود را کشف کنند. آنان ربات نیستند که از راه دور هدایت و کنترل شوند ، آنان در حال شکل بخشیدن به شخصیت فردی و اجتماعی خود هستند تا ایده آل های زندگی را دریابند. الگوهای مناسب برگزینند و اهداف کوتاه مدت و بلند مدت خود را برنامه ریزی کنند. آنان در حال مهندسی زندگی بزرگسالی خود هستند و دخالت مستقیم و هدف آلودۀ آموزش و پرورش ، امکان ایجاد تمامی این توانایی ها را از آنها دور می سازد. در ضمن امید که فقط دانش آموزان مدارس خاص به این اردوها نبریم و دانش آموزان مناطق روستایی و محروم را فراموش نکنیم و گرنه عدالت اینجا نیز خواهد لنگید و رنگ خوشایند خود را خواهد باخت.
پیشنهاد می دهم در یک گفت و گویی شفاف با سایت همه گیری چون صدای معلم ، همه موارد مربوط به این اردوگاه ها را بیان کنید. این یعنی ارزش گذاشتن به زیر مجموعه آموزش و پرورش که از هتل سازی و یا واگذاری اردوگاه ها به طمع کاران رانت خوار نگرانند. وضعیت فعلی تمامی اردوگاه ها بالاخص اردوگاه باهنر ، چگونه است ؟ تمهیدات آتی چیست ؟ نیازها و اولویت ها چیست ؟ انتظارات همیاری چگونه است و.....
1) خبرگزاری تسنیم . 04 آبان ۱۳۹۸ - https://tn.ai/2127629
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید