متاسفانه میزان توجه به این سازمان که کانون اصلی تعلیم و تربیت کشور است نه تنها بیشتر از سایر سازمان ها نیست بلکه در اکثر مواقع کمتر نیز می باشد و جای سوال دارد که چرا مسئولین امر به جنبه های مختلف این سازمان کم توجهی می کنند/ آیا همه والدین بزرگوار دانش آموزان صاحب تخصص در امر تعلیم و تربیت و اداره و مدیریت کلاس هستند که با دخالت های آنها در امور آموزگار یا دبیر برخورد نمی شود و گاها شاهد ترجیح دادن دخالت آنها بر حقوق قانونی معلم به عنوان اداره کننده کلاس هستیم/ مگر حقوق شهروندی یک معلم پایین تر از حقوق دانش آموزش است یا مقام و مرتبه سازمانی معلم از کارکنان سایر سازمان ها و نهادها کمتر است/ چرا مسئولان آموزش و پرورش از مدیر مدرسه تا عالی ترین مقام ستادی در مواقع عادی و بحرانی دیوار را یک طرفه سفید می کنند و حقوق کارکنان خود را نادیده می گیرند/ همان گونه که به کارکنان سایر سازمان ها تا حدودی اختیار عمل می دهیم به معلمان هم بدهیم
این جا کجاست؟؟؟ در این صبح جمعه پاییزی باد مرا به کجا آورده است؟!
این درختان کهن، این پرندگان سرخوش، این برگ های رنگ رنگ، این حوض فیروزه ای که باید جمعیت را پس بزنی تا به چشم خود ببینی و ایمان بیاوری که هنوز آب هست و آبادانی ممکن و آن گاه یک سیب سرخ را در آن تصور کنی که آرام آرام می خرامد در میان گلبرگ های رز سرخ و سپید که در آن شناورند...
رزهای سرخ و سپید در دست این مردمان سیاهپوش و تصویر مهربان و خندان بانو در کنار آن.
بانوی آب و آیینه و لبخند. بانوی روشنی و مهر و صفا. بانوی همه خوبی ها و زیبایی ها
بدرود توران. بدرود دختر ایران زمین. بدرود مادر همه کودکان ایران. بدرود ...
این جا کجاست؟ من در این صبح پاییزی مقابل عمارت خانه هنرمندان چه می کنم؟ این جا میان این همه چهره های آشنا تو گویی همه خویشاوند! چشم ها نمناک. بغض ها در گلو. انگار به همه سینه ها چنگ انداخته شده. چهره ها گلگون. نگاه ها گاهی به آسمان گاهی به زمین گاهی به درون گاهی به بیرون.
ما که هستیم این جا درست مقابل عمارت خانه هنرمندان؟ این جا چه می کنیم؟ بانو را آورده اند. زیر آن پارچه ترمه گل اندود یک مادر غنوده است. زنی که مادرانگی اش به گستره یک ایران است با گوشه چشمی به جهان! و معصومیتش به عمق همه کودکی های امروز و دیروز و فردا. دیروز گم شده فردای مه گرفته و ابهام آلود و امروز پرهیاهو پرغلغله. معصومیت کودکان فراموش شده فراموش شده فراموش شده...
بانو آمده برای وداع آخر با همه دوست دارانش. دوست داران کودک. دوست داران فرهنگ. دوست داران کتاب. دوست داران صلح و صفا و دوستی. دوست داران ایران. و ما اینجاییم به نام هنر. به نام فرهنگ. به نام دوستی. به نام ایران. برای وداع با دخت ایران زمین توران بانوی میرهادی. ما که هر یک از سویی آمده ایم مقابل خانه ای که آشناست و کنار مردمانی که همه آشنایند. تو گویی همه خویشاوند!
محمد نوری است که می خواند، انگار از بهشت. و بانو در آن باغ سبز سبز سبز تاج گل بر سر کودکان باغ بهشت می نشاند، انگار ملائک.
نوری می خواند و ما خویشاوندان سپید موی و سیه زلف از سه نسل پیاپی با او زمزمه می کنیم ما از سه نسل پیاپی چون شاخه های درختی کهن درهم تنیده شده ایم. چه بشکوه چه افسانه ای! حالا در آستانه نیاز بر او نماز می بریم. الله اکبر که چه نیکو خلیفه ای آفریدی در زمین. چه بساطی از مهر گسترد این بانو و چه نیکو میهمانانی بر این بساط نشاند و تنعم کرد و ببالاند و حالا همه آن ها از گوشه گوشه این دیار و فراتر از آن، این جا گرد آمده اند. چشم ها نمناک، بغض ها در گلو، سینه ها شرحه شرحه از فراق و ... و این صدای آرام و مطمئن بانوست که در سکوت و آرامش یک صبح پاییزی شنیده می شود:

از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
محمد نوری است که می خواند تو گویی از بهشت و ما بانو را بدرقه می کنیم با صدای امیدبخش یار و همراه و همدمش نوش آفرین انصاری که به او از جانب همه یاران قول می دهد کارهای نیمه تمام را تمام کنند و تا آخرین نفس در مسیر اهداف او و شورا و فرهنگ نامه گام بردارند و از او ملتمسانه طلب دعا دارد. دعا دعا دعا.
نوری می خواند و ما می خوانیم و او را به سوی خانه اش مشایعت می کنیم خانه که نه گلستانی که در همه روزهای عمر دانه دانه گل ها را در آن کاشته و عمارتی که خشت خشت آن با کارهای نیکش روی هم نهاده شده است.
او می رود دامن کشان و ما زهر تنهایی چشان می رویم تا کتاب عمرش را این بار ورق به ورق آن چنان بخوانیم که همه قفل هایی که شکست و طلسم هایی که شکست. رمزهایی که گشود را با چشمانی شسته از غبار روزمرگی ها ببینیم.
او می رود و ما همه خویشاوندان از سه نسل پیاپی همدلانه می خوانیم:
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران
گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم
ما برای آنکه ایران
خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن
چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم

کانال فردا بهتر ( مصطفی تاج زاده )

قبله یک گل سرخ سهراب
می توان دید دلا در محراب
جا نمازی که شود چشمه و نور
می شود دید عبادت از دور
کعبه دل شده لبریز دعا
که کند سجده در این دشت بلا
حجر الاسود من گرمی دل
ز ریا دور کند جلوه گِل
آسمان گاه مرا می خواند
که بیا پرده ز رخ بر دارند
خواستار تو شوند والی دیر
تو چه داری که ملائک در سیر
به گیاهی که کند سجده به خاک
چه توان گفت چو ما هست او پاک
شوق آید که کشد پرده راز
دید باید که زند تیشه به آز
فکر آزادی نفس در جریان
ذکر یارب که کنی هست عیان
ای نگاه دل دلدار ولی
پاک شو پاک چو یاران علی
پله هایی که تو را اوج برد
گر نپایی تو بدان موج برد
واجبِ نفس درون بشکافی
همچو خورشید شوی پاشانی
سایه سدره و سینا و حَرا
مؤمن آمد به تماشای سرا
کیست این ناله درون سینه
بیت حُزن است برون سینه
عشق چون موج هویداست ولی
آب چون آیینه پیداست ولی
شرق و غرب حیات نا پیدا
تو چه داری که دوستان شیدا
آب را در پی خاکی دیدم
آبرو را پی نانی دیدم
نور را در پی ظلمت مردم
ظلم را در پی عدل چون کژدم
نیست قانون محبت ویران
کیست در جلد محبت نالان
فکر بوییدن گل مستم کرد
لمس تنهایی او هستم کرد
نیست در کار بشر اطمینان
زنده شد دوست به حق از ایمان
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه اخبار/
« صدای معلم » تاکنون به دفعات در مورد پیامدها و عوارض سر بریدن حیوانات در مدارس هشدار داده است . ( این جا ) و ( این جا )
متاسفانه به نظر می رسد گوش شنوایی در بین مسئولان برای جلوگیری از این اقدام غیرعلمی و غیر منطقی در یک محیط آموزشی وجود ندارد .
کار به جایی رسیده است که رئیس هیات مدیره جامعه دامپزشکان در چند نوبت به مسئولان وزارت آموزش و پرورش هشدار می دهد اما باز هم گوش شنوایی نیست !
گروه اخبار/ عضو کمیسیون حقوقی و قضائی مجلس گفت: با نامهای که یکی از دستگاهها به اداره گذرنامه نوشت، امکان خروج متهم صندوق ذخیره فرهنگیان علی رغم حکم قاضی مبنی بر ممنوع الخروجی وی از کشور فراهم شد.
دختران نوجوان ما جایی پیدا نمی کنند جز جسم و تن خود و هر احساس منفی که در گذر رنج ها برایشان به وجود می آید انگیزه ای می شود برای کشیدن خط روی بازوان و اندام هایشان، گاهی به این خط خطی کردن هم راضی نمی شوند و با سوزاندن محل خراشیدگی آرام می گیرند/ شکاف ارزشی بین نسلها زمانی اتفاق می افتد که انتقال فرهنگی با مشکل مواجه شود/ شکاف بین نسلی مسأله ای است که در کل جهان رخ می دهد ولی در جامعه ما که سرعت تغییرات اجتماعی بیشتر است، این پدیده نیز پر رنگتر است/ خانواده ها بیشتر نگران ظاهر و رفتارهای نوجوان خودشان هستند، بیشتر نگرانی آنها در مورد وضعیت تحصیلی و قبولی او در کنکور می باشد/ بی گمان این خون هایی که از خراش های ایجاد شده تراوش می شود، جلوه ای از خشم سرکوب شده ای است که این گونه فریاد می زند/ میزان آزادی هایی که جامعه به پسران می دهد خیلی بیشتر از دختران است به طوری که اگر سری به مدارس دخترانه بزنید و از آنها بپرسید چند نفرتان از جنسیت خود راضی هستید قریب به اتفاق آنها نارضایتی خود را از جنسیت شان اعلام خواهند کرد/ میزان آزادی هایی که جامعه به پسران می دهد خیلی بیشتر از دختران است به طوری که اگر سری به مدارس دخترانه بزنید و از آنها بپرسید چند نفرتان از جنسیت خود راضی هستید قریب به اتفاق آنها نارضایتی خود را از جنسیت شان اعلام خواهند کرد/ در چنین مواقعی دختران با تأسی از یکدیگر اقدام به خون بازی می کنند. زیرا می خواهند نشان دهند که چقدر به آرمان های گروه پایبندند/ انتشار تصاویر خون بازی از طریق شبکه های مجازی نیز باعث شیوع بیشتر این نوع رفتارها می شود/ پژوهش ها نشان داده دخترانی که در نوجوانی اقدام به خود زنی می کنند در کودکی مادرانی سرد و طرد کننده داشته اند، آنها تجارب ذهنی از خلاء عاطفی و عدم ارتباط با موضوع عشق خود یعنی مادرشان دارند/ رفتار خود زنی نیز به نوعی مکانیزم دفاعی در برابر اضطراب است. بیشتر دخترانی که اقدام به خون بازی می کنند اظهار می نمایند که وقتی پوست بدنم را خراش می دهم، آرام می گیرم/ استرس هایی نظیر تعارض در انتخاب رشتۀ تحصیلی و لزوم تحصیل در رشته ای خاص نیز با انتظارات بالای خانواده و حجم بیشتر تکالیف مدرسه همراه می شود. گاهی بعضی از دختران در زندگی هدف و معنای خود را از دست داده اند و به پوچی رسیده اند، آنها حتی اقدام به خودکشی نیز می کنند. زیرا هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نمی گیرد/ گاهی بعضی از دختران در زندگی هدف و معنای خود را از دست داده اند و به پوچی رسیده اند، آنها حتی اقدام به خودکشی نیز می کنند. زیرا هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نمی گیرد/ آموزش خودگویی مثبت، خودکارآمدی و مهارت های اجتماعی، تاب آوری و خود تنظیمی برای درمان این افراد مناسب است. درمان اختلالات روانی نظیر استرس حاد، تأمین نیازهای روانی نوجوانان، آموزش مهارت های ذهن آگاهی، تمرین تنفس عمیق، قرار دادن یخ بر روی مچ خود به منظور انحراف حواس، تشویق به بیان احساسات خود با دوستان می تواند به کاهش رفتارهای خود آسیب رسان کمک کند