باد از دامنههای البرز میآمد. بوی سرو میداد. پیرمرد کنار سنگی نشسته بود و کتابی چرمی در دست داشت. دستش آرام روی جلد میلغزید.
گفتم: «شاهنامه است؟»
گفت: «آری.»
مدتی چیزی نگفتیم. باد برگهای خشک را جابهجا میکرد.
گفتم: «بیشتر مردم میگویند این کتاب پر از جنگ است.»
پیرمرد شانه بالا انداخت. گفت: «مردم خیلی چیزها میگویند.»
کتاب را باز کرد. نور غروب روی صفحهها افتاد.
گفت: «اگر خوب گوش بدهی، میان صدای شمشیرها چیز دیگری هم هست.»
گفتم: «چه چیزی؟»
پیرمرد کمی مکث کرد. گفت: «چیزی که پیش از شمشیر باید باشد.»
انگشتش را روی سطری گذاشت.
گفت: «اینجا از مردانی سخن میرود که قدر جنگ را میدانستند.»
گفتم: «پس چرا میجنگند؟»
گفت: «چون گاهی باید چیزی را نگه داشت.»
باد تندتر شد. چند صفحه جلو رفت.
پیرمرد نگاه کرد و آه کشید.
گفت: «اینجا درباره زمانی است که مردم خواب ماندند.»
گفتم: «و چه شد؟»
گفت: «دشتها سوخت.»
مدتی سکوت بود. خورشید پایینتر رفت.
پیرمرد گفت: «فردوسی همیشه یک چیز را میگفت.»

گفتم: «چه؟»
گفت: «دوستی خوب است. اما سادهباوری بدتر از دشمنی است.»
به دره نگاه کردم. هوا رو به تاریکی میرفت.
گفتم: «پس این کتاب درباره جنگ نیست.»
پیرمرد گفت: «نه.»
کتاب را بست.
گفت: «درباره نگه داشتن است.»
گفتم: «نگه داشتن چه؟»
پیرمرد به کوهها نگاه کرد.
گفت: «آن چیزی که اگر از دست برود، دیگر چیزی نمیماند.»
بعد از جا بلند شد. گرد کتاب را تکاند.
گفت: «این سرزمین جنگ را دوست ندارد.»
کمی مکث کرد.
«اما از آن هم نمیگریزد.»
به راهی که به بالای تپه میرفت نگاه کردیم.
گفتم: «میان جنگ و سستی، راهی هست.»

پیرمرد گفت: «نامش را فردوسی گفته.»
گفتم: «چه؟»
پیرمرد لبخند زد.
گفت: «خِرَد.»
و بعد در سکوت غروب راه افتادیم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.