
دانشمندی از شدّت رنج مردم به بستر بیماری افتاده بود و روزهای آخر زندگی خود را سپری می کرد .
چوپانی به دیدن او آمد و زبان پند بر وی گشود که : چه کار داشتی به اینکه آزادی هست یا اسارت ؟
چرا سرمایه یِ عمر خود را به این مصروف داشتی که چگونه و از چه راهی می توان پُر خوران را قانع کرد مازاد زیاده روی شان در خوردن می تواند گرسنه ای را سیر کند ؟

چرا خواستی بین خار و گل ، تاریکی و روشنی ، سیاهی و سفیدی ، آتش و آب ، گرما و سرما ، خشک و تر ، آسمان و زمین ، دریا و ساحل ، و .... تعادل بر قرار کنی ؟ تا دست آورد ، آن شود که هستی خود را بر باد دهی ؟!
دانشمند پاسخ داد : اگر چنین هم نمی کردم هستی اَم بر باد می رفت امّا مانند حیوانی چون گوسفند !
چوپان گفت : این که بهتر بود مثل گوسفند وقتی سرَت را می بُریدند دست و پا بزنی و سر و صدا کنی نه در تمام عمرت !
دانشمند آهی کشید و جان به جان آفرین داد .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.