
روزگار غریبی است که در ایران امروز عمل ارشاد با توسل به زور همراه میشود و اکنون با مرگ غمانگیز مهسا، چهرهی زشت و دردآور مسئله بیشتر هویدا شده است. این حادثه روح و روان هر انسان تربیتیافته و سالمی را به شدت آزرده کرده است. واژهی «ارشاد» از نظر لغوی به معنای راه نمودن، راهنمایی کردن و راه درست را نشان دادن است. اگر به حقیقت و اصل این مفاهیم دقیق شویم میبینیم که ارشاد و راهنمایی کردن همراه با لطف و محبت است و انسان را در انتخاب راه آزاد میگذارد.
چه کسی و در چه موردی باید ارشاد شود و چه کسی صلاحیت ارشاد کردن را دارد؟!

«ارشاد کار تربیتی است!» اگر با این نگاه به مسئله بنگریم بسیار مضحک و سبک به نظر میرسد که دیده شدن موی دختری و یا نوع پوشش او نیازمند ارشاد باشد. آیا وقت آن نرسیده سیاستمداران و مسئولان از این خطاها و خطرها درس بگیرند و در حل مشکلات و برطرف کردن گرفتاریها به یاری مردم بشتابند ؟ تقویت و رشد نظام آموزشی آزاد مبتنی بر تعامل در دستور کار قرار گیرد؛ رویهی آموزش سکوت از مدرسه برچیده شود و به دانشآموزانش خردورزی و اندیشیدن آموخته شود .
راه عبور از این گرفتاریها و رنجها، تربیت انسانهای سالم است. جامعهی تشکیل یافته از انسانهای سالم به مهساها این اجازه را خواهد داد تا در کمال امنیت و آرامش به نحو شایسته لذت شاد زیستن و بالندگی را تجربه کنند.
نظام تعلیم و تربیت اگر به دور از تفکر ایدئولوژیک در خدمت اخلاق و انسانیت باشد و در طراحی و اجرای برنامههای درسی و ارائهی محتوای آموزشی، دموکراسی و پذیرش تفاوتها و دیدن زیباییها را معیار قرار دهد در آن صورت لذت شاد زیستن و زندگی با کیفیت بر آموزش و پرورش ایران سایه میگسترد و جامعه را به سوی خوشبختی رهنمون میسازد.

به عنوان یک معلم با تکیه بر آنچه از علوم تربیتی یاد گرفتهام تغییر و تحول اساسی در نظام آموزش و پرورش کنونی ایران را ضروری میدانم و برای نیل به این هدف آرمانی پیشنهاد میکنم:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
آن چه در زیر می آید ؛ گفت و شنود « صدای معلم » با « دکتر احد نویدی ، عضو هیات علمی پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش » حول محور فراخوان وزارت آموزش و پرورش از معلمان واجد شرایط برای انجام رتبه بندی و بارگذاری مستندات و مدارک شان در سامانه مرتبط است .
در این گفت و شنود « صدای معلم » پرسید : « وقتی که به فرایند تدوین نظام رتبه بندی معلمان نگاه می کنیم و این فرایند و این ساز و کار و روند نهایی شدن آن را مورد بررسی و تدقیق قرار می دهیم متوجه می شویم که بر خلاف سایر نظام های آموزشی توسعه یافته که معمولا معلمان خودشان در چنین مکانیسم هایی مشارکت می کنند حتی در احصا و ارزیابی صلاحیت های حرفه ای معلمان در این کشور بحث « چانه زنی » مطرح می شود و از خود معلمان نظر می گیرند و کاملا در این فرآیندها مشارکت می کنند ولی متاسفانه در نظام آموزشی ما می توان گفت که هیچ نقشی در فرایند تدوین این رتبه بندی نداشتند و در نهایی کردن آن معلمان را به بازی نگرفتند و الآن که وارد فاز عملیانی شده است باز هم معلمان نقشی ندارند یعنی کنار گذاشته شده اند و همان هیئت های ممیزی که ساختار و ترکیب آنها از جنس « اداری یا ستادی است می خواهند در مورد وضعیت شغلی معلمان و نردبان توسعه ی حرفه ای آنها تصمیم گیری کنند.
نظر شما چیست؟
آیا ستاد و اتاق فکر آموزش و پرورش نمی خواهد از این تجربه حداقل چهل ساله ای که تا کنون در زمینه مشارکت معلمان با شکست مواجه شده درس بگیرد و حداقل بخواهد با اعتماد سازی و تدوین سازو کارهای علمی و مدیریت دانش بنیان و عقل محور حداقل این نارضایتی فراگیر معلمان را از طریق بازی دادن آنها یا مشارکت دادن آنها کاهش دهد ؟ »
بخش پایانی این گفت و شنود را می خوانید .

اگر تابستان 1400 به قاطبه معلمان گفته می شد که « رتبه بندی » نقشی در معیشت آنان نخواهد داشت یا سال بعد برای افزایش اندکی حقوق باید ده ها مدرک بی ربط را با زحمت جمع و بارگذاری نمایند، باور نمی کردند . ولی این روزها و در آستانه سال تحصیلی جدید رتبه بندی ، جمع کردن مدارک آن و ارزشیابی آن ها بر همه شئون آموزش و پرورش سایه انداخته است و از آن همه هیاهوی سال قبل خبری نیست .
رتبه بندی از منظر نویسندگان و تصویب کنندگان قانون آن باید منجر به کیفیت آموزشی شود و از منظر معلمان و فعالان صنفی و سیاسی ، تحول معیشتی را به ارمغان آورد .
روزگاری در مورد قانون مدیریت خدمات کشوری امید فراوانی وجود داشت ، راه پیمایی ها شد و بیانیه ها صادر گردید . پس از تصویب قانون و اجرای ناقص آن در مورد معلمان همه امید ها نقش برآب شدند. بعد از آن موضوع رتبه بندی به وجود آمد و امیدها روییدند ؛ ولی کوه رتبه بندی موش هم نزایید . بررسی چرایی این دور باطل شاید از تکرار آن جلوگیری نماید.
هر ناظری از دیدگاه خود می تواند به بررسی این چرایی بپردازد و دلایلی برای آن بیابد .

اول – گفتمان معیشت
بیش از شصت سال است که معلمان به وضعیت معیشتی خود معترضند و این اعتراض هر زمانی به گونه ای متفاوت در خیابان و دفتر مدارس رخ می نماید . گفتمان معیشت مهم ترین گفتمان موجود در آموزش و پرورش است . گفتمان فوق با تاکید بر بهبود معیشت و عدالت در توزیع حقوق و مزایا بر مباحث ، گفت و گوها و خواسته های معلمان از دورترین مدارس کشور تا مرکز پایتخت سیطره دارد .
در اوایل دهه هشتاد این گفتمان به صورت اعتصاب و اعتراض خواهان افزایش حقوق شد و در سال های 85 و 56 با تاکید بر اجرای قانون مدیریت خدمات کشوری اوج گرفت که با برخورد های شدید رو به رو گردید . گفتمان معیشت در اواسط دهه نود به تدریج بر رتبه بندی تمرکز کرد و در سال 1400 در قالب راهپیمایی های وسیع معلمان و اعتصاب در دفاتر مدارس رخ نمود و باز هم با برخوردهای نهادهای امنیتی و قضائی و اداری به آتش زیر خاکستری تبدیل شد که دوباره در فرصتی دیگر خود را نشان دهد . گفتمان معیشت از بحران های مختلف رنج می برد و اجزای آن مشخص نیست و بیشتر میل به شعار دارد. به دلایل وضع موجود و ارائه راهکارهای عملی ، معقول و علمی هم توجه چندانی نشان نمی دهد و در تعیین نسبت بین مشکلات آموزش و پرورش و معلمان ناتوان است .

دوم – نهادهای تصمیم گیر
در روزهای اخیر سیاست های کلی برنامه هفتم کشور ابلاغ گردید. در بخش علمی ، فن آوری و آموزشی سیاست های فوق فقط به « ارتقای نظام آموزشی و پژوهشی کشور » اشاره شده است و به مسائل اصلی آموزش و پرورش از جمله عدالت آموزشی ، کیفیت آموزش و..... اشاره ای نشده است . مورد فوق نشانه بارز نگاه نهاد های تصمیم گیر کشور به مسئله آموزش و پرورش است . دولت در قالب بودجه های سالیانه همت خود را مصروف تامین حقوق معلمان می نماید . وزارت آموزش و پرورش به مسائل حاشیه ای مثل حضور روحانیان در مدرسه و اجرای سند تحول بنیادین و ....می پردازد و علاقه ای به حل بنیادین مسائل معلمان و آموزش و پرورش نشان نمی دهد . به این ترتیب آموزش و پرورش به حال خود رها شده و مدرسه به موجودی فراموش شده تبدیل شده است که زیر بار انبوه مشکلات دست و پا می زند . در این شرایط تامین حداقل حقوق معلمان یک اقدام مهم برشمرده می شود . رتبه بندی همان غصه بندی است زیرا در آموزش و پرورش گفت و گو نمی شود؛ معلمان راه خود را می روند ، تشکل های صنفی حرف خودشان را می زنند و تشکل های سیاسی اصلاح طلب و اصول گرا دغدغه های خود را دارند
برخی نمایندگان مجلس شورای اسلامی نقش عمده را در « شکل گیری سند تحول بنیادین آموزش و پرورش » و درج عنوان رتبه بندی در آن داشتندو در طول یازده سال گذشته نقش عمده ای در برجسته کردن رتبه بندی ایفا کردند تا به دولت قبل اعمال فشار کنند .
نمایندگان فوق در این روزها که عموم فعالان صنفی در حال هزینه دادن هستند سکوت کرده اند و دیگر سخنی از رتبه بندی نمی گویند.
از این رو علاوه بر نهادهای تصمیم گیر که آموزش و پرورش را فاقد اولویت می دانند ، برخی سیاستمداران با نگاه ابزاری از گفتمان معیشت برای مقاصد سیاسی خود استفاده می کنند.

