صدای معلم

" ذهن ها تکان نمی خورند اما ابزار تخریب در جامعه ترقی می کرد! "

معلمِ لجوج و سرسخت آذربایجانی!

علی مرادی مراغه ای

میرزا حسن رشدیه معلمِ لجوج و سرسخت آذربایجانیلجاجت اگر درپایِ هدفی مقدس مانند عدالت طلبی، آزادی خواهی و آگاهی بخشی باشد همیشه زیباست چرا که بزرگترین و پر ارزشترین دستاوردهای انسانی، همیشه محصول لجاجت و صبوری بوده است.
در کودکی که بر خواسته خود بیش از اندازه لجاجت کرده و سرانجام مادر و مادربزرگ را ذله می کردیم در آن لحظه آخر که تسلیم خواسته مان میشدند همیشه یک ناسزای خفیفی نثاران می کردند:
 سنین نس داماریوا...!

این لجِ مخصوص آذربایجانی در تاریخ چقدر زیبا بوده:
لجِ بابک در بارگاه خلیفه که کفر خلیفه را درمی آورد و به سلاخی اش می انجامد، لج ستارخان در پای مشروطیت ایران, لج ثقه الاسلام  تبریزی در مقابل خواسته فرمانده قشون روسی تنها برای یک تائید، یا لج صمد و مخصوصا لج بهروز دهقانی با دستان بسته در حصار عمله و اکره آقای پرویز ثابتی خوشتیپ...!

اما این رشدیه مثل اینکه در آن لجاجت مخصوص تبریزی سرآمد همه بوده!
آنها از راههای مختلف می آیند اما برای هدف مشترک: از خرمدینی از شیخی گری، از مشی چریک... و این یکی رشدیه از درس و مشق و تخته سیاه...همگی چون رودهایی که از نواحی مختلف می آیند ولی به یک دریای مشترک می ریزند...آزادی و عدالت و آگاهی.

اولین بار که در زمان ناصرالدین شاه، نخستین مدرسه اش را در محله ششگلان تبریز باز کرد یک سال بیشتر طول نکشید که با فتوای پیشنماز محل، متعصبان حمله کرده مدرسه را تخریب و با چوب و چماق به جان دانش آموزانش افتادند ، رشدیه شبانه به مشهد فرار کرد. پس از شش ماه دوباره برگشت دومین مدرسه اش را در محله بازار باز کرد اما باز متشرعین خرابش ساختند.

رشدیه سومین مدرسه اش را در محله چرنداب تبریز گشود اما باز ویران کردند! این بار، چهارمین مدرسه اش را در محله نوبر تبریز برای کودکان تهیدست بازکرد . تعداد دانش آموزان بیشتر بود ، مخالفانش به نزد پدر رشدیه رفته و به او هشدار دادند که اگر به فکر جان فرزندش هست او را از ادامه مدرسه سازی باز دارد...

رشدیه باز به مشهد رفت اما اندکی بعد به تبریز بازگشته پنجمین مدرسه اش را در محله بازار تبریز راه انداخت . استقبال دانش آموزان این بار متعصبان را بیشتر خشمگین ساخت ، به مدرسه حمله کرده یکی از دانش آموزان را کشتند...
و تازه، در آن زمان، تبریز به خاطر ارتباط با تحولات قفقاز و عصر تنظیمات عثمانی از همه شهرهای ایران رشد یافته تر بود و قرار بود اندکی بعد در مشروطه خواهی ایران نقش خطیری را بازی کند ؛ آن وقت حدیث مفصل بخوان از اوضاع سایر شهرهای ایران...!
رشدیه باز به مشهد رفت و مدرسه ای را در آنجا دایر کرد اما این بار، مکتب داران سنتی مشهد حمله کرده ، مدرسه رشدیه را غارت کرده و دستش را نیز شکستند!

رشدیه به تبریز بازگشت و ششمین مدرسه خودش را در لیل آباد باز کرد . مدرسه اش سه سال دوام آورد اما شبی به مدرسه اش حمله شد و با شلیک گلوله متعصبین، پایش زخمی شد و دستش را که قبل از این در مشهد شکسته بودند چنین سرود:
 مرا دوست بی‌دست و پا خواسته است
 پسندم همان را که او خواسته است....

میرزا حسن رشدیه معلمِ لجوج و سرسخت آذربایجانی

دیگر همه می ترسیدند حتی خانه خود را برای مدرسه به او کرایه دهند . رشدیه با فروش کشتزار خود، با اجازه علمای نجف، مسجد شیخ الاسلام تبریز را به مدرسه تبدیل کرد اما این بار، صدای زنگ مدرسه به تریج قبایشان برخورد که شبیه ناقوس کلیساست!...

باز مخالفانش حمله کرده این بار برای تخریب مدرسه اش تنها به بیل کلنگ اکتفا نکرده بلکه به نارنجک متوسل شدند که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود!

ذهن ها تکان نمی خورند اما  ابزار تخریب در جامعه ترقی می کرد! این هفتمین مدرسه اش بود.

اواخر عمرش که دیگر ناتوان گشته بود اما از لجاجت تبریزی اش کم نشده بود!

در 90 سالگی هم دست بردار نبود!

روزی در کلاس بیهوش شد . پزشکی آوردند که سفارش کرد حتما باید از تدریس دست بکشد. در آنجا بود که وصیت نامه معروفش را بر زبان راند:
«چه بهتر در کلاس درس بمیرم و پس از مردن، در جایی دفن کنید که شاگردان مدارس پا بر روی گورم بگذارند تا روحم را شاد کنند»

معلم لجوج سرانجام سعادت آن را یافت که بر روی شانه های انبوهی از شاگردان خود به خانه ابدی اش رهسپار گردد...
 به نظر می رسد که سرانجام، درخت دانش بر تبر جهل پیروز شده بود و پوست و گوشت نحیف معلم بر شلاقِ نادانی متعصبان...

کانال تاریح تحلیلی ایران


میرزا حسن رشدیه معلمِ لجوج و سرسخت آذربایجانی

شنبه, 07 تیر 1399 11:19 خوانده شده: 167 دفعه چاپ

نظرات بینندگان  

پاسخ + +7 0 --
ناشناس 1399/04/07 - 12:36
بجای لجبازی که بیشتر بار جاهلانه دارد بهتر نیست بگوییم صلابت و سخت کوشی و تسلیم ناپذیری آذربایجانی ها؟
پاسخ + 0 0 --
ناشناس 1399/04/07 - 12:45
جمله زیر از ثقه الاسلام است نه رشدیه.

چه بهتر در کلاس درس بمیرم و پس از مردن، در جایی دفن کنید که شاگردان مدرسه پا بر روی گورم بگذارند تا روحم را شاد کنند»
پاسخ + +1 0 --
علی صادقی / مشاور 1399/04/07 - 12:56
با سلام
روح میرزا حسن رشدیه شاد و یادش گرامی باد.

نظر شما

صدای معلم، صدای شما

با ارائه نظرات، فرهنگ گفت‌وگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.




نظرسنجی

" کیفیت آموزش " را در شبکه شاد و برنامه های تلویزیون چگونه ارزیابی می کنید ؟

دیدگــاه

تبلیغات در صدای معلم

درخواست همیاری صدای معلم

شبکه مطالعات سیاست گذاری عمومی

کالای ورزشی معلم

تلگرام صدای معلم

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

 سامانه فیش حقوقی معلمان

سامانه فیش حقوقی معلمان بازنشسته

سامانه مراکز رفاهی

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور