صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش

مدارس تیزهوشان و فرار مغزها و مدیریت ایرانی  لازم به ذکر است که مدارس تیزهوشان، اولین بار در سال 1355 توسط دکتر ایرج برومند با کارشناسی آمریکایی ها درایران به وجود آمد.
از عواقب سوء مدارس تیزهوشان به طور عمومی می توان به موارد زیر اشاره کرد :


* بی عدالتی آموزشی
* طبقاتی شدن آموزش
* فرار مغزها
* تربیت افرادی خودخواه و منفعت جو
* افزایش استرس و حس حسادت
* ستیزه جویی نه رقابت جویی
* خالی شدن عرصه رقابت برای دانش آموزان مدارس دولتی

و نکته ای که تأمل برانگیز است این که آمریکایی ها هیچ گاه برای خیر کشورهای توسعه نیافته ، کاری انجام نمی دهند و هدف آنها از کارشناسی و ایجاد مدارس تیز هوشان در ایران ، مدیریت زیرکانه و نامحسوس فرار مغزها به سوی کشور خودشان بوده است.
مثل شادروانان : پروفسور علی جوان فیزیکدان و مخترع ایرانی که اولین لیزر گازی هیلوم- نئون دنیا ساخته ی وی می باشد (در ام آی تی) و ساکن ایالات متحده آمریکا بود. ، یا پروفسور زهرا میرزاخانی ، نابغه ریاضی  و خیلی های دیگر.
امروزه تدریس برای معلمان و دبیران مدارس دولتی علاوه بر مشکلات رایج ، از یک ناحقی تزریقی نظام آموزش و پرورش نیز در رنج است و آن دست چین کردن دانش آموزان برای قبولی در آزمون ورودی مدارس خاص یعنی تیزهوشان است.


ما تاوان غفلت و خواب آلودگی مدیریت خرد و کلان کشورمان را در امور تولید و اشتغال و سرمایه گذاری و برنامه ریزی و تصمیم گیری و تحصیل و تأدیب و تعلیم و ... می پردازیم   البته مدارس نمونه دولتی و مدارس غیردولتی هم هستند اما در اینجا ، فقط به بررسی مدارس تیزهوشان می پردازم.
اصولا همه مدارس خاص باید برچیده شوند و یکسان سازی آموزشی تثبیت گردد. اما چون اصرار دارید که کشور ما خیلی خیلی نخبه دارد و تمامی پیشرفت های کشورمان را مدیون آنها هستیم یک پیشنهاد منطقی دارم:

به جای آزمون های برگزار شده که یک روز سئوالش غلط است حق کشی می شود ، یک روز سئوالات لُو می رود حق کشی می شود ،عدالتی برای تضمین انتخاب درست ما بین مناطق محروم و غیر محروم یا مناطق شهری و روستایی نیست و حق کشی می شود ؛ پیشنهاد می کنم با آزمون های استاندارد توسط کارشناسان علم روانشناسی و علوم تربیتی ، تست هوش گرفته شود و با رعایت امنیت نتایج و غیر قابل دسترسی بودن آنها حتی برای مقامات، هر کس دارای IQ بالای 100 است ، برای تحصیل در این مدارس مشغول شوند تا سره از ناسره عیان گردد حتی برای بالا بردن ضریب اطمینان 30 -40 سئوال هوش نیز به آزمون گذارده شود.
و گر نه دانش آموزان دوپینگ های آموزشگاه ها نه برخورداران علمی ، با پایگاه اجتماعی برتر یا با وابستگی شغلی خاص والدین ، جایگزین استعدادهای واقعی ناشناخته خواهند بود.
اگر واقعا قصد نخبه پروری دارید، وزیر محترم آموزش و پرورش چنین کنید تا ما نخبگان واقعی کشورمان را بشناسیم. هر کشوری در نهایت 40 -50 نابغه سرآمد می تواند داشته باشد نه برای هر استانی هزاران هزاران !
اما هم زمان با این حرکت جسورانه ، چنان امکانات پیشرفته آموزشی نیز ایجاد نمایید که فردا این نخبگان واقعی کشورمان ، برای تلف نشدن به آمریکا سفر نکنند. شما نیک می دانید که امثال پروفسور جوان ها و میرزاخانی ها اگر در ایران عزیز مانده بودند، خدا می داند چه سرنوشتی داشتند !

هنر و جسارت و اشتیاق ورود به هر پدیده ای برای ما ایرانیان به طور شگفت انگیزی وجود دارد، اما هنر مدیریت ، هدایت ، برنامه ریزی، تصمیم گیری به موقع، راهنمایی و ارشاد ، در فرهنگ تربیتی ما جایش بسیار خالی است. چیزهایی را به تقلید که از راستی ها منطقی هم می باشد، به عاریت می گیریم اما افسار گسیخته و سرکش ، به حال خودش رها می کنیم.
پدیده فرار مغزها ، که دارایانش به کانادا و آمریکا و اروپا می روند مثل پروفسور سمیعی در آلمان(اگر اشتباه نکنم) و نادارش یا کم دارش اسیر تبلیغات تحصیل خارج می گردد که گاه به بهای حمل مواد مخدر درشکم اش در مالزی  و گاه چین و گاه ژاپن و امروز در و دیوار شهر من پُر است از تبلیغات ادامه تحصیل در شهرهای ترکیه که بی سرو صدا در حال فتح شهر تبریز هستند ، از شهرهای دیگر خبری ندارم....

ماهواره شد کانال آشنایی ما و حسرت و ورود بی امان کالاهای وارداتی از این کشورها که خودمان سازنده ی آن بودیم. اما در قبال شیفتگی این کشور برای ما تبریزی ها ، الویت مصرف مان شده کالاهای ترکیه ای ،حتی جایگزین کالاهای چینی. ما در قبال این وسایل کم ارزش به کشور ترکیه انرژی صادر می کنیم. دو کشور هندوستان و ترکیه ، به آرامی دارند با مصرف انرژی ما ، صنایع دستی و تولیدات ارزان خود را جایگزین محصولات داخلی مان می نمایند ؛ امان از این خود باختگی فرهنگی !

جه کسی زود زود سرما می خورد؟ فردی که سیستم دفاعی بدنش ضعیف باشد. بله وقتی به فرهنگ خودی بها نمی دهیم و وقتی که توانایی های خودی را هدایت و مدیریت نمی کنیم ،تاوانش هجوم ویروس وابستگی می باشد.
ما تاوان غفلت و خواب آلودگی مدیریت خرد و کلان کشورمان را در امور تولید و اشتغال و سرمایه گذاری و برنامه ریزی و تصمیم گیری و تحصیل و تأدیب و تعلیم و ... می پردازیم.
پرورش اسمی نخبه ، فقط یک پُز عالی است . اما شناسایی واقعی نخبگان و مدیریت آنان تا حصول نتیجه ی کارآمد، تلاش از ما بهتران است. ما فقط در copy/ paste ایده ها و آرمانهای از ما بهتران در جا می زنیم و باز خلاء مدیریت مدیریت و مدیریت ....


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

سال هاست که پیشکسوتان فرهنگی خواستار همترازی حقوق و مزایای بازنشستگان همه نهادهای دولتی،افزایش حمایت های بیمه ای،ترمیم حقوق بر اساس نرخ واقعی تورم،ارتقای سطح حقوق فراتر از خط فقر،اجرای بی کم و کاست قانون مدیریت خدمات کشوری،اعمال افزایش حقوق مطابق با حقوق و مزایای شاغلین،اولویت استخدام فرزندان فرهنگی،برقراری رتبه بندی و پرداخت سریع پاداش معلمان بازنشسته هستند اما به هیچ یک از درخواست های به حق آنان پاسخ مثبت داده نشده است/ سهم بازنشستگان فرهنگی از بودجه سالانه کشور،چند درصد است/ تنها و تنها پذیرش مطالبات،استیفای حقوق و وضع قوانین اصلاحی در این حوزه،نقطه پایان داستان تکراری و ملال آور مصائب و معضلات بازنشستگان آموزش و پرورش خواهدبود...

منتشرشده در بازنشستگان

جشن عاطفه ها و نظر دانش آموزان و عضو هیات رئیس مجلس دانش آموزی

برپایی جشن عاطفه ها که هر سال در آستانه بازگشائی مدارس از سوی کمیته امداد امام خمینی(ره) برگزار می شود، قابل تحسین و ستودنی است.
جشن عاطفه ها پیام آور نشاط و شادی برای خانواده های دانش آموزان بی بضاعت و کم بضاعت است.
به یقین تحصیل و ادامه تحصیل حق طبیعی و مسلم جوانان و نوجوانان این مرز و بوم است. بنابراین نباید اجازه داد مشکلات مالی مانعی برای این امر ایجاد کند. باید باور داشت در این گونه خانواده ها استعداد های نابی نهفته است که می تواند در چرخه علمی کشور مفید و موثر باشد پس دست به دست هم دهیم تا نشاط و شادی مان را با این خانواده ها محترمانه تقسیم کنیم.
قابل پذیرش است که تمرکز خدمت رسانی کمیته امداد امام خمینی( ره) شان و جایگاه خانواده ها و دانش آموزان عزیز ما را حفظ می کند. اما این نکته مهم را نباید از نظر دور داشت که برخی از خانواده ها با وجودی که مستحق کمک هستند ولی حاضر نمی شوند تحت پوشش کمیته امداد قرار گرفته و یا کمک های اهدائی آن ها را بپذیرند.

شایسته است که این گونه خانواده ها به صورت نامحسوس شناسایی شده و به نحوی کمک شوند که حتی خودشان هم متوجه نشوند. این گونه کمک ها خداپسندانه است و پاداشی مضاعف دارد.
نکته ی دیگری که درخور توجه است این که جشن عاطفه ها نباید باعث شود تا دانش آموزان نیازمند را در طول سال تحصیلی فراموش کنیم. بدون تردید استمرار کمک ها عدالت آموزشی را به ارمغان می آورد.
وظیفه دارم به نمایندگی از جامعه دانش آموزی کشور از تمام عزیزان که در این جشن بزرگ شرکت می کنند تا امید و نشاط را به دانش آموزان ما هدیه کنند تشکر نمایم.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در دانش آموز

گروه اخبار/ مدیرکل فرهنگی، هنری وزارت آموزش و پرورش گفت: دولت برای اعزام دانش آموزان به سفر معنوی درقالب کاروان های راهیان نور در سال تحصیلی 97-96 اعتبار ویژه اختصاص داده است

منتشرشده در دانش آموز

نامه به وزیر آموزش و پرورش در مورد کودکان بازمانده از تحصیل  همکاران محترم ، از حضورتان پوزش می طلبم ،اما مجبور به نوشتن بودم. من که با اشکانم نوشتم ، امید که شما با تعهدتان بخوانید.

من همین جایم زیر پوست شهر. این پوست نیز دیگر مرا نمی خواهد و از فلاکت و بدبختی هایم به ستوه آمده است. بدبختی های من بسیار بزرگتر از سایزم می باشد. بدبختی هایم از بس بزرگتر هستند که از سر و پایم آویزانند. من اینجایم ، 10 سال سن دارم. من در حسرت گرفتن یک مداد به دستانم ، در حسرت نوشتن نامم، درحسرت خواندن نوشته هایم ، در حسرت مدرسه رفتن و با دوستان برگشتنم ، هستم.

من اینجایم، همه از کنار من می گذرند اما همه مرا نمی بینند. آخر همه برای دیدن به دنبال زیبایی اند ، و من که هفته ها حمام نمی کنم، حمام که چه عرض کنم تشتی پر از آب نیمه داغ و شستشوی خشمگین مادرم.

من اینجایم، اما در این شهر بزرگ ، جایی برای گذاشتن دو پای کوچک و معصوم خود ندارم.

من اینجایم، شغلم خرید مواد مخدر برای پدر بدبخت تر از خودم هست و هر روز با خود می گویم من کی شروع به مصرف خواهم کرد.

من اینجایم ، بارها برتن کتک خورده ی مادرم، اشک ها ریخته ام، اما زورم به پدر معتادم نمی رسید. ضربه های شلاق پدرم بر روی تنم، حاکی از اوقاتی دارد که مواد به دستم نمی رسید.

من اینجایم ، دو تا از خواهر و برادرانم را پدر بدبختم فروخته است نه برای زندگی مابقی خانواده که برای مصرف بی حساب خودش.

من اینجایم، در حسرت خنده های کودکان دست در دست پدران و مادرانشان.

من اینجایم ، صبحانه و ناهار و شامم خوردن حسرت است. خوردن دود شهر است. چهره تیره ام سنم را نشان نمی دهد خیلی بزرگتر به نظر می رسم. کودکانی را که در زیر پوست شهر من و شما از نعمت مدرسه رفتن محروم می مانند و استبداد جاهلانه والدین ، آنان را به سوی بدبختی و زوال می کشاندگاه کفش های رهگذران را واکس می زنم و با چه حسابگری ، چندرغازی در کف دستانم می گذارند.

من اینجایم ،اما گدایی نمی کنم. من پسر بچه ام اما غرور و عزت دارم. من محکوم به چرخ زدن در این دور باطلم. اصلا تحرکی نیست که از نوع افقی یا عمودی اش صحبت کنم.

من اینجایم ، چون شما وزرا مرا در سیاهی دوده های شهرم ندیدید و من محکوم به طی این طریق ناسرانجام هستم.

من اینجایم ،چون شما وزرا فقط به شمارش دانش آموزان حاضر پرداختید و برای آنها تصمیم گرفتید. من هیچ گاه صدای زنگ هیچ مدرسه ای را نشنیده ام.

من اینجایم ، نه امید و نه هدفی ، هیچ ندارم. بی قیدی من از نامردی ام نیست ، از دیده نشدنم است. کسی دلش به حال من نسوخت. منتظر شنیدن زنگ در خانه که چه عرض کنم طویله اش شرف دارد، ماندم اما کسی نیامد. به امید این که معلمی یا مدیری یا وزیری مرا ببیند روزها و هفته ها و سالها به انتظار نشستم اما باز دیده نشدم.
هر بار گفتم شاید این وزیر جدید مرا ببیند اما این بار هم خبری نشد. و الان من 18 ساله ام. زندگی متعفن پدرم به من میراث مانده است. الان خودم برای خودم مواد تهیه می کنم. دیگر پدرم زنده نیست.

من اینجایم، آیا کسی هست که عمر باد رفته مرا به من برگرداند؟ آیا وزیری هست که دستان سیاه نحیف مردنی مرا بگیرد و مرا از این باتلاق نکبت بار ،رهایی دهد؟ آیا فرد مسئولی هست که بیاید و درِ خانه ی نگون بخت بینوایی را به صدا در آورد؟

من اینجایم ، معلوم نیست تا چند سال دیگر زنده باشم ، اما شما را به شرف و وجدان تان سوگند بیایید و دستان کودکان محروم از نعمت عشق و زندگی انسانی و آموزش و ...... را بگیرید.
شما را به هر چه می ستایید سوگند ،اجازه ندهید تا حسن و حسین و اصغر و اکبر ، دیگری همچون من بدبختی را در آغوش کشند.

نامه به وزیر آموزش و پرورش در مورد کودکان بازمانده از تحصیل

وزیر محترم آموزش و پرورش !

کودکانی را که در زیر پوست شهر من و شما از نعمت مدرسه رفتن محروم می مانند و استبداد جاهلانه والدین ، آنان را به سوی بدبختی و زوال می کشاند، کودکانی را که گدایی می کنند یا گل می فروشند یا کفش ها را واکس می زنند و.... همه ی آنها را ببینید و دریابید.
همنشین غصه هایشان شوید ، آنها را نیز حاضر غایب کنید ، قبل از آن که از دستان شما خارج شوند. قبل از آنی که مُهر ننگینی ، بر پیشانی تان گردند، قبل از آنی که 18 ساله شوند و در دود و دَم بدبختی شعله ور گردند.

وزیر محترم آموزش و پرورش !

ما کودکان هم شهدای محرومیت هستیم ما را نیز ببینید. ما موجوداتی زنده ایم که ارزش یک گلدان منزل شما را هم نداریم و گرنه در باغبانی ما کوتاهی نمی کردید.

وزیر محترم آموزش و پرورش، اجازه دهید تا حسرت کودکان این چنینی ، این مهر ماه ، ماه عطو فت و مهربانی به پایان رسد. و آنان نیز به محفل هم سن و سالان خود بیایند. آنان نیز از استبداد جاهلانه خانماسوز والدینشان رهایی یابند، آنان نیز قلم به دست گیرند و نوشتن نام خودشان را یاد بگیرند. آنان نیز شاید روزی وزیر آموزش و پرورش گردند.

من اینجایم ، مرا هم در زیر پوست شهرهایتان ببینید.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت

همیشه سر زدن به کتابفروشی های انقلاب برایم غم انگیز است:
مغازه های بی رونق و مشتریان بی رمق.کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند.کسانی که «کتاب خواندن» برایشان، یک شغل است.
چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام می دهند تا «فارغ التحصیل» شوند.در زبان انگلیسی، برای پایان مقطع تحصیلی، از واژه Graduate استفاده می کنند از ریشه ی Grad به معنای «پله» و «گام».پایان مقطع تحصیلی به معنای یک گام به پیش یا حرکت به یک پله ی بالاتر است.ولی ما از «فارغ» شدن استفاده می کنیم.
تو گویی که زایمانی سخت در کار بوده و اکنون می خواهیم به روند عادی زندگی بازگردیم !

بگذریم…

در خیابان انقلاب به این آگهی ها مواجه شدم:
با قیمت بسیار ارزان، برایت پایان نامه می نویسند:
تاریخ و علوم سیاسی، مدیریت و اقتصاد، زبان و ادبیات فارسی، مقاله ISI با قیمتی باورنکردني،
برایت برنامه نویسی می کنند: با هر زبان که بخواهی!

تفاوت دیپلم جدید و قدیم  آری، خوشبختانه امکانات در حدی زیاد شده، که می توانی بی آنکه چیزی از مدیریت بفهمی، مدرکش را دریافت کنی.بی آنکه زبان بدانی، ترجمه کنی.
بی آنکه سیاست و اقتصاد بفهمی، مقاله هایی در آن حوزه داشته باشی، آن هم در سطح ژورنال های بین المللی و آی اس آی. کافی است پول داشته باشی آن هم نه زیاد، بلکه به نرخ دانشجویی .

از امروز وقتی میوه فروش همسایه به هر کس که کت و شلوار پوشیده «دکتر» و آنها که اسپورت می پوشند را «مهندس» صدا می زند نمی خندم!

او جامعه را بهتر می شناسد.
حتماً او هم می داند که هزینه ی دکتر و مهندس شدن، گرفتن یک تاکسی به مقصد میدان انقلاب است.
از امروز دیگر، به حسابدار شرکتمان نمی خندم که همیشه می گوید: درسته من دیپلم دارم اما دیپلم قدیم است!

او فرق دیپلم جدید و قدیم را خوب فهمیده است.

از امروز دیگر تعجب نمی کنم که چرا دوستم که کارشناس سخت افزار است – به قول خودش – سوراخ های اطراف لپ تاپ را، با یکدیگر اشتباه می گیرد! دلیلش این است که «همه چیزمان» با «همه چیزمان» جور است

از امروز دیگر می دانم که چرا، یکی از آشنایانم که سمت بالای اقتصادی در یک سازمان دارد، نمی تواند «اصل» و «بهره»ی وامی را که پرداخت می کند، جداگانه محاسبه کند.
 از امروز دیگر می دانم که چرا می گوییم: «فارغ التحصیلی»!

ما مردمی شده ایم که تقلب می کنیم.
دانش معامله می کنیم. عنوان می خریم.اقتصاد ایرانی، صنعت ایرانی، فرهنگ ایرانی، تاریخ ایرانی، ادبیات ایرانی.
همه را می توانم صفحه ای ۱۵۰۰ تومان بخرم .
 و خوشحال باشم که مدرکم را با کمترین وقت و هزینه گرفته ام.اما فراموش می کنم که در جامعه ای زندگی می کنم که سایر کالاها و خدمات نیز، به احتمال زیاد توسط کسانی به من ارائه می شود که دانش خود را از همین میدان، شاید کمی بالاتر یا پایین تر، خریده اند!

لابد می گویید: اگر اوضاع چنین اسفناک است، چرا مردم بی درد و دغدغه این وضعیت را پذیرفته اند و کسی نگران نیست؟

دلیلش این است که «همه چیزمان» با «همه چیزمان» جور است.وقتی نماز را که قرار بود، راهمان را هموار و روحمان را بیدار کند، نمی خوانیم و پول می دهیم تا پس از مرگ برایمان بخوانند
طبیعتاً مقاله مان را هم می دهیم تا دیگری بنویسد.
اصل، ثواب است که ما برده ایم!
کانال دموکراسی

منتشرشده در یادداشت

فرآیند گزینش مدیر جدید آن‌قدر طول کشید که لیست آموزگاران سال بعد را بستند و تحویل اداره دادند/ مثل کف دستم می‌شناختم‌شان. حالات‌شان را می‌فهمیدم/ می‌فهمیدند که وقت سکوت است و می‌خواهم سراپا گوش باشند. گفتار، رفتار و روحیات مرا می‌شناختند. انتظاراتم از آن‌ها را از بر بودند. کار راحت‌تری را در پیش داشتیم. حالا تا بچه‌های جدید را بشناسم، یک‌سوم سال طی شده است/ امسال مقام معلم پارسال‌ را در موقعیتی متفاوت تجربه خواهم کرد/ بعضی‌شان، شاید هم بیشترشان، هر روز و هر ساعت بی‌تفاوت از کنار من خواهند گذاشت....

منتشرشده در دانش آموز

نظرسنجی

" صلح و فرهنگ گفت و شنود " را در کتاب های درسی و در فضای غالب مدارس چگونه ارزیابی می کنید ؟

دیدگــاه

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور