گروه رسانه/
وزارت معارف (آموزش و پرورش) طالبان اعلام کرد که یک نهاد در ترکیه، پنج مدرسه دینی در افغانستان می سازد. این مدارس دینی در شرایطی ساخته می شوند که در حال حاضر در برخی از ولایت های این کشور، مکاتب ساختمان ندارند و بیش از یک سال است که طالبان به دانش آموزان دختر بالاتر از کلاس ششم اجازه ادامه تحصیل را نمی دهند.

ماه پیش وزیر آموزش و پرورش در اجلاسیه ای در مشهد با شعار رتبه بندی معلمان مطالبه گرِ حاضر در گردهمایی (معترض به سقوط آزاد معیشتی و هبوط منزلتی)، هو شده و مجبور به ترک جلسه گردید.
هفته پیش مشاور مدیر کل آموزش و پرورش استان البرز و هیات همراه توسط دانش آموزان مدرسه دولتی دخترانه صدر هو شده و به بیرون از مدرسه هدایت شدند و...
این دو حادثه ظاهرا ساده را می توانیم با تجاهل یک اتفاق نامیده و ساده از کنارش عبور کنیم. در حالی که این دو واقعه نشان از عمق نارضایتی دو ضلع اصلی آموزش و پرورش (دانشآموزان و معلمان) از ناکارآمدی و پلشتی وضعیت فعلی دستگاه تعلیم و تربیت جاری و رهای ماست.
اگر متولدین قبل از انقلاب را x و متولدین ۵۷ تا نیمه هفتاد را y بنامیم ؛ آنگاه متولدین نیمه هفتاد تا نود z خواهند بود. به باور « مهدی تدینی جامعه شناس » نسل زد z (زومرها - نسل سوم انقلاب) « گسل نسلِ شناختی » هستند و به گفته نشریه « صبح صادق » یکی از بزرگترین تهدیدات امنیتی سیاسی در نسل زد نهفته است و البته این روزها شاهد بیدار شدن گسل « سنت و مدرنیته » و نزاع زومرها با هنجارها و ارزش های جامعه سنتی و آموزش و پرورش ایدئولوژیک جاری هستیم.

ویژگی های نسل z:
زومرها حاوی ویژگی های منحصر به فردی در جامعه پذیری، روانشناختی، سلطه پذیری، پرسشگری، آزادمنشی، سیاسی شدن و... هستند.
شهروندان جهانی:
نسل زد شهروند جهانی و البته متأثر از شرایط بومی است. اگر فجازی در دنیای ما به دنیا آمد زومرها محصول دنیای پر رمز و راز فجازی و گوشی هوشمند و اندروید هستند در یک کلام: زومرها فرزندان دهکده جهانی بوده و توان حل مسئله بالاتری دارند.
پرسشگری و عزت نفس بالا:
زومرها عزت نفس بالایی داشته و از خواهش و التماس و کتک به دور و کمتر تحقیر شده اند. نسل زد واحدهای مستقلی هستند و در برابر اقتدار خانواده و مدرسه و جامعه مقاومت و واکنش نشان داده و به جای مقلد صرف بودن به شدت پرسشگر و مطالبه گران قهاری هستند.
کنجکاوی و استقلال شخصیتی:
زومرها فرزندان شبکه اجتماعی و قابلیت ارتباط گیری و همبستگی بالایی داشته و به الگوریتم های اجتماعی پیچیده تری مجهزند. نسل زد عموما تک فرزند و حریم خصوصی و استقلال شخصیتی و کنجکاوی بالایی دارند و بهره مندی از تربیت جنسی و بهره گیری از ارتباطات فجازی باعث شرم زدایی گسترده ای در آنها شده است.
سلطه پذیری حداقلی:
مهدی تدینی معتقد است که: « این ویژگی ها باعث میشود توجه آنها زودتر به جامعه معطوف شود، زیرا داشتههای فردیشان زودتر تأمین شده و در نقطۀ مناسبی از هرم مازلو ایستادهاند. این وضعیت وقتی با سطح بسیار بالای استقلال و تمرکز بر وجوه روحی و شخصیتی همراه میشود، باعث میشود زومرها خیلی زود سیاسی شوند. یک عامل بسیار مهمتر هم این است که این نسل کمترین سلطهپذیری را دارد. آنها خیلی زود با هر نوع اقتداری درگیر میشود و بسیار کمتر تمایل به اطاعت دارند. فرمانبری برای آنها امری بدیهی نیست و کمتر از همۀ انسانهای پیشین از عصر یخ تاکنون «سلطهپذیر»ند. حال بازنده کسی است که در برابر این نسلِ تا بندندان «هوشمند» مانند نئاندرتالها رفتار کند » .

سخن آخر ؛
سند تحول بنیادین آموزش و پرورش آذر ۹۰ رونمایی شد . این سند مدعی است که تا سال ۱۴۰۴ آموزش و پرورش را به دستگاه تعلیم و تربیت ممتاز منطقه مبدل خواهد ساخت. طراحان و خالقان سند مدعی اند سند محصول کار شبانه روزی بیش از ۵۰۰ نفر صاحب نظر با هزاران ساعت کار بر روی ابر چالش های آموزش و پرورش و شناسایی چالش ها (فرصت ها و تهدیدات) می باشد. کمتر از سه سال دیگر پایان کار سند تحول بنیادین آموزش و پرورش است .
جا دارد صاحب نظران به میزان موفقیت دولتها در اجرای این سند پرداخته و خروجی دستگاه تعلیم و تربیت بر مدار سند را کارشناسانه، منصفانه و واقع بینانه ارزیابی کرده و صادقانه به ذی نفعان آموزش و پرورش اعلام نمایند.
صاحب نظران مستقل معتقدند:
تنظیم سند تحول بنیادین بوروکراتیک و دولت زده بوده و دموکراتیک نیست. این سند بیشتر ماورایی، مشوش، پارادوکسیکال، مبهم و کلی گویی بوده و ذی نفعان نقشی در تهیه و تنظیم آن نداشته ودر یک کلام سند قابلیت اجرایی ندارد.
آیا زمان آن فرا نرسیده که تصمیم گیران و سیاست گذاران کلان با تفکر انتقادی ؛ فکری عاجل، غیر شعاری و عملیاتی برای ابر چالش های اصلی آموزش و پرورش (عدالت بر باد رفته آموزشی، در اولویت نبودن آموزش و پرورش و به روز رسانی مستمر دستگاه تعلیم و تربیت و... ) کنند؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتابخانه ای به واسطه این که سود مالی ندارد، بسته می شود گویی اساسا انواع دیگر سود وجود ندارد .
نیروهای انتظامی مدعی آموزش و ارشاد هستند و به قول خودشان کلاس برگزار میکنند که دانش آموزش به زور باتوم می آید و در آن جان میسپارد از جرح یا فشار و ترس که گویی اساسا مدرسه معنایی ندارد . آموزش را از زیر یوغ اعمال قدرت و ایدئولوژی کنار بکشیم.
معلم چنان درگیر کار دوم و سوم برای نان شب است که گویی اساسا سال تحصیلی جدید وجود ندارد؛ .
کودک در خیابان سر در سطح زباله زندگی می گذراند که گویی اصلا نیاز به آموزش و آرامش ندارد.
آخوند از حوزه به کلاس می رود که گویی اصلا دانشگاه فرهنگیان و پداگوژیی وجود ندارد و همه این بلاها بر سر آموزش می آید و از زیر سر آموزش می آید و گویی که آموزش صاحب ندارد، حتی موضع گیری ندارد! شاید هم اصلا جان در بدن ندارد...

زمانی دکتر امبدکار [مبارز هندی تبار] گفته بود: تنها کشورهایی در مبارزهای که پس از پایان جنگ آغاز میشود یعنی مبارزه برای ارتقای استاندارد زندگی مردم پیروز میشوند که به آموزش توجه کنند.
آموزش یک وظیفه کلاسی برای یاددهی خواندن و نوشتن نیست ؛ آموزش یک کنش اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اساسا تحولی است، معلم در این معنا یک مبارز برای زندگی بخشی است، معلمی امروز از انبوه دانش های روانشناسی، اثربخشی، معنادهی و ... برای سیر بهتر این مسیر برخوردار است.
بی شمار انقلاب های جهان به شکست های مفتضحی افتاده اند چرا که بر آموزش و فرهنگ بنا نشده بودند و افرادی رفتند و افراد دیگری با همان شاکله های فکری همان ساختار های قبلی را بازتولید کردند، نهایت با تغییر اسم ستم هایشان...
کارل پوپر می گوید پیشرفت را می توان به عقب برگرداند اما تکامل بازگشت ناپذیر است؛ چیزی که باید بر آن تکیه کرد همین تکامل فرهنگی است که یکی از مهمترین خاستگاه های آن آموزش است.

دعوای در رسانه هم بر سر آموزش است . همه تکنیک های رسانه ای به نوعی تکنیک های جلب توجه مخاطب هستند تا دقایق بیشتری را جلب آموزش های آنها بمانند از فضای مجازی گرفته تا سینما و... ؛ آنچه اکنون لازم است پس بگیریم یا شاید بهتر است بگوییم به دست آوریم، این است که آموزش را از زیر یوغ اعمال قدرت و ایدئولوژی کنار بکشیم.
آموزش تنها مسیر به دست آوردن و از دست دادن است، به دست آوردن باور جدید؛ کنار گذاشتن افراد قدیمی، به دست آوردن رفاه، از دست دادن تبعیض... و جنگ در خیابان و گشت ارشاد و رسانه و همه جا بر سر همین است.

صفحه Instagram
گروه گزارش/

سه شنبه 22 شهریور وزیر فرهنگ سوریه دیداری با وزیر آموزش و پرورش ایران داشته و به نکاتی اشاره کرده است .
پرتال وزارت آموزش و پرورش نوشت : ( این جا )
« وزیر فرهنگ سوریه در دیدار با وزیر آموزش و پرورش اظهار كرد: وزارت فرهنگ سوريه تعهد به تربيت نسلی فرهيخته، بافرهنگ و وطن دوست دارد.

به گزارش مرکز اطلاعرسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش، صبح امروز لبانه مشوّح در دیدار با وزیر آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايران که در ساختمان شهید رجایی وزارت آموزش و پرورش برگزار شد، اظهار کرد: ملت سوریه هیچگاه حمایت رهبری، نیروهای نظامی و مردم ایران را از ملت سوریه در سختترین شرایط فراموش نخواهد کرد. جنگ سوریه تنها علیه داعش و افراطگراها نبود، بلکه علیه تمام مستبدانه عالم بود که مزدورانی در سوریه را اجیر کرده بودند.
وزير فرهنگ سوريه ادامه داد: تربیت نسلهای کودک و نوجوان برای آینده تمامی کشورها لازم است و یکی از بزرگترین کارهایی که در تمام کشورها انجام میشود، سرمایهگذاری در آموزش و پرورش است.

آقای نوری و شورای معاونین اش به چه چیزی تعهد دارند ؟ وی در تشریح فعالیتهای وزارت آموزش سوریه اظهار کرد: وزارت آموزش سوریه بیشترین بودجه را بعد از وزارت دفاع به خود اختصاص میدهد و آموزش در سوریه برای همه مردم بهصورت رایگان است و این آموزشها تا پایه نهم برای همه کودکان و نوجوانان اجباری است.
وزیر فرهنگ جمهوری عربی سوریه با اشاره به مشکلاتی که جنگ با داعش برای این کشور به وجود آورد، اظهار کرد: در دوره جنگ فشارها بر وزارت آموزش افزایش یافته است که بخشی از این فشارها به دلیل خارج شدن بخشهای وسیعی از کشور از کنترل دولت بود و اين موضوع باعث شد تا پوشش تحصیلی کاهش یابد و کسانی که در این مناطق تسلط یافتند، تروریستهایی هستند که هیچگونه ملیگرایی و وطندوستی ندارند و به هیچ قانونی پای بند نیستند ... »

خانم لبانه مشوّح عنوان می کند : « وزارت آموزش سوریه بیشترین بودجه را بعد از وزارت دفاع به خود اختصاص میدهد و آموزش در سوریه برای همه مردم بهصورت رایگان است و این آموزشها تا پایه نهم برای همه کودکان و نوجوانان اجباری است . » شاید اگر مانند جوامع توسعه یافته این گونه نشست ها با حضور رسانه ها به ویژه رسانه های مستقل ، منتقد و حرفه ای انجام می شد ؛ ضمن شفاف سازی وضعیت موجود ، نتایج این گونه جلسات نتیجه و ثمری برای نظام آموزشی ایران داشت .
پرسش « صدای معلم » از یوسف نوری آن است که آموزش و پرورش ایران در بحث تخصیص بودجه و اعتبارات در چه رتبه و ردیفی قرار دارد ؟ و برنامه وزیر آموزش و پرورش ایران از زمانی که به این مقام رسیده برای در اولویت قرار دادن موضوع « آموزش » چه بوده است ؟
چرا با وجود تاکید قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بر آموزش رایگان در همه سطوح دهه هاست که این « موضوع مهم » به حاشیه رفته و با « دور زدن قانون » به انحای مختلف آموزش ها پولی و مقوله آموزش « کالایی » شده است ؟

( دانش آموزان منطقه لولکدان - استان محروم سیستان و بلوچستان )
کاش وزیر آموزش و پرورش ایران از « وزیر فرهنگ » سوریه می پرسید که آیا در آن کشور هم این همه « تنوع مدارس » و « مدارس مختلف » وجود دارد ؟ در حالی که همه چیز به « کنکور » ختم می شود .
اگر در سوریه « فقدان پوشش تحصیلی فراگیر » به خاطر وضعیت جنگی و تعرض و فشار تروریست ها است پس در ایران به خاطر چیست ؟
آیا وزیر آموزش و پرورش ایران به جای شعار دادن ، فکر و برنامه ای برای آن دسته از دانش آموزانی که به دلایل مختلف از چرخه تحصیل خارج شده اند دارد ؟

آن گونه که وزیر فرهنگ سوریه گفته و تاکید می کند وزارت فرهنگ سوريه تعهد به تربيت نسلی فرهيخته، بافرهنگ و وطن دوست دارد .
آقای نوری و شورای معاونین اش به چه چیزی تعهد دارند ؟
آیا وزیر فرهنگ سوریه که هدف و برنامه وزارتخانه اش را بر تربيت نسلی فرهيخته، بافرهنگ و وطندوست قرار داده خبر دارد که همتایش در ایران به جای برنامه ریزی و اهتمام برای تربیت نسلی مسئول ، قانون مند و دوستدار و متعهد به محیط زیست و آینده ایران هم و غمش تربیت مداح و به قول خودش بچه هیاتی است و با جامعه مداحان کشور ، تفاهم نامه امضا می کند ؟

( دانش آموزان در سوریه )
آیا در کشور جنگ زده سوریه که زیر ساخت هایش در جنگ تقریبا از بین رفته است ، این گونه هدف گذاری و برنامه ریزی می کند ؟
وزارتخانه ی مادر و مولدی که به جای تربیت انسان های متفکر و متعهد به آینده ی کشور با محوریت پرورش « تفکر انتقادی » که غایت نظام های آموزشی توسعه یافته است دغدغه اش در ساحت « تربیت اخلاقی » تربیت روضه خوان و مداح است آیا می تواند در سال 1404 و بر اساس سند تحول بنیادین اش ترسیم گر ایرانی توسعه یافته با جایگاه اول اقتصادی، علمی و فن آوری در سطح منطقه باشد ؟

شاید اگر مانند جوامع توسعه یافته این گونه نشست ها با حضور رسانه ها به ویژه رسانه های مستقل ، منتقد و حرفه ای انجام می شد ؛ ضمن شفاف سازی وضعیت موجود ، نتایج این گونه جلسات نتیجه و ثمری برای نظام آموزشی ایران داشت .
پایان گزارش/
***
( کلیپی از هم خوانی معلم سوریه ای با دانش آموزانش در « دوران کرونا و جنگ » در کلاس درس و زمانی که مدارس ایران به مدت 25 ماه تعطیل بودند ! ) :
* « در برخی مناطق " تروریست ها " از رفتن دانش آموزان به مدارس ممانعت می کنند و این بزرگ ترین چالشی است که وزارت آموزش و پرورش سوریه با آن مواجه است " بازگشایی مدارس در سوریه با شور و هیجان دانش آموزان ! صدای معلم گزارش می کند ( این جا )
* « در برابر آن آموزگار سوریه ای که در میانه بحران کرونا و بناهای مخروبه و خیابان های در آتش و دود و در اضطراب حمله تروریست ها ... اما در کلاس می ایستد و با دانش آموزان ترانه " عشق ، صلح و آزادی " را می خواند و چراغ " امید به آینده " را روشن نگاه می دارد ؛ سر تعظیم فرود می آورم "
خودکشی دست جمعی برای گرفتن جان مدرسه ؟! » ( این جا )
(ترجمه شعری که این دانشآموزان به همراه معلم خود می خوانند به این شرح است که :
من انسانی هستم که احساس دارم. همیشه پنج حس را دارم. با بینی گل ها رو بو میکشم. با دست چهره پدر بزرگ رو لمس میکنم، با چشم ها تلویزیون میبینم. با گوش هایم صدای ترانه گنجشک ها را میشنوم زمانی که به دورم میچرخند، و با زبانم شیرینی را میچشم و با آن تنم قوی میشود )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

اول. 12 اردیبهشت 1401 شصت و یکمین سالروز شهادت شادروان دکتر ابوالحسن خانعلی است که در جریان اعترضات معلمان در سال 1340به شهادت رسید و پس از آن روز 12 اردیبهشت به عنوان «روز معلم» نامگذاری گردید و پس از پیروی انقلاب اسلامی نیز با شهادت استاد مطهری در همان روز این نام گذاری تثبیت گردید . این خود نشان دهنده این است که نامگذاری روز معلم برخواسته از رفتار اعتراضی بوده است . اعتراضی که در سال 1340 از سوی معلمان انجام می گرفته است هم اکنون نیز ادامه دارد و نشان از یک منازعه پایدار اجتماعی دارد .

دوم . معلمان ویژگی های خاصی دارند که جایگاه و کارکرد اجتماعی آن ها را با سایر اقشار اجتماعی متفاوت می کند . فراگیری معلمان که از پایتخت تا دورترین نقاط کشور که مدرسه ای باشد حضور دارند ، برخورداری از تحصیلات عالی ، ارتباط مستمر با نوجوانان و نونهالان که بطن خانواده و جامعه می باشند ، برخورداری از حداقلی از هویت صنفی و نقش مشروعیت سازی که از معلمان آموزش و پرورش انتظار می رود از جمله ویژگی های معلمان است ؛ از این رو ، اعتراض معلمان با اعتراض کارگران یک کارخانه که جنبه معیشتی و اقتصادی دارد متفاوت است .

سوم . ریشه این نزاع شصت و یک ساله را که این روزها گسترده تر شده است باید در کجا جست و جو کرد ؟ این منازعه را جز در سایه رهیافتی جامعه شناسی نمی توان شناخت و تبیین نمود تا بتوان بستر فرایند تعارض آمیزی که منجر به اعتراض مداوم نیروی اجتماعی معلمان می شود را مورد بررسی قرار داد .اگر سه شکاف اصلی جامعه ایران را شکاف سیاسی ، شکاف فرهنگی و ایدئولوژیک و شکاف طبقاتی بدانیم جایگاه اعتراض معلمان در میانه این شکاف ها قابل درک است .
چهارم. شکاف سیاسی: معلمان فعال همواره در حال تشکل یابی و تشکل سازی بوده اند . حتی تشکل های همچون انجمن اسلامی معلمان ایران نیز در پرتو تحولات سیاسی 30 ساله اخیر ایران از نهاد زیرمجموعه حکومت به یک حزب سیاسی اصلاح طلب تبدیل شده است که نمونه ای از فشار از پایین اعضای آن برای تحول خواهی و تشکل یابی می باشد. شکل گیری تشکل هایی همچون سازمان معلمان و تشکل های صنفی نیز محصول همین مطالبه می باشد . قاطبه معلمان به دلیل نوع تحصیلات و نگرش از دموکراسی خواهی حمایت می کنند ولی جو غالب بر آموزش و پرورش اجازه چندانی به دموکراسی خواهی نمی دهد و با هرنوع اندیشه و عمل متفاوت برخورد می شود و خود به بستری برای اعتراض بدل می شود .
پنجم . شکاف فرهنگی – ایدئولوژی: شکاف فرهنگی موجود در جامعه در مواردی مانند سبک زندگی، تربیت دینی و .... .در آموزش و پرورش شدت بیشتری دارد . ازیک طرف حاکمیت با تاکید بر « سند تحول بنیادین » خواهان آموزش و پرورشی کاملا ایدئولوژیک است و از سوی دیگر جامعه در برابر این نوع نگاه مقاومت می نماید . مواردی از قبیل استخدام روحانیان و تالیف کتب درسی از نشانه های بارز نگاه ایدئولوژیک به آموزش است . در حالی که نسل جوان امروز اقبال چندانی به این نوع نگاه رسمی ندارد . معلمان در میانه این شکاف فرهنگی – ایدئولوژیک قرار دارند و هرچه این شکاف تقویت می گردد فشار بیشتری بر جامعه معلمان وارد می شود و بستر بیشتری برای تعارض و اعتراض می آفریند .

ششم . شکاف طبقاتی : مهم ترین اعتراض معلمان در شصت و یک سال گذشته نسبت به بی عدالتی و فرق و تبعیض بوده است . درطول این شصت و یک سال بی توجهی به نقش زیربنایی آموزش و پرورش و آموزش و پرورش توسعه یافته ادامه داشته است و در مواردی که دولت ها گرفتار بی پولی شده اند این بی توجهی شدت بیشتری می یابد. عدالت خواهی وجه قالب مطالبات فرهنگیان است که محصول شکاف طبقاتی می باشد . در طول سال های اخیر هم با شدت یافتن تحریم ها و افزایش شکاف طبقاتی بر عمق نارضایتی در آموزش و پروش افزوده شده است . قاطبه معلمان به دلیل نوع تحصیلات و نگرش از دموکراسی خواهی حمایت می کنند ولی جو غالب بر آموزش و پرورش اجازه چندانی به دموکراسی خواهی نمی دهد
پایان ؛
سه شکاف سیاسی ، فرهنگی – ایدئولوژی و طبقاتی مهم ترین بسترهای تعارض آفرین در آموزش و پرورش می باشند که شصت و یک سال است زمینه ساز اعتراض معلمان شده اند و بیشتر با محوریت اعتراض به معیشت و فرق و تبعیض نمود پیدا کرده است . تازمانی که این سه شکاف به نقطه تعادلی نرسد اعتراض معلمان نیز ادامه خوهد داشت .این اعتراض ها حتی اگر توان بروز نداشته باشد درد فتر مدارس و گعده های معلمی ادامه حیات خواهد یافت تا در فرصت مناسب بروز دوباره بیابد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آموزش و پرورش و معلمین آن، بیش از سایر نهادهای جامعه درگیر انقلاب و مسائل پس از آن شد. به این مناسبت و به دلیل آن که انقلاب، درست یا غلط «فرهنگی» معرفی شد؛ آموزش و پرورش بیش از همیشه در کانون توجهات کلامی رهبرانی قرار گرفت. رهبرانی که بیش از هر تخصص و علمی حوزوی بودند و صبغه ای فرهنگی داشتند. هر چند این توجهات، به اولویت یافتن اقتصادی و عملی آموزش و پرورش منجر نشد. «حساسیت زدگی افراطی نسبت به آموزش و پرورش» ارمغان انقلاب برای آموزش و پرورش بود.
به باور من در این بین، اصلا کسی دروغ نمی گفت و کسی مردم را فریب نمی داد! این از آنجا ناشی می شد که انقلاب با نظام بورکراتیک کشور قهر کرده بود. برای آن رقیب تراشیده بود. نهادهای موازی درست کرده بود، افراد مجرب و معتبر آن را اخراج و پاک سازی کرده بود و به دنبال تغییر ماموریت دستگاه ها برای ساماندهی هدایت مردمان بود. چرا که اصولا فلسفه وجودی و داعیه اصلی حکومت دینی هدایت گری است و نظام بوروکراتیک برای این منظور آفریده نشده و سابقه چنین کارکردهایی را در کشور ما نداشته است. و این تضاد نوپدیدی بود که می بایست حل می شد. اما مثل بسیاری از مسائل دیگر ؛ این تضاد نیز لاینحل باقی ماند و بحران تصمیم گیری را در سطح ملی و در بسیاری از عرصه ها شکل داد.
بحث من در این زمینه، آن است که تضاد جدیدی در آموزش و پرورش شکل گرفت. موضوعی که خیلی زود و پر قدرت، خود را در عرصه های مختلف تعلیم و تربیت نشان داد.

از بعد دیگر ، اما انقلاب ما در عمل اصلا «موضوع اولویت دار» نداشت؛ بلکه انقلاب گرفتار «موضوعات در اولویت» بود. ارزش گذاری و سطوح بندی خاصی برای اولویت ها وجود نداشت. حتی در سپهر سطح بندی ارزش های بنیادین انقلاب کاری صورت نگرفت. انقلاب فکر می کرد، می تواند همه کارها را در اولویت قرار دهد و همزمان به همه امور برسد!! و هر چه خوب بود همزمان می خواست! لذا یک روز نماز جمعه در صدر می نشیند، یک روز جنگ در راس امور قرار می گیرد، یک روز آموزش و پرورش مهم ترین اولویت می شود، یک روز تولید داخلی، یک روز اقتصاد مقاومتی، یک روز ارزش عدالت بزرگ می نماید و یک روز ارزش امامت و مانند آن. نتیجه این راهبرد و این روند مدیریتی، به طور طبیعی و ناخواسته حتما، گم شدن اولویت هاست. تخصیص های بی نتیجه یا کم نتیجه منابع است. از این رو، با توجه به محدودیت منابع ، پیامد چنین خط مشی هایی البته، نه توسعه که رشد بحران ها و بدون پاسخ ماندن تقاضاها و انباشت مطالبات در همه حوزه هاست.
گفته شد، آموزش و پرورش بیش از همیشه، در کانون توجهات رهبران انقلاب قرار گرفت. اما این توجه نه تنها به حل و فصل مسائل دیرپای آموزش و پرورش منجر نشد، بلکه مسائل جدیدی را نیز پیش پای نظام تعلیم و تربیت نهاد. موضوعاتی که همچنان آموزش و پرورش با آن ها درگیر است از جمله آموزش و پرورش به شدت «حساسیت زده» شد. «حساسیت زدگی افراطی نسبت به آموزش و پرورش» ارمغان انقلاب برای آموزش و پرورش بود. این ارمغان سبب ساز مداخلات سلایق و حضور نیروهای انقلابی یا ایدئولوژیک، اما بدون بهره لازم از تخصص شد. پیدایش این سطح از حساسیت، برنامه ریزی و کار عادی آموزش و پرورش را با مشکل روبه رو ساخت.
در کنار این حساسیت ناشی از ضرورت تعریف شده برای مکتبی بودن تعلیم و تربیت؛ اثر گذاری آموزش و پرورش در انتخابات و عرصه سیاسی - اجتماعی چشم تیز بین سیاستمداران را نیز به آموزش و پرورش گشود. از این رو، روز به روز بر حجم مداخلات سیاسیون به ویژه نهاد نمایندگی مجلس نیز افزوده شد. به طوری که استقلال آموزش و پرورش با انتقال نسبی انتخاب مدیران به مجلس و استانداری ها و مانند آن، تا حدود زیادی مخدوش شد.
نتیجه آن که، پدیده «حساسیت زدگی» ایدئولوژیک و سیاسی آموزش و پرورش، راه را بر تعلیم و تربیت (پداگوژی) متعهد و حرفه ای بسته است.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

بیتوجهی حاکمیت نسبت به مطالبات معلمان که اکنون به جامعه نیز سرایت کرده است، در حالی صورت میگیرد که در مقام سخن از بهترین تعاریف و تفاسیر برای توصیف شأن و جایگاه معلم بهره میبرند اما در مقام عمل آنچنان بیتوجه هستند که حتی پس از گذشت دو دهه از جنبش اعتراضی معلمان، حاضر نیستند سخنان آنها را گوش دهند، برای حل مشکل و برآورده ساختن مطالباتشان به تفاهم برسند. حال این پرسش پیش میآید که چرا صدای معلمان شنیده نمیشود؟
پاسخ این پرسش ساده است:
در ساختار رسمی وزارت آموزش و پرورش، مکانیسمی برای گفتوگو با معلمینی که از وضعیت موجود رضایت ندارند، وجود ندارد. این ساختار چنان ایدئولوژیک است که صرفاً انتظار اطاعت و پذیرش و حتی توجیه وضع موجود را از معلمان و کادر آموزشی و اداری دارد و هیچ امکانی برای اظهار اعتراض در نظر نگرفتهاند. به همین دلیل، علیرغم تعداد فراوان معلمان، هیچ نهاد مستقل یا حتی دولتی که بتواند فعالانه بخشی از مطالبات معلمان را نمایندگی کند، در طول سالیان گذشته نتوانسته است مجالی جدی برای فعالیت بیابد.
در جمهوری اسلامی تجربه نهادهایی نه چندان مستقل چون سازمان نظام پزشکی، پرستاری، مهندسی، انجمن اسلامی کارگران و … وجود دارد که کموبیش تلاش میکنند از حقوق خویش دفاع و برای دستیابی به اهداف صنفی اقدام کنند. این نهادها در زمانها و در موارد مشخص با دستاندرکاران گفتوگو و بدین وسیله بخشی منافع صنفی خود را تأمین میکنند. در آموزش و پرورش این امکان وجود نداشته و بدیهی است سیستمی که انتظاری جز فرمانبرداری از پرسنل خود ندارد، امکان گفتوگو و شنیدن صداهای اعتراضی فراهم نمیشود و اعتراضها را برنمیتابند. انجمنهایی که در این وزارتخانه و به نام معلمان تشکیل شدهاند بیش از آنکه حافظ منافع صنفی خود باشند مدافع اهداف سازمان بودهاند، به عبارت دیگر، به نام معلم اما به کام حاکمیت رفتار کردهاند. در نتیجه، این نهادها، هرگز صدای معلم را بازتاب ندادهاند و حاضر نیستند بر اساس آن با مسئولین به گفتوگو بنشینند و صدای اعتراضی معلمان را به گوش آنها برسانند. علاوه بر این، نهادهای مستقل صنفی معلمان که هم مقبولیت بیشتری دارند و هم میتوانند از منافع صنفی معلمان دفاع کنند، امکان فعالیت ندارند و به رسمیت شناخته نمیشوند.

ضعف نظام آموزشی و تضعیف معلمان در سطوح مختلف جامعه، پیامدهای منفی فراوانی دارد. یکی از علل نشنیدن صدای معلمان، احتمالاً این است که پیچیدگیهای تضعیف نظام آموزشی و عمق فاجعهای را که از رهگذر این تضعیف پدید میآید، درک نمیکنند و نمیدانند این وضعیتی که بر معلم و نظام آموزشی تحمیل شده است چه پیامدهای زیان باری خواهد داشت. فیلسوفان علوم اجتماعی بر این باورند پدیدههای اجتماعی، پیچیدهتر از تمامی پدیدههای دیگر هستند، لذا درک و فهم آنها مستلزم مهارت و توانایی بالا و ویژه است. کسانی که از درک واقعیتهای پیچیده عاجز هستند، یا جرأت رویارویی با واقعیت را ندارند یا واقعیت را سادهسازی میکنند و راه حلهای «دمدستی» ارائه میدهند.
راهکار «دمدستی» وزیر آموزش و پرورش برای حل آبگرفتگی یکی از مدارس که با گذاشتن «بلوک» در حیاط مدرسه، دانشآموزان را به داخل کلاسها هدایت کنند، یا این ادعا که «افرادی معلمان را تحریک میکنند که سر کلاس نروند» نمونهای روشن از سادهسازی واقعیت پیچیده و نداشتن جرأت رویارویی با آن است. راه حل رئیس شورای شهر تهران برای معضل «اتوبوسخوابی» که باید اتوبوسها را جمع کرد نیز نمونه دیگری از سادهسازی واقعیت و پاک کردن صورتمسئله است. این نکته نباید فراموش شود که رویارویی با پدیدههای پیچیده، «جرأت دانستن» میخواهد که در نگاههای ایدئولوژیک با سادهسازی واقعیت اجتماعی خود را از شر دانستن خلاص میکنند.

یکی از مهمترین محصولات نظام آموزشی در هر جامعه تولید و توزیع سرمایه فرهنگی است. سرمایه فرهنگی فواید بسیاری برای جامعه دارد، از جمله به گسترش احساس عدالت در جامعه کمک میکند، موجب افزایش افراد فرهیخته و تلطیف فضای زندگی و روابط متقابل اجتماعی میشود. نیچه به درستی به اهمیت حضور هنر که منبع اصلی سرمایه فرهنگی است، اشاره دارد که «اگر هنر نبود، واقعیت ما را خفه میکرد.» در حقیقت، زندگی اجتماعی بودن سرمایه فرهنگی بسیار دشوار و غیر قابل تحمل خواهد بود. وجود سرمایه فرهنگی در دسترس افراد جامعه این امکان را فراهم میآورد که «جور دیگر» خود، دیگران و اطراف را ببینند، به زندگیشان معنا و غنا میبخشد و کمک میکند از تنگناها و دلهرههایی که سرمایه مادی به طور خاص و زندگی اجتماعی به طور عام ایجاد میکنند، رهایی یابند و زندگی آرام و لذتبخشی را سپری کنند. در جمهوری اسلامی تجربه نهادهایی نه چندان مستقل چون سازمان نظام پزشکی، پرستاری، مهندسی، انجمن اسلامی کارگران و … وجود دارد که کموبیش تلاش میکنند از حقوق خویش دفاع و برای دستیابی به اهداف صنفی اقدام کنند.
اگر سرمایه فرهنگی دچار فرسایش شود، مردم به سوی سرمایههای دیگر روی میآورند و در این میان سرمایه مادی از جذابیت بیشتری برخوردار خواهد شد. پول و مادیات در بسیاری از موارد، بهویژه اگر همراه با سرمایه فرهنگی و اجتماعی نباشند و متناسب با آنها گسترش نیافته باشند، نتیجهای کاملاً متفاوت و متضاد با نتایج و پیامدهای سرمایه فرهنگی دارد. فرد را با واقعیت سخت و بیرحم درگیر و استرس و دلهره را بر وی تحمیل میکند. در رویارویی با مسائل و مشکلات، به جای اندیشه و تأمل، پول به حلّال مشکلات تبدیل میگردد و بدینترتیب مسائل و مفاسد عدیده دیگری در جامعه گسترش مییابد. اگر امروزه میبینیم که تعداد پروندههای فساد اقتصادی افزایش چشمگیری یافته است، بخشی از علل آن به تضعیف سرمایه فرهنگی به نفع سرمایه مادی برمیگردد که دست یابی به پول بر هر سرمایه دیگری اولویت یافته و فرهیختگی، خوشنامی و دانایی نسبت به ثروت قدر و اهمیت خود را از دست داده است.
یکی دیگر از پیامدهای تضعیف نظام آموزشی و نشنیدن صدای معلمان این است که رفتارهای افراد جامعه بهتدریج بهگونهای خواهد شد که از نماد، اخلاق و در معنای عام کلمه «فرهنگ» دور میشود. برخی از انسانشناسان وجه ممیزه انسان نسبت به حیوان را فرهنگ میدانند؛ به عبارت دیگر انسان آن گاه انسان خواهد شد که فرهنگ را فرا بگیرد و فرهنگی شود.
رابطه فرهنگ با نظام آموزشی در آن است که اصولاً فرهنگ از طریق آموزش و تربیت فراگرفته و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. نقش نظام آموزشی در تولید و توزیع فرهنگ، بیبدیل و بسیار حائز اهمیت است. حال ممکن است این پرسش در میان آید که فقدان فرهنگ و بازتاب آن رفتار فرد، چه مشکلاتی را بهبار میآورد و مسائل اجتماعی ناشی از آن چیست؟

با توجه به این که انسان به طور همزمان هم پدیدهای طبیعی و هم آموزشیافته است در صورتی که بخش آموزشی آن کم رنگ شود، غرایز به صورت طبیعی مجال ظهور و بروز مییابند و نمادها و معناها از کنشهای افراد جامعه حذف میشوند. در این حالت، توانایی حل مسئله از طریق تفکر و تفاهم در کنشهای متقابل و تعارضهای جمعی کاهش مییابد و کنش و واکنشهای غریزی مبنای حل مسائل میشود. خشونتهایی که بهویژه در خانواده و در خیابان به چشم میخورد، نمونه خوبی است برای توضیح فقدان حضور نماد در روابط اجتماعی. در این رفتارها نمادها حضور مؤثری ندارند و حرکات، تکانههای بیهدف و صداهای نامفهوم یا غیر فرهنگی بر رفتارهای طرفین حاکم است. اگر آمار خشونت در ابعاد و سطوح مختلف رواج یافته است، اگر در رانندگی، حس خودخواهی و خودنمایی سرنشینان خودرو، جایگزین اصول «رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی» و «احترام به حقوق دیگران» شده است، اگر آمار و میزان شکایات و اختلافات مردم که در قالب افزایش بیسابقه پروندههای قضایی خود را نشان میدهد؛ بخش مهمی از علل این معضلات، ریشه در طبیعیشدن زندگی اجتماعی و کم رنگشدن نقش فرهنگ در تعاملهای اجتماعی دارد.
در واقع فقدان آموزش به معنای حذف فرهنگ از زندگی اجتماعی است و افراد برای انجام کنشهای خود، به جای استناد به ارزش، هنجارها، اصول و قواعدی که در فرایند آموزش یاد گرفتهاند به درون و انگیزههای غریزی مراجعه میکنند، بدینترتیب، مسائل اجتماعی روزبهروز در ابعاد گستردهتری بروز میکنند و برای نمونه خشونت، بخش عمدهای از زندگی را فرا میگیرد و در روابط میان اعضای خانواده، در تعاملات روزمره، در رابطه شهروند – دولت و حتی نسبت به خود (در قالب خودکشی)، فراوان به چشم میخورد.

آموزش اگر به مثابه یک سرمایهگذاری درازمدت دیده شود که منافع آن در سالهای دور نصیب جامعه میشود، جامعه و مسئولین امکانات بیشتری را به آن اختصاص میدهند، اما اگر این نگرش نسبت به آموزش وجود نداشته باشد هم نسبت به وضعیت عمومی آن بیتفاوت خواهند بود و هم به صداهای اعتراضی دلسوزان توجه نخواهند کرد.
پیام اصلی جنبش اعتراضی معلمان این است که باید «آموزش و پرورش» بیشتر مورد توجه جامعه و حاکمیت باشد و با توجه به این که مهمترین جایگاه تولید سرمایه فرهنگی «مدرسه» است، نیازهای مادی معلمان در حدی برآورده شود که بتوانند نیازهای اولیه خود را به صورت آبرومندانه برآورده سازند، میتوانند از رواج پولپرستی بکاهند، روشهای حل مسئله و دست یابی به تفاهم را به دانشآموزان یاد بدهند، نقش فرهنگ را در ساماندهی غرایز و احساسات طبیعی بیشتر کنند و … . در غیر این صورت، بدون تردید آینده ما بدتر از اکنون خواهد بود.
افزایش خودکشی و خشونت در یک جامعه اتفاقی نیست ؛ ناتوانی در حل مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، بیتوجهی به قانون و حقوق دیگران، افزایش نرخ تصادفات رانندگی و انواع و اقسام فساد، اختلاس و دزدی و … نیز هیچ کدام اتفاقی نیستند. اگر وضعیت نظام آموزشی مطلوب باشد و معلمان با رضایت در کلاسهای درس حاضر شوند، بخشی از این مسائل در جامعه به وجود نمیآیند و هزینههای کمتری بر جامعه و بر افراد تحمیل میشود.
*جامعه شناس و فعال مدنی

سالهای بسیاریست که سازمان روان شناسی ایران نسبت به پایین بودن شاخص های سلامت روان در ایران به خصوص میان قشر جوان کشور هشدارهای پیاپی می دهد. در کشوری که هر نهاد و سازمانی بی توجه به ارتباطش با کل بدنه جامعه و اتصالش به مجموعه بزرگتری به نام میهن، ساز ناساز خود را کوک می کند و به سایر سازها و بانگ ها و هشدارها بی توجه است؛ جای تعجب نیست که این هشدار هم صرفا در حد یک خبر در تیتر رسانه ها جلوه کند و پس از آن به باد فراموشی سپرده شود. اگرچه نیاز چندانی هم به اطلاع رسانی این سازمان نیست و آن چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ولی مساله مهم و قابل تامل در این میان این است که در کشور ما، مرجعیت ایدئولوژیک به طرز خطرناکی مرجعیت سایر مراجع را بی اعتبار کرده است و اگرچه ناکارآمدی خود را در بیشتر عرصه ها به اثبات رسانده ولی کماکان اصرار به ادامه راه خود در بیراهه دارد. ظرفیت روانی کودکان تا پایان سالهای دوره دوم کودکی تحمل هضم و درک مفهوم مرگ را ندارد .
آنچه که بیش از همه به نظر خطرناک می رسد، بی اعتبار شدن نهاد علم و بی ارزش شدن مرجعیت آن از طریق گفتمان سازیهای حاکمیتی است. عبارت هایی همچون اسلامی کردن دانشگاه یا اسلامی کردن علوم انسانی، همه فقط در راستای مرجعیت زدایی از نهاد علم و دانشگاه است و نه در راستای تولید نسخه جدید از علوم انسانی با پسوند اسلامی که اگر بود بسیار مایه خرسندی بود ولی هیچ کس نداند اصحاب علم و خرد و اندیشه می دانند که در این تلاش تا چه حد سایه ارتجاع سنگینی می کند و کسی قصد تولید علم اسلامی را ندارد بلکه مساله اصلی فقط مقاومت در برابر آن قسمی از دست آوردهای بشری پس از عصر روشنگری است که قابلیت ورود در حوزه عمومی را داشته و امکان های حاکمیت را برای گفتمان سازی محدود می کند که تمام گرایشات علوم انسانی و مظاهر تکنولوژی که قابلیت کاربرد وسیع بین مردم را دارند همه از این دست هستند و همین مقاومت، دست مایه و خمیر مایه ارتجاع است که در بدنه حاکمیت دینی نهادینه شده است.
میرچا الیاده، دین پژوه معاصر، این مساله را به شکلی دیگر تبیین می کند. از نظر او، رجعت، جوهره تفکر دیندارانه است؛ چرا که در دستگاه تفکر دینی علاوه بر تمام مقدسات، چیزی به نام زمان مقدس نیز وجود دارد. زمان در این طرز تفکر، یک حرکت رو به جلوی پیش رونده و خطی ندارد بلکه دایره وار است و سرانجام همه چیز در نهایت باید به نقطه آغاز برگردد و به همین دلیل در این دستگاه فکری تمام دست آوردهای بشری در طول تاریخ، پوچ و بی معنا قلمداد می شوند. دست آوردهای علم روان شناسی نیز در این آشفته بازار رجعت و مقاومت از دستبرد در امان نمانده است. شاید به جرات بتوان گفت یکی از نهادهایی که بیشترین وابستگی و نیاز را به دستاوردهای علم روان شناسی را دارد، نهاد رسمی تعلیم و تربیت است و شاید باز هم با همان جرات بتوان ادعا کرد که از صدر تا ذیل این نهاد عریض و طویل، همه به دست آوردهای این علم پشت کرده اند. از شکل تا محتوا، از نگرش تا رفتار، از فکر تا تصمیم، اثری و ردپایی از این علم دیده نمی شود و هر آنچه هم به ظاهر هست، نمایشی بیش نیست چرا که مرجعیت از درون پوچ شده علم، دامنه اثر علم روان شناسی در حوزه تعلیم و تربیت را به لفاظی های روشن فکر مآبانه در ماراتن های مقاله نویسی و همایش و وبینار و سمینار تقلیل داده است.

اروین یالوم، روان شناس انسان گرای نامدار معاصر، دست آورد دهه های متمادی پژوهش و نگارش خود را در کتابی به نام روان درمانی اگزیستانسیال به چاپ رسانده است. او در این کتاب به تفصیل در خصوص آثار مخرب و غیر قابل جبران اضطراب مرگ و نیستی بر روان کودکان سخن گفته است. نوشته های او در این کتاب که حاصل صدها پژوهش بر روی کودکان اقصا نقاط جهان است، پرده از این راز مخوف برمی دارد که منشا بسیاری از روان نژندی های انسانها ریشه در اضطراب مرگ دارد. اضطرابی که پایه های آن در انتشار بی رویه و بی پرده مفهوم مرگ در زندگی کودکان است. او اعتقاد دارد که ظرفیت روانی کودکان تا پایان سالهای دوره دوم کودکی تحمل هضم و درک مفهوم مرگ را ندارد و برای انتقال این مفهوم به ذهن کودکان، تمهیدات بسیاری باید اندیشید و ظرائف و لطائف بسیاری در امر تربیت باید به کار بست.
اکنون نگاهی گذرا بیندازیم بر آنچه در مدارس ما و در کتابهای درسی ما می گذرد. نیاز به تکرار مکررات نیست. از مراسم صبح گاهی و آرزوی مرگ برای جهانیان گرفته تا کتابهای درسی مملو از مفهوم و تصویر مرگ و باز هم راضی نشدن به این حد و خیز و هجمه جدید برای نابود کردن روان فرزندانمان با عناوینی همچون نگاه تربیتی به جنگ و ترویج فرهنگ جهاد و شهادت طلبی و آکنده کردن فضای تربیتی مدارس با پیام مرگ و نیستی همه و همه حکایت از این دارد که ارتباط ما با جهان علم و خردورزی سالهاست قطع شده و اگر می شنویم هشدارهای گاه و بیگاه اندک خردمندان باقی مانده در این مرز و بوم را و می بینیم از دست رفتن سلامت روان و انسانیت و اخلاق و سرمایه های اجتماعی را بر ماست که علیه این سیستم تربیتی ناکارآمد و خانمان سوز دست به اقدامی جدی بزنیم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

خیلی مهم است که سلیقههامان را از عقیدههامان جدا کنیم. سلیقههای ما مبنای حسی – احساسی دارند در حالی که عقیدههای ما مبنایی فکری دارند و بر اساس استقراء و استنتاج شکل میگیرند. عقیدهها را میتوان در دو دسته درست و غلط قرار داد، کار «منطق صوری» و «تفکر نقاد» همین است که گزارههای درست را از گزارههای نادرست جدا کنند؛ در حالی که سلیقهها را نمیتوان درست – غلط کرد.
سلیقههای هر کسی بر مبنای طبع، مزاج و تجربه او ایجاد میشوند و مباحثه و مناظره بر سر آن ها راه به جایی نمیبرد. گاهی اوقات ما با سلیقههامان بهگونهای برخورد میکنیم که گویا «باورهای درست» هستند، مثلا اگر من آبگوشت را بیش از پیتزا دوست دارم، آبگوشتخوری را فعالیتی فرهنگی میدانم و پیتزا خوردن را غربزدگی و محصول تهاجم فرهنگی، در حالی که انتخاب من مبنایی فرهنگی یا حتی بهداشتی نداشته است بلکه ترجیح ذوقی و احساسی من بوده است.

گاهی هم سلیقههای افراد مهم را با دلایل موفقیت آنها اشتباه میگیریم و فکر میکنیم اگر فلان فوتبالیست مشهور، بستنی وانیلی را به بستنی کاکائویی ترجیح میدهد حتما شهرت و ثروت او با علاقه اش به بستنی وانیلی ارتباط دارد و «درست» این است که ما هم همان طعم را انتخاب کنیم.
گاهی وقتها حتی «نظام باور» ما نیز بر اساس فرایندهای سلیقهای شکل میگیرد، مثلا سوسیالیست میشویم چون از چهره و ژستهای چگوارا خوشمان آمده است یا برعکس طرفدار نظام سرمایهداری میشویم چون از ریش انبوه مارکس خوشمان نیامده است!
مجلههای عوامانه و تبلیغات کاسب کارانه تلاش میکنند ما را با ذوق و سلیقه افراد ثروتمند، قدرتمند و مشهور درگیر کنند و ما «اسپرسو خور» میشویم برای این که فلان خواننده پرطرفدار روزش را با یک فنجان اسپرسو شروع میکند!
سایت دکتر محمدرضا سرگلزایی

« وقتی خشم در تو برخاسته، سه امکان پاسخ گویی برایت وجود دارد:
- یک راه این است که این خشم و این آتش و زهر را روی دیگری خالی کنی. آنوقت خشم ویرانگر است. و طبیعی است پس از آنکه دیگری را سوزاندی، احساس گناه میکنی، احساس حماقت میکنی .
- امکان دیگر این است که خشم را به درون بچرخانی. آنوقت به خودت آسیب میزنی. آن آتش، درونت را به آتش میکشد. آنوقت زخم معده پیدا میکنی. و شاید پس از سالها سرطان ظاهر شود.
- رویکرد من این است که اگر خشم وجود دارد، تماشا کن. هیچ کاری در موردش نکن. فقط شاهد باش. و تعجب خواهی کرد که فقط با نگاه کردن به آن، شروع میکند به از بین رفتن...
وقتی که خشمگین هستی، وقتی حسود هستی، وقتی پر از نفرت هستی، در سکوت بنشین. درها را ببند. ساکت بنشین. بگذار خشم وجود داشته باشد. بگذار نفرت همچون یک فیلم حرکت کند. »
اشو
سال 83 بود . در یادداشتی نقدی بر رفتارهای صنفی معلمان و عملکرد کانون های صنفی نوشتم .
در بخشی این گونه آمده بود :
« در این مملکت ، اگر به عنوان مثال 100 واحد کار خوب داشته باشی و عملکرد تو مطابق رضایت توده ( عام ) باشد اما اگر فقط یک واحد آن مخالف میل دیگران باشد مردم معمولن آن 99 واحد را به راحتی کنار گذاشته و فقط آن یک واحد را می بییند و حتا چماقی می شود بر علیه تو .
اما در سوی مقابل اگر 100 واحد کار تو مخالف رضایت توده باشد اما یک واحد آن موافق ؛ مردم معمولن آن یک واحد را می بینند و لب به ستایش و تمجید می گشایند انگار که آن 99 تا رخ نداده و یا وجود خارجی نداشته است . »
مقارن با اعتصاب معلمان در مدارس ؛ « صدای معلم » در گزارشی تحلیل خود را از این کنش معلمان نوشت و با آن مخالفت کرد . ( این جا )
به جای آن که شاهد نقد این رویکرد و دیدگاه باشیم شاهد حمله ، تخریب و اتهام پراکنی از سوی افراد و نیز تشکل هایی بودم که خود را به تشکل و کانون های صنفی متصف کرده بودند .
گفت و گوی من با سایت مشرق نیوز که به صورت گزینشی ، ناقص و غیرحرفه ای منتشر شده بود بهانه ای دیگر به دست بسیاری افراد و جریان ها داد تا این موج تهاجم سازمان یافته را شدت و حدت بیشتری بخشند . قرار نیست با رفتارهای مستبدانه توام با خشونت کلامی و حذفی به دنبال احیای قانون و مطالباتی باشیم که قانون تعریف کرده است .
با آن که در یادداشتی نظر خود را در مورد متن سایت مشرق نیوز اعلام کردم ( این جا ) ؛ اما این حملات با گستردگی فراوان همچنان استمرار یافت .
به نظر می رسید افراد و جریان هایی به دنبال مقاصد دیگری بودند اما شهامت و جرات بیان صریح آن را نداشتند .
محمد حبیبی سخنگوی کانون صنفی معلمان در توئیتی نوشت :
« سایت صدای معلم و سردبیر آن علی پورسلیمان سالهاست که در همراهی با نهادهای امنیتی ، مشغول پرونده سازی برای فعالین صنفی و تشکلهای صنفی معلمان است. مصاحبه اخیرش با مشرق نیوز آخرین نمونه این پرونده سازی ها است . »
شاید اگر آقای حبیبی به جای عجله کردن در قضاوت و کوتاه نویسی ؛ تحلیل و برداشت خود را از قضایا می نوشت و در آخر این نتیجه گیری را می کرد برای من بسیار قابل احترام و ارزشمند بود اما این گونه واکنش های احساسی و زودگذر که البته با روحیات جامعه ایرانی تا حد زیادی تطابق و هماهنگی دارد به وضوح نشان داد که جامعه ی ما هنوز در دوران کودکی خود به سر می برد و به بلوغ روانی و عاطفی لازم نرسیده است و از این روست که میانه ای با تفکر و حل مساله نداشته و با بی حوصلگی و شتاب فراوان به دنبال انتخاب راه های میان بر و نامشخص است .
همچنان به جای تعریف تعریف مساله آن را بسیاری اوقات پاک می کند و حد و مرز مسئولیت و حقوق دیگران را برای خود تعریف نمی کند .
و بر اساس آن چه پیش تر نوشته و تاکید کرده ام همچنان در چرخه ی « بی تفاوتی – شورش و خودزنی » دست و پا می زند .

بیان چنین گزاره ای از سوی فردی که در قالب «تشکل» قصد اصلاح رفتارهای جمعی معلمان را دارد و بر حسب قاعده ، وظیفه یک تشکل پالایش مطالبات و منطقی کردن آن است و می بایست نقش حد واسط را میان بدنه و دولت ایفا کند گذشته از مسائل حقوقی آن نمونه ی بارز بی اخلاقی در اجتماعی است که به نظر می رسد مرجعیت معلمان صرفا یک ژست توخالی برای تفاخر است و بن مایه ای برای عرضه و ارتقای جایگاه و منزلت خود را ندارد . چه تفاوتی است میان حاکمیتی که یک معلم را به خاطر مطالبه گری و پرسش گری محکوم به اخراج از نظام آموزشی و کلاس درس می کند و تفکری که همان معلم دیگران و هم قطاران خود را صرفا به خاطر بیان قرائتی دیگر در حوزه صنف و مطالبه گری انواع اتهامات را روانه او می کند ؟ و دیگران هم یا مستقیم و یا با سکوت خود با او هم آوا می شوند ؟
اما آن چه برای من غیرقابل هضم می نماید این است که ایشان به عنوان سخنگوی یک تشکل و نیز بسیاری هم کیشان ایشان همواره خود را در مخالفت و تضاد با « آموزش ایدئولوژیک » نشان می دهند .
آقای حبیبی باز در توئیتی می نویسد :
« #آموزش_ایدئولوژیک فقط ناکارآمد نیست ، غیر انسانی هم هست .
آنجایی که دخترکان ده ساله را بی شرمانه جز آمار متاهلین می آورد و کودک همسری را آموزش می دهد .
مخالفت با آموزش ایدئولوژیک ، یکی از مطالبات اصلی تشکلهای صنفی معلمان و شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان است . »
پرسش من از ایشان ، تشکل های صنفی معلمان و شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان آن است که آیا می توانند به طور دقیق و واضح تعریف خود را از آموزش ایدئولوژیک بیان کنند ؟

آیا ترکتازی در حوزه کنش گری صنفی و خود را در فرمولی نانوشته ، نماینده بلامنازع فرهنگیان پنداشتن و نفی و سرکوب سایر دیدگاه ها و قرائت ها در حوزه مربوطه عین رفتارهای ایدئولوژیک نیست ؟
آیا فرد و رسانه ای حق دارد نظر خود را در مخالفت با حرکت آنان اعلام کند و یا آن که مجبور است برای همرنگی با جماعت خود را سانسور نماید ؟

آیا بیان دیدگاه - هر چند در تضاد با نظر اکثریت باشد- مستحق برچسب خوردن های ناروا و عقده گشایی هایی خواهد بود که فاقد هر گونه تئوری و نظریه ی مشخص برای راهبری کم هزینه و منطقی مطالباتی است که جز خشم و سرخوردگی عایدی برای معلمان نداشته و تاکتیک و استراتژی آن فقط در کف خیابان تعریف و تبیین شده است ؟
واقعن جایگاه « تفکر انتقادی » و « فرهنگ گفت و گو » در میان داعیه داران ساختن فرهنگ و پیرایش آن کجاست ؟
چه تفاوتی است میان حاکمیتی که یک معلم را به خاطر مطالبه گری و پرسش گری محکوم به اخراج از نظام آموزشی و کلاس درس می کند و تفکری که همان معلم دیگران و هم قطاران خود را صرفا به خاطر بیان قرائتی دیگر در حوزه صنف و مطالبه گری انواع اتهامات را روانه او می کند ؟ و دیگران هم یا مستقیم و یا با سکوت خود با او هم آوا می شوند ؟
آیا این دو به واقع دو روی یک سکه نیستند و در روح و اصل مشترکند و آن نیست مگر : « استبداد » ؟

یکی با ابزارهای قانونی دیگری را « حذف فیزیکی » می کند . آن دیگری هم با ترور شخصیت قصد حذف معنوی دارد ؛ البته اگر زورش برسد شاید ابایی از بازتولید رفتارهای دسته نخست را هم نداشته باشد .
آیا با این رفتارها می خواهیم شدن ( Becoming ) و انسانیت را به دیگران و به ویژه مخاطبان خود یعنی « دانش آموزان » بیاموزیم ؟
تعارف را باید کنار گذاشت .
قرار نیست با رفتارهای مستبدانه توام با خشونت کلامی و حذفی به دنبال احیای قانون و مطالباتی باشیم که قانون تعریف کرده است .
تشکل های فرهنگیان و در کل معلمان اگر می خواهند که در جامعه دیده شوند و جامعه در کلیت خویش با مطالبات آنان همدلی و همراهی کند و در مجموع آموزش و پرورش به سمت در اولویت قرار گرفتن در فرآیند برنامه ریزی ها و تصمیم گیری ها حرکت نماید لازم است که ضمن پرهیز از فرمول های ساده عوام پسند و تقلید از روندهای نادرست نهادینه شده و باز اندیشی در فرمول های مطالبه گری و مهم تر از همه به رسمیت شناختن حق آزادی بیان ؛ « اخلاق » را سرلوحه همه فعالیت ها و امور خویش قرار دهند .