صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش

« به یاد دخترکان زیباروی ایران زمین ... و اینک جهان اشک می ریزد »

برای دختران دانش آموز مینابی که مظلومانه رفتند ....

حمیدرضا نظری

  دل نوشته حمیدرضا نظری برای دختران دانش آموز مینابی که مظلومانه رفتند در صدای معلم  "بابا!... بابایی!... باباجونم!..."

اینک و درست در این لحظه، صدای ناله دختربچه ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و مرا به یاری می طلبد.

دختربچه ای با کیفی کوچک و خونین -که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است - در زیرِ خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جان دادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیک تر می شود. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.

با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.

اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود...

اکنون شهر کوچک میناب و همه ساکنان سوگوارش با جگرهای سوخته، به ویرانه های ناشی از موشکباران وحشیانه ای خیره شده اند تا شاید صدای تعدادی از دانش آموزان باقی مانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.

دختر بچه زیبا و گرفتار در زیر آوار همراه با عروسک اش با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفس های خود را می کشد و با دیده ای تیره و تار، از روزنه ای باریک در میان سنگ و تیرآهن و دیوار فروریخته، دستش را به سویم نشانه رفته است تا به کمکش بشتابم و هوایی تازه به او برسانم و ناجی جان ضعیف و نحیف اش باشم.

دل نوشته حمیدرضا نظری برای دختران دانش آموز مینابی که مظلومانه رفتند در صدای معلم

سکوت جایز نیست و باید هر چه سریع تر کاری کرد؛ پس بلافاصله و با عجله خود را به او می رسانم و سنگ ها و میله ها و آجرها و مصالح ریز و درشت را کنار می زنم... و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جا خوش می کند تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازه ای به او هدیه دهند...

می خواهم باز هم در میان ویرانه های ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه قلم بزنم و از درد و خون و وحشت و ناله انسان امروز بگویم؛ از هواپیماها و بمب ها و موشک های مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان می دهند و جان می ستانند و با بی رحمی تمام، کودکان و مردمان بی پناه دیارم را نشانه می روند؛ می خواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کوله پشتی های مدرسه شان در زیر خروارها آوار پرپر و مدفون شدند و از صدای فریاد شیون جانسوز مادران و کمرهای شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که در کنار خرابه ها و تکه های موشک منفجرشده، به سوگ نشسته و در بهت و سکوت، چشم های گریان خود را به سوی آسمان پاک خدا دوخته اند.

دل نوشته حمیدرضا نظری برای دختران دانش آموز مینابی که مظلومانه رفتند در صدای معلم

در گوشه ای از آوار و بر روی تلی از خاک، از بلندگوی رادیویی نیمه شکسته، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشک های مدافعان و دلاور مردان شجاع وطنمان شنیده می شود و با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری که با چنگ و دندان و با شتاب خاک و سنگ و سیمان را کنار می زنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و برچهره بی جانشان بوسه بزنند.گروه های نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظه ای توقف به جنگ آوار رفته اند تا هر چه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آن ها را به زندگی دوباره بازگردانند... اینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشه ای از آوار مدرسه نشسته و کاری از دستم برنمی آید .

همچنان قلم می زنم و واژگان هر لحظه بیش از پیش بر کاغذ سفید رنگ مقابلم نقش می بندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم تازه ای به خود می گیرند، اما در میان هر چند کلمه نوشته شده، صدای رعب انگیز عبور هواپیماها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشه و کنار شهر، مرا و دفتر و قلمم را گیج و سرگردان و پریشان می سازد و دانسته هایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید می شوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم می نشیند و روح و روانم را به شدت آزار می دهد.

خدایا!

چرا اکنون چنین پریشانم و حال و روز خود را نمی فهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانش آموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان به همراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی در زیر آوار مانده اند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد. ناجیان پرتلاش هر چند دقیقه یک بار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را از دل خاک بیرون می آورند و صدای ناله های سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریک شب و ضجه های بلند و سوزناک مادران و خانواده های داغدار، زمین و زمان را به آتش می کشد و اشکِ ستارگان سوگوار را بر پهنه زمین خون رنگ، جاری می سازد که:

"ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؛ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!"

دل نوشته حمیدرضا نظری برای دختران دانش آموز مینابی که مظلومانه رفتند در صدای معلم

نمی دانم چرا امشب این همه سوگ و اجساد، دیگر به پایان نمی رسد و این غم و درد سنگین، از این مکان نمی گریزد و سکوت و آرامش در این خاک آتش گرفته و سوزان ساکن نمی شود؟

الهی!

چرا در این لحظات حال و هوای غریبی دارم و بغض سنگینی راه گلویم را می فشارد؟ چرا احساس می کنم که دیگر فردایی و آفتابی وجود ندارد و هرگز صبح نخواهد شد و دیگر خورشید عالم تاب رخ نمی نماید و به مردمان صبور، آزاده، نیک اندیش، شریف و شایسته سرزمینم سلام نمی گوید.

اینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشه ای از آوار مدرسه نشسته و کاری از دستم برنمی آید. وای که چه کوچک و ناتوان شده ام امشب.

بارها از خود می پرسم که از صبح امروز که مدرسه و فرزندان کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرارگرفته، تاکنون که پاسی از شب گذشته، چه کاری کرده ام و چه قدمی در راه کمک به مردم داغدیده برداشته ام. در این لحظه چرا این قدر مبهوت و ناتوان شده ام و کاری از دستم برنمی آید؟ چرا این قلم به سختی حرکت می کند و می نویسد و کلمات به راحتی بر صفحه سفید مقابلم نقش نمی بندد و... خدایا چگونه می توانم از دانش آموزان شیرین زبان و خنده ها و شادی های کودکانه و بازیگوشی های زیبایشان بنویسم؟ چگونه از دلبری هایشان بگویم که همواره گل لبخند بر لب پدران و مادرانشان می نشاندند و آنان را لبریز از شادی و امید می کردند؟

نه من دیگر نمی توانم از انفجار مهیب و آوار هراس انگیز و ناله کودکانی بگویم که اینک در زیر خروارها خاک محبوس و مدفون شده اند و راه رسیدن به آن ها و نجاتشان هر لحظه سخت و سخت تر می شود. من قدرت نوشتن درباره استخوان های شکسته و بدن های بی سر و جسم تکه پاره کودکانِ پِرِس شده در میان سنگ و سیمان و آهن و بِتُن را ندارم و نمی توانم قلم بزنم و چیزی بگویم و...

دل نوشته حمیدرضا نظری برای دختران دانش آموز مینابی که مظلومانه رفتند در صدای معلم

اینک دیگر صورت و صدای خنده زیبای کودکان مهربان شهرم را نمی بینم و نمی شنوم و درست در این لحظه، تنها ناله دختربچه ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و مرا به یاری می طلبد. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.

با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.

اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود.

"بابا!... بابایی!... باباجونم..."

( حمیدرضا نظری، نویسنده و کارگردان معاصر تئاتر، چند دهه در وادی والای ادبیات داستانی و نمایشی قلم می‌زند که حاصل آن انتشار بیش از ۳۰۰ داستان، مقاله، یادداشت و فیلم نامه‌کوتاه در مطبوعات و خبرگزاری‌ها و سایت‌های اینترنتی است. از نوشته‌های او می‌توان به داستان‌ها و نمایش‌هایی چون : « سمفونی شگفت انگیز شب و شیدایی، مادری در زیر باران فریاد می‌زند، مرگ یک نویسنده، پیامبری که اینک اشک می‌ریزد، راز یک انسان، داستان خیال‌انگیز سفر عاشقانه من و پروانه، سکوت یک نگاه، دری به روی دوست، این روزها دلم برای بوسه‌ای تنگ می‌شود، کودکان تشنه سرزمین من و اشکی به پهنای تاریخ » اشاره کرد.)

***

صدای معلم :

مصاحبه با برخی ایرانی های مقیم خارج از کشور و اظهار نظرهای عجیب و غیر انسانی در مورد کشتار دانش آموزان مینابی :


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

دل نوشته حمیدرضا نظری برای دختران دانش آموز مینابی که مظلومانه رفتند در صدای معلم

پنج شنبه, 21 اسفند 1404 14:53 خوانده شده: 114 دفعه چاپ

نظرات بینندگان  

پاسخ + +2 -4 --
ناشناس 1404/12/21 - 18:58
شاید اگر مدرسه کنار پایگاه بزرگ نیروی دریایی نبود الان زنده بودند
قعطا اداره نوسازی و آوپ دچار تخلفی بزرگ شدند
و نیاز به رسیدگی به این موضوع هست

اصلا فرض کنیم جنگی در کار نبود اگر آتش سوزی در پایگاه رخ میداد یا یک انفجار مهمات ناخواسته ترکش و اثراتش به مدرسه میخورد
بخاطر همین میگن مدارس بیمارستان و مراکز خدماتی باید در نزدیکی پایگاه نظامی نباشند
پاسخ + 0 0 --
ناشناس 1404/12/22 - 19:03
پول ها را پس کی بچاپه اگر نوسازی کارش را درست انجام بده؟؟؟؟؟؟
پاسخ + 0 0 --
ناشناس 1404/12/23 - 18:55
بزرگوارهنوزترکش های جنگ رادریافت نکردید شاید درمناطقی زندگی می کنید که اتفاق ناگواری برای شما رخ نداده امروز برای اولین بار صدای انفجار های متعدد چهار ستون بدنم را لرزاند وشوم بودن این پدیده را باتمام وجودم حس کردم هیچ وقت از جنگ وخون ریزی حمایت نکن
پاسخ + 0 0 --
حسن درویشی 1404/12/25 - 00:51
اولا پایگاه نبوده
دوما اصلا میگیم بوده اصلا کنار هر دانش آموز معصوم در اون مدرسه یه بمب هسته ای بوده زیر اون مدرسه شهر موشکی بوده و....
این صهیونیستهای جانی چرا صبر نکردند بعد تعطیلی مدرسه اونجا رو بمباران کنند ؟؟

خدایی زشته هنوز یه عده خزعبلات اینترنشنالی رو تکرار می کنند که اونجا پایگاه بود و نمی دونم زیر مدرسه مهمات بود و.....مشخصه قصد صهیونیستهای کودک کش قتل عام این بچه های معصوم بوده ولا غیر
پاسخ + 0 0 --
ناشناس -8156/68686/23 - 18:16
در خصوص رسانه های برون مرزی تکلیف مردم عادی چی هست؟ مونده اند وسط میدان! منظورتان این است که همش اعتماد کامل به صدا و سیما داشته باشند و زدن هواپیمای اف-۳۵ و مصاحبه با خلبانش را باور کنند و با تخیلات و اوهام این وری ها خرکیف شوند. با به محض ترور یک سردار تکذیب صدا و سیما شروع می شود و چشمشان به حقیقت کور می شود و راه افسانه می زنند.
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می‌ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بی‌خبران راه نه آنست و نه این

در هر حال اقوام ایرانی به کمک رسانه های غربی خبر درست و واقعیت اگر در ثریا هم باشد به آن دست خواهند یافت!
پاسخ + 0 0 --
ناشناس 1404/12/25 - 08:29
فقط دختران مینابی آسمانی نشده اند
دانش آموزان پسر نیز مظلومانه پرپر شدند.
چرا همه درست نمی گویند و از روی هم غلط
می نویسند و یا بیان می کنند؟
پاسخ + 0 0 --
ناشناس -8156/68686/23 - 17:45
حکومت هنوز اطلاعات درست و حسابی به افکار عمومی نداده است. یادآوری می کنم که در داستان زدن هواپیمای مسافربری ایرانی توسط ناو آمریکایی وینسنس آنچه بعدها هویدا شد بر خلاف چیزی بود که حکومت به خورد مردم داده بود. هواپیمای مسافربری را عوامل حکومت به عمد در مسیری هوایی قرار داده بودند که ناامن بود و قصدشان این بود که ناو آمریکایی را با اشتباه بیندازند تا هواپیما را بزنند تا اینها بتوانند خوراک تبلیغاتی فراهم کنند. درباره پرواز تهران-کیف هم داستان روشن گشت. بنابراین مردم به روایت حکومت از این واقعه اعتماد چندانی ندارد و شاید گذشت زمان اصل ماجرا را به نشان دهد.
پاسخ + 0 0 --
ناشناس 1405/01/28 - 21:29
امروز رسانه ها با ویدیویی این خبر را منتشر کردند:
انتشار یک ویدیو و تصویر از سوی یک شهروند اهل میناب درباره وجود برجک نگهبانی در «مدرسه شجره طیبه» موجی از واکنش‌ها را در شبکه‌های اجتماعی برانگیخت؛ ادعایی که با روایت‌های متناقض همراه شده و حالا محل مناقشه است.
این شهروند در توضیح ویدیوی خود مدعی شده است: «تازه بعد از ۴۶ روز به اینترنت وصل شدم. خدایی این شبیه به مدرسه است یا پادگان؟ برجک نگهبانی نیروی دریایی سپاه درون حیاط مدرسه چه می‌کند؟ چرا باید درون پادگان، مدرسه بسازند و دختران معصوم را سپر انسانی کنند؟» او همچنین به نمونه‌ای مشابه اشاره کرده و مدعی شده در مدرسه‌ای در میناب «رادار روی پشت‌بام» نصب شده است.

نظر شما

صدای معلم، صدای شما

با ارائه نظرات، فرهنگ گفت‌وگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نظرسنجی

" صلح و فرهنگ گفت و شنود " را در کتاب های درسی و در فضای غالب مدارس چگونه ارزیابی می کنید ؟

دیدگــاه

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم - اخبار فرهنگیان، معلمان و آموزش پرورش بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور