
با من خیال کن
که صبح از شکافِ کوه و از میانِ دودِ زمانه بر شانههای خستهٔ ایران نوری تازه دمیده است
با من خیال کن
که در رگهای خاکِ تشنهٔ این دشتهای پیر از صبوریِ نسلها و خونِ آرزوهای ناتمام جانی دوباره دمیده است
با من خیال کن
که از دهانِ زخمیِ تاریخِ این سرزمین از لابهلای روایتهای ناتمام در چشمهای مردمِ این خانهٔ کهن روشناییِ امید آهسته دمیده است
با من خیال کن
که در سینههای بینام در دستهای خالی در نامِ پاکِ ایران نفسی تازه دمیده است

با من خیال کن
که خستگانِ راه و آنان که شب را با نگرانیِ فردا در پنجرههای خاموش به صبح رساندهاند بر گردِ آتشِ دیرپایِ این خانهٔ کهن نفسِ آشتی دمیدهاند
و با من خیال کن
که باد در پرچمِ بلندِ این خاک آوازِ ماندن و برخاستن را در سپیدهای دور دمیده است
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








نظرات بینندگان
شما قطعات ادبی دلکشی میفرستید که در میان نثرهای دیگر همیشه میدرخشد. خواندن مداوم اوضاع ناگوار با سخنان عادی آدم را نگه میدارد و جلو پرواز اندیشه و عاطفهاش را میگیرد.
پیشنهاد افزایش و کاهش جملهای در حرفهای هنریتان دیده نمیشود. باز همچنان بوزید و بهاری فرحبخشتر به ارمغان بیاورید.