شب آرام روی شهر افتاده بود و نور تلویزیون تنها روشنایی اتاق پیرمرد بود.
صدای خندهی کسی از تلویزیون آمد: «هر که اینترنت بهتر میخواهد، برود افغانستان.»
پیرمرد کنترل را پایین گذاشت و مدتی به دیوار خیره ماند. از نسل پنج و مسترکارت چیزی نمیدانست، اما تحقیر را خوب میشناخت.
دستش را روی زانوی زخمیاش کشید؛ یاد سالهایی افتاد که جوان بود و در سرمای جبهه، برای همین خاک میایستاد. آن روزها میگفتند این سرزمین خانهی همهی ماست.
حالا بعضیها چنان حرف میزنند که انگار مردم، مهمان این خانهاند.
پیرمرد آهسته کنار پنجره رفت و به چراغ های شهر نگاه کرد. زیر لب گفت: «برای داشتنِ حقِ سادهی زندگی، آدم نباید از وطنش تبعید شود.»
عصایش را برداشت و آرام ادامه داد: « این خاک را کسانی نگه داشتند که ماندند؛ نه کسانی که مردم را به رفتن عادت دادند.»

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید








صدای معلم، صدای شما
با ارائه نظرات، فرهنگ گفتوگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.