پشت هر میز ناهارخوری شلوغ، همیشه یکی هست که نمک را می گیرد، روی غذایش می پاشد، بعد یک نگاه به نمکدان سفالی می اندازد و با بی اعتنایی تمام، می گذاردش لبه میز. انگار نه این ظرف کوچک، مایه تمام مزه سفره اش بوده، نه دست های پینه بسته ای آن را از تنور روزگار درآورده اند. اما این یکی، فقط نمکدان را نمی شکند، با هر لقمه، خاطره دست پینه بسته ای را هم گاز می زند.
این رفتار، ساده تر از آن است که بپنداریم. اینها همان کسانی اند که با پول همان سفرهای که از آن بیزارند، بزرگ شده اند . نمکدان شکستن، اعلام استقلال واهیست از وابستگی اجتناب ناپذیر. یعنی من الان جای دیگری ام، من دیگر از آن شما نیستم، اما این دیگری هیچ وقت نمیپذیرد که آن نمکدان، تنها گذرنامه ورودش به همین جایگاه فعلی بوده.
این پدیده را در همه لایه های جامعه می توان دید ؛ دانشجویی که حالا لهجه مادری را مسخره می کند، مدیر تازه به دوران رسیده ای که دیروز خودش صف نان بود و امروز از صف کشیدن بیزار است، روشنفکری که کتاب اولین معلم خود را در انباری فراموشی می گذارد.
و تلخ تر از همه، بچه یتیمی که برادر بزرگش او را نان داد، و امروز، با همان مشتی که روزی قرص نان را برایش خرد می کرد، بر دهان برادر می کوبد، انگار نه آن نان، نه آن شب های گرسنه، نه آن دست های لرزان، هیچ کدام را به یاد نمیآورد. انگار نفی خاستگاه، ارزان ترین بهای پذیرفته شدن در جمع تازه است. اما آن جمع، هرگز آنها را از ته دل نمیپذیرد؛ فقط گاهی، برای رفع ملال خود، نگاه شان میکند که چطور با غیرت، داشتند ظرف سفالی خودشان را خرد میکردند. چون میدانند که این تازهواردان، همیشه بوی نان داغ سفرهی دیگران را بر تن دارند، هرچقدر هم عطر گرانقیمت بپاشند، و این بو، هرگز از مشام اهل آن جمع پاک نمیشود.
آنها را سر سفرهی خود مینشانند، اما نه به پای یک همسفره، که به پای یک سرگرمی زودگذر، تا روزی که خودشان، با همان بیاعتنایی، از سر میز بلند شوند و بروند، و جایشان را به تازهوارد دیگری بدهند که دارد با غیرت، ظرف سفالی خود را خرد میکند.

تلخ ترین بخش ماجرا، نه در شکستن نمکدان، که در نگاه صاحب خانه ایست که سکوت کرده. او، آن پیرمرد پشت میز می داند که این غرور کاذب، ریشه در خجالت عمیقی دارد، خجالت از دست های ترک خورده پدر، از سفره ساده کودکی، از بوی نان تنوری. اما او سکوت می کند، نه از سر ضعف، که از سر دردی کهنه . می داند این بچه، هنوز نفهمیده که نمک را نباید از ظرف کسی گرفت و سپس ظرف را شکست، چون نمک، مزه اش روی زبان میماند، حتی اگر ظرف، خرد شود زیر پا. و آن برادر بزرگ، همان که نان داد و حالا مشت می خورد، باز هم سکوت می کند ؛ چون یادش است که روزی، خودش هم می توانست مشت بزند، اما نان را برگزید.
این بازی پایان ناپذیر ؛ من دیگر آن نیستم . در واقع معامله ای با خویشتن خویش است، فروختن حافظه جمعی به بهای لحظه ای از پذیرش سطحی. اما تاریخ، همیشه تقاص نمکدان شکنان را پس می گیرد، وقتی روزی خودشان پشت میز دیگری بنشینند و ببینند که کسی با همان بی اعتنایی، ظرف نمک شان را می شکند.
یا بدتر، وقتی همان برادر زخم خورده، روزی از برابرشان بلند شود و برود، و آنگاه بفهمند که مشت، هرگز جانشین نانی نمی شود که دیگر نیست. آن وقت است که می فهمند نمک، هرگز از مزه نمیافتد، فقط ظرف ها عوض می شوند، و دست ها، همچنان پینه می بندند.
و سفره، همچنان پهن است، با همه ترک های روی ظرفهایش.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.