
پدری دختر خود را سر برید و قوانین کشور ما هم جزای چندانی برای او در چنته ندارد، چون طبق یک سنت بدوی، پدر صاحب خون فرزند خویش است.
بخش بزرگی از قوانین ما، قوانین بدوی هستند و محمل عقلانی و منطقی ندارند. در زبان ترکی خودمان مثل زیبایی وجود دارد:
" کور توتدوغون بوراخماز " .
جامعهی بدوی کوریست که اسیر تاریکی خویش است. تفاوت مدنیت با بدویت در این است که جامعهی مدنی اسیر سنت و تقلید نیست و منعطف است و پذیرای تغییرات لازم و عقلانی اما جامعهی بدوی جامعهایست خالی از عقلانیت و منطق و اسیر مطلق تقلید از سنت.
به جامعهی بدوی ما بسیاری از سنتهای اشتباه را به نام اسلام معرفی کردهاند در حالی که منشا واقعی بسیاری از این سنتهای بدوی، اسلام و قرآن نبوده و منشا یا منشاهای دیگری دارند که نمیشناسیم.
امیل دورکهایم جامعهی مدنی را جامعهای دارای روابط ارگانیکی معرفی میکند که در آن قوانین مشخص، مدون، منطقی و مصوب تعیین کنندهی تمامی روابط و مناسبات است.
جامعهی بدوی را نیز جامعهای دارای روابط و مناسبات مکانیکی معرفی میکند که عقلانیت و منطق و قانون در آن جایی ندارد بلکه سنتهای غیر عقلانی و اسطورهای سفت و سخت تعیین کنندهی روابط و مناسبات است و همین سنتهای بدوی اسطورهای و غیر انسانی و غیر عقلانی است که به پدر مجوز قتل فرزند میدهد.
فجایع جگرسوز از این دست چنان زیادند که جامعهی ما از آن تکان نمیخورد. تصورش هم جان و روح آدمی را میسوزاند که پدری با داس دختر خود را سر ببرد، چگونه میتوان به چنین درجهای از حیوانیت رسید؟ اما نه! حیوان به چنین رذالتی تن نمیدهد، واقعا چه موجود پلیدی است انسان!

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
از اوائل اسفند ماه 1398 که بحران کروناویروس به شکل جدی دامنگیر جامعۀ ایران شد، مشاغل و صنوف گوناگون هر یک به نوعی از این وضعیت لطمه خوردند. در این میان، شرایط مدارس متفاوت بود و متأسفانه در این مدت، تنوع مشکلات ایجاد شده برای مدارس کمتر مورد توجه قرار گرفته است. از زمان بروز بحران کروناویروس، مشکلات آموزش و پرورش بیشتر در جنبههای تربیتی و آموزشیبه چشم آمده است، اما اگر این شرایط ادامه پیدا کند بر دامنه و تبعات مشکلات افزوده خواهد شد و بسیاری از مدارس در شرایطی بحرانی و خطرناک قرار خواهند گرفت.
ارائه راهکارهای سردستی و تبلیغاتی مانند راهاندازی شبکۀ شاد، نمایش تبلیغاتی ضدعفونی فضای مدارس در تلویزیون، پیشبینی تداوم تعطیلات در صورت ادامۀ بحران یا حواله کردن مشکلات آموزشی به استفاده از فضای مجازی، نشانۀ سادهانگاری و عدم آیندهنگریِواقعبینانۀ متولیان آموزش و پرورش است.
الان که بیش از 3 ماه به شروع سال تحصیلی 1400- 1399 باقی مانده است، والدین به شدت نگران هستند و در مورد فرستادن فرزندشان به مدرسه تردیدهای جدی دارند. عدهای از والدین هم دارند در فضای مجازی جوی ایجاد میکنند که حتی اگر شرایط بهتر هم شد، مادرها و پدرها باز هم فرزندانشان را مدرسه نفرستند.
مدارس چه دولتی و چه غیردولتی هم بلاتکلیف هستند و نمیدانند سرنخ دست کیست و چه کسی در بارۀ آنها تصمیم خواهد گرفت: وزارت بهداشت و ستاد ملی مقابله با کرونا، جو عمومی و فشار مردم، وزارت آموزش و پرورش یا ...؟ هیچ دورنمایی هم برای احتمالات و پیشبینی آینده ترسیم نشده است. طبق معمول، شایعات، گفتهها و حدسیات بسیار بیشتر از فرمایشات مقامات، کارکرد و تأثیر دارند. هیچ اتفاق نظر در پیشبینی آینده هم بین عموم وجود ندارد. خلاصه، اوضاع بسیار پیچیده وآشفته است و همه دارند به هم و آیندهای مبهم نگاه میکنند.
طبعاً مدارس غیردولتی وضعیت بدتری دارند و در برنامهریزی برای سال تحصیلی آینده سرگردان هستند. اگر اوضاع اینطور پیش برود میتوان پیشبینی کرد که مدارس غیردولتی زیادی ورشکست شده و احتمالاً به انحلال و تعطیلی فعالیتها روی خواهند آورد.
وزارت آموزش و پرورش همه چیز را به آینده و تصمیمهای ستاد ملی مقابله با کرونا منوط کرده است و این یعنی، همۀ چیز معلق، مبهم و بلاتکلیف خواهد ماند. در حال حاضر، برای بازگشایی اماکن عمومی و صنوف پرخطر پروتکلهایی تعریف شده و کم و بیش روشنی وجود دارد، اما در مورد مدارس، آیندۀ روشنی دیده نمیشود. انگار همانطور که مقامات وزارت بهداشت میگویند که مردم باید به زندگی عادت کنند، مقامات وزارت آموزش و پرورش هم دارند غیرمستقیم به مدیران مدارس پیام میفرستند که باید به بلاتکلیفی و سرگردانی عادت کنند.
آموزش و پرورش ما که سالهاست از تدبیر و هوشمندی فاصله گرفته است، باز هم دارد نشان میدهد که شناختی از مشکلات مدارس ندارد تا چه رسد به شناخت بحران، درک عواقب آن، آیندهنگری، پیشبینی احتمالات و شناسایی و اتخاذ راهکارهای ممکن برای هر نوع احتمال.

باید به والدین حق داد که نگران آثار کرونا و سلامتی فرزندانشان باشند. مدیران مدارس هم چارهای جز سوختن و ساختن و نظارهگر ماندن ندارند. مدارس دولتی همچنان درگیر مسائل شبکۀ شاد و آمادهسازی معلمان برای بهرهگیری از فضای مجازی هستند، در حالی که طبق معمول، اکثراً دست خالی هستند و با عدم حضور والدین برای ثبتنام، از اندک پشتوانههای مالی هم محروم شدهاند.
در مورد مدارس غیردولتی که به شدت وابسته به درآمدهای شهریۀ دانشآموزان هستند، اوضاع بدتر است. غیر از معدود مدارس معروف و پرمشتری که البته آنها هم بدون مشکل نیستند، بیشتر مدارس غیردولتی با معضلات اجاره بها، هزینههای نگهداری مدرسه، حقوق نیروهای ثابت و بهویژه ناتوانی در برنامهریزی برای آینده دست به گریبان هستند. از طرف دیگر، همکاران سابق، یعنی معلمان و نیروهایی که حقوقبگیر مدرسه بودهاند، درآمد و آیندۀ شغلی خود را در خطر میبینند.
از وزارت آموزش و پرورش انتظار میرود با خروج از حالت انفعال و سپردن سرنوشت مدارس و دانشآموزان به قضا و قدر یا روی آوردن به حرفهای شعاری و تبلیغاتی، در اسرع وقت دست به کار شده و با تشکیل اتاق فکر یا هر ایدۀ کاربردی دیگر، برای بلاتکیفی مدارس، دانشآموزان، مدیران، معلمان و والدین، چارهای بیندیشد.

نکات زیر میتواند مورد توجه قرار گیرد:
1. گروهی از مقامات آموزش و پرورش به همراه تعدادی از کارشناسان اقتصادی و فرهنگی داخل یا خارج مجموعه، ستاد یا اتاق فکری تشکیل دهند. در این گروه حتماً باید کسانی هم از ستاد ملی مقابله با کرونا و وزارت بهداشت عضو باشند.
2. این گروه وظیفه دارد احتمالات و حالتهای گوناگون ممکن برای آیندۀ کرونا را در سالتحصیلی بعد پیشبینی کنند، برای مثال:
- در شرایط برگشت کامل اوضاع به حالت عادی
- در شرایط حضور دانشآموزان با رعایت فاصلهگذاری اجتماعی
- در شرایط عدم حضور دانشآموزان بهطور کامل و روی آوردن کامل به آموزشهای مجازی
- در شرایط ترکیب بهرهگیری از آموزشهای مجازی در کنار حضور برای رفع اشکال
- حالتهای دیگر بر مبنای شرایط و امکانات موجود
3. متناسب با هر حالت، اقدامات لازم نیز با جزییات برای هر یک از مدارس دولتی و غیردولتی، طراحی و پیشبینی شود.
4. بر مبنای موارد فوق، باید برای هر یک از موضوعات زیر، اقدامات و الزامات مشخص و قطعی اعلام شود:
- ثبتنام دانشآموزان
- هزینههای پرداختی والدین
- احتمال عودت بخشی از هزینههای دریافتی بر مبنای حالتهای پیشبینی شده و نوع خدمات
- روش عقد قرارداد با همکاران
- همکاریها و پشتیبانیهای ضروری از طرف ادارات آموزش و پرورش و سایر مراجع.
در هفتههای اخیر با چندین مدیر مدرسۀ دولتی و غیردولتی و گاهی والدین صحبت کردهام. هیچکس نمیداند چه باید بکند و چه تصمیمی برای آینده بگیرد.
هیچ دورنمایی هم برای احتمالات و پیشبینی آینده ترسیم نشده است. طبق معمول، شایعات، گفتهها و حدسیات بسیار بیشتر از فرمایشات مقامات، کارکرد و تأثیر دارند. هیچ اتفاق نظر در پیشبینی آینده هم بین عموم وجود ندارد. خلاصه، اوضاع بسیار پیچیده وآشفته است و همه دارند به هم و آیندهای مبهم نگاه میکنند.
انتظار بدیهی آن است که وزارت آموزش و پرورش با درک واقعی خطر بزرگی که پیش روی مدارس است و احساس تعهد بیشتر در قبال فرهنگ و تربیت، به جای انفعال، منتظر ماندن و سردرگمی، پا پیش بگذارد و در آیندهنگری و چارهاندیشی پیشگام باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کیلومترها دور از شهر ما (زنجان) پشت گردنهها و گدیکهای برفگیر و صعبالعبور، کنار رود مشهور و حیاتبخش«قیزیل اوزن»، شهری کوچک آرمیده است. شهری که ریشه در اعماق تاریخ و جغرافیای زندگی طولانیترین رود ایران دارد با بهاران و پائیزهای بسیار دلانگیز، به خصوص وقتی سیلاب باران کوهها و تپهها و درختان گرد گرفته را میشوید و رود میخروشد. حقیقتاً ادیب آب دیده و طعم سرد و گرم روزگار چشیدهای بوده آن شاعری که فرمود «چهرهی امروز در آئینهی فردا خوش است» چون امروز و در این حالی که سالها از آن روزگار صعب من در آن شهر کوچک - که آن وقتها بیشتر به ده میماند تا شهر- میگذرد، اندیشیدن به بودن و تحمل مشقات بیشمارم در آن شهر، اگر چه غمی سوزناک در دلم مینهد اما یادآوری زیبائیهایش اندکی از این غم و آثار رنجهای وصف ناپذیرش میکاهد. زیبائیهایی که امروز به خصوص با سفرهای گاه به گاهم به آنجا خیلی بیشتر، عمیقتر و زیباتر جلوه میکنند و غمهای آنجا بودنم را مانند تودههای یخ قطبی چندین و چند ساله و کهنه، آب میکنند. اگر چه در ادارات و بین ادارهایها، نام این شهر کوچک را «ماهنشان» میگویند اما اهل شهر، شهر خودشان را «مانیشان» میخوانند که بیشتر به کلمهای ترکی میماند تا فارسی.
هیچ گاه اولین سفر ناگزیرم به آنجا به عنوان یک معلم را فراموش نمیکنم با آن راه خاکی چالا- چوققور و مینی بوس درب و داغونش و بعد از آن چندین سال اول مهر همان و آغاز مصائب همان.
معلمی در چنین جای دور و کمعبور با شندرقاز حقوق و مصائبی که امیدورام روزی بتوانم تمامی آنها را در ضمن یک کتابچه خاطرات به سمع و نظر همه برسانم تا خیلیها که از مصائب معلم بودن آن هم در چنین جایی بیخبرند، ببینند و بخوانند و بدانند که بهترین دوران عمر و جوانی ما در دور افتادهترین روستاها و شهری کوچک سپری شد که هیچ دستاورد مادی و معنوی به ارمغان نیاورد و اکنون نگارنده این سطور پس از آن همه سال درد و رنج و فقر، معلمی بازنشستهام با مبلغی ناچیز حقوق بازنشستگی با همان دغدغهها و نیازهایی که در آن اولین سفرم به ماهنشان فکر میکردم همهشان در عرض یکی- دو سال رفع و رجوع خواهد شد.
دریغا! نه تنها هیچ کدام رفع و رجوع نشد بلکه دردهای جسمی ناشی از بیتوته در منازل کهنه و سرد و نمور هم بر آن علاوه شد و اینک من علاوه بر آن سرمایه همیشگی یعنی درآمد کم و خرج زیاد، سرمایهی دیگری دارم به نام پا درد و کمر درد!

خوب به یاد دارم که رؤسای چندین و چندگانهای که هی پشت سر هم آمدند و بر ما ریاست و امارت فرمودند و رفتند، همگی وعدههای رنگین و زنگینی میدادند که حقوق شما فلان خواهد شد و جایگاه شما بهمان اما هیچ کدام نشد که نشد و بعد از سالها تازه متوجه شدیم که به امید همین وعدهها جوانیمان در ماهنشان صرف شده و انتقالیمان را به اطراف زنجان دادهاند در حالی که مردی میانسال، گرفتار مشکلات بیشمار، خسته و ناامید از هر گونه ترقی اقتصادی و اجتماعیایم به خصوص من؛ مردی که شغل خود را جدی گرفتم و به نصایح همکارانم مبنی بر اینکه شغل آزادی دست و پا کنم گوش ندادم..... و در چنین حالی، سالها و کیلومترها دور از آن شهر و مصائب هر دم تازهاش، وقتی با یکی از همکاران جوان بسیار چیز فهم و باسواد و دارای تحصیلات عالیهای که اکنون یکی از کسانی است که جای نسل ما را در ماهنشان گرفتهاند و مشغول تدریس در آن شهر پر مصائب و پر مسائلاند، صحبت میکردم، دردم تازهتر شد.
طرفه اینکه خیلی از مصائب و مشکلاتشان، همچون حقوق ناچیز و مشکلات بیتوته و وعدههای هرگز عملی نشدهی وزارت و اداره و.... عین همان مشکلات و مسائل ماست که هنوز پابرجاست! تنها مشکلی که ما داشتیم و اکنون آنها ندارند، این است که جاده آسفالت و ماشین زیاد شده و حداقل هفتگی میتوان رفت و آمد کرد اما بقیهی مصائب هر چند به اشکالی دیگر هنوز برقرارند.
ادارهی ماهنشان هم مانند همان وقتها تافتهی جدا بافته است و با انواع و اقسام ابتکاراتی که هزینهی مادی و معنویاش بر معلم و دانشآموز تحمیل میشود، خودی مینماید. مدارس را تک شیفتهی هفت ساعته کرده و دبیران به خصوص دبیران غیر بومی را چهار روز در آنجا معطل کرده و از کار و زندگی میاندازد و هزینههای تأمین ساختمان جدید برای انتقال شیفت بعد از ظهر به شیفت صبح را از سرانهی دانشآموز میدهد و برنامهی امتحانی علیحده تنظیم میکند و حداقل به عنوان تذکری خشک و خالی هم به وزارت محترم یادآور نمیشود که شرایط ماهنشان را با جردن تهران یکی گرفتن، بی تدبیری و خامی تمام است و تنها جهت خوشایند مقامات مافوق، حتی پیشنهادات غیر اجباری آنها را نیز به عنوان دستورات لایتغیر گرفته و با شدت و حدت تمام اجرا میکند و.... بیش از همهی اینها، آنچه قلب خستهام را شدیداً به درد آورده و مرا به نوشتن این متن شکسته- بسته واداشت، توهینی است که رئیس محترم ادارهی فخیمهی آموزش و پرورش ماهنشان به همکاران جوان من نموده و وقتی آنها برای اعتراض به تک شیفتهی هفت ساعته شدن مدرسه به اداره رفته و تنها خواسته بر حقشان یعنی هشت ساعته شدن مدرسه و اتمام 24 ساعت موظفشان در سه روز را مطرح نمودهاند، ایشان را تهدید به ارجاع به حراست نموده است گویی تهدید و ارعاب آن قدر رایج شده که در آموزش و پرورش هم نفوذ کرده اما آقایانی که برای ارتقاء پست و مقام خود، معلم و دانشآموز را به چشم ابزار و نردبان ترقی دیده و چنین مسلک ناپسندی پیشه کردهاند بدانند که زورگویی و ارعاب در شأن آموزش و پرورش نیست و اگر یار شاطری برای معلم نیستند، حداقل بار خاطر ایشان نباشند.
به همکاران عزیزتر از جانم هم که هیچ گاه از دردها و دغدغههایشان دور نبوده و نیستم هم توصیه میکنم که به فکر پیشه و شغلی دوم اعم از تحصیلات عالیه جهت اشتغال در نهادهای بهتر یا مشاغل آزاد دارای درآمد مکفی باشند تا مبادا به حال و روز من و امثال گرفتار شوند. آن قدر که ما شغل مان را جدی گرفتیم، وزارت متبوعمان جدی نگرفت و عمری گرفتار مصائب به خصوص مشکلات مادی زیستیم و اکنون در این گوشهی انزوا، فراموش شده و از یادها رفته در چنگال فقر با دردهای جسمی و روحی بی پایان، مرگ را به انتظار نشستهایم.
با نهایت ادب و احترام. معلم بازنشسته: محمد میرمحدث
( این یادداشت در سال 1390 در روزنامه مردم نو زنجان منتشر گردیده و مجددا در صدای معلم بازنشر می گردد . )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

همه تصور می کنیم رومینا یک پدرداشت که او را با داس به قتل می رساند.اما عمیقتر که نگاه کنیم، رومینا پدران بسیار دیگری هم دارد که فقط داس دستشان نیست.
یکی از آنها خانواده مرحومه دکتر فاطمه زیباکلام استاد علوم تربیتی دانشگاه تهران به هنگام مراسم وی بود.همسرشان استاد دانشگاه پلی تکنیک، دوبرادرشان اساتید علوم سیاسی و فلسفه دانشگاه تهران، خواهرشان دبیر، برادر کوچکترشان مهندسی هواپیما ،سه تن ازفرزندان آن مرحومه دارای دکترا و چهارمی لیسانسه بودند.مع ذالک در آگهی فوت وی تصویرش را قرار ندادند.
پدر دیگر رومینا نامش دکتر حسن روحانی است.با آن که نیمی از بیست و چهار میلیون رای وی بانوان بودند،اما به لحاظ ملاحظه پدران دیگر رومینا،حتی یک زن را هم حاضر نشد وارد کابینه اش نماید.

جلوگیری از ورود زنان به ورزشگاه به واسطه " مسائل ناموسی" نام پدر دیگر رومیناست.
تبعیض مدیریت جنسی باورنکردنی (یک زن در برابرهفده مرد) پدردیگر رومیناست. درست است که در این موارد داسی در دست قاتلی نیست و "قتل ناموسی" اتفاق نیافتاده، اما آیا جامعه مردسالار، بستری مناسب برای "قتلهای ناموسی" به وجود نمیآورد؟
وقتی از نمایش فیلم «خانه پدری» کیانوش عیاری که دقیقا به مسئه قتل ناموسی می پردازد جلوگیری شد، کداممان لب به اعتراض گشودیم؟ واقعیت آنست که تعصب ناموسی نسبت به همسر، دختر، خواهر، و قبلا حتی دختران محل، بخشی از هنجار فرهنگی مردسالارانه ایرانی است.جامعه نه تنها آن را نکوهش نکرده و قبیح نمیشمرد، بلکه یک جورهایی آن را به عنوان علامت مردانگی تشویق هم می نماید.
اگر لباس دختری یا خانمی قدری بازباشد واکنش پدر، همسر و برادر، نه تنها مورد نکوهش قرار نمی گیرد، بلکه امری ستودنی هم محسوب میشود. لفظ «بیغیرت» دقیقاً مبین تایید این گونه رفتاراست. به عبارت دیگر، اگرمردی، پدری یا برادری نسبت به همسر، دختر یا خواهرش تعصبات ناموسی نشان دهد (حتی دستش را بلند کند)، جامعه رفتارش را "غیرت مندانه" میداند. غیرتی بودن، تعصبی بودن، سختگیر بودن علیه زنان نه تنها مورد نکوهش و ملامت قرار نمی گیرد، بلکه بسیاری آن را نشانه "مردانگی" و"غیرت" میپندارند.
مشکل اساسی جامعه ما آنست که ترجیح می دهیم راجع به این رفتارها صحبت نکنیم.آنها را پنهان کنیم تا وقتی داس پدر رومینا غرق به خون می شود.
واقعیت آنست که رومینا خیلی بیش از یک پدر دارد؛ منتهی داس در دست ندارند.
گروه استان ها و شهرستان ها/

بر اساس اخبار رسیده و نیز شنیده ها ؛ « ابراهیم رفیعی » مدیر کل آموزش و پرورش استان زنجان علیه برخی فعالان شبکه های اجتماعی و ادمین کانال های تلگرامی شکایت کرده است .
یک از شکایت ها علیه « عبدالعظیم همایونی فرد » می باشد .
در ابلاغیه ای که در اختیار « صدای معلم » قرار گرفته است بر خلاف روال معمول نه نام شاکی قید گردیده و نه اتهامی درج شده است اما از ایشان خواسته شده است تا ظرف 5 روز از تاریخ ابلاغ در شعبه 7 بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب زنجان حضور یابد .
« صدای معلم » در مورد صحت و یا سقم این خبر فعلا نمی تواند اظهار نظری داشته باشد اما در صورت صحت خبر ضمن یادآوری " بخشنامه ممنوعیت شکایت مدیران آموزش و پرورش علیه رسانه ها " که در زمان سرپرستی پیشین وزارت آموزش و پرورش صادر گردیده است ؛ مدیران آموزش و پرورش را به توجه تام به " منشور حقوق شهروندی " ، گفت و گو و پاسخ گویی به افکار عمومی فرا می خواند .
پیش تر و در نشست رسانه ای وزیر آموزش و پرورش با رسانه ها ؛ « صدای معلم » انتقاد و اعتراض خود را نسبت به شکایت وزارتخانه علیه یک معلم و نیز اخراج محمد حبیبی فعال صنفی و جایگزینی فرهنگ امنیتی به جای امنیت فرهنگی اعلام کرد . ( این جا )
پایان پیام/
تهران

قتل رومینا اشرفی دختر زیبا و ۱۳ سالهی تالشی، بهدست پدر نااهل خود همچنان داغ است. و همچنان تازه. جزییات خبر قتل و آگاه شدنمان از نفرت پدر از دخترش جز آن که به ما یادآوری کند در عصر جاهلیت بهسر میبریم، هیچ دردی را دوا نمیکند.
بله ، تلخ است اما ما هنوز در عصر جاهلیت بهسر میبریم و در این قتل و قتلهای دختران دیگر به دست پدرانشان شریک هستیم. همهی ما مجرمیم. همهی ما که از هزاران سال گذشته تا امروز نتوانستهایم جهل را ریشه کن کنیم، مقصریم.
پدر رومینا اشرفی یکی از ما بود. یکی از جماعت جاهلان. یکی از کسانی که چشمش را به زیباییهای دخترش بسته بود.
ما هنوز دنیا را با تمام زشتیهایش میپرستیم و به تمام زیباییهایش پشت میکنیم. ما خودمان میخواهیم که جاهل باشیم.
از دیرباز تا امروز، فرزندکشی حرفهی ما بوده. از روزی که سهراب ناآگاهانه بهدست پدر کشته شد تا زنده بهگور کردن دختران و تا امروز که رومینا در خانهی پدری به قتل رسید، ما این حرفه را دنبال کردیم. فکر کردیم و میکنیم آنچه فقط ما میگوییم درست است ولاغیر. ما چشم بستیم بر دل دخترانمان؛ پا گذاشتیم بر خواست زنانمان. و خود را برحق دانستیم و میدانیم.

بیشک به تعداد کسانی که از رفتار پدر رومینا نفرت دارند، افرادی پیدا خواهند شد که از او تمجید کنند و وی را به خاطر رفتارش بستایند.
پس تا زمانی که این جهالت، و این نبرد نافرجام وجود دارد، و تا لحظهای که دختری و فرزندی به علت باورهای غلط پدرش به قتل میرسد، ما همچنان مجرمیم. ما که به رغم ادعاهای دهان پرکن حقوق بشری در هزارهی جدید و عصر لیبرالیسم نتوانستهایم آگاهی را بسط دهیم و ذهنیتهای معلول را درمان کنیم. بله، رومینا به علت ناتوانایی ما به قتل رسید. پدرش عامل بود و ما آمر.
ما در عصر نادانی هستیم و برای عبور از این مرحله باید برای بسط آگاهی تلاش کنیم.
باشگاه روزنامه نگاران ایران
چند روز پیش در تاکسی از راننده شنیدم : « شما معلمان در خانه نشسته اید و حقوق راحت و بی دردسر می گیرید»، آن چنان قلبم به درد آمد که هر چه خواستم سکوت کنم برایم ناگوار بود.
آری این وضعیت هر روز من است. از افرادی که شغل های دیگری دارند و درآمدی بهتر دارند این جمله سخیف و دردآور را میشنوم. بارها از خودم سئوال کردم که چرا این جمله حق من و دیگر معلمان شده است؟ بارها از خودم سئوال کردم مگر ما کارمند دولت نیستیم، پس چرا چنین نگاهی به ما می شود؟
دیر زمانی نبود که هر وقت می گفتم از اعضای خانواده شهدا هستم، می گفتند «شما خانواده شهدا همه چیز را خوردید و یک لیوان آب هم روش». اما وقتی به اطرافم می نگریستم تنها چیزی که می دیدم رنج و درد و زخمهای به جای مانده از دوران جنگ بود بر پیکره خانوادهام و مانند ما زیادند که صدایشان را نمی شنوند.
در کتاب تاریخ خوانده ام زمانی که از سلطان سنجر سلجوقی پرسیدند: « از چه روی حکومتت این چنین به زوال گروید ؟ پاسخ داد از آن روی که آدم های کلان را به کارهای خُرد گماردم و آدمهای خُرد را به کارهای کلان و نه هیچ کدام نتوانست از پس مسئولیت خویش برآیند و به این صورت کشور به نابودی رسید.».
آری در ایران باستان این واقعیت تلخ نشان می دهد که کسانی که مسئولیت دارند باید دانش آن کار را داشته باشند و نه هر کسی را که اندک سوادی داشت در مدیریت، می تواند مسئولیتی چنین سخت را برعهده گیرد.
راننده تاکسی گفت همه چیز گران شده و ما باید گران بخریم و مجبوریم کرایه را نیز افزایش دهیم. او راست می گفت چرا که همه چیز گران شده است. از افزایش بی حد و مرز کرایه خانه گرفته تا افزایش خدمات تعمیر خودرو تا حتی افزایش قیمت اقلام خوراکی و بدتر و شاید خنده دارتر اینکه خودرویی که پیش از این فقط 8 میلیون تومان بیشتر قیمت نداشت با تغییر یک دولت به ناگهان نه دو برابر که 500 برابر افزایش قیمت پیدا کرد. معلمها تنها افرادی هستند که با منش و روشی که دارند می توانند کاری کنند تا آینده یک کشور تضمین شود.
او راست می گفت، اما آیا من به عنوان مسافر باید تاوان این گرانی را بدهم؟ من معلم هستم، خواستم برای آن راننده تاکسی پاسخی بگویم تا شاید درک کند شغل ما معلمها را ، اما هر چه خواستم پاسخی بیابم نتوانستم. چه پاسخی می توان به یک دردمند داد که اندکی از دردهایش بکاهد؟
در صدر اخبار صدا و سیما همواره اعلام شده و می شود که حقوق معلمها افزایش یافته است، اما هیچ کس نیست که از صدا و سیما بپرسد چرا فقط حقوق معلمها را رسانه ای می کنید؟ چرا افزایش حقوق وزارت بهداشت، وزارت نفت و دیگر بخشهای دولت را که میزان افزایش حقوقشان چندین برابر میزان افزایش حقوق یک معلم است را رسانه ای نمی کنید؟
همواره اعضای هیات های علمی و قضات کشور را به گونه ای ویژه حقوق می دهند. اما چرا معلمها را جزء این دو مجموعه قرار نمی دهند؟ پاسخ به این سئوال خیلی واضح است. آموزش و پرورش اولویت دولت و دولتها نیست. دیگر به آموزش و پروش بهایی داده نمی شود. میگویند تعداد معلمهایی که حقوق می گیرند بسیار زیاد است اما چرا هیچ وقت نگفته اند و نمی گویند تعداد کل معلمها از مجموع تعداد کارمندان تمام وزارتخانه هایی که حقوق کارمندانشان از حقوق معلمها بیشتر است، دو بلکه سه برابراند.

پاسخ واضح است. آنچه در جامعه نمود بیشتری دارد فقط معلم است. خانواده ها فرزندانشان را برای تربیت و آموزش به مدارس می فرستند. همین دانش آموزان فردا به شغلهایی روی می آورند که نتیجه خروجی همین وزارت آموزش و پرورش است. اما آموزش و پرورش را مدتی است که دو تکه کرده اند. آموزش و پروش دولتی و آموزش و پرورش خصوصی.
دانش آموزان نیز دو قسمت اند. دانش آموزان مدارس دولتی و دانش آموزان مدارس خصوصی و وضعیت این است که کسانی که مدارس خصوصی را اداره می کنند اغلب یا مسئولیت دولتی دارند در بخشهای دیگر و یا افرادی هستند که دنبال سود شخصی خود می باشند. والدینی که برای ثبت نام فرزند خود 20 میلیون تومان شهریه می پردازد با والدینی که فرزند خود را در مدرسه دولتی ثبت نام میکند هم متفاوت است. تفاوت این دو نفر در وضعیت زندگی شان خلاصه می شود. ساده تر بگویم فقیر و غنی. افرادی که ماهانه زیر خطر فقر درآمد دارند نمی توانند امکانات عالی برای خود و خانواده شان فرآهم کنند.

راستی خط فقر تا دیروز 9 میلیون تومان در ماه بوده است و فردا معلوم نیست چند میلیون کارمند از این خط فقر، فقیرتر می شوند.
دولت ها هستند که مشخص می کنند جامعه چطور فکر کند. آنچه که در رسانه منتشر می سازند بیان کننده آن است که دولتها در چه اندیشه ای هستند. القایی که رسانه مسبب آن می شود شاید هیچ کلاس درس و معلمی نتواند آن اندازه موثر واقع شود.
سرآغاز سقوط ارزش ها زمانی رخ می دهد که دغدغه یک کشور از یک مسئله مهم به نام آموزش و پروش به مسئله ای کم رنگ تنزل کند. وقتی آموزش و پرورش اولویت دولت نباشد و به یک ابزاری برای کسب رای و جهش جایگاه شغلی عده ای تبدیل شود، از آن زمان باید شاهد تغییرات بنیادی در تمام سطوح کشور شد.
اگر سطوح کشور را به چهار سطح تقسیم بندی کنیم و سطح اول را آموزش و پرورش قرار دهیم، سطح دوم بهداشت و سطح سوم امنیت و سطح چهارم رفاه در جامعه باشد و برای هر سطح ارزشی قرار دهیم. سطح آموزش و پروش باید از همه دارای ارزشی بیشتر باشد.
بهداشت زمانی حاصل می شود که آموزش کامل صورت پذیرد و امنیت زمانی تقویت می شود که دو سطح قبلی کارآمد باشند و رفاه هم زمانی محقق می شود که سه سطح قبلی با قدرت تمام فعالیت کنند. اکنون شاهد تضعیف سطح اول هستیم. درست است که شاخص بهداشتی جامعه بالاست اما سطحی که سبب میشود این شاخص تداوم بیشتری داشته باشد سطح اول است. مثالی برای فهم این نکته باید بیان شود.
در نظر بگیرید دانش آموزی از مدرسه دولتی فارغ التحصیل می شود. این فردا شغلی نیاز دارد. اگر نتواند شغلی کسب کند دچار مشکلات روحی و روانی میشود. در زمانی که این فرد به دوران جوانی رسیده است از او انتظار تشکیل خانواده می رود. و اگر نتواند خانواده تشکیل دهد، کشور هم دچار بحران می شود.

بحران امنیت خود از تضعیف سطح اول سبب می شود. پس همه چیز بر می گردد به آموزش و پروش یک کشور. یک کشور به سرباز نیاز دارد، به کارگر نیاز دارد، به مهندس و معلم و قاضی نیز نیاز دارد. اما اگر همه آنهایی که دارای موقعیت هستند و از مدارس خصوصی فارغ التحصیل شده اند در جایگاه هایی که شاید هیچ تلاشی برای آن نکرده اند قرار بگیرند، اتفاقی که رخ می دهد این است که نارضایتی عمومی پدیدار می شود و این همان نقطه بحرانی است که دشمنان این کشور در پی استفاده از آن هستند.
معلم خود فدای کشور می شود. فدای ارزشهای این سرزمین و انقلاب می شود. اما به این سئوال جواب دهید که چه کسی پاسخ خدمات معلم را می دهد؟ معلم مانند سربازی است که ابزار جنگش علمی است که در طی سالیان طولانی کسب کرده و با مشقت بسیار در این جایگاه قرار گرفته است. سربازها هر از گاهی ترفیع می گیرند در جنگ اگر مجروح و شهید شوند مورد احترام واقع می شوند. اما چرا اکنون این سرباز با کوله بار علم باید مورد بی رحمی جامعه باشد؟ چرا باید رنجور و خسته باشد؟
سقوط نه به معنی از بین رفتن کشور بلکه به معنی کم رنگ شدن و از بین رفتن ارزشی که هویت یک جامعه را میسازد و می تواند سبب توسعه و امنیت و رفاه در جامعه باشد.
معلمها تنها افرادی هستند که با منش و روشی که دارند می توانند کاری کنند تا آینده یک کشور تضمین شود. دانش آموز با ایمان و ساخته و پرداخته شده دست معلمها قادرند بهداشت و امنیت و رفاه کشور را به گوینهای بسازند که هیچ قدرتی در برابر آن استوار نباشد. از بیرون از ایران کسی دلش به حال ما نمیسوزد که برای ما بهداشت و امنیت و رفاه به ارمغان آورد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

هر از گاهی اخبار هولناکی از حوزه کودکان و نوجوانان در جامعه پخش میشود؛ فضای رسانهای و مجازی چند روزی تحت تاثیر این اخبار قرار میگیرد و سپس با خبر و اتفاقی دیگر به فراموشی سپرده میشود و باز این چرخه خشونت خانوادگی تکرار و کودک یا نوجوان دیگری قربانی میشود.
قتلهای ناموسی که معمولا در مناطق بومی و کوچک مرسوم است؛ زمانی اتفاق میافتد که خانواده جهت حفظ آبرو، فرزندش را قربانی میکند. اینکه این عمل ریشه در فرهنگ برخی مناطق بومی دارد شکی نیست ولی رها کردن این مناطق و صرفا پرداختن و تقبیح این عمل، تاثیری در کاهش این نوع خشونتها بر علیه دختران ندارد.
جامعه مدنی در کنار پرداختن به انواع کمپینهای مختلف که فقط مختص جامعه شهری است باید به مسایل اجتماعی مناطق بومی وارد شده و با استفاده از پتانسیل دفاتر اجتماعی در استانداری، فرمانداری، بخشداری، دهیاری، شورا، مدارس و مساجد استانهایی که بیشترین آمارقتل و خشونت ناموسی را در این مورد دارند؛ با برگزاری کارگاههای آموزشی و استفاده از پتانسیل تشکلها نقش به سزایی در تغییر فرهنگ و روشنگری مردم این مناطق بپردازند.
همچنین با مطالبه گری از دستگاههایی که متولی در حوزه خشونت و آسیب های اجتماعی هستند؛ علیرغم اینکه سالها انواع و اقسام برنامهها در سازمانهای مختلف اجرا و هزینه میشود در عمل باید شاهد این دست از اتفاقات هولناک بود.
در ضمن مسئولان و مدیران حوزه اجتماعی و قانون گذاران باید پاسخ گوی افزایش آمار خشونت و آسیبهای اجتماعی در کشور باشند.

قتل این نوجوان تنها نمونهای از آسیبهای اجتماعی در حوزه کودکان و نوجوانان است که متاسفانه روز به روز بر دایره این نوع خشونتها و آسیبها اضافه میشود و دستگاههای مربوطه حتی حاضر به پذیرش مسئولیت خود در این شرایط نیستند.
و اما سخن پایانی را با همکاران معلم و مدارس دارم.
رومینا یک دانشآموز بود که میبایست این روزها درگیر کلاسهای مجازی بود نه آغشته به خون در رختخواب.
به عنوان یک معلم نسبت به تک تک دانشآموزان خود مسئول هستیم .
معلم پس از خانواده، متوجه درگیر شدن یک کودک و نوجوان با یک مشکل میشود؛ به جای قضاوت، جویای حال دانشآموزان شویم.
شاید بتوان با یک گفت و گو و معرفی ایشان به مراکز مشاوره در آموزش وپرورش، در رفع مشکلات کودکان و نوجوانان نقش داشت و جلوی این دست از حوادث هولناک را گرفت.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید