من معلمم.
سالهاست از درِ دانشگاه عبور میکنم؛ از همان دری که روزگاری با شوق واردش شدم و خیال میکردم پشتِ آن، جهانِ دیگری آغاز میشود. جهانی که در آن میشد آهستهتر فکر کرد. میشد پرسید، بیآن که نگران پاسخ بود. میشد شک کرد، بیآن که شک کردن جرم باشد. میشد چیزی را ندانست و از ندانستن خجالت نکشید.
آن روزها دانشگاه برای من فقط جایی برای درس خواندن نبود. تصور میکردم دانشگاه یکی از آخرین جاهایی است که انسان میتواند در برابر شتاب جهان بایستد و بگوید:
«صبر کنید؛ من هنوز میخواهم فکر کنم.»
سالها گذشته است.
امروز هم از همان در وارد میشوم، از همان راهروها میگذرم و به همان کلاسها میرسم؛ اما گاهی حس میکنم چیزی تغییر کرده است. نه در ساختمانها، بلکه در ما. همهچیز سر جای خودش هست. کلاسها برگزار میشوند، جلسهها تشکیل میشوند، مقالهها منتشر میشوند، فرمها تکمیل میشوند، مدرکها صادر میشوند و سامانهها کار میکنند. دانشگاه ظاهراً زنده است. اما گاهی در سکوت یکی از راهروها با خودم فکر میکنم:
اگر این همه نشانه ی زندگی وجود دارد، چرا گاهی دانشگاه شبیه چیزی است که مدتهاست در درونش مرده است؟ شاید پرسش بیرحمانهای باشد؛ اما سالها معلم بودن، آدم را با پرسشهای بیرحم آشتی میدهد. دانشگاه اگر میخواهد دوباره «خانه» شود، باید اجازه دهد که در راهروهایش، نه صدایِ تیکتاکِ ساعتِ اداری، که صدایِ فکر کردنِ انسانها شنیده شود.
ما چه چیزی را گم کردهایم؟
شاید مشکل از روزی آغاز شد که تصمیم گرفتیم همهچیز را اندازه بگیریم. برای مقاله عدد ساختیم، برای استناد شاخص گذاشتیم، برای تدریس ساعت تعیین کردیم و برای فعالیت علمی امتیاز ساختیم. کمکم دانشگاه به زبانی سخن گفت که همهچیز را به عدد ترجمه میکرد. استاد باید نشان میداد چه کرده است، نه لزوماً چه فهمیده؛ نه چه تغییری ایجاد کرده و نه چه پرسشی را زنده نگه داشته؛ بلکه فقط چه چیزی «تولید» کرده است. در این نظام، مقاله سند است و عدد، شاهد.

منِ معلم اگر بگویم سال گذشته دانشجویی داشتم که نخستین بار جرئت کرد با نظر استادش مخالفت کند، احتمالاً جایی برای ثبت این اتفاق وجود ندارد. اگر بگویم جملهای در یک کلاس، سالها بعد مسیر زندگی یکی از دانشجویانم را تغییر داد، سامانهای برای ثبتش نیست. اگر بگویم در یک کلاس، سکوتی طولانی افتاد و بعد دانشجویی آرام گفت: «تا امروز هیچوقت اینطور به این موضوع فکر نکرده بودم»، نمیدانم این اتفاق را باید در کدام ستون وارد کنم. این لحظهها عدد ندارند و آنچه عدد ندارد، در جهان اداری ما، کمکم نامریی میشود.
شاید فاجعه از همینجا آغاز میشود: ما آنقدر به شمارش عادت کردهایم که چیزهای ناشمردنی را فراموش کردهایم.
گاهی به دانشگاه که نگاه میکنم، تصویر کارخانهای بزرگ در ذهنم شکل میگیرد. ورودی دارد، فرایند دارد، شاخص دارد و خط تولید. دانشجو وارد میشود و باید از چند مرحله عبور کند؛ استاد نیز باید مدام گزارش دهد که چه مقدار تولید کرده است. مقاله محصول است، مدرک محصول است و استناد، بخشی از ارزشِ محصول. در میان اینهمه محصول، چیزی که گم میشود خودِ انسان است.
دانشگاه قرار بود انسان را از جهانِ «آمادهها» بیرون بکشد؛ اما حالا خود به کارخانهای تبدیل شده که بهجای برانگیختنِ پرسش، تنها پاسخهای آماده تولید میکند. قرار بود کنجکاوی بیافریند، اما گاه پیش از آن که پرسشی در ذهن دانشجو شکل بگیرد، پاسخ را به او تحمیل میکند.
پژوهش از کجا آغاز میشود؟ از فرم؟ از بخشنامه؟ یا از شبی که یک پرسش نمیگذارد آدم بخوابد؟ پژوهش واقعی، پیش از آنکه مقاله باشد، نوعی بیقراری است. اما وقتی پژوهش تنها برای تکمیل پرونده انجام شود، پرسش به حاشیه میرود و محصول به مرکز. دیگر مهم نیست مسئلهای واقعی را حل کرده یا نه؛ مهم این است که در جایی ثبت شده باشد. ممکن است همهچیز از نظر اداری درست باشد و با این حال، از نظر علمی و انسانی، چیزی تهی شده باشد.

این همان مرزی است که باید مراقبش باشیم: مرز میانِ «تولید کردن» و «بودن». شاید هنوز هم تنها راهِ حفظ روحِ دانشگاه، پناه بردن به همان گوشههای دنج و کلاسهای کوچکی باشد که اعداد در آنها نفوذ ندارند؛ جایی که استاد نه یک «تولیدکننده»، بلکه یک «جستوجوگر» است و دانشجو نه یک «واحدِ در حالِ فارغالتحصیلی»، بلکه یک «انسان در حالِ شکوفایی».
ما باید بیاموزیم که گاهی برای احیای حقیقت، لازم است علیه این نظامِ شمارشگر طغیان کنیم؛ نه با تخریبِ ساختار، بلکه با محافظت از لحظههایی که در آن، پرسشی بیپروا مطرح میشود و حیرتی خالص، جانِ دانشجو و استاد را به لرزه درمیآورد.
دانشگاه اگر میخواهد دوباره «خانه» شود، باید اجازه دهد که در راهروهایش، نه صدایِ تیکتاکِ ساعتِ اداری، که صدایِ فکر کردنِ انسانها شنیده شود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.