سوم – تشکل ها
تشکل های معلمان به دسته تشکل های صنفی ، تشکل های سیاسی اصلاح طلب و تشکل های سیاسی اصول گرا قابل تفکیک هستند . تشکل های صنفی می کوشند نمایندگان بی بدیل گفتمان معیشت باشند و با تهییج معلمان و بیانیه محوری به حل مسائل بپردازند که نمونه های آن در اعتراضات سال 1400 به وضوح مشاهده می شود . هر چند در اعتراضات فوق ادمین کانال های تلگرامی و .... هم نقش عمده ای داشتند وهزینه های فراوانی هم پرداختند ولی کمتر مورد توجه قرار گرفتند .
تشکل های اصلاح طلب نیز در قبال مسائل معلمان منفعل هستند و فاقد حرف جدید و توان ایجاد تمایز گفتمانی با تشکل های صنفی می باشند . از همین رو در اعتراضات سال 1400 در حاشیه بودند و بیم آن می رود که به تدریج کارکرد این تشکل ها به پست یابی برای اعضا در زمان دولت های همسو کاهش یابد .
تشکل های اصول گرا نیز فاقد ارتباط با بدنه معلمان هستند و خواسته های آن ها با بدنه معلمان متفاوت و حتی گاهی متضاد است . در اوج اعتراضات معلمان ، برخی تشکل های فوق خواهان اجرای سند تحول بنیادین شدند.
رتبه بندی ، غصَه بندی است
گفتمان معیشت محور معضل حل نشده آموزش و پرورش است و نهاد های تصمیم گیر ،دولت و وزارت آموزش و پرورش به گفتمان فوق و معضلات آموزش و پرورش بی اعتنا هستند و مدارس را به حال خود رها کرده اند . عوامل فوق رتبه بندی را به استعاره از غصَه های معلمان و وضعیت آموزش و پرورش تبدیل کرده است .

رتبه بندی همان غصه بندی است زیرا در آموزش و پرورش گفت و گو نمی شود؛ معلمان راه خود را می روند ، تشکل های صنفی حرف خودشان را می زنند و تشکل های سیاسی اصلاح طلب و اصول گرا دغدغه های خود را دارند . دولت ها آموزش و پرورش را رها کرده اند . هر زمان هم عده ای از سیاستمداران با برجسته کردن مسائلی مانند رتبه بندی دولت را تحت فشار می گذارندو وقتی معلمان فعال گریبانگیر هزینه می شوند سکوت می کنند .
به این ترتیب سیکل معیوب امیدواری ، اعتراض و ناامیدی همچنان ادامه می یابد. روزی در قالب قانون خدمات کشوری و یا رتبه بندی امیدواری به وجود می آید ، اعتراض های فراوانی به وجود می آید و بعد با به نتیجه نرسیدن ناامیدی و یاس بر آموزش و پرورش حاکم می شود .
غصه های آموزش و پرورش فراتر از رتبه بندی و معیشت است و باید به دلایل آن توجه کرد . این روز ها فرصت بارگذاری مدارک پایان می یابد ولی مشکلی از آموزش و پرورش و معلمان حل نمی شود و غصه ها همچنان پابرجا خواهند ماند .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
آقای مسعود میرکاظمی که اکنون حساب دخل و خرج کشور را در دست دارد نه یک اقتصاددان بلکه تحصیل کرده مهندسی صنایع است. وقتی در دولت نهم وزیر بازرگانی بود مرتب از سوی مجلس هفتم زیر سوال و استیضاح بود و استیضاح وی به دلیل روزهای پایانی مجلس اصول گرای هفتم، برای دومین بار منتفی شد اما در نهایت در دولت دهم از وزارت نفت کنار گذاشته شد.
او اما اکنون در دولت سیزدهم به موقعیت ممتازی(لا یسئل عمّا یفعل) رسیده که بهتر است از زبان آقای خاندوزی بشنویم.
احسان خاندوزی وزیر اقتصاد فعلی، در دی ماه ۹۸ در مورد قدرت و اختیارات رئیس سازمان برنامه و بودجه گفته بود: « اختیار تخصیص بودجه دست سازمان برنامه است و بودجه هر دستگاهی را بخواهد به دلخواه و سلیقه و بدون هیچ قاعدهای کم و زیاد می کند. ما عملا فردی را در نظام بودجهریزی کشور داریم که به هیچ مقامی پاسخ گو نیست. قدرتش به تنهایی از تمام مجلس شورای اسلامی بالاتر است و میتواند به مجلس بگوید آنچه شما تصویب کردید برای خودتان خوب بود. همه و حتی رئیس قوه[روسای قوا] برای تخصیص بودجه نیازمند اراده انفرادی او هستند».
آقای میرکاظمی با زیر سوال بردن روند بودجهریزی کشور در ۴۰ سال گذشته، از صدها متغیر و مولفه اقتصادی، فقط « نقدینگی » و «خلق پول » را تکرار میکند و می خواهد با ندادن حقوق مشروع و قانونی کارمندان و بازنشستگان، نقدینگی و تورم را کنترل کند و لذا با وجود تورم بالای ۵۰ درصد، تنها ۱۰ درصد به حقوق ثابت بگیران اضافه مینماید.
گزارشات بانک مرکزی حاکی است که میزان نقدینگی کل کشور در پایان اسفند ۹۹، مبلغ ۳۴۷۶ تریلیون تومان بوده و در ۴ ماهه منتهی به تیر ۱۴۰۰ (پایان دولت روحانی) به طور متوسط ۲/۳درصد به نقدینگی اضافه شده و چنانچه آهنگ رشد نقدینگی با همین نرخ نواخته می شد، نقدینگی کشور در پایان اسفند ۱۴۰۰ به عددِ ۴۵۰۰ تریلیون تومان میرسید در صورتی که طبق گزارش بانک مرکزی، میزان نقدینگی در پایان اسفند ۱۴۰۰ به عدد ۴۸۳۲ تریلیون تومان رسید. خسته نباشید پهلوان! به نظر می رسد شگرد این مجموعه، ندادن، و حتیالمقدور به تاخیر انداختن پرداخت مطالبات مردم است.
اکنون کمر بازنشستگان و کارمندان کشوری و لشگری زیر بار تورم لجام گسیخته خمیده و آقای میرکاظمی حتی مبلغ ۱۴ هزار میلیارد تومان مصوب مجلس( بند ۱ الحاقی به تبصره ۲ قانون بودجه) به منظور همسان سازی حقوق بازنشستگان کشوری و لشکری را تخصیص نمیدهد.
به نظر می رسد علت اصلی مخالفت بخشهایی از دولت با افزایش ۳۸ درصدی به علاوه ۵۱۵ هزار تومانِ حقوق بگیران تامین اجتماعی نیز همان سیاست مهار نقدینگی! و کنترل توقع! سایر حقوق بگیران دولت بوده است.
باید به آقای میرکاظمی حق داد که رشد نقدینگی و خلق پول متغیر تورم ساز است اما به چه قیمتی؟!

کارنامه یک ساله آقای میرکاظمی نشان میدهد که با این رویکرد، نه تنها نقدینگی و خلق پول و تورم کنترل نشده بلکه رنگ و روی سفره کارمندان و بازنشستگان نیز پریده است. آقای میرکاظمی می خواست با نگاه انقباضی و سرکوب قدرت خرید کارمندان و بازنشستگان، نقدینگی و تورم را کنترل کند اما نشد و تورم سنگین دامن همه را گرفت و البته تثبیت فعلی تورم نیز ناشی از فقدان قدرت خرید مردم است.
رئیس جمهور محترم دستور میدهد که برای ارتقاء معیشت حقوقبگیران دولت فکری شود و سازمان امور اداری و استخدامی کشور هم ظاهراُ فرمولی تدارک میبیند اما رئیس سازمان برنامه، اجرای امر را به اما و اگر حواله می دهد و توپ این موضوع مرتباً بین سخنگوی دولت، سازمان برنامه، سازمان امور اداری و استخدامی و صندوق بازنشستگی پاسکاری میشود.
به نظر می رسد شگرد این مجموعه، ندادن، و حتیالمقدور به تاخیر انداختن پرداخت مطالبات مردم است. نمونههای بارز آن، رتبه بندی معلمان، پاداش پایان خدمت معلمان بازنشسته، عدم تادیه دیون بخش درمان و تاخیر در پرداخت مطالبات تامین اجتماعی است که همواره مشمول مرور زمان شده تا جایی که حتی اقساط کسر شده از حقوق بازنشستگان نیز همواره با تاخیر به صندوقها و بانکها پرداخت میگردد.

حکایت رفتار این مجموعه مشابه رفتار آن کارفرمایی است که : «صبحانه کارگران را آنقدر این دست اون دست میکرد که نزدیک ظهر میشد و بعد هم میگفت حالا دیگه نزدیک ظهره، صبر کنید یکدفعه ناهار میخوریم » .
عجیب تر آن که، آقای رئیس سازمان برنامه بی توجه به ۳۰ سال پرداخت کسور بازنشستگی از سوی بازنشستگان، آنها را عائله و سربار دولت میداند که سر سفره دولت نشسته و جیره میخورند!
خبرها حاکی است که مطالبات بخش تامین اجتماعی دارد به یک جاهایی می رسد اما در مورد کارمندان و بازنشستگان، فعلاً سیاست حضرات سر کار گذاشتن مردم است. کارمندان و بازنشستگان کشوری و لشکری همچنان نجیبانه و صبورانه تماشاگر تیکی تاکای تیم دولت هستند اما از گل خبری نیست!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتابخانه ای به واسطه این که سود مالی ندارد، بسته می شود گویی اساسا انواع دیگر سود وجود ندارد .
نیروهای انتظامی مدعی آموزش و ارشاد هستند و به قول خودشان کلاس برگزار میکنند که دانش آموزش به زور باتوم می آید و در آن جان میسپارد از جرح یا فشار و ترس که گویی اساسا مدرسه معنایی ندارد . آموزش را از زیر یوغ اعمال قدرت و ایدئولوژی کنار بکشیم.
معلم چنان درگیر کار دوم و سوم برای نان شب است که گویی اساسا سال تحصیلی جدید وجود ندارد؛ .
کودک در خیابان سر در سطح زباله زندگی می گذراند که گویی اصلا نیاز به آموزش و آرامش ندارد.
آخوند از حوزه به کلاس می رود که گویی اصلا دانشگاه فرهنگیان و پداگوژیی وجود ندارد و همه این بلاها بر سر آموزش می آید و از زیر سر آموزش می آید و گویی که آموزش صاحب ندارد، حتی موضع گیری ندارد! شاید هم اصلا جان در بدن ندارد...

زمانی دکتر امبدکار [مبارز هندی تبار] گفته بود: تنها کشورهایی در مبارزهای که پس از پایان جنگ آغاز میشود یعنی مبارزه برای ارتقای استاندارد زندگی مردم پیروز میشوند که به آموزش توجه کنند.
آموزش یک وظیفه کلاسی برای یاددهی خواندن و نوشتن نیست ؛ آموزش یک کنش اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اساسا تحولی است، معلم در این معنا یک مبارز برای زندگی بخشی است، معلمی امروز از انبوه دانش های روانشناسی، اثربخشی، معنادهی و ... برای سیر بهتر این مسیر برخوردار است.
بی شمار انقلاب های جهان به شکست های مفتضحی افتاده اند چرا که بر آموزش و فرهنگ بنا نشده بودند و افرادی رفتند و افراد دیگری با همان شاکله های فکری همان ساختار های قبلی را بازتولید کردند، نهایت با تغییر اسم ستم هایشان...
کارل پوپر می گوید پیشرفت را می توان به عقب برگرداند اما تکامل بازگشت ناپذیر است؛ چیزی که باید بر آن تکیه کرد همین تکامل فرهنگی است که یکی از مهمترین خاستگاه های آن آموزش است.

دعوای در رسانه هم بر سر آموزش است . همه تکنیک های رسانه ای به نوعی تکنیک های جلب توجه مخاطب هستند تا دقایق بیشتری را جلب آموزش های آنها بمانند از فضای مجازی گرفته تا سینما و... ؛ آنچه اکنون لازم است پس بگیریم یا شاید بهتر است بگوییم به دست آوریم، این است که آموزش را از زیر یوغ اعمال قدرت و ایدئولوژی کنار بکشیم.
آموزش تنها مسیر به دست آوردن و از دست دادن است، به دست آوردن باور جدید؛ کنار گذاشتن افراد قدیمی، به دست آوردن رفاه، از دست دادن تبعیض... و جنگ در خیابان و گشت ارشاد و رسانه و همه جا بر سر همین است.

صفحه Instagram
چکیده:
این نوشته بر آن است که با تحلیل و بررسی «توکایی در قفس» از یکسو مفاهیم و اندیشههای بلند و انسانی نیما را از لایههای زیرین کلامش بیرون بکشد و در دیدرس علاقهمندان این شاعر سترگ و بزرگ قرار دهد و از سوی دیگر نیما را که در حوزة داستاننویسی برای کودکان و نوجوانان نیز قلم زده است، مطرح کند.
کلیدواژهها: توکایی در قفس، نمادها، اندیشه و زبان نیما، پدر شعر نو.
خلاصة داستان:
فصل بهار از راه میرسد و عروس توکا مثل سالهای پیش در قفس به سر میبرد. با آب و دانهای که صاحبش به او میدهد، مجبور است هر روز برای او بخواند.
عروس توکا هر چند تصور میکند که روز به روز بیرمقتر میشود، رغبت و میل به رهایی در او دمادم افزایش مییابد. توکا برای پیدا کردن راهحل و چارهجویی، با حیوانات مختلف به گفتوگو میپردازد تا آخرالامر راهش را برای آزادی و رهایی خود مییابد.
نویسندگان و شاعران طراز اول هر سرزمینی، دارای چند وجه هنریاند که عموماً یک وجه از آن وجوه هنری، نمود و جلوة بیشتری پیدا میکند و دیگر وجوه هنری آنها را تحتالشعاع خود قرار میدهد.
نیما یکی از این شخصیتها در ادبیات معاصر ماست. این شاعر اندیشمند، چون تحول چشمگیری در فرم و محتوای شعر معاصر فارسی ایجاد کرده، عنوان پدر شعر نو را به خود اختصاص داده است. به همین دلیل نوشتههای منثور اوـ بهویژه داستانهای کوتاهی که در زمینة ادبیات کودک و نوجوان نوشتهـ کمتر مورد توجه است و تقریباً این وجه هنری نیما در نیمة پنهان ماه قرار میگیرد.
نوگرایی نیما در شعر بر هیچکس پوشیده نیست اما در عرصه و فضای داستان نویسی، خود را پایبند اصول داستانهای سنتی ایران میداند و بازتاب نوگرایی راـ آنگونه که در شعرش میبینیمـ در داستانهایش مشاهده نمیکنیم. او در قلمرو داستان بیش از آنکه مانند دیگر نویسندگان هم عصر خود به دنبال نوجویی باشد، با تکیه بر ادبیات سنتی درپی یافتن مضمون است. گذشته از این، چنانچه داستانهای او را از نظرگاه عناصر و مواد سازندة آن، بهویژه از دیدگاه امروزی، مورد بررسی قرار دهیم شاید اسکلتبندی و نیز نوع نثر وی چندان برجسته و شاخص بهنظر نرسد.
داستان «توکایی در قفس» حکایت طوطی و بازرگان مولوی را به ذهن تداعی میکند. با این تفاوت که طوطی و بازرگان جای خود را به توکا و صاحب قفس میدهند.

توکا میگفت: «چرا باید در قفس بماند و مثل توکاهای دیگر آزاد نباشد.»
«توکایی در قفس، ص 3»
یا در جای دیگر که از زبان غاز میگوید: «خُب برای خوانندگیتان است که آنقدر زجر میبینید. پس چرا ماها را در قفس نمیاندازند؟»
«همان، ص 8)
که ما را به یاد دو بیت زیر میاندازد:
دشمن طاووس آمد پرّ او
ایبسا شَه را بکُشته فرّ او
«مولوی»
هر که داد او حُسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد
«مولوی»

( نیما یوشیج )
داستان «توکایی در قفس» جنبه تمثیلی و نمادین دارد. بنابراین هر یک از شخصیتهای آن، نماد و تمثیل یکی از شخصیتهای انسانی است که چه بسا در اطراف و اکناف ما زندگی میکنند.

شخصیتهای این داستان عبارتاند از:
عروس توکا: نماد نیما و همة انسانهایی است که مانند او میاندیشند و درصدد رهایی و آزادی هستند. لذا توکا صاحب اندیشه است، به آزادی فکر میکند و دوستار آن است که جوانیاش را صرف آزادی کند. او کسی است که اگرچه بیخبرانه و طمعورزانه به دام میافتد، بیش از آنکه تنها به فکر خوردن و خوابیدن باشد، آزاداندیش است. تلاشگری است که پذیرای زندگی روزانه و معمولی نیست. معتقد است که جوانی، توانایی است و میخواهد از جوانی خود فراوان استفاده کند و آواز (اندیشة آزادی) بخواند.
غاز: نماد انسانهای بیفکر و مصلحتاندیش است که به سرنوشت دیگران اعتنایی ندارد.
شوکا: تمثیل اشخاص محتاط، شاد و بیخبر از حضور ظالمان در جامعه (شکارچیان) است که اصلاً از حرفهای توکا سردرنمیآورد.
از حرف توکا چیزی نفهمید. فقط فکر کرد این بیچاره در چه جای تنگی منزل دارد.
«توکایی در قفس، ص 11»
ضمناً شوکا امیدوار است که عروس توکا روزی خودش، راه نجاتش را پیدا کند.

گاو درشت: ممثّل افرادی است که همواره به خوردن دلخوشاند و سرنوشت دیگران برای آنها مهم نیست. به همین سبب قضاوت و داوری توکا در مورد گاو اینگونه است که «قدِ بلند داشتن فایدهای ندارد، کسی که به دیگری کمک میکند باید فکرش بلند باشد.» ، ص 13.
مارمولک سبز: نماد انسانهای بیخیال، نفهم و فارغ از همهچیز است. او نیز مانند غاز، گاو و شوکا اعتنایی به سرنوشت دیگران ندارد. اما عروس توکا سخنان زیبا و ارزشمندی به او میگوید: در آزادی لذتی هست که به گرسنگی و سختیهایش میارزد.
مارمولک جوان، جوانی تواناییست. همهچیز از جوانی ریشه میگیرد. در جوانی باید عادت کرد که به هر جانداری کمک کرد.
«توکایی در قفس، ص 15»
علاوه بر این نمادها، نمادهای دیگری نیز در این داستان ایفاگر نقشاند:
صاحب قفس: تمثیل منع آزادی برای دیگران و همهچیز را برای خود خواستن.
شکارچیان: مظهر بیدادگران و ظالمانی که حیات و زندگی و آزادی را از دیگران سلب میکنند.
در داستان «توکایی در قفس» با دو نوع توکا مواجهیم :
توکای باغ: نماد آدمهایی که نازکنارنجیاند و دستآموز دیگران.
این گروه به زندگی در کنار مردم معمولی خو کرده و پذیرای زندگی عادیاند. در عین تنبلی، تنپروری، خوگیر شدن به باغ، غافل و ناآگاه نیز هستند.
من از توکای کوهی هستم نه از این توکاهای باغ که تا زمستان آمد دستهجمعی کنار خانههای آدمیان میروند و پا به تله میدهند.
«توکایی در قفس، ص 5»
توکای کوهی: همان عروس توکاست که به جای نیما در این داستان نقش ایفا میکند. جایگاه و زیستگاه توکاهای کوهی در کوههای بلند است. مکانی رفیع و متعالی که هرکس راـ جز عروس توکاهاـ یارای آن نیست تا در آنجا سکونت گزیند.
توکاهای کوهی به عروس توکا میگویند:
ببین میتوانی میلهها را باز کنی؟ امیدواریم ایندفعه، تو پیش ما بیایی، توکاها این را گفتند. پر کشیدند و به طرف کوههای بلند رفتند.
«توکایی در قفس، ص 18»
در این داستان عروس توکا که از اندیشة بیخیال مارمولک سبز بیرون میآید و با همنوعان خود (یکجفت توکای کوهی) همصحبت میشود، کلامشان رنگ اجتماعی میگیرد و عصر سیاسی شاعر را بیان میکند و درضمن از سوی دیگر سفر پرندگان را به کوه قاف در منطقالطیر عطار به یاد میآورد.
از وقتی من توی این قفس افتادهام، آفتاب چندبار درآمده است؟ چندبار شب، روز و روز شب شده است؟ من باید الآن سرِ کوهها باشم، اینجا چهکار میکنم؟ چه روزگاریست... هر جانداری به درد خودش بند است. من باید خودم به فکر خودم باشم.
«توکایی در قفس، ص 18»
محیط و فضای داستان: اتفاقاتی که در این داستان میبینیم و گفتوگوهایی که از شخصیتهای نمادین توکایی در قفس میشنویم، طبیعتاً باید در فضایی باشد که مفهوم نمادین داشته باشد. لذا جنگل نماد جامعة عصر شاعر است.
گذشته از این، چنانچه کسی نداند که نویسندة این داستان از کدام خطّه است، همة پدیدههای موجود در «توکایی در قفس» و عناصر بهکار گرفته در آن گویا و بیانگر منطقة شمال است. عناصری از قبیل:
جنگل، درخت میمرز، درخت اوجا، غاز، شمشاد، توکا، شوکا، دارکوب، مارمولک سبز، دانههای برنج و...
داستان دلپذیر و شیرین توکایی در قفس مدیون و مرهون اندیشههایی است که در جای جای داستان، خود را در قالب جملات و مضامین ارزشمندی نشان میدهد.
زندگی بدون آزادی برای او معنایی نداشت.
«توکایی در قفس، ص 3»
خوردن و خوابیدن برای من زندگی نیست.
«همان، ص 5»

جنگل نماد جامعه عصر شاعر است . در آزادی لذتی هست که به گرسنگی و سختیهایش میارزد. «همان، ص 5»
ببین، آزادی چهطور هر جانداری را رومیآورد وبه او جرئت میدهد؟
«همان، ص 9»
گناه من، صدای من است.
«همان، ص 15»
خوشا گرسنگی در آزادی، خوشا تشنگی در کوه
«همان، ص 16»
خُرده خرده توانایی، یکوقت توانایی درست و حسابی میشود.
«همان، ص 18»
همة تقصیرها به گردن خودم است که حرص آب و دانه چشمم را بست و گول دام شما را خوردم. حرص آب و دانه خیلی چشمها را میبندد.
«همان، ص 23»
اندیشة نیما در این داستان: علاوه بر آنچه در مورد شخصیت نمادین عروس توکا در سطور پیشین برشمردیم، باید بیفزاییم که نیما در «توکایی در قفس»، خواهان یاری و کمک از دیگران است به این امید که بتواند از اندیشه و راهکارهای دیگران بهصورت ذخیره و اندوختهای در جهت آزادی خود، استفاده کند.
ضمناً او نیز خود دوستدار کمک به همنوعان است. نیما خلاص و رهایی خود را در اتکا به خود میداند.
خودت به قفس افتادهای، خودت هم باید راه بیرون آمدنش را پیدا کنی.
«توکایی در قفس، ص 16»
البته این اندیشه تنها به عروس توکا «نیما» اختصاص نمییابد بلکه شامل همة توکاهای کوهی میشود.
نیما از زبان عروس توکا میگوید که هر کسی به درد و گرفتاری خود سرگرم است و او باید خودش به فکر رهاییاش باشد. به همین سبب وقتی میفهمد که کاری از دست توکاهای کوهی ساخته نیست، به نیروی خود تکیه میکند. گویی از خواب گران برخاسته است و همهچیز را دگرگون میبیند. حال آنکه خود به انسان دیگری مبدل شده و اساساً فکر او تغییر کرده است. ناگهان ندای درونی به او میگوید:
تکان بخور، باید بجنبی، تو زنده هستی. تن زنده جنبش لازم دارد...
«توکایی در قفس، ص 18»
سرانجام اندیشة همة آنهایی که پیش از این، انتظار کمک از آنها داشت در او جمع میشود و به کمک او میشتابد. تا آن لحظه این همه زور و توانایی را در خود حس نمیکرد. گویی همة اندامهای او زور و توانایی شده بود.
رنجی که میبُرد، برایش گوارا بود. تمام تنش میجنبید. در گردش چشمهای او هم شتابی برای رهایی، حس میشد. میلهها آرامآرام کنار میرفت.
«توکایی در قفس، ص 21»
سپس عروس توکا از روی درخت میپرد و به سمت کوهها پرواز میکند. ذکر این نکته هم لازم است که در این داستان، تجربهها و اندیشههای بزرگسالانه جریان دارد و دریافت عمق اندیشههای آن، نیازمند اطلاعاتی دربارة فضای سیاسی و تاریخی عصر نیماست. لذا اختصاص دادن این داستان به گروه سنی «ج» یعنی دانشآموزان چهارم و پنجم ابتدایی، دقیق به نظر نمیرسد. شاید بهتر آن است که در گروه سنی «د» یا «هـ» قرار گیرد تا بتوان راحتتر به مقصود و هدف نویسنده نایل شد.
زبان این داستان: نیما در «توکایی در قفس» گاه از زبان مؤدبانه استفاده میکند که این عامل موجب تشخص زبانی میشود. مثلاً ضمیر «شما» را به جای ضمیر «تو» مینشاند و به تبع آن فعلها را به صورت جمع میآورد.
توکا به صاحب قفس میگوید: من و شما هر دو جوان هستیم. نگذارید من اینطور محروم باشمـ چهکار کنم؟ـ مرا آزاد کنید.
«توکایی در قفس، ص 5»
غاز گفت: «خُب برای خوانندگیتان است که آنقدر زجر میبینید. پس چرا ماها را در قفس نمیاندازند؟»
«همان، ص 8»
عروس توکا به صاحب قفس میگوید:
روز شما به خیر آقای عزیز! من از شما دلتنگی ندارم. گول دام شما را خوردم.
«همان، ص 23»
عروس توکا به صاحب قفس:
بعد از این سعی کنید خودتان بخوانید و محتاج خواندن توکا نباشید. صاحب قفس گفت: «نه، نه، بیایید پایین. آواز بخوانید...»
«همان، ص 23»
مضافاً اینکه نیما در بعضی از سطرهای این داستان، جملهها و عباراتی بهکار میبرد که گویی ویژة اوست و چنانچه نویسندة دیگری این را مینوشت شاید از کلمهها و عبارات دیگری استفاده میکرد. مثلاً آنجا که صاحب قفس از عروس توکا میخواهد تا آواز بخواند:
توکا گفت: «من خواندنم نمیآید».
«توکایی در قفس، ص 5»
توکا با خودش گفت: ببین آزادی چهطور هر جانداری را رومیآورد.
«همان، ص 9»
توکا نفهمید چهقدر به انتظار ماند تا اینکه چشمش به گاو دُرشتی افتاد.
«همان، ص 11»
همین که دانستند [فهمیدند] عروس توکا توی قفس است، دلشان گرفت.
«همان، ص 16»
منبع :
یوشیج (اسفندیاری)، نیما (علی)، توکایی در قفس، چاپ دوازدهم، تهران، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، تاریخ چاپ 1381.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

مرگ مهسا، مرگ فرهنگ است.
نگوییم پلیس، ما هم مقصریم؛ ما معلمان مدارس و مدرسان دانشگاه ها.
اگر کلاس ها، درس تسامح، درس تساهل، درس انسان ورزی، درس عشق، درس زیبایی، درس عدالت و انصاف بود؛ و اگر ارزش های دموکراتیک و سیاست تفاوت را در برنامه درسی، کتاب ها، آموزش ها و منش معلمان و مدرسان می آموختیم، امروز مهسا و مهساهای دیگر زنده بودند.
عاملان زور، درس خوانده اند و از ما معلمان و مدرسان درس گرفته اند.

وقتی به جای فرهنگ، ضدفرهنگ را آموزش می دهیم، فرهنگ می میرد. مدرسه جدید را «اداره فرهنگ» نامیدند؛ یعنی فضای فرهیختگی، ادب و تربیت یافتگی. معلمان و مدرسانی که غم ایران و غصه زنان و شهروندانش را دارند، از فردا سال تحصیلی جدید آغاز می شود، عهد کنند و کنیم ارزش های حقوق بشری، دموکراسی، انسانیت و اخلاق را در کلاس ها و درس ها بگنجانیم؛ حتی اگر نخواهند و حتی اگر نگذارند.
کانال نویسنده
***
صدای معلم ضمن تقبیح اِعمال خشونت توسط هر فرد و در هر مقامی ، درگذشت « مهسا امینی » را تسلیت می گوید .