گروه گزارش/

حسین صادقی رییس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش برکنار شد .
صادقی در 24 شهریور 1403 طی حکمی از سوی علیرضا کاظمی؛ وزیر آموزش و پرورش، به عنوان رییس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی منصوب شد.
رییس پیشین مرکز اطلاعرسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش شنبه یازدهم مهر در مراسم تودیع از عملکرد خود دفاع کرده است . ( این جا )
صادقی گفته است :

« بر اساس ارزیابیهای ارائه شده، روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش در جریان جنگ تحمیلی سوم، در میان چهار دستگاه برتر از مجموع ۱۶۸ دستگاه اجرایی قرار گرفت .
رییس پیشین مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از کاهش ۵۷ درصدی مطالب انتقادی در رسانههای کشور، بر اساس مقایسه انجام شده با سالهای مشابه پیشین خبر داده و می گوید :
« این آمار نباید به معنای کاهش مطالبهگری رسانهها تلقی شود؛ چراکه رسانه منتقد تهدید نیست. اعتقاد ما این است که با شکلگیری گفتوگوی دوسویه میان دستگاه، رسانه و جامعه میتوان زمینه شناسایی و حل مسائل معلمان، دانشآموزان و خانوادهها را فراهم کرد » .
پی گیری های « صدای معلم » در مورد علت برکناری ایشان نشان می دهد که صادقی به علت آن چه « تعامل غیرکافی یا موثر » با « علی فرهادی ، سخنگوی وزارت آموزش و پرورش » بیان شده توسط وزیر آموزش و پرورش برکنار شده است .

آموزش و پرورش نیازی به سخنگو ندارد! پی گیری های « صدای معلم » در مورد علت برکناری ایشان نشان می دهد که صادقی به علت آن چه « تعامل غیرکافی یا موثر » با « علی فرهادی ، سخنگوی وزارت آموزش و پرورش » بیان شده توسط وزیر آموزش و پرورش برکنار شده است .
«در زمان وزارت حاجی میرزایی در مورد مساله بازگشایی مدارس ، سخنگویی تعیین شد که مسئولیت آن بر عهده علیرضا کمره ای معاونت آموزش متوسطه پیشین وزارت آموزش و پرورش بود .
با تغییر وزیر و تغییر معاون آموزش متوسطه این سمت بلاتکلیف بود که در نشست رسانه ای چهارشنبه برخی خبرنگاران دوباره پیشنهاد تشکیل و ادامه کار آن را دادند.
این پیشنهاد با مخالفت صریح مدیر صدای معلم در جلسه رو به رو شد . پورسلیمان این گونه امور را « موازی کاری » و « تضعیف جایگاه روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش » خواند و از یوسف نوری خواست که این موضوع لغو شده یا مسکوت بماند » ( این جا )

در آخرین یادداشتی که توسط مدیر صدای معلم منتشر شده چنین آمده است : ( این جا )
« حرف های وزیری که در مدت حضور دو ساله اش بر مسند وزارت حتی شهامت و توان برگزاری یک نشست خبری با رسانه ها را نداشته به لحاظ منطقی و عقلانی نمی توان و نباید جدی گرفت در حالی که همین فرد دائما در مراسمی با عناوین مختلف مانند همایش ها ، رونمایی ها ، مراسم گرامی داشت ، مراسم آیین بهره برداری و... شرکت می کند ؛ کاری که از عهده ی هر کسی بر می آید با ذکر این نکته که آیا واقعا آقای کاظمی در این همه مناسک ، حرفی برای گفتن دارد و یا دچار « کلیشه گویی » شده است ؟
فردی هم که به عنوان « سخنگوی وزارت آموزش و پرورش » از طرف ایشان منصوب شده نه سواد کافی و وافی و نه تجربه لازم برای « اقناع » خبرنگاران مستقل را ندارد و پاسخ های او به پرسش ها هم از نوع « کلیشه ای » است .
از سوی دیگر ؛ وجود سمتی به عنوان « سخنگو » در آموزش و پرورش موجب شده تا برخی دوایر و بخش ها از برگزاری نشست خبری طفره روند در حالی که سخنگوی فعلی وزارت آموزش و پرورش با تصدی یک پست پر مشغله و حساسی چون معاونت برنامه ریزی و توسعه منابع وزارت آموزش و پرورش ، در عمل توانایی به روز رسانی دانش و اطلاعات و مهم تر از همه اقناع رسانه ها را نداشته و قادر به تعامل مناسب و موثر با افکار عمومی و ذی نفعان آموزش و پرورش نیست .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

چندی پیش یادداشتی با عنوان « علی شریعتی؛ انقلابی واپسگرا و التقاطی » در سایت « صدای معلم » منتشر شد. ( این جا )
یادداشت حاضر نقدی بر آن نوشته است. این نقد به معنای مخالفت با نقد دکتر علی شریعتی نیست. شریعتی مانند هر متفکر دیگری باید نقد شود و حتی نقد او امروز ضروریتر از گذشته است؛ اما نقد زمانی میتواند روشنگر باشد که بر شناخت دقیق اندیشه، آثار و زمینه تاریخی شکلگیری آن استوار باشد. نمیتوان با چند گزاره، بخشهایی از آثار یک متفکر را جدا کرد و بر اساس آن درباره کلیت اندیشه او داوری کرد.
نقد بدون زمینه تاریخی
یکی از مشکلات اصلی یادداشت مورد بحث، بیتوجهی به زمینه تاریخی و اجتماعی دوران شریعتی است. برای فهم نفوذ او در میان جوانان و دانشجویان مسلمان دهه ۵۰ باید پرسید: چرا سخنان شریعتی در آن دوره تا این اندازه اثرگذار شد؟ آیا میتوان این تأثیرگذاری را صرفاً به قدرت سخنرانی یا «سادهلوحی» جوانان نسبت داد؟ در همان دوره سخنرانان دیگری نیز حضور داشتند، اما نتوانستند چنین جایگاهی در میان جوانان تحصیلکرده مسلمان پیدا کنند.
جوانان آن دوره میان دو وضعیت قرار گرفته بودند: از یک سو ایدئولوژی رسمی حکومت پهلوی توانایی اقناع بخش مهمی از آنان را نداشت و از سوی دیگر، بسیاری از آنان نمیخواستند به مارکسیسم بپیوندند.
شریعتی برای بخشی از این نسل تلاش کرد میان ایمان دینی، عدالت، آزادی، مسئولیت اجتماعی و نیاز به تغییر اجتماعی پیوند برقرار کند. میتوان با این تلاش موافق یا مخالف بود، اما نمیتوان آن را بدون شناخت شرایط زمانه توضیح داد.
تمسخر نسلی که در شرایط تاریخی خاص خود به دنبال پاسخ بود، نه تحلیل تاریخی است و نه نقد فکری. آیندگان نیز ممکن است درباره انتخابهای نسل امروز قضاوت کنند؛ آیا منصفانه است که انتخابهای انسانها را بدون توجه به شرایط تاریخی آنان به تمسخر بگیریم؟
خطاهای تاریخی و ضرورت دقت
یادداشت مورد نقد در برخی موارد نیز با اشکالات تاریخی روبهروست. برای نمونه، در آن از پیوستن شریعتی به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی به رهبری سید محمود طالقانی، مهدی بازرگان و یدالله سحابی سخن گفته شده است؛ در حالی که افراد فوق در تهران مستقر بودند و نمیتوانستند راهبر شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی باشند.همچنین درباره سابقه شغلی شریعتی نیز بیدقتیهایی دیده میشود. شریعتی پیش از رفتن به فرانسه از طریق دانش سرا وارد حرفه معلمی شده بود و بنابراین روایت بازگشت او به آموزشوپرورش پس از بازگشت از فرانسه، بدون توضیح این سابقه، تصویر دقیقی ارائه نمیکند.
وقتی موضوع مقاله نقد تاریخی یک شخصیت است، چنین جزییاتی اهمیت پیدا میکند؛ زیرا نقدی که خود در روایت تاریخی دچار خطا باشد، نمیتواند مدعی ارائه تصویری دقیق از متفکر مورد نقد باشد.
التقاطی و واپسگرا دقیقاً یعنی چه؟
در یادداشت مورد بحث، دو واژه «التقاطی» و «واپسگرا» بارها درباره شریعتی به کار رفتهاند، اما مرز مفهومی آنها به روشنی مشخص نشده است.شریعتی از منابع مختلف فکری استفاده میکرد؛ از اسلام و تاریخ ایران گرفته تا مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم، جامعهشناسی و فلسفه غرب. اما آیا استفاده از مفاهیم و دستاوردهای فکری دیگران، به خودی خود «التقاط» است؟ اگر چنین باشد، بخش بزرگی از تاریخ اندیشه بشر را باید التقاطی دانست.
مسئله اصلی این است که آیا متفکر میتواند از منابع مختلف استفاده کند و آنها را در منظومه فکری خود بازسازی کند یا نه. شریعتی در این زمینه البته قابل نقد است؛ در برخی موارد ترکیب مفاهیم مختلف در آثار او از نظر نظری منسجم نیست و گاه میان زبان دینی، جامعهشناختی و ایدئولوژیک او تنش وجود دارد. اما این موضوع با برچسبزدن متفاوت است و نیازمند استدلال و بررسی آثار است.
همین مسئله درباره «واپسگرایی» نیز صدق میکند. صرف اشاره به اسلام، سنت یا تاریخ ایران نمیتواند دلیل ارتجاع باشد. باید نشان داد کدام بخش از اندیشه شریعتی، با چه استدلالی و در چه معنایی « واپسگرا » است.
"بازگشت به خویشتن" ؛ بازگشت به گذشته؟
یکی از مهمترین مواردی که به نظر میرسد در یادداشت مورد نقد تحریف شده، مفهوم «بازگشت به خویشتن» است. بازگشت به خویشتن در اندیشه شریعتی را نمیتوان به معنای بازگشت به سبک زندگی اعراب ۱۴۰۰ سال پیش فهم کرد. ممکن است این ایده خود نیازمند نقد باشد و حتی بتوان درباره ابهام مفهوم «خویشتن» و امکان تبدیل شدن آن به نوعی ذاتگرایی فرهنگی پرسشهای جدی مطرح کرد؛ اما این با نسبت دادن ساده «بازگشت به گذشته» به شریعتی متفاوت است.
شریعتی نه مدافع غربیشدن به معنای تقلید از غرب بود و نه خواهان بازگشت به زندگی گذشته. مسئله او بیشتر یافتن امکان استقلال فکری و انسانی در برابر سلطه فرهنگی و اجتماعی بود. نقد او به «آسیمیله شدن » و تأکیدش بر مسئولیت روشنفکر، نشان میدهد مسئله او صرفاً گذشتهگرایی نبود.
وی در بازگشت به کدام خویش به نقد استعار نومی پردازد و استعمار نو را سرنوشتی که تحصیل کرده های برجسته برای نهضتهای موفق ضد استعماری ملتهای استعمارزده خود به وجودآوردهاند برمیشمرد. (مجموعه آثار4 ، ص80)
شریعتی و "انسان تحت سلطه"
برای فهم شریعتی باید مجموعه آثار او را دید. در «ما و اقبال»، او از نیروهایی سخن میگوید که در برابر آگاهی، عدالت، آزادی و رهایی انسان مقاومت میکنند؛ از قدرتهای مسلط و زراندوزان گرفته تا پاسداران سنتهای منجمد و حتی روشنفکران ضدمذهبی.
در «انسان، اسلام و مکتبهای مغرب زمین» نیز مسئله اصلی او انسان است. شریعتی سرمایهداری و کمونیسم را، با وجود تفاوتهایشان، در خطر تبدیل کردن انسان به «حیوان اقتصادی» میدید و نسبت به مسخ انسان در نظامهای اجتماعی و فکری هشدار میداد.این نگاه را میتوان نقد کرد؛ اما نمیتوان آن را نادیده گرفت و سپس شریعتی را صرفاً به عنوان یک «ایدئولوگ واپسگرا» معرفی کرد.
در واقع یکی از مسائل محوری اندیشه شریعتی، «انسان تحت سلطه» است؛ انسانی که توان ایستادگی، انتخاب و رهایی خود را از دست داده است. از این منظر، تأکید او بر بازگشت به خویشتن را باید در ارتباط با مسئله استقلال، آگاهی و رهایی انسان فهم کرد.
شریعتی، آزادی و عدالت
در نظریه «عرفان، آزادی، برابری» نیز میتوان دغدغه اصلی شریعتی را مشاهده کرد. او تلاش میکند سه نیاز انسانی را کنار هم قرار دهد: رابطه انسان با معنویت و هستی، آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی و عدالت.البته این نظریه با مشکلات جدی روبهروست. جمع کردن عرفان، آزادی و برابری در قالب یک الگوی عملی روشن آسان نیست و در آثار شریعتی نیز همیشه مشخص نیست این سه چگونه باید در ساختار سیاسی و اجتماعی تحقق پیدا کنند.
بنابراین اینجا نیز شریعتی باید نقد شود.ولی سهگانه فوق نشان میدهد شریعتی با دموکراسی مخالفت ندارد ولی آن را قابل نقد میداند.
شریعتی دغدغه دموکراسی داشت و نسبت به آنچه «دموکراسی رأیها» در برابر «دموکراسی رأسها» میدانست، مسئله داشت. تلاش او برای یافتن رابطهای میان آگاهی، رهبری و اراده عمومی را میتوان بررسی کرد؛ اما این نظریه با پرسشهای جدی روبهروست: چه کسی آگاهتر بودن را تعیین میکند؟ حدود قدرت رهبر چیست؟ چگونه میتوان قدرت را کنترل کرد؟ نسبت رهبری با اراده آزاد مردم چگونه باید باشد؟
اینها نقدهای جدی و اساسی به شریعتی است. اما نقد دقیق این مسائل بسیار ثمربخشتر از آن است که صرفاً با برچسب «واپسگرایی» از کنار آنها عبور کنیم.
خود شریعتی نیز در جایی میگوید: چه من میگویم مسلماً تازه نیست، اگرچه ممکن است درست هم باشد. بنابراین، هرچه میگویم نظریه است و بهعنوان قطع و جزم نیست و فقط به اندیشیدن دعوت میکند.این سخن البته مصونیت فکری برای او ایجاد نمیکند، اما نشان میدهد مواجهه با شریعتی باید با توجه به ماهیت گفتار و آثار او انجام شود.

آیا همه پیامدهای انقلاب را میتوان به شریعتی نسبت داد؟
شریعتی در سال ۱۳۵۶، حدود یک سال و هفت ماه پیش از انقلاب، درگذشت. بنابراین نسبت دادن همه تحولات انقلاب اسلامی و پیامدهای چند دهه بعد به او، نیازمند استدلالی بسیار فراتر از شباهتهای لفظی یا فکری است.
در تحلیل انقلاب باید میان علل انقلاب، روند انقلاب و پیامدهای انقلاب تفاوت گذاشت. پیامدهای یک انقلاب الزاماً همان چیزی نیست که همه نیروهای شرکتکننده در آن میخواستند.
شریعتی البته در شکلگیری ادبیات اعتراضی و بسیج فکری بخشی از جامعه ایران مؤثر بود و نمیتوان این تأثیر را انکار کرد؛ اما از این واقعیت نمیتوان بهطور مستقیم نتیجه گرفت که مسئول همه تحولات پس از انقلاب است.
پرسش از آلترناتیو نیز پرسش مهمی است، اما انقلاب را نمیتوان مانند ساختن یک ساختمان دانست که ابتدا نقشه کامل آن طراحی و سپس اجرا شود. انقلابها حاصل مجموعهای از بحرانها، نارضایتیها، شکافهای اجتماعی و سیاسی و کنش نیروهای مختلف هستند. اینکه پس از انقلاب چه نظامی شکل میگیرد، به عوامل متعدد دیگری نیز وابسته است.
نه شریعتیپرستی، نه شریعتیستیزی
شریعتی نه قدیس است و نه شیطان. او متفکری پرکار و اثرگذار بود که فرصت محدودی برای بازنگری و آزمون نظریههای خود داشت. بخش بزرگی از آثارش حاصل سخنرانیهایی است که در فضای پرالتهاب دهه ۴۰ و ۵۰ بیان شدهاند. بنابراین طبیعی است که در اندیشه او تناقض، ابهام و ضعف نظری نیز وجود داشته باشد.اما همین مسئله ضرورت نقد علمی او را بیشتر میکند، نه اینکه ما را از آن بینیاز سازد.
اگر قرار است شریعتی نقد شود، باید کلیت اندیشه او، زمینه تاریخی شکلگیری آثارش، تحول فکری او و تفاوت میان آثار مختلفش دیده شود. باید نقاط قوت و ضعف او را همزمان دید و از نسبت دادن نتایج بعدی تاریخ به او بدون واسطه پرهیز کرد.
مسئله بر سر شریعتی پرستی یا شریعتیستیزی نیست؛ مسئله شریعتیشناسی انتقادی است.نقد شریعتی زمانی جدی و اثرگذار است که ابتدا شریعتی را آنگونه که بوده بازسازی کند و سپس نشان دهد کدام بخش از اندیشه او نادرست، ناکارآمد یا دارای پیامدهای نامطلوب بوده است.شریعتی قابل نقد است؛ اما برای نقد او، نخست باید او را شناخت.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

وقتی از رابطه سیاست و آموزش و پرورش سخن میگوییم، معمولاً ذهنها به سمت وزارت آموزش و پرورش، وزیر، بخشنامهها و سیاستهای دولت میرود. این نگاه، بخشی از واقعیت را نشان میدهد اما تمام مسئله نیست.
در ایران سیاست چندان خوش نام نیست و در عرصه آموزش و پرورش نیز سیاست چندان مورد توجه قرار نمیگیرد. بیشتر نگاهها به آموزش و پرورش از منظر علوم تربیتی و جامعه شناسی انجام میشود و گمان میشود که سیاست در آموز ش و پرورش محدود به پست گرفتن و مواردی مانند آن است در حالی که سیاست فقط پست گرفتن نیست و آموزش و پرورش نیز فقط یک دستگاه اداری نیست و تعلیم و تربیت نیز فقط یک امر تربیتی صرف محسوب نمیشود.
آموزش و پرورش یکی از مهمترین نهادهای جامعه برای جامعهپذیری، انتقال ارزشها، شکل دهی هویت، توزیع فرصتها و تربیت شهروندان است. آموزش و پرورش با جامعه و نهاد سیاست ارتباط مستقیم دارد و بر آنها تاثیر میگذارد و از آن تاثیر میگیرد .به همین دلیل، نمیتوان آن را نهادی کاملاً خنثی و جدا از سیاست دانست.
پرسش اصلی این نیست که فقط «سیاست چه تأثیری بر آموزش و پرورش دارد؟» بلکه باید پرسید: سیاست چگونه آموزش و پرورش را شکل میدهد و آموزش و پرورش چگونه جامعه و سیاست را شکل میدهد؟
سیاست فقط دعوای سیاسی نیست نسلی که در مدرسه با گفتوگو، قانون، مشارکت، نقد و مسئولیت اجتماعی آشنا میشود، در بزرگسالی نیز ظرفیت متفاوتی برای مشارکت سیاسی و اجتماعی خواهد داشت.
یکی از دلایل دشواری بحث درباره رابطه سیاست و آموزش و پرورش، تلقی رایج از سیاست به عنوان عرصه دعوا، رقابت و کشمکش سیاسی یا پست گرفتن است. در حالی که سیاست، در معنای گستردهتر به چگونگی تصمیمگیری درباره امور عمومی و تنظیم روابط قدرت در جامعه مربوط میشود.
شانتال موفه میان «امر سیاسی» و «سیاست» تفاوت میگذارد. از نظر او، «امر سیاسی» به وجود تعارض و تفاوت در جامعه مربوط است و «سیاست» مجموعه نهادها و شیوههایی است که این تعارضها را سازماندهی و مدیریت میکنند . ( موفه، شانتال. درباره امر سیاسی. ترجمه منصور انصاری. تهران: رخداد نو، ۱۳۹۱: 16 ).
در این میان، قدرت اهمیت اساسی دارد. قدرت فقط در دولت و نهادهای رسمی وجود ندارد ؛ بلکه در روابط اجتماعی، تولید دانش، تعیین ارزشها و تعریف رفتار مطلوب نیز حضور دارد. از همین منظر است که آموزش و پرورش به مسئلهای سیاسی تبدیل میشود. فوکو میگوید که هر رابطه ی اجتماعی، یک رابطه قدرت است. اما او یاد آور میشود که هر رابطه قدرت، الزاما به سلطه ختم نمیشود. از نظر او، قدرت در اجتماع مدرن، نظامی از روابط مبتنی بر دانش (شبکه دانش/ قدرت) است که فرد را در درون خود جا میدهد. به این معنا که فرد هم زمان که شناخته میشود (در دفاتر خارجی ثبت میشود و یا از درون خود را مطابق هنجارها و دانش تحمیل شده از سوی اجتماع میفهمد و طبقه بندی میکند) یا تحت نظام دانشهایی چون پزشکی، روانشناسی و یا آموزش قرار میگیرد، مریی میشود و به این ترتیب، تحت سیطره قدرت قرار میگیرد (فوکو، میشل ، ترجمه نیکو سرخوش ، تهران ، نشر نی.، ۱۳۷۸).
قدرت، بدن افراد را نیز از طریق آموزش و نظم دادن به محیط زندگی تحت تاثیر قرار میدهد و به همین دلیل میتوان از زیست - قدرت یا زیست - سیاستی حرف زد که میخواهد بر بدن اعمال شده و آن را در نظم مورد نظر خود سازمان دهد . این تعریف از سیاست و قدرت میتواند نگاه به آموزش و پرورش را تغییر دهد. اگر این پرسش جدی گرفته نشود و پاسخ درخوری به آن داده نشود امکان هیچ نوع سیاست گذاری و تحول وجود نخواهد داشت .
سیاست چگونه وارد آموزش و پرورش میشود ؟
رابطه سیاست و آموزش و پرورش را میتوان در چند عرصه دید :
1- ساختار اداری
اینکه چه کسی تصمیم میگیرد، اختیار در کجا متمرکز است، مدیر مدرسه چگونه انتخاب میشود و چه میزان اختیار به مدرسه و معلم داده میشود، فقط مسائل مدیریتی نیستند؛ بلکه مسائل مربوط به توزیع قدرت هستند.هر چه تصمیمگیری متمرکزتر باشد، قدرت بیشتری در سطوح بالای نظام آموزشی جمع میشود و هر چه مدرسه و معلم اختیار بیشتری داشته باشند، قدرت بیشتر توزیع میشود.
آموزش و پرورش به عنوان بخشی از امر سیاسی میتواند به نظام سیاسی و نظم سیاسی کمک کند . نیازهای عمومی جامعه هم به مثابه قدرت میتواند بر ساختار ادرای تاثیر بگذارند. از تشکیل سازمان ویژه مشارکت ها یا معاونت پرورسی و مانند این ها به مثابه ساختارهایی میشود نام برد که نهاد قدرت به آن ها شکل داده است.

2- برنامه درسی
اینکه دانشآموز چه چیزی بیاموزد و چه چیزی نیاموزد، تصمیمی کاملاً سیاسی و اجتماعی نیز هست. قدرتهای مختلف موجود در جامعه میتوانند بر محتوای درسی تاثیر بگذارند و آن را شکل دهند .
انتخاب محتوای تاریخ، ادبیات، جامعه، هویت، فرهنگ و شهروندی، در واقع پاسخی به این پرسش است که:
جامعه میخواهد چه انسانی تربیت کند؟ اگر بین انسان مطلوب جامعه و انسان مطلوب حکومت و دولت هم خوانی وجود نداشته باشند جدال در عرصه آموزش و پرورش آغاز میشود.
علاوه بر برنامه درسی رسمی، «برنامه درسی پنهان» نیز اهمیت دارد. دانشآموز فقط از کتاب یاد نمیگیرد؛ از نحوه برخورد مدیر و معلم، شیوه انضباط، ارزشیابی، مشارکت و حتی نحوه مواجهه مدرسه با اعتراض و پرسش گری نیز میآموزد.
اگر مدرسه از مشارکت سخن بگوید اما دانشآموز هیچ نقشی در تصمیمگیری نداشته باشد، دانشآموز در عمل پیام دیگری دریافت میکند.

3- معلم
معلم مهمترین حلقه اتصال سیاست آموزشی با دانشآموز است؛ اما صرفاً مجری سیاست نیست. معلم در میانه قدرتهای مختلف قرار دارد. از یک سو باید زیست قدرت و زیست سیاست حکومت را نهادینه نماید و از طرف دیگر با قدرتهای اجتماعی و سیاسی محدود کننده که در کلاس درس حضور دارند برخورد نزدیک دارد . معلم میتواند یک سیاست را اجرا، تفسیر، تعدیل یا حتی در برابر آن مقاومت کند.
بنابراین، استقلال حرفهای و مشارکت معلمان در سیاستگذاری آموزشی اهمیت زیادی دارد. نظام آموزشیای که معلم را فقط مجری دستور بداند، با نظامی که معلم را متخصص و صاحبنظر بداند، رابطه متفاوتی با قدرت خواهد داشت. نگاه به معلم در گذشته به عنوان دانای کل بود. یعنی گمان میکردند معلم همه چیز میداند ولی این نگاه به تدریج با توسعه ارتباطات رنگ باخته است و ارتباطات نظم قدرت فوق را برهم زده است .
نگاه به معلم در ساختارهای تصمیمگیری و جامعه نیز یک امر مهم و بازدارنده در عرصه آموزش و پرورش محسوب می شود.

4- مدرسه
مدرسه محل واقعی تجربه قدرت است. دانشآموز در مدرسه با قانون، نظم، اقتدار، عدالت، تبعیض، مشارکت و مسئولیت مواجه میشود. بنابراین مدرسه فقط محل آموزش ریاضی، علوم و ادبیات نیست؛ بلکه محلی برای یادگیری شهروندی نیز هست.
هر چه مدرسه و معلم اختیار بیشتری داشته باشند، قدرت بیشتر توزیع میشود. پرسش مهم این است:
آیا مدرسه فقط اطاعت را آموزش میدهد یا گفتوگو، نقد، مشارکت و مسئولیتپذیری را نیز تمرین میکند؟ لویی آلتوسر ، فیلسوف نامدار فرانسوی ، نظام آموزشی را یکی از سازوبرگهای ایدئولوژیک دولت میدانست . مدرسه از منظر فوق محل اصلی سازوبرگ فوق محسوب میشود.
5- دانشآموز
در نهایت، مسئله به این برمیگردد که نظام آموزشی چه نوع انسانی را میخواهد تربیت کند. آیا دانشآموز مطلوب، فردی مطیع و سازگار است یا انسانی پرسش گر، مسئول، مستقل و مشارکتجو؟ آیا دانشآموز باید شهروند خوبی باشد ؟
پاسخ به این سؤال، ماهیت رابطه آموزش و پرورش و سیاست را تا حد زیادی مشخص میکند.آموزش و پرورش فقط ابزار قدرت نیست.
اگرچه سیاست بر آموزش و پرورش تأثیر میگذارد، اما آموزش و پرورش صرفاً ابزار قدرت نیست.مدرسه میتواند ارزشهای موجود را بازتولید کند، اما میتواند زمینه تغییر آنها را نیز فراهم کند. معلم میتواند سیاست را اجرا کند، اما میتواند آن را بازتفسیر کند.
دانشآموز میتواند نظم موجود را بپذیرد، اما میتواند درباره آن پرسش نیز مطرح کند.
بنابراین رابطه سیاست و آموزش و پرورش دوسویه است: سیاست بر آموزش و پرورش اثر میگذارد و آموزش و پرورش بر جامعه و سیاست اثر میگذارد.
نسلی که در مدرسه با گفتوگو، قانون، مشارکت، نقد و مسئولیت اجتماعی آشنا میشود، در بزرگسالی نیز ظرفیت متفاوتی برای مشارکت سیاسی و اجتماعی خواهد داشت.

سخن آخر
این بحث برای آموزش و پرورش ایران اهمیت بیشتری دارد. بخش مهمی از مشکلات نظام آموزشی را نمیتوان فقط با کمبود منابع، مشکلات بودجه یا ضعف مدیریتی توضیح داد.یکی از مسائل اساسی، نحوه توزیع قدرت و میزان مشارکت ذینفعان در تصمیمگیریهای آموزشی است. شناخت قدرتهای مختلف در عرصه آموزش و پرورش و پذیرش آنها مهمترین گامی است که یک نظام آموزشی باید انجام دهد. در صورتی که قدرتهای فوق به جدال با یکدیگر بپردازند آموزش و پرورش به نتایج مطلوب ی نخواهد رسید .
اگر سیاستهای آموزشی عمدتاً در سطوح مرکزی طراحی شوند و معلم، مدیر مدرسه، دانشآموز و خانواده بیشتر دریافت کننده سیاست باشند، فاصله میان سیاستگذاری و واقعیت مدرسه افزایش پیدا میکند.
وجود زیست سیاستی که از سوی حکومت قصد تربیت شهروند مطلوب خود دارد و زیست قدرتی که بدن مطلوب خود را تربیت می کند مهم ترین عواملی است که جدال درونی آموزش و پرورش را مشخص مینماید .

درک رابطه سیاست و آموزش و پرورش برای فعالان عرصه آموزش و پرورش ، سیاستمداران و سیاستگذاران و صاحب نظران لازم و ضروری است .
اگر آموزش و پرورش را صرفاً یک دستگاه اجرایی بدانیم، بخش مهمی از واقعیت آن را نمیبینیم.
آموزش و پرورش جایی است که در آن درباره دانش، ارزش، هویت، عدالت و نوع انسان و شهروند آینده جامعه تصمیم گرفته میشود.
بنابراین آموزش و پرورش نه نهادی خارج از سیاست است و نه صرفاً ابزاری در دست قدرت سیاسی ؛ بلکه عرصهای برای اعمال، باز تولید، تفسیر و تغییر قدرت است.
شاید مهم ترین پرسشی که پیش روی هر فعال سیاسی و فرهنگی در عرصه آموزش و پرورش قرار دارد این سوال است که سیاست و آموزش و پرورش با هم چه میکنند و چه رابطهای دارند؟
اگر این پرسش جدی گرفته نشود و پاسخ درخوری به آن داده نشود امکان هیچ نوع سیاست گذاری و تحول وجود نخواهد داشت .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه تشکل ها/
سفر اخیر « علیرضا کاظمی ، وزیر آموزش و پرورش » به استان اصفهان موجب واکنش تشکل های فرهنگیان فعال در این استان شد .
این تشکل های در نامه ای که برای « صدای معلم » ارسال کرده اند به نقد رویکرد و عملکرد وزیر آموزش و پرورش پرداخته اند .

هر زخم و تیری که بر تن مان نشسته چه از سوی بیگانگان و یا از خودمان، تفاوتی نمی کند اگر خوب بنگریم در انتهای تمامی آنها پرِ جهالت مان هویداست .
وقتی سرگور اوزلی سفیر انگلستان در 1811 میلادی آماده ماموریت خود به ایران می شود، پادشاه انگلستان جرج سوم به او فرمان جالبی می دهد ؛ این که در ایران، قبل از هر چیز بکوشد تا هرگونه کتب خطی و کمیابی را که به زبان فارسی و عربی پیدا کند خریداری و به انگلستان بفرستد، حتی سالیانه بودجه ای به اندازه ۶۰۰ پوند طلا برای این کار در نظر می گیرد:
«شما این گونه کتب خطی را باید با کمال دقت جمع آوری و به وزیر امور خارجه ما بفرستید که در بریتیش موزیم یا محافظت شود».
(مجله وحید، علی مشیری، اوضاع سیاسی ایران بین سالهای... جلد5، سال ۱۳۴۶،ص ۲۹)
و در راستای همین سیاست، می بینیم پس از ورود سرهارفورد جونز وزیر مختار بریتانیا، بلافاصله او در مدت کوتاهی 14 قاطر بار ، تنها از استان فارس جمع آوری و به انگلستان گسیل می کند!
(آخرین روزهای لطفعلی خان زند، هارفورد جونز...ص158)
و به مدد همین هاست که لرد کرزن یکی از ذی قیمت ترین منابع تاریخی یعنی کتاب «ایران و قضیه ایران» را می نویسد. البته روس ها نیز در جریان ترکمن چای، اسناد خطی و كتابخانه بسيار ارزشمند بقعه شيخ صفى الدين اردبيلى را به روسیه منتقل کردند.
ما ایرانیان در تخریب ذخایرمان، اصلا به بیگانه مجال نداده ایم، چون در ایران هر سلسله که به قدرت می رسیده اولین کاری که کرده نابودی آثار سلسله قبلی بوده...! و البته ظهور مورخین جیره خوار برای تخریب گذشته.
تنها به چند نمونه بسنده می کنم:
آقامحمدخان پس از به قدرت رسیدن، حتی از استخوان های کریم خان نیز نگذشت و ظلالسلطان آینه کاری های روی ستون های عالی قاپو و چهل ستون را از میان برد و دستور داد روی نقاشی های نفیس چهل ستون را با گچ بپوشانند .
او بسيارى از كاخ ها و شاهكارهاى ممتاز صفوی را كه موجب حيرت سياحان خارجى بوده نابود ساخت .« از قصور متعددى كه شاردن در سفرنامۀ خود آورده اكنون به جز دو سه بناى خراب چيزى باقى نمانده همه را ظل السلطان ويران كرده».
( آلمانی، هانری رنه د.، سفرنامه از خراسان تا، ...ص۹۰۲)
او حتی پس از تخریب از خاک آنها نیز نمی گذشته و مصالح آنها را به دهقانان می فروخته .
(همان منبع...ص77)
حاج سیاح می نویسد که وقتی از او پرسیدم چرا این آثار را تخریب می کند در پاسخ گفت که شاه بابام (ناصرالدین شاه) خواسته .

اما وقتی رضاشاه به قدرت رسید کوشید هر چه از قاجاریه مانده نابود سازد و این کار از همان شب 9 آبان 1304ش که قاجاریه از سلطنت خلع شد آغاز گشت . شبانه، سردرهای عمارت های دولتی که نام قجر بود نابود ساختند حتی به کاشی های سر در مدرسه سپهسالار که با خط زیبای میرزا غلامرضا خوشنویس نوشته شده بود و کاشی های سرِدرِ مسجد شاه که نام فتحعلی شاه بود رحم نکردند .
(دولت آبادی، حیات یحیی...1361...ص400)
و برداشتن «عدل مظفر به امر رضاشاه از بالای درب مجلس».
(خاطرات و خطرات، هدایت... ص410)
و سپس به نام مدرن کردن، نوبت به نابودی دروازهای تهران رسید که مملو از آثار هنری و کاشی کاری های زیبای قاجاریه بود.
(تاریخ بیست ساله، مکی...ص49)
انگار بدون نابودی آن آثار امکان مدرن کردن نبود!

به دستور کریم آقابوذرجمهری رییس شهرداری، هر شب پرچم های قرمزی بر سر خانه نصب می شد و به دنبال آن، شهرداری برای خراب کردن آنها سر می رسید» .
(تکمیل همایون، تاریخ اجتماعی و فرهنگی ایران...ج3ص39)
عین السلطنه در تخریب سر درِ زیبای الماسیه به دستور رضاشاه می نویسد:
«پاك خراب کرده اند و یک درِ اتومبیل رو بزرگ ساخته اند کاّنه درب گاراژ !. گفتند این خرابى سرِدر براى کتیبه ناصرالدین شاه بوده که به خط بسیار خوشی با آب طلا نوشته شده بود»
(خاطرات عین السلطنه ...ج10ص7699)
و بگذریم که این رشته سرِ دراز دارد ؛ تخریب های عدیده یِ سرِدر باغ ملی، تکیه دولت، عمارت خوابگاه، درب سعادت، کاخ گلستان، دروازه ارگ سمنان و شاهکارهای دیگر...
اما به دوران انقلاب که می رسیم دیگر به تیشه و کلنگ اکتفا نمیگردد چون ابزارهای تخریب، حسابی پیشرفته اند و آقای خلخالی، بولدوزر و بیل مکانیکی را به خدمت می گیرد .

اما در این تغییرات، نباید از یاد برد که همیشه میلیون ها ایرانی دل در گروِ تخریب داشته اند اما بعدها تبری جسته و آنها را به گردن یک نفر انداخته اند...
امروزه، نسخه های خطی بی شماری را باید در موزه های اروپایی بیابیم اما گاهی می گویم خدایا شکر که این غربیان آنها را از ایران بیرون کشیده و برده اند تا حداقل سالم نگهداشته اند! چون اگر دست ما می ماند حتما از بین می بردیم .
@tarikhanehmoradi
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
در 2 آذر 1312 در روستای مزینان، در دل کویر و نزدیکی سبزوار کودکی متولد شد که خانواده اش نام او را علی گذاشتند. خانواده ای که از سال های دور عالمان دین بودند. پدر پدر بزرگش ملا قربانعلی معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و حکیم و از شاگردان ملاهادی سبزواری بود. پدر علی شریعتی نیز محمد تقی شریعتی خود روحانی بود ولی رویکردی نوگرایانه و روشنفکرانه به دین داشت.
دورۀ دبیرستان را در مشهد تحصیل نمود و سپس وارد دانش سرای مقدماتی شد. در سال 1334 به دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی مشهد راه یافت، تا در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی تحصیل نماید. در سال 1337 با دختر همکلاسی اش یعنی پوران شریعت روی ازدواج نمود. به خاطر شاگرد اول شدنش برای ادامۀ تحصیل به فرانسه رفت تا دورۀ دکتری خود را در دانشگاه سوربن فرانسه در رشتۀ ادبیات ادامه دهد. وی در آنجا به تحصیل علومی چون جامعهشناسی، مبانی علم تاریخ، تاریخ ادیان، تاریخ و فرهنگ اسلامی پرداخت و با استادان بزرگی چون لویی ماسینیون، ژرژ گورویچ، سارتر و… آشنا شد.
در تاریخ ایران ، سرزمین خراسان منشأ تحولات تاریخی مهمی بوده است. پس از حملۀ اعراب اولین قیام ها علیه اعراب از این سرزمین آغاز شد. فردوسی نیز کتاب شاهنامه را در این زمینۀ اجتماعی سرود که به نوعی مانیفیستی برای مقابله با تسلط اقوام بیگانه بر سرزمین ایران می باشد.
در دورۀ مغول ، قیام سربداران از این سرزمین آغاز گردید و می توان گفت که مردم این منطقه روحیۀ انقلابی و مقابله جویی با کسانی داشته اند که قصد تسلط بر سرزمین آنها را در سر می پرورانده اند.
شریعتی در چنین سرزمینی رشد یافت و بزرگ شد و احتمالاً این بافت فکری روحیه انقلابی گری را در او رشد داده است. خاندان او نیز افراد مذهبی و عالمان دینی بوده اند اعم از پدر و پدر بزرگ و ... به ویژه پدرش محمد تقی شریعتی که رویکردی تجدد گرایانه روشنفکرانه نسبت به مذهب داشت.
شریعتی از پیرامون به مرکز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی به رهبری سید محمود طالقانی، مهدی بازرگان و یدالله سحابی پیوست.
علی شریعتی یکی از سخنگویان و فعالان آتشین این نهضت علیه سلطه و استثمار غرب در ایران بود. فعالیتهای مصرانهاش باعث دستگیری او در سال ۱۳۳۶ و انتقال فوریاش به زندان قزلقلعه در تهران به مدت هشت ماه شد. بعد هم وارد دانشگاه سوربن پاریس شد، جایی که اغلب انقلاب های آن روزگار را هدایت می کرده است.
وی اندکی پس از رسیدن به پاریس به گروه فعالان ایرانی نظیر ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنیصدر، صادق قطبزاده و مصطفی چمران پیوست و در سال ۱۳۴۱ سازمان نهضت آزادی ایران (بخش خارج از کشور) بنیان گذاشته شد.
در جریان کنگره جبهه ملی ایران در اروپا در ویسبادن (جمهوری آلمان فدرال) در اوت ۱۹۶۲ با نظر حسین راضی، شریعتی با توجه به قدرت فکری و قلمیاش، به عنوان سردبیر روزنامه فارسیزبان ایران آزاد (ارگان جبهۀ ملی ایران خارج از کشور در اروپا) انتخاب شد. اولین شماره این نشریه پس از سردبیری شریعتی در ۱۵ نوامبر ۱۹۶۲ منتشر گردید. این نشریه دیدگاههای روشنفکران ایرانی خارج و نیز واقعیتهای مبارزات مردم ایران را منعکس میکرد و ارگان رسمی جبهۀ ملی ایران در اورپا محسوب میگردید . اگر او انقلابی نبود و درصدد براندازی رژیم شاه فعالیت نمی کرد پس از بازگشت به ایران ساواک او را دستگیر نمی کرد.
در آن زمان که با مدرک دکترا از سوربن باز گشته بود می توانست به عنوان استاد یکی از دانشگاه های ایران استخدام شود، او قبل از خروج از کشور به خاطر همین فعالیت های سیاسی به دو سال زندان محکوم شده بود و پس از آزادی از زندان نیز مدتی بیکار ماند و سپس در ادارۀ فرهنگ مشهد به عنوان دبیر ادبیات استخدام شد و بعدا به عنوان استادیار دانشگاه مشهد به کار مشغول گردید.
در سال ۱۳۴۸ به حسینیۀ ارشاد دعوت شد و مسئولیت امور فرهنگی حسینیه را بر عهده گرفته و به تدریس جامعهشناسی مذهبی، تاریخ شیعه و معارف اسلامی پرداخت. اما سرانجام در سال ۱۳۵۲، رژیم شاه، حسینیۀ ارشاد را تعطیل نمود و شریعتی را به مدت ۱۸ ماه روانه زندان کمیته شهربانی کرد. وی پس از آزادی از زندان روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشت و بارها توسط مأموران ساواک تهدید شد و تحت شکنجه روحی و جسمی قرار گرفت.
اخیراً گفت و گوی موسی غنی نژاد که پایگاه اقتصادی لیبرآلیستی و نئو لیبرالیستی دارد در خصوص شریعتی، دوباره نام او را بر سر زبان ها انداخته است. او به شریعتی گفت شیاد و حتی ادعا کرد شریعتی مسلمان هم نبوده است. تنها دلیل این ادعا را هم ارجاع مطالب خود به پروفسور شاندل عنوان کرد و گفت چنین فردی وجود خارجی نداشته و شاندل همان معنی شمع را دارد که کلمۀ اختصاری علی شریعتی مزینانی می باشد. پس مرجع حرف های او خودش است و به همین خاطر مردم را فریفته و شیاد است. البته برخی طرفداران شریعتی به دفاع از او پرداختند از جمله عبدالکریم سروش، برخی نیز که از شریعتی دل خوشی نداشتند از غنی نژاد حمایت کردند به ویژه مردمی که در انقلابی که شریعتی و همفکران او به راه انداختند و در نتیجۀ آن زندگی امروز مردم دچار مشکلات فراوانی شد، با انتقادات موسی نژاد هم داستان شدند.
اما ما سند معتبری نداریم که بگوییم شریعتی شیاد یا غیر مسلمان بود.
شاید بتوان گفت که او یک شومن بود که با سخنرانی های سحر انگیز خود جامعه به ویژه جوانان و دانشجویان را بر می انگیخت و به حرکت وامی داشت و آنها را به سوی ایجاد تحولات رادیکال و بر انداختن نظام حاکم سوق می داد.
حالا ما با مطالعۀ آثار و کتاب های شریعتی در صدد آن هستیم که او را بهتر بشناسیم و با عقاید و خواسته هایش آشنا شویم.
کتاب های او و سخنرانی هایش نیز اغلب رنگ و بوی انقلابی دارند. انقلاب از این جهت که درصدد هستند نظام حاکم را از بیخ و بن بر کنند و تغییری رادیکالیستی ایجاد نمایند.
کتاب « خودسازی انقلابی » وی درصدد این است که به مخاطبانش القا نماید که وضعیت موجود بسیار بد و اسف بار است و باید آن را تغییر داد.
شریعتی که شاگرد سارتر بود و او به اگزیستانسیالیسم الحادی معتقد بود که ادعا داشت وقتی انسان ارزشی می آفریند مطابق خواست اراده و انتخاب خود آن را خلق می کند و ممکن است این انتخاب او مغایر با آموزه ها و قواعد مذهبی باشد. ولی شریعتی اگر متأثر از این مکتب باشد چگونه می تواند یک مکتب و دینی را که آسمانی است و فرد را عبد می شمارد که باید تابع دستورات کتاب آسمانی باشد، دارای قدرت انتخاب می داند وقتی که پیامبر این دین دست پسرعمو و دامادش را بلند می کند و می گوید هر کس که من رهبر و پیشوای او هستم علی مولا و پیشوای اوست امکان چک و چانه زدن بر سر انتخاب آزاد را وجود ندارد. او انسانی می جوید که علیه همۀ اینها عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد و برود مانند ابوذر داد بکشد فریاد بکشد، انقلاب کند ولی نمی داند بعد از آن چه خواهد شد.
شریعتی اما با لفاظی ادبی انسان را هم دارای اراده آزاد می شمارد و هم تابع قواعد الهی. دینی که می گوید در آن اکراهی برای پذیرش اعتقادات وجود ندارد و راه رشد و غی مشخص شده ولی بعدها به جد قصد داشت مردم را به اجبار به بهشت ببرد و یگان های ویژه گشت ارشاد راه انداخته بود و دختران و زنان را به دلیل بیرون بودن تار مویشان به زور سوار ماشین می کرد و مجازات می نمود چگونه می توانست از انتخاب آزاد دم زند؟ در حالی که خود شریعتی در عمل با توجه به عکس های خانوادگی که انتشار عمومی یافته اند باور به حجاب اجباری نداشت ولی برای مردم از فاطمه فاطمه است نوشت، این دوگانگی در عقیده و عمل را چگونه می شود توجیه کرد.
پدر علی شریعتی یعنی محمد تقی شریعتی عضو انجمنی بود که به خداپرستان سوسیالیست شهرت داشتند. اینها که می دیدند شعارهای مارکسیستی به مذاق طبقه فقیر و کارگر و دهقان آن زمان خوش می آید خود نیز طرفدار این عقاید شده بودند. لیکن چون اساس باورهای مارکسیستی، ماتریالیسم بود و هر آنچه غیر مادی بود اعم از خدا در طیف عقاید آنها قرار نداشت برای حل این مشکل سوسیالیسم الهی و اسلامی را آفریده بودند و جامعه بی طبقه را جامعه توحیدی دوران ابتدایی اسلام می پنداشتند.
علی بن ابی طالب را که به هر یک از مردم 1 دینار از بیت المال می داد، سوسیالیسم می شمردند و خود را طرفدار پرو پا قرص او می دانستند.
محمد رضا پهلوی در کتاب « پاسخ به تاریخ » از این امر به ارتجاع سرخ و سیاه یاد کرده است و تأکید کرده است که چگونه می توان عقاید مارکس را که دین را افیون ملت ها می داند با عقاید اسلام که خدا محور و دین محور است را یک جا جمع کرد که جمع نقیضین محال است. ولی علی شریعتی قصد داشت مردم فقیر کوچه و خیابان را با خود همراه کند و شعارهای مارکسیستی روش مؤثری برای این کار بود. مخاطبان او اغلب جوانان و دانشجویانی بودند که ذهن شان خالی از اندیشه بود و تفکر انتقادی نداشتند، به همین خاطر به تفکرات جدید شیفته می شدند.
آن زمان هنوز باورهای مارکس و لنین در شوروی شکست نخورده بود. دولت به عنوان یک طبقۀ جدید که در کتاب میلوان جیلاس چندان برای جوانان شناخته شده نبود و مردم آگاهی و شعور سیاسی کافی نداشتند.
شریعتی که با قشر سرمایه دار در تضاد بود در بین آنها طرفدارانی نداشت. همچنین طبقۀ پایین اجتماعی نیز مشغول امورات خوراک و پوشاک و رزق و زندگی بودند. کسانی که به همت دولت آن زمان به دانشگاه راه یافته بودند و به جای کار در مزرعه و طویله به کلاس و دانشگاه تازه ایجاد شده راه یافته بودند. توسط کسی که با بورسیه به پاریس رفته و تحصیل کرده بود، با عقاید لنین و مارکس با تعابیر اسلامی و شیعی آشنا می شدند و به به و چه چه می گفتند و مغز شان شست و شو داده می شد. به طوری که خودش گفته انقلابی شدن باید ابتدا در ذهن، در تفکر و در اندیشه صورت می گیرد و سپس وارد حوزه عمل و تحولات اجتماعی می گردد.
شریعتی به اقتصاد و حساب و کتاب و عدد و رقم اعتنایی نداشت یا اصلاً آن را برای زندگی مهم نمی دانست، او طی سال هایی که در حسینیۀ ارشاد آزادانه بالای منبر می رفت و شعارهای سوسیالیستی می داد در همان هنگام ایران بالاترین نرخ رشد اقتصادی در جهان را داشت و نرخ بیکاری در حدی بود که برای انجام امورات کشور، از سایر کشورها کارگر به ایران وارد می شد و نرخ تورم در با ثبات ترین و پایین ترین حد خود بود و کشور به کارگاهی تبدیل شده بود برای سازندگی و پیشرفت، آن موقع چرا هیچ حرفی در مورد قیمت گوشت، مرغ و تخم مرغ و ملزومات یک زندگی عادی نبود، چرا دغدغه مردم این بود که در زمان حکومت علی (ع)، در کوچه پس کوچه های کوفه چه خبر بود؟

کسی که از غم آب و نان فارغ شده بود می پایید که ببیند در 1400 سال پیش ابوذر این عرب بادیه نشین چگونه زندگی می گذراند و چه می گوید تا از آن الگویی برای جوان دانشجوی ایرانی بسازد و علیه دستگاه رژیم حاکم که از دید او رژیم طاغوت بود، بسیج نماید. اینکه انسان انقلابی باشد و بخواهد شرایط اجتماعی جامعه خود را تغییر دهد و متحول سازد چیز بدی نیست اما باید بداند که می خواهد چه چیزی را تغییر دهد و چه آلترناتیوی دارد ؛ اگر شرایط بد بود و مردم اعتراض کردند و اغتشاش نمودند و شرایط بهتری به وجود آوردند چه اشکالی دارد؟ ولی اگر شرایط خوب بود و با اغتشاش و بر انداختن نظام حاکم آلترناتیو بهتری نبود آن گاه چه؟ کما اینکه در روزگار فعلی شاهد نابودی زیر ساخت های اقتصادی جامعه و به خاک سیاه نشستن مردم بوده ایم.
کسانی که یک سبک زندگی مدرن مبتنی بر الگوهای روز دنیا را برگزیده بودند، غرب زده و دچار الیناسیون می شمرد و می گفت اینها از خویشتن خود بیگانه شده اند و باید به آن برگردند. بازگشت به خویشتن یعنی بازگشت به هویت بربریت عرب پا برهنه که به بدترین شیوۀ ممکن زندگی می کرد. حتی از زمان پیش از ورود اسلام به ایران که اوج شکوفایی تمدن ایرانی بود نیز حرفی نمی زد و آن دوره با خویشتن ایرانی هیچ قرابتی نداشت ؛ خویشتن ایرانی تنها در خرابه های مکه و مدینه و کوفه گم شده بود و او باید آنجا را می جست تا سبک زندگی خود را بر آن مبنا درست کند.
در دید شریعتی ، برترین مردمان اصحاب صفه دورۀ پیامبر اند ؛ کسانی که جایی برای خوابیدن نداشتند ، غذایی برای خوردن برایشان نبود ، در کنج مسجد می خوابیدند و از صدقه دیگران معاش می کردند و زندگی به سختی می گذراندند و در نظر شریعتی رفاه و آسایش و زندگی شیک و مدرن جایگاهی ندارد چرا که خدا انسان را در سختی آفریده است و او باید با درد و رنج و مشقت زیست کند.
مشکل دیگر شریعتی این است که در گذشته و در بستر تاریخ حرف می زند، اعم از دوره های تاریخی و فلسفۀ تاریخ دیالکتیک مارکسیستی، یا وقایع دوران پیامبر و حکومت علی (ع) همچنین از عصر حکومت ابوبکر و عمر و عثمان، بی امیه و بنی عباس . او از شرایط حال و آنچه در آن حاکم است، می گذرد. گویا می خواهد ما را برگرداند که در صدها سال پیش زندگی کنیم.
از دید شریعتی علم باعث پیشرفت و توسعه می شود، پیشرفت و توسعه پول و سرمایه تولید می کند و این پیشرفت ما را از هدف اصلی زندگی باز می دارد . حالا هدف زندگی چیست ؟ ایجاد حکومت اسلامی و شیعی مبتنی بر عدل و حاکمیت ولایت و امامت. پس به همین خاطر تولید پول و ثروت و رشد اقتصاد نه تنها خوب نیست بلکه موجب تخدیر روح ولایت مداری امت است. از دید او همه باید کار و زندگی خود را رها سازند و به سیاست بپردازند که در آن اخلاق و فرهنگ اسلامی وجود دارد، بنابراین دانشمند، فیلسوف، آرتیست، موزیسین و ... باعث سیاست زدایی و پرداختن به اموری می شوند که ما را از مسألۀ اصلی که حاکمیت احکام شیعی و ولایت امام شیعیان است، باز می دارد.
یکی از نقاط مثبت نظرات شریعتی توصیه به در کنار مردم و دوشادوش مردم زندگی کردن حاکمان و مسئولان حاکم بر آنهاست که این هم سفره بودن نوعی شرایط دموکراتیک فراهم می کند که حاکمان از احوال مردم غافل نمانند و خود را تافتۀ جدا بافته از مردم حس نکنند . این امر در بدو اسلام در دورۀ پیامبر و علی بوده و در زمان برخی از خلفای راشدین هم رواج داشته است ؛ در جهان غرب هم گاه می بینیم که نخست وزیر یک کشور اروپایی خودش می رود از مغازه خرید می کند یا در اسباب کشی منزلش کمک می کند و مثل مردم زندگی می کند. این شعار دموکراسی است که باید برابری بین همه مردم باشد و اصولاً دموکراسی به معنای ایجاد فرصت برابر برای رشد همۀ مردم.

حتی می بینیم که سران و مدیران کشورهای اروپایی برای فرزندان خود معلم خصوصی نمی گیرند و دلیل شان این است که اگر این نظام آموزشی که من ساخته ام بسنده نیست پس چرا جایز می دانم بچه های مردم در آن به تحصیل بپردازند و این برخلاف دموکراسی است که امکاناتی برای فرزند خود ایجاد کنم که سایر دانش آموزان از آن برخوردار نیستند؟
ولی محصول همین ایدئولوژی شعار زده میراث شریعتی و هم پیاله هایش امروزه این شده است که مسئول بلند پایه ای چون نتوانسته است در رشتۀ علوم انسانی در کل سطح جامعه ای که خود در ساختن آن دخیل بوده است، مدرسه ای شایسته آقازادۀ خود بیابد، خودش با امکانات دولت برای فرزند خود مدرسه زده است و این مدرسه را در سطح کشور توسعه داده و از آن درآمدهای هنگفت به جیب زده است.
حالا ما غرب زده و الیناسیون نباشیم بر گردیم به خویستن و از ابوذر، سلمان و مقداد سبک زندگی یاد بگیریم و جامعه ای را شاهد باشیم که علی انصاری ها، بابک زنجانی ها و ده ها فاسد دیگر در آن جولان می دهند و اسمش را حکومت اسلامی گذاشته اند و هر معترض مادر مرده ای را به زندان و اعدام محکوم می کنند این است آشی که شریعتی و همفکران او برای ما پخته اند.
ما نمی گوییم که حاکمیت قبلی هیچ ایرادی نداشت و جامعه آن زمان بهشت موعود و مدینۀ فاضله بود، اتوپیا بود و همه نیازهای بشر را تأمین می نمود که چنین چیزی اصلاً قابل قبول نیست ولیکن ایرادات آن باید اصلاح می گردید و افرادی مانند شریعتی باید به جای انقلابی گری، اصلاح گر و رفورمیست می بودند و گر این چنین بود امروز مردم ما در چنین شرایط اسفناکی گرفتار نمی شدند.

یکی از باورها و اعتقادات شریعتی این است که مذهب را در همه امورات و همه مسائل شخصی و اجتماعی انسان ساری و جاری کند که گویا به همه چیز از پشت عینک مذهب باید بنگریم و اقتصاد و ورزش و سیاست و هنر و ... هر یک جایگاه مستقلی در زندگی آدمی ندارند. در حالی که مذهب تنها بخشی از زندگی آدمی است و حتی بسیاری در دنیای امروز به آن توجه چندانی ندارند.
در کتاب « مذهب علیه مذهب » می گوید جامعه ای نیست که بدون مذهب باشد و کفر خود مذهبی است که از نظر و دیدگاه مذهبی دیگر تکفیر می شود. در سال های اخیر ما شاهد سلفی گری و پیدایش فرقه هایی نظیر داعش بوده ایم که سایر مسلمانان را نیز تکفیر می کرده اند حتی در بین همین شیعیان 12 امامی نیز گروه هایی بوده اند که سایرین را تکفیر کرده اند، پس می شود گفت مذهب عاملی است که بین انسان ها مرزکشیده و آنها را از هم جدا کرده است و باعث اختلاف بین آنها شده است و همین مذهب پیروانش را بر انگیخته تا پیروان سایر مذاهب را تکفیر کنند و آنها را وادار به پذیرش دین و آیین خود کنند و در صورت امتناع سر از تن شان جدا سازند.
در نگاه شریعتی یک مذهب وجود دارد که بر حق است و آن همان مذهبی است که شریعتی به آن معتقد است و هر آنچه غیر آن باشد مردود و طاغوت است هر چند که آنها هم می توانند مذهب باشند ولی در مقابل مذهب حق ایستاده و بر آن ضربه وارد کرده اند و طاغوت اند.
نگاه شریعتی به مذهب نگاه پلورالیستی و تکثر گرا نیست، بلکه نگاهی مطلق گرا ست. در نگاه شریعتی هر چه در مقابل توحید قرار گیرد شرک است چه لات و عزی باشد چه اقتصاد و پول و سرمایه، پس سیستم اعتقادی او ضد اقتصاد است، همچنان که گفته شده اقتصاد مال خر است.
امر به معروف و نهی از منکر نشان مسئولیت پذیری فرد در برابر مذهب اش است البته می دانیم که اصل مسئولیت از باورهای اگزیستانسیالیسم است ولی شریعتی آن را وارد تعبیر مسائل مذهبی نموده تا شرابی نو را در جامی کهنه بریزد و آن را روشنفکرانه بیان کند و در گلوی جوانان تشنۀ ایدئولوژی بریزد و آنها را برای تحول و برانداختن نظام حاکم برانگیزد. او بین دینی که زاییدۀ ترس و جهل مردم بوده و دینی که منبع اش عشق به خدای واحد است تفاوت می گذارد و دین اولی را در مقابل دومی قرار می دهد و می گوید این دین حقیقی است.
او برای خود نقش پیامبرگونه قائل است و چنین می پندارد اغلب افرادی که در گسترۀ تاریخ متولی امور دینی و مذهبی مردم بوده اند از جملۀ ملاء و مترف هستند و دین را دست آویزی برای دست یابی به اهداف شخصی و گروهی خود قرار داده اند و تنها او که ادامه دهندۀ راه پیامبران است در مورد دین ادعای درستی دارد.
شریعتی در مذهب علیه مذهب می گوید این دین های قبلی بوده که در برابر دعوت پیامبران مقاومت می کرده و کافران کسانی بوده اند که از قبل دین و آیین داشتند و به آن پای بند بودند. از دید شریعتی شرک به معنای توجیه دینی وضع موجود است پس هر کسی رویکرد انقلابی نداشته باشد، متهم به شرک است. در بطن مذهب خود محوری نهفته است به طوری که هر گروهی مذهب خود را بر حق می دانند و خدایی را که می پرستند را خدای حقیقی می شمارند ؛ به همین خاطر همیشه با هم جنگ و نزاع دارند . اگر قادر به شناخت اجتماعی و درک دیدگاه های همدیگر بودند چنین بر هم نمی تاختند و به عقاید همدیگر احترام می گذاشتند.
یک نکتۀ خوب در توضیحات شریعتی این است که حتی خدای طبقات مختلف اجتماعی در ایران دورۀ ساسانی یعنی اهورا مزدا نیز ماهیت طبقاتی داشت . جلوۀ اهورامزدای شاهان در آذرگشنسب آذربایجان، جلوۀ اهورامزدا یا خدای موبدان در آتشکدۀ آذر استخر فارس و جلوۀ اهورامزدای کشاورزان آذربرزین مهر در سبزوار قرار داشت و به این نحو طبقات مختلف اجتماعی حتی مظهرخدای متفاوتی داشتند.
شریعتی می گوید چون پیامبران از طبقات پایین اجتماعی برخاسته بودند و درصدد ایجاد عدالت در جامعه بودند و با طبقات حاکم که بقیه را استثمار می کردند در افتاده بودند دین شان حق و طرف مقابل که اهل ظلم و ستم بودند و به استثمار طبقات پایین پرداخته و از طریق دین بر مردم سیطره پیدا کرده و خود به طبقه اجتماعی جدید در کنار حاکم تبدیل شده بودند، این دین باطل می باشد و باید به همراه پیامبران با این دین مبارزه کرد.
شخصیت ابوذر از زبان شریعتی می گوید در عجبم از کسی که در خانه اش نان نمی یابد و بر مردم شمشیر نمی کشد؟ این چه منطقی است؟ با این منطق سنگ روی سنگ بند نمی شود. مسؤول گرسنگی او مردم که نیستند. اگر توان و استعداد دارد باید کار کند و پول در بیاورد و اگر ناتوان است باید تحت حمایت نظام تأمین اجتماعی قرار گیرد . این که نمی شود هر کس نان نداشت بر مردم شمشیر بکشد و قیام کند. با این نگاه قمه کش ها و قداره بندها برای خود جایگاهی انقلابی پیدا می کنند و اگر کسی قمه بکشد و جلوی شریعتی یا بستگان او را بگیرد و بگوید من در خانه نان ندارم و مقصر این امر تویی و همه چیزش را بگیرد باید محق باشد و نبایست بر او خرده گرفت؟
اینکه همه مردم در یک طبقه قرار گیرند با عدالت اجتماعی فاصله دارد و افراد حتی به موقع تولد هم دارای هوش و استعداد یکسانی برخوردار نیستند و این تفاوت ناشی از طبیعت است ولی اینکه حق دارند از فرصت یکسانی برای پیشرفت و ترقی برخوردار باشند و از حقوق اجتماعی برابری برخوردار باشند، عدالت اجتماعی است. یکی از این عوامل برخورداری از نظام تعلیم و تربیت عادلانه است که فرصت پیشرفت و رشد را برای همه فراهم می کند.
نظام تعلیم و تربیت فعلی ما که محصول همین انقلاب است ده ها نوع مدرسه دارد که مدارس خوب از آن طبقات اجتماعی متمکن و متمول است و مدارس بی کیفیت دولتی مال مردم عادی. شما اگر بررسی کنید اغلب رتبه های خوب کنکور از مدارس خاص و تیزهوشان یا از مدارس خوب غیر انتفاعی است و ورودی های مدارس تیزهوشان هم از بین دانش آموزان مدارس خوب غیر انتفاعی می باشد. اغلب خانواده های این دانش آموزان تمکن مالی به مراتب بهتری نسبت به خانواده های عادی دارند و به همین خاطر امکان ارتقا برای فرزندان آنها بیشتر است، این امر با عدالت اجتماعی منافات دارد. یعنی یک مسابقۀ دویی بین افراد گذاشته شده که خط شروع برای همه یکی نیست و بعضی از بعضی دیگر صدها متر و ده ها کیلومتر جلوتر اند، در این نظام آموزشی برنده بودن نتیجۀ استعداد و تلاش فرد نیست بلکه بیشتر محصول ثروت و موفعیت خانوادگی او است. حتی وجود سهمیه های مختلف در کنکور یا آزمون های شغلی دولتی نیز که در آن برخی از سهمیه برخوردار هستند و برخی نیستند مغایر با عدالت اجتماعی است.
اگر قرار باشد کسی که در جنگ شرکت کرده و یا جراحت برداشته را محق برای سهمیه بدانیم چرا بر طلحه و زبیر که ادعا می کردند در راه گسترش اسلام فداکاری کرده اند و حتی جانباز هم بوده اند، و سهم بیشتری از بیت المال طلب می کردند، خرده می گیریم؟
چرا اصلاً علی (ع) جنگ جمل را راه انداخت و در آن این اصحاب پیامبر کشته شدند، برای اینکه این سهمیه ها نباشد ؛ حال ما که خود را از شیعیان علی می شماریم و شعار حیدر حیدر سر داده ایم، در هر امری ده ها نوع سهمیه راه انداخته ایم. این با شیعۀ علی بودن منافات دارد. با توجه به اینکه هدف دین، انبیا و این انقلابی ایجاد عدالت اجتماعی بود ولی آنچه نتیجۀ ملموس و قابل مشاهدۀ آن است، با عدالت اجتماعی صدها فرسخ فاصله دارد و بوی رانت، فساد، اختلاس و ظلم در آن از دور هم هویداست.

این است نتیجۀ انقلاب افرادی نظیر شریعتی که در پی ایجاد نظامی مبتنی بر حکومت علی و پیامبر بودند. امروز مردم از این مسائل ناراضی اند و حتی از دین و مذهب هم رویگردان شده اند.
شریعتی با یک زمینۀ مذهبی سعی در احیای تفکر شیعی داشت و آنچه را که به عنوان مراسم و مناسک آیین شیعه در جامعه می بیند نمی پسندید بلکه می خواست آمیزه ای از سوسیالیزم، اگزیستانسیالیسم و تفکرات نوین غربی را به آن بیافزاید تا بلکه چیزی نو و دانشجو پسند به جامعه ارائه دهد. او آیین های شیعی رایج را حاصل نوعی تشیع صفوی می دانست که مبتنی بر عزاداری و دعا خوانی و ... است که باعث می شود جامعه رنگ تحجر به خود بگیرد و از هدف اصلی که برانداختن حاکمیت ظلم و جور است باز ماند.
او از جبرگرایی و تقدیرگرایی حاکم بر تفکر شیعۀ صفوی انتقاد می کرد و با بهره گیری از تفکرات سارتر، یک الگوی انتخابگر انقلابی را برای جوان ایرانی تجویز می نمود.
او ایدئولوژی مارکسیسم را با جهان بینی توحیدی و ایدئولوژی شیعی در هم می آمیخت با تحریک شکاف طبقاتی محرومان و مظلومان جامعه را بر می انگیخت که برای رهایی از چنگال استبداد و استعمار به پا خیزند و برای برانداختن نظام حاکم که نمایندۀ این تفکر است با تأسی از تفکر شیعۀ علوی که بر گرفته از قیام حسین بن علی بر یزید است، قیام کنند.
به همین دلیل ، من دیدگاه اورا یک دیدگاه التقاطی نامیده ام.
نظر او در مورد دموکراسی این است که دموکراسی های غربی، دموکراسی واقعی نیستند بلکه تحت تأثیر لیبرآلیسم که تنها آزادی طبقۀ حاکم جامعه را فراهم می کننند و با استفاده از ابزار پول و الیگارشی شرکت های متمول غربی و آریستوکراسی امکان تسلط سرمایه داران بر سایر اعضای جامعه را فراهم می کنند. در نظر او دموکراسی واقعی در یک جامعۀ سوسیالیستی امکان پذیر است که طبقه ای بر طبقۀ دیگر حاکم نباشد، شاید او یک سوسیال دموکرات باشد. ولی اگر با عقاید شیعی به پدیدۀ دموکراسی بپردازیم، در آن خبری از دموکراسی نیست و قبول ولایت از جانب مردم یک امر اجباری و توصیه شده است. نظام اسلامی و شیعی به زعم افرادی نظیر مصباح یزدی حکومت اسلامی است، نه جمهوری اسلامی که درآن نقش اساسی در حاکمیت به مردم سپرده شده است.
شریعتی از امامت هم به عنوان یک الگو و نمونه برای انسان ایده آل نام می برد و حکومت علی بن ابی طالب را به عنوان نمونه بارز حکومت دموکراتیک با رعایت کامل حقوق بشر می شمارد. در نگاه مذهب نیز او از یک اصل دیالکتیک تأثیر می پذیرد و اعلام می کند مذهب از ذهب است و ذهب به معنای رفتن و همه چیز در حال تغییر و تحول است و نمی توان جهان ایستایی را متصور بود، بنابراین هر چیز تغییر می کند و ضد خود را می آفریند. از دل یک حکومت سکولار غیر مذهبی، حکومت مذهبی بیرون می آید و از دل یک حکومت مذهبی ممکن است یک حکومت سکولار پدیدار شود بنابراین هر چیزی ضد خود را در دل خود پرورش می دهد، که می دانیم اینها از اصول دیالکتیک هستند.
او که در غرب به تحصیل پرداخته منتقد تمدن غرب نیز هست. در دنیای غرب بعد قرون وسطی ابتدا رنسانس پدید آمد و تفکر مذهبی کاتولیک زیر سؤال رفت و افرادی نظیر مارتین لوتر نیز از دل کلیسای کاتولیک بر آن شوریدند و مذهب جدیدی که در آن بشر مسئولیت اجتماعی دارد یعنی پروتستانیزم را جایگزین آن کردند. عده ای نیز کلاً دین را از مناسبات اجتماعی و سیاسی کنار گذاشتند یا کلاً بی خیال آن شدند و یا سکولار گشتند.

اما به زعم نگارنده ، شریعتی همانند مارتین لوتر درصدد ایجاد قرائتی جدید از دین به ویژه مذهب شیعه است او دین را کنار نمی گذارد بلکه به آن رنگ و لعابی جدید می زند و با چهره و محتوایی جدید معرفی می کند. تقابل شیعۀ صفوی و شیعه علوی مبتنی بر همین امر است . او در پی آن بود که مارتین لوتر در مذهب شیعه شود بنابراین با تفکرات سنتی شیعه و روحانیون شیعی هم در تضاد و تقابل بود.
مادی گرایی که از جمله تفکرات غرب مدرن است، جای توجه به مسائل ماوراء طبیعی و متافیزیک را گرفته است چون آنچه که از طریق حواس حس می شود، ماده است ولی دین محتوایش متافیزیک و غیر مادی است. آنچه که شریعتی در پی آن بود احیای مجدد باورهای دینی متافیزیکی از 1400 سال پیش است که از عربستان و حجاز نشأت گرفته بود، بود.
اگوست کنت مراحل سه گانه ای برای فلسفه و علم مطرح می کند:
1- مرحله ربانى: اگوست کنت از مرحله نخست به مرحله ربانى تعبیر مى کند، مقصود او این است که بشر در مرحله اى از زندگى خود، پدیده هاى طبیعى و گردش کار جهان را ناشى از اراده فوق طبیعت مى دانسته است و براى همه پدیده ها، علتى جز یک موثر غیبى قائل نبود و پس از طى یک رشته مراحل خرافى، سرانجام به توحید گرایید.
2- مرحله فلسفى: در این مرحله خود انسان براى امور، علت فاعلى و علت غائى مى جوید و به جوهرهاى مادى و مجرد قائل مى شود، و قوا و علل را در آغاز فراوان مى پندارد سپس کمک آنها را جمع آورى مى کند، و سرانجام منتهى به یک علت مى شود و آن را طبیعت مى داند. و در این مرحله، استدلال و تعقل جاى تخیل را مى گیرد، ولى باز فکر مردم به دنبال حقایق مطلق باطنى و نهانى است که به درستى به آنها نمى تواند پى ببرد.
3- مرحله علمى و تحققى: در این مرحله حس و تجربه جایگزین تعقل مى شود و نتیجه این مى گردد: آنچه که معتبر است همان امر محسوس است و هر نوع تخیل و تعقلى که مبنى بر مشاهده و تجربه نباشد در علم معتبر نیست. در حالی که تاریخ بشر مرحلۀ ربانی را طی نموده و به مرحلۀ علمی رسیده است .
افرادی نظیر شریعتی در پی احیای تفکر ربانی و توهمی تاریخ در ایران بوده اند. شریعتی با مقابله با روحانیت سنتی متأثر از مارتین لوتر در پی ایجاد یک پروتستانیسم شیعی در ایران بوده است. می شود گفت که شریعتی با تأویل مباحث شیعی و امامت به زبان سوسیالیستی و اگزیستانسیالیستی یک نوع دیدگاه التقاطی واپس گرا داشته است و با جذب جوانان و دانشجویان به دنبال ایجاد تغییر و تحول در جامعه بر مبنای همین تفکرات التقاطی ارتجاعی در سر می پرورانده است.
شریعتی از نقش علم در نابودی مقدسات سخن گفته است البته که علم از دورۀ رنسانس نقش باورهای مذهبی را کم رنگ نمود. علم به انسان قدرت می بخشد و قدرت هم تولید ثروت می کند و ثروت انسان را از هدف واقعی آفرینش خود باز می دارد.
شریعتی مانند جلال آل احمد ، غرب زدگی و تقلید از غرب را مردود می شمارد و با نگاه بازگشت به خویشتن درصدد احیای تمدن اسلامی دورۀ 1400 سال پیش با سویه ای مدرن است.
در بعد جنگ جهانی دوم کلاً در اروپا نگرش منفی نسبت به علم و سیانتیسم یعنی علم سالاری ایجاد شده بود، چون علم باعث تولید ابزارهای جنگی شده بود و میلیون ها نفر توسط همین ابزارها قتل عام شده بودند به همین خاطر اگزیستانسیالیسم ظهور یافته بود و می خواست به زندگی انسان معنی بدهد.

شریعتی هم با تأثیر پذیری از همین شرایط این معنی را در تاریخ شیعه می جست. او در تقابل با رژیم پهلوی هرچند یک انقلابی برانداز بود ولی در مقابل تفکرات شیعی حاکم یک اصلاح گر بود. به همین خاطر از سوی روحانیون مذهبی نیز طرد می شد. این ایدئولوژیست ، چپ گرا و ضد سرمایه داری بود و مخالفت صریح با لیبرالیسم داشت.
شریعتی عموماً با روحانیان دارای تفکر شیعی سنتی مخالفت می کرد و آنها را متهم به سنت گرایی می نمود و گاه به روشنفکران غرب زده می تاخت . می توان گفت تعادل ایدئولوژیکی نداشت و با همه به نوعی درگیر بود و خود را عقل کل می دانست. هیچ نظم و نظامی بر اندیشه هایش حاکم نبود ،در پی نابود کردن نظام حاکم بود ولی نمی دانست چرا و هیچ آلترناتیو مشخصی برای آن نداشت.
او از روشنفکر به عنوان فردی آگاه و اهل درد که ادامه دهندۀ راه پیامبران باشد یاد می کند و ابوذر غفاری را سمبل آن می شمارد ؛ او در گفتمان خود هم با سنت درافتاده و هم با مدرنیته.
در کتاب « فاطمه فاطمه است » ؛ هم زن سنتی امل را که سرش را پایین انداخته با همسرش مشغول کار روستایی و فرزند پروری است رد می کند و هم زن مدرنیته شهری دارای سبک زندگی غربی و بدون حجاب را.
او از زنی همچون فاطمه و زینب حرف می زند که هم آگاه باشد، هم دردمند، هم شجاع و بالاخره انقلابی باشد به سخنرانی های دکتر گوش دهد، برود خیابان شعار دهد و با نظام حاکم بستیزد.
می گفت کسانی که در این راه کشته می شوند، کار حسینی کرده اند، کسانی هم که مانده اند باید کار زینبی کنند و پیام این کشته شدگان را به بقیه مردم جهان انتقال دهند و گرنه یزیدی هستند.
کلاً آو آدمی را از زن و مرد می جست که نظم موجود را به هم بریزد و اصلاً نداند برای چی و می خواهد چه چیزی را جایگزین آن کند؟ این بود که چپ گراهای توده ای مخالف غرب و دست نشاندۀ شوروی طرفدار او شدند و شوروی و روسیه ای که همیشه در مقابل دموکراسی و آزادی ایستاد چنانچه در دورۀ مشروطه و محمدعلی شاه توسط لیاخوف روسی مجلس را به توپ بست و آزادی خواهان را در تبریز به دار کشید.
این نگاه ضد غربی و ضد امپریالیستی از اسلام سرچشمه نمی گیرد بلکه یک قرائت کمونیستی از اسلام است. کمونیسم با روح سرمایه داری و کاپیتالیسم مخالف است و کشورهایی نظیر ایران نقش اقمار شوروی را برای توسعۀ دیدگاه کمونیسم بازی می کردند. کلاً روح اقتصادی حاکم بر کشورهایی که بیشتر جمعیت شان فقیر هستند مبتنی بر جامعۀ بی طبقۀ سوسیالیستی است.
ایرانی جماعت هم در طول تاریخ با فقر و فاقه به سر برده و گرایش به سوسیالیسم دارد.
شما حتی خیلی پیشتر قیام مزدک را نگاه کنید که گرایشات سوسیالیستی داشت. بعد اگر در دلیل عدم مقاومت ایرانیان در مقابل حملۀ اعراب هم تأمل کنید، خواهید دید که شعارهای عدالت گرایانه و سوسیالیستی اسلام که بر خلاف نظام طبقاتی ساسانی بود باعث شد که قبل از شکست نظامی دولت ساسانی از اعراب شکست فکری و عقیدتی بخورد.
در علل گرایش مردم ایران به مذهب شیعه هم باید گفت که با توجه به رویکرد عدالت گونۀ علی بن ابی طالب که به هر کسی 1 دینار می داد و با ایرانیان که قبل از آن موالی شمرده می شدند رفتار بهتر و عادلانه ای داشت باعث شد که گرایش به این مذهب در بین ایرانیان بیشتر باشد که در مواردی حتی کاسۀ داغ تر از آش شدند و شیعۀ افراطی شدند. حتی بعد از انقلاب ، هر کاندیدایی که مثل اجمدی نژاد کاپشن می پوشید و به جنگ سرمایه داری می رفت و در حمایت از فقرا شعارهای پوپولیستی سرمی داد رأی می آورد. پزشکیان خود هم از این ترفند استفاده کرد و در مناظره هایش کلاس نهج البلاغه خوانی گذاشته بود و دم از حکومت علی می زد دلیلش مشخص است ، روح حاکم بر اقتصاد ایران یک روح سوسیالیستی است و با لیبرآلیسم مخالف است.
البته مردم در عمل رقابت جو، خودخواه و لیبرآلیست هستند ولی در شعار کمونیست و عدالت خواه. این مسأله فقط به علی شریعتی ربط ندارد بلکه سخنران دوست دارد مطابق میل مخاطب حرف بزند، او هم دچار جوگیری شده مانند بسیاری دیگر.

شریعتی در جایی مینویسد: «ماشین زدگی مادی و فرهنگ بورژوازی مصرفی دنیا که از انسان حیوان اقتصادی ساخته و بشریت را در اوج قدرت علمی و صنعتیاش از درون پوک و پوچ و خشک و کم عمق و آدمها را نیرومند و زرنگ، اما بسیار پست و حقیر و از نظر اخلاقی و روحی ضعیف کرده است، انسان امروز را علیه این زندگیای که برایش ساخته است، به عصیان واداشته است. عصیان علیه فرهنگ تجارتی، علیه فرهنگ صنعتی، و علیه زندگی مصرفی». این است که در امریکا، فرانسه و انگلستان امروز، روح عصیان فردی متوجه شرق – و شرق، یعنی هند – شده است.... این وسوسه شدید شرق زدگی که بر غرب حاکم است، همچون وسوسه غرب زدگیای است که در شرق حکومت میکند» تاریخ و شناخت ادیان، مجموعه آثار 14، ص 281». در حالی که این بر مبنای برداشت شخصی و غلط خود شریعتی است. فرهنگ و سبک زندگی غربی با سبک زندگی و تفکر شرقی متفاوت است آنها بیشتر فرد گرا هستند و رقابت جو. هر کسی به فکر خودش است و منافع خود را بر هر چیزی ترجیح می دهددر حالی که جوامع شرقی جمع گرا هستند و اغلب منافع جمع را بر منافع شخصی ترجیح می دهند . البته امروزه با توجه با شبکه های ارتباطی و رسانه ها این تفاوت ها اندک شده است و ما با یک فرهنگ جهانی گلوبالیستی مواجه هستیم.
شریعتی سبک زندگی مردم غرب را مردود و پوچ می شمارد و می خواهد ما را به خویشتن خود برگرداند و خویشتن ما را در خرابه های یثرب و کوفه و نزد مردمان شپش زده جست و جو می کند. این چه نوع باز گشت به خویشتنی است که بر گرفته از زندگی عرب های نجد و حجاز در 1400 سال پیش است، آیا این ارتجاع نیست؟
شریعتی از تولید نوعی «بینش ماوراء علمی مذهبی» که نتیجه به بن بست رسیدن علم است و به گفته وی افرادی مانند ماکس پلانگ، الکسیس کارل، انیشتین، رنه گنون و دیگران مطرح کردهاند، یاد کرده که ربطی به مفاهیم متحجّرانه قدیم دینی ندارد. این بینش مبتنی بر «خودآگاهی عمیق انسان بیدار شده امروز است که شکستهای لیبرالیسم بیبند و بار غربی را و قید و بندهای قالب ریزی مارکسیسم را و ناتوانی سیانتیسم» را تجربه کرده است.
در اینجا، سخت به ایدئولوژیهای غرب شکست خورده، میتازد و تصویری ارائه میدهد که گویی همه به دامن دین برگشتهاند. شریعتی از ایدئولوژیهای غربی مثل مارکسیسم و ناسیونالیسم و ..و متنفر است، اما تلقی او از مذهب، یک ایدئولوژی است که از نظر وی، عیبهای مکتبهای غربی را ندارد. اسلام با یک ایدئولوژی شروع شد و « پس از برخورد با مذاهب مسیحیت و زرتشتی و مانوی و مزدکی و فلسفههای یونانی و اسکندرانی و فرهنگهای ریشه دار ایرانی و عرفان شرقی ... تمدّن و فرهنگی مرکب پدید آورد و آن را از اواخر قرن سوم و در طول قرن چهارم به اوج کمال رساند». ستایشها از جامعه اسلامی، نه خلافت اسلامی، ادامه مییابد، و شریعتی شرحی از اصل تسویه میان ملیتها بر اساس آیه «ان اکرمکم عند الله اتقاکم به دست میدهد»
با یک نگاه سیستمی می توان گفت که آنچه بر دنیا حاکم است نوعی سیستم غربی است و کشورها و نظام ها بخشی از این سیستم هستند و هر یک بخشی از مسئولیت این نظام حاکم را عهده دار هستند. باید در راستای اهداف این سیستم حرکت نمایند که به آن نظم نوین جهانی گفته می شود در رأس این سیستم کشور آمریکا است که مبتنی بر نظام سرمایه داری است و سایر قدرت های اقتصادی نیز تا حدودی با آن همکاری می کنند . یک نظام دیوان سالار و بوروکراتیک به صورت سیستمی بر نظام بین الملل نیز حاکم است و در درون حاکمیت ها نیز همین نظام توسط حکومت ها و نظام های کشورها بر مردم هر کشور اعمال می گردد.
نظام های قانون گذاری و اجرایی و قضایی در هر کشور حاکم است. اما شریعتی در صدد به هم ریختن این نظام است او درصدد این است که زیر میز بزند و همه چیز را به هم بریزد با نظام بوروکراتیک مخالف است، با نظام سرمایه داری مخالف است. با ماشینیزم که از انسان روح انسانی و آزاد منشی اش را گرفته مخالف است.
او انسانی می جوید که علیه همۀ اینها عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد و برود مانند ابوذر داد بکشد فریاد بکشد، انقلاب کند ولی نمی داند بعد از آن چه خواهد شد.
او یک منتقد است نه مجری، ساختن بلد نیست ولی تخریب کردن بلد است. این است که نتیجۀ افکار او شده است جامعۀ امروز ما، به جای آباد کردن کشور خود درصدد نابودی سایر کشورها هستیم ، آخر سرهم خود بیشتر از همه صدمه دیدیم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

ایران در آستانه آیندهای ایستاده است که دیگر نمیتوان آن را صرفاً با مفاهیم و الگوهای متعلق به چند دهه گذشته توضیح داد. جهان تغییر کرده، جامعه ایران تغییر کرده و مهمتر از همه، ذائقه، انتظارات و تجربه زیسته ایرانیان نیز در حال تغییر است.
اگر ایرانگرایی قرار است در ساختن آینده ایران نقشی جدی و تاریخی ایفا کند، باید این تغییرات را ببیند؛ نه اینکه در تصویر گذشته متوقف بماند.
ایرانگرایی اصیل، نوستالژی نسبت به گذشته نیست؛ مسئولیتپذیری در قبال آینده ایران است.
ایران را باید همانگونه که هست دید .
ایران امروز، جامعهای متکثر، پیچیده و در حال گذار است؛ جامعهای که در آن نسلهای مختلف، اقوام و مذاهب گوناگون، سبکهای متنوع زندگی، نگرشهای متفاوت فرهنگی و اجتماعی و تجربههای تاریخی متنوع در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
هر پروژهای برای آینده ایران که بخواهد این واقعیت را نادیده بگیرد، پیش از آن که آیندهنگر باشد، گذشتهنگر است. آینده ایران، توانایی تبدیل میراث تاریخی به ظرفیتهای نوین برای زیست شایسته ایرانیان در جهان آینده است.
ایران آینده را نمیتوان با حذف بخشی از ایران ساخت.
واقعیت جامعه باید نقطه آغاز باشد؛ نه تصویری که از جامعه در ذهن ما ساخته شده است.
اگر کف جامعه تغییر کرده است، اگر مطالبات نسلهای جدید تغییر کرده، اگر تعریف مردم از رفاه، آزادی، کرامت، مشارکت، هویت، آموزش، ارتباطات و کیفیت زندگی دگرگون شده است، سیاستگذاری و اندیشه درباره آینده نیز باید این تغییرات را جدی بگیرد.
نادیدهگرفتن ذائقه جدید جامعه، به معنای نادیدهگرفتن بخشی از واقعیت ایران امروز است.

جهان دیگر همان جهان گذشته نیست
ایران امروز در خلأ زندگی نمیکند.
جهان با سرعتی بیسابقه در حال تغییر است؛ فن آوریهای نوین، هوش مصنوعی، اقتصاد دانشبنیان، شبکههای اجتماعی، جابهجایی سرمایه و نیروی انسانی، تغییرات اقلیمی، تحولات ژئوپلیتیک، مهاجرت، دگرگونیهای جمعیتی و ظهور نسلهای جدید، تعریف قدرت و حکمرانی را تغییر دادهاند.
مرزهای جغرافیایی همچنان مهماند، اما دیگر تنها مرزهای تعیینکننده نیستند.
امروز، سرمایه انسانی، اعتماد عمومی، کیفیت حکمرانی، دانش، فن آوری، سرمایه اجتماعی و توانایی یک کشور در گفتوگو با جهان نیز بخشی از قدرت ملی محسوب میشوند.
ایران آینده نمیتواند نسبت به این تحولات بیاعتنا باشد.
ایرانگرایی در جهان جدید، به معنای انزوا از جهان نیست؛ بلکه به معنای حضور قدرتمند، مستقل، عزتمند و هوشمند ایران در جهان است.

ایران برای همه ایرانیان
ایرانگرایی واقعی زمانی معنا پیدا میکند که ایران را در تمامیت آن ببینیم.
ایران مجموعهای از اقوام، زبانها، مذاهب، فرهنگها و خاطرههای تاریخی است.
بهرسمیتشناختن حقوق اقوام و مذاهب، احترام به تنوع فرهنگی و زبانی و تضمین حقوق شهروندی، نه تهدیدی برای هویت ملی، بلکه یکی از پایههای تقویت آن است.
وحدت ملی با یکسانسازی تفاوت دارد.
یکپارچگی سرزمینی را میتوان با تکثر فرهنگی جمع کرد؛ همانگونه که میتوان بر هویت ملی مشترک تأکید کرد و در عین حال تفاوتهای قومی، مذهبی، زبانی و فرهنگی را محترم شمرد.
ایران آنقدر بزرگ و ریشهدار است که برای حفظ وحدت خود نیازی به حذف تفاوتهایش ندارد.

ایران آینده از کف جامعه آغاز میشود
یکی از خطاهای جدی در فهم آینده ایران، نگاه از بالا به پایین به جامعه است.
آینده را نمیتوان صرفاً در اتاقهای تصمیمگیری طراحی کرد.
باید به مدرسه رفت، به دانشگاه نگاه کرد، صدای نسل جوان را شنید، سبک زندگی خانوادهها را فهمید، تحولات شهرها و روستاها را دید، تغییرات اقتصادی را سنجید و تجربه واقعی مردم را به رسمیت شناخت.
کف جامعه، آزمایشگاه واقعی آینده ایران است.
تغییرات کوچک در سبک زندگی، زبان، مصرف فرهنگی، رسانه، روابط اجتماعی و مطالبات نسل جدید، گاهی نشانههای تحولاتی بزرگتر هستند.
آیندهپژوهی واقعی، پیش از آنکه پیشبینی آینده باشد، توانایی دیدن همین نشانههای ظریف و تبدیل آنها به فهم و سیاست است.

شواهد به جای پیشفرضها
ایران آینده باید بر اساس شواهد ساخته شود؛ بر پایه داده، پژوهش، تجربه تاریخی و اجتماعی و گفتوگوی آزاد.
نمیتوان با پیشفرضهای ثابت درباره مردم، برای جامعهای که دائماً در حال تغییر است، نسخه دائمی پیچید.
ذائقه جامعه تغییر میکند، ارزشها دگرگون میشوند، فن آوری رفتار انسان را تغییر میدهد و نسلهای جدید پرسشهای تازهای مطرح میکنند.
پس سیاستگذاری نیز باید یادگیرنده، انعطافپذیر و مبتنی بر شواهد باشد.
جامعه را نمیتوان مجبور کرد که برای همیشه در قالبهای گذشته باقی بماند.

ایرانگرایی بدون حذف
ایرانگرایی اصیل، پروژه حذف دیگری نیست.
ایرانگرایی، نه حذف قومیت است، نه حذف مذهب؛ نه حذف نسل جدید است، نه حذف صداهای متفاوت.
اتفاقاً هرچه ایرانگرایی عمیقتر باشد، ظرفیت بیشتری برای پذیرش تفاوتها خواهد داشت.
ایرانگرایی یعنی آنقدر به ایران اعتماد داشته باشیم که از شنیدن صداهای متفاوت نترسیم.
سانسور، واقعیت را از بین نمیبرد؛ فقط دسترسی ما به شناخت واقعیت را دشوارتر میکند.
اگر بخواهیم درباره آینده تصمیم درست بگیریم، باید واقعیت را همانگونه که هست بشناسیم؛ حتی زمانی که این واقعیت با تصورات، ترجیحات یا روایتهای مطلوب ما سازگار نیست.
خرد جمعی؛ سرمایه راهبردی ایران
هیچ فرد و هیچ جریان فکری به تنهایی نمیتواند پیچیدگی ایران را توضیح دهد.
ایران آینده به گفتوگوی میان نسلها، میان اقوام و مذاهب، میان دانشگاه و جامعه، میان متخصص و شهروند و میان تجربه و دانش نیاز دارد.
خرد جمعی زمانی متولد میشود که تفاوتها امکان گفتوگو پیدا کنند.
از این منظر، پذیرش تکثر فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ یک ضرورت راهبردی برای توسعه و ثبات ایران است.
کشوری که بتواند از تفاوتهای خود برای تولید دانش، خلاقیت، سرمایه اجتماعی و راهحلهای نو استفاده کند، در جهان پیچیده آینده مزیت بیشتری خواهد داشت.

ایران آینده؛ مستقل اما در تعامل با جهان
ایران آینده باید مستقل باشد، اما استقلال را نباید با انزوا اشتباه گرفت.
کشوری میتواند بر هویت، منافع و حاکمیت ملی خود تأکید کند و همزمان با جهان گفتوگو، همکاری و رقابت داشته باشد.
در جهان امروز، قدرت ملی فقط در توان نظامی یا منابع طبیعی خلاصه نمیشود؛ اعتماد اجتماعی، اقتصاد پویا، دانشگاه توانمند، سرمایه انسانی، فناوری، محیطزیست پایدار و اعتبار بینالمللی نیز عناصر قدرت هستند.
ایرانگرایی قرن جدید باید بتواند میان ریشههای تاریخی ایران و الزامات جهان معاصر پیوند برقرار کند.
نه شیفته جهان باشد و نه از آن بگریزد؛
بلکه ایران را در جهان بشناسد و جهان را از منظر منافع ایران تحلیل کند.
سخن آخر
ایران آینده نه از دل یکسانسازی متولد خواهد شد و نه از حذف و سانسور.
نه با نادیدهگرفتن تغییرات اجتماعی و نه با بیاعتنایی به واقعیتهای جهانی.
آینده ایران از دل شناخت دقیق جامعه، پذیرش تنوع و تکثر، احترام به حقوق اقوام و مذاهب، شنیدن تجربه زیسته مردم، استفاده از دانش و شواهد، تقویت خرد جمعی و گفتوگوی مسئولانه با جهان ساخته خواهد شد.
ایرانگرایان واقعی کسانی نیستند که فقط از ایران سخن میگویند؛ کسانیاند که میخواهند ایران را برای همه ایرانیان و متناسب با واقعیتهای جهان امروز و فردا بسازند.
ایرانگرایی واقعی یعنی فهم این حقیقت ساده اما بنیادین:
ایران را نمیتوان با حذف ایرانیان ساخت.
و آینده را نمیتوان با انکار تغییرات جامعه ساخت.
اگر ایران را میخواهیم، باید ایرانِ واقعی را ببینیم؛
با همه تفاوتهایش، با همه ظرفیتهایش، با همه زخمهایش و با همه امیدهایش.
آینده ایران، نه بازگشت به گذشته است و نه گسست از آن؛
آینده ایران، توانایی تبدیل میراث تاریخی به ظرفیتهای نوین برای زیست شایسته ایرانیان در جهان آینده است.
ایران برای همه ایرانیان؛
و آینده، برای همه کسانی که در ساختن آن سهم دارند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آموزش و پرورش مهمترین نهاد تولید سرمایه انسانی، اجتماعی و فرهنگی هر جامعه است. از این رو، جریانهای سیاسی زمانی میتوانند مدعی برنامهریزی برای توسعه کشور باشند که نسبت خود را با نظام آموزشی بهصورت روشن و نظاممند تعریف کرده باشند.
اصلاحطلبان نیز بهعنوان یکی از مهمترین جریانهای سیاسی سه دهه اخیر ایران، در دورههایی مسئولیت اداره دولت و وزارت آموزش و پرورش را بر عهده داشته و در مقاطع مختلف بر سیاستگذاری آموزشی اثر گذاشتهاند. از این منظر، بررسی تجربه اصلاحطلبان در حوزه آموزش و پرورش نه صرفاً نقد یک جریان سیاسی، بلکه ارزیابی بخشی از تجربه حکمرانی در عرصه تعلیم و تربیت است.
در جبهه اصلاحات ؛ حضور سه تشکل فرهنگیان یعنی انجمن اسلامی معلمان ایران، مجمع فرهنگیان ایران اسلامی و سازمان معلمان ایران نشان میدهد که آموزش و پرورش همواره یکی از پایگاههای مهم اجتماعی اصلاحطلبان بوده است.

با این حال، این پرسش اساسی همچنان پابرجاست که آیا اصلاحطلبان توانستهاند گفتمان مستقلی درباره آموزش و پرورش تولید کنند یا همچنان بیشتر در سطح نقد وضعیت موجود و طرح مطالبات صنفی باقی ماندهاند؟
مهمترین تلاش اصلاحطلبان برای صورتبندی دیدگاه خود را میتوان در سند «مسائل آموزش و پرورش ایران ؛ دعوت به گفتوگوی فراگیر برای بازاندیشی» دانست که در آذر ۱۴۰۲ با مقدمه حجت الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی منتشر شد. این سند با تأکید بر کرامت انسانی، توسعه پایدار، شهروندی، همبستگی ملی و آیندهنگری، سه بحران اصلی آموزش و پرورش یعنی کیفیت، عدالت و مشروعیت را شناسایی کرده و عواملی همچون فقدان مأموریت مشترک، سیاستزدگی، تمرکزگرایی، نگاه دینی ظاهرگرایانه و گسست میان نهادهای تربیتی را از مهمترین علل این بحرانها معرفی میکند.

انتشار این سند، گامی ارزشمند در جهت آغاز گفتوگو درباره مسائل آموزش و پرورش است؛ اما در عین حال، نشان میدهد که اصلاحطلبان هنوز در مرحله صورتبندی یک نظریه منسجم در حوزه تعلیم و تربیت قرار دارند.
این سند بیش از آن که یک چارچوب نظری جامع ارائه کند، بستری برای گفتوگو و هماندیشی فراهم میآورد. از همین رو، همچنان این پرسش اساسی مطرح است که در صورت تصدی کامل سیاستگذاری آموزشی، الگوی مطلوب اصلاحطلبان برای مدرسه، معلم، عدالت آموزشی، شهروندی، تربیت دینی و نسبت دولت و جامعه مدنی در آموزش و پرورش چه تفاوت بنیادینی با الگوهای موجود خواهد داشت ؟
این خلأ نظری در چند حوزه بیش از همه آشکار است :
نخست، در حوزه کیفیت آموزشی، اصلاحطلبان هنوز تصویر روشنی از مدرسه مطلوب، برنامه درسی، روشهای یاددهی و یادگیری و جایگاه فن آوریهای نوین آموزشی ارائه نکردهاند. دوم، در حوزه عدالت آموزشی، هنوز مشخص نیست که عدالت را بیشتر به معنای برابری فرصتها میدانند یا برابری نتایج، و چگونه قصد دارند شکافهای آموزشی میان مناطق مختلف کشور را کاهش دهند. سوم، در حوزه مشروعیت آموزشی، اگرچه نقدهایی بر وضعیت موجود مطرح میشود، اما کمتر به ارائه الگویی جایگزین برای ایجاد وفاق اجتماعی پیرامون اهداف آموزش و پرورش پرداخته شده است.
پیامد این ضعف نظری آن است که آموزش و پرورش در عمل، گاه به موضوعی حاشیهای در سیاستورزی اصلاحطلبان تبدیل میشود. در بسیاری از مقاطع، مطالبات مربوط به آموزش و پرورش به موضوعاتی همچون انتصاب مدیران، رتبهبندی، صندوق ذخیره فرهنگیان یا افزایش حقوق محدود شده است؛ موضوعاتی که هرچند مهماند، اما جایگزین اندیشهورزی درباره آینده نظام آموزشی کشور نمیشوند.
در نتیجه، رابطه اصلاحطلبان با جامعه فرهنگیان نیز بیش از آن که بر پایه یک پروژه فکری مشترک شکل گیرد، به مطالبات مقطعی و اجرایی محدود مانده است.
ضعف نظری اصلاحطلبان در موضوع آموزش و پرورش موجب شده است که در زمینههایی مثل ساختار اداری فربه و ناکارآمد و محتواهای آموزشی ناکارآمد نیز حرف تازه و جدید برای حل بحرانهای موجود نداشته باشند .
در دولت اصلاحات تلاش شد تا معاونتهای آموزشی و پرورشی در هم ادغام شود ولی همان ادغام نیز از حد وزارتخانه فراتر نرفت و با مخالفتهایی که شد عملا ناکام ماند . نسبت این طرح و مدرسه نیز مبهم بود و بیشتر در هم ادغام تعدادی ادارات کل وزارتخانه باقی ماند .
در مورد محتواهای آموزشی نیز در دولت اصلاحات تلاش شد تا دروسی مانند حقوق اساسی وارد جدول دروس شود که عملا با تغییر دولت به محاق رفت .
در دولت های یازدهم و دوازدهم نیز که وزارت آموزش و پرورش در اختیار نیروهای نزدیک به اصلاحطلبان بود نیز عمدتا سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی بیشتر در اختیار جریان مخالف بود .
موارد فوق نشان میدهد که اصلاحطلبان عملا در آموزش و پرورش تشویش نظری داشتهاند و همین تشویش نظری در عرصه عمل نیز به نوعی « سردرگمی عملی » منجر شده است .
از سوی دیگر، تشکلهای فرهنگیان اصلاحطلب نیز با مسئله «بحران نمایندگی» مواجهاند.
هنوز روشن نیست که این تشکلها نماینده کدام طیف از معلمان، با چه مبانی نظری و چه تصویری از آینده آموزش و پرورش هستند. همچنین دیدگاه آنان درباره موضوعاتی همچون حکمرانی آموزشی، استقلال مدرسه، نقش خانواده، جایگاه بخش غیردولتی، عدالت آموزشی، تربیت شهروندی و منزلت حرفهای معلم به صورت منسجم تبیین نشده است.
بدون پاسخ به این پرسشها، امکان شکلگیری رابطهای پایدار و دوسویه میان جامعه معلمان و جریان اصلاحات دشوار خواهد بود. تفاوت دیدگاههای بین تشکلهای فوق نیز مشخص و واضح نیست و همین امر تشکلهای فوق را با بحران معنا رو به رو کرده است.
پس از سه دهه تجربه ؛ اکنون زمان آن رسیده است که اصلاحطلبان از مرحله مدیریت روزمره آموزش و پرورش عبور کرده و در جهت دست یابی به گفتمان نظری منسجم در این حوزه بیندیشند؛ گفتمانی که بتواند تصویری روشن از فلسفه تعلیم و تربیت، عدالت آموزشی، کیفیت یادگیری، مدرسه آینده، نقش معلم، نسبت دین و آموزش، جایگاه شهروندی، تمرکززدایی، مشارکت جامعه مدنی و حکمرانی آموزشی ارائه کند.
تنها در چنین صورتی است که اصلاحطلبان خواهند توانست از سطح نقد وضعیت موجود فراتر رفته و به عنوان ارائهدهنده یک بدیل قابل دفاع در عرصه آموزش و پرورش شناخته شوند.
سه دهه گذشته، فرصت ارزشمندی برای آزمون تجربههای گوناگون بوده است.
جامعه ایران، نسل معلمان و دانشآموزان و حتی ماهیت آموزش، دست خوش تحولات عمیقی شدهاند. بنابراین، بازاندیشی نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی اجتنابناپذیر است.
آینده آموزش و پرورش بیش از هر زمان دیگری به جریانهایی نیاز دارد که پیش از رقابت برای مدیریت، درباره بنیانهای نظری و فلسفی تعلیم و تربیت به توافقی روشن و قابل دفاع دست یافته باشند و بتوانند گامهای موثری برای حل مسائل اصلی آموزش و پرورش بردارند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
۱۲۰ سال پیش که بخش اعظم جهان و آسیا، رعیت و برده وار در زیر سلطه حکومت های استبدادی می زیستند ایرانیان خود را آماده مترقی ترین جنبش تاریخ شان ساختند . می خواستند از جامه مندرس صغارت و رعیتی به درآمده، جامه فاخر شهروندی پوشیده، دارای حق طبیعی گردند.
در آن زمان، در آمریکا مجله ای در بخش اعلانات خود به مزایا و مرغوبیت یک شانه سری پرداخته بود که از استخوان جمجمه انسان سیاهپوست ساخته شده بود .
۱۲۰ سال پیش، ایرانیان با هزار امید، کعبه آمال خود را در زیر بال های منحوسِ دو قدرت استعماری در بهارستان برپا ساختند تا با پارلمان خود، شاه مستبد را در پوست گردو کرده و خودشان برای اولین بار مقدرات خود را به دست گیرند.
و انصافا نیز آن مجلس، قبل از اینکه طعمه توپ های لیاخوفی و اعوانش گردد در اندک مدت، کاری کرد کارستان .
وقتی آن مجلس تصمیم گرفت برای استقلال اقتصادی و دفع تسلط بیگانگان، «بانک ملی» تاسیس نماید و برای سرمایه آن از مردم کمک خواست . زنان النگوها و طلاب کتابهایشان را فروختند .
از باکو نامه به آن مجلس فرستاده تشکر کردند که هرچند خودشان دیگر جزو ایران نیستند و در ایران نیستند اما مجلس با این کارش، اجساد نیاکان شان را که در ایران دفن شده شاد کرد .
و زمانی که دانش آموزان مدرسه اقدسیه، دست جمعی وارد مجلس شده و یکصد تومان پول توجیبی شان را برای تشکیل بانک ملی تقدیم کردند تمامی نمایندگان مجلس شروع کردند به گریستن.
اما در آن مجلس، مستشارالدوله ها، تقی زاده ها، مصدق ها، وکیل الرعایاها و...نماینده بودند که وقتی داستانِ فروش دختران قوچان توسط آصف الدوله را شنیدند همگی گریستند ؛ چون نوامیس مردم را ناموس خود می دانستند، چون غرورشان لکه دار شده بود...
اما آن مجلس به توپ بسته شد .
آرزوهای مشروطه خواهان برباد رفت . پس با شکستِ انقلاب شان، آرزوی استبدادِ منور کردند و استبدادِ منور آمد و تک تک شان را خفه کرد .حتی یک نفر از رهبران و سرداران آن انقلاب عاقبت به خیر نشدند، چون سرنوشتِ غم انگیزشان جدا از سرنوشتِ انقلابِ به گِل نشسته شان نبود.

اما این گناه آنان نبود .
آنان صلیبِ عقب ماندگی صدها ساله جامعه شان را به دوش می کشیدند.
آنان مصداق سخنِ رافائل چیریس بودند:
«این گناه ما نیست که عدالت لختی تأمل کرد و آنگاه
مصمم گشت تا از این کره خاکی روی برتابد و
تعطیلات تابستانی اش را در مریخ، زهره یا
خدا می داند در کدام نقطه ی دیگر بگذراند.
ما به آنچه می خواستیم دست نیافتیم بگذار به
آنچه داریم و آنچه نمی خواستیم خوش
باشیم....»

در افسانه های آذربایجان صحبت از «آل» رفته که به سراغ زنان زائو می آمده تا به زن زائو آسیب رسانده یا نوزادش را دزدیده و با خود می برده.
اما در این افسانه آمده که این «آل»ها و یا «اجنه» ها بدجوری از اشیا فلزی می ترسیدند و اگر انسان ها، زرنگی به خرج داده سوزنی یا سنجاقی فلزی در بدن آن آل یا جن فرو می کردند، دیگر آن آل، قدرت ماورایی خود را از دست داده و برای تمامی عمر به خدمت انسان در می آمد، مطیع و رام انسان ها گشته ، تمام عمر به هر گونه رنج و مشقتی تن می داد، چون آن جن یا آل نمی توانسته آن سنجاق را بیرون کشیده خود را رها و آزاد سازد. چون آن سنجاق از بیرون بر ما زده نشده که آسان بیرون آید بلکه خود از اعماق درون ما و کنهِ وجود ما برآمده و تنها با تربیت صحيح و طولانی مدت ممکن می گردد.
یکصدوبیست سال است که شبیه آن آل گشته ایم و گرفتار آن سنجاق .
به هر مرارتی و مشقتی تن داده، با هر رنجی ساخته و به هر گونه تلاشی دست یازیده ایم تا بلکه آن سنجاق را بکَنیم تا آزاد شویم.
اما نتوانسته ایم!
حتی بعضا به هر عامل بیگانه نیز پناه برده ایم ؛ به انگلستان به روسیه و ارتش سرخ...بلکه از آن سنجاق رها شویم اما سرانجام، خسته، شکست خورده و زخمی و مایوس بازگشته ایم.
نسلِ قبل از ما می خواست ژاپن گردد، نسل ما آرزوی کره جنوبی و نسل بعد، آرزوی کدام کشور آفریقایی...؟!

زمانی پدران مان در مشروطه آرزو می کردند فلک را سخت شکافته طرحی نو دراندازند اما اکنون آرزوهای ما کوچک و کوچک تر شده است . شبیه داستانِ روباهِ خلیل جبران خلیل شده ایم که در هنگام طلوع خورشید، از لانه اش بیرون آمد و به سایه بزرگش نگاه کرد و گفت :
امروز شتری خواهم خورد.
سپس تا ظهر تلاش کرد چون شتری نیافت و گرسنه تر شده سایه اش نیز کوچک تر گشته پس آن گاه گرسنه و درمانده دوباره به سایه کوتاهش نگریست و گفت :
صد البته که یک موش هم برای من کافی است!
از تلاشهای نافرجامِ عباس میرزا برای تجدد ایران، ۲۰۰ سال می گذرد .
در این مدت ایرانیان نتوانستند آن سنجاقِ عقب ماندگی را از سینه شان برکَنند.
چون آن سنجاق از بیرون بر ما زده نشده که آسان بیرون آید بلکه خود از اعماق درون ما و کنهِ وجود ما برآمده و تنها با تربیت صحيح و طولانی مدت ممکن می گردد.
چنین است که بیش از ۱۲۰ سال، تلاش، تکاپو و دویدن همچنان، خسته، زخمی و پریشیده:
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
@tarikhanehmoradi
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید