تربيت ديني در آموزش و پرورش
راهبرد گفتوگو، رمز پيشرفت
گفتوگو با خسرو باقري
دکتر خسرو باقری از سال 1365 عضو هیئت علمی دانشگاه تهران در رشته فلسفه تعلیم و تربیت است. ایشان علاوه بر دانشگاه تهران، در دانشگاههای مشهد، اصفهان و شیراز نیز تدریس داشتهاند. او در سال 1373 موفق به اخذ دکترای فلسفه خود از استرالیا شد. جلسهاي با حضور ايشان و آقايان مهدوي، نيكنژاد و بهلولي برگزار شد و به بحث پيرامون تربيت ديني در آموزش و پرورش پرداختند كه تقديم خوانندگان ميشود.
●موضوع بحث این مصاحبه، نسبت بین آموزش و پرورش و دین است. میخواهیم میزان دینیبودن آموزش و پرورشمان را ارزیابی کنیم. نیروهایی کسانی هستند که نیروهای آموزش و پرورش بعد از انقلاب را -آنگونه که باید و شاید- دینی نمیدانند. آنها معتقدند که همه مبانی باید دینی شود درحالی که آموزش و پرورش فعلی، غربی است. در مقابل این افراد، برخی میگویند که آموزش و پرورش فعلی، کاملاً دینی و بسته است، اجازه پرسشگری به دانشآموز و معلم داده نمیشود و نمیتواند با دنیای بیرون ارتباط برقرار کند.
در کنار این دو جریان، جریان دیگری هم هست که مانند دیگر کشورهای دنیا، معتقد است باید به جای دیندارکردن دانشآموزان، به دینشناسی همت گماشت. معلم جانب یک دین را نمیگیرد تا خود دانشآموز انتخاب کند. معلم به تاریخ دین میپردازد و دانشآموز حق دارد هر دینی داشته باشد و معلم در این گفتوگو جانبدارانه عمل نمیکند. لطفاً در این مورد نظرات خود را توضیح دهید.
●●اینکه آموزش و پرورش ما دینی هست یا نیست، به این برمیگردد که منظور از دین چه باشد. همانطور که گفتید، برخی معتقدند آموزش و پرورش ما میراث گذشته است. آموزش و پرورش ما در گذشته حوزوی و سنتی بود ولی از زمان امیرکبیر، نظام غرب هم وارد ایران شد و به صورت کلاس درس و رشتههای مختلف و سبک فعلی درآمد. اینها معتقدند که بیگانه وارد کشور شده است. وقتی صحبت از تحول بنیادین در آموزش و پرورش میشود، این گروه معتقدند باید آنچه از غرب وارد ایران میشود را شناسایی کرد و کنار گذاشت. مدرنیته که سیستم آموزش و پرورش جدید ما نیز بخشی از آن است، پدیدهای است که در جهان اتفاق افتاده و نمیتوانیم آن را نادیده بگیریم. خواهناخواه پدیدهای است که وارد زندگی بشر شده است. جامعه ما نیز حداقل از زمان امیرکبیر وارد این داد و ستد شده است. منفیدیدن مدرنیته و کوشش برای حذف کامل آن و بدین معنا دینیکردن، مشکلاتی دارد. اول اینکه، مدرنیته مانند خیلی از امور دیگر دنیا، بدِ مطلق نیست. بد و خوب در دینداران هم وجود دارد و این به خصوصیات انسان برمیگردد. در مدرنیته هم به عنوان یک نوع فکر و زندگی و مشرب، این دو جنبه را میبینیم. به نظریههای زمینمحوری و خورشیدمحوری اشارهای میکنم. زمینمحوری به نظریه بطلمیوس و ریشه ارسطویی آن برمیگردد. ولی جالب است که در ایران ما تا زمان ناصرالدینشاه، نظریهزمین محوری طرفداران سرسختی داشته است. در غرب حتی به آن صبغه دینی هم میدادهاند و برداشتشان از انجیل، مبتنی بر زمینمحوری بود. برخی از علمای ما نیز به آن صبغه دینی میدادهاند و میگفتند نمیشود زمینمحور نباشد و برخی هم مخالف آن بودهاند. اگر قرار است همه چیز مدرنیته را دور بریزیم، باید در همان نظریه بطلمیوس و زمینمحوری هم بمانیم. ممکن است ما مفهومی از دین داشته باشیم که ترکیبی باشد از آموزهها و برداشتهای ما از دین – که ممکن است درست هم نباشد- آیا درست است که اسم آن را دینداری بگذاریم و در همان نظریه بطلمیوسی بمانیم؟ آیا این راه مطلوبی برای ماست؟
مدرنیته به عنوان یک حرکت انسانی، بر علم و تحقیق و سکولاریسم تأکید دارد. سکولاریسم هم واکنشی است به مشکلاتی که دین در آنجا ایجاد کرده بود. مدرنیته، مجموعهای قابل نقد و بررسی است که باید با آن برخورد فعال و گزینش گرانه کرد. طرد و پذیرش کامل آن درست نيست. درواقع خود غربیها هم پذیرش کاملی از مدرنیته ندارند و مشغول بحث و نظر روی آن هستند. پستمدرنیته هم که غربی است، نقدهایی به مدرنیته دارد. اگر منظور از دینیکردن، شناسایی کامل این روند و طرد کامل آن و جایگزینی اسلام ناب است، شدنی نيست، نشده است و چه بسا که مطلوب هم نیست. اکنون در جامعه خودمان در حالیکه عدهای غرب را کاملاً بد میدانند، پارک «علم و فناوری» درست کردهایم. این یکی از مظاهر قابل نقد کشورهای غربی است که میگویند علم را به ثروت نزدیک کرده و آن را تبدیل به ابزار ثروت و تولید کالا کنیم. درحالیکه این رویکرد، بازاریکردن دانش است. به هرحال این نظری است که طرفداران و مخالفانی دارد. از یک سو این شعار و این مفهوم با فرهنگ ما همخوانی ندارد و علم در جامعه ما ارزش بالایی دارد و میگوییم که علم بهتر است یا ثروت؟ و بعد «یا» را هم برمیداریم و میگوییم که علم باید ثروت شود.
بنابراین حذف مدرنیته، نشده، شدنی و مطلوب هم نیست؛ چرا که دینداری ما به سنت گره خورده درحالیکه خود سنت نیاز به نقادی دارد. گاهی سنتیبودن را با دین اصیل یکی میگیریم. آنچه داریم را هم «دین» نامیده و با دین یکی میگیریم و معلوم نیست که چقدر با خود دین همخوانی دارد. آیا قرآن، از نظریه زمینمحوری حمایت میکند؟ بنابراین باید اندیشمندانه و نقادانه، هم با مدرنیته و هم با سنت دینی خودمان – دینی که از آنِ ما شده است- برخورد فعال داشته باشیم. بنابراین پشتکردن به مدرنیته و سنت، کار درستی نیست. دین را هم نباید در باورهای سنتی خودمان محدود کنیم.
●آیا مدرسه جای دیندارشدن است یا دینشناسی؟
●●این سؤال هم مطرح است که آیا مدرسه جای دانش است و باید با دین هم برخورد علمی کنیم یا اینکه جای متدینشدن است؟ اگر بخواهیم تعریف وسیعتری از این مقوله داشته باشیم و به جای دین، بگوییم «فرهنگ جامعه» -به این معنا که دانشآموزان باید از فرهنگ جامعه برخوردار شوند، نه اینکه فقط از آن مطلع شوند، بلکه واجد آن فرهنگ شوند و آن فرهنگ و آداب و رسومی که در جامعه وجود دارد را بپذیرند- این نیز اشکالی ندارد که بگوییم دستکم فرهنگ ما از آموزههای دینی برخوردار است و یک فرهنگ دینی است. به هرحال نقش اسلام و سایر ادیان در فرهنگ ما حضور دارند.
●شاعران ما که افتخار ملی ما هستند، فرهنگشان دینی است.
●●بله، در نتیجه اگر آموزش و پروش ما هم از این فرهنگ برخوردار باشد، دینداری را هم شامل میشود. یعنی دانشآموزان در کلاس باید درباره دین صحبت کنند. نه اینکه لزوماً دیندار هم بشوند، بلکه در این حد که فرهنگ جامعه به آنها منتقل شود. بنابراین اگر فرهنگ ما آموزش داده شود، دیندارشدن هم جزو آن خواهد بود. مشکل تنها این نیست که فرزندان ما باید دین را مطالعه کنند یا دیندار هم باشند، سؤال این است که چگونه دیندار شوند؟ چون به هرحال دیندارشدن به معنای بخشی از فرهنگ، تا حدی اجتنابناپذیر است.
وقتی كودكی در یک خانواده مذهبی پرورش یابد، به هرحال یک فرهنگ را تمرین و تکرار میکند. این مسئلهای است که حداقل در سنین اولیه در مدرسه بهطور بارزی انجام میشود. منتها مشکل این است که این فرایند چگونه انجام شود؟ این خود، اقتضائات و مراحلی دارد که باید آنها را در نظر گرفت. در مراحل اولیه، فرزندان پذیرش بیشتری دارند و بنابراین فرهنگپذیری بهطور قوی اتفاق میافتد. این مربوط به مرحله خاصی است، اما بچهها باید کمکم آماده شوند که اگر فرهنگ، مشکلاتی داشته باشد و مثلاً خرافات و بدآموزیهایی داشته باشد، آنها را نقد کنند. آموزش و پرورش به عنوان یک کانون تربیت چه باید بکند؟ آیا باید ترفندی بیندیشد که دانشآموزان در این خصوص موفق باشند و بتوانند این مسائل را بازشناسی و حذف کنند؟ آموزش و پرورش باید به نحوی این فرهنگپذیری را ساماندهی کند که امکان بررسی فرهنگ نیز برای بچهها فراهم شود.
فرض کنیم که من، پدر، مادر یا معلم هستم. نمیدانم که در فرهنگ ما اشکالی هست یا نه، ولی احتمال آن را میدهم. برای چنین احتمالی، چه فکری باید کرد؟ فرزندان خود را چگونه باید تربیت کنیم که اگر چنین امکانی واقعیت یافت، بتوانند فعال شوند؟ ممکن است هر جامعهای بگوید که ما بازتولید فرهنگی میکنیم و میخواهیم فرزندان ما مانند خود ما باشند. به نظر شما این امر مطلوبی است؟ اینها تکرار نسل گذشته میشوند و این آموزش و پرورش فلجی خواهد بود. برنامهریزی باید طوری باشد که حتی اگر ندانیم فرهنگمان چه مشکلاتی دارد، فرزندان قابلیتهایی داشته باشند که بتوانند با این امور برخورد مناسبی داشته باشند.
اگر به سوال شما برگردم، مشکل ما این نیست که مدرسه باید جوانان را دیندار کند یا دینشناسی را آموزش دهد. چرا که اگر فرهنگ هر جامعه را درنظر بگیریم، به دانشآموزان منتقل خواهد شد. مشکل، چگونگی دینداری است. یک نوع دینداری هست که فقط پذیرش و قبول و بازتولید فرهنگ گذشته را محور قرار میدهد و نوع دیگری از دینداری هست که میگوید آدم دیندار باید عاقل باشد و با عقل خود دین را فهم کند و اگر بدفهمی در دینداری شد، آن را بتواند بازشناسی و نقادی کند. بنابراین معنای دیگری از دینداری پیدا میکند.
●شما از ارکان کارشناسی، تصمیمسازی و برنامهریزی آموزش و پرورش ایران هستید و برای سند تحول بنیادین آموزش و پرورش نیز تلاشهای زیادی کردهاید. همانطور که میدانید در آموزش و پرورش ما، افرادی هستند که سنت و مدرنیته را جدا دانسته و به تقابل آنها باور دارند. کسانی هم هستند که به تعامل آن دو باور دارند. برخی هم گذار از سنت به مدرنیته را مطرح میکنند. شما که سالها در آموزش و پرورش بودهاید، به چه جمعبندی و تعادلی بین این سه جریان رسیدهاید به طوری که هم وحدت جامعه حفظ شود و هم تعالی و رشد در آن باشد و به حیات طیبه برسیم؟ با چه مکانیزمی میتوان به یک تعادل وحدتبخش و تعالیبخش برسیم؟ در تحولی که منجر به آرای چشمگیر مردم در خرداد 92 و پیروزی دکتر حسن روحانی در انتخابات شد، مسئله تعامل با دنیای مدرن هم از جانب ایشان مطرح شد. این تعامل رأی آورد و در بالاترین سطوح تنفیذ مقام رهبری را هم همراه خود داشت.
●●سؤال مهمی است. ممکن است رابطه سنت و مدرنیته را تقابلی بدانیم که در صحبتهای قبلی هم گفتم شدنی نيست، نشده و مطلوب نيست. تقابل و تعارض اصلاً شدنی نیست. شق دوم گذار از سنت به مدرنیته است که به نظر من این هم مطلوب نیست، زیرا ما مدرنیته را سرانجام مطلوبی تلقی کردهایم که گویا مقصد تمام جوامع و مدینه فاضله است و باید به آنجا برسیم. درحالی که مدرنیته یک سرانجام اجتنابناپذیر نیست. این در جوامع غرب، هم طرفداران و هم مخالفانی دارد. آنها مدرنیته را قابل بحث، ارزیابی و نقد میدانند. حتی «مدرنیتهها» به جای «مدرنیته» نیز به کار رفته است. در جوامع مختلف، مدرنیته گونههای مختلفی پیدا میکند. اینطور نیست که آن را پایان قطعی بگیریم و بگوییم ما تا چه درجهای به آن نزدیک شدهایم و در ایستگاه چندم هستیم. به نظر من باید بین سنت و مدرنیته گفتوگویی برقرار کنیم. گفتوگو ممکن است در بین طرفین، تردید یا توافق ایجاد کند. سنت و مدرنیته باید گفتوگو کنند که میتواند در مدرسه هم آشکار شود و در کتابهای درسی هم بیاید. لازمهاش این است که ببینیم چه عناصری از سنت، خوب و مفید است و باید نگهداری شود و چه عناصری از آن بد است. یکی از کمکهای مدرنیته این بود که نظریه زمینمحوری را که در سنت ما بود کنار بگذاریم. این گفتوگو سنتزی خواهد داشت که نه سنت است و نه مدرنیته. موجودی خواهد شد که ویژگیهای خاص خود را دارد. بدین معنا که نقاط مثبت سنت و مدرنیته را شناسایی میکنیم و آنها را در یک مجموعه، هماهنگ میکنیم. خود این، یک امر پویاست و موجود زندهای است که باید مدام در حال رشد باشد. هرچند در بعضی بازشناسیها ممکن است اشتباهی کرده باشیم، اما به نظر من بهطور کلی مطلوب است. حامیان سنت و حامیان مدرنیته به جای اینکه با هم دعوا کنند، بهتر آن است که با هم بحث و گفتوگوی عالمانه و نقد داشته باشند و مشکلات را برطرف کنند.
اکنون در بین متفکران عالم اسلامی، از هر سه دستهای که ذکرشان رفت، نمایندهای وجود دارد. برخی فقط سنتگرا هستند و مدرنیته را بلا و انحراف میدانند. دکتر سیدحسین نصر همین نظر را دارد که مدرنیته را ساز ناجوری میداند و معتقد است که سنتهای بشری همیشه خوب بودهاند و مدرنیته علیه این روال سنت، شورش کرده است. این را در مصاحبهای که اخیراً داشتند، گفتند. اگر سنتگرا باشیم، باید سنتهای اجتماعی بشر را گرامی داشته و مدرنیته را هم جزو سنت بدانیم. نباید مدرنیته را استثنا کرد، چرا که نقض سنتگرایی به شمار میرود. سنتگرایی یعنی انسانها موجوداتی هستند که در زندگیشان راه و رسمهایی پدید میآید که اسم آن سنت است و در آن اصول ثابتی وجود دارد. این باید درباره مدرنیته هم صادق باشد. اما اگر معنی سنت این باشد که باید مدرنیته را کاملا انکار کنیم، درست نیست. من مقالهای در اینباره به انگلیسی نوشته و نظر دکتر نصر را در آن بررسی کردهام که زیر چاپ است. در آنجا گفتهام مفهوم شرق و مفهوم غرب، سازه (construct) هستند که ما آنها را ساختهایم. سازهها را باید ارزیابی کرد؛ چرا که گاهی سازههای خوبی نیستند. هماکنون سازه «شرق» را برخی متفکران مانند ادوارد سعید نقد کردهاند. او در بحث شرقشناسی گفته است شرقی که ما از آن سخن میگوییم، شرقی است که برساخته غربیان است و بدجوری هم آن را ساختهاند؛ یعنی کج و معوج ساخته شده است. به نظر من درباره غرب هم همینطور است. غرب یا مدرنیته را هم برخی به نحو خاصی برساختهاند که آن هم بدجوری ساخته شده است. بدی آن دو وجه دارد؛ نخست اینکه مدرنیته را از همه سنتها مستثنی میکنیم. دوم اینکه وحدت کاذبی به «شرق» میدهیم. به راستی در آنچه «شرق» نامیده میشود در مقابل «غرب»، مگر وحدت نظری هست که بگوییم شرق خوب است و غرب بد؟ در شرق و در خود اسلام، نسبت به سایر سنتها، مگر موضع انتقادی وجود ندارد؟ در خود قرآن به برخی سنتها که به نام «دین» معروف شدهاند – مانند رویکردهای تثلیثی و این مقولهها- نقدهای زیادی دیده میشود. نباید شرق را ظرف واحدی تلقی کنیم. در شرق، «دوگرایی» داریم، توحید داریم، تثلیث داریم، حتی شرک هم داریم. شاید اگر به هندوستان بروید و ببینید کسی در برابر فیل کرنش میکند، بگویید شرک است. حداکثر این است که بگوییم اینها هم خدا را عبادت میکنند و میگویند « لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی» یعنی اینها را وسیله نزدیکی به خدا میدانند و میگویند اینها شفعای ما نزد خدا هستند.
منظورم این است که در سازه شرق هم که آن را دربرابر غرب قرار میدهیم، همگنی وجود ندارد. بنابراین چرا چیزی درست کنیم و آن را در برابر غرب قرار دهیم و دوباره تقابلی ایجاد کنیم. مشکلات دو ایده تقابل و گذار از سنت به مدرنیته را گفتم. فقط این میماند که این دو رهآورد بشری – یعنی سنت و مدرنیته- با هم گفتوگو کنند و نقد و بررسی متقابل داشته باشند. از خلال این گفتوگو اگر چیزی بهدست آید، خوب است. این را باید در دانشگاه، دبیرستان و کلاسهای آموزش و پرورش خود وارد کنیم و ببینیم چگونه برخورد میشود.
برخی معلمها آن حالت طرد کامل را دارند. واکنش شدید آن همین است که خیلی از دانشآموزان، غرب گرا شدهاند. متأسفانه اکنون در ایران، غرب گرایی شدیدی میبینیم که از خود غربی بودن هم غربیتر است. خود غربیها اینقدر غربی نیستند که فرزندان ما میخواهند غربی باشند. به نظر من این واکنشی در برابر مواضع تقابلی است. اگر بخواهیم آن را طرد کنیم، معکوس خواهد شد.
●با این وصف، به چه نتیجهای رسیدهاید که با وجود این سه جریان در آموزش و پرورش ما، هم رشد و هم وحدت وجود داشته باشد؟ چه تعادلی را باید دنبال کرد؟
●●«گفتوگو» همه چیز را در خود دارد. گفتوگو، سنت را طرد نمیکند چرا که سنت ما را به هم گره زده است. بنابراین حالت همبستگی که در سنت وجود دارد، باید محفوظ باشد. مثل بدن و ارگانیزم ماست که همه اجزای آن به هم متصلند. باید این اتصال را حفظ کرد. ولی اگر به فرض در روده عفونتی باشد، چه باید کرد؟ باید آن را برطرف کرد، یعنی اگر گفتوگو به آنجا برسد که این عفونتها را شناسایی کنیم و آنها را حذف کنیم، خوب است ولی اصل سنت باید محفوظ و تصحیح و تکمیل شود. از طرف دیگر، مدرنیته هم یک سنت است.
●پستمدرنها هم معتقدند که مدرنیته یک سنت است.
●●پستمدرنیته هم یک سنت است. منظور ما از سنت، عبارت است از یک روال جاافتاده در جامعه. وقتی روالی ایجاد میشود و ادامه مییابد، تبدیل به سنت میشود. بنابراین به جای جنگ سنت و مدرنیته، باید بگوییم دو سنت اجتماعی وجود دارند که با هم چالشهایی دارند و به گفتوگو بنشینیم. مانند خیلی از فرهنگهای دیگری که در جامعه وجود دارد و باید در برابر این اصطکاکها تفاهم فرهنگی بهوجود آورد. در نتیجه ما این را به یک جنگ تبدیل نکنیم، بلکه باید آن را به یک تفاوت تبدیل کنیم؛ تفاوتی که اصطکاک ایجاد میکند و خوب هم هست.
●خوب است ولی مکانیسم پیادهکردن آن در سطح مدارس چگونه است؟ منظور توصیه به گفتوگو هر شکلی است.
●●برای اجراییکردن باید بدانیم که مسئولان ما تأثیرگذارند. مسئولان ما باید به این امر توجه کرده و گفتوگوی سنت ما با غرب را مطرح کنند و یا بگویند که ما این را نمیفهمیم. ما فکر میکنیم از این حرف میتوان دفاع کرد. چرا که نه خیلی متعصبانه است و نه خیلی متجددانه. گفتوگو حالت بینابینی دارد. اگر چنین چیزی معقول نیست، باید در جامعه به بحث گذاشته شود و متفکران جامعه، روی آن نظر بدهند. برای نمونه اینکه میگویید رئیسجمهور ما مسئله تعامل را مطرح کرده است، مطلوب است و در سطوح بالا هم باید این مسئله روشن شود، چرا که ممکن است معلم بگوید من این کار را نمیکنم مگر اینکه بگویند و بخشنامه شود. این یک واقعیت اجتماعی است که برخی از معلمهای ما ممکن است اینگونه باشند. بنابراین یکی از مکانیسمها این است که مسئولان رده بالای جامعه، روشن کنند که این کار متینی است که درواقع امنیت گفتوگو را برقرار کنند و معلمان احساس کنند که این چیز غریبی نیست. معلمهای ما گاهی مثل سرباز میشوند که ببینند اگر دستوری آمده، انجام دهند. تا حدی هم به این مربوط میشود که انتظارات را از معلمها بالا ببریم و ببینیم نظرشان نسبت به دانشآموزان چیست و این واکنش شدید را چگونه ارزیابی میکنند. این یک مسئله جدی است و نمیتوان نادیده گرفت که نوجوانان ما در برخورد با غرب، راه افراط را برمیگزینند. درست است که در غرب، نگهداری سگ، همجنسبازی و... وجود دارد، اما نوجوانان ما با این پدیده چگونه برخورد میکنند؟ عدهای درگیر این حواشی غرب میشوند. برای نمونه دوست دختر و پسر داشتن در غرب وجود دارد، اما اینطور که در ایران هست، هرگز اینطور نیست که جوان 15 ساله، دوست دختر یا پسر داشته باشد؛ مذموم و زشت است، چرا اینطور شدهایم؟ همینطور درباره پدیدههایی که از غرب وام میگیریم و با آنها بدفهمی و برخورد بد داریم. برای نمونه به پارکی رفته بودم، جوانی با سگی در دستش، آمد. ناگهان سگ را رها کرد و سگ به دنبال گربههای پارک دوید. برای گربههای بیچاره دلم میسوخت که با سرعت عجیبی میدویدند. در غرب اگر کسی سگ را اینطور رها کند، حتماً پلیس صاحبش را جریمه میکند. جوانان ما با غرب، رابطه کج و معوجی برقرار کرده و این کار بدون گفتوگو و خودسرانه در حال انجام است که مطلوب هم نیست.
●پرسش قبلی ما درباره فرهنگپذیری و جامعهپذیری دانشآموزان در آموزش و پرورش بود. اشاره داشتید که در کنار فرهنگپذیری باید به نوعی پرسشگری هم توجه کرد تا تکرار و بازتولید فرهنگی صورت نگیرد. برخی اندیشهورزان آموزش و پرورش، از این پدیده با عنوان «فردیسازی» سخن گفته و درکنار «جامعهپذیری» از «فرديپذیری» نیز صحبت میکنند که از مقولات پستمدرن است. آیا ما میخواهیم به فردیسازی بپردازیم یا در رویکردی کلانتر، فرضاً با یک سنت دیگر به گفتوگو بپردازیم؟ در اینجا به نوعی عقلانیت نیاز است؛ شما در عین حال که مدرنیته را کاملاً پس نمیزنید، دربست هم آن را نمیپذیرید. بنابراین از عقل متناسب و متعادل صحبت میکنید. فکر میکنم با همین عقل متعادل است که چه دانشآموز و چه معلم، باید وارد این گفتوگوی پیشنهادی شما شوند. عقل متناسب و متعادل یا عقل منصفانه چه پیشنیازهایی دارد؟ این عقل، با خرد نقاد خودبنیاد، چه نسبتی برقرار میکند؟ عقلی که مبانی خود را از خودش میگیرد، نه اینکه از بیرون بگیرد. پستمدرنها این خرد نقاد خودبنیاد را بنیادگرایی عقل نیز میگویند. در جای دیگر اشاره کردهاید که تعقل و تعبد دو روی یک سکه است. در کتاب شما خواندم که تعقل، تفکر هدایتشده است. تا چه اندازه میتوان گفت که تفکر هدایتشده، تعقل است؟ اگر بخواهیم عقلی را متناسب، متعادل و هدایتشده بنامیم، دیگر تا چه حد پایبند به پروژه خودش است؟
●●اگر منظور از عقل خودبنیاد این باشد که خودش قواعدی دارد و براساس آن قواعد کار میکند، به نظر من عقل فقط خودبنیاد است؛ نمیتواند خودبنیاد نباشد. چون عقل، یک دستگاه سرخود است و همه چیز را همراه خود دارد. اگر قرار باشد عقل از جای دیگری بپرسد که من چه کنم، دیگر به چه کاری میخورد؟ ترازو هم در خودش سیستمی دارد که تعادل را برقرار میکند.
اگر منظور از عقل خودبنیاد این باشد که به دین توجهی ندارد و به وحی نیازی ندارد و مستغنی از دین است، به این معنا به نظر من هرجا که عقل، چیزی را پیدا میکند و خوراک مناسبی برای اوست، باید آن را جذب کند و این خود جزو عقلانیت است. اگر من بگویم به حرف وحی گوش نمیکنم؛ اصلاً به هیچ چیز از جمله وحی گوش نمیکنم، درواقع این عقل خودمحور است –به معنی منفی کلمه و به معنی خودخواه و خودسر- عقل خودبنیاد نيست. به عقل باید افزوده شود، با علم است که به عقل افزوده میشود و علم باید عقل را غنیتر کند. برخی دیندارها میگویند که عقل باید تأییدیه خود را از وحی بگیرد. حتی اگر در سیر علم هم چیزی را تشخیص دادیم، باید به سراغ قرآن برویم و تأییدیه بگیریم. گویی عقل خودش نمیتواند تشخیص دهد که چه چیزی درست و چه غلط است. این سخن، خودش را دور میزند؛ چون اگر عقل را به وحی هم عرضه کنیم، باز باید خودمان تشخیص دهیم که آیا سازگاری دارد یا نه. خداوند طوری عقل را خلقکرده که خودبنیاد باشد. به این معنا که برای تشخیص درست و نادرست، در خودش معیاری خودکفا داشته باشد. حتی سخن خدا را هم باید عقل خودبنیاد تشخیص دهد. یعنی خدا برای اینکه انسانها سخن خدا را تشخیص دهند، به آنها دستگاهی به نام عقل عطا کرده است که درستیها را تشخیص دهد و درستی خود قرآن و پیامبر نیز مورد نظر است. شما فکر کنید که اگر انسان نمیتوانست حرف پیامبر را بفهمد و ارزیابی کند، چگونه میخواست به پیامبر ایمان بیاورد؟ پیامبر باید با تهدید و اجبار پیش میرفت که هیچ کدام عقلانی نیست. در نتیجه به نظرم عقل خودبنیاد یک مفهوم دینی است. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در جایی میگوید قرآن که این همه ما را به تعقل دعوت کرده، روش تعقل را نگفته است. چرا نگفته است؟ برای اینکه در خود عقل وجود دارد. درواقع عقل، روش سرخود است. به همین خاطر است که قرآن فقط میگوید عقلورزی کنید. به ما نگفته است که عقل چگونه باید چنین کاری بکند.
●البته در جلد دهم المیزان (چهل جلدی) روش عقل را هم میگوید که همان قیاس برهانی است. الف با ب مساوی است، ب با ج مساوی است، بنابراین ج با الف مساوی است.
●●منظور این است که روش در خود عقل وجود دارد. قرآن، روششناسی عقل را نمیگوید و تنها به عقلورزی انسانها اهمیت میدهد. بنابراین اگر عقل خودبنیاد به این معناست که عقل در خود معیارهایی دارد که خودش تشخیص میدهد، کاملا دینی است. به نوعی اجتنابناپذیر هم هست، اما اگر این یک عقل خودخواه است که نمیخواهد به هیچ سخنی توجه کند –که اگر درست بود، بپذیرد- دیگر عقلانی نیست. چنین عقلی، خود را بسته است.
●من فکر میکنم آقای باقری از عقل هدایتشده تا خرد نقاد خودبنیاد سیری داشتهاند.
●●عقل هدایتشده اگر به این معنا باشد که از بیرون هدایت شود، دیگر معنای مثبتی ندارد منظور من از عقل هدایتشده، عقلی است که به هدایت راه میبرد. یعنی وقتی عقل به هدایت راه یافت، میشود عقل. صرف فکرکردن میتواند به هر جهتی بچرخد. میتواند روشمند و متعصبانه باشد یا نباشد. مانند کسی که اجیرشده تا برای سازمانی کار کند. ملاحظه میکنیم آدمهای متفکری را که خریده و اجیر میکنند، آنها هم فکر میکنند، اما در راستای منافع کارفرما. این فکر، به حق نمیرسد. فکر میکند ولی جهتگیریاش متفاوت است. در قرآن، اسم چنین فکری، عقل نیست. «إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّر فَقُتِلَ كَيْف قَدَّرَ» (مدثر: 19ـ18) آن کسی که از فکرش استفاده میکند تا پیامبری را بکشد که منصفانه سخن میگوید و صحبت از « قُلْ هَاتُواْ بُرْهَانَكُمْ» (انبيا: 24) میکند. یعنی یک آدم صالح و مصلح را میخواهد از بین ببرد. او هم برای این کار، فکر میکند اما آیا این عقل است؟ اصطلاح عقل در قرآن، در مواردی آمده که فکر به جای درستی منتهی میشود، یا فکری که حقیقتجوست و به دنبال حقیقت میرود.
همانطور که یک متفکر اجیر میشود، متفکر دیگری نیز به دنبال حقیقت است. فکری که به دنبال درستی است، آن عقل است. البته به نتیجه هم میرسد. منظور من از فکر هدایتشده که عقل است، فکری است که به دنبال حقیقت است و به شیوه رسیدن به حقیقت هم دقت میکند. این را عقلورزی میگویند. نتیجه آن هم میشود علم، اما این عقلی که حقیقتجو است معیار حقیقت را در خود دارد و بنابراین به این معنا خودبنیاد نیز هست.
●ما معلمها سالهاست که با چارچوبی درگیر هستیم. در بخشی از آثار شما، فلسفه غرب نمودار است. ما با دوستانمان در آموزش و پرورش چون با مبانی آشنا نیستند، نمیتوانیم دیالوگ داشته باشیم، بیشتر در چارچوب بخشنامهها عمل میکنند. در خدمت شما، راحتتر میتوانیم مسائل را مطرح کنیم. بعد از کانت، ما با عقلی طرفیم که این عقل، به نوعی از پیشبینیها و هدفگذاریها فاصله میگیرد. درحالیکه در دین، اهداف از پیش مشخص میشود. در تعلیم و تربیت دینی معلوم است که باید به کجا برسیم. آموزش و پرورش نوین در ایران که به آن اشاره کردید و ما هم با آن همدلی میکنیم، از جای خوبی شروع کرده است. اینکه با آشنایی از دستاوردهای تکنولوژیک غربی، سعی کرد زندگی را برای مردم راحتتر کند. انصافاً تأثیرات خود را هم گذاشت؛ مانند دارالفنون. حقیقت این است که ما با دو نوع عقل مواجه هستیم. یک عقل خودبنیاد است که از نگاه دینی فاصله میگیرد. البته عقل خودمحور نیست چون از اصولی تبعیت میکند که حاصل مشارکت و خردجمعی است و صحت و سقم آن وقتی معلوم میشودکه به اشتراک گذاشته شود. درحالیکه خودمحوری، یک نوع ارزشگذاری منفی است. عقل خودبنیاد، محصول مدرنیته است. حال باید این سنت را در ترازوی نقد خودمان بگذاریم. عقل خودبنیاد، دست عقل را از آسمان کوتاه میکند و آن را به انسانهای همسطح معطوف میکند. مقابل چنین عقلی، عقل مستند به دین است که اهداف آن از قبل معلوم است. ما در آثار شما میبینیم که فلسفه غرب را به خوبی میشناسید. واقعیت این است که غرب با عقل خودبنیادش، قدرت انتقاد به همه چیز، حتی مقدسات را پیدا میکند. مبانی ایدئولوژیکی که شما برای تعلیم و تربیت تهیه میکنید، درواقع در راستای اهداف از پیش تعیین شده است. شاهد مثال، سند تحول بنیادین است که وقتی آن را میخوانیم، میبینیم بحثهای فلسفی عمیقی آنجا انجام شده است، اما وقتی محصول این سند از قیف بیرون میآید، میبینیم که بند بند آن، عقل خودبنیاد را زیر پا میگذارد و کاملاً ابزاری است. برای مثال حیات طیبه، مدرسه صالح و... تمام راهکارها، به دنبال این است که یک فرد دیندار ولایتمدار و مقید بسازد. دیگر پرسشگری در این سند دیده نمیشود.
●●من از سخنان شما اینطور فهمیدم که عقل خودبنیاد یعنی دستتان را از آسمان قطع کنید و همهچیز و حتی دین را میتوان زیر سؤال برد. درنتیجه، آدم میترسد چیزهایی را زیر سؤال ببرد که از قبل تعیین شده است. سؤال این است که آیا دین، تحمیلی بوده؟ میگوید «قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» (بقره: 256). یک غایتی هست، میتوانید آن را انتخاب کنید. البته هشدار هم میدهد که نتیجه آن چه خواهد شد. چنین نیست که در دین، چیزهای از قبل تعیینشده وجود داشته باشد؛ بگوید که اینها قابل سؤال نیست، درباره بقیهاش صحبت کنیم. پیامبر همه سخنانش را در معرض ارزیابی افراد قرار میدهد. اگر آن را متقاعدکننده یافتیم، به دنبال آن حرکت میکنیم.
من فکر نمیکنم که دین بگوید بخشهایی از دین، جای سؤال ندارد و انجامشده و تمامشده است. کانت هم که پرسشگری را در همه زمینهها جایز میداند، میگوید بحث کنید. باید دید که نتیجه بحث چه میشود. بحثکردن در قرآن هم اشکالی ندارد. مگر خود حضرت ابراهیم درباره مکانیسم معاد با خدا بحث نمیکند؟ درحالیکه معاد جزو اصول دین است.
پس ما دین را طوری درنظر نگیریم که قسمتی از آن خارج از عقل است. البته اگر عقل ما حدودی دارد، این یک بحث دیگر است. بعضی چیزها را نمیتوانیم زیر مهمیز عقل دربیاوریم. کانت هم میگوید که این به حدود و ناتوانی عقل ما برمیگردد. به دنبال این بود که بگوید عقل چه کارهایی میتواند و چه کارهایی نمیتواند انجام دهد. نباید نسبت دین و عقل را اینگونه ترسیم کنیم.
اما درباره اینکه سند تحول بنیادین چه از آب درآمد، مطلب شما درست است. به یاد دارم زمانی که درباره تهیه سند صحبت میکردیم، به من گفتند چه بنویسیم، گفتم یک چیز مختصر بنویسید، نه یک چیز مفصل. چرا که سند یعنی یک مقوله اجرایی. ولی آنها خواهان یک سند تفصیلی بودند. گفتم درست نیست؛ بررسیها باید جای دیگری انجام شود که در آنجا قابل بازرسی و بازبینی هم باشد. فقط نتیجه اجرایی آن را اعلام کنیم. سند را که باز میکنیم، بحثهای فکری در آن هست؛ مانند اینکه حیات طیبه چیست و... بعد همینها میخواهد به صورت دستور، اجرا شود و اینجاست که مشکل ایجاد میشود. اگر میگفتیم که یک سند اجرایی برای اجرا داریم که ممکن است اشکالاتی هم داشته باشد و مبانی فکری آن هم باید در جای دیگری بحث شود، بهتر بود، اما حالا همانطور که میگویید این مشکل هست که ممکن است به سمت تحکم برود. عرصه اجرا مانند قانون است که باید اجرا شود و با فکر فرق میکند. فکر را که نمیتوان قانون کرد. فکر باید در عرصه فکری باقی بماند و همواره درباره آن بحث شود. مفهوم حیات طیبه را ابتدا من مطرح کردم و متأسفانه الان اینطور درک نمیشود که بخش اصلی حیات طیبه این است که مسائل را بفهمد، درک کند و به نتیجه برسد. حیات طیبه، خمره رنگرزی نیست که فردی را وارد آن بکنیم. ما میخواستیم منطق حیات طیبه فهمیده شود و بعد وارد قسمتهای دیگر شویم. بنابراین حیات طیبه را نمیشود آییننامه کرد؛ باید با لایههای متناسب خودش انجام شود.
دستاندرکاران این سند که میخواهند آن را در آموزش و پرورش اجرا کنند، نباید یکسویه و بخشنامهای به آن نگاه کنند. من بعضاً با معلمها صحبت کردم و خیلی از این بحث شکوه دارند. عجولانه چند معلم را یک جا جمع میکنند و آموزش میدهند، بیآنکه توجه شود چقدر زمان و متخصص داریم. این به کجا منجر خواهد شد؟ به نظر من سند را باید در مقياس کوچک اجرا کرد. چرا یک مرتبه در سطح کشور اجرایی میکنیم؟ باید در یک شهرستان آن را به اجرا درآورد و عملی بودن آن را ارزیابی کرد. باید نظر معلمان را پرسید تا پویا باشد. اگر بخواهد ایستا باشد و بخشنامهای شود، مفاهیم خراب میشود.
●پاسخ برخی پرسشها را دادید، ولی میخواهم وارد فضای دیگری شوم. در گفتوگویی که با آقای مرادی داشتید و در شماره 86 چشمانداز منتشر شده است، از شما پرسيده میشود که آیا ممکن است که تلقی از دین، به سکولاریسم منجر شود؟ لذا وقتی شما میخواهید با همه توان همهچیز را دینی کنید، ممکن است از دل آن سکولاریسم درآید. شما سال 1382 این را مطرح کردید و به هرحال بعد از 11 سال، ما دیدیم که سختگیریهای آموزش و پرورش به کجا انجامیده است. در دبیرستان، در فرزندان مان و در کوچه و خیابان دیده میشود. نسبت شما با ارزشهای جهانی مانند حقوقبشر یا مفاهیمی مانند شهروندی که حالا رئیسجمهور و وزرا هم آن را مطرح میکنند و بخواهیم یا نخواهیم وارد میشود، چیست؟ ما چگونه باید با آنها برخورد کنیم؟ به عنوان یک اندیشمند در آموزش و پرورش اینها را چگونه میبینید و ارزیابی میکنید؟ هرچند مسئله پالایش مدرنیته را مطرح میکنید، اما باید شفافتر روی آن صحبت کرد. دیگر اینکه با توجه به موقعیت و کتابهای شما و اینکه استاد دانشگاه هستید و درحالی که 11 سال پیش این هشدار را دادید و همه اساتید ما صاحب نظرانی مانند آقای مهرمحمدی و فانی و... نیز گفتهاند که این نگاه اشتباهی است و جامعه به سمت و سوی بدی میرود، چرا با وجود همه این انتقادات، گوش شنوایی در میان سطوح بالای مدیریتی نیست؟ چرا مطرحکردن بحث حقوق بشر در آموزش و پرورش، به صورت یک تابو درآمده؟ شاید بخشهایی از آن با فرهنگ ما همخوانی ندارد، ولی وقتی میگوییم جهانی بیندیشیم و بومی عمل کنیم، چرا حداقل به بخشهایی از آن خوشبین نبوده و وارد کتابها نمیکنیم.
به نظر من به عنوان یک معلم، آموزش در کشور ناکارآمد است؛ چون تأکیدش بر سنت است که در آن معلم، متکلم وحده است و بقیه، شنونده. دانشآموزان باید گوش بدهند و انجام دهند. این نگاه در همه جای کشور وجود دارد و در محیطهای کاری هم ادامه مییابد. به نظر شما به عنوان اندیشمندی که درون نظام در جایگاه مناسبی هستید، چرا به گره کوری تبدیل شده و در فضایی قدم میزنیم که یا دیوار است یا دستانداز و به لحاظ آموزشی گام مثبتی برنمیداریم؟
●●بله، ممکن است سکولاریسم از یک نظام دینی هم نتیجه شود. اصولاً سکولاریسم واکنشی در برابر مؤسسات دینی بد بود. البته حکومت دینی خوب لزوماً به سکولاریسم منجر نمیشود؛ سکولاریسم خاطره بدی از دین دارد. البته اگر حکومت دینی بدی باشد، حتماً به سکولاریسم منجر میشود، اما اینکه چرا این انتقادات و صحبتها شنیده نمیشود، نمیدانم جوابش چیست.
●به نظر میرسد که صبر جمیل لازم است. در ابتدای انقلاب، گفتند که ملیگرایی، کفر است. درحالیکه همه شعرا، از افتخارات ملی ما بودند و مضامینشان کاملاً دینی است. حالا بر سر شعار منافع ملی رقابت است که چه کسی منافع ملی را بهتر رعایت میکند. طی این 35 سال، خیلی از مسائل تغییر کرده است. برای نمونه، ابتدای انقلاب، اسلام رو در روی دنیای مدرن و غرب بود و حالا تعامل با دنیای مدرن در سطح ریاستجمهوری مطرح میشود، رأی مردم و تنفیذ مقام رهبری را هم به دنبال دارد. راههای خشن و دخالت نظامی خارجی مثل لیبی و افغانستان و عراق که درست نیست؛ تنها راه، برخوردهای صبورانه و قانونی است که خرداد 76، 80 و 92 از آن نتیجه شد که دستاوردهای بزرگی است و بهتدریج این مفاهیم وارد آموزش و پرورش هم میشود.
●●روشهای نادرست باید در یک روند تدریجی اصلاح شود. اگر خودمان هم اقدام نکنیم، خود به خود دوام نمیآورد، ولی مسئله این است که چرا تاریخ باید مرتب تکرار شود و چرا نباید به «فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ» (حشر: 2) توجه داشته باشیم. باید تجزیه و تحلیل و جمعبندی داشته باشیم که راهها را نزدیک کنیم. ما نباید هزینههای اضافه بدهیم و تجربهشدهها را تجربه کنیم: «مَن جَرَبَ المُجَرَب، حِلَت بِهِ النِدامَه» باید پیشگیری کرد چرا که غلط، نمیتواند دوام بیاورد.
●وقتی چیزی دوام نمیآورد، معلوم نیست آلترناتیو آن چیز بهتری باشد. اگر برخورد فعال داشته باشیم، میتوانیم به نتایج بهتری برسیم.
●●ما خوشبینانهاش را گفتیم. اگر خودمان درست نکنیم، ما را درست میکنند و البته هزینههای آن خیلی سخت است.
●به نظر شما اگر مثلث خانواده، حکومت و آموزش و پرورش را در نظر بگیریم، نظرتان درباره رابطه اینها چیست و نقش هرکدام از اینها چقدر است؟ پدر و مادر میگویند فلان شخص آدم خوبی است، صدا و سیما میگوید بد است، معلم هم نمیداند چه بگوید. تکلیف دانشآموز چیست؟
●●معلم، خانواده و حکومت هر سه در آموزش و پرورش دخیل هستند. به نظر من هر سه باید دخیل باشند. تربیت فقط کار مدرسه نیست و خانواده نباید خوشخیال شود. در نتیجه باید تعلیم و تربیت رسمی، با خانواده ارتباط فعالی داشته باشد. دیدار با والدین، فقط اقتصادی نیست. سیاستگذاریهای مدرسه را باید خانوادهها بدانند.
●به نظر شما چه کنیم که دیدگاهها به هم نزدیک شود؟ معلم درباره مسائل مثلاً رابطه دختر و پسر یک دیدگاه دارد و خانواده دیدگاه دیگری.
●●حداقل این است که باید ارتباط متقابل باشد. خانوادهها در نشست در مدارس باید مسائل بچهها را مطرح کنند. گاهی خانواده میتواند مدرسه را تصحیح کند. گاهی برخورد خانواده با بچهها، ملتهب است. مثل التهاب جراحی که میخواهد فرزند خودش را جراحی کند و دستش میلرزد؛ باید کس دیگری جراحی کند. این التهاب را مدرسه میتواند تعدیل کند. البته یک طرفه هم نیست. باید گفتوگو شود و این بحث و گفتوگو لزوماً به اجماع منجر نمیشود. حداقل این است که ما نظر دیگری را شنیدهایم و دید ما را توسعه میدهد. پس ما در قاعده مثلث تعاملی لازم داریم اما رأس بالای حکومت هم باید در این داد و ستد شرکت داشته باشد. ما یک انسان ایدهآل داریم و حکومت نباید خودش را حداقلی بداند؛ مثل حکومتهای لیبرال که نقش آن این است که کسی به کسی زور نگوید. برخی میگویند حکومت اسلامی میخواهد انسان را به سعادت برساند و نه اینکه پاسبان باشد. این خوب است که حکومت دغدغه اصلاح داشته باشد اما اگر درست عمل نکند، هزینههایی به بار میآورد. مثل اینکه حکومت بگوید انسان مطلوبی را تعریف کردهایم و نهادها باید آن را اجرا کنند، نه فقط نگاه مشورتی و نظرخواهی. بالاخره اگر سطحی از حکومت، انسانی را مطلوب میداند، باید معلمها هم روی آن نظر بدهند. خانواده هم باید نظر بدهد. چون همهشان دغدغه دارند.
حکومت دو بعد دارد؛ بعد عقلانی و اجرایی. بعد اجرایی آن که باید اجرا شود و همه حکومتها دارند. ولی بعد عقلانی، معلوم نیست که عقل کل باشد و مثل هر فرد عاقل دیگری، به همفکری و همسنجی نياز دارد. در نتیجه مانند قرآن که میگوید «وَ شاوِرهُم فِی الاَمر» این بعد عقلانی است. «فَاِذا عَزَمت فَتَوَکَل عَلَیالله» اینجا دیگر اجرایی است، حتی اگر غلط هم باشد باید اجرا شود تا مدارس بچرخد. بُعد اجرا، یک وجه حکومت است که مشکلات خودش را هم دارد. بعد عقلانیاش نباید تعطیل شود یا خودمحور شود و بگوید که معلم و خانواده نباید نظر دهند. در وجه عقلانی اگر ارتباطات یک طرفه باشد، مشکل ایجاد میکند. بالاخره عقل حکومت هم عقل چند نفر است و حتماً باید روی آن مشاوره صورت گیرد.
●جدیداً نیروی انتظامی در نزدیکی مدارس دخترانه حضور دارند که معتادها را بشناسند و پسرها مزاحم دخترها نشوند؛ ظاهراً از نظر منِ معلم تأثیر خوبی نداشته و بچهها پنهانکاری میکنند، با اینکه دلسوزی حکومت را نشان میدهد، اما وضع بهتر نشده است، بنابراین به نظر شما تعامل سهگانه حکومت، مدرسه و خانواده چگونه ممکن میشود؟
●●در بخش عقلانی قضیه متخصصان نظر دارند و باید با آنها گفتوگو شود، فاز اجرایی آن هم باید بررسی شود. در فاز اجرایی، برای نمونه در کشورهای خارجی ظاهراً پلیس به چشم نمیخورد و گاهی افراد جدیدالورود نگران میشوند که آیا امنیتی وجود دارد و بعد میبینند که امنیت فراهم است؛ این سؤال پیش میآید که با امنیت چگونه برخورد میشود؟ بعضی شیوههای اجرایی وجود دارد که خوب است. پلیس با شیوههایی کار می کند که لزومی ندارد همیشه در محل باشد، برای نمونه برای بلیطدادن در قطار یا اتوبوس کنترلی وجود ندارد، ولی پلیس گاهی اتفاقی کنترل میکند و اگر مورد خلافی مشاهده کرد جریمهای میکند که تا آخر عمر، مجرم به یاد آن باشد، بنابراین این شیوه در افراد خودکنترلی ایجاد میکند و روش پلیس اینطور نیست که همه او را ببینند و بترسند. ما در ایران تعداد زیادی روانشناس و جامعهشناس داریم که هم حرف و هم روش دارند، که در وجه عقلانی باید بررسی شود. در وجه اجرایی هم باید از روشهای شناختهشده در دنیا کمک گرفت.
●شما تفکر انتقادی را مطرح کردید، ولی در آموزش و پرورش ما از این روحیه پرسش گری استقبال نمیشود، چه معیاری برای اصلاح وجود دارد؟
●●ما معیار مشخصی نداریم، این معیار در خلال گفتوگو و ایجاد اعتماد پیدا میشود. باید با هم صحبت کنند و اصول گفتوگو را رعایت کنند و حرفهایشان منطقی باشد، بهتدریج این معیار مشخص میشود. اگر پدیدهای در غرب هست باید ببینیم ما هم داشته باشیم یا نداشته باشیم. مسلماً برخی موافق و برخی مخالفند. نه اینکه وارداتی عمل کنیم بلکه راهی بومی پیدا خواهد شد. من اخیراً کتابی نوشتم به نام «فبک در ترازو» مربوط به فلسفه برای کودکان، در آنجا پیشنهاد کردم دو جور تفکر انتقادی داریم؛ یک تفکر «در» و یک تفکر «بر». یک وقتی هست که در چارچوب یک تفکر اجتماعی صحبت میکنید و یک وقت هست که بر فراز آن صحبت میکنید. ما هر دوی آن را داریم، ولی میتواند در زمانهای مختلفی باشد، یعنی در سنین پایین هم بچهها انتقاد میکنند، ولی انتقادهایشان در داخل چارچوب است، مثلاً میگویند چرا لیوان را اینگونه گرفتی یا چرا چاقو را اینگونه گرفتی؟ چرا اینجا خوابیدی و آنجا نخوابیدی؟ یعنی ضوابطی را قبول دارند و به کمک آنها نقد میکنند، این یک نوع تفکر انتقادی در چارچوب است، ولی در مرحله دیگر فرد به سنی میرسد که با خود ضابطهها هم برخورد دارد و ضابطهها را هم نقد میکند. این از مقوله تفکر بر فراز است. هر دو را داریم، یک کودک چه چیز را میتواند نقد کند؟ مادرش را نقد کند؟ اگر معلم بگوید مرا نقد کنید، من هم اشکال دارم، آیا کودک میتواند او را نقد کند؟ نقد برای این نیست که همبستگی جامعه، یعنی حیات جامعه را از بین ببرد، اگر از بین ببرد جامعه با فروپاشی مواجه خواهد شد. نباید استفادههای نابهجا کرد. ممکن است کسی بدون ارزیابی و نسنجیده بگوید تفکر انتقادی مهم است و شروع کند به نقدکردن. بنابراین باید هر چیزی به بحث گذاشته شود و از خلال این بحثهای پیدرپی بهترین محصول ممکن که تدریجی هم میباشد، بهدست آید. خدا عجله ندارد، اما ما داریم، او برنامهای ریخته برای چند هزار سال که آرامآرام انسانها رشد کنند، چون یادگیری یک پروسه تدریجی دارد و یکشبه نمیشود همهچیز را دانست. خدا همهچیز را میداند؛ اگر انسان باشیم در یک جای تاریخ و جغرافیا قرار داریم و طبیعی است که محدود میشویم. بنابراین باید رشد تدریجی داشت البته اشتباه هم میکنیم، ولی اشتباهات خود را میشناسیم و همینهاست که به ما رشد میدهد و غیر از این هم راه دیگری نیست.
●من به عنوان یک شنونده، از صحبتهای شما یک جمعبندی و پرسش دارم، فکر میکنم نبود گفتوگو را یکی از آسیبهای آموزش و پرورش ما میدانید. پس از گذشت 35 سال که آموزش و پرورش دینی داشتهایم، مهمترین آسیبشناسی شما چیست؟ تا چه اندازه کسانی مانند شما که در مناصب تصمیمگیری حضور دارند با معلمان وارد گفتوگو شدهاید؟ برای نمونه در فضای مجازی که اينقدر گسترش پیدا کرده است تا چه اندازه فعال بودهاید؟ ما در رسانهها نقدی از امثال جنابعالی ندیدهایم. در هشت سال دوران دولتهای نهم و دهم که دوران شتابزدگی بود و هر روز تصمیمهای عجولانهای گرفته میشد نقدی ندیدیم. یک روز شنیدیم که پنجشنبهها تعطیل است، روز دیگر جابهجایی مقاطع تحصیلی برای نمونه 3، 3، 6، در یک ماهی سه بار حکم کارگزینی برای معلمی زدهاند. برای تشویق معلمان برای شرکت در انتخابات مجلس به عنوان بدی آب و هوا نفری 120 هزار تومان به حقوقها اضافه شد، ولی بعد از انتخابات آب و هوا دوباره خوب شد. در این دوران هشت ساله از افراد شناختهشده آموزش و پرورش نقدی ندیدیم، درحالیکه کارشناسان محیطزیست در رسانهها فعال بودند، چرا ارتباط با رسانهها آنطوری که باید و شاید فعال نیست؟
●●این به تفاوت افراد برمیگردد، برای نمونه من خود را خیلی رسانهای نمیدانم، چون نگران پیامدهای ژورنالیستی آن هستم، ولی اجتناب کامل هم ندارم و اشکالات آموزش و پرورش را در سطح آکادمیک دنبال میکنم. مقالههای داخلی و خارجی دارم، اخیراً در مشهد در یک سمینار سالانه درباره تحول در آموزش و پرورش مقالهای نوشتم و اینکه تعامل چگونه میتواند این تحول را بهوجود آورد و چه خطاهایی تاکنون وجود داشته است. آیا ما میخواستیم تحول را با شاگردمحوری یا معلممحوری شروع کنیم؟ حدود 10 مورد را شمردم. روش مناسب این نیست که یقه یک وزیر را بگیریم، اما شیوهها را میتوان نقد کرد. در همین دوران هشت ساله مقالهای نوشتم که در مجله «رشد معلم» منتشر شد و مدارس هوشمند را نقد کردم؛ گفتم معلوم نیست کامپیوتر مشکل مدرسه ما را حل کند، درحالیکه برداشت وزیر آموزش و پرورش این بود که با داشتن کامپیوتر مشکل مدارس حل میشود. درواقع این پروژه در مالزی با هزینههای زیادی اجرا و با ناکامی مواجه شد، بنابراین چطور میشود ارزیابی نکرده در مدرسه یک روستا با کامپیوتر مشکلات را حل کرد. من فکر میکنم که باید در سطح آکادمیک کار کرد، البته این نظر من است و ممکن است اشتباه کنم. اینطور نیست که به این مسائل حساس نباشم و نقدهای من در مقالات منعکس نشده باشد، بخشی از آن معطوف به شناسایی مشکلات است و نه نقد موردی، گفتوگوهای غیررسانهای زیاد داشتهام؛ چه با معلمان و چه با صاحبنظران.
●مهمترین آسیبشناسی آموزش و پرورش ما چیست؟
●●مقالهای درباره «تربیت دینی در آموزش عالی» دارم که در سطح دانشگاه مشکلات را مطرح کردهام که چند مقوله نادرست در تربیت دینی ما وجود داشته است، یکی از آن موارد تعریف دین در برابر عقل است که در جایی هم به تعقل و تعبد اشاره کردهام که دو روی یک سکه هستند. گاهی برای گریز از تعقل به تعبد پرداختهایم درحالیکه درست نیست. برخی از صاحب نظران گفتهاند دین با عقلانیت نسبتی ندارد، چرا که اگر همهچیز را با عقل بتوان فهمید نیازی به دین نیست گویا که دین از مقوله نفهمیدن است و خارج از چنگ ماست. درست است که عقل همیشه احاطه ندارد، ولی بالاخره عقل است و دامنهاش وسیع است و انسان نسبت به چیزهایی هم که احاطه ندارد اندیشهورزی میکند.باور خدا را چگونه معقول یابیم؟ بهخاطر گریز از عقل خودبنیاد اینقدر عقب رفتیم که عقل را تعطیل کردیم و این مشکلی است آفتزا و امروزه همه بچهها اهل بحث و مطالعه هستند. آسیبشناسی دیگر اینکه به قشر دین و وجه مناسکی دین زیاد میپردازیم، ولی به لایههای عمیق دین پرداخته نمیشود. قشریگری در زمانهای که عقلانیت و تحصیلات بالاست، کارآمدی ندارد و این در حالی است که پرسشگری دانشآموزان هر روز بیشتر میشود.
●نتیجه و سنتز بحث شما «گفتوگو» بود. ما میبینیم در قرآن دیالوگهایی آمده که میتواند در سطح آموزش و پرورش مورد استفاده و الهام قرار گیرد، برای نمونه خداوند وقتی به ملائکه خبر از جعل آدم میدهد آنها بهگونهای اعتراض میکنند، ولی خداوند آنها را عتاب و خطاب نکرده، بلکه گفتوگوی خود را با آنها ادامه میدهد. دیگر اینکه خداوند اصرار دارد در گفتوگو با شیطان، گفتمان شیطان کاملاً منعکس شود و انسانها انتخاب خود را داشته باشند. نمونه دیگر اینکه مؤمن آلفرعون با فرعون گفتوگو میکند و به او میگوید تو مگر الله را خالق آسمان و زمین نمیدانی؟ پس چرا میخواهی موسی را بکشی درحالیکه او الله را نهتنها مثل تو خالق آسمان و زمین میداند، بلکه ربوبیت و پرورشدهندگی او را هم قبول دارد. این گفتوگو در حالی انجام میشود که مؤمن آلفرعون و فرعون از دو طبقه متمایز هستند و جالب اینکه این گفتوگو اثرگذار هم شد و جلوی قتل موسی گرفته شد. حضرت ابراهیم نیز با نیت خوب درباره عذاب قوم لوط با خداوند مجادله دارد «يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (هود:74) و همچنین در جای دیگر خدا به ابراهیم میگوید «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ...» (هود: 75) و جالب اینکه خداوند بعد از این مجادله به ابراهیم سه درجه میدهد: اَواهُ، مُنیب وَ حَلیم. باباطاهر عریان هم از تبعیض طبقات در جامعه به خداوند شکوه میبرد و میگوید:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از اين پرسم که این چین است و آن چون
یکی را ميدهی صد ناز و نعمت یکی را نان جو آلوده در خون
و طبیعی است که از چنین پرسشگریهایی حکمتهایی زاییده میشود و خداوند در قرآن جواب این پرسش را داده است که ارادهاش بر امت واحد و جامعهای بدون تبعیض قرار گرفته و این انسانها هستند که باید با انفاق و مبارزه و با اختیار خود به چنین جامعهای دست یابند.
●●ابراهیم در جای دیگر درباره مکانیزم معاد از خدا سؤال میکند و خداوند بدون ملامت او، جوابی تجربی به او میدهد.
●ما از حضور شما در این گفتوگو بهره بردیم و امیدواریم که چنین گفتوگوهایی که در سطح جامعه هم منتشر خواهد شد، تداوم یابد.
این جلسه در روز دوشنبه 15 / 10 / 93 در محل سازمان مدیریت و برنامه ریزی با حضور جناب آقای دکتر صدرنوری (مشاور جناب آقای دکتر نوبخت) و جمع زیادی از بازنشستگان به شرح زیر تشکیل شد.
ابتدا یکی از اعضای جلسه به عنوان رئیس جلسه از سازمان برنامه که لطف نموده و سالن را جهت برگزاری این نشست در اختیار بازنشستگان قرار داده اند تشکر کرد و مطالب زیر را عنوان نمود:
حقوق بازنشستگان آموزش و پرورش بسیار پایین است لذا درخواست ما اجرای قانون مدیریت خدمات کشوری و مواد آن که در رابطه با اضافه حقوق ماست و سال های قبل کمتر از نرخ تورم پرداخت شده می باشد؛ تقاضا داریم که هم ترازی ما با شاغلین طبق قانون مدیریت خدمات کشوری اجرا شود.
یکی دیگر از بازنشستگان در مورد تبصره 3 ماده 65 قانون مدیریت خدمات کشوری اشاره نموده که طبق آن ماده ،حق شغل به شاغل آموزشی تمام وقت وزارت آموزش و پرورش تلقی می گیرد ولی فقط در مورد شاغلین از سال 88 اجرا شده و تاکنون در مورد بازنشستگان قبل از 88 اجرا نشده است. در صورتی که ماده 64 این فصل (فصل دهم) می گوید " نظام پرداخت کارمندان دستگاه های اجرایی بر اساس ارزشیابی عوامل شغل و شاغل وسایر ویژگی های مذکور در مواد آتی خواهد بود و تاکید می نماید که برای بازنشستگان و موظفین و مستمری بگیران نیز به همین میزان تعیین می گردد. طبق ماده 68 هم ماده 65 و تبصره های آن به عنوان حقوق ثابت است. در ادامه ایشان اظهار نمودند بازنشستگان بعد از سال 88 که در زمان اشتغال این قانون در مورد آنان اجرا گردیده پس از بازنشستگی این قانون به صورت راکد درآمده و اعمال نشده است. در حالی که آخرین امتیاز حق شغل هر سال باید ضرب در ضریب سال گردد که همه ساله از طرف دولت اعلام می شود و رقمی که حاصل می گردد مبلغی است که باید به حق شغل سال گذشته افزوده شود.
در ادامه جلسه و در حضور جناب آقای دکتر صدر نوری دیگر بازنشستگان اهم خواسته های خود را مطرح نمودند:
1-برخورداری کلیه بانوان بازنشسته از حق عائله مندی که مستقیما به فیش حقوقی خود بانوان واریز گردد.
2-همسان سازی خدمات و هزینه های بیمه تکمیلی بازنشستگان با شاغلین. (گرچه چند روز بعد از این جلسه در پخش خبر رسانه ای جناب آقای دکتر نوبخت قول تقبل هزینه های درمانی بازنشستگان آموزش و پرورش همانند شاغلین را دادند.)
3- امکان و اجرای استخدام فرزندان بازنشستگان و یا ارائه تسهیلات مشابه این امر برای آنان مانند هزینه ازدواج و اشتغال.
استناد به اطلاعیه بانک مرکزی جهت تعیین خط فقر مندرج در روزنامه اطلاعات 18 / 8 / 93 که مبلغ دومیلیون و سیصد هزارتومان برای خانوار به عنوان حداقل هزینه تعیین گردیده است .
همکاران بازنشسته برای افزایش حقوق سنواتی راه کارهای عادلانه زیر را پیشنهاد دادند:
1-کسانی که بالای خط فقر هستند طبق نرخ تورم سالانه به حقوق آن ها اضافه شود.
2-کسانی که پایین تر از نرخ تورم هستند علاوه بر نرخ تورم یا درصد اضافه تر و یا مبلغ ثابتی داده شود.( البته این درصد اضافه و یا مبلغ ثابت به نسبت برای دهک ها ی پایین تر باید بیشتر باشد.) به عبارتی برای این گروه حقوق ها پلکانی اضافه شود.
3-بعد از محاسبات فوق حقوق های بالا که بیش از 7 برابر حداقل حقوق هستند طبق تبصره ماده 76 قانون مدیریت خدمات کشوری در آن سال خاص اضافه حقوقی نداشته باشند تا دولت هم دچار کسری بودجه نشود.
حسن ختام این جلسه فرمایشات جناب دکتر صدر بود که با صبر و پس از استماع خواسته های بازنشستگان فرمودند :
" ما مسئولین امر خواسته های شما را پی گیری کرده و پاسخ آن ها را به اطلاع شما خواهیم رساند ."
گروه گزارش سخن معلم /
خانم ها گنجه ای و بصیری
عکس و ویرایش : علی پورسلیمان





































حضور مردم در تصميم گيري و نظارت بركارهاي همگاني نشانه ي گسترش مردم سالاري در جامعه است. شايد مهمترين شاخص براي اندازه گيري مردم سالاري در يك جامعه، ميزان حضور مردم در تصمصم گيري امور محلي و ملي باشد. از اين رو قانون گذاران براي تسهيل اين امر ،اقدام به تصويب قوانيني نموده اند كه ميزان حضور مردم را در تمام عرصه ها افزايش دهد از جمله مي توان به قانون تشكيل شوراهاي آموزش و پرورش در استان ها،شهرستان ها و مناطق كشور مصوب 26 / 10 / 1372 اشاره كرد.
در ماده يك قانون تشيكل شوراها آمده است: "به منظور تحقق مشاركت و نظارت مردم در امر آموزش و پرورش و بهره گيري از كليه منابع و امكانات،جهت تاسيس،توسعه و تجهيز فضاهاي آموزشي و پرورشي و تسهيل در فعاليت هاي اجرايي آموزش و پرورش،شوراهاي آموزش و پرورش در استان ها و شهرستان ها به شرح اين قانون تشكيل مي شود" .
همان گونه كه در ماده يك اين قانون مي بينيم،سعي شده است كه شرايطي فراهم شود تا نمايندگان مردم در قالب اين شوراها مشاركت بيشتري در تصميم گيري مسائل آموزش و پرورش داشته باشند.اين مشاركت باعث مي شود كه افكار جديد و خلاقانه وارد حوزه ي تعليم و تربيت شود و از طرفي خواست مردم محلي در تصميم گيري ها لحاظ گردد. در شوراهاي آموزش و پرورش كه متشكل از گروهي از شخصيت هاي حقوقي و حقيقي و نمايندگان مردم مناطق ،شهرستان ها و استان هاست ،بهتر مي توان به نيازهاي محلي پي برد.
در واقع هنگامي كه اشخاصي كه خود در يك منطقه زندگي مي كنند بخواهند براي تعليم و تربيت در همان منطقه تصمصم گيري نمايند، تصميم هاي واقعي تري خواهند گرفت چرا كه به مسائل ،نيازها و مشكلات منطقه محل زندگي خود بيشتر آشنا هستند.
وظيفه ي ديگر اين شوراها نظارت به اجراي برنامه هاي آموزش و پرورش منطقه يا شهرستان و حتي استان است. دادن حق نظارت بر اجراي كارها به مردم باعث مي شود كه كارها بهتر انجام شود و از طرفي مردم احساس كنند كه حضور دارند و به حساب مي آيند. شهروندان زماني كه بدانند در جريان امور قرار دارند و در جايگاه ناظر گرفته اند،ميزان مشاركت آنها در كارها افزايش مي يابد و بر عكس اگر احساس نمايند كه نمي توانند در جريان امور قرار گيرند يا به آنها اين اجازه داده نمي شود بر ميزان حضور و مشاركت هاي بعدي آنها اثر منفي مي گذارد .
در ادامه به موانع و فرصت هاي شوراهاي آموزش و پرورش نگاهي گذرا داريم.
موانع و چالش هاي شوراها:
مشكلات مربوط به شيوه انتخاب اعضاي اين شوراها- فعال نبودن انجمن اوليا و مربيان در مدارس و نماينده آن در شورا ها- كمبود راه كارهاي قانوني و دستورالعمل هاي اجرايي براي نظارت مردم- ديدگاه منفي مسئولان نسبت به نظارت مردمي- تمركز گرايي در آموزش و پرورش-ضعف فرهنگ نظارت در جامعه .
شوراها با موانعي روبرو هستند كه به اختصار به آنها اشاره شد اما مي توان همين موانع و چالش ها را به فرصت تبديل كرد. با اصلاح شيوه ي انتخاب اعضاي اين شوراها با حضور بيشتر مردم مي توان اين شوراها را كارآمدتر كرد و يا نمايندگان انجمن اوليا مدارس مي توانند با حضور پر رنگ تر خود ،فرصت هاي بيشتر براي حل مشكلات آموزش و پرورش ايجاد كنند.
به طور خلاصه فرصت هاي وجود شوراها براي آموزش و پرورش اين موارد است.
فرصت ها:
وجود انجمن اوليا قوي و موثر- حضور نمايندگان مردم و دولت در شوراها- قوانين موجود كه ظرفيت خوبي براي مشاركت مردم ايجاد كرده اند.
بیانیه مجمع فرهنگیان ایران اسلامی در محکومیت عمل ناپسند شیطانی و تحریکآمیز نشریه «شارلی ابدو»
بسمالله الرحمن الرحیم
«و ما أرسلناک إلا رحمة للعالمین»/ سوره انبیاء، آیه 107
در ماه ولادت دو پیامبر از تبار ابراهیم خلیل و دو منادی آزادی و آزادگی حضرت عیسی مسیح علیهالسلام و حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلیالله علیه و آله و سلمحوادث تروریستی اخیر در کشور فرانسه و در محل دفتر نشریه «شارلی ابدو» و پس از آن، توهین مجدد این نشریه به ساحت مبارک و نورانی پیامبر رحمت و مهربانی، نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی(ص)، یک بار دیگر اذهان عمومی ملتهای آزاده جهان به ویژه مسلمانان را به آنچه در معادلات سیاسی جهان میگذرد، معطوف و متوجه کرد.
تفرقه جویان جهانی با ایجاد تفرقه و از بین بردن تواناییهای ملل مسلمان و از همه مهمتر بهانه جویی برای دخالت در منطقه تاکنون از هیچ کوششی دریغ نکرده است، اکنون که ویروس خطرناک تروریسم آنان را سخت تهدید میکند، به جای اینکه از گذشته سیاه خود پند بگیرند، رویه خلاف دیگری را در پیش گرفتهاند که قطعاً بار دیگر آنان را با عواقب دشواری روبرو خواهد ساخت. اینک که عوارض ویروس خطرناک تروریسم به اروپا نیز سرایت کرده، سردمداران استکبار حاضر به پذیرش مسئولیت جرثومههای تروریستی دست پرورده خود نیستند و در حرکتی مزورانه، تروریسم را به عموم مسلمانان نسبت داده و گروههای تکفیری را به عنوان نماد بیش از یک میلیارد مسلمان معرفی میکنند و با این کار خود قصد دارند هم حامیان غربی تروریسم و هم مزدوران آنها را از زیر علامت سوال خارج کرده و در مقابلاسلام هراسی و اسلام ستیزی را همچنان در دستور کار خود قرار دهند.
بار دیگر دسیسه چینان طراحی دسیسهای دیگر را کلید زدند و این بار با انتشار کاریکاتورهای موهن در نشریهی مزدور نسبت به ساحت مقدس نبی مکرم اسلام حضرت محمد صلیالله علیه و آله و سلم توهین روا داشتند و با این کار شیطانی خود نهتنها قلوب مسلمین جهان که وجدان بشریت موحد و صلحطلب در سراسر گیتی را به درد آوردند برای همه آزاداندیشان به ویژه صاحبان فکر و قلم در جمهوری اسلامی ایران، این یک اصل مسلم است که توهین به همه ادیان توحیدی محکوم و مطرود بوده و نتیجهای جز افزایش تنش و افراطگرایی در لایههای مختلف و اشکال گوناگون ندارد. اسلام، دین مهربانی، تعقل و تفکر است که در کتاب آسمانی خود، پیروانش را به «جدال أحسن» با پیروان دیگر ایدهها دعوت میکند و بدیهی است که آنچه امروز در جهان، از بخشهای اشغال شده عراق و سوریه تا دفتر نشریه شارلی ابدو میگذرد و خون انسانها را به زمین میریزد، نه تنها هیچ ارتباطی با دین رحمانی اسلام ندارد که از سوی مسلمانان اعم از شیعه و سنی محکوم بوده و در این میان، تنها دستپروردگان تشیع انگلیسی و تسنن آمریکایی هستند که بر طبل تداوم این اتفاقات میکوبند.
در ادامهی محکومیتهای جهانی این عمل ناپسند شیطانی مجمع فرهنگیان ایران اسلامی ضمن ابراز تأسف از حوادث تروریستی روی داده در همه نقاط جهان از جمله پاریس، اقدام مزورانه و تحریکآمیز نشریه «شارلی ابدو» در توهین مجدد به ساحت نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) را محکوم کرده و از عموم فرهنگیان، اندیشمندان و دانشگاهیان در ایران، جهان اسلام و گستره گیتی میخواهند تا با هوشیاری و زمانشناسی، نسبت به محکومیت این اقدامات و تبیین دقیق پشت صحنه آنها اقدام کرده و خطر گسترش افراطگرایی را در پهنه گیتی به سهم خود کاهش دهند
مجمع فرهنگیان ایران اسلامی
30 / 10 / 93
کم تحرکی دانش آموزان ایرانی و فعالیت های بدنی پایین آنها، وارد مرحله تازهای شده است و کارشناسان تاکید میکنند که با بحرانی شدن فعالیت های کم بدنی، در یک دهه آینده دانش آموزان دچار مشکلات جدی تندرستی و سلامتی میشوند. سبک زندگی آپارتمان نشینی و کم اهمیت شمردن فعالیتهای بدنی مناسب در فضای مدارس، سبب شده امروز عمده دانش آموزان ایرانی با مشکلاتی نظیر چاقي و بیماری های ناشی از آن تهدید شوند. اضافه وزن در هر رده سنی مشکلاتی را ایجاد میکند که البته برخی در بین همه مشترک است و برخی بیشتر گروه خاصی را درگیر میکند.
دانشآموزان و خطر اضافه وزن
نسل کنونی جامعه ایرانی، نسلی نشسته و دارای فقر حرکتی ناشی از فرو رفتن در چمبره اینترنت، آپارتمان نشینی و زندگی ماشینی است.چاقی مفرط ناشی از یک جا نشینی بیماریهای خانمان سوزی مانند دیابت ، قلب وعروق ، نقرس، پوکی استخوان و آرتروز را به همراه دارد و همه این عوارض نتیجه دور شدن انسان از زندگی طبیعی است.
هر قدرکم تحرک باشیم، دچار فقر حرکتی میشویم و اندامهاي حیاتی بدن کارایی خود را از دست میدهند.متاسفانه مهارت روزمره زندگی مثل نشاط و شادابی ازیاد رفته است و اگر بخواهیم چرخ پیشرفت کشور را حرکت دهیم باید ابتدا شهروندان سالم داشته باشیم ، درغیر این صورت آسیب زیادی خواهیم دید.در این میان ، دانش آموزان در معرض خطرات بیشتر ناشی از چاقی هستند و مطالعات در این زمینه هم موید این نکته است. چنانچه رئیس اداره سلامت نوجوانان، جوانان و مدارس وزارت بهداشت میگوید: چاقی، کم تحرکی و استفاده از فست فودها بیشترین خطراتی است که دانش آموزان ایرانی را تهدید میکند. اردلان با بیان اینکه وزارت بهداشت از سال 73 در اجرای این طرح با آموزش و پرورش همکاری میکند، میافزاید: در ابتدای طرح تنها سنجش بینایی و شنوایی مد نظر بود ولی امروز با تلاش هر دو وزارتخانه اندازه گیری قد و وزن، رسم نمودارهای رشد و آمادگی تحصیلی نیز در این سنجش قرار گرفته است. بررسیها نشان داده 5 / 13 درصد از دانش آموزان در صدک بالای 85 تا 95 درصد در معرض چاقی قرار گرفته اند، 5 / 3 درصد در صدک 95درصد مبتلا به چاقی هستند، 5 درصد آنها از نظر وزن، قد و سن مشکل داشته و 75 درصد هیچ مشکل جسمانی نداشته اند.وی دانش آموزانی را که مشکوک به اوتیسم تشخیص داده شدهاند در کل کشور نیم تا یک درصد خوانده و میگوید: اوتیسم یک نوع اختلال رفتاری است که دانش آموز را منزوی کرده و وی را در ارتباطاتش دچار مشکل میکند.
عوارضی که بی توجهی به اضافه وزن عامل آن است
یکی از عوارض چاقی و اضافه وزن در نوجوانان بلوغ زودرس در آنهاست و رشد قدی را محدود میکند. برای داشتن وضعیت مناسب هورمونی یکی ازعوامل مهم وزن مناسب است زیرا وزن اضافی بلوغ زودرس را به دنبال خواهد داشت و رشد قدی را محدود خواهد کرد. برای رسیدن به قد مطلوب باید وزن کودکان را در محدوده طبیعی حفظ کرد. از طرفی ترشح هورمون رشد که تأثیر مهمی در رشد مطلوب دارد، کاملاً تحت تأثیر تغذیه فرد است.
از سویی اضافه وزن، استخوان نوجوانان را ضعیف میکند. پزشکان هشدار دادند، نوجوانانی که اضافه وزن دارند علاوه بر این که میزبان بسیاری از مشکلات بهداشتی و سلامتی خواهند بود، دچار ضعف استخوانی نیز میشوند.کاهش توده استخوانی شاخصی از ضعف استخوان هاست، چربی کل بدن موجب تحلیل استخوانی نمی شود اما آن چه روی استخوان ها تاثیر منفی دارد چربی ای است که دور شکم تجمع میکند و عامل اصلی بروز دیابت و بیماری های قلبی است.
طبق گفته محققان ، کودکان و نوجوانان چاق نسبت به هم سن و سالان خود که وزن کم تری دارند دیرتر به رختخواب رفته و کم تر از آنها نیز میخوابند.مطالعات دیگر نیز حاکی از آن است که به طور متوسط دختران به خاطر زودتر خوابیدن، ساعات بیشتری نسبت به پسران میخوابند.
در واقع با بالا رفتن سن در نوجوانان، میزان ساعات خواب در آنها کاهش مییابد و نوجوانان با وزن کمتر نسبت به نوجوانانی با وزن طبیعی، به مراتب زودتر به رختخواب میروند.
فنون کاهش وزن در دانش آموزان
به دلیل افزایش روزافزون چاقی و اضافه وزن در کودکان و نوجوانان لازم است راه هایی برای اتخاذ عادات غذایی سالم در آنها پیدا کنیم. نوجوانان چاق باید علاوه بر تحمل وزن اضافه، دست انداخته شدن، جدایی از جمع، الفاظ زشت و عذاب روحی را نیز تحمل کنند. کیفیت زندگی کودکان دارای اضافه وزن مانند کودکان مبتلا به بیماری های مزمن مثل سرطان است. آنها در معرض افسردگی، تصور جسمانی نادرست و جدایی از اجتماع قرار دارند؛ همچنین به آنها به چشم افراد تنبل و بدون جذابیت نگاه میشود.
باید دقت داشت که کودکان و نوجوانان به تنهایی نمیتوانند از پس اضافه وزن خود برآیند. آنها به حمایت والدین خود برای ایجاد یک محیط سالم در خانه نیاز دارند و لازم است از عادات درست آنها الگو بگیرند. اگر والدین هم اضافه وزن داشته و در کاهش آن موفق باشند احتمال بیشتری وجود دارد که آنها هم در کاهش وزن موفق شوند.کارشناسان توصیه میکنند که با فرزندتان درباره مزایا و معایب اضافه وزن صحبت و از مثال هایی استفاده کنید که آنها بتوانند رابطه شان را با موضوع پیدا كنند. به عنوان نمونه راجع به تأثیر اضافه وزن بر کلاس ورزشیاش با او صحبت کنید نه تندرستی اش؛ زیرا زمان حال برای آنها مهم تر است.اگر میخواهید فرزندان تان ورزش کنند باید خودتان هم قدم در این مسیر بگذارید.همچنین باید زمان تماشای تلویزیون و کار با کامپیوتر را محدود کنید.
تحقیقات نشان داده اند که کودکانی که زمان زیادی را جلوی تلویزیون یا کامپیوتر مینشینند، کم تحرکاند و بدتر از آن اینکه بدون آنکه متوجه باشند شروع به خوردن میکنند.روزنامه قانون
خاتون جان باد پر هستم . 27 سال سابقه کار دارم و از ابتدا در این منطقه بوده ام .از سال 1381 تا 1385 بر خلاف میل خودم به یک کانتینر برای تدریس فرستاده شدم .نام این مدرسه شهید عارف نسب بود . آن مدرسه را بعدها آموزش و پرورش ساخت و به شهرداری اجاره داد .دانش آموزان آن جا پراکنده شده و هر کدام به جایی رفتند .
وزیر وقت آقای علی احمدی و آقای یزدانی به کلاس من آمدند . من حتی فیلم آن را هم دارم .آن ها به کلاس من آمدند و من هم روی تخته سیاه نوشتم :
" با تشکر از آقای علی احمدی و آقای یزدانی ."
مدرسه شهید میلانی هستم .البته الان هم مدرسه ام دور است و روزی 15 هزار تومان کرایه آمد و شد می دهم .
سال 81 به خاطر فعالیت های صنفی مرا به این مدرسه فرستادند و به مدت 5 سال در این مدرسه بودم .
در سال 85 دراین مدرسه آتش سوزی شد .البته من با آن مدرسه انس گرفته بودم اما چون آموزش و پرورش می خواست آن را بسازد از آن مدرسه بیرون آمدم .
در آتش سوزی که رخ داد من بخاری نفتی را با دستم بلند کرده و بیرون انداختم ...
در این آتش سوزی دچار جراحت و صدمه شده و پس ازگذشت چند سال هنوز هم دست هایم خوب نشده است و به دکتر مراجعه می کنم .
هنوز هم دست هایم درد می کند و آن ها حس ندارند .
متاسفانه از مسئولان آموزش و پرورش وقت کسی مراجعه نکرد و فقط " در شهر " به مدرسه من آمد .
گزارشی تهیه کرده و رفتند .البته همه چیز در آتش سوخت ...
بهترین خاطره من با دانش آموزانم این بود که من به جاهای مختلف می رفتم و با پول خودم برای دانش آموزانم وسایل تهیه می کردم . وقتی هدایا را می آوردم ، بچه ها خیلی خوشحال می شدند .این ها بهترین لحظات عمر من بودند ...
البته دانش آموزان من جزء اقشار محروم بودند و از شهرستان های دور آمده بودند .خانواده های آن ها پر جمعیت و خیلی فقیر بودند .
بخاری نفتی کلاس من سوراخ بود .نفت نشت کرده بود و یک دفعه کل کلاس آتش گرفت اما خوشبختانه به هیچ دانش آموزی آسیب نرسید .
این 5 سالی که من درتبعید بودم این مدرسه فاقد هر گونه امکانات مانند سرویس بهداشتی بود .
متاسفانه هیچ یک از مسئولان به این مدرسه توجهی نمی کردند .5 تا معلم بودیم .کل دانش آموزان ما 80 نفر بودند .فقط آب سرد داشتیم .من در آن جا خیلی سختی کشیدم .به خاطر کمبودها ، بعضی وقت ها گریه می کردم ...
خیلی ها جاها رفتم اما کسی توجهی نمی کرد و من خیلی زحمت کشیدم .
من از سخن معلم تشکر و قدردانی می کنم .واقعا از زمانی که سخن معلم در جامعه فرهنگیان ایران طلوع کرده است خیلی خوشحال هستم .
سخن معلم دردهای معلمان را منعکس می کند .هر وقت این سایت را می بینم ، قوت قلبی برای من است .حتی به دانش آموزانم گفته ام که این سایت را حتما ببینند .
موقعی که می خواستم خداحافظی کنم به بچه هایم گفتم در دفترشان این جمله را بنویسند :
" ما در کانتینر درس خواندیم "









پرنسيلا جهانگيري٭آنچه از لحاظ اداري و ساختارهاي تشكيلاتي از كلمه بازنشسته برداشت ميشود، انقضاي دوره كاري پس از حدود ٣٠ سال تلاش و انجام فعاليتهاي شغلي است كه افراد شاغل، پس از اتمام دوره مشخص شغلي آن را تجربه ميكنند. با اعمال اين تغيير وضعيت اداري، فرد شاغل ضمن دريافت حقوق و مزاياي مصوب در قانون هر جامعه از انجام فعاليتهاي شغلي معاف شده و سالهاي عمر خود را به پشتوانه حقوق دوره بازنشستگي سپري ميكند. اما آنچه اين كلمه در اذهان افرادي تداعي ميكند معادل از كار افتادگي و به پايان رسيدن سالهاي توانمندي و كار موثر است كه همراه بالاتر رفتن سن ممكن است به كاهش كارآمدي در سازمان تبديل شود.
نكته مغفول مانده كه غفلت از آن موجب از دست رفتن سرمايههاي بسيار گزاف نهتنها معنوي كه مادي سازمانهاي فراواني شده نقش دانش به عنوان يك ثروت عظيم در هر سازمان است.
هر روز كه ميگذرد نقش دانش در عرصه موفقيت و رقابت سازمانها بيش از پيش آشكار ميشود. اين دانش در سازمانها به دو صورت مستند شده در متنها، كتابها، نقشهها و به هر شكل ديگر يا دانش مخفي در اذهان انسانها وجود دارد كه به دليل در دسترس نبودنش بايد استخراج شود تا حفظ دانش در سازمانها به عنوان يك سرمايه ارزشمند تضمين شود. اين امر امروزه به صورت كاملا تخصصي و علمي بر مبناي روشهاي فناورانه و علوم مبتني بر فناوري اطلاعات، در حال بسط و گسترش است و مقالات علمي و پژوهشي متعدد در اين زمينه به سرعت در حال انتشار است.
با چنين رويكردي در سازمانهاي به روز دنيا، ٣٠ سال فعاليت شغلي در سيستمهاي دانشمحور معادل كسب دانش و مهارت شغلي به مدت ٣٠ سال در افراد است كه آنها را تبديل به ذخيره ارزشمند دانشي در سازمان خود ميكند. اين دانش مخفي در ذهن فرد مجرب معادل هزينههاي انجام شده در سازمان براي رسيدن به تجربيات موثر اوست كه اين منبع دانشي براي سازمان مربوطه در اختيار دارد.
به عبارت ديگر مجموعه پرداختهاي حقوق و مزاياي دوره خدمت شاغل منتهي به ايجاد دانش و مهارتي ميشود كه در ذهن او ميماند و با خارج شدن اين نيروهاي مجرب، سازمانها قسمتي از سرمايه معنوي و مخفي خود را از دست ميدهند. به همين دليل يافتن روشها و مدلهايي براي ايجاد بسترهاي تكنولوژيك حفظ ذخيرههاي دانشي افراد از مهمترين تلاشهاي سازمانهاي پيشرو در قرن حاضر است.
امروزه به بازنشستگان به عنوان بانك اطلاعاتي و تجربي نگريسته ميشوند كه به پشتوانه آن سيستم مورد ارزيابي قرار ميگيرد و اصلاح و تغيير در راستاي منافع سازمان و افراد صورت ميگيرد. معلمان بازنشسته بهترين و معتبرترين منابع و مراجع ارزيابي سيستم آموزش وپرورش هستند بنابراين بايد تدابيري انديشيده شود تا اين امكان فراهم شود اين سرمايه ارزشمند در خدمت پالايش سيستم قرارگيرد.
معلمان بازنشسته زيادي وجود دارند كه صاحب نظر، كارشناس، مولف و محقق هستند و حاضرند در خدمت نظام آموزشي باشند اما هيچ مكانيزمي براي بهكارگيري آنها وجود ندارد.
*دکترین سخن معلم " گفت و گو " و " تفکر انتقادی " است .
یادداشت زیر پاسخ جناب آقای « حسین پناهی » به یکی از مخاطبان سخن معلم است . امید که همه دوستان و همکاران با ارائه نظرات ، فرهنگ گفت و گو و توجه به سخن مخالف را نهادینه نمایند .
به نام خدای حق
پاسخی به «گفتمان باید مسیری دیگر می داشت»
متن نوشته شما را که مطالعه کردم ؛ این واقعیت در ذهنم خطور کرد که ایرادی بر شما نیست ، این افکار سرچشمه از تفکر نادرست مسئولین اجرایی و فرهنگی جامعه است که تنها امر بی اهمیت برایشان آموزش و پرورش بوده و فقط در سخنرانی ها به آن اهمیت می دهند و شعار هایی که خود را با آن روشنفکر و دلسوز بنمایند. اما به جهت روشن شدن شما و خوانندگان دیگر و به امید تغییر نگرش اشتباه به مسئله مهم آموزش و پرورش نکاتی را ذکر می کنم. نه از نگاه یک معلم بلکه از نگاه یک ولی دانش آموز و شهروند عادی که مطالبه ای به حق و درست و بر طبق قانون اساسی این کشور به نام آموزش و پرورش رایگان دارم.
اگر در تحریم هستیم و منابع کشور محدود است چرا از هزینه های غیر ضرور کم نمی شود ؛ چرا از سمینارهای بی خاصیت که در آن سخنرانی های به اعتراف خودشان تکراری و بی اثراست، کم نمی شود؟
آیا باید در موقع صرفه جویی از محل تربیت نسل آینده هزینه کرد؟ آیا نمی توان از سفر های پر تعداد خارجی که صدای برخی مسئولان را هم در آورده کاست؟ پاداش های چند صد میلیونی و حقوق های چند ده میلیونی از خاطرتان رفته یا آن را به حق می دانید؟
اگر بناست داناترین فرد در خانواده دولت، یاور او در زمان بحران باشد، نباید در زمان فراغ هم همین محجوب که همیشه تحمل کرده مورد توجه آن پدر بی انصاف قرار گیرد؟ الان در تحریم و نبود پول به سختی افتاده ایم ، آن زمان که پول نفت مان به اندازه کل تاریخ فروش نفت بود چه کسی به فکر آموزش و پرورش افتاد؟
نه حقوق معلم که وضعیت مدارس هم جزء اولویت ها نبود. ما معلمان با این حقوق زندگی کرده ایم و گلیم خود از آب به در ، الان که بناست صرفه جویی شود دیگر ارگان ها هم صرفه جویی می کنند؟ یا به بهانه های مختلف پرداخت ها را افزایش داده اند و برای فرار از مالیات آن هم ترفند ها که به کار نبرده اند !
روزنامه که هیچ اخبار تلوزیون ملی را دنبال می کنید ؟ واقعیات را می بینید یا هر آنچه به دلخواه شماست، می شنوید؟ کارکرد معلم از نظر شما چیست؟ فقط زمانی که نظرش با شما موافق بود و در جبهه شهید می شد و از مال و جانش می گذشت تا دانش آموزانش هم به او اقتدا کنند، او را تایید می کردید ؛ الان هم که تبعیض را می بیند و بی تفاوتی مسئولین به تربیت و آموزش نسل فردا و اعتراض می کند را چون با نظر شما مطابق نیست رد می کنید. این داستان ها برای شما تمام شده و از آن استفاده ابزاری می کند برای معلمان هنوز هم ادامه دارد و باز هم معلم در حال دادن درس هایی به جامعه است که شما نمی توانید درک کنید. همیشه گذشتن از جان و مال درس دادن نیست زمانی هم ساختن و نجات جان درس دادن است. اکنون دشمن در صحنه فرهنگ نه با گلوله که با سیاست و اقتصاد به جنگ آمده و در برابر این تهاجم که آینده سازان را نشانه رفته راهی جز توجه به تربیت و آموزش درست آنان در زمینه های مختلف نیست . حتما شنیده ای که استعمار انگلیس سیاستش را برای 50 سال برنامه ریزی می کند ، 50 سال آینده این نسلی که الان با این شرایط بد آموزش می بیند در برابر او چه هنری آموخته که نشان دهد؟
از دولت مردان و مشکلات آنان گفتید ؛آیا تا کنون در هیچ زمانی اولویت دولت حل مشکلات آموزش و پرورش کشور به صورت ریشه ای و بنیادین بوده است، چه آن زمان که از پول نفت سرمست بودند و چه الان که از نبود رونق آن کلافه ؟ آیا به فکر نسل آینده و خودکفایی این مملکت هستند یا به فکر هم گروهی های خود در انتخابات 1 سال و 2 سال و 3 سال دیگر ؟ چه زمانی باید به فکر آینده این مملکت بود؟ آیا این آموزش و پرورش خسته چه از لحاظ سخت افزاری چه از لحاظ نرم افزاری و نیروی انسانی می تواند آینده ساز تربیت کند؟ من نه به عنوان معلم بلکه به عنوان یک شهروند غیر معلم می پرسم آیا دولت وظیفه اش را در قبال آموزش و پرورش انجام داد؟
آیا با این همه تاکیدات رهبری بر آموزش و پرورش و نقش فرهنگ در جامعه جز استفاده از نام ایشان در ارایه طرح های غیر کارشناسی کاری انجام شد؟ تحول بنیادین مورد نظر ایشان به کجا انجامید؟ در پیچ و خم سیاست گم شد؟
آری این دردی که کسی گوشی برای شنیدن شکوائیه ای از آن را ندارد چه از معلمان چه از بالاترین مقام کشور !
و اما درمورد ساعات کاری ؛ ندانستن یک موضوع عیب نیست ،نپرسیدن آن عیب است ؛ خوب بود قبل از نوشتن به ساعت آموزشی هم توجه می کردید که معادل چه زمان کار غیر آموزشی است و تحقیقی می کردید در دیگر کشورها به خصوص آنانی که هدف رسیدن به صنعت و شکوفایی آنان است. بدانید که هر ساعت حضور در کلاس درس نیازمند ساعاتی تحقیق و مطالعه و انجام آزمایشات و کارهای جنبی دیگر قبل از آن و تصحیح اوراق و پاسخ به اولیاء و ...است. بعد از آن هم پس یک روز سر و کله زدن با بچه های پر جنب و جوش چقدر باید وقت صرف کرد تا آرامش اعصاب و روان به دست آید؟ و سر جمع اینها ساعت کار معلمان ایران را زیاد هم کرده است .
ساعت کار آموزشی در جهان استاندارد هایی دارد که بهتر است درمورد آن تحقیق کنید. از طرفی کارمندان عزیز اگر به هر دلیلی روزی در محل کار خود نباشند کار آن روز را جبران نخواهند کرد و درصورت نیاز به حضور بیشتر در محل کار اضافه دریافتی خواهند داشت اما در مدارس به هر دلیلی که حضور نداشته باشی حتی بیماری باید جبران آن را در روز های بعد در برنامه ات بگنجانی. دیگر کارمندان در منزل دغدغه کار ندارند آیا معلم هم باید چنین باشد؟
جای تاسف است که قلم فرسایی شما در مقایسه جاهلانه زمان کار معلمان با دیگر اقشار با روشی مردم فریبانه سعی در زیاده خواه معرفی کردن معلمان دارد؟
در پایان امیدوارم مردم و مهمتر مسئولان اشتباه شما را در نگاه به آموزش و پرورش تکرار نکنند و این چنین به بیراهه نروند که عاقبتی خوش برای این کشور در پس آن متصور نخواهد بود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه مدرسه – اعتماد – | موهايشان را در آسياب سپيد نكردهاند بلكه پاي تخته و در كلاس درس با قامتي استوار ٣٠ سال در ارتباط با دنياي كودكي و نوجواني عمرشان به حرفه معلمي سپري شده است، پاي سخنان معلمان بازنشسته كه مينشيني حرفهاي ناگفته فراواني را ميشنوي، وقتي سخن به درددل ميانجامد طاقت نميآوري پاي سخنان پر از درد كساني بنشيني كه عمري را براي تربيت فرزندان اين مرز و بوم گذراندهاند.هر كدام كوهي از تجربه هستند و از نظام آموزشي كشور كلي حرف براي گرفتن دارند. اكثر آنان حالا يا بيكارند يا به كارهاي غيرمرتبط با حرفه معلمي ميپردازند. تعدادي كه از دريچه مادي به زندگي مينگرند ميگويند عمرمان در آموزش و پرورش تلف شد، فلاني ديپلم هم ندارد رفته در كار ساخت و ساز يك سال به اندازه ٣٠ سال معلمي من درآورده است. يكي از دوست دوران مدرسه خود نام ميبرد و ميگويد: شاگرد تنبل كلاس بود اما نميدانم چه كرده كه حالا براي خود دم و دستگاهي دارد و نميشود ثروتش را حساب كرد.اما اكثر آنان از اينكه عمرشان را در راه تعليم و تربيت سپري كردهاند خشنودند و ميگويند: دنيا كه ارزشي ندارد اگر حداقلهاي زندگي تامين باشد هيچ شغلي بهتر از معلمي نيست، با جديت ميگويند كه اگر دوباره به جواني برگرديم همين شغل را انتخاب ميكنيم نميدانيد چقدر لذتبخش است نگاه شاگردي كه قدرشناسانه تو را در موفقيت خود سهيم ميداند حتي اگر از دستت كتك هم خورده باشد باز لبخندي مهربانانه ميزند و ميگويد كه آقا معلم اي كاش بيشتر بر من سخت ميگرفتي تا بيشتر ميخواندم و پيشرفت بيشتري به دست ميآوردم,٧٥٠ هزار معلم بازنشسته در حالي دوران بازنشستگي خود را سپري ميكنند كه با مسايل و مشكلات فراواني دست و پنجه نرم ميكنند زيبنده جامعه نيست كه معلمانش در دوره بازنشستگي احساس حقارت كنند و نشانه خوبي براي يك كشور نيست اگر معلمش پس از ٣٠ سال خدمت احساس كرامت و ارزشمندي نكند.جامعه معلمان به طور عام و به ويژه معلمان بازنشسته به عنوان گروه مرجع سرمايه معنوي و اجتماعي كشورند، از حال و هوا و روزگار معلمان يك جامعه ميتوان ساير ابعاد آن جامعه را هم تصور كرد. وقتي پويايي و نشاط وبالندگي و اميدواري در اين قشر وجود داشته باشد ميتوان حدس زد جامعه بر مدار درستي قرار دارد و بزرگترين منبع و سرمايه يعني نيروي انساني رو به تعالي و رشد و شكوفايي دارد و برعكس معلماني خسته، فرسوده و نااميد نشانه تاسفباري از امروز براي فرداي تاسفبارتر است.
در اين گزارش به تحليل ابعاد بازنشستگي معلمان پرداختيم تا مسوولان و دستاندركاران را از يكسو و جامعه معلمان به ويژه بازنشستگان را از سوي ديگر متوجه اين مهم كنيم تا چارهيي اساسي انديشيده شود و از سرمايههاي ديروز براي امروز و فردا استفاده شايسته به عمل آيد و با توجه شايسته،كرامت معلمي تامين شود.
رويكرد صحيح به بازنشستگي
در كشور ما سن بازنشستگي نسبت به اكثر كشورها پايينتر است. به عبارتي بازنشستگان ما جوانتر از بازنشستگان ساير كشورها هستند و با توجه به اينكه استخدام در آموزش و پرورش در سنين پايينتري صورت ميگيرد و معلمان، جوانتر از ساير كاركنان بازنشسته ميشوند لذا سن بازنشستگي به معناي از كارافتادگي و كهولت و پيري نيست. از طرفي نوع كار معلمان از جنس كاركنان لشكري يا كارگري نيست كه در صورت ضعف جسمي امكان كار و فعاليت وجود نداشته باشد. يك معلم بازنشسته داراي تجربه و دانش حرفهيي است كه در واقع يك منبع و مرجع ارزش مند و معتبر در حوزه تعليم و تربيت است و اگر اين رويكرد كه بازنشستگي پايان كار و نقشآفريني يك معلم است تغيير كند و پذيرفته شود كه معلمان پس از بازنشستگي ميتوانند مشاوران موثر و محققان ارزشمندي در اين حوزه باشند بسياري از مسايل آموزش و پرورش به كمك آنان حل و فصل ميشود.
پيوند معلمان بازنشسته با معلمان شاغل
بيترديد گسست تجربه از دانش به سيكل تكرار اشتباهات منجر ميشود. بريدن معلمان پس از بازنشستگي از نظام آموزشي در واقع دفن كردن يك عمر تجربه و به دور ريختن يك سرمايه بزرگ و ارزشمند است در صورتي كه اگر معلمان بازنشسته با مكانيزمي امكان ارتباط و تعامل با معلمان شاغل را داشته باشند و پيوندي را ميان تجربه معلمي خود و دانش جوانان برقرار كنند ميتوانند به درستي آسيبهاي سيستم آموزش و پرورش را شناسايي كنند و با اتخاذ شيوههاي نوين در ابعاد مختلف تحولي اساسي را رقم بزنند. متاسفانه شرايط حرفه معلمي در كشور ما آن قدر نامناسب است كه انگيزه زيادي براي ورود به اين شغل وجود ندارد و پس از ورود هم سياستهاي مديريتي مبني بر حفظ و ارتقاي منابع انساني آن قدر ضعيف و نادرست است كه روز به روز از انگيزه و توان معلمان كاسته ميشود و به همين دليل است كه هنگام خروج از اين سيستم انگيزهيي براي ماندن يا ارتباط با آن در بازنشستگان هم وجود ندارد.در واقع بايد گفت اين سير فرسايشي و سيكل باطل، حلقه پيوند شاغلان و بازنشستگان را بريده است و اگر بخواهيم اين چرخه معيوب را اصلاح كنيم و به آن پايان دهيم بايد از ورودي اين فرآيند آغاز كنيم و با فراهم كردن شرايط مادي و معنوي جذاب براي حرفه معلمي امكان جذب افراد مستعد و علاقهمندان را فراهم ساخته تا با تزريق منابع غني نيروي انساني حرفه معلمي در مسير واقعي خود قرار گيرد و نظام آموزش و پرورش در سايه آن با نشاط و پويا شود.
چه راهكاري بهتر از پيوند تجربه بازنشستگان و دانش و انرژي معلمان جوان ميتواند بهبودبخش نظام آموزشي ما باشد. اگر در هر مدرسه يك بازنشسته به عنوان مشاور در كنار مدير و معلمان و كاركنان مشغول فعاليت باشد تمام علاقهمندان حاضرند با كمترين مزايا دوران بازنشستگي خود را به عنوان يك معلم در كنار همكاران خود سپري كنند يا تشويق معلمان بازنشسته به نقد و نظر دادن پيرامون مسايل آموزش و پرورشي ميتواند زمينهساز توليد انبوهي از نظريههاي مفيد و موثر باشد.
معلمان بازنشسته و تشكلهاي صنفي و مدني
در بسياري از كشورها نهادهاي صنفي و مدني بستري براي تعامل درون سيستمي در يك نظام حرفهيي هستند و بخشي از زمان افراد به فعاليت در اين نهادها اختصاص دارد چرا كه مدنيت بدون نهادهاي مدني معنا نمييابد. كمتر كسي را در كشورهاي توسعهيافته ميتوان يافت كه عضو يك يا چند تشكل نباشد و در واقع اين سازمانهاي مردمنهاد هستند كه همچون چشم و گوش جامعه پيوسته مسايل را رصد ميكنند و به عبارتي روح زندگي جمعي در اين نهادها جريان دارد.متاسفانه تشكلهاي صنفي و مدني معلمان به طور كلي و تشكلهاي ويژه بازنشستگان به طور خاص چندان گسترده و فعال نيستند به جز چند تشكل كه در فصلهاي معدودي به تحرك درميآيند ؛ ديگر تشكلها با تعداد محدود فقط استفاده ابزاري از نام تشكل براي نان خود ميكنند و كمتر با بدنه جامعه معلمان به ويژه بازنشستگان در ارتباط و تعامل هستند .اين واقعيت تلخ و تاسفبار موجب شده تا معلمان نيز رغبت چنداني به همكاري با آنان نداشته باشند و اعتمادشان سلب شود.شرايط بازنشستگان براي ايجاد و توسعه تشكلهاي صنفي ويژه خود مناسبتر از شاغلان است، نخست اينكه آنها فرصت بيشتري دارند و به دليل فراغت دوران بازنشستگي ميتوانند زمان بيشتري را به فعاليت در اين نهادها اختصاص دهند و دوم اينكه تهديدي متوجه آنها نيست يا به عبارتي چندان هزينه امنيتي و رواني بر آنها تحميل نميشود و از طرفي بستري است براي احساس همبستگي و تحرك و پويايي و تا حد زيادي نيازهاي رواني و معنوي آنها با نقشآفريني در اين فضا تامين ميشود.تشكيل كميتههاي بازنشستگي در تشكلهاي صنفي يكي ديگر از راهكارهاي بهرهمندي از تجربيات بازنشستگان است و خود بستر و بهانهيي است براي پرداختن به مسايل و مطالبات معلمان بازنشسته كه متاسفانه پس از آغاز دوره بازنشستگي در مظلوميت و انزوا قرار ميگيرند و اين راهكار ميتواند صداي مظلوميت آنها را به مسوولان برساند و آنها را از انزوا هم خارج سازد.
اشتغال پس از بازنشستگي
انصاف اين است كه يك معلم پس از ٣٠ سال خدمت با آغاز دوران بازنشستگي به استراحت و تفريح و مسافرت بپردازد و بخشي از زمان خويش را صرف ثبت و انتقال تجربيات خود كند اما متاسفانه وقتي پس از ٣٠ سال هنوز مستاجر است و حقوق بازنشستگي او جوابگوي فقط يك قلم از هزينههاي او يعني اجازهخانه نيست و چند فرزند حداقل دو يا سه فرزند دارد كه يا مشغول تحصيل هستند يا در آستانه اشتغال و پيدا كردن يك شغل مناسب يا اينكه بايد تشكيل خانواده دهند، چگونه ميتواند فارغ باشد و بدون نگرانيهاي خانواده به استراحت و تفريح و مسافرت و ثبت و انتقال تجربه خود بپردازد؟! معلمان اگر در دوران معلمي به حرفه ديگري نپردازند و مهارتي را كسب نكنند پس از بازنشستگي هم نميتوانند شغل مناسبي را پيدا كنند بنابراين چون فرصتهاي شغلي متناسب با حرفه و مهارت آنها وجود ندارد و كسي هم به فكر برنامهريزي براي آنها نيست مجبورند به كارهايي تن دهند كه با دنياي آنان و روحيات حرفه معلمي فاصله زيادي دارد. كار در بنگاههاي املاكي به عنوان مشاور يا فعاليت در آژانسهاي مسافربري و كارهاي خدماتي و دفتري آن هم زير نظر كساني كه نگاههاي تحقيرآميز دارند و به جز پول و درآمد به چيز ديگري نميانديشيند آسيب شخصيتي عميقي را بر معلمان پيشكسوت وارد ميسازد.آموزش و پرورش و وزارت كار ميتوانند با همكاري و تعامل مثبت زمينهساز اشتغال معلماني شوند كه پس از بازنشستگي حاضرند به فعاليت بپردازند. سازمان بازنشستگي و صندوق بازنشستگان با سرمايه اين افراد ميتوانند زمينهساز فرصتهاي شغلي پارهوقت و مناسب با شأن و مقام معلمان بازنشسته باشند. بسياري از مراكز رفاهي و فرهنگي و خدماتي وجود دارند كه با مديريت اين معلمان ميتوانند كارايي بيشتر و بهتري داشته باشند مراكز آموزش عالي فرهنگيان و دانشگاه فرهنگيان، مراكز تحقيقي و پژوهشي، كتابخانهها و فرهنگ سراها بهترين و مناسبترين فرصت و امكان براي اشتغال پس از بازنشستگي معلمان هستند.
ظرفيتهاي بخش خصوصي و تعاون
عليرغم اينكه براساس سياستهاي كلان و مبتني بر قانون اساسي اقتصاد ما متكي بر سه بخش دولتي، تعاوني و خصوصي است. متاسفانه دوبخش خصوصي و تعاوني نتوانستهاند قد علم كنند و همچنان دولت بر بيش از ٨٥ درصد اقتصاد كشور سيطره دارد و اين محدوديت موجب شده تا زمينههاي اشتغال هم در دوبخش خصوصي وتعاوني بسيار محدود ومعدود باشد؛ در غير اين صورت اين دو بخش ميتوانستند پذيراي بازنشستگان باشند.حوزه گسترده تاليف، چاپ و نشر تجهيزات آموزشي، خدمات آموزشي و رفاهي ظرفيت بالايي دارد فقط خدماترساني به خانواده بزرگ فرهنگيان نزديك به دوميليون شاغل و بازنشسته به همراه خانواده آنها كه حداقل يك جمعيت پنج ميليوني را تشكيل ميدهند ميتواند بهترين بستر براي ادامه اشتغال مفيد و موثر براي معلمان بازنشسته باشد.آموزش و پرورش ميتواند بسياري از بار مسووليت تداركاتي و اجرايي خود را از دوش وزارتخانه بردارد و سبكتر و چابكتر به سياستگذاري و هدايت و حمايت بپردازد. كدام نيرو متخصصتر و مطمئنتر از بازنشستگاني كه ٣٠ سال از عمر خويش را در اين مجموعه سپري كردهاند ميتوانند اين بار را بر دوش بگيرند؟
پاداش پايان خدمت سرمايه ناچيزي كه به موقع پرداخت نميشود
يكي از منابع مالي كه معلمان بازنشسته چشم به آن ميدوزند پاداش پايان خدمت است؛ مبلغي كه هرچند ناچيز است و در اين شرايط تورم و ركود نميشود با آن كار خاصي انجام داد، اما اگر به موقع و يك جا پرداخت شود موثر و مفيدتر خواهد بود. پاداشي كه مبلغ آن خستگي ٣٠ سال خدمت را برطرف نميسازد و نحوه پرداخت آن بهگونهيي است كه به كاري نميآيد. متاسفانه در چند نوبت و با فاصلههاي زياد نسبت به پرداخت آن اقدام ميكنند. فاني، وزير آموزش و پرورش در ارديبهشت ٩٣ گفته بود بخشي از بدهي ما به معلمان مربوط ميشود به پاداش بازنشستگي كه از سال ٩١ باقي مانده است. يعني حتي پس از دو سال هنوز هم بخشي از پاداشها پرداخت نشده است؟
سازمان بازنشستگي و صندوق بازنشستگي متوليان درمانده
پاي سخن هر بازنشسته مينشيني دل پري از اين دو متولي امور بازنشستگان دارد؛ معلمان نيز معترضند و ميگويند اميدي به اينكه آبي از طرف آنها برايمان گرم شود وجود ندارد. سازماني كه بايد سياست گذاري كلان را براي تامين كرامت و منزلت بازنشستگان انجام دهد به جز كارت كرامت تحقيرآميز كار خاصي انجام نميدهد و چنان گرفتار بروكراسي است كه حتي با بازنشستگان مراجعه كننده به سازمان نيز محترمانه برخورد نميشود. پيچ و خمهاي اداري و سلسله مراتب بيهوده موجب شده ديگر كسي براي حل مشكل خود اميدي به آن نبندد. صندوق كه ميتواند با سرمايه بزرگ خود اقدامات رفاهي و خدماتي خوبي ارايه دهد چنان درگير مناسبات غلط و سيكل باطل شده است كه در جا ميزند.
تبعيض در حقوق بازنشستگان
گفته ميشود برخي ٦٠٠ هزار تومان و عدهيي تا سقف ٩ ميليون تومان حقوق بازنشستگي ميگيرند. در اينكه عدالت يعني رعايت تفاوتها ترديدي نيست اما پرسش اينجا است كه اين تفاوت چگونه ارزيابي ميشود؟ آيا ملاكهاي شايستگي و خدماترساني بهتر و بيشتر مدنظر است؟يكي از اعتراضات معلمان بازنشسته در كنار ساير بازنشستگان اين است كه عدهيي با دور زدن قوانين و مقررات يا با استفاه از انحصار اطلاعاتي با روشهايي براي خود سوابقي ميسازند كه هنگام بازنشسته شدن مستمري آنها افزايش يابد. درواقع متغيرهاي اصلي يعني تحصيلات و سنوات خدمت و كيفيت خدمت تعيينكننده اساسي نيستند، بلكه پست و سلسله مراتب و سمت افراداست كه اين مستمري را افزايش ميدهد.در اينكه بايد مديران ارشد مزاياي بيشتري هم دريافت كنند ترديدي وجود ندارد چرا كه موجب انگيزه ارتقاي سازماني ميگردد، اما وقتي فاصلهها زياد شود و تفاوتها ناعادلانه تعيين شود نتيجه عكس ميدهد؛ به عبارتي در يك عده محدود انگيزههاي كاذب ايجاد ميكند در عوض نارضايتي را در بدنه كه كار در واقع به دست آنها صورت ميگيرد گسترش ميدهد و عمق ميبخشد.
مراقبتها و حمايتهاي دوران بازنشستگي
شايد در ابتداي دوره بازنشستگي، معلمان نياز چنداني به مراقبت و حمايت نداشته باشند اما رفتهرفته به دلايل مختلف ازجمله بيماري و كهولت و تنهايي به شدت نيازمند حمايت هستند. خيلي دردناك است اگر معلم جامعه در تنهايي و انزوا درد بكشد و كسي به فكر او نباشد.
در سه بعد كلي توجه به نيازهاي جسمي، رواني و معنوي ميتواند همچنان آنان را پرنشاط و پويا نگه دارد برنامههاي حمايتي - درماني و گسترش خدمات بيمهيي دفعكننده نگرانيهاي جسمي و بيماريهاي آنان خواهد بود. رضايت نسبي از بيمه تكميلي و طلايي و كاهش هزينههاي بيمارستاني گامي موثر بوده است كه قدرشناسي معلمان بازنشسته را هم به دنبال داشته است.گسترش خدمات رفاهي و تفريحي و تشويق و ترغيب معلمان بازنشسته به استفاده از اين امكانات، تامينكننده نيازهاي رواني آنها خواهد بود؛ مجتمعهاي ويژه ميتوانند بستري باشند براي گذران اوقات معلماني كه با فرسودگي و افسردگي ميخواهند مبارزه كنند اين حق آنهاست كه تا آخر عمر شاد زندگي كنند و از زندگي لذت ببرند.شايد بيش از نيازهاي جسمي و رواني براي يك معلم بازنشسته نيازهاي فكري و معنوي مهم باشد. اگر محافل يا مجامعي وجود داشته باشد كه معلمان بازنشسته به جاي گفتار درماني امكان ثبت خاطرات و تجربيات خود را داشته باشند به اين نياز معنوي هم پاسخ داده ميشود.
بهطور كلي بايد گفت بهترين راه براي تامين كرامت معلمان بازنشسته علاوه بر مراقبتهاي جسمي و رواني و حمايتهاي فكري و معنوي بسترسازي براي حضور در چرخه تعليم وتربيت است تا احساس مفيد بودن در آنها زنده بماند.
خودتان را معرفي ميفرماييد؟
عباس معارفي زنجاني، ليسانس تاريخ، معلم بازنشسته آموزش و پرورش و موسس كانون صنفي معلمان و مسوول شاخه بازنشستگان كانون هستم. من متولد ١٣٢٠ و بازنشسته سال ١٣٧٣ هستم.
٢٠ سال است كه بازنشسته شديد در اين مدت چه ميكرديد؟
هيچ، بيكار بودم فقط يك ترم حقالتدريس داشتم كه به دليل اختلاف ديدگاه با مدير دبيرستان نتوانستم ادامه دهم و مدتي هم تدريس خصوصي داشتم.
چند فرزند داريد و چه تحصيلاتي دارند و چه ميكنند؟
من سه دختر دارم كه يكي مهندس مكانيك و دومي ليسانس جامعهشناسي دارد و سومي هم ديپلم رياضي است. به جز اولي كه ازدواج كرده و شاغل است دو نفر ديگر مجرد و بيكارند.
٣٠ سال معلمي را در چه مناطقي خدمت كرديد؟
٢٠ سال در شهرستانمان همدان، قزوين، تفرش و شهريار بودم و ١٠ سال هم در تهران خدمت كردم.
معلمي را در چه سالي آغاز كرديد و چقدر حقوق ميگرفتيد؟
من سال ١٣٤٣ با ٦٠٠ تومان معلمي را شروع كردم.
الان چقدر حقوق ميگيريد و آيا پاسخگوي هزينههاي شما است؟
يك ميليون تومان حقوق ميگيرم كه هزينه دارو و درمان من و همسرم هم نميشود.
مستاجر هستيد يا خانه داريد؟
خوشبختانه دو سال است كه صاحبخانه شديم اما ٣٠٠ هزار تومان قسط وام ميدهيم.
چگونه هزينههاي زندگي را جبران ميكنيد؟
اگر ارثي كه به همسرم رسيد نبود و از بابت اجاره آن ما درآمدي نداشتيم بايد ميرفتيم گدايي ميكرديم.
آيا با سازمان بازنشستگي و صندوق بازنشستگي ارتباطي داريد و آنها برنامهيي براي رفع مشكلات شما دارند؟
نه متاسفانه هيچ ارتباطي نداريم و اميدي هم به آنها وجود ندارد.
تشكلهاي صنفي ويژه معلمان بازنشسته چطور؟
فقط يك تشكل به نام كانون بازنشستگان آموزش و پرورش وجود دارد كه آن هم در انحصار عده معدودي است و گاهي تور مسافرتي ميگذارند كه چون بايد ٧٥ درصد هزينهها را خودمان بدهيم نميتوانيم شركت كنيم.
ساير تشكلها چي؟
تعدادي از تشكلها به ويژه دو، سه تشكل فعال خوشبختانه مطالبات معلمان بازنشسته را پيگيري ميكنند اما كسي توجهي ندارد.
چه انتظارات و پيشنهادهايي داريد؟
آموزش و پرورش ارتباطش را با ما قطع نكند. من حاضرم مجاني به عنوان مشاور در كنار مديران و معلمان خدمت كنم و از طريق دانشگاه فرهنگيان و دورههاي ضمن خدمت، دانش و تجربهام را در اختيار نسل بعدي بگذارم و انتظار دارم حقوق بازنشستگان را به نسبت تورم افزايش دهند و خوشبختانه مدتي است بيمه تكميلي و طلايي بهتر شده و هزينه مالي بيمارستان فقط ١٠ درصد را پرداخت ميكند.
شهین دخت میان دشتی *
اين جمله كه «نيمي از عمر در آرزوي نيم ديگر و نيمي از آن هم در حسرت نيم نخست سپري ميشود» از زبان كساني كه در يك سوم آخر عمر خويش هستند زياد شنيده ميشود؛ جملهيي كه آدمي را بسيار متاثر و متاسف ميسازد. چرا بايد يك عمر فقط با «آرزو و حسرت» بگذرد؟
اگر تمام عمر را به سه بخش تقسيم كنيم، يك سوم نخست عمر به يادگيري و كسب دانش و مهارت سپري ميشود و سپس در يك سوم بعد يا همان ثلث دوم عمر، به پشتوانه دانش و مهارتي كه حاصل شده است افراد به ارايه خدمات ميپردازند تا هم خود و هم ديگران را بهرهمند سازند. يك سوم آخر كه آغاز دوران بازنشستگي است متاثر از دو دوره پيش به گونههاي متفاوتي سپري ميشود.
بازنشستگان در واقع سرمايههاي ارزشمند هر جامعه هستند و در توسعه نقش مهمي را ايفا ميكنند. يكي از متغيرهاي قابل توجهي كه كشورهاي در حال توسعه يا عقبمانده را با كشورهاي توسعهيافته متمايز ميكند، شرايط زندگي بازنشستگان و نحوه بهرهبرداري از دانش و تجربه آنهاست.
گفته ميشود كشور سوئد پس از استراليا بهترين سيستم بازنشستگي را دارد و در اين كشورها بازنشستگان از جايگاه ويژهيي برخوردارند و نقش موثري را در توسعه كشور ايفا ميكنند. بازنشستگي پايان كار آنها نيست بلكه آغاز يك مرحله مهم و اساسي است، لذا ضمن برخورداري از امكانات رفاهي، به دليل نقشآفريني در چرخه كار و توليد احساس مفيد بودن، به آنها نشاط و شادي ميدهد و از افسردگيهاي دوران پيري و كهن سالي كمتر خبري است.
در ميان بازنشستگان، فرهنگيان از جايگاه ويژهيي برخوردارند. كساني كه سه دهه از عمر خويش را صرف تربيت كودكان و نوجوانان كردهاند ميتوانند پشتوانه قابل اتكايي براي بازخواني و بهبود نگرشها، رويكردها و روشها باشند. آنها بهترين منبع و معتبرترين مرجع براي شناخت مسائل و مشكلات آموزش و پرورش و تحليل و تغيير واقعي آن در جهت دست يابي به راهحلهاي ممكن و مطلوب هستند. معلمان بازنشسته متاسفانه پس از بازنشستگي از چرخه نظام آموزشي خارج ميشوند و به مشاغل غيرمرتبط با دانش و تجربه خويش ميپردازند. شايد همان مشاغل دوم و سومي كه در طول خدمت خويش نيز در كنار شغل معلمي به آن اشتغال داشتهاند؛ واقعيتي كه تاسفبار و نگرانكننده است.
جامعه معلمان بازنشسته چه بانوان و چه آقايان ميتوانند با نشاط، پويا و موثر در چرخه نظام آموزش و پرورش بمانند و به عنوان مشاوران و محققان، با انتقال دانش و تجربه گران قيمت خود به تعالي و بالندگي و تحول در جهت مثبت اين سيستم ياري رسانند. ٧٠٠هزار معلم بازنشسته گنجينه بزرگي است كه متاسفانه آغاز بازنشستگي براي شان شروع مشكلات متاثر از نامناسب بودن شرايط اقتصادي است. تازه بايد از پس مخارج تحصيل، اشتغال و ازدواج فرزندان برآيند؛ مخارجي كه براي يك معلم كمرشكن و غيرقابل تحمل است.
خوشبختانه آمارها نشان ميدهد فرزندان فرهنگيان از لحاظ تحصيل از سطح مناسبي برخوردارند و موفقيتهاي چشم گيري را به دست ميآورند اما به دليل عدم برخورداري از منابع مالي امكان اشتغال مناسب برايشان فراهم نيست. تنها اميد آنها به كارمندي است؛ اميدي كه چندان هم محقق نميشود. توجه به مسائل و مشكلات معلمان بازنشسته علاوه بر اينكه يك وظيفه اخلاقي است، يك ضرورت مديريتي معطوف به ارزشمندي منابع انساني نيز هست. دولت موظف است نهادها و سازمانهاي مربوطه را مامور كند تا براي بهرهمندي از توان معلمان بازنشسته و بهبود شرايط زندگي آنان تدابيري بينديشد. مديريت منابع انساني ايجاب ميكند كه نسبت به اين سرمايه بيتفاوت نباشيم. جامعه معلمان بهطور عام و جامعه بازنشستگان فرهنگي بهطور خاص لازم است در قالب تشكلهاي صنفي و مدني به همراه كارشناسان و صاحبنظران راهكارهايي مناسب براي اين منظور يافته و بر اين مطالبه بر حق معلمان بازنشسته اصرار ورزند.
ترديدي نيست توجه به بازنشستگان تاثير مثبت را بر شاغلان هم خواهد گذاشت و احساس تكريم و انگيزه كاري و اميد به آينده را در آنها افزايش خواهد داد.
٭ مسوول گروه مدرسه