
روزی
مردی
پیراهنش را
به آتش کشید
تا قطاری
از مرگ
عبور نکند.
آنروز
کوه فرو ریخته بود
اما انسان
سرِ جای خود ایستاده بود.
سالها بعد
کوه
بیحرکت ماند
و این انسان بود
که لغزید.
پیچها را
یکییکی
از ریل باز کردند؛
نه با خشم،
نه با فریاد،
بلکه با عادت.

با دستهایی
که دیگر نمیپرسند
این آهن
به کجا میرسد
و چه جانهایی
بر آن تکیه دادهاند.
آنجا
دهقان فداکار
خطر را
زندگیِ دیگران دید،
اینجا
دزد
خطر را
مسئلهی دیگران میداند.
چه فاصلهی کوتاهیست
میان قهرمانی
و بیتفاوتی؛
فاصلهای
به اندازهی یک وجدان
که شُل شده باشد.

قطار
هنوز میدود،
مسافران
هنوز امیدوارند،
اما ریل
دیگر فقط آهن نیست؛
آزمونیست
برای ما
که بفهمیم
جامعه
در کدام پیچ
از مسیر انسانیت
خارج شده است.
تاریخ
نه با نامها
که با رفتارها
قضاوت میکند:
آنجا که کسی
خود را
مسئول جانِ جمع میدانست،
و امروز
که جانِ جمع
خرجِ ناچیزِ سودِ فردی شده است.
و این
نه صرفاً
اندوهبار،
بلکه نشانه است:
وقتی دیگر
کسی پیراهنش را
برای هشدار
آتش نمیزند،
قطار
حتی اگر نایستد،

ما
مدتهاست
از انسان بودن
خارج شدهایم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.