با وجودی که می دانیم صلح و انسان دوستی یک عمل اخلاقی شمرده شده است، پس چرا در گسترۀ تاریخ این همه شاهد جنگ و خونریزی و جنایت هستیم؟
یکی از سهمگین ترین جنایت هایی که بشریت تجربه کرده است حملۀ مغولان به ایران بود. آنها همه چیزمان را نابود کردند، کشتار و جنایاتی که بعید است از حافظۀ تاریخی مردم ایران سرزمین پاک شود. راستی چرا مغول ها به این شیوه به کشتار، تجاوز و جنایات سبعانه گرایش داشتند؟ آیا به دلیل خوی وحشی گری شان بود و در محیط بیابان و هم نشینی به حیوانات وحشی چنین خلق و خویی یافته بودند و تربیت اجتماعی و محیط جغرافی شان آنها را به مردمانی ددگونه مبدل کرده بود، یا آنها می خواستند به وسیلۀ جنایات وحشیانه رعب و وحشت را در دل مردم سایر شهرها و سرزمین ها بیافکنند و روحیه مقاومت شان را در هم ریزند؟
در پاسخ می توان گفت که خشونت می تواند دلایلی متعدد داشته باشد و متغیری چند عاملی است ولی عواملش هر چه باشد نتایجش بسیار وحشت انگیز است.
ما به جای اینکه درصدد نقل تاریخ حملۀ مغول به ایران باشیم بیشتر در پی اثرات این حمله بر روح و روان مردم این سامان هستیم. شاید نخستین اثر حملۀ ویرانگر مغول شیوع ترس و اضطرابی بنیان کن است. ما حتی در زمان فعلی وقتی روایت حملۀ آنها را می خوانیم دچار اضطراب می شویم، شما ببینید که مردم در آن زمان وقتی خود آن حمله را شاهد بوده اند چه کشیده اند؟ احساس ناامنی و بی اعتمادی به همسایگان و سایر ملل دیگر اثری است که از حملۀ مغولان به یادگار مانده است بی دلیل نیست که ما به دیگر ملت ها اعتماد نداریم و آنها را دشمن خود می دانیم و همواره می خواهیم سر به تن شان نباشد چون اغلب مورد حملۀ یکی از آنها قرار گرفته ایم و آسیب دیده ایم ؛ روان جمعی ما زخمی است، ناهشیار جمعی ما جراحت برداشته، زخمی از چکاچک شمشیرها و هجوم ممتد تیرها و نیزه ها، در سال های اخیر نیز گلوله ها، بمب ها و موشک ها، چگونه می توانیم به دیگران اعتماد کنیم و با آنها احساس همدلی نماییم وقتی که جز یورش بنیان کن از آنها ندیده ام و خاطرمان از جنایات آنها پر تشویش است؟
در آن هنگام از هجمه های بی امان مغولان بسیاری از مردم دچار افسردگی شدند. آنها دل از دنیا بریدند و نا امید و مایوس به کنج عزلت و تنهایی خود خزیدند، به روزی افتادند که مرگ را آرزو می کردند، حتی در برابر تیغ تیز جلادان مغول تسلیم شدند و روحیه مقابله جویی و مقاومت خود را از دست دادند. دیگر برایشان یار و دیار اهمیتی نداشت ؛ هر کسی به دنبال حفظ جان خویش بود، کسی که حتی جان خودش نیز برایش از ارزش افتاده بود چگونه می توانست به فکر حفظ جان دیگری باشد؟
مردم گرایش به جبر پیدا کردند، گمان بردند که این بلا در سرنوشت و تقدیرشان مقدر شده است، گاهی آن را نتیجۀ گناهان خود می شمردند و خود را شایستۀ این عقوبت الهی می دیدند. آنها دیگر از دنیا بریدند و با این گسیختگی دچار حالت وانهادگی شدند، یعنی مثل گله ای که چوپان ندارد و بی سرپرست است، نمی داند چه کند و کجا برود؟ به گفتۀ حافظ در دایرۀ قسمت مبدل به نقطۀ تسلیم شده بودند و در مقابل هر حکمی سر خم می کردند.
این چنین شرایط ناگواری گاه موجب می شد از لحاظ اخلاقی نیز دچار انحطاط شوند، به طوری که روسپیگری رواج یافته بود. مردمی که تا دیروز عزت و احترام داشتند، حالا مورد تجاوز مغولان قرار گرفته بودند و نه تنها جان و مالشان بلکه عزت نفس شان نیز زیر سم اسبان مغول لگدکوب شده بود و با این زبونی بیمارگون دیگر برایشان مهم نبود که برای کسب لقمه ای نان چه می کنند. به همین دلیل زن بارگی، غلام بارگی، مرد بارگی و اعتیاد به شراب و مواد مخدر در بین عده ای شیوع یافته بود.
شاید « روایت سر به داران » تضادی با این مطالب داشته باشد. زمانی که عمال مغول به خانه ای در روستای باشتین سبزوار رفتند . ابتدا طعام طلب کردند، فراهم شد، سپس شراب خواستند، با اکراه تهیه گردید و آن گاه برای اینکه عیش شان ناتمام نماند زنان و دخترانشان را برای مجامعت طلب کردند. دیگر کاسۀ صبرشان لبریز شد و گردن مغولان را زدند و شعار دادند سر به دار می دهیم ولی تن به ذلت نه. اما این قضیه در مورد همۀ مردم صدق نمی کرد . آنها که به پستی و ذلت تن داده بودند دچار انحطاط اخلاقی شده بودند تجربه های بی امان مرگ روح روان شان را دچار استیصال نموده بود، از بی خوابی و بی نوایی، از بی غذایی بی سرانجامی خسته شده بودند .
طاقت شان طاق شده بود. این بود که به دورویی و نفاق، به پلشتی و زشتی، به دروغ گویی خیانت و وطن فروشی و آدم فروشی برای حتی لقمه ای نان تن می دادند.

در چنین شرایطی خانقاه و زندگی به سبک صوفیان برای خود جای پایی در میان مردم باز نموده بود. آنها می توانستند به هم بپیوندند و دردهای نهفته در سینۀ خود را برای هم بیان کنند و آرام گیرند. خانقاه جایی بود که در آنجا مرشد یا مرشدانی بود که به آنها می آموخت چگونه در این گیرو دار پر ابهام زندگی راهی برای خود پیدا کنند به سوی حقیقت. خانقاه جایی بود که حتی مغولان وحشی منش نیز کاری به کار آنجا نداشتند یا بر حسب اعتقادشان و یا به این دلیل که مردم را به رویگردانی از دنیایی که خود آن را تسخیر کرده بودند، تشویق نمایند. در این صورت مردم دیگر در مقابل حاکمیت مغولان مقاوت نمی کردند و کار دنیا را به مغولان می سپردند و مانند حافظ می گفتند ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد.
صوفی کسی بود با دلی پر از صفا، او آزاده زندگی می کرد . نه بر اشتری سواربود و نه چو خر به زیر بار. مالک یا مملوک کسی نبود، بندۀ آمال و شهوات خویش نیز. از دنیا و هر آنچه در آن است روی بر تافته و چشم به جهان دیگری داشت.
برخی معتقدند که صوفی گری به مکتب افلاطون که یکی از مهمترین سیستمهای فلسفی و عرفانی یونان باستان بود، برمی گردد . از این نظر افلاطون اینکه واجد روح تصوف و یک سلسله مطالب و نظرات تصوف زا بوده است او بنیانگذار این مکتب به مساله عشق و اشراق معنوی و روحانی اهمیت بسیار زیادی قائل بوده است و به عقیده افلاطون تنها راه معرفت و کشف و شهود وصول به حق است.

بعضی نوشتهاند که لفظ صوفی از کلمه یونانی صوفیا یا سوفیا به معنی حکمت و سوفس، به معنی حکیم دانشمند آمده و با کلمات فیلسوف به معنی دوستدار حکمت ارتباط دارد. برخی را عقیده بر این است که آنها را از صفّه گرفته اند و گروه اصحاب صفّه کسانی بودند که به همراه پیامبر از مکه به مدینه مهاجرت کردند و چون جایی نداشتند در قسمت شمالی مسجدالنبی سکنی گزیدند و به سبب از دستدادن و یا رهاکردن خانه، دارایی و جایگاه خود در قبایل، با پذیرش فقر و تنگدستی، به عبادت و تعلیم و تعلم و شرکت در جهاد روی آوردند. برخی دیگر ریشه این کلمه را در صوف یا پشم می دانند و از آنجا که صوفیان پشمینه پوش بودند به این نام، شهرت یافتند. به هر حال آنها گروهی بودند که از دنیا و خوشی های آن روی گردانده و به تهذیب نفس می پرداختند و یار و دیار را ترک نموده و دائم السفر بودند.
طبق رسالۀ قشیریه ؛ تصوف جز دوری از تمنیات و شهوات جسمی نیست و با طی چنین مسیری انسان به پاکیزگی روح و خلوص ایمان می رسد. تصوف فنای ارادۀ فردی در برابر ارادۀ الهی است و فرد صوفی به اطاعت محض از اوامر دینی می پردازد و هر آنچه شریعت آن را نهی کرده از آن احتراز می نماید . آنها کسانی هستند که خدا همه چیزشان است و خود را در وجود خدا هیچ می شمارند. آفرینش تجلی ذهن خداست و هم اوست که بر همه چیز علم دارد و وظیفۀ انسان در مقابل خدا اطاعت و بندگی محض است.
البته این گفتارها تنها مبانی نظری صوفی گری است ولی در عمل این گروه کسانی بودند که نه عرضۀ مقابله و جنگیدن با مغولان را داشتند و نه انگیزۀ کافی برای کارکردن و در واقع چشم به دست دیگران داشتند که عنایتی کنند و کمکی نمایند تا آنها بتوانند شکم خویش را سیر کنند و به تنبلی عادت نمایند.
آنها بهانه شان این بود که دنیا پست و بی ارزش است و ما از آن روی گردانیم. در حالی که نمی شود بدون درآمد زندگی کرد . ساختن چنین نظر و دیدگاهی می تواند به لحاظ اقتصادی و اجتماعی خسارت بار باشد.
اما در اروپا مدت ها بود که کلیسا زمام امور را در دست گرفته بود. آنجا دیگر مردم به حال خود گذاشته نشده بودند که دنبال پناهگاهی برای زخم هایشان باشند بلکه زخم اصلی را به آنها خود کلیسا زده بود. کلیسای کاتولیک خود را نمایندۀ خدا می دانست و هم به لحاظ سیاسی و هم از منظر اقتصادی یک امپراطوری تشکیل داده بود. مردم باید تابع حاکمیت دین می بودند و قدرت انتخاب نداشتند.
کلیسا می گفت اول به خدا یعنی به ما ایمان بیاورید بعد بروید فکر کنید که آیا تصمیم درستی گرفته اید یانه؟ یعنی ایمانی قبل از تعقل، اصولاَ دین اگر به معنای ارتباط و اتصال با مبدع هستی باشد و نوعی امید و اطمینان به انسان بخشد معنایی برای فرد به همراه دارد، ولی مشکل از آنجا شروع می شود که دین متولی پیدا می کند و صاحبان دین بر مردم استیلا می یابند. آنها خود را نمایندۀ خدا می دانند و می گویند چون مالک دنیا خداست، پس حاکم آن نیز هم اوست. اما از آنجا که خدا در بین مردم حضور ندارد، نمایندگان خود را که ما هستیم بر این امور گماشته است و شما باید از ما پیروی کنید. آن گاه به اخذ اموال آنها به عناوین مختلف مبادرت می نمایند و به حکمرانی می پردازند آن هم به شیوۀ خودکامگی و الیگارشی و اسم این نوع حاکمیت تئوکراسی است. این بود که دستگاه دینی مسیحیت در کتاب مقدس خود برخی از نظرات علمی دانشمندان یونان باستان نظیر بطلمیوس را آورده بود و چون عصر رنسانس پدید آمد یافته های علمی دانشمندانی نظیر گالیله و کپرنیک این نظرات را زیر سؤال برد و رفته رفته مردم به کل آیین مسیحیت شک کردند و تنها نظراتی را قبول می نمودند که به طریقۀ علمی کشف شده باشند.

عقاید مارتین لوتر و نهضت پروتستان نیز اصلاحاتی اساسی در نظرات کلیسای کاتولیک به وجود آورد. دیگر آنها قدرت سابق را نداشتند ؛ نظریات علمی شالودۀ مذهب شان را به چالش کشیده بود. خدا به گفتۀ نیچه مرده بود و انسان به جای او نشسته بود. دیگر به جای اینکه انسان بنده خدا و کلیسا باشد آقای خودش شده بود. اومانیسم به وجود آمده بود.
نقل است که در یونان باستان برای هر چیزی الهه ای وجود داشت، زئوس خدای خدایان بود و آتش جاویدان تنها در نزد او بود تا اینکه پرومته که خدای انسان بود، آتش جاویدان را از زئوس دزدید و به دست انسان داد و بدین گونه بود که انسان حاکم بر سرنوشت خود گردید.
در فرهنگ های انگلوساکسونی این فرد بود که بر سرنوشت خود حاکم بود و فردگرایی و یا اندیویدالیسم رواج داشت اما در جوامع سوسیالیستی روح جمعی انسان ها بود که اصالت داشت ، شکل سوسیالیستی اومانیسم اصالت را به جامعه انسانی می داد. به هر حال این نظر با دیدگاه تصوف در تضاد است که وجود انسان را اصیل نمی شمارد و او را بنده و خاکسار حضرت حق می شمارد. از طرفی انسانی که توانایی حاکمیت بر سرنوشت خویش را داشت از حق آزادی نیز برخوردار بود یعنی کسی که قادر است راه خود را خود تعیین کند باید از حق آزادی تعیین سرنوشت خویش نیز برخوردار باشد. به همین خاطر بشر از قید کلیسا آزاد شد و لیبرآلیسم که حاصل اندیشه های جان لاک و ژان ژاک روسو بود به وجود آمد.
گفتیم که این پژوهش های علمی بود که باورهای کلیسا را به چالش کشید ؛ به همین خاطر در دیدگاه مردم اروپا علم احترام خاصی یافت، آنها نگرش علمی پیدا کردند به این معنی که به هر چیز از دریچۀ علمی نگاه کردند و هر آنچه غیر علمی بود به کنار نهادند. علاوه براین به روش علمی مجهز شدند و یافته های علمی را به جهان ارائه دادند و همچنین دانش علمی در بین شان رشد یافت. این چنین بود که سیانتیسم یا علم گرایی در اروپا حاکم گردید، سیانتیسم مکتب فکری خاصی نیست بلکه روح حاکم بر جامعۀ غربی آن دوره بود. از آنجا که دانایی توانایی است ، علم به آنها قدرت بخشید و تسلط آنها بر سایر سرزمین ها را میسر ساخت و استعمارگری به وجود آمد.
در این میان رقابت کشورهای اروپایی در این زمینه به ویزه آلمان که می دید نسبت به همسایگان خود دست پایینی دارد باعث شد که با یک حس ناسیونالیستی نظیر نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا گسترش یافت جنگ های جهانی رقم بخورد و میلیون ها انسان بی گناه کشته شوند و یا در کوره های آدم سوزی سوزانده شوند.
شرایط دشواری پیش آمده بود . بشر که سیانتیسم را راه حلی مهم برای رفع مشکلات خود می شمرد حالا اسیر دست همین ابزارهای تولید شده توسط علم بود. بمب ها و جنگ افزارهای جنگی بودند که به کشتار وسیع موجب شدند.
در چنین شرایطی بود که بشر به این فکر افتاد که معنایی برای زندگی از هم گسیختۀ خود پیدا کند و اگزیستانسیالیسم پا به عرصه وجود نهاد. اگزیستانسیالیسم با طرح موضوع اصالت وجود در فلسفه مطرح گردید.
باید گفت که موضوع اصالت وجود یا ماهیت یکی از بحث های دیرینۀ فلسفی است. کسی که می خواهد چیزی بسازد ابتدا ماهیت آن را در ذهنش تجسم می کند و سپس اقدام به ساخت یا به وجود آوردن آن می کند. به طور مثال اگر نجاری بخواهد دری بسازد ابتدا در ذهن خود ماهیت آن را تجسم و سپس اقدام به ساخت آن می کند به طوری که پس از به وجود آمدن آن شی غیر در نیست، یعنی پنجره، میز و یا شی دیگری نیست. اما اگزیستانسیالیست ها می گویند قبل از معین شدن ماهیت این وجود آن است که به وجود آمده. البته مشخصا برای انسان این روند را در نظر می گیرند. نظرشان این است که انسان ابتدا به وجود آمده و سپس با ارادۀ آزاد خود و قدرت انتخاب و تصمیم گیری اش ماهیت خود را خود آفریده است. پس ماهیت امری تبعی است و اصیل نیست بستگی به نوع انتخاب های آدمی دارد.
در روان شناسی معنا نگر که ویکتور فرانکل آن را در اردوگاه آشویتس ابداع کرد انسان به دنبال دلیلی برای زندگی و رنج هایش است و اگر این دلیل را یافت می شود معنای زندگی او، به گفتۀ نیچه هر کس چرایی برای زیستن دارد، با هر چگونگی خواهد ساخت. واکنش مردم اروپا به رنج های فراوانی که دو جنگ جهانی در پی داشت یکی این بود که زندگی کلا پوچ و بیهوده است و نیهیلیسم مبین همین دیدگاه است و بدیهی است حیاتی که پوچ و بیهوده باشد ارزش ادامه دادن ندارد و خودکشی راهی برای پایان دادن به آن است. به همین خاطر افرادی نظیر صادق هدایت اقدام به خود کشی نمودند. البته با شرایطی که مردم اروپا در جنگ جهانی دوم داشتند و همچنین تجارب ویکتور فرانکل در اردوگاه آشویتس که در آنجا خود شاهد مرگ عزیزانش بوده است و حتی مادر و برادرش را در اتاق های گاز کشته اند به این نتیجه رسیده است که زندگی سراسر رنج است و تلاش انسان باید متمرکز بر این باشد که دلیلی برای این رنج هایش پیدا کند و چون این دلیل را یافت همین می شود معنای زندگی اش و می تواند امید رفته را به جوی باز گرداند و به زندگی ادامه دهد و خود را نکشد.

اگزیستانسیالیسم می گوید مشکلات و سختی ها وجود دارند ولی این انتخاب های ماست که وضعیت را دیگر گون می کند، به گفتۀ نیچه مشکلات اگر تو را نکشد قوی ترت می سازد.
اگزیستانسیالیسم در مورد ممکن الوجود بحث می کند. می دانیم که واجب الوجود خداست ؛ موجودی که چاره ای جز موجود بودن ندارد. اما انسان یک ممکن الوجود است، می تواند باشد یا نباشد. اگزیستانسالیسم به دو شاخۀ مذهبی و غیر مذهبی تقسیم می شود . سورن کی یرکگارد، یاسپرس و گابریل مارسل به بعد الهی و مسیحی آن و افرادی نظیر هایدگر و سارتر به نوع الحادی این باور دارند. آنهایی که بعد الهی این مکتب معتقدند می گویند اگر هم خدا یا همان واجب الوجودی باشد انسان توانایی درک آن را ندارد که بفهمد در ذهن او چیست تا ماهیت خود را مطابق آن بسازد پس به همین خاطر، خود ماهیت خود را می آفریند با قدرت انتخابش. اگزیستانسیالیسم الحادی که اصلاً خدایی وجود ندارد و هر آنچه که هست انسان است که به حال خود رها شده و خودش باید انتخاب کند و تلاش نماید که ماهیت خود را به وجود آورد.
در این مقوله اگر بخواهیم تصوف را با اگزیستانسیالیسم مقایسه کنیم باید بگوییم که در تصوف هر آنچه هست خداست و انسان با متابعت از او ریاضت و تهذیب نفس می تواند خود را به خدا نزدیکتر کند و به جای انتخاب بنده باید بندگی محض و اطاعت تمام از خدا و مرشد خود داشته باشد و تنها در این صورت است که رضایت حق را کسب می کند.
یکی دیگر از مباحث اگزیستانسیالیسم بحث مسئولیت است. یعنی انسان مسئول ساختن ماهیت خودش است. از آنجا که انسان آزاد است و مسیر خود را خود انتخاب می کند بنابراین مسئول نوع انتخابش نیز می باشد. این انتخاب و همچنین مسئولیتی که به همراه دارد باعث ایجاد اضطراب می شود، اضطراب ناشی از اینکه آیا انتخاب درست را انجام دادم یا از اینکه آیا توانستم در حد مطلوبی تلاش کنم تا چیزی را که انتخاب کرده ام تحقق بخشم؟ البته می دانیم که هر انتخابی مستلزم آگاهی است و هر کس نا آگاهانه چیزی را انتخاب کند اشتباه می کند. این آگاهی مستلزم رشد و قدرت درک خوب و بد است و همچنین فرد باید به هویت دست یافته باشد که تصمیم بگیرد.
نوزاد انسانی توان انتخاب کردن ندارد، او نه خانوادۀ خود را که در آن به دنیا آمده انتخاب کرده است و نه پایگاه اقتصادی و اجتماعی، نه دین نه زبان و نه نژاد خود را. حتی لباسی که می پوشد، غذایی که می خورد، خانه ای که در آن زندگی می کند و حتی نوع تنبیه یا تشویقی که می شود و تربیتی که دریافت می کند را نیز خود انتخاب نکرده است و می دانیم که سال های ابتدایی زندگی که انسان توسط والدین و مربیانش تربیت می شود تا چه اندازه بر شخصیت و منش او تأثر دارد که زیگموند فروید گفته کودک پدر انسان است. یعنی تأثیری که سال های ابتدایی زندگی بر شکل گیری شخصیت آدمی دارد دیرپاست.
حال از این منظر باید گفت که اگزیستانسیالیسم می تواند مربوط به دوره ای باشد که کودک آدمی بزرگ شده و از قید و بند والدین و اطرافیان رهایی یافته و هویت خود را شکل داده و نیز تاحدودی آگاهی به دست آورده و درصدد انتخاب مسیر زندگی آیندۀ خود است.
اگر باز بخواهیم موضوع اضطراب را در تصوف و اگزیستانسیالیسم با هم مقایسه کنیم باید بگوییم حملۀ نظامی و تبعات آن باعث اضطراب شده و مردم برای رهایی از آن به خانقاه روی آورده بودند. آنها با دورهم جمع شدن و همدردی اضطرابشان را کاهش می دادند.
از سویی در تصوف مسألۀ اننخاب آزاد مطرح نبود و مسؤولیت انتخاب هم چندان وجود نداشت پس به همین خاطر خانقاه جایی بود که فرد در آنجا آرامش می یافت و با تسلیم شدن در برابر شریعت و پیمودن طریقت به حقیقت دست پیدا می کرد و به خاطر همین آرامشی که کسب می کرد راضی بود. اینکه در مقابل هستی نیستی هست و مرگ هم یکی از موضوعاتی است که در مکتب اگزیستانسیالیم روح و روان فرد را مشوش می نماید و هر آن جرس فریاد می دارد که بربندید مهمل ها، ولی در تصوف مرگ نوعی انتقال به جهانی دیگر است یا به قولی ما زبا لاییم و بالا می رویم.
در صوفی گری ما مال این دنیا نیستیم و به این دنیا پرت شده ایم و اینجا برایمان غربت است و تمام آه و نالۀ ما برای این است که از معشوق خود به دور افتاده ایم و زمانی که به وصال او برسیم آرام و قرار می یابیم پس به همین خاطر ترس و اضطراب از مرگ و نیستی هم معنا ندارد و مرگ نوعی اتصال و رسیدن به معشوق است.
در مکتب اگزیستانسیالیسم ؛ مرگ و نیستی عامل ایجاد اضطراب و تشویش در فرد است و به او می گوید برای مقابله با نیستی چاره ای جر انتخاب ندارد و همین انتخاب هر روز از انسان انسان دیگری می سازد و ماهیتش را دچار استحاله می کند، انسان در فرایند زندگی موجودی ایستا و ثابت نیست و دائم با انتخاب های خود ماهیت جدیدی می یابد و او دائم در حال رفتن و در حال شدن است.
بشر با انتخاب ، راه خود راه را برای سایرین نیز باز می کند . وقتی انتخاب او معنی پیدا می کند که دست به عمل بزند. وقتی به گونه ای عمل می کند در واقع به دیگران نیز می گوید شما هم مثل من باشید و مثل من عمل کنید ؛ بنابراین او نه تنها مسئول عمل خود بلکه مسئول عمل دیگران نیز هست.
اگزیستانسیالیسم می داند که مرگ در سایه نشسته و به ما می نگرد دچار اضطراب می شود و در پی یافتن معنایی برای هستی خود هست او می خواهد چیزی بیافریند، خدمتی بکند و راهی بگشاید و جهان را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد شاید از نیستی فرار کند.
موضوع دیگری که در مقایسۀ اگزیستانسیالیسم و تصوف مطرح است، مسألۀ تنهایی است. گفتیم که در هنگام حملۀ مغولان به ایران یکی از واکنش های مردم گوشه نشینی و گزیدن کنج عزلت بود. البته نه از آن جهت که علاقۀ اجتماعی بین شان از بین رفته باشد بلکه چون نمی توانستند برای رفع مشکلات هم کاری بکنند سعی می کردند تنها به فکر خویش باشند و تنها گلیم خویش از آب بیرون بکشند. آمدن شان به خانقاه هم از آن جهت بود که التیامی برای دردها و زخم هایشان بیابند. زخم هایی که ناشی از بی کسی و بی سرانجامی بود. اما در فلسفه و روان شناسی اگزیستانسیالیستی تنهایی یعنی که فرد بداند از دنیای پیرامونش به دور افتاده و جدا شده، او تنها و بی کس در این جهان بی انتها به حال خود وانهاده شده و کسی نیست که مسئولیت او را بر عهده بگیرد.
در تصوف که البته یک مکتب منسجم امروزی نیست فلسفه اش، روان شناسی اش، جامعه شناسی اش و همه چیزش در هم آمیخته شده است ولی اگزیستانسیالیسم که یک مکتب منسجم غربی است و فلسفه ای است برای پاسخ به نیاز بشر امروزی پس از تشکل یابی فلسفه، روان شناسی اگزیستانسیالیسم هم پا به عرصه وجود گذاشت و افرادی نظیر رولومی و یا اروین یالوم مکتب روان شناختی و رویکرد درمانی آن را بنیان نهادند.
اروین یالوم خود تنهایی را به سه نوع مطرح کرده است : تنهایی درون فردی، که در آن فرد از احساسات و خواسته های خود جدا افتاده است و دیگر آن کسی نیست که باید می بود. یه گفتۀ فروغ فرخزاد این دگر من نیستم من نیستم، حیف از آن عمری که با من زیستم. این فرد در حقیقت از خود بیگانه شده و احساساتش را خفه کرده و زندگی کلیشه ای و به اجبار را دارد می گذراند.
نوع دوم تنهایی، تنهایی بین فردی است. در تنهایی بین فردی انسان نه با احساسات و عواطف درونی خود بلکه با اطرافیان قطع رابطه کرده است نه اینکه در اطراف او کس یا کسانی نیستند بلکه شاید در یک شهر چند میلیونی زندگی کند و باز تنها باشد.
کوه ها با همند و تنهای اند همچو ما با همان همتایان
اما نوع سوم تنهایی تنهایی اگزیستانسیالیسم است. در این نوع تنهایی فرد نه از خود و عواطف و احساساتش، نه از دیگران بلکه با جهانی که در آن زندگی می کند ارتباط ندارد. بشنو از نی جون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند. از نیستان چون مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند. در این شعر مولوی انسان به سان نی از نیستان جدا افتاده و درصدد رسیدن و ایصال به آن است چیزی که تصوف نیز به آن اعتقاد دارد و این چیزی که از آن جدا شد وجود حضرت حق است و تمامی جهد و تلاش انسان برای این است که به آن وجود و هستی ابدی برسد. ولی در تنهایی اگزیستانسیالیسم فرد به این نتیجه می رسد که در جهان تنهاست ممکن است برای مقابله با اضطراب آن با دیگران رابطه برقرار کند و عشق راهی است برای فرار از تنهایی.

به همین خاطر است که در فیلم ها و ادبیات و ... این قدر به عشق و دوستی با دیگران اهمیت داده شده است. برای اینکه از این تنهایی و پوچی زندگی فرار کنیم بایست به دیگران علاقه نشان دهیم چیزی که آلفرد آدلر از آن به عنوان علاقۀ اجتماعی یاد می کند. خدمتی به آنها ارائه دهیم چیزی بیافرینیم و بالاخره معنایی برای زیستن خود پیدا کنیم.
در اینجا تفاوتی که بین صوفی گری و اگزیستانسیالیسم وجود دارد این است که صوفی برای فرار از اضطراب و تنهایی آویزان خانقاه می شود، آرامش خود را از آنجا می جوید ، با انجام کارهایی که شریعت گفته می خواهد مثل سماع وجود خود را آرام نماید تا با اضطراب مواجه نشود. انتخاب این مسیر هر چند به انسان آرامش کذایی می دهد ولی اجازه نمی دهد که او با اضطراب واقعی اش مواجه شود و به نوعی فرد خود را می فریبد تا چند روزی را به آرامش بگذراند . این مسیر همان است که آلبر کامو از آن به عنوان خودکشی فلسفی یاد می کند.
اما در اگزیستانسیالیسم فرد اضطراب را انتخاب می کند ، می داند زندگی هم پوچ و هم پر از رنج است، زندگی کردن توام با تنهایی و مرگ و نیستی است پس اضطراب را انتخاب می کند و ماهیت وجودی خود را شکل می دهد .
او می داند که مسئولیت انتخاب هایش با خودش است ، به جای اینکه به خانقاهی برود و آویزان مذهب و شریعت شود خودش مسیر خود را انتخاب می کند و با وجودی که می داند زندگی پوچ است ولی آگاهی اهدافی را برای خود در زندگی مشخص می کند و برای دست یابی به آنها تلاش می کند و با سختی ها و رنج های زندگی مبارزه می کند.
خوشبختی یک احساس است و به پول زیاد، ماشین گران قیمت، همسر زیبا و ... ارتباط زیادی ندارد.

در یک منطقۀ زیبای گردشگری خانواده ای زیر سایۀ درختی نشسته بودند، چایی می خوردند و از صدای آبشاری که کنارشان بود لذت می بردند، نان و پنیر و سبزی داشتند ولی دلشان خوش بود و می گفتند و می خندیدند. در همان نزدیکی ویلایی بزرگ و لوکس قرار داشت. صاحب آنجا نه اهمیتی به صدای آبشار و پرندگان می داد و نه از مناظر لذت می برد. بهترین غذا در آشپزخانه اش درست شده بود و توسط خدمتکار روی میز چیده شده بود ولی او اصلا به غذا نگاه هم نمی کرد در گوشی خود وضعیت بازار سهام، طلا و دلار را چک می کرد و میزان سود و زیان خود را بررسی می نمود . او نه خوشحال بود و نه احساس خوشایندی داشت. حتی با خانوادۀ خود نیز ارتباط صمیمانه ای نداشت ؛ همسرش و دخترش هر یک در اتاق جداگانۀ خود بودند و در داخل یک ویلای به آن بزرگی کمتر همدیگر را می دیدند.
پس می توان گفت خوشبختی یک احساس است و ما باید نسبت به شرایطی که داریم به آن توجه کنیم. وقتی از نسیم ملایمی که موهایمان را می نوازد، وقتی از صدای آب از صدای آواز پرنده لذت نمی بریم و حتی به آنها بی توجه هستیم چگونه این خوشبختی را احساس کنیم. وقتی به باز شدن گلها و به عطری که از خود می تراوند و به ترنم زیبای طبیعت اطراف خود توجه نمی کنیم و ذهن خود را به کوله باری از افکار منفی تبدیل کرده ایم خوشبختی را احساس نخواهیم کرد. و به قول سهراب سپهری من به سیبی خوشنودم. من به بوییدن یک بوتۀ بابونه، من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم.
در این شرایط که جنگ فرسایشی شده، خیلی ها در جنگ از دست رفته اند، خیلی ها در اعتراضات کشته شده اند، گرانی بیداد می کند، آینده مبهم است، حقوق حتی تا دهم ماه هم نمی رسد، دانشگاه و مدرسه تعطیل هستند، کار نیست، یار نیست، آرام و قرار هم نیست باید چه کرد؟ آیا چون صوفیان دست به دنیا و هر چه در آن است پشت پا بزنیم و به زندگی تیپا بکوبیم و گوشۀ عزلت اختیار کنیم؟ آیا در این زندگی پوچ و بیهوده و دنیای فانی به فکر خودکشی باشیم البته خود کشی تنهاآن نیست که خود را از بلندی پرت کنی یا مسموم کنی، همین که زندگی کردنت تبدیل به مردن تدریجی شود، همین که جان کندن خود را به حساب عمر بگذاری، همین که سفر نروی، به زیبایی ها نظر نکنی، به کسی عشق نورزی و زندگی را برای خود زهر کنی این هم نوعی خودکشی است.
در این شرایط بهتر است برای خود اهدافی بچینی که دست یافتنی باشند. کاری بکنی، درختی را آبیاری کنی، گلی بکاری، برای گردش به دامنۀ کوه بروی، بخندی، موسیقی گوش کنی، کنار جوی بنشینی، به دوستی تلفن بزنی، آواز بخوانی، به کسی کمک کنی، درد دل کسی را گوش کنی، آشغالی را از روی زمین برداری، فیلم ببینی، کیک بپزی، به میهمانی بروی و کسی را برای میهمانی دعوت کنی، به ظاهرت برسی، با دوستی قرار ملاقات بگذاری، نقاشی بکشی، در کلاسی شرکت کنی، مقاله ای بنویسی یا بخوانی، سفر بروی، مهربان باشی، ورزش کنی، به رستوران بروی و برای دل خوشی ات تا آن اندازه که می توانی پول خرج کنی.
من می دانم که با انجام همین چیزها و کارهای کوچک هم احساس بهتری خواهی داشت پس هر چه زودتر شروع کن و با همین خوشی های کوچک زندگی کن.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








نظرات بینندگان
سه حرف کلی و جزئی هم بهنظر باید اضافه کرد:
الف) اهداف بند آخر حرف ندارند، اما اینها قبل وقایع اخیر هم، کم و بیش، در کشور جاری بود و آنچنان ره به جایی بُرد؟
ب) تغییر رسوم مردمی و قوانین دولتی راه اصلی نیل همگان به این دنیاهای آرمانی است.
پ) اگر مقالهنویسی و رستورانروی از سر ما ایرانیانِ «یک سر و هزار سودا» بیفتد، بارمان سبکتر میشود و به پروازمان هم کمک میکند.
مطمئنا فرموده شما می تواند کمک کند به یک زندگی قابل تحمل تر
Hands
Off!
Recognize
Maritime
Unchallenged
Zone.
دست (از تنگه هرمز) بردارید؛ منطقه دریایی بلامنازع را به رسمیت بشناسید.
عراق با استفاده از ناوگان عظیمی از کامیونها، نفت کوره را از طریق سوریه حمل و جریان محمولهها را از تنگه هرمز دور میکند و به سرعت در حال تبدیل همسایه خود به قطب برتر صادراتی خاورمیانه است.