در تمام طول مدت این روزهای سیاه که هزاران سوال بی پاسخ ذهن من را درگیر کرده، تصویری در ذهنم مدام جولان می دهد. تصاویر مرتبط با فیلم هایی که با موضوع حضور زامبی ها در سیاره زمین تا کنون دیده ام. این تصویر هولناک جایگزین همه آنسوالات بی پاسخ شده و تنها سوال باقی مانده این است :
آیا کشور ما مورد هجوم زامبی ها واقع شده؟ آیا کسانی که برای فیلم های هالیوودی ایده پردازی می کنند چنین قدرت پیش گویی داشتند که روزهای این چنینی را از پیش دیدند و آنها را جلوتر از زمان تحقق به تصویر کشیدند که ما را به این باور برسانند که جهان تحت سلطه ایدئولوژی ها چگونه فضای سقوط آزاد برای انسانیت را فراهم می کند و ما به اندازه کافی هوشیار نبودیم که جهان اندیشه های نجیب و معصوممان را به خالقان ایدئولوژی های خانمان سوز ارزان نفروشیم؟
فیلم سازان هالیوودی از استعاره زامبی برای تصویر سازی انسان منفک از جوهره انسانیت استفاده کردند ولی ما باورش نکردیم و فکر کردیم فیلم های ژانر وحشت فقط برای دستکاری سطح آدرنالین ساخته شده اند که ببینیم و به خود ببالیم که ظرفیت تماشای صحنه های سلاخی انسان ها را از پشت صفحه جعبه جادویی داریم.
من برای توصیف وضعیت امروز ایران، استعاره «زامبی» را مفید می دانم ولی نه به معنای موجودی خیالی، بلکه به معنای انسانی که ظاهری عادی دارد اما چیزی اساسی در درونش خاموش شده است.
هانا آرنت در تحلیل خود از محاکمه آیشمن از «ابتذال شر» سخن گفت: این که شر همیشه محصول نفرت شخصی یا سادیسم نیست، بلکه میتواند نتیجه اطاعت اداری و فقدان تفکر انتقادی باشد. فرد ممکن است خود را صرفاً مجری قانون، کارمند منظم یا مأمور وظیفهمند بداند. او نه خود را هیولا میبیند و نه احساس میکند مسئول پیامد نهایی کنش خویش است.

همین فاصلهگذاری اخلاقی است که وضعیت زامبیوار را ممکن میکند:
انجام عمل بدون تصاحب اخلاقی آن.
پژوهشهای روانشناختی نیز این شکنندگی را نشان دادهاند. آزمایش معروف Stanley Milgram نشان داد که افراد عادی، تحت فشار اقتدار، میتوانند به دیگران آسیب برسانند، در حالی که همچنان خود را انسانهای معمولی و حتی خوب بدانند. خطر اصلی دقیقاً همین است: تبدیل شدن خشونت به روند، و تبدیل وجدان به امر مزاحم.
مسئله، شرارت ذاتی نیست؛ مسئله ساختاری است که مسئولیت را پخش و رقیق میکند. یکی حکم میدهد، دیگری اجرا میکند، سومی گزارش مینویسد، چهارمی توجیه میکند — و هرکدام میتوانند بگویند: «تصمیم نهایی با من نبود.»
در چنین ساختاری، خشونت نه از طریق هیجان لحظهای، بلکه از طریق روال اداری پیش میرود. دکمهای فشرده میشود، امضایی زده میشود، گلولهای شلیک میشود، و زندگیای پایان مییابد - بیآنکه الزاماً کسی در آن لحظه مکث کند و بپرسد: «آیا این کار انسانی است؟»

خطر اصلی دقیقاً همین است: تبدیل شدن خشونت به روند، و تبدیل وجدان به امر مزاحم.
بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا «زامبیها» آمدهاند بلکه پرسش این است که در چه لحظهای جامعهای آنقدر به دیدن خشونت عادت میکند که دیگر از آن شوکه نمیشود. وقتی اعدام به عدد تبدیل میشود، وقتی کشتهشدن معترضان به آمار فروکاسته میشود، و وقتی توجیه جای همدلی را میگیرد، ما با خطری عمیقتر از یک بحران سیاسی مواجهایم:
فرسایش تدریجی انسانیت در کنشهای جمعی.
استعاره وضعیت زامبیوار هشداری است درباره همین فرسایش. درباره فاصلهای که میان «انسان بودن» و «انسانانه عمل کردن» میافتد.
تا زمانی که این فاصله دیده و نامگذاری شود، هنوز امکان بازگشت وجود دارد. اما اگر عادیسازی ادامه یابد، جامعه دیگر برای تداوم خشونت نیازی به هیولا نخواهد داشت؛ انسانهای عادی کافی خواهند بود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.