اعتماد| معافيتهاي مالياتي آستان قدس رضوي، موسسات و بنگاههاي اقتصادي زيرمجموعه نيروهاي مسلح و ستاد اجرايي فرمان امام(ره) لغو شد.
نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ديروز در ادامه بررسي طرح الحاق موادي به قانون تنظيم بخشي از مقررات مالي دولت با الحاق پيشنهادي كه از سوي كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس مطرح شده بود موافقت كردند كه بر اساس آن معافيتهاي مالياتي آستان قدس رضوي و آن دسته از موسسات و بنگاههاي اقتصادي زيرمجموعه نيروهاي مسلح و ستاد اجرايي فرمان امام، لغو شود.
به گزارش خانه ملت، در اين پيشنهاد الحاقي آمده است كه براي برقراري عدالت آموزشي و اجراي اصل ٣٠ قانون اساسي و تجهيز كليه آموزشگاههاي آموزش و پرورش با اولويت مناطق محروم و روستاها، آستان قدس رضوي و آن دسته از موسسات و بنگاههاي اقتصادي زيرمجموعه نيروهاي مسلح و ستاد اجرايي فرمان امام و ساير دستگاههاي اجرايي كه تا زمان تصويب اين قانون ماليات پرداخت نكردهاند، موظف به پرداخت ماليات مستقيم و ماليات بر ارزش افزوده هستند. منابع حاصله صرفا جهت توسعه عدالت آموزشي در اختيار وزارت آموزش و پرورش قرار ميگيرد تا براساس آييننامهيي كه به اين منظور تهيه و به تصويب هيات وزيران ميرسد هزينه كند.
بدون شك مصوبه ديروز مجلس، در صورتي كه از سوي شوراي نگهبان تاييد شود، ميتواند منشا تحول بزرگي در اقتصاد كشور باشد، زيرا يكي از دغدغههاي مهم بخش مالياتي كشور، معافيتهاي مالياتي بود كه بخشي از فعاليتهاي اقتصادي كشور و نيز نهادها از آن بهره ميبردند كه مورد اعتراض مسوولان مالياتي كشور قرار ميگرفت، به طوري كه چندي پيش رييس كل سازمان امور مالياتي با اشاره به معافيتهاي مالياتي گسترده در اقتصاد كشور گفته بود كه حدود ٤٠ درصد از اقتصاد ايران در بخشهاي مختلف از پرداخت ماليات معاف است كه حدود ١٥ درصد آن فقط مربوط به فعاليتهاي صادراتي محصولات كشاورزي است؛ بخشي كه به گفته كارشناسان، آستان قدس رضوي در آن بسيار فعال است. در همين ارتباط هم چندي پيش مركز پژوهشهاي مجلس در گزارشي به معافيتهاي مالياتي نهادها مانند آستان قدس رضوي اعتراض كرده بود. اين مركز حدود سه سال پيش طي گزارشي به بررسي معافيتهاي مالياتي و نقش منفي آن در اقتصاد كشور پرداخته بود. اين مركز در خصوص معافيت مالياتي آستان قدس رضوي آورده بود: معافيت مالياتي آستان قدس رضوي همچنان برقرار است و فعاليتهاي اين نهاد مشمول ماليات نيست. البته آستان قدس رضوي داراي ٤٤ شركت و موسسه با صددرصد سهام و ٦٠ شركت و موسسه ديگر با سهام كمتر از سقف ٥٠ درصد، فعاليتهاي اقتصادي را در بخشهاي صنعتي و معدني، كشاورزي و دامپروري و فعاليتهاي خدماتي و عمراني و درماني انجام ميدهد. به نوشته اين مركز، با توجه به فعاليتهاي گسترده اقتصادي برخي نهادها مانند آستان قدس رضوي، معافيت مالياتي اينگونه نهادها به نوعي موجب تبعيض و مختلكننده اصل رقابت در اقتصاد است و براساس عدالت اقتصادي، لغو اينگونه معافيتها با كسب نظر از مقام معظم رهبري در موارد تحت نظر ايشان، مناسب به نظر ميرسد.
به نظر ميرسد كه مصوبه ديروز مجلس كه با راي موافق اكثر نمايندگان مواجه شده بود ميتواند راه گشاي عدالت و توسعه آموزشي كشور باشد. غلامرضا كاتب، سخنگوي كميسيون برنامه و بودجه مجلس شوراي اسلامي در همين مورد به «اعتماد» گفت: برخي از اين موسسات طي سالهاي اخير بر اساس برخي معافيتهايي كه صورت گرفته بود ماليات پرداخت نميكردند كه در همين راستا اين قانون تصويب شده است. ميتوان گفت كه اين الزام به پرداخت ماليات يك الزام جديد است چرا كه آستان قدس و موسسات زيرمجموعه نيروهاي مسلح در سالهاي اخير مالياتي پرداخت نميكردند. البته خود اين نهادها معتقد هستند كه ماليات پرداخت ميكردهاند اما از آنجايي كه قانون خاصي در اين مورد وجود نداشته است و با قوانين خاص خودشان فعاليت ميكردند اين موضوع شفاف نبوده و در همين راستا مجلس به اين موضوع ورود پيدا كرده است. وي ادامه داد: البته الزام اين نهادها به پرداخت ماليات در شرايطي صورت گرفته است كه نظر شوراي نگهبان در اين مورد مشخص نبوده و اين احتمال وجود دارد كه اين مصوبه از سوي شورا رد شود.
*اصولاً، حوصله گفت و گو نداریم و مدل صحبت ها «مونو لوگی» و یا « یک سویه» است. افراد معمولاً شنونده نیستند و همه به نوعی در حال فرافکنی، جا به جایی و سایر مکانیسم های روانی، برای فرار از واقعیت هستند.
*این مطلب به این معنا نیست که باید آموزش و پرورش را فقط به عنوان یک متغیر وابسته در نظر بگیریم. آموزش و پرورش در این زمینه، می تواند یک متغیر مستقل و تأثیرگذار باشد و روند و جریان را تغییر دهد.
* شاید دلیل مهم آن، این است که آنها خاطرات دلپذیر و خوشی از مدرسه ندارند و محیط مدرسه با آن نظام پادگانی و خشک و بی روح که همه باید در یک صف بایستند و یک حرف را تکرار کنند؛ برای آن ها قابل پذیرش نیست. دیوار کوتاه دانش آموز از نظر بسیاری از افراد جامعه، یک واقعیت است!
*معلمان هم نتوانسته اند خود را با این «چرخه ی تغییر» هماهنگ کنند. مثلاً یکی از منابع اقتداری که معلم می تواند در کلاس داشته باشد؛ به روز بودن دانش، اطلاعات علمی و احاطه بر موضوع و روش تدریس است.
*گاهی در جامعه ما، خشونت توسط برخی منابع رسمی و یا غیر رسمی «تئوریزه» می شود و حتی روکشی مشروع و مجاز بر تن می کند.
اول از همه جامعه و سیاست گذاران باید نسبت خود را با جامعه مدنی، تحمل، مدارا و تساهل روشن کنند. نمی توان در گفتار، شعار مدنیت داد؛ اما وقتی که پشت فرمان اتومبیل قرار گرفتی، همه معادلات تغییر کند! در مدارس ما، از آموزش مهارتهای زندگی خبری نیست و همه چیز در محفوظات خلاصه شده است.
*برای اصلاح این چرخه معیوب و بهبود رفتارهای نامطلوب، نمی توان ضربتی عمل کرد. مثلاً بخشنامه و یا دستورالعملی به مدارس ارسال کرد و منتظر اصلاح اوضاع بود.
از نظر من، پارادایم هایی که آموزش و پرورش بر اساس آن تعریف شده، باید اصلاح شود. یعنی باید روح اصلی که در روابط بین دانش آموز، معلم و مدیر هست متحول شود. در واقع ما باید به سمت تفکر انتقادی حرکت کنیم.
*ما یک الگوی دیالوگ موفق و مؤثر در جامعه و به تبع در آموزش و پرورش نداریم. مردم ما نمی توانند گفت و گو و مذاکره کنند، دوست دارند همیشه روابط یک طرفه باشد، دوست دارند همیشه بازی ها برد و باخت باشد، نمی خواهند بازی ها برد ـ برد باشد.
جماران – علی پورسلیمان ،مدیر پایگاه سخن معلم و نویسنده ی مقالات متعدد در مطبوعات،در حوزه ی آموزش و پرورش است.به بهانه ی قتل مرحوم خشخاشی ، درباره ی وضعیت مدارس و علل فاجعه ی پیش آمده با ایشان به گفت و گو نشستیم ،که در ادامه ،مشروح آن می آید.
ـ آیا شما این اتفاق را یک حادثه و خطای انسانی صرف و ناشی از عصبانیت یک دانش آموز می دانید یا معتقدید سیاست های تعلیم و تربیت کشور در آن دخیل است؟
ـ البته نمی توان این اتفاق را فقط مختص به نظام آموزشی ایران دانست. پدیده خشونت ،حتی در نظام های آموزشی کشورهای دیگر هم وجود دارد؛ البته نه به اندازه ما که کشوری در حال توسعه هستیم. اما در کشورهای توسعه یافته هم، این مسائل به گونه ای رواج دارد. آقای « اریک دیباربیو »، از افراد مطرح در آسیب شناسی مسئله تعلیم و تربیت، کارهایی را در مدارس فرانسه انجام داده است. بد نیست به نتایج تحقیق ایشان اشاره کنیم. ایشان در بحث آسیب شناسی پدیده خشونت گفته است :
«در فاصله ی سال های 1993 تا 1995، نهاد آموزش و پرورش فرانسه تحقیقات گسترده ای را در مدارس این کشور آغاز کرد. در طول این تحقیقات، از کسانی که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم در مدارس نقش آفرینی می کردند؛ در سه بعد متفاوت ،در خصوص ماهیت خشونتی که با آن مواجه بودند، پرسش به عمل آمد: جرم و جنایت، احساس ناامنی و سختی شرایط زندگی در مدرسه. بدین سان ،در فاصله سال های 1994 تا 1995، محققان از بیش از 14 هزار دانش آموز پرسش به عمل آوردند. در سال 1998، با اجرای قانون مبارزه با خشونت، که توسط آلگره ( وزیر آموزش و پرورش وقت) پیشنهاد شده بود، تحقیقات جدیدی به عمل آمد. ارزیابی جدید این امکان را در اختیار محققان قرار داد تا روند تحول پدیده خشونت در مدارس را در فاصله سالهای 1995 تا 1998 در مدارس مناطق محروم بررسی کنند. تحقیق اولیه در خصوص تمامی مدارس به انجام رسید. در وهله ثانویه، محققان به بررسی شرایط مدارس حساس که هدف برنامه جدید وزارت آموزش و پرورش بود، پرداختند. به این ترتیب در سال 1999 از 4000 هزار دانش آموز دیگر پرسش به عمل آمد تا محققان بتوانند به خوبی پدیده خشونت در مدرسه را آسیب شناسی کنند. در حالت کلی، دست اندرکاران نظام آموزشی در فرانسه خیلی روی نتایج این گزارش ها حساب باز نکرده و عملکرد خود را بر اساس آنها تنظیم نمی کنند. با این وجود آلگره از من خواست تا نتایج آن را بررسی کنم، من هم حاصل مشاهدات خودم را در اینحا برای شما می آورم.
گزارش فوق در بر دارنده پدیده قربانی شدن در مدرسه، شرایط محیط مدرسه، تحول دانش آموزان، معلمان، سایر کارکنان آموزشی و در نهایت خشونت است. اساس این گزارش بر پایه بیش از 1000 مصاحبه با کودکان یا بزرگسالانی که قربانی پدیده خشونت در مدرسه بوده و یا خود بعضاً مرتکب آن شده اند ،نگاشته شده و در نهایت منجر به شکل گیری شوراهای میانجی گیری ( شورای حل اختلاف) در ده ها مدرسه شد. اولین اصلی که در این گزارش بر آن تاکید شده، افزایش چشم گیر میزان خشونت در مدارس حساس، در فاصله سالهای 1995 تا 1998 در همه ابعاد آن است.»
این محقق در جایی دیگر عنوان می کند:
«من تا به الآن، وضعیت 160 مدرسه و 25000 دانش آموز را مورد بررسی قرار داده ام و علاوه بر آن، از بیش از 1000 نفر از والدین دانش آموزان، مربیان، معلمان و مدیران هم سؤال کرده ام. این تحقیقات گسترده به من اجازه داد بتوانم دید بهتری نسبت به عملکرد مدارس، نحوه عملکرد آنها و تفاوت های موجود داشته باشم. نتایج به دست آمده در قریب به 75 درصد مدارس با توجه به جامعه شناسی دانش آموزان شان مطابق با انتظارات ما بود: هرچه قدر وضعیت زندگی خانوادگی، سطح اجتماعی، طبقاتی و به خصوص اقتصادی دانش آموزان، پایین تر باشد، مشکلات مدرسه هم بیشتر می شود.»
ایشان در جایی تاکید می کند :
«در فرانسه دانش آموزانی که قربانی خشونت نیستند هم در مقایسه با دانش آموزان انگلیسی، رضایت کمتری نسبت به محیط آموزشی خود دارند، این مسئله از آنجا نشأت می گیرد که فضای مدرسه و احساس تعلق خاطر به آن، در این دو کشور، تفاوتی گسترده دارد. برای مثال این تفاوت گسترده را می توان در مقایسه ای بین معلمان این دو کشور مشاهده کرد.
نتیجه پرسش ما از دانش آموزان در خصوص رابطه ای که با مدرسه خود دارند، به این صورت است: 17.9 % دانش آموزان در انگلستان به ما گفته اند که روابط خوبی با معلمان شان ندارند، در صورتی که این میزان در فرانسه به بیش از 46 درصد می رسد. این آمار به خوبی این مسئله را به ما نشان می دهد که روشی که برای انتقال اطلاعات به فرزندانمان در پیش گرفته ایم، روش مناسبی نیست.»
ـ آیا می توان خشونت ر،ا در مدارس ایران ، یکی از چالش های بزرگ نظام تعلیم و تربیت دانست ؛ به طوری که باید در مورد آن اقدام عاجل صورت گیرد؟
ـ من این موضوع را چالشی می دانم که خود معلول عوامل دیگر است. وجود خشونت در مدرسه، تابعی از مجموعه ای بزرگتر است. در جامعه و روابط بین فردی و انسانی، شاهد خشونت های کلامی و غیرکلامی در خیابان ها هستیم. متأسفانه باید اذعان کنیم که خشونت در جامعه ما، در سطح بالایی قرار دارد و با حجم گسترده پرونده های ضرب و شتم و جرح رو به رو هستیم. آموزش و پرورش هم جزئی از جامعه و تابعی از آن است. این مسائل خود به خود، در محیط آموزش و پرورش منعکس می شود و آن را تحت الشعاع خود قرار می دهد.
البته این مطلب به این معنا نیست که باید آموزش و پرورش را فقط به عنوان یک متغیر وابسته در نظر بگیریم. آموزش و پرورش در این زمینه، می تواند یک متغیر مستقل و تأثیرگذار باشد و روند و جریان را تغییر دهد. متأسفانه من چنین چیزی را در محیط آموزش و پرورش نمی بینم. روش هایی که معلمان و مربیان در مدارس استفاده می کنند؛ روش های سنتی و خالی از خلاقیت است. معمولاً در مدارس ما، اقتدار و کنترل بیشتر از طریق نمره اعمال می شود و به نظر من روش مناسبی نیست. من کاری به دلایلش ندارم؛ چون واکاوی این دلایل، موضوع بحث من نیست. موضوع بحث من این است که روش های رایج در مدارس ما، در نهایت، به جایی می رسند که ممکن است معلم و دانش آموز، رو در روی یکدیگر قرار بگیرند. این موضوع مؤید این گزاره خاص است که آموزش و پرورش به مأموریت اصلی خود عمل نمی کند و در برابر جامعه پذیری و فرهنگ سازی، نقشی «منفعلانه» در پیش گرفته است.
ـ حرف شما صحیح است. اگر معلمی از تنبیه استفاده کند؛ توبیخ شده و از لحاظ قانونی، با او برخورد می شود. بسیاری از همکاران ما از رفتارهای خشونت آمیز دانش آموزان گلایه دارند. مواردی از ضرب و شتم معلم ها وجود داشته که اکنون به قتل منجر شده است. نظر شما در این باره چیست؟
متأسفانه خشونت در همه اشکال آن دیده می شود. در موارد بسیاری دانش آموزان، معلمان را مورد حمله فیزیکی قرار داده اند، اما به نظر می رسد این اولین بار است که یک دانش آموز در محیطی مانند کلاس، معلم را به این صورت مورد تهاجم قرار می دهد.
ما در جاهای مختلف، شاهد تعرضات و خشونت های عریان از طرف دانش آموزان نسبت به معلمان هستیم. این موضوع بیشتر در مناطق کمتر توسعه یافته دیده می شود؛ همچنین مناطقی که شاخص های خوبی از نظر توسعه اقتصادی ندارند و سطح فرهنگ اجتماعی شان پایین تر است. در این مناطق، معلمان قادر به انجام کار خاصی نیستند. رسانه ها و حتی جامعه، تمایل چندانی ندارند به نفع معلمان وارد این چرخه شوند. شاید دلیل مهم آن، این است که آنها خاطرات دلپذیر و خوشی از مدرسه ندارند و محیط مدرسه با آن نظام پادگانی و خشک و بی روح که همه باید در یک صف بایستند و یک حرف را تکرار کنند؛ برای آن ها قابل پذیرش نیست. دیوار کوتاه دانش آموز از نظر بسیاری از افراد جامعه، یک واقعیت است!
متأسفانه امروزه در مدارس با پدیده ای به نام معلم آزاری مواجه هستیم. دانش آموزان در کلاس درس، به انحاء و روش های مختلف، معلمان را اذیت می کنند، دست می اندازند و به طرق مختلف، سعی می کنند کلاس را مدیریت کنند.
ـ به نظر شما چرا روز به روز، شاهد افزایش این موارد هستیم؟ علی الظاهر، معلم حرمت ده سال پیش را ندارد و دانش آموزان در بعضی مدارس دولتی، معلم را به شوخی می گیرند؟
ـ ده سال پیش، منابع اقتدار معلم، تعریف دیگری داشت که امروزه این منابع رو به پایان و افول است. البته این موضوع، تابعی از جامعه است. ارزش ها و هنجارها در جامعه تغییر کرده است و این تغییر، در محیط آموزش و پرورش و مدرسه تأثیر گذاشته است. یعنی ممکن است دانش آموزان، دیگر مثل سابق، نگاه الگویی به نقش معلمان نداشته باشند. البته این هم دلایل مختلف دارد. این را قبول دارم در گذشته، اقتدار معلمان بیشتر بود. دانش آموزان به دلایل مختلف، از معلمان حساب می بردند که الآن این گونه نیست. اگر بخواهیم درباره علل و عواملش صحبت کنیم؛ بحث بسیار گسترده می شود. اما یک بحث مهم، همان تغییر ارزش ها و هنجارهای جامعه است که معلمان هم نتوانسته اند خود را با این «چرخه ی تغییر» هماهنگ کنند. مثلاً یکی از منابع اقتداری که معلم می تواند در کلاس داشته باشد؛ به روز بودن دانش، اطلاعات علمی و احاطه بر موضوع و روش تدریس است. متأسفانه معلمان ما به دلایل مختلف که مهمترین آن مسائل اقتصادی و معیشتی است؛ نتوانسته اند در چرخه به روزرسانی دانش خود، همگام با تحولات روز حرکت کنند و این باعث شده یکی از منابع اقتدار معلم ها، مورد پرسش اساسی قرار گیرد و به تحلیل رود. علاوه بر این، وضع معیشتی و اقتصادی نامطلوب، باعث شده معلم ها به خاطر مسائل و مشکلات مادی عدیده، رضایت شغلی نداشته باشند و این نارضایتی شغلی، ناخودآگاه وارد محیط مدرسه و کلاس می شود و چرخه روابط را در فرآیند آموزش متأثر می کند.
ـ به نظر شما، در برابر خشونت و پدیده معلم آزاری، معلمان از آیین نامه انضباطی خاصی برخوردار هستند که از آنها حمایت کند؟ فرض کنید یک کلاس چهل نفره را به شما می سپارند که از مجموع دانش آموزان، حداقل پنج نفر دارای مشکلات اخلاقی هستند. آیا شمای معلم، راهکاری قانونی برای برخورد با آنها دارید؟ آیین نامه از شما حمایت می کند؟
یکی از معضلات اصلی در بازتولید خشونت، تراکم کلاسی است. این خود در چرخه خشونت در مدیریت کلاسی مؤثر است. البته تراکم کلاس نباید مجوزی برای اجرای خشونت از طریق مدیر کلاس یعنی «معلم» باشد. البته کلاس های متراکم، بیشتر مختص به شهرهای بزرگ است. سیاست های آموزشی باید سریعاً در جهت استانداردسازی تراکم کلاس های درسی حرکت کند. تا زمانی که تراکم کلاسی بالا باشد؛ کار معلم، سخن و پدیده «معلم آزاری» استمرار خواهد داشت.
ـ شما به عنوان معلم کلاس تشخیص می دهید که پنج نفر از دانش آموزان باید اخراج شوند. شورای تربیتی مدرسه در نظر گرفته که آنها را از مدرسه اخراج کند. آیا این موارد در مدارس اتفاق می افتد؟ آیا این آیین نامه ها اجرا می شود؟ علی الظاهر نمی شود.
ـ ما چیزی به نام اخراج نداریم. در آیین نامه ها نهایتاً، جا به جایی مدرسه اتفاق می افتد. این دانش آموز از این مدرسه به مدرسه دیگر می رود. همین مشکلات به مدرسه دیگر منتقل می شود و معلمان دیگر باید همین وضعیت را تحمل کنند. تغییر خاصی در چرخه آموزش اتفاق نمی افتد؛ فقط جا به جایی رخ می دهد که راه حل اساسی نیست.
ـ به نظر شما راه حل چیست؟
گاهی در جامعه ما، خشونت توسط برخی منابع رسمی و یا غیر رسمی «تئوریزه» می شود و حتی روکشی مشروع و مجاز بر تن می کند.
اول از همه جامعه و سیاست گذاران باید نسبت خود را با جامعه مدنی، تحمل، مدارا و تساهل روشن کنند. نمی توان در گفتار، شعار مدنیت داد؛ اما وقتی که پشت فرمان اتومبیل قرار گرفتی، همه معادلات تغییر کند! در مدارس ما، از آموزش مهارتهای زندگی خبری نیست و همه چیز در محفوظات خلاصه شده است.
به نظر من، ما در مرحله گذار از سنت به مدرنیته هستیم، اما متأسفانه توقف مان در این مرحله بیش از حد، به طول انجامیده است؛ زیرا فعلاً زیرساخت های لازم را برای ساختن یک جامعه مدرن نداریم و این موضوع در روابط میان فردی و اجتماعی تأثیر گذاشته و خود را به عنوان مثال، به صورت خشونت منتقل کرده است. افراد نمی توانند با هم گفت و گو کنند. ما در مدارس، الگوی گفت و گو نداریم. همیشه از اخراج دانش آموز در مدارس صحبت می شود. من تصور می کنم دانش آموزان از جنس انسان هستند، احساس، درک و شعور دارند. حتی با دانش آموزانی که به نظر شقی و غیر قابل تربیت و آموزش می رسند؛ می توان دیالوگ برقرار کرد. متأسفانه ما نتوانسته ایم یک الگوی دیالوگ مؤثر و موفق در مدارس طراحی کنیم و اصولاً، حوصله گفت و گو نداریم و مدل صحبت ها «مونو لوگی» و یا « یک سویه» است. افراد معمولاً شنونده نیستند و همه به نوعی در حال فرافکنی، جا به جایی و سایر مکانیسم های روانی، برای فرار از واقعیت هستند.
ـ می خواهم نقش مشاوران را در رفع مشکلات دانش آموزان بررسی کنید. طبق آمار آموزش و پرورش، علی الظاهر، مشاور کافی در مدارس وجود ندارد؟
ـ در واقع در مدارس، پدیده سازمان یافته ای به عنوان مشاور، به آن معنایی که در علم مشاوره مطرح است، وجود ندارد. اگر هم باشد؛ در حد مشاوره های آموزشی و تحصیلی است. یعنی مدارس ما فاقد مشاوری است که در مسائل تربیتی صاحب نظر باشد، مشکلات را واکاوی و ریشه یابی کند و در فرآیند آموزش، کمک کار معلمان باشد. اصطلاحاً مشاوره ما از نوع آموزشی است تا سازشی. غالباً معلمان، دانش آموزانی را که دارای مشکل هستند، به معاونت مدرسه ارجاع می دهند. در معاونت مدرسه هم اکثراً از روش های سنتی و یک طرفه استفاده می شود که در جهت حذف و یا خاموش کردن رفتار نامطلوب، کارکرد دارند و این امر باعث می شود نتوانیم در تعلیم و تربیت، به معنای واقعی، تربیت را نهادینه کنیم. در آموزش و پرورش، بیشتر بحث آموزش مطرح است و تربیت به آن معنای خاص نداریم. علی رغم وجود معاونت پرورشی به عنوان تشکیلات جداگانه، مستقل و فراگیر؛ تربیت یک موضوع مهجور و دورافتاده در آموزش و پرورش ماست و امیدوارم که این روند اصلاح شود.
ـ به نظر شما آموزش و پرورش در برابر حادثه ای که رخ داده، چه اقدام عاجل و فوری باید انجام دهد و چه کار درازمدتی را باید آغاز کند؟
البته یک راه، همان اصلاح الگوی جمعیتی کلاس است که باید مناسب سازی شود و اما برای اصلاح این چرخه معیوب و بهبود رفتارهای نامطلوب، نمی توان ضربتی عمل کرد. مثلاً بخشنامه و یا دستورالعملی به مدارس ارسال کرد و منتظر اصلاح اوضاع بود.
از نظر من، پارادایم هایی که آموزش و پرورش بر اساس آن تعریف شده، باید اصلاح شود. یعنی باید روح اصلی که در روابط بین دانش آموز، معلم و مدیر هست متحول شود. در واقع ما باید به سمت تفکر انتقادی حرکت کنیم.
ـ شما می گویید تراکم کلاس ها کمتر شود؛ این نیازمند نیروی انسانی است. به گفته آقای وزیر قرار است 200 تا 250 هزار نیرو تعدیل شوند. بر این اساس، وضعیت بدتر هم خواهد شد و تراکم کلاس ها بالاتر خواهد رفت و حتی ممکن است خدای نکرده، دچار فجایع بیشتری شویم. به نظر شما درست است یا نه؟
ـ قطعاً همین طور است. تا زمانی که مدیریت منابع انسانی، الگوی استخدام، فرآیند گزینش و جذب نیرو در آموزش و پرورش، به طور بنیادین و علمی اصلاح نشود و مورد بازنگری قرار نگیرد و تابع سیاست های روز باشد؛ این مشکل را خواهیم داشت. من کم کردن تراکم کلاسها را به عنوان یک راه حل مطرح کردم. منتهی در کنار آن، محیط مدرسه یکنواخت است. معلم خسته می شود. از این کلاس به آن کلاس، تنوعی وجود ندارد. در حالی که در سیستم های آموزشی دیگر به این صورت نیست. مجموعه این عوامل باعث شده که کار در مدارس، خسته کننده شود. فرسودگی شغلی در مدارس ما بالاست. متأسفانه معلمان ما به خاطر این وضعیتی که وجود دارد؛ بیش از مشاغل دیگر دچار فرسودگی می شوند و این فرسودگی در واقع تأثیر خود را در برخوردها و روابط می گذارد و آنها را به جایی می رساند که دست به خشونت بزنند. برعکس این هم صادق است. از آن طرف هم ممکن است دانش آموزان به خاطر ارزش ها و هنجارهایی که در جامعه وجود دارد؛ مرتکب خشونت شوند. متأسفانه فرهنگ سازی لازم از سوی رسانه ها به خصوص رسانه صدا و سیما صورت نمی گیرد؛ به نظر من در این زمینه، کم کاری می شود یا خود صدا و سیما به اشکال مختلف مروج خشونت است. اینها باعث می شود در مدرسه به عنوان یک نقطه هدف، تأثیر بگذارد و این روابط را دچار خلل کند.
ـ سؤال آخر اینکه به نظر شما، تشکل های صنفی معلمان می توانند چه راهکارهایی برای کم کردن خشونت داشته باشند و چه حمایت هایی می توانند از معلمان در برابر پدیده معلم آزاری انجام دهند؟
ـ همان طور که عرض کردم، ما یک الگوی دیالوگ موفق و مؤثر در جامعه و به تبع در آموزش و پرورش نداریم. مردم ما نمی توانند گفت و گو و مذاکره کنند، دوست دارند همیشه روابط یک طرفه باشد، دوست دارند همیشه بازی ها برد و باخت باشد، نمی خواهند بازیها برد ـ برد باشد. این الگوها در روابط انسانی و میانفردی ما وجود دارد. تا زمانی که این الگوها اصلاح نشود و از نو تعریف و تبیین نگردد؛ در کنار پارامترهای اقتصادی و توسعه ما نمی توانیم به نتیجه خاصی برسیم. به نظر من ، تشکل های صنفی معلمی هم باید این الگوها را برای خود تعریف کنند. در واقع باید مشخص کنند که چه طرح و برنامه ای برای این چرخه دارند و آیا می توانند در درون تشکیلات خود بین افراد و ارکان خود دیالوگ برقرار کنند؟ آیا این تشکل ها می توانند با جامعه، رسانه ها، ستاد آموزش و پرورش و معلمان دیالوگ برقرار کنند؟ می توانند رابطه تعریف کنند؟ اگر این رابطه و دیالوگ به طور مؤثر و اصولی باز تعریف، بازسازی و بازشناسی شود؛ می شود به اصلاح این وضعیت امیدوار بود تا دیگر شاهد چنین خشونت هایی در جامعه نباشیم.
ـ برداشت کلی من از صحبت های شما این است که علی الظاهر، ما باید همچنان شاهد چنین خشونت هایی در آموزش و پرورش باشیم.
ـ جامعه ما یک جامعه در حال توسعه است. یک جامعه سنتی است و منابع اقتدار آن بر اساس یک جامعه سنتی تعریف شده است. منتهی این جامعه در حال گذار است و این گذار بیش از حد به طول انجامیده است که عمده ترین دلیل آن به کم کاری و روزمرگی روشنفکران ما بر می گردد که خودشان هم نمی توانند با هم ارتباط برقرار کنند. خودشان هم نتوانسته اند دیالوگی طراحی کنند. در واقع ما نتوانسته ایم الگویی موفق را مطرح کنیم که همه از آن پیروی کنند. عوامل در این زمینه زیاد است. این مسئله در محیط مدرسه هم به عنوان یک جزء از این جامعه بزرگ، می تواند مورد نظر قرار بگیرد.
انتهای پیام /*
*پروژه احیا ، با یکی انگاشتن شرایط دوره «رفاه »با عصر «دفاع» و البته با تردید به کارآمدی آن دنبال شد که آن هم ناشی از احساسات موجود در اردوگاه اصول گرایان بود ؛ وگرنه، خود دست اندرکاران معاونت تربیتی هم می دانستند که مستقل سازی حوزه تربیتی، هم خلاف اصول علمی است و موجب رشد انحصارگرایی.
*راز این نگاه های متفاوت به امور تربیتی در آن است که دیگران به آن چنان نمی نگرند که به امور آموزشی توجه می کنند . یکی از علل موثر در این امر شاید دراین بوده است که تشکیل امور تربیتی با یک زاویه دید احساسی و سیاسی، مربوط به دوران تأسیس و گذر نظام سیاسی کشور بوده است.
در میان ما عبارت « آموزش و پرورش» که ترجمه کلمه Education است، از همان ابتدا منشا نوعی بدفهمی شد که گویا «آموزش» و «پرورش»، دو مقوله مجزا از هم و موازی هستند و به تدریج دو ساختار جداگانه برای یک مقوله واحد شکل گرفت . اگرچه چیزی به نام «امورفوق برنامه» در تمام نظام های آموزشی وجود دارد و قبل از انقلاب نیز، واحدی به نام اداره کل امورتربیتی در وزارتخانه وجود داشت؛ ولی بعد از انقلاب، ظهور معاونت پرورشی به صورتی که ما می شناسیم و از سوي شهيدان رجايي و باهنر تاسيس شد، بیشتر متاثر از همان فضای انقلابی اولیه و گفتمان تقدم تربیت بر تعلیم بود و به همین خاطر سهم زیادی در بیمه ساختن انقلاب ایفاکرد. بعدا و در سال های دفاع هشت ساله و در تقویت بنیه ی تبلیغاتی جنگ، نقش موثری داشت.به دنبال ثبات انقلاب،پایان جنگ و شروع شدن دوران سازندگی، روحیه های انقلابی و جنگی، جای خود را به توسعه و رفاه دادند و همین بهانه خوبی شد تا در موضوع این معاونت نیز تاملی جدی صورت گیرد. در اوایل دهه ۷۰ طرح تعمیم فعالیتهای پرورشی مطرح شد تا از رهگذر آن بخشی از وظایف جدید مربی پرورشی به معلمان تفویض شود. اما این طرح که مبتکر آن محمدعلی نجفی بود، اگرچه موفقیتی در برنداشت اما حکایت از آغاز روند انقراض معاونت پرورشی داشت که بعد از پایان جنگ شروع شده بود.این فرایند در سال ۸۰ تکمیل شد ودر راستای دفاع از وحدت فعالیتهای پرورشی و آموزشی، معاونت پرورشی در معاونتهای دیگر ادغام شد. اما ابرام دولت های نهم و دهم، آن را در سال 1385نه احیا که دوباره ایجاد نمود و درطول پنج سال از راه اندازی دوباره آن،این معاونت پنج معاون را از سرگذرانید.این بی ثباتی چنان پیش رفت که حتی منجر به انشقاق و تبدیل آن به دو معاونت پرورشی و تربیت بدنی گردید.تغییرات مداوم در معاونت پرورشی و رشد قارچ گونه طرح و برنامه ها ی تربیتی موجب شد که هیچ برنامه پایداری در این حوزه اجرا نشود. معاونان مستعجل این معاونت در دولت های نهم و دهم، نتوانستند برنامه تازه ای را ارائه دهند و تنها تکرار مکررات نمودند.
پروژه ادغام یا تلفیق امورتربیتی با امورآموزشی در واقع یک خانه تکانی در حوزه تربیتی وزارتخانه بود که اگر چه بعدا تعطیل شد اما باعث و بانی یک سری تحولات شد. مجموعه فعالیت هایی که به غلط مجموعه وظایف یک مربی نام داشت ، به تدریج تعدیل و یا میان عوامل مختلف آموزشگاه تقسیم شد. مربیان با حضور و نفوذی قوی و رسمی در کلاس درس ، مثل سایر معلمان امکان پرداختن به مسائل تربیتی دانش آموزان را از یک زاویه علمی و پژوهشی ، پیدا نمودند. اجرای آن طرح می رفت تا همان حلقه ی مفقوده ی تعامل جدی معلمان با مربیان تربیتی به شمار آید.
شکی نیست که به امور غیرآموزشی و فوق برنامه دانش آموزان نمی توان بی اعتناشد. اوضاع تحصیلی بچه ها نگران کننده تر از قبل است و چه بسا در آینده وخیم تر هم بشود .ظهور و اشاعه ی پی در پی امکانات دیجیتالی و اینترنتی و سوءاستفاده از آنها نیز بروخامت اوضاع افزوده است.اگر دیروز در مرزهای این میهن ناآرامی بود، امروز در مغزهای دانش آموزان آن، آشفتگی شایعه شده است و بنابراین به تلاش تربیتی ،بیش از پیش نیاز است.
ازطرف دیگر، تاریخ سی ساله امورتربیتی نشان می دهد که پرداختن دوباره به آن به این نام و نشانی که هست، تنها به از دست دادن فرصت ها می انجامد. دیدیم که با احیا معاونت پرورشی در دولت های نهم و دهم، ضمن تکرار مکررات در اجرای برنامه ها، نه از میزان مسائل غیراخلاقی و بزه کاری در میان دانش آموزان کاسته شد و نه طرح و برنامه تازه و کارآمدی دراین حوزه اجرا شد. پروژه احیا ، با یکی انگاشتن شرایط دوره «رفاه »با عصر «دفاع» و البته با تردید به کارآمدی آن دنبال شد که آن هم ناشی از احساسات موجود در اردوگاه اصول گرایان بود ؛ وگرنه، خود دست اندرکاران معاونت تربیتی هم می دانستند که مستقل سازی حوزه تربیتی، هم خلاف اصول علمی است و موجب رشد انحصارگرایی. برای همین بود که در مدارس این باور وجود داشت که تنها فرد مسلمان، انقلابی و نماد تربیت، شخص معاون تربیتی است و در نتیجه به بهانه عدم دخالت در برنامه های وی، نوعی بی تفاوتی و بی اعتنایی نه فقط به او که به برنامه های امور تربیتی احساس می شد.
باری، ازادغام امورپرورشی در امور آموزشی نترسیم. دراجرای برنامه تلفیق دوره قبل،دیدیم که نه تنها ضرری نداشت که به سود وزارتخانه هم بود. این کار هم آغاز یکپارچگی و یگانگی در قلمرو تعلیم و تربیت است و هم منجر به احیای نقش تربیتی معلم خواهدشد. یادمان باشد که امورتربیتی با تصوری که از آن داریم، تنها یک شیوه کار تربیتی بوده است که چه بسا الان دیگر امکان اجرا نداشته باشد. نمی توان آن را هدفی مقدس پنداشت و به آن نگاهی صرفا ارزشی داشت و به عنوان تنها میراث شهیدان رجایی و باهنر، همواره مواظبش بود. شاید اگر آن بزرگواران نیز اکنون بودند،با توجه به مقتضیات روز،بی خیال تداوم آن می شدند.
جالب این که انحلال معاونت پرورشی در سال 1380هم توسط دلسوزانی صورت گرفت که بچه های دهه ۶۰ بودند و خود از مروجان اولیه امور تربیتی بودند. همان سال با جایگزینی سازمان دانش آموزی و با الگوبرداري از تشكيلات دانشآموزي موفق در كشورهاي توسعهيافته آموزشي، دهها فعاليت ديگر همچون تاسيس خبرگزاري دانشآموزي، راهاندازي برنامه عمره دانشآموزي، تشكيلات فرزانگان و پيشتازان، شوراهاي دانشآموزي ،طرح پرسش مهر از رييسجمهور، مجلس دانشآموزي، و تشكيلات هلال احمر ایجاد شد که برخی از آنها تا به امروز نيز ادامه دارد.معاونت تربیتی، تجربه های مختلف ایجاد، ادغام و احیا را از سرگذرانیده است و گویا هیچ یک پاسخگو نبوده اند. راز این نگاه های متفاوت به امور تربیتی در آن است که دیگران به آن چنان نمی نگرند که به امور آموزشی توجه می کنند . یکی از علل موثر در این امر شاید دراین بوده است که تشکیل امور تربیتی با یک زاویه دید احساسی و سیاسی، مربوط به دوران تأسیس و گذر نظام سیاسی کشور بوده است.
اکنون با توجه به آنچه گفته شد و شعار دولت یازدهم مبنی بر اعتدال و میانه روی در امور و نیز صبغه و سابقه وزیر پیشنهادی برای آموزش و پرورش، و از آنجایی که آزموده را آزمودن خطاست، باید در این زمینه طرحی نو در انداخت. تداوم کاراین معاونت به صورتی که هست، چه در دوره دولت اعتدال و هر دولت دیگر، هم بازمنجر به تکرار مکررات خواهد شد. شایسته تر آن است که ضمن کاهش و یا زدودن بار احساسی و سیاسی آن، با بهره گیری از متد و تکنیک های علمی و روزآمد تربیتی،دوباره دست به دامن تلفیق شد.
*مربی تربیتی
علی افشار سمیرمی
عضو شورای نویسندگان سخن معلم
در کارنامه تحصیلی دانش آموزان درسی هست که مثل هیچ یک ازدرس های دیگر نیست.درسی که امتحان ندارد و نمره گذاری اش معمولا توسط مدیر و معاون انجام می پذیرد.نمره ای که معمولا بالاتر از حد قبولی است ولی در معدل دانش آموز تاثیرندارد. درس « انضباط »،هویتی ساده و در حاشیه دارد اما محتوای عظیم و گسترده ای را مورد ارزیابی قرار می دهد.در واقع ردپایی از فرشته مظلوم و مهجور اخلاق در مدرسه است. اخلاق و گزاره های آن از جنس محتوای برنامه درسی نیست که تنها به کار دانش آموز بیاید.معلمان و اولیا نیز بیشتر و پیشتر از بچه ها به آن نیازمندند.
گفتن ندارد ... اما نظام آموزشی به کارخانه ای می ماند که اگر چه ظاهرا هدف آن « آدم سازی» عنوان شده است اما معدودند افرادی که از زیر دندانه چرخ های آن ، ذهن و زبان سالم به در ببرند.این نظام به واسطه کارکردی که دارد ،نه عزت نفس لازم را برای دانش آموز به ارمغان می آورد و نه احترام دیگران را در نظر او برجسته می سازد.دانش آموزان به مثابه اشیایی به طور چند نفری در جعبه هایی به نام کلاس کنار هم چیده می شوند. همکلاسی ها نه همدیگر را و نه معلم شان را انتخاب نمی کنند. همنشینی ها به طور تصادفی و انتصابی است. در نتیجه فضای ارتباطی با همدیگر در یک مقطع زمانی چندماهه، اعتماد و اطمینان لازم را ندارد. در طول زمان یک سری اطلاعات به آنها آموزش داده شده و آنها ناچارند پس از مدتی همان مطالب را پردازش کنند.ارتباط و دیالوگ میان بچه ها قدغن و معلم متکلم وحده است. مهمتر ازهمه، آنها به عنوان یک نیروی انسانی ذخیره تلقی میشوند که در آینده باید به درد جامعه بخورند، پس ضمن این که پا روی دل و احساس شان می گذارند، باید دروسی را فرا گیرند که نظام آموزشی خیال میکند، به درد خواهد خورد.با این وجود این فضا نمی تواند و نباید بدون قاعده و مقررات باشد و همین نقطه امیدی برای حضور به موقع اخلاق است.تا پیش از این جامعه در سایه سار اخلاق نشسته بود و کوچه ها کم و بیش به دست یکی دو سلام فتح می شدند. ارتباط بین خانه و مدرسه و مسجد و بازار چنان قوی بود که هرچه دیده می شد، جز خیر و تعاون و همدلی نبود.شاید چون ضعف و خلاء اخلاقی محسوس نبود، نظام آموزشی نیز مسئولیتی در این باره نداشت.امروزه اما آدمی کودکی خویش را گم کرده است و در قحط آب و هوا و اخلاق به سختی نفس می کشد.خانواده ها دیگر کارکرد پیشین خویش را از دست داده اند. وجود طلاق روانی میان والدین، بروز پدیده تک فرزندی،تجمل گرایی، کارمضاعف بیرون از خانه، مشکلات ترافیک، دوری از پدر و مادر بزرگ و سایر بستگان، تنها برخی از عوامل مخل عملکرد خانواده محسوب می شوند.در نتیجه تنها گزینه موجود، روی آوردن به مدرسه است.
اهتمام به اخلاق در مدارس غیرممکن نیست ، اما دشوار است. آموزش اخلاقی اگرچه لازم است ولی کافی نیست.حاصل آن نظم دادن و منضبط بارآوردن است که البته عمر و دوام زیادی ندارد.بیشتر به اطاعتی منفی و مطلق می انجامد که درنتیجه فعالیت بدنی دانش آموز در مدرسه است.معمولا بسیار آموزش های اخلاقی داده می شود که از بس عبوس و بی ثبات هستند، ضمانت اجرایی خاصی ندارند. حق هم همین است که اخلاق در حصار آموزش های مدرسه ای گرفتار نماند؛از نظر برخی دانشمندان، کودک اصول اخلاقي خود را تا سن شش سالگي کسب مي کند و لذا آموزش رسمي اخلاق در مدرسه به تنهایی چندان تأثيري دراخلاقي کردن وي نخواهد داشت.
در واقع ، اگر آموزش اخلاقی با زیرساخت های فطری و قلبی آدمی سازگار نباشد،حاصلی جز ریا و نفاق ندارد و به آسانی ،تربیت شکل ریایی به خود می گیرد واخلاق به ضد اخلاق بدل می شود.به همین جهت است که مدیران و معلمان غالبا گله مندند که به رغم اندرزهای اخلاقی که در کتب درسی گنجانده شده و سخنانی که در خلال برنامه صبحگاهی برای بچه ها ایراد می شود و با وجود اشعار و جملات جالبی که بر در ودیوار مدرسه وجود دارد، بازهم رفتارهایی مثل تقلب، دروغگویی، بی نظمی، خشونت و پرخاشگری دانش آموزان اسباب زحمت شان است.
واقعیت این است که بچه ها آن اندازه که تحت تاثیر رفتار و کردار بزرگ ترها قرار می گیرند به گفتار هرچند زیبا و اغوا کننده آنها وقعی نمی نهند.به ویژه در روزگار امروز که به یمن گسترش اطلاعات در رسانه های گوناگون، سطح معلومات و دانش آنها در مسائل اخلاقی و اعتقادی بالا رفته است.مثلا گاهی با تماشای یک فیلم مذهبی، بهتر و بیشتراز معلم خود که می کوشد قصه آن را باز گوید، به موضوع اشراف دارند و کم و بیش اشتباهات احتمالی معلم شان را هم یادآور می شوند.با این حال، همه این ها نوعی باور دانشی است و هنوز مانده تا به باور قلبی یعنی تربیت اخلاقی برسد.
مقصود از تربیت اخلاقی ، فراگیری و عمل به آداب و رسوم اجتماعی نیست ، زیرا آداب و رسوم غیر از اخلاق است .برای همین است که در هر کشور آداب و رسوم اجتماعی ویژه ای بر اساس ملاحظات نژادی، سیاسی ،دینی و جغرافیایی ظهور پیدا می کند که اصرار در تبلیغ آنها چه بسا به ترویج نوعی انحصارطلبی و خشونت منجر بشود.در صورتی که فرآیند اخلاق با مسایل بنیادین انسانی ارتباط دارد و در فطرت آدمی فارغ از نژاد و دین و زبان او رخ می نماید.پای بندی به اخلاق، وجه ممیزه حیات انسانی است.هدف غایی دین اسلام نیز تکمیل مکارم اخلاقی است. اهمیت این مسئله در دنیای لجام گسیخته امروز که فساد و جنایت از در و دیوار آن می بارد، به شدت احساس می شود. دنیای امروز، اگر چه سرشار پیشرفت است اما محتاج معنویت است. همین طور مدارس آن، اگرچه خلاق اند اما مواجه با کمبود اخلاق اند. برای همین است که دنیای حاضر در آینده به مدارس اخلاق محور،نیاز جدی دارد. مدارسی که در آن صلح طلبی ، پرهیز از جنگ و انسان دوستی حرف اول را بزند.در این مدارس، معلمان و مربیان قبل از هرچیز مواظب و مراقب رفتار خویش در خانواده خود هستند تا الگوی عملی قابل اعتماد برای بچه های مردم محسوب شوند. اولیای این مدارس ،تنها وقتی که شکایتی از فرزند خویش دارند، به مدرسه و نزد معلم نمی آیند.مدرسه نیز فقط وقتی دانش آموز مشکلی درسی یا رفتاری دارد به احضار والدین اقدام نمی کند و کم و کیف رفتار دانش آموز را صرفا در قالب نمره ای در انتهای کارنامه تحصیلی نمی سنجد.
می دانیم که در آغاز، تاکید مدارس بر جنبه شناختی متمرکز بود. اما اندک اندک وظایف مدرسه به ابعاد دیگر تسری یافت و نگاهی نسبتا همه جانبه نسبت به دانش آموزان پیدا نمود.در شرایط فعلی مدرسه نمی تواند به مقوله اخلاق بی تفاوت باشد و باید این محیط به صورت های اصلاح مدیریت،ایجاد تنوع و نشاط ضمن حفظ اقتدار به وسیله تشویق و تنبیه مهندسی شود. همچنین چون آموزش ارزش های اخلاقی امری منتشر در تمامی موضوعات درسی است،نباید به یک موضوع یا برنامه درسی خاص محدود شود و لذا تمامی اعضا و ارکان مدرسه باید عملا برای پرکردن خلاء اخلاقی مدرسه به وسیله؛ پرهیز از تبعیض میان دانش آموزان، ارزش قائل شدن برای تک تک آنها و سعی در الگوی عملی و رفتاری شدن در نظر آنها بکوشند
پایان کلام اینکه در نظام تعلیم و تربیت، فرآیند تربیت، از یک سری ظرافت ها و حساسیت های خاصی برخوردار است که در توان و حوصله هر معلمی نیست. همچنین نتایج کار در این حوزه زمان بر و به فوریت کار در حوزه آموزشی هم نیست.در مسیرصعب العبور تربیت، گردنه های متعددی وجود دارند که ورود به هریک دشواری های خاصی دارند.مثلا تربیت دینی یا تربیت جنسی، هنوز رازآلود و مناقشه برانگیز اند و وارد شدن ناشیانه به حریم آنها چه بسا سبب شکست و پشیمانی بشود.
مهم تر از همه آنها، تربیت اخلاقی می باشد که سرسلسله انواع تربیت هم هست.برای بهره مندی از یک از نظام آموزشی اخلاق مدار ، قبل از هرچیز باید جامعه ای آماده داشت. چراکه اخلاق حتی فراتر از قانون می نشیند و با نهادینه شدن اخلاق است که قانون نیز ثبات خویش را باز می یابد.
فراتر از این باید گفت که ما قبل از دست یابی به یک جامعه دینی و مدنی، به یک جامعه اخلاقی نیازمندیم.
* جای بسی تاسف و شرم ساری است که کانون تربیت اسلامی هیچ بیانیه و تسلیتی بابت مرگ یک انسان، آن هم معلم، صادر نمی کند اما درباره موضوع نه چندان مهمی مانند تغییر رییس صدا وسیما، بیانیه صادر می نماید و بدون هیچ تواضعی، خواستار حضور خود و اعوان و انصارش ، به عنوان کارشناس ،در سیاست گذاری ها صدا و سیما می شود!*
* گویی در این میان، او و تشکلش، تنها در پی مطرح کردن خودشان هستند. محمود فرشیدی، البته سابقه ی خوشی میان طیف وسیعی از فرهنگیان ندارد. نام او نا خودآگاه، برخوردهای خشن و تند با معلمان و تشکل ها را به یاد متبادر می کند.
در واقع، معلمان در زمان صدارت او، تاوان بی تدبیری های او و اعوان و انصاری چون محدث خراسانی و علی اکبر براتیان را دادند.جالب این که، دکتر احمدی نژاد، که در استیضاح اردیبهشت سال 86 دفاع جانانه ای از او کرده بود،به زودی فهمید که او جایگاهی در میان فرهنگیان ندارد و او را وادار به استعفا کرد؛ استعفایی که صدای هیچ کس،حتی اصول گرایان را در نیاورد و کسی به دفاع از او برنخاست.
دکتر عباس حاتمی
عضو شورای نویسندگان سخن معلم :
1-چرا نظام آموزشی ما پژوهشمحور نیست؟ چطور میتوانیم این ضعف را اصلاح کنیم؟
ما در کشورمان مشکل 100 ساله داریم؛ یعنی 100 سال است که کشورهای غربی را دیدهایم و فکر کردهایم اگر اتوبان یا ساختمان بسازیم، توسعه اتفاق میافتد. به همین دلیل، 100 سال است که افراد بااستعداد کشورمان، به جای اینکه در رشتههای علوم انسانی تحصیل کنند، در رشتههای مهندسی یا پزشکی درس میخوانند. به جای اینکه فرهنگ پژوهش گری وتحقیق محوری را تقویت کنیم، محفوظات را توسعه میدهیم.
به همین ترتیب، دانشآموختگان ممتاز و باهوش،اول جذب شرکت نفت، شهرداری،بانک و... میشوند و در آخر اگر کسی باقی ماند، به آموزش و پروش می رود؛ یعنی افرادی که نتوانستهاند جذب سازمان های پردرآمد دیگر شوند وارد آموزش و پرورش میشوند. البته از بین 100 نفری که جذب آموزش و پرورش میشوند تیزهوش هم وجود دارند که به خاطر عشق و علاقه وارد این مجموعه شدهاند. اینها همان عزیزانی هستند که اکثرا" جذب مدارس غیرانتفاعی میشوند. اما ، غالب افرادی که جذب آموزش و پرورش میشوند، کسانی هستند که در تحصیلات شان خیلی موفق نبودهاند. این واقعیت تلخی است که آموزش و پرورش ما به خصوص بعد از انقلاب با آن درگیر است. البته با این حرفها نباید زحمات معلمان و دبیران را نادیده گرفت،اما آنان یا از روی عشق و علاقه فداکاری می کنند و به حداقل دستمزد قانع هستند یا چاره ای دیگری ندارند.
در مجموع، به واسطهی اینکه ما حقوق خوبی به معلمین نمیدهیم و آنها از موقعیت مناسب اجتماعی برخوردار نیستند، تعداد آدمهای کیفی تحول آفرین در آموزش و پرورش ما کم است. آن تعداد کم نیز ترجیح میدهند دبیر بمانند، در صورتی که ما باید از آنها دعوت کنیم در کرسی مدیریت یا ریاست منطقه فعالیت کنند، چون در مرحلهی اول باید خود رئیس منطقه مقولهی پژوهش وتوسعه را بفهمد. او باید بداند که پژوهش در آموزش و پرورش محدود به یک پژوهشکده و تعدادی دانشآموز و دبیر نمیشود؛ بلکه پژوهش، همهی بدنهی آموزش و پرورش را در سطوح مختلف در بر میگیرد. پژوهشهای بسیار سادهای که در کلاس اتفاق میافتد تا پژوهشهای مدرسهای و منطقهای در این مجموعه باید مد نظر قرار گیرند.
متأسفانه، در حال حاضر، جو کاذبی در مدارس وجود دارد که بچهها میترسند حرف بزنند و این ترس موجب میشود موضوع تربیت و تفکر انتقادی اتفاق نیفتد و حتی مدارس به محیطی برای یادگیری آسیب های اجتماعی تبدیل شوند.
امروز بعد از 30 سال شما اگر از رئیس آموزش و پرورش منطقه بپرسید، کارکرد تربیتی کدام مدرسهتان خوب است، نام یک مدرسهی غیرانتفاعی را میآورد که خانوادهی دانشآموزانش پولدار و مذهبیاند. اگر بپرسید کارکرد تربیتی کدام مدیر بهتر است، میگوید غیرانتفاعی، ولی این مدرسه دانشآموزان خوب را جذب میکند و خروجیاش هم دانشآموزان خوبی هستند، در حالی که بعد از 30 سال انتظار این است که رئیس آموزش و پرورش منطقه یک مدل علمی داشته باشد و بگوید فلان مدارس (اعم ازدولتی وغیرانتفاعی) به دلیل اینکه نسبت به پارسال 25 درجه بهبود پیدا کرده بهترین مدرسه به لحاظ کارکرد تربیتی است.
در واقع، بسیاری از رؤسا و مدیران آموزش و پرورش معتقدند نمیتوان خوب بودن را اندازهگیری کرد، چون این افراد برای ریاست منطقه ساخته نشدهاند و هیچ دورهی آموزشی طی نکردهاند. بنابراین تخصصهای لازم را ندارند و نمیدانند چگونه یک امر کیفی را باید کمّی کنیم تا امکان مقایسهی علمی ایجاد شود. از آن جایی که این عزیزان بسیار زحمت میکشند، وقتی این حرفها را بخوانند به شدت عصبانی میشوند.
در حال حاضر ، ما تعداد زیادی پژوهشگاه راه انداختهایم، ولی هنوز مفهوم پژوهش در آموزش و پرورش راه خودش را باز نکرده است،کتاب هایی که درمدارس ششم ابتدایی تحت عنوان "تفکروپژوهش" و "کاروفن آوری" تدریس می شوند بسیار ساده و غیرحرفه ای بوده و مناسب برای دوره اول ابتدایی هستند. با ساختن پژوهشگاه و جمع کردن چند نفر دکتر که مسئلهی پژوهش در آموزش و پرورش یک میلیون نفری ما حل نمیشود. آموزش و پروش برای خودش یک کشور است و هر سال باید صدها کتاب و مجله حاصل پژوهشهای عزیزان ما از داخل آموزش و پرورش وارد جامعه شود. اساساً بخش مهمی از کشفیات علمی باید از بدنهی آموزش و پرورش بیرون بیاید، اما ما پیشفرض غلطی داریم که میگوییم پژوهش مخصوص دانشگاههاست و کار آموزش و پرورش انتقال یک سری مفاهیم خاص درسی است.
این تصور غلط ما از آنجا نشات میگیرد که آموزش و پرورش کشورهای پیشرفته را بررسی نکردهایم.معلمان را برای فرصت های مطالعاتی به خارج ازکشور اعزام نکردیم، درحالی که سال2012 حدود 5 میلیون دانش آموز و معلم ازسنگاپور بازدید کرده و از نزدیک نظام پیشرفته آن کشور را مشاهده کرده اند. در این کشورها، مدارس تحقیقات میدانی انجام میدهند و برای مشکلات پیرامون خودشان راهحل پیدا میکنند تا یاد بگیرند وقتی در جامعه با مشکلی روبهرو شدند، چگونه آن را مرتفع کنند. درمدارس این کشورها ، فن آینده پژوهی،خردگرایی، تفکرانتقادی و استدلال پذیری به دانش آموزیاد داده می شود و سعی نمی کنند دانش آموزرا " گذشته نگر " و " دنیا گریز " تربیت کنند.
موضوع انشای دانش آموزان درخصوص فن آوری اطلاعات،مشکلات جامعه نظیر طلاق عاطفی یا آلودگی هوا، مسائل روزمره زندگی مثل گردشگری،مهارت های زندگی یا رفاه اجتماعی و نحوه اندیشیدن برای آینده(آینده بینی)است.
آینده شناسی ، فرهنگ امید را ترویج می کند ولی آموزگاران نیز ازمتدها و روش های آینده پژوهی اطلاعات کافی برای انتقال به دانش آموزان ندارند.
به همین دلیل، نقش آموزش و پرورش در جریان پیشرفت کشورما بسیار ضعیف است. البته همین میزان از پیشرفت در عرصههای مختلف هم حاصل فعالیتهای آموزش و پروش است، اما اگر بپرسند چرا سرعت رشد ما نسبت به کره،سنگاپور یا ژاپن پایینتر است، ناچاریم بگوییم یکی از معضلات مهم ما این است که به جای رسیدگی به مشکلات آموزش و پرورش به سراغ شرکت نفت،راه سازی یا توزیع یارانه رفتهایم تا رأی جمع کنیم، چون فعالیت در این بخشها در کوتاهمدت نتیجه میدهد، اما ، کار در آموزش و پرورش در بلندمدت خودش را نشان میدهد.
طبق گزارش صندوق بین المللی پول درسال 2013ایران از میان19 کشورخاورمیانه درپرداخت یارانه سوخت رتبه اول (12%ناخالص داخلی) و عربستان رتبه دهم را دارد (اختصاص10%تولیدناخالص داخلی).
درحالی که دراین گزارش ازنظر آموزش ، عربستان با اختصاص 5 / 7 درصد تولیدناخالص داخلی رتبه اول وایران با اختصاص8 / 4 % رتبه هشتم راکسب کرده است.
بانک جهانی درگزارش 2012خوداعلام کرده است ایران41 هزارمیلیاردتومان یارانه نقدی پرداخت کرده درحالی که بودجه آموزش وپرورش 16هزارمیلیاردتومان بوده است (یک میلیون و 200هزارتومان یا 400دلاربه ازای هر دانش آموز).
طبق این گزارش ، بودجه سرانه دانش آموزان اسپانیایی 10برابر، لهستان5 برابر،کوبا 4 برابروبرزیل 2برابر ایران است.
متوسط جهانی سرانه فضای آموزشی4مترمربع و در ایران 5 / 1 مترمربع است.
نتایج آزمون"تیمز"نشانگر پایین بودن سطح سواد دانش آموزان ایرانی از میانگین جهانی در دروس ریاضی وعلوم است.
معاون پرورشی و فرهنگی وزارت آموزش و پرورش (سایت عصرایران 12 / 11 92 )با اشاره به نتایج پژوهشهای مجلس شورای اسلامی، گفت: بر اساس بخشنامه، ما در سال 90 و 91، 160 روز آموزشی داشتیم که این مسئله در کشورهای توسعه یافتهای همچون کانادا 180 روز، فرانسه 174 روز، آلمان 210 روز، انگلیس 192 روز، تایوان 222 روز، ژاپن 240 روز و کره جنوبی 222 روز در نظر گرفته شده است و ملاحظه میکنید که هیچ کشوری زیر 170 روز آموزشی ندارد.
کفاش با تذکر این نکته که ممکن است ساعات آموزشی در کشورهای مختلف فرق کند، اظهار کرد: بر اساس اعلام مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی، میانگین ساعات آموزشی در یک سال تحصیلی برای پایه اول و دوم در ایران 600 ساعت است و برای پایههای سوم، چهارم و پنجم 667 ساعت پیشبینی شده، این در حالی است که در کانادا 952.5 ساعت، فرانسه 1073، آلمان 1050، تایوان 1177، ژاپن 1050، کره جنوبی 975 و ایالات متحده آمریکا 1014 ساعت مقرر شده است.
وی با اشاره به زمان ساعات تحصیلی نیز افزود: برای پایه اول و دوم 225 دقیقه و سوم، چهارم و پنجم 250 دقیقه تعریف شده است اما در کشورهای دیگر همچون کانادا 304، فرانسه 370، آلمان 300، انگلیس 300، تایوان 318، ژاپن 330 و ایالات متحده آمریکا نیز 338 دقیقه در روز در نظر گرفته شده که این مطالعات نشاندهنده این نکته است که میزان آموزش در ایران بر حسب، روز، ساعت و زمان نسبت به کشورهای پیشرفته بسیار پایینتر است و این با شعار «تحول، تولید علم، توسعه و اول بودن در منطقه» هم خوانی ندارد.
درمدارس جوامع پیشرفته از 30سال پیش درخصوص مسائل جنسی به عنوان یک فصل درس زیست شناسی(علوم تجربی) ازپنجم ابتدایی به دانش آموزان آموزش داده می شود.
آموزش و پرورش در این زمینه استعداد دارد که در کنار 150 میلیون کتابی که چاپ میکند، طرح تغییر و تحول در آموزش و پرورش را هم در چند هزار نسخه چاپ کند؛ استاندار محترم هر استان باید بهترین اساتید دانشگاه را دعوت کند، پول خوبی هم به آنها بدهد، چند روحانی باسواد را هم در کنار آنها قرار دهد و از چند مدیر باسابقهی آموزش و پرورش هم استفاده کند و یک هیئت نظارت بر تحول آموزش و پرورش تشکیل دهد تا این هیئت تغییرات تربیتی دانشآموزان را در آن استان سالانه اندازهگیری کنند و مثلاً بگویند عشق به وطن، خلاقیت یا گرایش به معنویت چند درصد دانشآموزان افزایش یافته است. اگر روزی یک استاندار چنین حرکتی را آغاز کند، میتوان امیدوار بود که در آموزش و پرورش تحولی آغاز شود، اما اگر همچنان برای معلمها سخنرانی کنیم و ذکر مصیبت نمائیم، هیچ اتفاق تازهای در آموزش و پرورش نمیافتد.
جابه جاکردن مدیران بدون تغییرنگرش هاو استراتژی ها کارساز نخواهد بود
2-دانشآموزان ما در ابتدا با اشتیاق وارد مدرسه میشوند، اما پس از مدتی نسبت به تحصیل بیعلاقه میشوند. چرا مدارس نمیتوانند اشتیاق تحصیل رادر بچهها ایجاد کنند؟
وقتی خود معلم اشتیاق نداشته باشد و معنی اشتیاق را نداند، نمیتواند به فرزندان ما اشتیاق را منتقل کند. اگر اواشتیاق داشت وباهوش بود، در یک دانشگاه خوب قبول میشد و دیگر به مدرسه نمیآمد که اغلب معلمان آن زیرخط فقر زندگی می کنند. مشکل دیگر این است که خود معلمان کتاب نمیخوانند و به زور در آموزشهای ضمن خدمت شرکت میکنند. اگر من میگویم استاندار باید یک نظام ارزشیابی راه بیندازد، برای این است که نظام ارزشیابی آموزش و پرورش باید از داخل این مجموعه خارج شود تا عیبهای خودش را نشان دهد.
اینکه دانشآموزان در مدرسه از علم گریزان میشوند، به این دلیل است که معلمین ما مهارت کافی ندارند در بچهها نسبت به علم اشتیاق ایجاد کنند و دانشآموزان سر کلاس از طریق کتاب شکنجهی روحی میشوند، چون 10 بار آنها را مجبور میکنند که کتابشان را بخوانند، در حالی که اگر یک فرد با هوش متوسط 3 بار آن کتاب را بخواند، مطالبش را یاد میگیرد. در واقع با این کاردانشآموز را از علم " زده " میکنند و به همین دلیل تابستان که میرسد دانشآموزان خوشحال هستند.
حجم ومحتوای کتابهای درسی نیزبرای دانش آموزان جذاب نیست
این علائم برای آموزش و پرورش یک کشور بسیار تلخ است، ولی متأسفانه در کشور ما به یک امر عادی تبدیل شده است. میگویند در همهی دنیا بچهها از مدرسه بدشان میآید، در حالی که این گونه نیست، بچهها وقتی مدرسهشان درکره جنوبی، سنگاپور، فنلاند و... تمام میشود عزا میگیرند، چون از محیط دوستانهی مدرسه و دوستانشان دور میشوند. در واقع ، در محیط مدرسه آن قدر وسیلهی ورزش، بازی و تفریح،شادابی و امکانات هست که وقتی میگویند مدرسه تعطیل است، همهی دانشآموزان ناراحت میشوند. در ژاپن اکثرمدارس ابتدایی استخر دارند.
بعضی از مدارس ما به واسطهی چهاردیواریهای کوچک، کلاسهای بدون نور و نبود فضاسازی مناسب، مثل زندان هستند. ما چند مدرسه داریم که دانشآموزان در آنها احساس نشاط میکنند؟
مدارس غیرانتفاعی معدودی هستند که به تنهایی نمیتوانند آموزش و پرورش را نجات دهند. باید همهی شهردارهای کشور وظیفهی خودشان بدانند که حیاط مدرسهها را سرسبز و بانشاط کنند. همهی شهرداریها باید سالی 2 بار مدرسهها را نقاشی کنند. امروز در همهی خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ چمن میکاریم، ولی حیاط مدرسههایمان خشک خشک است و هیچ کس صدایش درنمیآید که چرا دانشآموزان ما نباید در مدارسی زیبا تحصیل کنند.
نظام اداری آموزش وپرورش ایران نیز ناکارآمد و باحجم بالای عملیات ستادی است که باعث افزایش هزینه هاو رشد بورکراسی می شود.
3-ارتباط آموزش و پرورش و نظام آموزش عالی چگونه است؟ آیا بدون در نظر گرفتن این ارتباط میتوان آن نقاط ضعف را برطرف کرد؟
همهی این معضلاتی که در آموزش و پرورش وجود دارد در آموزش عالی امتداد پیدا میکند. مدتهاست که رابطهی آموزش عالی با توسعهی کشور قطع شده است. به همین دلیل صدها دانشجو به دانشگاه میآیند، در حالی که میدانند کاری برای آن رشته وجود ندارد. این فرآیند ادامه دارد، چون ما نیروی انسانی را سرمایه نمیبینیم. آموزش عالی معضل جداگانهای است که در مقاله ای دیگر مفصلاً به آن پرداختیم.
ما از برادران عزیزمان در آموزش عالی خواهش میکنیم ویژگیهای محصولی را که از آموزش و پرورش تحویل میگیرند مطالعهی علمی کنند و نتیجه آن را اعلام نمایند. اگر خودشان هم مدعی باسوادی هستند، سر 4 سال که به دانشجوها لیسانس میدهند، ویژگیهای بینشی، فرهنگی، اعتقادی، دانشی آنها را بیان کنند. مثلاً بگویند فرد با 40 درصد عشق به وطن وارد این دانشگاه شد و امروز، که فارغالتحصیل میشود، عشق به وطن در او به 60 درصد رسیده است.یابگویندفردبا 30%شاخص توسعه فردی وارد دانشگاه شده وبا70% همان شاخص ها فارغ التحصیل شده است.
متأسفانه، در دانشگاههای ما موضوع کار فرهنگی کاملاً تعطیل است،کارفرهنگی با موعظه و تدریس کتاب های حجیم مذهبی به دست نمی آید ، بلکه درمناسبات اجتماعی دانشگاه (کنجکاوی،پرسش و پاسخ،مناظره،اعتماد،مشاهده رفتارو...) شکل می گیرد چون میگویند کار رئیس دانشگاه توسعهی علم است و مسئولیت تربیت بر عهدهی دیگران است. تا زمانی که این گونه به قضیه نگاه کنیم معضلات آموزش و پرورش خودش را نشان نمیدهد ، چون معلمان نیز ازهمان دانشگاه فارغ التحصیل می شوند. هیچ وقت آموزش عالی ما یک کار علمی نکرده است که بگوید من این فارغالتحصیلهای آموزش و پرورش را با این ویژگیها تحویل گرفتهام، در حالی که میلیاردها تومان در حوزهی پژوهش و تحقیق دانشگاهها خرج میشود و تولید علم به چاپ چند مقاله خلاصه می گردد.
همهی اینها ذیل آن جمله قرار میگیرد که که در کشور ما هنوز توجه نکردهاند سرمایهی اصلی کشور نه نفت است و نه گاز، سرمایهی اصلی کشور انسانها هستند. بنابراین باید انسانها را تربیت کنیم و آنها را آموزش دهیم تا بتوانیم فرآیند توسعه و پیشرفت کشور را طی کنیم(ماتسوشیتا ، بنیانگذارکمپانی پاناسونیک:قبل ازاینکه کالاب سازی انسان بساز).
4-نقاط قوت و ضعف سند تحول آموزش و پرورش چیست؟
طبیعتاً وقتی میخواهیم به این هدف برسیم، باید به این بیندیشیم که با چه سازوکاری میتوانیم بهترین، قویترین و متدینترین نیروهای جامعه را در آموزش و پرورش به کار گیریم و همواره انگیزههای آنها را فعال نگه داریم تا این اهداف را محقق کنند. برای اینکه این اتفاق بیفتد، باید به همان نکاتی توجه کنیم که در سؤالهای قبلی مطرح کردم. در واقع باید معیشت، موقعیت اجتماعی، آموزش و همهی شرایط را برای معلمان و مدیران مدرسه فراهم کنیم.
تا زمانی که استعدادهای درخشان کشور فقط جذب صنعت نفت و پتروشیمی، بانک مرکزی و امثال اینها میشوند، امکان ندارد طرح تحول آموزش و پرورش در کشور ما موفق باشد. برای اینکه بهترین نیروهای کشور را به سمت دنیای مادیات میفرستیم. پیچیدهترین حرفهها در اسنادی هستند که بُعد انسانی دارند، اما افرادی به حوزههای علوم انسانی وارد میشوند که نتوانستهاند وارد رشتههای ریاضی و علوم تجربی شوند. تا زمانی که این معادله در کشور ما وجود دارد، قسمت بسیار ناچیزی از این اسناد شکل عملی به خودشان میگیرند .
علاوه بر همهی اینها، بخشی از این مشکل مستلزم تحول در آموزش و پرورش است و بخش عظیمی از آن مستلزم تحول در شیوهی ادارهی کشور است که من در سؤالات قبلی به آنها اشاره کردهام. ما باید فضایی را در کشور ایجاد کنیم که هر استعداد درخشانی آرزویش این باشد که اجازه بدهند در آموزش و پرورش معلم شود.
معلم شدن در دبستان باید یک افتخار خیلی بزرگ باشد. اینها برای کشور ما خندهدار است، چون 30 سال است که میگوییم دیپلم برای معلم دبستان، فوقدیپلم برای راهنمایی و لیسانس برای دبیرستان لازم است، در حالی که تعلیم و تربیت در دبستان پیچیدهتر از دبیرستان است؛ همان طور که در پزشکی افراد تیزهوش باید متخصص کودکان شوند، چون بچه نمیتواند بیماریاش را بگوید و دکتر باید تیزهوش باشدتا مشکلات اوراکشف کند.
اگر به شما بگویند فردی فوق تخصص قلب کودکان دارد، حتماً احساس تان این است که او از یک فوقتخصص قلب بزرگسالان باید باسوادتر باشد. این در حالی است که روح بچه خیلی لطیفتر و تربیتش پیچیدهتر است. بایداز لیسانسهها برای تدریس در مقطع ابتدایی و کارشناسان ارشد و دکترا برای تدریس دردوره راهنمایی ودبیرستان استفاده شود، اما نوعاً در فضای آموزش و پرورش معلم دبستان آرزویش این است که یک روز راهنمایی درس بدهد و معلم راهنمایی دوست دارد در مقطع دبیرستان تدریس کند.
دلیل این موضوع این است که ، ما هنوز در کشورمان مفهوم توسعه و پیشرفت را نفهمیدهایم و توسعه و پیشرفت را با ساختمانسازی اشتباه گرفتهایم، در حالی که توسعه،تحول درمغز و بینش انسانهاست.
برای مثال، مدیرکل صنایع این وسط چهکاره است؟ وقتی امروز به کشورهای توسعهیافته میروید، میبینید همهی کارخانههای بزرگ و مدرن آنها مسیری را طراحی کردهاند که دانشآموزان مدارس مختلف هر روز به نوبت از آن کارخانهها بازدید میکنند. در واقع، آنها یک خط ارتباطی برقرار کردهاند که در عین حال که بازدید انجام میشود، در روند تولید کارخانه هم اتفاقی نیفتد و دانشآموزان کارخانهها را ببینند تا کار برایشان تعریف شود.
این در حالی است که برای دانشآموز ایرانی کار در خیابانها، مغازههای جواهرفروشی، فرشفروشی، بوتیکها و سوپرمارکتها تعریف میشود. به همین دلیل، آنها به دنبال مدرک هستند تا یک میز گیر بیاورند و اگر هم گیر نیاورند، میگویند با پسرعمویمان میخواهیم یک پیتزافروشی یا بوتیک باز کنیم. این به این دلیل است که اساساً تعریف درستی از کار در ذهن آنها شکل نگرفته است. برای اینکه کار تعریف شود، در کشورهای توسعهیافته دانشآموزان را به مزرعه، کارخانه، معدن و... میبرند و بازدیدهای علمی خارجی دارند. همهی آن کارخانهها هم متعلق به بخش خصوصی است، اما به آنها فهماندهاند که باید دِین خودشان را به جامعه ادا کنند و در مقابلِ امکاناتی که از جامعه میگیرند، کمک کنند تا فرزندان این مردم تربیت شوند. اینجاست که مدیرکل صنایع برای تحول در آموزش و پرورش مسئولیت پیدا میکند و باید به اجرای این طرح کمک کند.
چه وقت این اتفاق میافتد؟
زمانی که اولاً عزیزان ما در خود آموزش و پرورش این نگاه را داشته باشند و بعد چنین چیزی را از سایر وزارتخانهها، دستگاهها و مسئولین مطالبه کنند. همچنین اگر بخواهیم این طرح تحول اجرا شود،باید خیلی از رفتارهای درون خانواده ها و مدارس هماهنگ شوند، چون نمیتوان در مدرسه به دانشآموز درمورد قیامت صحبت کرد، در حالی که پدر و مادر او به هیچ اصول مذهبی پای بند نیستند. این موضوع باعث میشود بین مدرسه و خانواده تضاد به وجود آید.
تصور کنید معلم سر کلاس بگوید مثلاً خداوند چه نگاهی بدی به انسان بینماز دارد، در حالی که پدر آن بچه نماز نمیخواند. در این حالت، این بچه نسبت به پدرش احساس بدی پیدا میکند. این اتفاقات در حال حاضر برعکس هم میافتند ، یعنی خود معلم به آنچه می گوید عمل نکند،یا معلم به بچه می گوید نماز برکت می آورد ولی بچه عملا"ببیند والدین نمازخوانی دارد اما خیلی فقیر هستندوخبری ازبرکت نیست و....
معلمین کار خودشان را میکنند و پدر و مادرها هم کار خودشان را !
هیچ وقت هم رسانه به پدر و مادرها نمیگوید ما در کلاس درس چنین مباحثی را به فرزندان شما میآموزیم. به همین دلیل خیلی از روابط پدر و مادرها با فرزندان به هم میخورد و بچهها دیگر احترام پدر و مادرها را ندارند، چون از 2 منبع کودک تربیت میشود؛ پدر و مادر ناخواسته در یک عالَمی هستند و محیط مدرسه در عالم دیگری است و این کودک نمیتواند به درک درستی از پدیدهها و زندگی خودش برسدو دچارتعارض می شود.
می توان این طور نتیجه گیری کردکه باساختار کنونی تحول بنیادین درآموزش و پرورش رخ نمی دهد و همه اینها اتلاف وقت،به هدردادن منابع و استقبال از توسعه نیافتگی است.
آموزش وپروش محصول همگانی تولیدمی کند و باید همه مردم نسبت به آن حساس باشند.
راهکار ارتقای کیفیت آموزش عمومی
1-برای افزایش انگیزه معلمان به آنان بر حسب کیفیت فعالیت تحقیق و پژوهش " کارانه " پرداخت کنید.
2-تصمیم گیری درخصوص محتوای درسی را به استان ها واگذار کنید،نظام آموزشی متمرکزکارساز نیست.
3-برای جذاب کردن محیط مدرسه ، آموزش یوگا، حرکات ایروبیک، آموزش موسیقی وکشتی گیری (برای پسران) را دربرنامه همه مدارس لحاظ نمائید و مجوز تاسیس مدارس انگلیسی زبان درشهرها بدهید.
4-مدارس غیرانتفاعی را گسترش دهید، سرمایه گذاری بخش خصوصی کیفیت آموزش راارتقاءمی دهد.ازمدیران مدارس غیرانتفاعی درمدیریت ستادهای آموزش وپرورش استفاده نمائید.
5-بازدیدهای علمی خارج ازکشور برای معلمان ودانش آموزان ترتیب دهید، بزرگ فکرکردن و جهانی شدن را به نسل ها بیاموزید.
6-مدیران،مدرسان و کارشناسان خلاق و تحول گرارا ازسایر دستگاه ها جذب آموزش وپرورش کنید(تحت عنوان معلم مهمان یامدعو)،آموزش وپرورش دچار روزمرگی شده است.
7-کتاب های کاغذی را حذف کنید و کتاب های الکترونیکی را جایگزین نمائید.
معرفی الگو: راز طراوت و پیشرفت در مدارس فنلاند
واژه «مدرسه» برای بسیاری از ما یادآور صبحگاه خشک و نظامی وار،سکوت و زل زدن به تخته سیاه و جزوه نویسی در کلاس و البته زنگ تفریحی است که در حکم آزادی موقت از زندان بوده است!
حالا تصور اینکه در جایی از این دنیا، کودکان در سن هفت سالگی و دیرتر از بسیاری از هم سن و سالان خود وارد مدرسه شوند، ساعات کمتری را در مدرسه بگذرانند، خبری از کلاس خصوصی و مدرسه غیرانتفاعی نباشد، بچه ها به ندرت تکلیف و امتحان داشته باشند، بهترین تجهیزات برای مدارس فراهم شود و هیچ کس به خاطر هوش پایین تر خود ترک تحصیل نکند احتمالاً خیلی عجیب به نظر می رسد!
هیچ کس بی سواد نیست
سالهاست که بیسوادی در کشور فنلاند ریشهکن شده است. موهبتی که دلیل آن را باید در سیستم آموزشی منحصر به فرد این کشور جُست. این سیستم آموزشی با ویژگیهای خاص خود سبب شده فنلاند با جمعیت اندک خود به یکی از کشورهای پیشرو در علم و فناوری بدل شود. اصلیترین شاخصه این سیستم را باید دوری گزینی آن از یکسان سازی به شرح زیردانست :
1-در فنلاند محتوای درسی واحدی به مدارس اعلام نمیشود و تنها یک چهارچوب کلی به مدارس برای تدریس داده می شود. معلمان هر مدرسه میتوانند محتوایی که خودشان مناسب میدانند را بر مبنای این چهارچوب طراحی و آموزش دهند.
2-دومین ویژگیهای بارز نظام آموزشی فنلاند، توجه به تک تک دانش آموزان و تلاش برای جلوگیری از ترک تحصیل است. در بیشتر کشورهای دنیا، دشواری دروس برای برخی از دانشآموزان که توانایی ذهنی کمتری برخوردارند موجب سرخوردگی و در نهایت ترک تحصیل آنها میشود.
در فنلاند سیستم آموزشی به گونه ای طراحی شده که امکان ترک تحصیل در آن تقریباً به صفر می رسد. اگر دانش آموزی در درس خاصی ضعف داشته باشد، معلم در کلاس توجه ویژه ای به نیازهای او کرده و حتی ساعات زیادتری را برای تدریس به او اختصاص می دهد. آمار نشان می دهد 30 درصد از دانشآموزان در مدارس فنلاند در طول 9 سال نخست تحصیل مورد " حمایت ویژه معلم " خود قرار میگیرند. همچنین روان شناس و مشاور مدرسه به دانش آموزانی که در مدرسه با مشکلات آموزشی روبرو هستند کمک می کنند.
مدارس در فنلاند دولتی و کاملاً رایگان هستند. شمار دانشآموزان در کلاسهای درس در فنلاند بسیار کمتر از متوسط جهانی است. به این ترتیب امکان ارتباط مؤثر بین معلم و دانشآموزان و امکان توجه بیشتر معلم به تک تک دانش آموزان فراهم میشود. همچنین در درسهای عملی، حداکثر 16 دانشآموز در کلاس حضور دارد و به این ترتیب امکان بهرهگیری بهتر از تجهیزات و آموزش بیشتر فراهم میگردد.
دوره ابتدایی در فنلاند شش سال است. معمولاً کودکان هر 6 سال را با یک معلم میگذرانند. بچهها معلم خود را با نام کوچک صدا میکند، در سر کلاسها میتوانند دمپایی به پا کنند و خلاصه اینکه کار و هوایی بسیار دوستانه در کلاسها جریان دارد. در دوره ابتدایی خبری از تکلیف ، خانه و امتحان نیست. تنها در دوره دبیرستان، آنهم به شکل محدود و نه چندان رسمی، تکلیف خانه و امتحان وجود دارد. بچه ها در وقت آزاد خود به تفریح، ورزش یا فعالیت های هنری می پردازند.
منزلت والای معلمان در فنلاند
معلمان در جامعه فنلاند شان و منزلتی هم رده با پزشکان و وکلا دارند. تمامی معلمان در این کشور دارای مدرک کارشناسی ارشد هستند و معمولاً از میان 10 درصد ممتاز فارغالتحصیلان دانشگاه انتخاب میشوند. همچنین معلمان حقوق و مزایای بسیار بالایی دارند. آنها هر روز تنها چهار ساعت تدریس میکنند و البته هر هفته باید دو ساعت در کلاسهای آموزش ضمن خدمت شرکت کنند. شغل معلمی از شغل های پرطرفدار در فنلاند است و کثیری از شهروندان متقاضی خدمت درآن هستند.
نظام آموزشی، رمز پیشرفت فنلاند
فنلاند منابع طبیعی چندانی ندارد و به همین دلیل فنلاندی ها، نیروی انسانی را اصلیترین منبع اقتصادی کشور خود می دانند. از نظر فنلاندی ها ، آموزش و پرورش هزینه نیست، بلکه نوعی سرمایهگذاری بلندمدت است. به همین دلیل شاید هیچ شگفتآور نباشد که درآمد ناخالص ملی فنلاند با جمعیت 4/5 میلیون نفری برابر با 250 میلیارد دلار باشد. کافی است این رقم را با درآمد ناخالص ملی 500 میلیارد دلاری ایران هفتاد و چند میلیونی قیاس کنید تا بهتر متوجه این تفاوت شوید!
کیفیت بخشی نظام آموزش عالی
هدف:به منظور افزایش اثربخشی آموزش در تولید علم و افزایش نقش آن در فرآیند توسعه، پرهیز از روزمرگی و عادت زدگی درنظام آموزش عالی کشور.
وضعیت فعلی: ماده 20آئین نامه آموزش: ارزیابی پیشرفت تحصیلی دانشجو مصوب23 / 3 / 83 شورای عالی برنامه ریزی=ارزیابی پیشرفت دانشجو در هر درس براساس میزان حضور و فعالیت در کلاس،انجام فعالیت های آموزشی و نتایج امتحانات بین نیمسال و پایان نیمسال صورت می گیرد و استاد هردرس مرجع دانشجودرآن درس است.
پیشنهاد طرح ارتقای کیفیت نظام آموزشی:
1-ماده 20به صورت زیراصلاح شود:
الف- به جای فعالیت های آموزشی فعالیت های پژوهشی قیدشود.
ب-دانشجو محوری بودن نظام آموزش یعنی ارزیابی پیشرفت تحصیلی دردوره کارشناسی به این ترتیب: فعالیت کلاسی دانشجو15% نمره ارزشیابی، فعالیت تحقیقی و پژوهش25%،میان ترم20% و آخرترم 40% باشند.
ج-تحقیق وپژوهش محوری دردوره ها:در دوره کارشناسی25%،ارشد50%،دکترا80%نمره ارزشیابی باشد.
2-برای دانشجویان درترم2تمام رشته ها1 واحد"اصول تحقیق و پژوهش"و1واحد"آینده پژوهی"تدریس شود.
3-بازدیدهای علمی داخلی وخارجی با ارائه گزارش برای دانشجویان اجباری باشد و جزءفعالیت پژوهشی لحاظ شود.
اصلاح فرآیند ارزشیابی علمی اساتید (هرشاخص20%نمره ارزشیابی)
1-تعداد تولیدات علمی مستندکه موردبهره برداری عملی قرارگرفته یا به قانون و آئین نامه اجرایی تبدیل شده با تائید هیئت ارزشیابی.
2-شرکت درمناظره های علمی،مصاحبه بارسانه ها جهت انتشاردانش خود و چاپ مقالات درنشریات داخلی و خارجی.
3- داشتن وبلاگ یا وبسایت و محتوای به روزشده آنها با نظرهیئت ارزشیابی20%نمره ارزشیابی باشد.
4-چاپ کاغذی و الکترونیکی کتاب (سهم الکترونیکی بیش ازکاغذی).
5-توانایی جذب دانشجوی خارجی توسط استاد.
6-جذب استادمدعو یا مهمان(حق التدریس) از داخل کشور یاخارج ازکشور را برای خروج از روزمرگی سرلوحه مدیریت نظام آموزشی قراردهید.
برای جلوگیری ازسیاسی شدن دانشگاه ها،افزایش اختیارات هیئت امنای دانشگاه ها توصیه می شود.
منظور از گفتمان «مجموعه باورها، رفتارها، سیاست ها و نوع ادبیاتی است که یک فرد یا یک مجموعه انسانی در ارتباط با دیگران در پیش می گیرد».
گفتمان رسمی جامعه، همان باورها، رفتارها، سیاست ها و نوع ادبیاتی است که مقامات، مسئولان و دستگاه های حکومتی و رسانه های وابسته به حاکمیت یک جامعه در ارتباط با مردم برای خود اتخاذ می کنند و در قالب آن گفتمان، با آحاد مردم پیوند برقرار می کنند و از مردم می خواهند تا رفتار خود را متناسب با آن گفتمان رسمی تنظیم نمایند. گفتمان غیر رسمی مردم، همان مجموعه باورها، رفتارها، دل مشغولی ها، دغدغه ها و دوست داشتن های مردم است که در جامعه به موازات گفتمان رسمی حاکم بر جامعه، به تدریج و نامحسوس شکل می گیرد و در بزنگاه هایی چه بسا مانند یک کوه در دل اقیانوس سر بر می آورد. در جوامع دمکراتیک که حاکمان خود را بر آمده از خواست و رأی مردم می دانند و ادامه حکومت شان و پایداری سیاست هایشان در گرو، برآوردن خواست مردم است؛ میان گفتمان رسمی جامعه و گفتمان غیررسمی مردم انطباق نسبتاً کاملی برقرار است و شکافی میان این دو گفتمان دیده نمی شود و یا بسیار کم است و به زبان بهتر، فقط یک گفتمان بر جامعه حاکم است ولی در جوامعی که حکومت ها بر اساس یک ایدئولوژی (الهی یا غیرالهی غیرمنتخب)، حکم می رانند؛ طبیعتاً در پی اجرای دستورات ایدئولوژیکی خودهستند و از آنجا که خواست مردم در مواردی با این دستورات و خوانش خاص مسئولان از آن ایدئولوژی، مطابقت کامل ندارد؛ از این رو دو گفتمان متفاوت در جامعه شکل می گیرد: گفتمان رسمی(حکومتی) و گفتمان غیر رسمی(مردمی).
نمونه بارزآن دراغلب کشورهای خاورمیانه؛ جمهوری های شوروی سابق و...بر این پایه، میزان دوستی و همدلی و همنوایی و اشتراک منافع میان نظام های سیاسی و حکومت ها با مردمان شان را می توان در میزان تغایر یا اتحاد گفتمان حاکمیت و مردم، ملاحظه نمود.
به نظر می آید که در کشورمان، در حوزه های فرهنگی و سیاسی یا بهتر بگوییم در سیاستهای فرهنگی یا فرهنگ سیاسی، میان گفتمان رسمی و گفتمان غیر رسمی و مردمی، شکاف و تغایرهای معناداری قرار دارد و برای کاستن از آن باید تدابیری اندیشید، واکنش مردمی به اسیدپاشی ها و مرگ مرتضی پاشایی گواه براین مدعاست.البته تحقق دو موضوع « تدبیر» و « اندیشه »، در گرو بررسی های علمی و به دور از توهمات، پذیرفتن اشتباهات و اراده ایجاد تغییر و تجدید نظر در رفتارها از سوی هر دو طرف یعنی حکومت و جامعه است.
مهم ترین زمینه ها و موضوعات مورد اختلاف میان این دو گفتمان در جامعه امروز كشورمان را می توان به قرار زیر برشمرد:
1- ماهواره،اینترنت و شبکه های اجتماعی که مردم مشتاق به استفاده از آنان هستند و حاکمیت استفاده ازماهواره را منع و اینترنت و شبکه های اجتماعی را محدود کرده است.
2 - حجاب زنان که علی رغم سرمایه گذاری های زیاد هنوز حل نشده است.
3- رشته های خاص علوم انسانی در دانشگاه ها.
4- موسیقی و برخی دیگر از رشته های هنری.
5- ورزش زنان و حضور زنان در مسابقات ورزشی.
6-آزادی مطبوعات و رسانه و احزاب.
7 –برخی اقلیت های مذهبی، اقوام و دگراندیشان دینی.
8- حقوق زنان مثل سهم ارث، حق طلاق و برگزاری جشن طلاق...
9- نمادهای ایرانی پیش از اسلام و جشن های ملی.
10- نمادهای انقلابی و مذهبی (مانند امر به معروف و نهی از منکر و اداره مساجد).
11 -سیاست خارجی و روابط بین المللی.
اگر بخواهیم از درون یازده مورد یاد شده، واژگان کلیدی را برگزینیم، پنج واژه (زن، هنر، رسانه، حزب، خردورزی) می تواند گویای روح مندرج در همه موارد بالا باشد. با دقت در این پنج واژه، دریافت می شود که هر کدام نماینده مفهوم و معنایی خاص در مرز میان سنت و مدرنیسم قرار گرفته اند.
به زبان دیگر، اختلاف جوهری دو دوره یا گفتمان سنت و مدرنیسم در مدار این واژگان می چرخد. در این تحلیل، روشن است که گفتمان غیر رسمی، با تحولات عصر انفجاردانش و اطلاعات همخوانی دارد و برآمده از آن است در حالی که گفتمان رسمی حاکم بر جامعه به گونه ای نماینده دوره و گفتمان سنتی است که برای نسل جوان جذابیت کمی دارد. از آنجائی که تداوم یافتن وجود شکاف میان این دو گفتمان، ممکن است به یک بحران اجتماعی تبدیل شود، برای کم کردن این تغایر و گریز از مخاطرات احتمالی، به نظر می رسد که انجام مطالعات میدانی در حوزه علوم اجتماعی و متعهد شدن به نتیجه مطالعات و خودداری از پا فشاری کورکورانه هر دو طرف بر خطاهای خود، بهترین و تنهاترین گزینه پیش رو مسئولان حکومتی و مردم باشد.
نخبگان هر دو گفتمان ازطریق صداوسیما، تریبون های نمازجمعه و رسانه ها با یکدیگر مناظره کنند و میان دو گفتمان آشتی و تفاهم برقرارنمایند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
مدت هاست گزاره ای فکر مرا به خود مشغول داشته ، یک درصد تولید نا خالص داخلی ! کاربردش در دو نقطه دو معنی کاملا متفاوت ایجاد می کند که در یکی منطق و عقلانیت و در دیگری تحقیر و خشونت مستتر است.من نمی دانم منشاء این آمار کجاست و شائق به دانستن آن هم نیستم ولی مطلبی را خوب می دانم که از این گزاره به عنوان شمشیر داموکلس بر سر فرهیخته ترین و کارا ترین طبقه زحمتکش که همانا معلمین باشند ، حد کثر سوء استفاده می شود و با گوشزد کردن این نکته که این طیف ،حقوق بگیران سرباری هستند که حداقل باز دهی را دارند.
واضح است در بطن این گزاره " خشونتی پنهان " نهفته است. وقتی شما چنین اصلی را پذیرفتی مدارس تجاری را به فروش خواهی رساند ، صندلی خالی مدارس فرا دستان را پر خواهی کرد و به نهادهای فرا قانونی اجازه خواهید داد با این نهاد تعلیم و تربیت به عنوان ملک طلق خود هر آنچه می توانند انجام دهند و این کنش ها در شرایطی که نهاد های صنفی واقعا مستقل وبه رسمیت شناخته شده غائب باشند فاعلین را نیاز به پا سخ گوئی نمی کند. طبعا ادامه چنین روندی در بهترین حالت ، آموزشی طبقاتی و خالی از عدالت است و نبود عدالت به معنی باز تولید خشونت که حاملین آن می توانند معلمین و دانش آموزان باشند که تصور می کنند در این دیار عدالت واژه ناآشنایی است...
مهم ترین الزام و نیاز آموزش و پرورش در شرایط فعلی ، برقراری عدالت نسبی مالی و به رسمیت شناختن نهاد های صنفی مستقل این قشر می باشد .
باشد که در پر تو اجرای این مهم ، آموزش و فرهنگی پویا و به دور از خشونت و نابرابری را به یک روند تبدیل نمود.
یقینا سایت وزین سخن معلم نقش به سزائی در این راستا برعهده دارد ...
یک سالگی اش مبارک باد
نمی دانم چرا وقتی دولتی جابه جا می شود ، اتفاقات جالب توجه ای در میان مدیران ارشدی که از دولت قبل هنوز سر کار مانده اند رخ می دهد ؛ در دسته بندی این اتفاقات که من از آن به عنوان " سوگیری مدیریتی در جابه جایی قدرت " یاد خواهم کرد ،پنج دسته ی کلی را می توان متصور شد .
دسته اول
مديراني كه قيد همه تعلقات خود را به ميز و صندلي و منشي و ... مي زنند چون بر اين باور هستند كه اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست كه بشود ماند ، اين مي شود كه خيلي زود به استقبال استعفا، باز خريد، بازنشستگي زود هنگام و... هزاران ترفند از اين دست خواهند رفت. تازه اين گونه شايد ارج و قربي هم در محل کار خود پيدا كنند كه مثلا فلاني در راستاي مخالفت با وزیر چنان كرد و هزاران حرف و حديث ديگر. البته اين دسته شايد از كساني نباشند كه اين وضع فلاكت بار آموزش و پرورش را به وجود آورده باشند اما شرط اول عقل را فرار مي دانند ، كجايش هم برايشان چندان مهم نيست.
نتيجه گيري جنگي: اگر زود فرار كني جان از مهلكه به در خواهي برد
دسته دوم:
مديراني هستند كه از دیرباز بر مسند مديريت جلوس كرده اند و جدا شدن از اين محبوب برايشان دردناك است ؛ اين گونه مي شود كه تصميم مي گيرند كمي از صندلي دور شوند و ازبیرون گود اوضاع را رصد كنند تا در فرصتي مقتضي باز ميراث اجدادي خود را پس بگيرند.
قدر مسلم اين دسته هر جايي كه قرار بگیرند دو واكنش را نشان خواهند داد يا شروع به ايراد گيري از وزير و مديران جايگزين خواهند كرد و يا در مدح وزير هر چه توان دارند بi كار خواهند بست تا شايد فرصتي و مجالي دوباره براي برگشت پيدا كنند.
نتيجه گيري سياسي:
به عهده خواننده ؛ چون من سیاسی نیستم .
دسته سوم:
از آنجا كه وزیر در نظر برخي به شكار مدیران قبلی آمده و صياد قابلي است عده اي فرض را بر اين مي گذارند كه در مكتب صياد خوردن گوشت مرده حرام است ؛ اين گونه است كه ترفند در پيش مي گيرند و پيش خود مي گويند منتظر مي شويم تا به ما نزديك شود وقتي ديديم كه خطر ما را تهديد مي كند خود را به مردن مي زنيم نهايتش اين است كه او پس از مشاهده ، متوجه مي شود كه ما مرده اي بيش نيستیم و ما را كنار مي اندازد و ما مي توانيم از مهلكه بگريزيم ؛ اگر هم متوجه نشد كارمان را بر روال سابق ادامه خواهيم داد.
نتيجه گيري اخلاقي:
اگر آدم مثل يك نعش بشود و نشان بدهد كه وجودش مثل يك مرده ي بي خاصيت است ، هيچ كسي كاري به كارش نخواهد داشت.
دسته چهارم:
مديراني كه پيش خود گمان مي كنند كه باب گفتمان هميشه باز است ، مي رويم نزد وزير ،ضمن اعتراف به كرده خود تمام تقصير را گردن وزير سابق مي اندازيم و مي گويم ما مامور بوديم و معذور قطعا او هم ما را درك خواهد كرد، به هر صورت او آدمي دانشگاهي است و متوجه خواهد شد كه زبان مان مشترك است و البته قول مساعد خواهيم داد كه از اين پس يك دل و يك تن در خدمت او خواهيم بود.
وقتي اين دسته خدمت وزیر مي رسند پس از گفتن حرف هايشان متوجه مي شوند كه وزیر اصلا زبان مشتركي ندارد و فقط به زبان خودش حرف مي زند و اين گونه مي شود كه دستور مي دهد همه آنها را به بند بكشند.
نتيجه گيري دانشگاهي:
هر كسي شجاعت داشته باشد و پايداري كند دفترش بسته خواهد شد و اساسا آدم ها هميشه با زبان مشترك به جايي نمي رسند.
دسته پنجم :
در سیستم مدیریتی ایران ، اتوبوس معنای کاملا روشنی برای مدیران ارشد دارد . کارمندان جزء با همان شرکت واحدخودمان و یا با مترو سر کار می روند .
لذا برخی مدیران ارشد می دانند به هر کجای آن اتوبوس معروف آویزان شوند جان از مهلکه به در خواهند برد . از این روی این مدیران دست به دامن سرنشینان آن اتوبوس می شوند و تا می توانند روابط خود را با سرنشینان آن اتوبوس که مختص وزیر است گرم می کنند برای گرما بخشی از هیچ کاری هم مضایقه نمی کنند از فروش آدم تا فروش اموال و...
نتیجه گیری اتوبوسی
برخی افراد اتوبوس "وی آی پی "سوار می شوند و بدون بازرسی وارد ساختمان می شوند برخی در ازدهام مترو از بی هوایی خفه می شوند تا حق به حق دار برسد .
آرش کاویان :
بزرگترین سرمایه ی موردنیاز در شکل گیری و تداوم مناسبات و روابط سازنده بین انسان ها ،اعتماد متقابل است و در مجموعه ای که دارای اهداف مشخص است و قرار بر این است که همه ی اعضای مجموعه در جهت آن اهداف نقش خاص خود را ایفا کنند ،اگر عضوی از مجموعه به هر دلیل نتواند به کارگردانان اصلی اعتماد نماید و یا احساس کند که به نوعی نادیده انگاشته شده است و کسی قادر یا مایل به درک او و پاسخ گوی پرسش های او نیست ،بدون شک سرخورده شده و به تدریج از ایفای نقش صحیح خود باز خواهد ماند.
واقعیت این است که متاسفانه در جامعه ی معلمان کشور بی اعتمادی به مسئولان به شدت احساس می شود و این حکایت تازه ای نیست و مربوط به این دولت و آن دولت نیز نمی شود. واقعیتی است که محصول اشتباهات مدیرانی از سال های دور تا امروز می باشد و کتمان آن نیز دیگر سودی نخواهد داشت.
با اندکی تامل در خصوص عوامل این بی اعتمادی ،به موارد بسیاری خواهیم رسید و در این نوشتار قصد داریم نمونه هایی از آن را بیان نماییم که هریک مصداق روشنی در تایید مدعای ماست:
1-در اردیبهشت ماه سال جاری اعلام شد که شرایط بیمه ی طلایی فرهنگیان تغییر نموده و مبلغ پرداختی فرهنگیان نیز افزایش می یابد ،به دنبال آن نیز تعدادی از فرهنگیان انصراف خود را به ادارات اعلام نمودند اما چند روز بعد مسئولان ارشد وزارت از طریق صداو سیما اعلام نمودند که خدمات بیمه طلایی به غیر از یک مورد تغییر دیگری ندارد و نیمی از حق بیمه نیز توسط آموزش و پرورش پرداخت خواهد شد ،در دو ماه اول نیز به همین صورت عمل گردید پس از آن گفته شد که از این پس حق بیمه به طور کامل از حقوق کسر می شود و چند روز بعد نصف مبلغ به حساب مشمولین واریز خواهد شد و تا دو ماه نیز این وعده عملی شد ولی این روند نیز دوام نیافت و پس از آن حق بیمه به طور کامل بر دوش بیمه شدگان قرار گرفت و ظاهرا مسئولین نیز موظف نیستند در این رابطه توضیحی ارائه نمایند!
2- در سال 93 افزایش حقوقی که اعلام شد مانند سال های قبل از آن بسیار کمتر از نرخ تورم بود ؛ اما فرهنگیان با در نظرگرفتن شرایط مالی و اقتصادی دولت و در جهت همکاری و همراهی با دولت ،بنا را بر تحمل شرایط و بردباری گذاشتند اما به تدریج متوجه شدند که گویا تنگناهای ناشی از کمبود اعتبار فقط متوجه فرهنگیان است وگرنه کارکنان برخی ارگان ها و سازمان ها همانند سنوات قبل از افزایش حقوقی به مراتب بالاتر برخوردار شده اند.
3-به دنبال اعتراضاتی که در دهه ی هشتاد نسبت به تبعیض در پرداخت ها و بی توجهی به مشکلات معلمان انجام شد ،رفع تمامی مشکلات و تبعیض ها به زمان اجرای قانون مدیریت خدمات کشوری حواله گردید ؛ اما وقتی با کش و قوس های مختلف و تاخیرات متوالی بالاخره در سال 88 در ظاهر اجرا گردید ،شیوه ی اجرای آن آن قدر نامناسب بود و با روح قانون و فلسفه ی اولیه آن فاصله داشت که نه تنها وعده های داده شده عملی نشد بلکه باعث تبعیضاتی ناروا بین کارکنان آموزش و پرورش نیز گردید که تا قبل از آن بی سابقه بود.
4-در دولت قبلی برخی دستور العمل های کارشناسی نشده و بدعت گونه مانند افزایش پلکانی معکوس، تفاوت تطبیق و بند سایر باعث تبعیض های بیشتری گردید که امید می رفت در دولت فعلی اقدامات شایسته ای در جهت اصلاح آنها صورت گیرد اما متاسفانه بر خلاف تمامی انتظارات هیچ قدمی در این خصوص برداشته نشد.
5- در آموزش و پرورش هیچ کانال مطمئنی برای پاسخ گویی به پرسش های متعدد فرهنگیان و رفع ابهامات آنان طراحی نگردیده است ؛ به عنوان مثال یکی از فرهنگیان با سامانه ی تلفنی اعلام شده تماس گرفته و پرسشی را مطرح می نماید و به مدت سه ماه مرتب ارتباط برقرار نموده و با وارد نمودن شماره پیگیری منتظر جواب می ماند اما پاسخی دریافت نمی نماید ، بالاخره خسته شده و پس از تماس تلفنی با دبیرخانه متوجه می شود که به دلیل کاهش نیروهای دبیرخانه چندماهی است که به سوالات تلفنی پاسخ داده نمی شود! بگذریم از اینکه سامانه ی پاسخ گویی اینترنتی نیز سال هاست با کمبود نیرو مواجه است! و امکان ملاقات حضوری با وزیر محترم و معاونین نیز محال به نظر می رسد.
6- حق التدریس معلمان برخی تعهدات دیگر با تاخیرات چندین ماهه و گاهی بیشتر از یک سال تاخیر و در زمانی پرداخت می گردد که ارزش آن بسیار کمتر از زمان انجام کار است و تاکنون یک بار نیز کسی بابت آن از معلمان عذرخواهی ننموده است.البته فرهنگیان مطالبات چندین و چند ساله ی دیگری از قبیل یارانه وام مسکن ،هزینه ی سفر، هزینه ی مهدکودک فرزندان و.....غیره نیز دارند که حتی اگر به فرض محال هم اکنون نیز پرداخت گردد حتی یک بیستم ارزش اولیه ی خود را نخواهد داشت .
7-سال هاست با پرداخت های ماهانه ی فرهنگیان موسسه ای مالی به نام صندوق ذخیره فرهنگیان با سرمایه ای هنگفت تاسیس شده که فرهنگیان با وجود مالکیت آن هیچ نظارتی بر عملکرد آن ندارند و با وجود برخورداری از بنیه مالی مناسب تاکنون هیچ گامی در جهت بهبود معیشت اعضا برنداشته است.
8-در زمینه ی رسالت اصلی آموزش و پرورش یعنی برنامه ریزی های آموزشی و پرورشی نیز که دغدغه ی اصلی معلمان نیز می باشد متاسفانه سال هاست شاهد اجرای طرح های نسنجیده و با تغییرات پی در پی می باشیم و هیچ گاه به نظرات مجریان اصلی آنها یعنی معلمان آن چنان که لازم است توجه نشده است.
9-با روی کار آمدن دولت جدید ، حداقل انتطار معلمان پاسخگو بودن مسئولین به پرسش هایشان بود ؛ اما متاسفانه این حداقل انتظارشان نیز هنوز برآورده نشده است.
با وجود این موارد و موارد دیگری که مجال طرح آن نیست آیا جایی برای اعتماد باقی مانده است؟
امیدوارم با این نوشتار گام کوچکی در جهت ترویج روحیه ی پرسش گری و پاسخ گویی در بین معلمان عزیز و مسئولین بزرگوار برداشته باشم و بابت نواقص احتمالی از همه ی عزیزان و بزرگواران پوزش می طلبم.