
چندی پیش یادداشتی با عنوان « علی شریعتی؛ انقلابی واپسگرا و التقاطی » در سایت « صدای معلم » منتشر شد. ( این جا )
یادداشت حاضر نقدی بر آن نوشته است. این نقد به معنای مخالفت با نقد دکتر علی شریعتی نیست. شریعتی مانند هر متفکر دیگری باید نقد شود و حتی نقد او امروز ضروریتر از گذشته است؛ اما نقد زمانی میتواند روشنگر باشد که بر شناخت دقیق اندیشه، آثار و زمینه تاریخی شکلگیری آن استوار باشد. نمیتوان با چند گزاره، بخشهایی از آثار یک متفکر را جدا کرد و بر اساس آن درباره کلیت اندیشه او داوری کرد.
نقد بدون زمینه تاریخی
یکی از مشکلات اصلی یادداشت مورد بحث، بیتوجهی به زمینه تاریخی و اجتماعی دوران شریعتی است. برای فهم نفوذ او در میان جوانان و دانشجویان مسلمان دهه ۵۰ باید پرسید: چرا سخنان شریعتی در آن دوره تا این اندازه اثرگذار شد؟ آیا میتوان این تأثیرگذاری را صرفاً به قدرت سخنرانی یا «سادهلوحی» جوانان نسبت داد؟ در همان دوره سخنرانان دیگری نیز حضور داشتند، اما نتوانستند چنین جایگاهی در میان جوانان تحصیلکرده مسلمان پیدا کنند.
جوانان آن دوره میان دو وضعیت قرار گرفته بودند: از یک سو ایدئولوژی رسمی حکومت پهلوی توانایی اقناع بخش مهمی از آنان را نداشت و از سوی دیگر، بسیاری از آنان نمیخواستند به مارکسیسم بپیوندند.
شریعتی برای بخشی از این نسل تلاش کرد میان ایمان دینی، عدالت، آزادی، مسئولیت اجتماعی و نیاز به تغییر اجتماعی پیوند برقرار کند. میتوان با این تلاش موافق یا مخالف بود، اما نمیتوان آن را بدون شناخت شرایط زمانه توضیح داد.
تمسخر نسلی که در شرایط تاریخی خاص خود به دنبال پاسخ بود، نه تحلیل تاریخی است و نه نقد فکری. آیندگان نیز ممکن است درباره انتخابهای نسل امروز قضاوت کنند؛ آیا منصفانه است که انتخابهای انسانها را بدون توجه به شرایط تاریخی آنان به تمسخر بگیریم؟
خطاهای تاریخی و ضرورت دقت
یادداشت مورد نقد در برخی موارد نیز با اشکالات تاریخی روبهروست. برای نمونه، در آن از پیوستن شریعتی به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی به رهبری سید محمود طالقانی، مهدی بازرگان و یدالله سحابی سخن گفته شده است؛ در حالی که افراد فوق در تهران مستقر بودند و نمیتوانستند راهبر شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی باشند.همچنین درباره سابقه شغلی شریعتی نیز بیدقتیهایی دیده میشود. شریعتی پیش از رفتن به فرانسه از طریق دانش سرا وارد حرفه معلمی شده بود و بنابراین روایت بازگشت او به آموزشوپرورش پس از بازگشت از فرانسه، بدون توضیح این سابقه، تصویر دقیقی ارائه نمیکند.
وقتی موضوع مقاله نقد تاریخی یک شخصیت است، چنین جزییاتی اهمیت پیدا میکند؛ زیرا نقدی که خود در روایت تاریخی دچار خطا باشد، نمیتواند مدعی ارائه تصویری دقیق از متفکر مورد نقد باشد.
التقاطی و واپسگرا دقیقاً یعنی چه؟
در یادداشت مورد بحث، دو واژه «التقاطی» و «واپسگرا» بارها درباره شریعتی به کار رفتهاند، اما مرز مفهومی آنها به روشنی مشخص نشده است.شریعتی از منابع مختلف فکری استفاده میکرد؛ از اسلام و تاریخ ایران گرفته تا مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم، جامعهشناسی و فلسفه غرب. اما آیا استفاده از مفاهیم و دستاوردهای فکری دیگران، به خودی خود «التقاط» است؟ اگر چنین باشد، بخش بزرگی از تاریخ اندیشه بشر را باید التقاطی دانست.
مسئله اصلی این است که آیا متفکر میتواند از منابع مختلف استفاده کند و آنها را در منظومه فکری خود بازسازی کند یا نه. شریعتی در این زمینه البته قابل نقد است؛ در برخی موارد ترکیب مفاهیم مختلف در آثار او از نظر نظری منسجم نیست و گاه میان زبان دینی، جامعهشناختی و ایدئولوژیک او تنش وجود دارد. اما این موضوع با برچسبزدن متفاوت است و نیازمند استدلال و بررسی آثار است.
همین مسئله درباره «واپسگرایی» نیز صدق میکند. صرف اشاره به اسلام، سنت یا تاریخ ایران نمیتواند دلیل ارتجاع باشد. باید نشان داد کدام بخش از اندیشه شریعتی، با چه استدلالی و در چه معنایی « واپسگرا » است.
"بازگشت به خویشتن" ؛ بازگشت به گذشته؟
یکی از مهمترین مواردی که به نظر میرسد در یادداشت مورد نقد تحریف شده، مفهوم «بازگشت به خویشتن» است. بازگشت به خویشتن در اندیشه شریعتی را نمیتوان به معنای بازگشت به سبک زندگی اعراب ۱۴۰۰ سال پیش فهم کرد. ممکن است این ایده خود نیازمند نقد باشد و حتی بتوان درباره ابهام مفهوم «خویشتن» و امکان تبدیل شدن آن به نوعی ذاتگرایی فرهنگی پرسشهای جدی مطرح کرد؛ اما این با نسبت دادن ساده «بازگشت به گذشته» به شریعتی متفاوت است.
شریعتی نه مدافع غربیشدن به معنای تقلید از غرب بود و نه خواهان بازگشت به زندگی گذشته. مسئله او بیشتر یافتن امکان استقلال فکری و انسانی در برابر سلطه فرهنگی و اجتماعی بود. نقد او به «آسیمیله شدن » و تأکیدش بر مسئولیت روشنفکر، نشان میدهد مسئله او صرفاً گذشتهگرایی نبود.
وی در بازگشت به کدام خویش به نقد استعار نومی پردازد و استعمار نو را سرنوشتی که تحصیل کرده های برجسته برای نهضتهای موفق ضد استعماری ملتهای استعمارزده خود به وجودآوردهاند برمیشمرد. (مجموعه آثار4 ، ص80)
شریعتی و "انسان تحت سلطه"
برای فهم شریعتی باید مجموعه آثار او را دید. در «ما و اقبال»، او از نیروهایی سخن میگوید که در برابر آگاهی، عدالت، آزادی و رهایی انسان مقاومت میکنند؛ از قدرتهای مسلط و زراندوزان گرفته تا پاسداران سنتهای منجمد و حتی روشنفکران ضدمذهبی.
در «انسان، اسلام و مکتبهای مغرب زمین» نیز مسئله اصلی او انسان است. شریعتی سرمایهداری و کمونیسم را، با وجود تفاوتهایشان، در خطر تبدیل کردن انسان به «حیوان اقتصادی» میدید و نسبت به مسخ انسان در نظامهای اجتماعی و فکری هشدار میداد.این نگاه را میتوان نقد کرد؛ اما نمیتوان آن را نادیده گرفت و سپس شریعتی را صرفاً به عنوان یک «ایدئولوگ واپسگرا» معرفی کرد.
در واقع یکی از مسائل محوری اندیشه شریعتی، «انسان تحت سلطه» است؛ انسانی که توان ایستادگی، انتخاب و رهایی خود را از دست داده است. از این منظر، تأکید او بر بازگشت به خویشتن را باید در ارتباط با مسئله استقلال، آگاهی و رهایی انسان فهم کرد.
شریعتی، آزادی و عدالت
در نظریه «عرفان، آزادی، برابری» نیز میتوان دغدغه اصلی شریعتی را مشاهده کرد. او تلاش میکند سه نیاز انسانی را کنار هم قرار دهد: رابطه انسان با معنویت و هستی، آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی و عدالت.البته این نظریه با مشکلات جدی روبهروست. جمع کردن عرفان، آزادی و برابری در قالب یک الگوی عملی روشن آسان نیست و در آثار شریعتی نیز همیشه مشخص نیست این سه چگونه باید در ساختار سیاسی و اجتماعی تحقق پیدا کنند.
بنابراین اینجا نیز شریعتی باید نقد شود.ولی سهگانه فوق نشان میدهد شریعتی با دموکراسی مخالفت ندارد ولی آن را قابل نقد میداند.
شریعتی دغدغه دموکراسی داشت و نسبت به آنچه «دموکراسی رأیها» در برابر «دموکراسی رأسها» میدانست، مسئله داشت. تلاش او برای یافتن رابطهای میان آگاهی، رهبری و اراده عمومی را میتوان بررسی کرد؛ اما این نظریه با پرسشهای جدی روبهروست: چه کسی آگاهتر بودن را تعیین میکند؟ حدود قدرت رهبر چیست؟ چگونه میتوان قدرت را کنترل کرد؟ نسبت رهبری با اراده آزاد مردم چگونه باید باشد؟
اینها نقدهای جدی و اساسی به شریعتی است. اما نقد دقیق این مسائل بسیار ثمربخشتر از آن است که صرفاً با برچسب «واپسگرایی» از کنار آنها عبور کنیم.
خود شریعتی نیز در جایی میگوید: چه من میگویم مسلماً تازه نیست، اگرچه ممکن است درست هم باشد. بنابراین، هرچه میگویم نظریه است و بهعنوان قطع و جزم نیست و فقط به اندیشیدن دعوت میکند.این سخن البته مصونیت فکری برای او ایجاد نمیکند، اما نشان میدهد مواجهه با شریعتی باید با توجه به ماهیت گفتار و آثار او انجام شود.

آیا همه پیامدهای انقلاب را میتوان به شریعتی نسبت داد؟
شریعتی در سال ۱۳۵۶، حدود یک سال و هفت ماه پیش از انقلاب، درگذشت. بنابراین نسبت دادن همه تحولات انقلاب اسلامی و پیامدهای چند دهه بعد به او، نیازمند استدلالی بسیار فراتر از شباهتهای لفظی یا فکری است.
در تحلیل انقلاب باید میان علل انقلاب، روند انقلاب و پیامدهای انقلاب تفاوت گذاشت. پیامدهای یک انقلاب الزاماً همان چیزی نیست که همه نیروهای شرکتکننده در آن میخواستند.
شریعتی البته در شکلگیری ادبیات اعتراضی و بسیج فکری بخشی از جامعه ایران مؤثر بود و نمیتوان این تأثیر را انکار کرد؛ اما از این واقعیت نمیتوان بهطور مستقیم نتیجه گرفت که مسئول همه تحولات پس از انقلاب است.
پرسش از آلترناتیو نیز پرسش مهمی است، اما انقلاب را نمیتوان مانند ساختن یک ساختمان دانست که ابتدا نقشه کامل آن طراحی و سپس اجرا شود. انقلابها حاصل مجموعهای از بحرانها، نارضایتیها، شکافهای اجتماعی و سیاسی و کنش نیروهای مختلف هستند. اینکه پس از انقلاب چه نظامی شکل میگیرد، به عوامل متعدد دیگری نیز وابسته است.
نه شریعتیپرستی، نه شریعتیستیزی
شریعتی نه قدیس است و نه شیطان. او متفکری پرکار و اثرگذار بود که فرصت محدودی برای بازنگری و آزمون نظریههای خود داشت. بخش بزرگی از آثارش حاصل سخنرانیهایی است که در فضای پرالتهاب دهه ۴۰ و ۵۰ بیان شدهاند. بنابراین طبیعی است که در اندیشه او تناقض، ابهام و ضعف نظری نیز وجود داشته باشد.اما همین مسئله ضرورت نقد علمی او را بیشتر میکند، نه اینکه ما را از آن بینیاز سازد.
اگر قرار است شریعتی نقد شود، باید کلیت اندیشه او، زمینه تاریخی شکلگیری آثارش، تحول فکری او و تفاوت میان آثار مختلفش دیده شود. باید نقاط قوت و ضعف او را همزمان دید و از نسبت دادن نتایج بعدی تاریخ به او بدون واسطه پرهیز کرد.
مسئله بر سر شریعتی پرستی یا شریعتیستیزی نیست؛ مسئله شریعتیشناسی انتقادی است.نقد شریعتی زمانی جدی و اثرگذار است که ابتدا شریعتی را آنگونه که بوده بازسازی کند و سپس نشان دهد کدام بخش از اندیشه او نادرست، ناکارآمد یا دارای پیامدهای نامطلوب بوده است.شریعتی قابل نقد است؛ اما برای نقد او، نخست باید او را شناخت.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








نظرات بینندگان
جامعه شناسی خوانده ام اما مدعی نیستم
شریعتی شناس هستم. حسن بزرگ شریعتی
اندیشیدن در زمان خودباختگی رایج بود. یا جسارت داشتن برای طرح مساله بود که بیشتر
مردم و حتی تحصیل کرده ها قادر به درک و فهم آن نبودند.
دوران دانشجویی به خاطر دارم نقدی بر خسی در میقات جلال آل احمد نوشتم. استاد ادبیات گفت:
جلال بزرگتر از آن است که مثلا یک دانشجو چند ترمی آن را نقد کند. اما در ضمن گفت: در نقدی
که کرده اید، به نکات ظریفی اشاره شده است.
منظورم هیچ فرد مشهوری قدیس نیست. زوایای
نگاه و بینش افراد به طور طبیعی متفاوت است.
یقین نقد به معنای نفی نیست. اما نگاه و برداشت درست، مقبول تر است.
و باز برای نقد مقبول حضرتعالی سپاس.
بازگشت به خویشتن یعنی رهایی از خود بیگانگی و خودباختگی. یعنی پرهیز از الیناسیون.
در غیر این صورت فرد غیر از خود همه چیز خواهد
بود.
اصلاح که یک امر یک طرفه نیست و حکومتی که همه راه های اصلاح زا بسته و حتی پادشاه وطنپرست تمام احزاب دست ساز خود را هم منحل می کند چگونه باید اصلاح کرد؟
چرا شما پادشاه وطنپرست را خطاب قرار نمی دهید و می خواهید با ساده لوح دانستن مردم مسئله را حل کنید ؟
ساده لوح دانستن مردم با تقلیل مسئله را حل می کند ولی امکان فهم یک پدیده مثل انقلاب را ناممکن می کند .
عنوان نقدتان مربوط به شناخت و عدم شناخت در مورد یک شخصیت انقلاب ۵۷ است. به نظرم بر خود این عنوان نقد وارد است. ممکن است شناخت ما نسبت به شخصی ناقص باشد ولی این به عنوان جهل نیست.
در مورد زمینه ای که شریعتی می زیست سخن گفته اید. فکر کنم در این مجال تا حد لازم به آن پرداخته ام. لیکن اگر زمینه را عامل عمل هر کسی بدانیم باید هیتلر و چنگیز خان را هم در کشتار مردم مبرا از گناه دانست.
بنده چنین نگفته ام که شما جهل دارید ولی نقد شریعتی بدون درک ابعاد مختلف اندیشه وی ممکن نیست .
مقایسه شریعتی با چنگیز و هیتلر قیاس مع الفارق است ولی درک یکی مثل هیتلر بدون درک زمینه و زمانه ای که منجر به موفقیت هیتلر می شود ممکن نیست.
شریعتی در خلأ نبود و خداوندگار نبود که زمانه اش را به میل خودش بسازد . قبل از شریعتی ده ها تحول و رخداد روی داده بود و انقلاب مشروطه و کودتا ۲۸ مرداد و ۱۵ خرداد ۴۲ اتفاق افتاده بود و یک حکومت با نکاه ناسیونالیسم باستان گرای غیر دموکراتیک ۵۰ سال بود که حکومت کرده بود و شریعتی در شرایطی ظهور کرد که علاوه بر توانمندی های شخصی ، حرفش در بخش تحصیلکرده مذهبی جامعه تاثیر می گذاشت .
شما در نقدتان به عوامل و زمانه توجهی ندارید و تقصیر را برگردن شریعتی می اندازید. و هم تحولات را تقلیل می دهید و شریعتی را در حل یک سخنران میدانید و هم مردم را ساده لوح می دانید .
به نظر بنده حقیر این نوع نقد درست نیست .
ارادت
به ادعای التقاطی بودن ایراد گرفته اید. جمع گفتمان دینی و خدا محوری با دموکراسی اومانیسم و کمونیسم و اگزیستانسیالیسم توضیح داده شده.
این قسمت که نه شریعتی پرستی نه شریعتی ستیزی حرف خوبی است
فکر کنم الان دغدغه اجتماعی مردم نیست. مردم از هر عاملی که باعث مشکلات شان شده گله مندند.
حضرتعالی همه پیامدهای انقلاب را به شریعتی نسبت می دهید که نمی تواتد درست باشد .
بنده هم گفته ام دلایل انقلاب و روند انقلاب و پیامدهای انقلاب را نمی توان یکی در نظر گرفت .
واپس گرا بودن هم اینچنین که شما میگویید به این سادگی نیست .
ممنون
چه شوره زاری شده این سرزمین کهن!
چنان شوره زاری، که حتی یه زندگی معمولی و عادی برای مردم واقعا نجیب و مظلوم ایران، بدل به یه کابوس وحشتناک شده،
کجایید ای استاد عزیزتر از جانم.