در این سرزمین، گاهی تاریخ با صدای انفجار نوشته میشود، اما بیشتر وقتها با صدای آهسته قدمهایی که کسی آنها را نمیبیند.
چهل روز گذشته بود. چهل روزی که ساعتها کش میآمدند و شبها کوتاهتر از همیشه بودند. در شهرها، آدمها یاد گرفته بودند خبرها را نه از بلندگوها، بلکه از سکوت میان جملهها بفهمند.
نامی بود که همه جا شنیده میشد؛ نه در شعارها، بلکه در زیر لبها.
ایران.
ایران در آن روزها بیشتر شبیه یک حس بود تا یک کلمه. حسی که در صف نان ایستاده بود، در اتاقهای فرماندهی بیدار مانده بود، در بیمارستانها آرام قدم میزد، و در خانههایی که چراغشان تا صبح روشن بود.
جنگ همیشه با گلوله تعریف نمیشود. گاهی جنگ یعنی کسی تصمیم بگیرد امید را خاموش نکند.
در گوشهای از کشور، پیرمردی هر صبح جلوی مغازه نیمهبازش صندلی میگذاشت. نه مشتری زیادی داشت، نه حرف زیادی میزد. فقط میگفت: «چراغ مغازه باید روشن باشد. شهر وقتی مغازهها روشن باشند، میفهمد هنوز زنده است.»
کمی آنطرفتر، در یک اتاق کوچک، دختری هر شب چیزی را مینوشت. نه خبرنگار بود، نه کسی از او خواسته بود. میگفت: «اگر ننویسم، انگار این روزها هیچوقت اتفاق نیفتادهاند.»
در دریا، جایی که آب و افق به هم میرسند، ملوانی به چراغ کشتی خیره شده بود. میدانست همین نور کوچک کافی است تا کشتی دیگری راهش را گم نکند.
ایران گاهی فقط همین است؛ چراغهای کوچکی که برای هم روشن میمانند.
در این چهل روز، آدمها چیزهای عجیبی فهمیدند.
فهمیدند که وطن فقط خاک نیست. یک رشته نامرئی است که دلها را به هم میبندد.
فهمیدند که اختلافها میتوانند بلند باشند، اما خطر که میآید، چیزی عمیقتر از همه آنها بیدار میشود.
و فهمیدند که بعضیها همیشه دیر میرسند؛ وقتی طوفان گذشته و آسمان آرام شده، تازه پرچم به دست میگیرند.
اما ایران با کسانی ایستاده که در طوفان ماندهاند.

یک شب، برق چند خیابان رفت. مردی از پنجره گفت: «نگران نباشید، برمیگردد.»
کسی جواب داد: «مهم نیست چراغها برگردند. مهم این است که امید برگردد.»
اما حقیقت این بود که هر دو به هم وابستهاند.
کشوری که چراغهایش روشن بماند، دلهایش هم راحتتر روشن میمانند.
حالا چهل روز گذشته است. گردوغبار هنوز در هواست، بعضی دیوارها ترک برداشتهاند، و خیلی از دلها هنوز خستهاند.
اما زیر همین خستگی، چیزی آرام نفس میکشد.
چیزی که در طول قرنها بارها زخمی شده، اما هیچوقت از حرکت نایستاده است.
ایران شبیه رودخانهای قدیمی است؛ گاهی گلآلود، گاهی خروشان، گاهی آرام.

اما همیشه جاری.
و تا وقتی جاری است، میشود دوباره پل ساخت، دوباره چراغ روشن کرد، دوباره داستان نوشت.
شاید روزی کسی از این روزها بپرسد: «آن چهل روز چگونه گذشت؟»
و جواب ساده باشد:
با آدمهایی که نامشان در کتابها نیامد، اما ستونهای این سرزمین بودند.
ایران همیشه روی همین ستونها ایستاده است.
پاینده ایران.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.