هر بار که درباره ی راههای عقلانی و تدریجی برای عبور از انسداد سیاسی و اجتماعی مینویسم، بخشی از مخاطبان با واکنشی تلخ پاسخ میدهند. آنها میگویند خوشخیالم، سادهلوحم، توجیهگرم، یا مأمورم به امیدبخشی کاذب.
میگویند که چیزی تغییر نمیکند، ساختار اصلاحپذیر نیست، و نوشتن صرفاً اتلاف وقت است.
اما من باز هم مینویسم. نه از سر خوشباوری، نه به قصد تطهیر وضع موجود بلکه چون میدانم اگر ننویسیم، اگر راهی حتی فرض برای بهبود حال یا ترسیم آینده نگشاییم، آنگاه نه تنها اکنون که حتی در لحظههای حساس یا آستانه تحولات و تغییرهای پیشبینی نشده، هیچ افق، هیچ طرح، و هیچ زبان بدیلی وجود نخواهد داشت.
باید بپذیریم که تغییر، نه همیشه با نوشتن اتفاق میافتد، نه از دل تحلیلهای روشنفکرانه میجوشد. تغییر گاهی با یک تحول رخ میدهد؛ با یک تلنگر، یک بحران اما این رخدادها اگر چه مهماند، خودبهخود هیچ افقی نمیسازند و اگر جامعه در آن لحظه هیچ زبان و نقشهای نداشته باشد، یا در یأس و خشم دفن شده باشد، فرصتها یا از دست میروند، یا به هرج و مرج و افراط میانجامند. امید، آنطور که در سنت فلسفی آمده، نوعی نیروی عقلانی برای ایستادن در برابر انفعال است.
ما مینویسیم نه چون میدانیم آینده چه خواهد شد، بلکه چون میدانیم اگر آینده آمد و ما آماده نبودیم، شکست واقعی آنجاست.

امید، آنطور که در سنت فلسفی آمده، نوعی نیروی عقلانی برای ایستادن در برابر انفعال است. فیلسوفانی مانند اسپینوزا، ارنست بلوخ و حتی کانت، امید را نه احساس خوشایند، بلکه بخشی از عقل عملی میدانستند.
امیدی که میبیند چه هست، اما دست از ساختن آنچه میتواند باشد، نمیکشد.این امید، کور نیست. وعده نمیدهد. اما مسیر را باز نگه میدارد و نویسنده، در چنین زمانهای، مأمورِ نوشتن از همین نوع امید است. امیدی که با نقد همراه است. امیدی که هیچ چیز را تطهیر نمیکند، اما راه را هم مسدود نمیسازد.
تغییرات بزرگ، اغلب در لحظاتی از راه رسیدهاند که هیچکس انتظارشان را نداشته. اما آنان که از پیش نوشته بودند، آنان که زبان و فکر را آماده کرده بودند، در لحظهی وقوع بحران، توانستند مسیر را پیشنهاد کنند.
واسلاو هاول، نلسون ماندلا و آنا آخماتووا در اوج ناامیدیها نوشتند و نوشتند اما در لحظات حساس و تعیینکننده این نوشتهها ذخیرههای از پیشاندیشانهای بود که مایه اصلی برنامهها بود و بعدها هم تبار و حافظه تغییر از آنها استخراج شد.

اگر همهچیز به سکوت و یأس یا گلایه و خشم سپرده شود، آینده و اکنون در لحظاتی که امکان ساختن آن هست، هم بیجهت خواهد بود، هم بیراهبرد. ذهنها خالی میمانند، تندروها میدان را پر میکنند، و جامعه دوباره به همان دور باطل بازمیگردد.
ما که مینویسیم، قرار نیست همهچیز را پیشبینی یا هدایت کنیم. اما وظیفه داریم زبان، منطق و افق بدیل را زنده نگه داریم. حتی اگر کمصدا باشیم. حتی اگر نشنیده بمانیم.

ما نمینویسیم چون فردا روشن است. ما مینویسیم تا اگر فردا رسید، در توشهمان جز آهوناله نباشد.
من و امثال من خوشخیال نیستیم ما فقط نمیخواهیم که ذهنها به خشم کور و یاس خویگر شوند و در لحظاتی که فرصت بازنگری و اراده آن هست، همهچیز خاکستری باشد و این، وظیفهایست که میارزد تا آخرین سطر برای ایران و ایرانی ادامه پیدا کند.
( کانال نویسنده )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آنکه میگفت پلوی خالی بخوریم و میوه نخوریم، کیست و چهقدر شغل دارد؟
کارنامه روانشناسی که حرفهایش درباره قناعت در صداوسیما بسیاری را عصبی کرد :
برنامه صبحگاهی شبکه دو با یک مشاور روانشناسی بسیار جنجالی شد. همو که توصیه کرد حالا که اوضاع خراب است مردم برنج خالی بدون خورش بخورند و میوه هم نخورند یا ماهی یکبار بخورند. او که روانشناس تربیتی است، از مردم خواست بچههایشان هم اگر دلشان چیزی خواست همینطور بارشان بیاورند.
مجری تلویزیون به این مشاور برنامه یادآوری میکرد "مردم از گوشت قرمز و آجیل دست برداشتهاند، باید از مرغ و میوه کوتاه بیایند؟" و ایشان میگفت چارهای نیست. "بهتر است قناعت کنند؛ حتی اگر میبینند اقلیتی سهکیلو موز را به قیمت نزدیک ۲۰۰هزار تومان میخرند، اهمیتی ندهند و برای آرامششان هم شده، نخورند."
این روانشناس برای کسانیکه برنامههای صداوسیما را دنبال میکنند، احتمالا ناشناخته نیست. پریناز بنیسی، دکترای روانشناسی و مدیریت آموزشی، در بیش از ۱۰ برنامه رادیویی و تلویزیونی کارشناسی میکند و مشاوره میدهد؛ از شبکه خبر و شبکه دو تا رادیوهای سلامت و ورزش...
او که ۴۴ساله است، دکتری تخصصی مدیریت آموزشی و دکترای روانشناسی تربیتی دارد. استادیار دانشگاه آزاد و کارشناس رسمیدادگستری در امور آموزش است. او چهگونه این راه را طی کرده؟
در دانشگاه امامصادق درس خوانده؛ بارها در اوایل دهه ۸۰ دانشجوی بسیجی برتر سال کشور و در اواخر دهه ۸۰، استاد بسیجی برتر کشور شده. در دانشگاه امامصادق و دانشگاه آزاد اسلامی پژوهشگر برتر شده.
در دانشگاه امامصادق و دانشگاه آزاد رودهن و چند واحد دانشگاهی آزاد دیگر مدیریتهای ارشد و در هیات علمی چندین نشریه دانشگاهی عضویت داشته و دارد.
همکاری با دولت احمدینژاد در تولید « سند ملی آموزش و پرورش» و « بررسی تطبیقی حقوق زنان در اسلام و غرب» از طرحهای پژوهشی او بوده.

و البته ناگفته نماند استاد بنیسی، عضو بسیج اساتید دانشگاه آزاد و تشکل اسلامی این دانشگاه است.
مهارتهای زندگی در هزاره سوم، چگونه یک تصمیمگیرنده موفق باشیم، مدیریت اجرایی در مدارس، کنکور دکتری مدیریت آموزشی، کارشناسی ارشد در یک نگاه، تعلیم و تربیت در پرتو اخلاق حرفهای با تاکیدبر اخلاق اسلامی، ازجمله کتابهای او است.
ظرف چندسال بیش از ۷۰سخنرانی دانشگاهی با موضوعاتی روانشناسی و مدیریت و ۱۵مقاله علمی-پژوهشی، ۱۵مقاله علمی بینالمللی، و دهها مقاله در همین حوزهها در مجلات عمومیتر، خصوصا در مجله شادکامی و موفقیت داشته.
استادی که به قناعت توصیهمان میکند جز درآمد اداری و علمی که از سمتهای دانشگاهی دارد، در دو نقطه مرفهنشین تهران؛ در خیابان آفریقا و شهرک اکباتان، مطب خصوصی دارد و برای یک مشاوره ۴۵دقیقهای، ۲۵۰ تا ۳۰۰هزارتومان حق مشاوره میگیرد.
بنیسی، همچنین کارشناس رسمی دادگستری در امور آموزشی است یعنی برای امور حقوقی و اداری در زمینههای آموزشی، پرسنلی، رفاهی و مدیریتی سازمانها، از او نظر کارشناسی میخواهند و حق کارشناسی میگیرد.
استاد، همچنین نایبرئیس هیاتمدیران شرکت خدمات بیمهای وحید ایمن در خیابان ظفر، در شمال تهران، است که طرف قرارداد با صداوسیما است و از سال ۱۳۸۰ تاکنون خدمات بیمهای به کلیه کارکنان بازنشسته و شاغل آموزش و پرورش ارائه میدهد.
درحالیکه وبسایتهای نوبتدهی پزشکی و منشی تلفنی این مشاور صبح امروز برای چندروز آینده هم وقت مشاوره میدادند و تا ۳۰اسفند هم «دکتر» در مطب حاضر بود، پساز چندساعت که جنجال درباره حرفهای او در شبکههای اجتماعی بالا گرفت، منشیشان خبر دادند که استاد تا سهماه دیگر وقتاش پر است.
کمی بعد صفحه اینستاگرامیاش و وبسایت شرکت وحیدایمن هم همین دیشب بسته شد.
کانال سهند ایرانمهر

5 شهریور روز بزرگداشت محمد بن زكرياي رازي (روز داروساز) است. رازی کاشف الکل، جوهر گوگرد (اسید سولفوریک)، نخستین داروهای آلکالوئیدی و نفت سفید است . جرج سارتن در کتاب تاریخ علم، رازی را پدر علم شیمی می داند. رازی اولین فیلسوف تجربی ایرانی است. برخی در ایران، به اشتباه، متکلمین را فیلسوف قلمداد می کنند و به این اعتبار رازی از معدود فیلسوفان خردگرای محض (قبل از دکارت) و یک پوزیتویست positivist تمام عیار است (حتا قبل از بیکن). رازی از اولین منادیان عقل استقرایی بوده است، همان عقلی که محمد غزالی بعدها متعرض آن شد و این روند تا به امروز که روزگار غلبه اخباری گری است، ادامه دارد.
اگرچه همگان منجمله ابن الندیم در الفهرست از تواضع ، مردمداری و خوشخوی بودن رازی گفته اند اما نگاه علمی محض رازی به وقایع و تعمیم آن به حوزه فلسفه و دین که لاجرم به انتقاد او از مبانی دینی انجامیده ، باعث شده است که جریانی در طول تاریخ وی را دهری (ملحد و ماده گرا) بداند. فارابی و شهید بلخی و ابن هیثم به همین دلیل ردیه هایی علیه وی نوشته اند و ابن سینا در موردش می گوید:«المتکلف الفضولی المتکلم بما لا یعنیه». در هرحال رازی معتقد به جدایی فلسفه و عقل از دین بوده و با انتقاد از ادیان ،آنها را ضد عقل (فأما المذهب فأنّه ممّا يحتاج فيه الي كلام يبّين به انّه عرضّ هوايي لاعقلي) می دانست .

رازی موکدانه بر جامعیت عقل تاکید و توانایی آن یادآوری می کند :«با ابزار خرد است که ساختن کشتیها و کاربردن آنها را یافتهایم، چندان که هم بدانها سرزمینهای دور دست آن سوی دریاها را درنوردیدهایم . دانش پزشکی را هم با خرد حاصل کردهایم ، که چندان صلاح و سود برای تنهای ما دارد ، و دیگر علوم و فنون که ما را بهره رساناند ، و هم بدان امور بس پیچیده و پنهان از دیده را شناختهایم ، چنان که شکل زمین و سپهر و بزرگی خور و ماه و دیگر اختران ، فواصل و حرکات آنها را دریافتهایم ، و نیز بدان خود به شناخت آفریدگار گرامی نائل شدهایم ، بر روی هم ، خرد چیزی است که اگر نبود، وضع ما همچون حال چارپایان و کودکان و دیوانگان را میمانست ». «در ری هیچ ردی از رازی نیست. انگار نه انگار که زمانی محمد بن زکریا نامی در این شهر میزیست»
رازی به سبب این افکار مورد انتقاد بوده ، ابن حزم، رازی را «جاهل خرافاتی»می نامد، موسيبنميمون (دلاله الحائرین) که فیلسوفی یهودی است افكار رازی را« هذيان»می داند، ابوريحان بيروني هم در نامه ای که به ابن سینا می نویسد در جایی به آرای رازی استناد و موجب آزردگی بوعلی می شود چنانکه بوعلی با آنکه خود پزشکی برجسته است و در نگارش «قانون» از کتاب «الحاوی» رازی استفاده زیادی کرده است، می نویسد:«گويي تو اين اعتراض را از محمدبنزكرياي رازي آن متكلف فضولي گرفتهاي كه بر الهيات شرح ها نوشت و از حد خود تجاوز كرد و نظر در شيشههاي ادرار بيماران را فرو گذاشت». (نامه دانشوران ج.1).
دوکتاب رازی که منعکس کننده افکار انتقادی اوست عبارتند از : «فیالنبوات» و«فی حیل المتنبین» که به واسطه صراحت در نفی حجیبت دین و پیامبران در بین علمای دین به نام های «نقص الادیان » و « مخاریق الانبیاء » مشهور شد و در قرون بعد به فتوای هم آنان از بین رفت (در زمان خود رازی ، سامانیان ایرانی تبار نوعی فضای تساهل و آزاد اندیشی فراهم کرده بودند) و نقل قول های به جامانده از رازی دراین حوزه، بیشتر بر اساس گفته های«ابوحاتم رازی»نویسنده کتاب«أعلام النبوه»است که با رازی مناظره های متعددی داشته.
مرحوم مرتضی مطهری با استناد به رساله :«... فی تثبیت المعاد »معتقد است که رازی معتقد به توحید و معاد بوده و چون اهل ری، به طور حتم شیعه بوده بنابراین طبیعی است که به خاطر انتقاد فارابی و ابن هیثم و ابن سینا باب انتقاد از او بازشود و در طول تاریخ علمای اهل سنت رازی را ملحد معرفی کنند با این حال همین اظهار نظر شاید این نکته رو نادیده گرفته است که حتا فردی مثل ناصر خسرو قبادیانی که شیعه اسماعيلي بوده است در کتاب «زادالمسافرین»، رازی را جاهل وغافل می داند بنابراین -به فرض شیعه بودن- نمی توان، دلیل اتهام الحاد وی را به مذهب رازی تقلیل داد .
سیدحسین نصر در جلد چهارم کتاب تاریخ ایران، محل دفن رازی را در «ری» می داند. ری اما کمترین نشانی از رازی را در خود دارد، روزنامه شهروند سال گذشته در این باره نوشت:
«در ری هیچ ردی از رازی نیست. انگار نه انگار که زمانی محمد بن زکریا نامی در این شهر میزیست».
( کانال سهند ایرانمهر )
گروه رسانه/

رئیس سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی: از حذف انتگرال از کتاب ریاضی دفاع میکنم.باید اینها کنار بروند تا جا برای مهارت و سبک زندگی باز بشود.
علاوه بر انتگرال مباحث دیگری هم حذف شدهاند.انتگرال در کنکور هم نباید مطرح شود./ایسنا
پانوشت سهند ایرانمهر :
وقتی بصره در دست خاندان ایرانی و علم پرور"آل بویه" بود،افرادی چون "ابنهیثم" ظهور کردند.
ابن هیثم فرمول جمع توانهای چهارم (با انتگرال تابع) را کشف کرد (مقدمه عبدالحميد صبره، استاد دانشگاه هاروارد بر کتاب المناظر) و چه خوب که تفکری مثل آقای رییس سازمان پژوهش که معمولا هم مدعی احیای تمدن اسلامی هستند در آن روزگار نبودند تا دست کم خاطره یک تمدن در ذهنمان باشد و الا نه از انتگرال خبری بود نه از ابن هیثم!
کانال سهند ایرانمهر

در روزهای اخیر دو تصویر دو نحله فکر ی و رفتاری را درجامعه مجازی و بالتبع جامعه نمایندگی می کنند. تصویر نخست ، تصویر کودکانی که به تقلید از یک مداح، در حال انجام یک مناسک آیینی مذهبی اند و تصویر یا تصاویر دیگر، کودکانی که در حال تقلید از یک خواننده آن ور آبی و ترانه " جنتلمن" هستند.
هر دو تصویر متشکل از حرکات موزون و طنین دار و جملات قافیه دارند. پس تا اینجای کار مورد مناقشه و مخالفت نیستند. آنچه این دو را از منظر "قرائت رسمی قدرت" از هم تفکیک می کند مضمون و خالق اثر است. ترانه جنجالی که خوانش آن در مدارس به شکل اپیدمی درآمده از آن ساسی مانکن است.
منتقدان، آن را دلیلی دیگر بر اثبات مخالفت با سند (بیست سی ) می دانند، علی مطهری خواستار برخورد با عوامل پخش کلیپ جنتلمن ساسی مانکن در مدارس شده است و وزیر آموزش و پرورش هم تمسک به قران و برگزاری نماز را راه حل ماجرا می داند.
اما چرا یک ترانه این گونه مورد اقبال قرار می گیرد و چرا دستگاه رسمی حکومت این چنین به آن واکنش نشان می دهد و آن را هم به عرصه دیگری از تقابل تبدیل می کند؟ جست و جوی مقصر در افراد و مدیریت ماجرا با تنبیه و یا تحمیل نوجوانان به فلان رفتار و مناسک مذهبی و نظایر آن مصداق آب در هاون کوبیدن است و گام اول برای بیرون آمدن از این وضعیت ، قبول تغییرات اجتماعی و بیرون آمدن از کشمکش دوگانه حاکمیت - مردم است
روزنامه اعتماد ملی در خرداد هشتادو هشت شمسی در یادداشتی با عنوان «چه کسی از ساسی مانکن میترسد؟»در باره آثار او می نویسد:" قافیهپردازیهای به شدت امروزی با درونمایه و واژگانی بسیار روزآمد که گاه به جز نسل جوان به سختی آن را میفهمد".
آنچه ساسی مانکن را و ترانه او را تا این حد با اقبال نسل جوان و بلکه نوجوان روبه رو می کند ریشه در همین عنصر تازه گی،سادگی، ساختار شکنانه موسیقیایی، امروزی بودن و ازهمه مهم تر شور و تحرک بالای نهفته در آن است. امری که در جامعه گرفتار در گفتمان و مضمون فرهنگی خمود، به شدت سنتی ، محافظه کار و ملال آور، با استقبال نسل جوان روبه رو می شود.
بیراه نیست که ساسی مانکن در پیام ایسنتاگرام ی خود حتا علی مطهری را هم به چالش گوش دادن ترانه اخیرش دعوت کرده و با اطمینان می گوید:" خودت هم با شنیدنش رقص ات می گیرد" و بیراه نیست که ده آهنگ آخر ساسی مانکن فقط در رادیوجوان 165میلیون بار شنیده شده است و این روند بعد از انتقادات اخیر سیر صعودی یافته است!
حقیقت آن است که اقبال به این ترانه ها هیچ ارتباطی با همسویی یا تقابل با دین ندارد و اتفاقا برخی روحانیون نیز با درک این مساله تلاش نافرجامی کرده اند تا با آموزش و تمرین نمایش های موزیکال و شاد سهمی از دلربایی از نسل جدید داشته باشند (ویدیوی منتشر شده اخیر از تمرین ترانه های شاد توسط روحانیون ناظر به این تلاش است).
ترانه پر تحرک ساسی مانکن و حتا مداحی های پر جست و خیزو ساختارشکنانه با ریتم های غیرمتعارف(در قبال مداحی های سنتی)که به شدت مورد اقبال است، هردو مرهون همین عنصر تحرک و هیجانی هستند که نسل جوان به شدت نسبت به آن احساس کمبود می کند. قدرت رسمی اما از صورت مذهبی آن حمایت می کند و از صورت غیر مذهبی آن آزرده است. این آزردگی نه به خاطر تحرک یا حتا کلمات عریان عاشقانه که بیشتر به خاطر آن است که متولیان آن را خارج از کنترل خود می بیند.

اما چرا قدرت و مردم حتا بر سر یک ترانه دچار چنین مواجه ای می شوند و جامعه بر سر این ماجرا دو قطبی می شود؟
برخلاف آن دسته از جامعه شناسانی که به شکل محافظه کارانه -همچون "پارسونز"- تلاش می کنند همه چیز جامعه را بر اساس کارکرد ساختاری آن ببینند و برای همه عناصر و نهادهای موجود درجامعه کارکردی مشخص و ناگزیر را نشان دهند و وفاق اجتماعی را حاصل آن بدانند، جامعه شناسانی چون "رالف داندورف" نیز هستند که معتقدند تغییرات اجتماعی و تضادهای جامعه را هم باید دید.
جامعه موجودی ایستا نیست و اگر "زور " و "قهر" به گفتمان مسلط آن تبدیل شود خیلی زود عنصر "کشمکش" به عنوان بارزترین وجه جامعه رخ می نمایاند.
در واقع وضعیت کنونی جامعه ایران نشانگر تفاوت عمده در نگاه مردم و حاکمیت است. در حالی که حاکمیت جامعه را با نگاهی "کارکردگرایانه " می نگرد و زور و اجبار را عامل اصلی در استمرار این وضعیت می داند . نگاه مردم بیشتر بر عنصر کشمکش استوار است. اگر نگاهتان نگاه کارکردگرایانه باشد جامعه را ایستا و یا دست کم در حالت توازن متغیر می بینید و دستگاه ها را موظف به حفظ این حالت ولو به قهر و غلبه خواهید دید. این همان مضمونی است که در سخن بسیاری از مقامات و چهره های دینی کشور می شنوید.
در نگاه مبتنی بر قبول تغییر و کشمکش، جامعه به شدت در حال دگرگونی است و این دگرگونی ها باید به رسمیت شناخته شود. در نگاه کارکردگرایان جامعه موظف به التزام به ارزشهای سنتی و اجتماعی است اما در نگاه کشمکش گرایان ارزشهای اجتماعی باید متناسب با تغییرات و از طریق شدت دادن به این تعارضات قبولانده شود. اینکه تصور شود مقصر این وضعیت مدیران مدرسه هستند، یا اینکه با قرآن و نماز از ادامه این وضعیت جلوگیری خواهد شد هردو نشان از عدم اگاهی از تغییرات اجتماعی است.

حتا اگر دستگاه پارسونزی کارکردگرایان را قبول کنیم؛ جامعه نو ذائقه نو و نیاز نو دارد و دستگاهی که تولیداتش تناسبی با این ذائقه و تغییر نداشته باشد و پاسخ او به مطالبات نو ، قدیمی باشد رفته رفته از کار باز می ماند. اصرار قدرت بر استمرار این وضعیت سبب بروز حالت کشمکش می شود و در این حالت همه عناصر و تجلیات رفتار اجتماعی از راه رفتن، غذا خوردن،پوشیدن تا موسیقی گرفتار دو قطبی خواهد شد که یک سر آن حکومت و یک سر آن مردم اند.
این تقابل تا بدانجا پیش خواهد رفت که یکی بر دیگری غلبه یابد و دلیل اهمیت یافتن ترویج ترانه ساسی مانکن در مدارس بر خبر آمار سی هزار کشته حوادث جاده ای در یک سال یا قرار گرفتن نام ایران در فهرست شش کشور دچار بحران اقتصادی و تورم در جهان، هم در اینجاست که هر آنچه جلوه ای از این کشمکش باشد مورد اقبال خبری است و هرچه به نقص کارکرد مرتبط باشد فقط در جایی مورد توجه افکار عمومی است که نشانه ای از کشمکش و تقابلی دیگر باشد.
مخلص کلام آنکه جست و جوی مقصر در افراد و مدیریت ماجرا با تنبیه و یا تحمیل نوجوانان به فلان رفتار و مناسک مذهبی و نظایر آن مصداق آب در هاون کوبیدن است و گام اول برای بیرون آمدن از این وضعیت ، قبول تغییرات اجتماعی و بیرون آمدن از کشمکش دوگانه حاکمیت - مردم است.
کانال سهند ایرانمهر

دنیا ویسی، دانشآموز کلاس اول دبستان روستای گرماش سنندج دیروز (روز جهانی کودک) براثر ریزش دیوار حیاط مدرسه فرسوده، جانخود را از دست داد. خودتان با یک حساب کتاب ساده آمار بالا که تنها بخشی از اخبار مربوط به فرسودگی مدارس کشور است، پیش بینی کنید که چند،« دنیا ویسی » دیگر داریم که الان سرکلاس نشسته اند یا درحیاط مدرسه مشغول بازی هستند اما بی خبر از سقف های مشغول ذکر که هر آن ممکن است به سجده بیفتند یا دیوارهای اقامه بسته ای که هر آن ،ممکن است خیال رکوع به سرشان بزند و به همین شمار، مسئول مومن و سیاسی خدمتگزار و یک دوجین دیگر ازاین اسم های بزک دوزک شده که همین حالا هم که این متن را می خوانند احتمالا سرو محاسنی و شاید پشت تنبانی بخارانند و بعد از یادآوری« این برهه حساس»، بگویند :« اون که بعلللللله ، بالاخره مرگ حقه و ماتدری نفس بای ارض تموت!»(هیچ کس نمی داند در کجا خواهد مرد!).
همین حالا که دنیا ویسی های بیشمار این کشور دارند درس می خوانند یا بازی می کنند، هستند به اصطلاح رسانه های مردمی و آزادیخواه و خلقی که دلشان لک می زند چند تا دیگر از این دنیا ویسی ها مدفون شوند که خوراک و خورشتی سرهم کنند برای اثبات:« آنها بد و ما خوب» و هستند چشمان کنجکاوی که حتا در این متن فلک زده من می گردند ببینند کجایش به نفعشان است و کجایش به زیان شان. اما یک چیز روشن است :
«دنیا ویسی مرده است و دنیا ویسی های دیگری در راهند» ،چون بیش از جان یک کودک معصوم در سنندج، مخلفات دنیاویسی است که باعث ترشح بزاق سیاسی های این ور و آن ور و موافق و مخالف و سلبریتی و ترول و ...می شود نه جان«دنیا ویسی». چون آنکه باید می نشسته و حساب می کرده که بودجه ای که در دست دارد باید خرج دنیا ویسی شود یا «خرج اتینا» به استخاره تسبیح شاه مقصودش به همان چیزی رسیده که دلش می خواسته است.
چون صدای مرگ دنیا ویسی، نوحه بعدش و جملات قصار و لایک خورهای بعدش، جذاب تر از بستن راه تکرار چنین ماجراهایی است.
مرگ دنیا، مرگ مقدر و محتوم نیست، نشان انحطاط جمعی ما در یافتن طریق درست زندگی است.
گواه دیگری بر اینکه ما دیگر «جماعت» نیستیم، «جمعیت» ایم. جماعت با هدف و اندیشه گره می خورد و جمعیت با انبوهی و کثرت درهم تنیده ی صرف.
ما راهیان مصمم و متفکر یک مسیر سنگلاخ به سمت هدفی روشن نیستیم . ما گله های عابریم از رودخانه تمساح که تقدیر،مشخص می کند که به وصال علف می رسیم یا به دندان دیو گرسنه رودخانه!
ما مدیر یا مدبر و سامان دهندگان یک جامعه نیستیم، خرافه پرستان گرفتار در جنگل بی مسئولیتی و بی خبری هستیم که «دنیا»ها را باید به مسلخ قربانگاه تقدیر ببریم بی آنکه بدانیم پیش از تقدیس خدایان و تبرک کاهنان، ملاط و خشتی باید که کودکان مان با دستان اتفاق و سستی به دامان مرگ هبه نشوند.
آنانی که مقراض و میزان جامعه را در دست دارید. فکری کنید. تصمیمی بگیرید، بیدار شوید و به اندازه رای و حمایت و همراهی که تاکنون از جان و عمر و زندگی مان ستانده اید، «نمایندگی» کنید.
نظر و رقص و کاکل را اگر حرام می خوانید، امنیت و اطمینان و جان را حلال نخوانید. آنهار ا که «معمولی»،«نه چندان مهم» و «اتفاقی» یا نتیجه «طینت بد دیگران» می دانید با «غیرمعمول»،«حیاتی»،«معلول» و نتیجه «بی مسئولیتی » خود جایگزین کنید.
دنیای ما که رفت، دنیاهای دیگر را نگه دارید.
در این مدارس حرف من نویسنده و درد آن رعیت آموزش داده نمی شود، حرف خودتان را هم اگر می خواهید مشق شب کودکان مان کنید، دیوارها و سقفش را قرص و محکم کنید!
ما از التجاء و مامن؛ شده ایم، رحمی به خودتان کنید.
کانال سهند ایرانمهر
به شمایل دیگری درآمدن در جامعه امروز ما مختص دخترانی که قصد ورزشگاه کردهاند نیست. اینکه شاعران و نویسندگان ما غالبا مستعارنویس بودهاند، اینکه « زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد» یا « همرنگ جماعت شو» جزو امثله ماست. اینکه زندگی غالب ما در چارچوب خانه، چیزی متفاوت از زندگی بیرون ماست و ماهیت فکرمان وقتی یواش فکر میکنیم متفاوت از زمانی که بلند حرف میزنیم.
اینها همه جلوههای زیست چندلایه در جامعهای است که یا جسارت « خود بودن» در نهاد آدمیان آن نیست یا هزینه « خود بودن» چنان بالاست، که هرکس، به نفی هویت فکری یا حتا جنسیتی خود رو میآورد. این شرایط، مختص آن جامعهگرایی مفرطی است که انسجام اجتماعی را نه در جهت بهرهمندی از تفاوتها و در خدمت خیر جمعی که در یکدست و یکشکل کردن میبیند.
« دیگری شدن» و « خود نبودن» در چنین جامعهای، الزامی مهندسی شده است و تمام سازوکارها برای آن تعبیه شدهاند.
خود نبودن، موجب پاداش و خودبودن، حالتی مجرمانه مییابد. در چنین فضایی ، گاه، حتا قانونگذار ناخودآگاه و گاه عامدانه، میکوشد با غیرقانونی کردنِ رفتار هنجار و روزمره به رفتار ناهنجار و غیرقانونی، به عدد آنان که به صرافت « خود نبودن» میافتند، بیافزاید.
در جامعهای که زیستها، دوگانهاست. منشاء دروغ و تدلیس، بیش از آنکه به ذات آدمیان مربوط باشد، ضرورتی برای ادامه حیات است و توصیههای اخلاقی یا دینی در ذهن مردم، مفاهیمی انتزاعی و به دور از واقعیتهای الزامآور زندگی به نظر میرسند.

پیشبینی و برنامهریزی در چنین جامعهی پرنقاب و مبهمی، غیرممکن است. اعتماد، فرو میریزد و ساختارهای زبانی به مقتضای این گونه از زیستن، چندلایه و کنایهآمیز است.
در چنین جوامعی استعاره و ایهام و شعر بیش از صراحت و نثر به کار میآیند و «معنا» چیزی است که فهم آن، مستلزم گذشتن از موانع سخت و گاه غیرقابل امور است.
تمام اهتمام قدرت در جوامع چندگانه زیست، تلاش برای امحای آنانی است که میخواهند، خودشان باشند و نوک پیکان اخلاق رسمی به سوی کسانی است که از « خودنبودن» گریختهاند.
جامعه دوگانه زیست جامعه رو به انحطاط است مگر « خودبودن» به تدریج تبدیل به رفتار عادی و روزمره آدمیان شود. چنین امری تنها به اراده شهروندان محدود نمیشود، ساختار نیز به ضرورت، باید چنین تحولی را کمهزینه کند، نه فقط برای بقای جامعه که حتا برای تداوم عقلانی خود.
کانال سهند ایرانمهر
میگفت: اسمام «ازبر علی حاجوی» است نه ریزعلی خواجوی، ما اما «ریزعلی خواجوی» خواندیمش، چون یک قهرمان، خاصه قهرمانی که قطاری از آدمیان را در آن شب تاریک نجات داد، باید دستکم اسمی داشته باشد که بتوان به زبان آورد، تشخصی که ردای حماسه بر اندامش زار نزند، اسمی آشنا که حتا بشود به همنشینی و تناقض« ریزعلی» و «خواجه» راز و رمزی را درهم آمیخت/ میگفت: «لخت نشدم، لباس داشتم، فقط قبایم را آتش زدم»٬ توجهی نکردیم چون قهرمانی که ما لازم داشتیم باید هرچه داشت نثار میکرد و مسیحوار و برهنه میان سرما و تاریکی به قطارِ غفلت، فرمان ایست میداد/ میگفت:« مردم خشمگین از قطار که بیرون آمدند مرا کتک زدند تا بالاخره فهمیدند چه شده و عذرخواهی کردند»٬ میگفتیم: مردم به محض دیدن این ایثار، از او تشکر کردند زیرا چنین واکنشی نه زیبنده آن مردم بود و نه برای یک اسطوره خوبیت داشت/ اسطورهها همه اینچنیناند، مومی که در قالبی که مردمِ محتاج به اسطوره میخواهند، فرو میروند و در قامت ابرمردی پولادین بیرون میآیند. کلاه وقار بر سر و قبای تخیلات بر تن میکنند و چنان از وجود مثالی خویش فاصله میگیرند که مرز بین اسطوره و حقیقت گم میشود/ اسطورهها، ساخته که شدند علیه نسخه واقعی خود میآشوبند، سخنان او را در همهمه آذین بسته خود، دفن میکنند و هر شاخ و برگی را بر خود میآویزند، بی اعتنا به فریاد نسخه اصلی، بیتقید به الزامات عقل/ تاریخ پر است از انسانهای واقعی قهرمان که آن چناناسطوره شدند که وجود حقیقیشان فراموش شد و آن چنان با اغراق روایت شدند که دیگر به هیچکار نیامدند