در 2 آذر 1312 در روستای مزینان، در دل کویر و نزدیکی سبزوار کودکی متولد شد که خانواده اش نام او را علی گذاشتند. خانواده ای که از سال های دور عالمان دین بودند. پدر پدر بزرگش ملا قربانعلی معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و حکیم و از شاگردان ملاهادی سبزواری بود. پدر علی شریعتی نیز محمد تقی شریعتی خود روحانی بود ولی رویکردی نوگرایانه و روشنفکرانه به دین داشت.
دورۀ دبیرستان را در مشهد تحصیل نمود و سپس وارد دانش سرای مقدماتی شد. در سال 1334 به دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی مشهد راه یافت، تا در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی تحصیل نماید. در سال 1337 با دختر همکلاسی اش یعنی پوران شریعت روی ازدواج نمود. به خاطر شاگرد اول شدنش برای ادامۀ تحصیل به فرانسه رفت تا دورۀ دکتری خود را در دانشگاه سوربن فرانسه در رشتۀ ادبیات ادامه دهد. وی در آنجا به تحصیل علومی چون جامعهشناسی، مبانی علم تاریخ، تاریخ ادیان، تاریخ و فرهنگ اسلامی پرداخت و با استادان بزرگی چون لویی ماسینیون، ژرژ گورویچ، سارتر و… آشنا شد.
در تاریخ ایران ، سرزمین خراسان منشأ تحولات تاریخی مهمی بوده است. پس از حملۀ اعراب اولین قیام ها علیه اعراب از این سرزمین آغاز شد. فردوسی نیز کتاب شاهنامه را در این زمینۀ اجتماعی سرود که به نوعی مانیفیستی برای مقابله با تسلط اقوام بیگانه بر سرزمین ایران می باشد.
در دورۀ مغول ، قیام سربداران از این سرزمین آغاز گردید و می توان گفت که مردم این منطقه روحیۀ انقلابی و مقابله جویی با کسانی داشته اند که قصد تسلط بر سرزمین آنها را در سر می پرورانده اند.
شریعتی در چنین سرزمینی رشد یافت و بزرگ شد و احتمالاً این بافت فکری روحیه انقلابی گری را در او رشد داده است. خاندان او نیز افراد مذهبی و عالمان دینی بوده اند اعم از پدر و پدر بزرگ و ... به ویژه پدرش محمد تقی شریعتی که رویکردی تجدد گرایانه روشنفکرانه نسبت به مذهب داشت.
شریعتی از پیرامون به مرکز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی به رهبری سید محمود طالقانی، مهدی بازرگان و یدالله سحابی پیوست.
علی شریعتی یکی از سخنگویان و فعالان آتشین این نهضت علیه سلطه و استثمار غرب در ایران بود. فعالیتهای مصرانهاش باعث دستگیری او در سال ۱۳۳۶ و انتقال فوریاش به زندان قزلقلعه در تهران به مدت هشت ماه شد. بعد هم وارد دانشگاه سوربن پاریس شد، جایی که اغلب انقلاب های آن روزگار را هدایت می کرده است.
وی اندکی پس از رسیدن به پاریس به گروه فعالان ایرانی نظیر ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنیصدر، صادق قطبزاده و مصطفی چمران پیوست و در سال ۱۳۴۱ سازمان نهضت آزادی ایران (بخش خارج از کشور) بنیان گذاشته شد.
در جریان کنگره جبهه ملی ایران در اروپا در ویسبادن (جمهوری آلمان فدرال) در اوت ۱۹۶۲ با نظر حسین راضی، شریعتی با توجه به قدرت فکری و قلمیاش، به عنوان سردبیر روزنامه فارسیزبان ایران آزاد (ارگان جبهۀ ملی ایران خارج از کشور در اروپا) انتخاب شد. اولین شماره این نشریه پس از سردبیری شریعتی در ۱۵ نوامبر ۱۹۶۲ منتشر گردید. این نشریه دیدگاههای روشنفکران ایرانی خارج و نیز واقعیتهای مبارزات مردم ایران را منعکس میکرد و ارگان رسمی جبهۀ ملی ایران در اورپا محسوب میگردید . اگر او انقلابی نبود و درصدد براندازی رژیم شاه فعالیت نمی کرد پس از بازگشت به ایران ساواک او را دستگیر نمی کرد.
در آن زمان که با مدرک دکترا از سوربن باز گشته بود می توانست به عنوان استاد یکی از دانشگاه های ایران استخدام شود، او قبل از خروج از کشور به خاطر همین فعالیت های سیاسی به دو سال زندان محکوم شده بود و پس از آزادی از زندان نیز مدتی بیکار ماند و سپس در ادارۀ فرهنگ مشهد به عنوان دبیر ادبیات استخدام شد و بعدا به عنوان استادیار دانشگاه مشهد به کار مشغول گردید.
در سال ۱۳۴۸ به حسینیۀ ارشاد دعوت شد و مسئولیت امور فرهنگی حسینیه را بر عهده گرفته و به تدریس جامعهشناسی مذهبی، تاریخ شیعه و معارف اسلامی پرداخت. اما سرانجام در سال ۱۳۵۲، رژیم شاه، حسینیۀ ارشاد را تعطیل نمود و شریعتی را به مدت ۱۸ ماه روانه زندان کمیته شهربانی کرد. وی پس از آزادی از زندان روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشت و بارها توسط مأموران ساواک تهدید شد و تحت شکنجه روحی و جسمی قرار گرفت.
اخیراً گفت و گوی موسی غنی نژاد که پایگاه اقتصادی لیبرآلیستی و نئو لیبرالیستی دارد در خصوص شریعتی، دوباره نام او را بر سر زبان ها انداخته است. او به شریعتی گفت شیاد و حتی ادعا کرد شریعتی مسلمان هم نبوده است. تنها دلیل این ادعا را هم ارجاع مطالب خود به پروفسور شاندل عنوان کرد و گفت چنین فردی وجود خارجی نداشته و شاندل همان معنی شمع را دارد که کلمۀ اختصاری علی شریعتی مزینانی می باشد. پس مرجع حرف های او خودش است و به همین خاطر مردم را فریفته و شیاد است. البته برخی طرفداران شریعتی به دفاع از او پرداختند از جمله عبدالکریم سروش، برخی نیز که از شریعتی دل خوشی نداشتند از غنی نژاد حمایت کردند به ویژه مردمی که در انقلابی که شریعتی و همفکران او به راه انداختند و در نتیجۀ آن زندگی امروز مردم دچار مشکلات فراوانی شد، با انتقادات موسی نژاد هم داستان شدند.
اما ما سند معتبری نداریم که بگوییم شریعتی شیاد یا غیر مسلمان بود.
شاید بتوان گفت که او یک شومن بود که با سخنرانی های سحر انگیز خود جامعه به ویژه جوانان و دانشجویان را بر می انگیخت و به حرکت وامی داشت و آنها را به سوی ایجاد تحولات رادیکال و بر انداختن نظام حاکم سوق می داد.
حالا ما با مطالعۀ آثار و کتاب های شریعتی در صدد آن هستیم که او را بهتر بشناسیم و با عقاید و خواسته هایش آشنا شویم.
کتاب های او و سخنرانی هایش نیز اغلب رنگ و بوی انقلابی دارند. انقلاب از این جهت که درصدد هستند نظام حاکم را از بیخ و بن بر کنند و تغییری رادیکالیستی ایجاد نمایند.
کتاب « خودسازی انقلابی » وی درصدد این است که به مخاطبانش القا نماید که وضعیت موجود بسیار بد و اسف بار است و باید آن را تغییر داد.
شریعتی که شاگرد سارتر بود و او به اگزیستانسیالیسم الحادی معتقد بود که ادعا داشت وقتی انسان ارزشی می آفریند مطابق خواست اراده و انتخاب خود آن را خلق می کند و ممکن است این انتخاب او مغایر با آموزه ها و قواعد مذهبی باشد. ولی شریعتی اگر متأثر از این مکتب باشد چگونه می تواند یک مکتب و دینی را که آسمانی است و فرد را عبد می شمارد که باید تابع دستورات کتاب آسمانی باشد، دارای قدرت انتخاب می داند وقتی که پیامبر این دین دست پسرعمو و دامادش را بلند می کند و می گوید هر کس که من رهبر و پیشوای او هستم علی مولا و پیشوای اوست امکان چک و چانه زدن بر سر انتخاب آزاد را وجود ندارد. او انسانی می جوید که علیه همۀ اینها عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد و برود مانند ابوذر داد بکشد فریاد بکشد، انقلاب کند ولی نمی داند بعد از آن چه خواهد شد.
شریعتی اما با لفاظی ادبی انسان را هم دارای اراده آزاد می شمارد و هم تابع قواعد الهی. دینی که می گوید در آن اکراهی برای پذیرش اعتقادات وجود ندارد و راه رشد و غی مشخص شده ولی بعدها به جد قصد داشت مردم را به اجبار به بهشت ببرد و یگان های ویژه گشت ارشاد راه انداخته بود و دختران و زنان را به دلیل بیرون بودن تار مویشان به زور سوار ماشین می کرد و مجازات می نمود چگونه می توانست از انتخاب آزاد دم زند؟ در حالی که خود شریعتی در عمل با توجه به عکس های خانوادگی که انتشار عمومی یافته اند باور به حجاب اجباری نداشت ولی برای مردم از فاطمه فاطمه است نوشت، این دوگانگی در عقیده و عمل را چگونه می شود توجیه کرد.
پدر علی شریعتی یعنی محمد تقی شریعتی عضو انجمنی بود که به خداپرستان سوسیالیست شهرت داشتند. اینها که می دیدند شعارهای مارکسیستی به مذاق طبقه فقیر و کارگر و دهقان آن زمان خوش می آید خود نیز طرفدار این عقاید شده بودند. لیکن چون اساس باورهای مارکسیستی، ماتریالیسم بود و هر آنچه غیر مادی بود اعم از خدا در طیف عقاید آنها قرار نداشت برای حل این مشکل سوسیالیسم الهی و اسلامی را آفریده بودند و جامعه بی طبقه را جامعه توحیدی دوران ابتدایی اسلام می پنداشتند.
علی بن ابی طالب را که به هر یک از مردم 1 دینار از بیت المال می داد، سوسیالیسم می شمردند و خود را طرفدار پرو پا قرص او می دانستند.
محمد رضا پهلوی در کتاب « پاسخ به تاریخ » از این امر به ارتجاع سرخ و سیاه یاد کرده است و تأکید کرده است که چگونه می توان عقاید مارکس را که دین را افیون ملت ها می داند با عقاید اسلام که خدا محور و دین محور است را یک جا جمع کرد که جمع نقیضین محال است. ولی علی شریعتی قصد داشت مردم فقیر کوچه و خیابان را با خود همراه کند و شعارهای مارکسیستی روش مؤثری برای این کار بود. مخاطبان او اغلب جوانان و دانشجویانی بودند که ذهن شان خالی از اندیشه بود و تفکر انتقادی نداشتند، به همین خاطر به تفکرات جدید شیفته می شدند.
آن زمان هنوز باورهای مارکس و لنین در شوروی شکست نخورده بود. دولت به عنوان یک طبقۀ جدید که در کتاب میلوان جیلاس چندان برای جوانان شناخته شده نبود و مردم آگاهی و شعور سیاسی کافی نداشتند.
شریعتی که با قشر سرمایه دار در تضاد بود در بین آنها طرفدارانی نداشت. همچنین طبقۀ پایین اجتماعی نیز مشغول امورات خوراک و پوشاک و رزق و زندگی بودند. کسانی که به همت دولت آن زمان به دانشگاه راه یافته بودند و به جای کار در مزرعه و طویله به کلاس و دانشگاه تازه ایجاد شده راه یافته بودند. توسط کسی که با بورسیه به پاریس رفته و تحصیل کرده بود، با عقاید لنین و مارکس با تعابیر اسلامی و شیعی آشنا می شدند و به به و چه چه می گفتند و مغز شان شست و شو داده می شد. به طوری که خودش گفته انقلابی شدن باید ابتدا در ذهن، در تفکر و در اندیشه صورت می گیرد و سپس وارد حوزه عمل و تحولات اجتماعی می گردد.
شریعتی به اقتصاد و حساب و کتاب و عدد و رقم اعتنایی نداشت یا اصلاً آن را برای زندگی مهم نمی دانست، او طی سال هایی که در حسینیۀ ارشاد آزادانه بالای منبر می رفت و شعارهای سوسیالیستی می داد در همان هنگام ایران بالاترین نرخ رشد اقتصادی در جهان را داشت و نرخ بیکاری در حدی بود که برای انجام امورات کشور، از سایر کشورها کارگر به ایران وارد می شد و نرخ تورم در با ثبات ترین و پایین ترین حد خود بود و کشور به کارگاهی تبدیل شده بود برای سازندگی و پیشرفت، آن موقع چرا هیچ حرفی در مورد قیمت گوشت، مرغ و تخم مرغ و ملزومات یک زندگی عادی نبود، چرا دغدغه مردم این بود که در زمان حکومت علی (ع)، در کوچه پس کوچه های کوفه چه خبر بود؟

کسی که از غم آب و نان فارغ شده بود می پایید که ببیند در 1400 سال پیش ابوذر این عرب بادیه نشین چگونه زندگی می گذراند و چه می گوید تا از آن الگویی برای جوان دانشجوی ایرانی بسازد و علیه دستگاه رژیم حاکم که از دید او رژیم طاغوت بود، بسیج نماید. اینکه انسان انقلابی باشد و بخواهد شرایط اجتماعی جامعه خود را تغییر دهد و متحول سازد چیز بدی نیست اما باید بداند که می خواهد چه چیزی را تغییر دهد و چه آلترناتیوی دارد ؛ اگر شرایط بد بود و مردم اعتراض کردند و اغتشاش نمودند و شرایط بهتری به وجود آوردند چه اشکالی دارد؟ ولی اگر شرایط خوب بود و با اغتشاش و بر انداختن نظام حاکم آلترناتیو بهتری نبود آن گاه چه؟ کما اینکه در روزگار فعلی شاهد نابودی زیر ساخت های اقتصادی جامعه و به خاک سیاه نشستن مردم بوده ایم.
کسانی که یک سبک زندگی مدرن مبتنی بر الگوهای روز دنیا را برگزیده بودند، غرب زده و دچار الیناسیون می شمرد و می گفت اینها از خویشتن خود بیگانه شده اند و باید به آن برگردند. بازگشت به خویشتن یعنی بازگشت به هویت بربریت عرب پا برهنه که به بدترین شیوۀ ممکن زندگی می کرد. حتی از زمان پیش از ورود اسلام به ایران که اوج شکوفایی تمدن ایرانی بود نیز حرفی نمی زد و آن دوره با خویشتن ایرانی هیچ قرابتی نداشت ؛ خویشتن ایرانی تنها در خرابه های مکه و مدینه و کوفه گم شده بود و او باید آنجا را می جست تا سبک زندگی خود را بر آن مبنا درست کند.
در دید شریعتی ، برترین مردمان اصحاب صفه دورۀ پیامبر اند ؛ کسانی که جایی برای خوابیدن نداشتند ، غذایی برای خوردن برایشان نبود ، در کنج مسجد می خوابیدند و از صدقه دیگران معاش می کردند و زندگی به سختی می گذراندند و در نظر شریعتی رفاه و آسایش و زندگی شیک و مدرن جایگاهی ندارد چرا که خدا انسان را در سختی آفریده است و او باید با درد و رنج و مشقت زیست کند.
مشکل دیگر شریعتی این است که در گذشته و در بستر تاریخ حرف می زند، اعم از دوره های تاریخی و فلسفۀ تاریخ دیالکتیک مارکسیستی، یا وقایع دوران پیامبر و حکومت علی (ع) همچنین از عصر حکومت ابوبکر و عمر و عثمان، بی امیه و بنی عباس . او از شرایط حال و آنچه در آن حاکم است، می گذرد. گویا می خواهد ما را برگرداند که در صدها سال پیش زندگی کنیم.
از دید شریعتی علم باعث پیشرفت و توسعه می شود، پیشرفت و توسعه پول و سرمایه تولید می کند و این پیشرفت ما را از هدف اصلی زندگی باز می دارد . حالا هدف زندگی چیست ؟ ایجاد حکومت اسلامی و شیعی مبتنی بر عدل و حاکمیت ولایت و امامت. پس به همین خاطر تولید پول و ثروت و رشد اقتصاد نه تنها خوب نیست بلکه موجب تخدیر روح ولایت مداری امت است. از دید او همه باید کار و زندگی خود را رها سازند و به سیاست بپردازند که در آن اخلاق و فرهنگ اسلامی وجود دارد، بنابراین دانشمند، فیلسوف، آرتیست، موزیسین و ... باعث سیاست زدایی و پرداختن به اموری می شوند که ما را از مسألۀ اصلی که حاکمیت احکام شیعی و ولایت امام شیعیان است، باز می دارد.
یکی از نقاط مثبت نظرات شریعتی توصیه به در کنار مردم و دوشادوش مردم زندگی کردن حاکمان و مسئولان حاکم بر آنهاست که این هم سفره بودن نوعی شرایط دموکراتیک فراهم می کند که حاکمان از احوال مردم غافل نمانند و خود را تافتۀ جدا بافته از مردم حس نکنند . این امر در بدو اسلام در دورۀ پیامبر و علی بوده و در زمان برخی از خلفای راشدین هم رواج داشته است ؛ در جهان غرب هم گاه می بینیم که نخست وزیر یک کشور اروپایی خودش می رود از مغازه خرید می کند یا در اسباب کشی منزلش کمک می کند و مثل مردم زندگی می کند. این شعار دموکراسی است که باید برابری بین همه مردم باشد و اصولاً دموکراسی به معنای ایجاد فرصت برابر برای رشد همۀ مردم.

حتی می بینیم که سران و مدیران کشورهای اروپایی برای فرزندان خود معلم خصوصی نمی گیرند و دلیل شان این است که اگر این نظام آموزشی که من ساخته ام بسنده نیست پس چرا جایز می دانم بچه های مردم در آن به تحصیل بپردازند و این برخلاف دموکراسی است که امکاناتی برای فرزند خود ایجاد کنم که سایر دانش آموزان از آن برخوردار نیستند؟
ولی محصول همین ایدئولوژی شعار زده میراث شریعتی و هم پیاله هایش امروزه این شده است که مسئول بلند پایه ای چون نتوانسته است در رشتۀ علوم انسانی در کل سطح جامعه ای که خود در ساختن آن دخیل بوده است، مدرسه ای شایسته آقازادۀ خود بیابد، خودش با امکانات دولت برای فرزند خود مدرسه زده است و این مدرسه را در سطح کشور توسعه داده و از آن درآمدهای هنگفت به جیب زده است.
حالا ما غرب زده و الیناسیون نباشیم بر گردیم به خویستن و از ابوذر، سلمان و مقداد سبک زندگی یاد بگیریم و جامعه ای را شاهد باشیم که علی انصاری ها، بابک زنجانی ها و ده ها فاسد دیگر در آن جولان می دهند و اسمش را حکومت اسلامی گذاشته اند و هر معترض مادر مرده ای را به زندان و اعدام محکوم می کنند این است آشی که شریعتی و همفکران او برای ما پخته اند.
ما نمی گوییم که حاکمیت قبلی هیچ ایرادی نداشت و جامعه آن زمان بهشت موعود و مدینۀ فاضله بود، اتوپیا بود و همه نیازهای بشر را تأمین می نمود که چنین چیزی اصلاً قابل قبول نیست ولیکن ایرادات آن باید اصلاح می گردید و افرادی مانند شریعتی باید به جای انقلابی گری، اصلاح گر و رفورمیست می بودند و گر این چنین بود امروز مردم ما در چنین شرایط اسفناکی گرفتار نمی شدند.

یکی از باورها و اعتقادات شریعتی این است که مذهب را در همه امورات و همه مسائل شخصی و اجتماعی انسان ساری و جاری کند که گویا به همه چیز از پشت عینک مذهب باید بنگریم و اقتصاد و ورزش و سیاست و هنر و ... هر یک جایگاه مستقلی در زندگی آدمی ندارند. در حالی که مذهب تنها بخشی از زندگی آدمی است و حتی بسیاری در دنیای امروز به آن توجه چندانی ندارند.
در کتاب « مذهب علیه مذهب » می گوید جامعه ای نیست که بدون مذهب باشد و کفر خود مذهبی است که از نظر و دیدگاه مذهبی دیگر تکفیر می شود. در سال های اخیر ما شاهد سلفی گری و پیدایش فرقه هایی نظیر داعش بوده ایم که سایر مسلمانان را نیز تکفیر می کرده اند حتی در بین همین شیعیان 12 امامی نیز گروه هایی بوده اند که سایرین را تکفیر کرده اند، پس می شود گفت مذهب عاملی است که بین انسان ها مرزکشیده و آنها را از هم جدا کرده است و باعث اختلاف بین آنها شده است و همین مذهب پیروانش را بر انگیخته تا پیروان سایر مذاهب را تکفیر کنند و آنها را وادار به پذیرش دین و آیین خود کنند و در صورت امتناع سر از تن شان جدا سازند.
در نگاه شریعتی یک مذهب وجود دارد که بر حق است و آن همان مذهبی است که شریعتی به آن معتقد است و هر آنچه غیر آن باشد مردود و طاغوت است هر چند که آنها هم می توانند مذهب باشند ولی در مقابل مذهب حق ایستاده و بر آن ضربه وارد کرده اند و طاغوت اند.
نگاه شریعتی به مذهب نگاه پلورالیستی و تکثر گرا نیست، بلکه نگاهی مطلق گرا ست. در نگاه شریعتی هر چه در مقابل توحید قرار گیرد شرک است چه لات و عزی باشد چه اقتصاد و پول و سرمایه، پس سیستم اعتقادی او ضد اقتصاد است، همچنان که گفته شده اقتصاد مال خر است.
امر به معروف و نهی از منکر نشان مسئولیت پذیری فرد در برابر مذهب اش است البته می دانیم که اصل مسئولیت از باورهای اگزیستانسیالیسم است ولی شریعتی آن را وارد تعبیر مسائل مذهبی نموده تا شرابی نو را در جامی کهنه بریزد و آن را روشنفکرانه بیان کند و در گلوی جوانان تشنۀ ایدئولوژی بریزد و آنها را برای تحول و برانداختن نظام حاکم برانگیزد. او بین دینی که زاییدۀ ترس و جهل مردم بوده و دینی که منبع اش عشق به خدای واحد است تفاوت می گذارد و دین اولی را در مقابل دومی قرار می دهد و می گوید این دین حقیقی است.
او برای خود نقش پیامبرگونه قائل است و چنین می پندارد اغلب افرادی که در گسترۀ تاریخ متولی امور دینی و مذهبی مردم بوده اند از جملۀ ملاء و مترف هستند و دین را دست آویزی برای دست یابی به اهداف شخصی و گروهی خود قرار داده اند و تنها او که ادامه دهندۀ راه پیامبران است در مورد دین ادعای درستی دارد.
شریعتی در مذهب علیه مذهب می گوید این دین های قبلی بوده که در برابر دعوت پیامبران مقاومت می کرده و کافران کسانی بوده اند که از قبل دین و آیین داشتند و به آن پای بند بودند. از دید شریعتی شرک به معنای توجیه دینی وضع موجود است پس هر کسی رویکرد انقلابی نداشته باشد، متهم به شرک است. در بطن مذهب خود محوری نهفته است به طوری که هر گروهی مذهب خود را بر حق می دانند و خدایی را که می پرستند را خدای حقیقی می شمارند ؛ به همین خاطر همیشه با هم جنگ و نزاع دارند . اگر قادر به شناخت اجتماعی و درک دیدگاه های همدیگر بودند چنین بر هم نمی تاختند و به عقاید همدیگر احترام می گذاشتند.
یک نکتۀ خوب در توضیحات شریعتی این است که حتی خدای طبقات مختلف اجتماعی در ایران دورۀ ساسانی یعنی اهورا مزدا نیز ماهیت طبقاتی داشت . جلوۀ اهورامزدای شاهان در آذرگشنسب آذربایجان، جلوۀ اهورامزدا یا خدای موبدان در آتشکدۀ آذر استخر فارس و جلوۀ اهورامزدای کشاورزان آذربرزین مهر در سبزوار قرار داشت و به این نحو طبقات مختلف اجتماعی حتی مظهرخدای متفاوتی داشتند.
شریعتی می گوید چون پیامبران از طبقات پایین اجتماعی برخاسته بودند و درصدد ایجاد عدالت در جامعه بودند و با طبقات حاکم که بقیه را استثمار می کردند در افتاده بودند دین شان حق و طرف مقابل که اهل ظلم و ستم بودند و به استثمار طبقات پایین پرداخته و از طریق دین بر مردم سیطره پیدا کرده و خود به طبقه اجتماعی جدید در کنار حاکم تبدیل شده بودند، این دین باطل می باشد و باید به همراه پیامبران با این دین مبارزه کرد.
شخصیت ابوذر از زبان شریعتی می گوید در عجبم از کسی که در خانه اش نان نمی یابد و بر مردم شمشیر نمی کشد؟ این چه منطقی است؟ با این منطق سنگ روی سنگ بند نمی شود. مسؤول گرسنگی او مردم که نیستند. اگر توان و استعداد دارد باید کار کند و پول در بیاورد و اگر ناتوان است باید تحت حمایت نظام تأمین اجتماعی قرار گیرد . این که نمی شود هر کس نان نداشت بر مردم شمشیر بکشد و قیام کند. با این نگاه قمه کش ها و قداره بندها برای خود جایگاهی انقلابی پیدا می کنند و اگر کسی قمه بکشد و جلوی شریعتی یا بستگان او را بگیرد و بگوید من در خانه نان ندارم و مقصر این امر تویی و همه چیزش را بگیرد باید محق باشد و نبایست بر او خرده گرفت؟
اینکه همه مردم در یک طبقه قرار گیرند با عدالت اجتماعی فاصله دارد و افراد حتی به موقع تولد هم دارای هوش و استعداد یکسانی برخوردار نیستند و این تفاوت ناشی از طبیعت است ولی اینکه حق دارند از فرصت یکسانی برای پیشرفت و ترقی برخوردار باشند و از حقوق اجتماعی برابری برخوردار باشند، عدالت اجتماعی است. یکی از این عوامل برخورداری از نظام تعلیم و تربیت عادلانه است که فرصت پیشرفت و رشد را برای همه فراهم می کند.
نظام تعلیم و تربیت فعلی ما که محصول همین انقلاب است ده ها نوع مدرسه دارد که مدارس خوب از آن طبقات اجتماعی متمکن و متمول است و مدارس بی کیفیت دولتی مال مردم عادی. شما اگر بررسی کنید اغلب رتبه های خوب کنکور از مدارس خاص و تیزهوشان یا از مدارس خوب غیر انتفاعی است و ورودی های مدارس تیزهوشان هم از بین دانش آموزان مدارس خوب غیر انتفاعی می باشد. اغلب خانواده های این دانش آموزان تمکن مالی به مراتب بهتری نسبت به خانواده های عادی دارند و به همین خاطر امکان ارتقا برای فرزندان آنها بیشتر است، این امر با عدالت اجتماعی منافات دارد. یعنی یک مسابقۀ دویی بین افراد گذاشته شده که خط شروع برای همه یکی نیست و بعضی از بعضی دیگر صدها متر و ده ها کیلومتر جلوتر اند، در این نظام آموزشی برنده بودن نتیجۀ استعداد و تلاش فرد نیست بلکه بیشتر محصول ثروت و موفعیت خانوادگی او است. حتی وجود سهمیه های مختلف در کنکور یا آزمون های شغلی دولتی نیز که در آن برخی از سهمیه برخوردار هستند و برخی نیستند مغایر با عدالت اجتماعی است.
اگر قرار باشد کسی که در جنگ شرکت کرده و یا جراحت برداشته را محق برای سهمیه بدانیم چرا بر طلحه و زبیر که ادعا می کردند در راه گسترش اسلام فداکاری کرده اند و حتی جانباز هم بوده اند، و سهم بیشتری از بیت المال طلب می کردند، خرده می گیریم؟
چرا اصلاً علی (ع) جنگ جمل را راه انداخت و در آن این اصحاب پیامبر کشته شدند، برای اینکه این سهمیه ها نباشد ؛ حال ما که خود را از شیعیان علی می شماریم و شعار حیدر حیدر سر داده ایم، در هر امری ده ها نوع سهمیه راه انداخته ایم. این با شیعۀ علی بودن منافات دارد. با توجه به اینکه هدف دین، انبیا و این انقلابی ایجاد عدالت اجتماعی بود ولی آنچه نتیجۀ ملموس و قابل مشاهدۀ آن است، با عدالت اجتماعی صدها فرسخ فاصله دارد و بوی رانت، فساد، اختلاس و ظلم در آن از دور هم هویداست.

این است نتیجۀ انقلاب افرادی نظیر شریعتی که در پی ایجاد نظامی مبتنی بر حکومت علی و پیامبر بودند. امروز مردم از این مسائل ناراضی اند و حتی از دین و مذهب هم رویگردان شده اند.
شریعتی با یک زمینۀ مذهبی سعی در احیای تفکر شیعی داشت و آنچه را که به عنوان مراسم و مناسک آیین شیعه در جامعه می بیند نمی پسندید بلکه می خواست آمیزه ای از سوسیالیزم، اگزیستانسیالیسم و تفکرات نوین غربی را به آن بیافزاید تا بلکه چیزی نو و دانشجو پسند به جامعه ارائه دهد. او آیین های شیعی رایج را حاصل نوعی تشیع صفوی می دانست که مبتنی بر عزاداری و دعا خوانی و ... است که باعث می شود جامعه رنگ تحجر به خود بگیرد و از هدف اصلی که برانداختن حاکمیت ظلم و جور است باز ماند.
او از جبرگرایی و تقدیرگرایی حاکم بر تفکر شیعۀ صفوی انتقاد می کرد و با بهره گیری از تفکرات سارتر، یک الگوی انتخابگر انقلابی را برای جوان ایرانی تجویز می نمود.
او ایدئولوژی مارکسیسم را با جهان بینی توحیدی و ایدئولوژی شیعی در هم می آمیخت با تحریک شکاف طبقاتی محرومان و مظلومان جامعه را بر می انگیخت که برای رهایی از چنگال استبداد و استعمار به پا خیزند و برای برانداختن نظام حاکم که نمایندۀ این تفکر است با تأسی از تفکر شیعۀ علوی که بر گرفته از قیام حسین بن علی بر یزید است، قیام کنند.
به همین دلیل ، من دیدگاه اورا یک دیدگاه التقاطی نامیده ام.
نظر او در مورد دموکراسی این است که دموکراسی های غربی، دموکراسی واقعی نیستند بلکه تحت تأثیر لیبرآلیسم که تنها آزادی طبقۀ حاکم جامعه را فراهم می کننند و با استفاده از ابزار پول و الیگارشی شرکت های متمول غربی و آریستوکراسی امکان تسلط سرمایه داران بر سایر اعضای جامعه را فراهم می کنند. در نظر او دموکراسی واقعی در یک جامعۀ سوسیالیستی امکان پذیر است که طبقه ای بر طبقۀ دیگر حاکم نباشد، شاید او یک سوسیال دموکرات باشد. ولی اگر با عقاید شیعی به پدیدۀ دموکراسی بپردازیم، در آن خبری از دموکراسی نیست و قبول ولایت از جانب مردم یک امر اجباری و توصیه شده است. نظام اسلامی و شیعی به زعم افرادی نظیر مصباح یزدی حکومت اسلامی است، نه جمهوری اسلامی که درآن نقش اساسی در حاکمیت به مردم سپرده شده است.
شریعتی از امامت هم به عنوان یک الگو و نمونه برای انسان ایده آل نام می برد و حکومت علی بن ابی طالب را به عنوان نمونه بارز حکومت دموکراتیک با رعایت کامل حقوق بشر می شمارد. در نگاه مذهب نیز او از یک اصل دیالکتیک تأثیر می پذیرد و اعلام می کند مذهب از ذهب است و ذهب به معنای رفتن و همه چیز در حال تغییر و تحول است و نمی توان جهان ایستایی را متصور بود، بنابراین هر چیز تغییر می کند و ضد خود را می آفریند. از دل یک حکومت سکولار غیر مذهبی، حکومت مذهبی بیرون می آید و از دل یک حکومت مذهبی ممکن است یک حکومت سکولار پدیدار شود بنابراین هر چیزی ضد خود را در دل خود پرورش می دهد، که می دانیم اینها از اصول دیالکتیک هستند.
او که در غرب به تحصیل پرداخته منتقد تمدن غرب نیز هست. در دنیای غرب بعد قرون وسطی ابتدا رنسانس پدید آمد و تفکر مذهبی کاتولیک زیر سؤال رفت و افرادی نظیر مارتین لوتر نیز از دل کلیسای کاتولیک بر آن شوریدند و مذهب جدیدی که در آن بشر مسئولیت اجتماعی دارد یعنی پروتستانیزم را جایگزین آن کردند. عده ای نیز کلاً دین را از مناسبات اجتماعی و سیاسی کنار گذاشتند یا کلاً بی خیال آن شدند و یا سکولار گشتند.

اما به زعم نگارنده ، شریعتی همانند مارتین لوتر درصدد ایجاد قرائتی جدید از دین به ویژه مذهب شیعه است او دین را کنار نمی گذارد بلکه به آن رنگ و لعابی جدید می زند و با چهره و محتوایی جدید معرفی می کند. تقابل شیعۀ صفوی و شیعه علوی مبتنی بر همین امر است . او در پی آن بود که مارتین لوتر در مذهب شیعه شود بنابراین با تفکرات سنتی شیعه و روحانیون شیعی هم در تضاد و تقابل بود.
مادی گرایی که از جمله تفکرات غرب مدرن است، جای توجه به مسائل ماوراء طبیعی و متافیزیک را گرفته است چون آنچه که از طریق حواس حس می شود، ماده است ولی دین محتوایش متافیزیک و غیر مادی است. آنچه که شریعتی در پی آن بود احیای مجدد باورهای دینی متافیزیکی از 1400 سال پیش است که از عربستان و حجاز نشأت گرفته بود، بود.
اگوست کنت مراحل سه گانه ای برای فلسفه و علم مطرح می کند:
1- مرحله ربانى: اگوست کنت از مرحله نخست به مرحله ربانى تعبیر مى کند، مقصود او این است که بشر در مرحله اى از زندگى خود، پدیده هاى طبیعى و گردش کار جهان را ناشى از اراده فوق طبیعت مى دانسته است و براى همه پدیده ها، علتى جز یک موثر غیبى قائل نبود و پس از طى یک رشته مراحل خرافى، سرانجام به توحید گرایید.
2- مرحله فلسفى: در این مرحله خود انسان براى امور، علت فاعلى و علت غائى مى جوید و به جوهرهاى مادى و مجرد قائل مى شود، و قوا و علل را در آغاز فراوان مى پندارد سپس کمک آنها را جمع آورى مى کند، و سرانجام منتهى به یک علت مى شود و آن را طبیعت مى داند. و در این مرحله، استدلال و تعقل جاى تخیل را مى گیرد، ولى باز فکر مردم به دنبال حقایق مطلق باطنى و نهانى است که به درستى به آنها نمى تواند پى ببرد.
3- مرحله علمى و تحققى: در این مرحله حس و تجربه جایگزین تعقل مى شود و نتیجه این مى گردد: آنچه که معتبر است همان امر محسوس است و هر نوع تخیل و تعقلى که مبنى بر مشاهده و تجربه نباشد در علم معتبر نیست. در حالی که تاریخ بشر مرحلۀ ربانی را طی نموده و به مرحلۀ علمی رسیده است .
افرادی نظیر شریعتی در پی احیای تفکر ربانی و توهمی تاریخ در ایران بوده اند. شریعتی با مقابله با روحانیت سنتی متأثر از مارتین لوتر در پی ایجاد یک پروتستانیسم شیعی در ایران بوده است. می شود گفت که شریعتی با تأویل مباحث شیعی و امامت به زبان سوسیالیستی و اگزیستانسیالیستی یک نوع دیدگاه التقاطی واپس گرا داشته است و با جذب جوانان و دانشجویان به دنبال ایجاد تغییر و تحول در جامعه بر مبنای همین تفکرات التقاطی ارتجاعی در سر می پرورانده است.
شریعتی از نقش علم در نابودی مقدسات سخن گفته است البته که علم از دورۀ رنسانس نقش باورهای مذهبی را کم رنگ نمود. علم به انسان قدرت می بخشد و قدرت هم تولید ثروت می کند و ثروت انسان را از هدف واقعی آفرینش خود باز می دارد.
شریعتی مانند جلال آل احمد ، غرب زدگی و تقلید از غرب را مردود می شمارد و با نگاه بازگشت به خویشتن درصدد احیای تمدن اسلامی دورۀ 1400 سال پیش با سویه ای مدرن است.
در بعد جنگ جهانی دوم کلاً در اروپا نگرش منفی نسبت به علم و سیانتیسم یعنی علم سالاری ایجاد شده بود، چون علم باعث تولید ابزارهای جنگی شده بود و میلیون ها نفر توسط همین ابزارها قتل عام شده بودند به همین خاطر اگزیستانسیالیسم ظهور یافته بود و می خواست به زندگی انسان معنی بدهد.

شریعتی هم با تأثیر پذیری از همین شرایط این معنی را در تاریخ شیعه می جست. او در تقابل با رژیم پهلوی هرچند یک انقلابی برانداز بود ولی در مقابل تفکرات شیعی حاکم یک اصلاح گر بود. به همین خاطر از سوی روحانیون مذهبی نیز طرد می شد. این ایدئولوژیست ، چپ گرا و ضد سرمایه داری بود و مخالفت صریح با لیبرالیسم داشت.
شریعتی عموماً با روحانیان دارای تفکر شیعی سنتی مخالفت می کرد و آنها را متهم به سنت گرایی می نمود و گاه به روشنفکران غرب زده می تاخت . می توان گفت تعادل ایدئولوژیکی نداشت و با همه به نوعی درگیر بود و خود را عقل کل می دانست. هیچ نظم و نظامی بر اندیشه هایش حاکم نبود ،در پی نابود کردن نظام حاکم بود ولی نمی دانست چرا و هیچ آلترناتیو مشخصی برای آن نداشت.
او از روشنفکر به عنوان فردی آگاه و اهل درد که ادامه دهندۀ راه پیامبران باشد یاد می کند و ابوذر غفاری را سمبل آن می شمارد ؛ او در گفتمان خود هم با سنت درافتاده و هم با مدرنیته.
در کتاب « فاطمه فاطمه است » ؛ هم زن سنتی امل را که سرش را پایین انداخته با همسرش مشغول کار روستایی و فرزند پروری است رد می کند و هم زن مدرنیته شهری دارای سبک زندگی غربی و بدون حجاب را.
او از زنی همچون فاطمه و زینب حرف می زند که هم آگاه باشد، هم دردمند، هم شجاع و بالاخره انقلابی باشد به سخنرانی های دکتر گوش دهد، برود خیابان شعار دهد و با نظام حاکم بستیزد.
می گفت کسانی که در این راه کشته می شوند، کار حسینی کرده اند، کسانی هم که مانده اند باید کار زینبی کنند و پیام این کشته شدگان را به بقیه مردم جهان انتقال دهند و گرنه یزیدی هستند.
کلاً آو آدمی را از زن و مرد می جست که نظم موجود را به هم بریزد و اصلاً نداند برای چی و می خواهد چه چیزی را جایگزین آن کند؟ این بود که چپ گراهای توده ای مخالف غرب و دست نشاندۀ شوروی طرفدار او شدند و شوروی و روسیه ای که همیشه در مقابل دموکراسی و آزادی ایستاد چنانچه در دورۀ مشروطه و محمدعلی شاه توسط لیاخوف روسی مجلس را به توپ بست و آزادی خواهان را در تبریز به دار کشید.
این نگاه ضد غربی و ضد امپریالیستی از اسلام سرچشمه نمی گیرد بلکه یک قرائت کمونیستی از اسلام است. کمونیسم با روح سرمایه داری و کاپیتالیسم مخالف است و کشورهایی نظیر ایران نقش اقمار شوروی را برای توسعۀ دیدگاه کمونیسم بازی می کردند. کلاً روح اقتصادی حاکم بر کشورهایی که بیشتر جمعیت شان فقیر هستند مبتنی بر جامعۀ بی طبقۀ سوسیالیستی است.
ایرانی جماعت هم در طول تاریخ با فقر و فاقه به سر برده و گرایش به سوسیالیسم دارد.
شما حتی خیلی پیشتر قیام مزدک را نگاه کنید که گرایشات سوسیالیستی داشت. بعد اگر در دلیل عدم مقاومت ایرانیان در مقابل حملۀ اعراب هم تأمل کنید، خواهید دید که شعارهای عدالت گرایانه و سوسیالیستی اسلام که بر خلاف نظام طبقاتی ساسانی بود باعث شد که قبل از شکست نظامی دولت ساسانی از اعراب شکست فکری و عقیدتی بخورد.
در علل گرایش مردم ایران به مذهب شیعه هم باید گفت که با توجه به رویکرد عدالت گونۀ علی بن ابی طالب که به هر کسی 1 دینار می داد و با ایرانیان که قبل از آن موالی شمرده می شدند رفتار بهتر و عادلانه ای داشت باعث شد که گرایش به این مذهب در بین ایرانیان بیشتر باشد که در مواردی حتی کاسۀ داغ تر از آش شدند و شیعۀ افراطی شدند. حتی بعد از انقلاب ، هر کاندیدایی که مثل اجمدی نژاد کاپشن می پوشید و به جنگ سرمایه داری می رفت و در حمایت از فقرا شعارهای پوپولیستی سرمی داد رأی می آورد. پزشکیان خود هم از این ترفند استفاده کرد و در مناظره هایش کلاس نهج البلاغه خوانی گذاشته بود و دم از حکومت علی می زد دلیلش مشخص است ، روح حاکم بر اقتصاد ایران یک روح سوسیالیستی است و با لیبرآلیسم مخالف است.
البته مردم در عمل رقابت جو، خودخواه و لیبرآلیست هستند ولی در شعار کمونیست و عدالت خواه. این مسأله فقط به علی شریعتی ربط ندارد بلکه سخنران دوست دارد مطابق میل مخاطب حرف بزند، او هم دچار جوگیری شده مانند بسیاری دیگر.

شریعتی در جایی مینویسد: «ماشین زدگی مادی و فرهنگ بورژوازی مصرفی دنیا که از انسان حیوان اقتصادی ساخته و بشریت را در اوج قدرت علمی و صنعتیاش از درون پوک و پوچ و خشک و کم عمق و آدمها را نیرومند و زرنگ، اما بسیار پست و حقیر و از نظر اخلاقی و روحی ضعیف کرده است، انسان امروز را علیه این زندگیای که برایش ساخته است، به عصیان واداشته است. عصیان علیه فرهنگ تجارتی، علیه فرهنگ صنعتی، و علیه زندگی مصرفی». این است که در امریکا، فرانسه و انگلستان امروز، روح عصیان فردی متوجه شرق – و شرق، یعنی هند – شده است.... این وسوسه شدید شرق زدگی که بر غرب حاکم است، همچون وسوسه غرب زدگیای است که در شرق حکومت میکند» تاریخ و شناخت ادیان، مجموعه آثار 14، ص 281». در حالی که این بر مبنای برداشت شخصی و غلط خود شریعتی است. فرهنگ و سبک زندگی غربی با سبک زندگی و تفکر شرقی متفاوت است آنها بیشتر فرد گرا هستند و رقابت جو. هر کسی به فکر خودش است و منافع خود را بر هر چیزی ترجیح می دهددر حالی که جوامع شرقی جمع گرا هستند و اغلب منافع جمع را بر منافع شخصی ترجیح می دهند . البته امروزه با توجه با شبکه های ارتباطی و رسانه ها این تفاوت ها اندک شده است و ما با یک فرهنگ جهانی گلوبالیستی مواجه هستیم.
شریعتی سبک زندگی مردم غرب را مردود و پوچ می شمارد و می خواهد ما را به خویشتن خود برگرداند و خویشتن ما را در خرابه های یثرب و کوفه و نزد مردمان شپش زده جست و جو می کند. این چه نوع باز گشت به خویشتنی است که بر گرفته از زندگی عرب های نجد و حجاز در 1400 سال پیش است، آیا این ارتجاع نیست؟
شریعتی از تولید نوعی «بینش ماوراء علمی مذهبی» که نتیجه به بن بست رسیدن علم است و به گفته وی افرادی مانند ماکس پلانگ، الکسیس کارل، انیشتین، رنه گنون و دیگران مطرح کردهاند، یاد کرده که ربطی به مفاهیم متحجّرانه قدیم دینی ندارد. این بینش مبتنی بر «خودآگاهی عمیق انسان بیدار شده امروز است که شکستهای لیبرالیسم بیبند و بار غربی را و قید و بندهای قالب ریزی مارکسیسم را و ناتوانی سیانتیسم» را تجربه کرده است.
در اینجا، سخت به ایدئولوژیهای غرب شکست خورده، میتازد و تصویری ارائه میدهد که گویی همه به دامن دین برگشتهاند. شریعتی از ایدئولوژیهای غربی مثل مارکسیسم و ناسیونالیسم و ..و متنفر است، اما تلقی او از مذهب، یک ایدئولوژی است که از نظر وی، عیبهای مکتبهای غربی را ندارد. اسلام با یک ایدئولوژی شروع شد و « پس از برخورد با مذاهب مسیحیت و زرتشتی و مانوی و مزدکی و فلسفههای یونانی و اسکندرانی و فرهنگهای ریشه دار ایرانی و عرفان شرقی ... تمدّن و فرهنگی مرکب پدید آورد و آن را از اواخر قرن سوم و در طول قرن چهارم به اوج کمال رساند». ستایشها از جامعه اسلامی، نه خلافت اسلامی، ادامه مییابد، و شریعتی شرحی از اصل تسویه میان ملیتها بر اساس آیه «ان اکرمکم عند الله اتقاکم به دست میدهد»
با یک نگاه سیستمی می توان گفت که آنچه بر دنیا حاکم است نوعی سیستم غربی است و کشورها و نظام ها بخشی از این سیستم هستند و هر یک بخشی از مسئولیت این نظام حاکم را عهده دار هستند. باید در راستای اهداف این سیستم حرکت نمایند که به آن نظم نوین جهانی گفته می شود در رأس این سیستم کشور آمریکا است که مبتنی بر نظام سرمایه داری است و سایر قدرت های اقتصادی نیز تا حدودی با آن همکاری می کنند . یک نظام دیوان سالار و بوروکراتیک به صورت سیستمی بر نظام بین الملل نیز حاکم است و در درون حاکمیت ها نیز همین نظام توسط حکومت ها و نظام های کشورها بر مردم هر کشور اعمال می گردد.
نظام های قانون گذاری و اجرایی و قضایی در هر کشور حاکم است. اما شریعتی در صدد به هم ریختن این نظام است او درصدد این است که زیر میز بزند و همه چیز را به هم بریزد با نظام بوروکراتیک مخالف است، با نظام سرمایه داری مخالف است. با ماشینیزم که از انسان روح انسانی و آزاد منشی اش را گرفته مخالف است.
او انسانی می جوید که علیه همۀ اینها عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد و برود مانند ابوذر داد بکشد فریاد بکشد، انقلاب کند ولی نمی داند بعد از آن چه خواهد شد.
او یک منتقد است نه مجری، ساختن بلد نیست ولی تخریب کردن بلد است. این است که نتیجۀ افکار او شده است جامعۀ امروز ما، به جای آباد کردن کشور خود درصدد نابودی سایر کشورها هستیم ، آخر سرهم خود بیشتر از همه صدمه دیدیم.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

ایران در آستانه آیندهای ایستاده است که دیگر نمیتوان آن را صرفاً با مفاهیم و الگوهای متعلق به چند دهه گذشته توضیح داد. جهان تغییر کرده، جامعه ایران تغییر کرده و مهمتر از همه، ذائقه، انتظارات و تجربه زیسته ایرانیان نیز در حال تغییر است.
اگر ایرانگرایی قرار است در ساختن آینده ایران نقشی جدی و تاریخی ایفا کند، باید این تغییرات را ببیند؛ نه اینکه در تصویر گذشته متوقف بماند.
ایرانگرایی اصیل، نوستالژی نسبت به گذشته نیست؛ مسئولیتپذیری در قبال آینده ایران است.
ایران را باید همانگونه که هست دید .
ایران امروز، جامعهای متکثر، پیچیده و در حال گذار است؛ جامعهای که در آن نسلهای مختلف، اقوام و مذاهب گوناگون، سبکهای متنوع زندگی، نگرشهای متفاوت فرهنگی و اجتماعی و تجربههای تاریخی متنوع در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
هر پروژهای برای آینده ایران که بخواهد این واقعیت را نادیده بگیرد، پیش از آن که آیندهنگر باشد، گذشتهنگر است. آینده ایران، توانایی تبدیل میراث تاریخی به ظرفیتهای نوین برای زیست شایسته ایرانیان در جهان آینده است.
ایران آینده را نمیتوان با حذف بخشی از ایران ساخت.
واقعیت جامعه باید نقطه آغاز باشد؛ نه تصویری که از جامعه در ذهن ما ساخته شده است.
اگر کف جامعه تغییر کرده است، اگر مطالبات نسلهای جدید تغییر کرده، اگر تعریف مردم از رفاه، آزادی، کرامت، مشارکت، هویت، آموزش، ارتباطات و کیفیت زندگی دگرگون شده است، سیاستگذاری و اندیشه درباره آینده نیز باید این تغییرات را جدی بگیرد.
نادیدهگرفتن ذائقه جدید جامعه، به معنای نادیدهگرفتن بخشی از واقعیت ایران امروز است.

جهان دیگر همان جهان گذشته نیست
ایران امروز در خلأ زندگی نمیکند.
جهان با سرعتی بیسابقه در حال تغییر است؛ فن آوریهای نوین، هوش مصنوعی، اقتصاد دانشبنیان، شبکههای اجتماعی، جابهجایی سرمایه و نیروی انسانی، تغییرات اقلیمی، تحولات ژئوپلیتیک، مهاجرت، دگرگونیهای جمعیتی و ظهور نسلهای جدید، تعریف قدرت و حکمرانی را تغییر دادهاند.
مرزهای جغرافیایی همچنان مهماند، اما دیگر تنها مرزهای تعیینکننده نیستند.
امروز، سرمایه انسانی، اعتماد عمومی، کیفیت حکمرانی، دانش، فن آوری، سرمایه اجتماعی و توانایی یک کشور در گفتوگو با جهان نیز بخشی از قدرت ملی محسوب میشوند.
ایران آینده نمیتواند نسبت به این تحولات بیاعتنا باشد.
ایرانگرایی در جهان جدید، به معنای انزوا از جهان نیست؛ بلکه به معنای حضور قدرتمند، مستقل، عزتمند و هوشمند ایران در جهان است.

ایران برای همه ایرانیان
ایرانگرایی واقعی زمانی معنا پیدا میکند که ایران را در تمامیت آن ببینیم.
ایران مجموعهای از اقوام، زبانها، مذاهب، فرهنگها و خاطرههای تاریخی است.
بهرسمیتشناختن حقوق اقوام و مذاهب، احترام به تنوع فرهنگی و زبانی و تضمین حقوق شهروندی، نه تهدیدی برای هویت ملی، بلکه یکی از پایههای تقویت آن است.
وحدت ملی با یکسانسازی تفاوت دارد.
یکپارچگی سرزمینی را میتوان با تکثر فرهنگی جمع کرد؛ همانگونه که میتوان بر هویت ملی مشترک تأکید کرد و در عین حال تفاوتهای قومی، مذهبی، زبانی و فرهنگی را محترم شمرد.
ایران آنقدر بزرگ و ریشهدار است که برای حفظ وحدت خود نیازی به حذف تفاوتهایش ندارد.

ایران آینده از کف جامعه آغاز میشود
یکی از خطاهای جدی در فهم آینده ایران، نگاه از بالا به پایین به جامعه است.
آینده را نمیتوان صرفاً در اتاقهای تصمیمگیری طراحی کرد.
باید به مدرسه رفت، به دانشگاه نگاه کرد، صدای نسل جوان را شنید، سبک زندگی خانوادهها را فهمید، تحولات شهرها و روستاها را دید، تغییرات اقتصادی را سنجید و تجربه واقعی مردم را به رسمیت شناخت.
کف جامعه، آزمایشگاه واقعی آینده ایران است.
تغییرات کوچک در سبک زندگی، زبان، مصرف فرهنگی، رسانه، روابط اجتماعی و مطالبات نسل جدید، گاهی نشانههای تحولاتی بزرگتر هستند.
آیندهپژوهی واقعی، پیش از آنکه پیشبینی آینده باشد، توانایی دیدن همین نشانههای ظریف و تبدیل آنها به فهم و سیاست است.

شواهد به جای پیشفرضها
ایران آینده باید بر اساس شواهد ساخته شود؛ بر پایه داده، پژوهش، تجربه تاریخی و اجتماعی و گفتوگوی آزاد.
نمیتوان با پیشفرضهای ثابت درباره مردم، برای جامعهای که دائماً در حال تغییر است، نسخه دائمی پیچید.
ذائقه جامعه تغییر میکند، ارزشها دگرگون میشوند، فن آوری رفتار انسان را تغییر میدهد و نسلهای جدید پرسشهای تازهای مطرح میکنند.
پس سیاستگذاری نیز باید یادگیرنده، انعطافپذیر و مبتنی بر شواهد باشد.
جامعه را نمیتوان مجبور کرد که برای همیشه در قالبهای گذشته باقی بماند.

ایرانگرایی بدون حذف
ایرانگرایی اصیل، پروژه حذف دیگری نیست.
ایرانگرایی، نه حذف قومیت است، نه حذف مذهب؛ نه حذف نسل جدید است، نه حذف صداهای متفاوت.
اتفاقاً هرچه ایرانگرایی عمیقتر باشد، ظرفیت بیشتری برای پذیرش تفاوتها خواهد داشت.
ایرانگرایی یعنی آنقدر به ایران اعتماد داشته باشیم که از شنیدن صداهای متفاوت نترسیم.
سانسور، واقعیت را از بین نمیبرد؛ فقط دسترسی ما به شناخت واقعیت را دشوارتر میکند.
اگر بخواهیم درباره آینده تصمیم درست بگیریم، باید واقعیت را همانگونه که هست بشناسیم؛ حتی زمانی که این واقعیت با تصورات، ترجیحات یا روایتهای مطلوب ما سازگار نیست.
خرد جمعی؛ سرمایه راهبردی ایران
هیچ فرد و هیچ جریان فکری به تنهایی نمیتواند پیچیدگی ایران را توضیح دهد.
ایران آینده به گفتوگوی میان نسلها، میان اقوام و مذاهب، میان دانشگاه و جامعه، میان متخصص و شهروند و میان تجربه و دانش نیاز دارد.
خرد جمعی زمانی متولد میشود که تفاوتها امکان گفتوگو پیدا کنند.
از این منظر، پذیرش تکثر فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ یک ضرورت راهبردی برای توسعه و ثبات ایران است.
کشوری که بتواند از تفاوتهای خود برای تولید دانش، خلاقیت، سرمایه اجتماعی و راهحلهای نو استفاده کند، در جهان پیچیده آینده مزیت بیشتری خواهد داشت.

ایران آینده؛ مستقل اما در تعامل با جهان
ایران آینده باید مستقل باشد، اما استقلال را نباید با انزوا اشتباه گرفت.
کشوری میتواند بر هویت، منافع و حاکمیت ملی خود تأکید کند و همزمان با جهان گفتوگو، همکاری و رقابت داشته باشد.
در جهان امروز، قدرت ملی فقط در توان نظامی یا منابع طبیعی خلاصه نمیشود؛ اعتماد اجتماعی، اقتصاد پویا، دانشگاه توانمند، سرمایه انسانی، فناوری، محیطزیست پایدار و اعتبار بینالمللی نیز عناصر قدرت هستند.
ایرانگرایی قرن جدید باید بتواند میان ریشههای تاریخی ایران و الزامات جهان معاصر پیوند برقرار کند.
نه شیفته جهان باشد و نه از آن بگریزد؛
بلکه ایران را در جهان بشناسد و جهان را از منظر منافع ایران تحلیل کند.
سخن آخر
ایران آینده نه از دل یکسانسازی متولد خواهد شد و نه از حذف و سانسور.
نه با نادیدهگرفتن تغییرات اجتماعی و نه با بیاعتنایی به واقعیتهای جهانی.
آینده ایران از دل شناخت دقیق جامعه، پذیرش تنوع و تکثر، احترام به حقوق اقوام و مذاهب، شنیدن تجربه زیسته مردم، استفاده از دانش و شواهد، تقویت خرد جمعی و گفتوگوی مسئولانه با جهان ساخته خواهد شد.
ایرانگرایان واقعی کسانی نیستند که فقط از ایران سخن میگویند؛ کسانیاند که میخواهند ایران را برای همه ایرانیان و متناسب با واقعیتهای جهان امروز و فردا بسازند.
ایرانگرایی واقعی یعنی فهم این حقیقت ساده اما بنیادین:
ایران را نمیتوان با حذف ایرانیان ساخت.
و آینده را نمیتوان با انکار تغییرات جامعه ساخت.
اگر ایران را میخواهیم، باید ایرانِ واقعی را ببینیم؛
با همه تفاوتهایش، با همه ظرفیتهایش، با همه زخمهایش و با همه امیدهایش.
آینده ایران، نه بازگشت به گذشته است و نه گسست از آن؛
آینده ایران، توانایی تبدیل میراث تاریخی به ظرفیتهای نوین برای زیست شایسته ایرانیان در جهان آینده است.
ایران برای همه ایرانیان؛
و آینده، برای همه کسانی که در ساختن آن سهم دارند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آموزش و پرورش مهمترین نهاد تولید سرمایه انسانی، اجتماعی و فرهنگی هر جامعه است. از این رو، جریانهای سیاسی زمانی میتوانند مدعی برنامهریزی برای توسعه کشور باشند که نسبت خود را با نظام آموزشی بهصورت روشن و نظاممند تعریف کرده باشند.
اصلاحطلبان نیز بهعنوان یکی از مهمترین جریانهای سیاسی سه دهه اخیر ایران، در دورههایی مسئولیت اداره دولت و وزارت آموزش و پرورش را بر عهده داشته و در مقاطع مختلف بر سیاستگذاری آموزشی اثر گذاشتهاند. از این منظر، بررسی تجربه اصلاحطلبان در حوزه آموزش و پرورش نه صرفاً نقد یک جریان سیاسی، بلکه ارزیابی بخشی از تجربه حکمرانی در عرصه تعلیم و تربیت است.
در جبهه اصلاحات ؛ حضور سه تشکل فرهنگیان یعنی انجمن اسلامی معلمان ایران، مجمع فرهنگیان ایران اسلامی و سازمان معلمان ایران نشان میدهد که آموزش و پرورش همواره یکی از پایگاههای مهم اجتماعی اصلاحطلبان بوده است.

با این حال، این پرسش اساسی همچنان پابرجاست که آیا اصلاحطلبان توانستهاند گفتمان مستقلی درباره آموزش و پرورش تولید کنند یا همچنان بیشتر در سطح نقد وضعیت موجود و طرح مطالبات صنفی باقی ماندهاند؟
مهمترین تلاش اصلاحطلبان برای صورتبندی دیدگاه خود را میتوان در سند «مسائل آموزش و پرورش ایران ؛ دعوت به گفتوگوی فراگیر برای بازاندیشی» دانست که در آذر ۱۴۰۲ با مقدمه حجت الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی منتشر شد. این سند با تأکید بر کرامت انسانی، توسعه پایدار، شهروندی، همبستگی ملی و آیندهنگری، سه بحران اصلی آموزش و پرورش یعنی کیفیت، عدالت و مشروعیت را شناسایی کرده و عواملی همچون فقدان مأموریت مشترک، سیاستزدگی، تمرکزگرایی، نگاه دینی ظاهرگرایانه و گسست میان نهادهای تربیتی را از مهمترین علل این بحرانها معرفی میکند.

انتشار این سند، گامی ارزشمند در جهت آغاز گفتوگو درباره مسائل آموزش و پرورش است؛ اما در عین حال، نشان میدهد که اصلاحطلبان هنوز در مرحله صورتبندی یک نظریه منسجم در حوزه تعلیم و تربیت قرار دارند.
این سند بیش از آن که یک چارچوب نظری جامع ارائه کند، بستری برای گفتوگو و هماندیشی فراهم میآورد. از همین رو، همچنان این پرسش اساسی مطرح است که در صورت تصدی کامل سیاستگذاری آموزشی، الگوی مطلوب اصلاحطلبان برای مدرسه، معلم، عدالت آموزشی، شهروندی، تربیت دینی و نسبت دولت و جامعه مدنی در آموزش و پرورش چه تفاوت بنیادینی با الگوهای موجود خواهد داشت ؟
این خلأ نظری در چند حوزه بیش از همه آشکار است :
نخست، در حوزه کیفیت آموزشی، اصلاحطلبان هنوز تصویر روشنی از مدرسه مطلوب، برنامه درسی، روشهای یاددهی و یادگیری و جایگاه فن آوریهای نوین آموزشی ارائه نکردهاند. دوم، در حوزه عدالت آموزشی، هنوز مشخص نیست که عدالت را بیشتر به معنای برابری فرصتها میدانند یا برابری نتایج، و چگونه قصد دارند شکافهای آموزشی میان مناطق مختلف کشور را کاهش دهند. سوم، در حوزه مشروعیت آموزشی، اگرچه نقدهایی بر وضعیت موجود مطرح میشود، اما کمتر به ارائه الگویی جایگزین برای ایجاد وفاق اجتماعی پیرامون اهداف آموزش و پرورش پرداخته شده است.
پیامد این ضعف نظری آن است که آموزش و پرورش در عمل، گاه به موضوعی حاشیهای در سیاستورزی اصلاحطلبان تبدیل میشود. در بسیاری از مقاطع، مطالبات مربوط به آموزش و پرورش به موضوعاتی همچون انتصاب مدیران، رتبهبندی، صندوق ذخیره فرهنگیان یا افزایش حقوق محدود شده است؛ موضوعاتی که هرچند مهماند، اما جایگزین اندیشهورزی درباره آینده نظام آموزشی کشور نمیشوند.
در نتیجه، رابطه اصلاحطلبان با جامعه فرهنگیان نیز بیش از آن که بر پایه یک پروژه فکری مشترک شکل گیرد، به مطالبات مقطعی و اجرایی محدود مانده است.
ضعف نظری اصلاحطلبان در موضوع آموزش و پرورش موجب شده است که در زمینههایی مثل ساختار اداری فربه و ناکارآمد و محتواهای آموزشی ناکارآمد نیز حرف تازه و جدید برای حل بحرانهای موجود نداشته باشند .
در دولت اصلاحات تلاش شد تا معاونتهای آموزشی و پرورشی در هم ادغام شود ولی همان ادغام نیز از حد وزارتخانه فراتر نرفت و با مخالفتهایی که شد عملا ناکام ماند . نسبت این طرح و مدرسه نیز مبهم بود و بیشتر در هم ادغام تعدادی ادارات کل وزارتخانه باقی ماند .
در مورد محتواهای آموزشی نیز در دولت اصلاحات تلاش شد تا دروسی مانند حقوق اساسی وارد جدول دروس شود که عملا با تغییر دولت به محاق رفت .
در دولت های یازدهم و دوازدهم نیز که وزارت آموزش و پرورش در اختیار نیروهای نزدیک به اصلاحطلبان بود نیز عمدتا سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی بیشتر در اختیار جریان مخالف بود .
موارد فوق نشان میدهد که اصلاحطلبان عملا در آموزش و پرورش تشویش نظری داشتهاند و همین تشویش نظری در عرصه عمل نیز به نوعی « سردرگمی عملی » منجر شده است .
از سوی دیگر، تشکلهای فرهنگیان اصلاحطلب نیز با مسئله «بحران نمایندگی» مواجهاند.
هنوز روشن نیست که این تشکلها نماینده کدام طیف از معلمان، با چه مبانی نظری و چه تصویری از آینده آموزش و پرورش هستند. همچنین دیدگاه آنان درباره موضوعاتی همچون حکمرانی آموزشی، استقلال مدرسه، نقش خانواده، جایگاه بخش غیردولتی، عدالت آموزشی، تربیت شهروندی و منزلت حرفهای معلم به صورت منسجم تبیین نشده است.
بدون پاسخ به این پرسشها، امکان شکلگیری رابطهای پایدار و دوسویه میان جامعه معلمان و جریان اصلاحات دشوار خواهد بود. تفاوت دیدگاههای بین تشکلهای فوق نیز مشخص و واضح نیست و همین امر تشکلهای فوق را با بحران معنا رو به رو کرده است.
پس از سه دهه تجربه ؛ اکنون زمان آن رسیده است که اصلاحطلبان از مرحله مدیریت روزمره آموزش و پرورش عبور کرده و در جهت دست یابی به گفتمان نظری منسجم در این حوزه بیندیشند؛ گفتمانی که بتواند تصویری روشن از فلسفه تعلیم و تربیت، عدالت آموزشی، کیفیت یادگیری، مدرسه آینده، نقش معلم، نسبت دین و آموزش، جایگاه شهروندی، تمرکززدایی، مشارکت جامعه مدنی و حکمرانی آموزشی ارائه کند.
تنها در چنین صورتی است که اصلاحطلبان خواهند توانست از سطح نقد وضعیت موجود فراتر رفته و به عنوان ارائهدهنده یک بدیل قابل دفاع در عرصه آموزش و پرورش شناخته شوند.
سه دهه گذشته، فرصت ارزشمندی برای آزمون تجربههای گوناگون بوده است.
جامعه ایران، نسل معلمان و دانشآموزان و حتی ماهیت آموزش، دست خوش تحولات عمیقی شدهاند. بنابراین، بازاندیشی نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی اجتنابناپذیر است.
آینده آموزش و پرورش بیش از هر زمان دیگری به جریانهایی نیاز دارد که پیش از رقابت برای مدیریت، درباره بنیانهای نظری و فلسفی تعلیم و تربیت به توافقی روشن و قابل دفاع دست یافته باشند و بتوانند گامهای موثری برای حل مسائل اصلی آموزش و پرورش بردارند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
۱۲۰ سال پیش که بخش اعظم جهان و آسیا، رعیت و برده وار در زیر سلطه حکومت های استبدادی می زیستند ایرانیان خود را آماده مترقی ترین جنبش تاریخ شان ساختند . می خواستند از جامه مندرس صغارت و رعیتی به درآمده، جامه فاخر شهروندی پوشیده، دارای حق طبیعی گردند.
در آن زمان، در آمریکا مجله ای در بخش اعلانات خود به مزایا و مرغوبیت یک شانه سری پرداخته بود که از استخوان جمجمه انسان سیاهپوست ساخته شده بود .
۱۲۰ سال پیش، ایرانیان با هزار امید، کعبه آمال خود را در زیر بال های منحوسِ دو قدرت استعماری در بهارستان برپا ساختند تا با پارلمان خود، شاه مستبد را در پوست گردو کرده و خودشان برای اولین بار مقدرات خود را به دست گیرند.
و انصافا نیز آن مجلس، قبل از اینکه طعمه توپ های لیاخوفی و اعوانش گردد در اندک مدت، کاری کرد کارستان .
وقتی آن مجلس تصمیم گرفت برای استقلال اقتصادی و دفع تسلط بیگانگان، «بانک ملی» تاسیس نماید و برای سرمایه آن از مردم کمک خواست . زنان النگوها و طلاب کتابهایشان را فروختند .
از باکو نامه به آن مجلس فرستاده تشکر کردند که هرچند خودشان دیگر جزو ایران نیستند و در ایران نیستند اما مجلس با این کارش، اجساد نیاکان شان را که در ایران دفن شده شاد کرد .
و زمانی که دانش آموزان مدرسه اقدسیه، دست جمعی وارد مجلس شده و یکصد تومان پول توجیبی شان را برای تشکیل بانک ملی تقدیم کردند تمامی نمایندگان مجلس شروع کردند به گریستن.
اما در آن مجلس، مستشارالدوله ها، تقی زاده ها، مصدق ها، وکیل الرعایاها و...نماینده بودند که وقتی داستانِ فروش دختران قوچان توسط آصف الدوله را شنیدند همگی گریستند ؛ چون نوامیس مردم را ناموس خود می دانستند، چون غرورشان لکه دار شده بود...
اما آن مجلس به توپ بسته شد .
آرزوهای مشروطه خواهان برباد رفت . پس با شکستِ انقلاب شان، آرزوی استبدادِ منور کردند و استبدادِ منور آمد و تک تک شان را خفه کرد .حتی یک نفر از رهبران و سرداران آن انقلاب عاقبت به خیر نشدند، چون سرنوشتِ غم انگیزشان جدا از سرنوشتِ انقلابِ به گِل نشسته شان نبود.

اما این گناه آنان نبود .
آنان صلیبِ عقب ماندگی صدها ساله جامعه شان را به دوش می کشیدند.
آنان مصداق سخنِ رافائل چیریس بودند:
«این گناه ما نیست که عدالت لختی تأمل کرد و آنگاه
مصمم گشت تا از این کره خاکی روی برتابد و
تعطیلات تابستانی اش را در مریخ، زهره یا
خدا می داند در کدام نقطه ی دیگر بگذراند.
ما به آنچه می خواستیم دست نیافتیم بگذار به
آنچه داریم و آنچه نمی خواستیم خوش
باشیم....»

در افسانه های آذربایجان صحبت از «آل» رفته که به سراغ زنان زائو می آمده تا به زن زائو آسیب رسانده یا نوزادش را دزدیده و با خود می برده.
اما در این افسانه آمده که این «آل»ها و یا «اجنه» ها بدجوری از اشیا فلزی می ترسیدند و اگر انسان ها، زرنگی به خرج داده سوزنی یا سنجاقی فلزی در بدن آن آل یا جن فرو می کردند، دیگر آن آل، قدرت ماورایی خود را از دست داده و برای تمامی عمر به خدمت انسان در می آمد، مطیع و رام انسان ها گشته ، تمام عمر به هر گونه رنج و مشقتی تن می داد، چون آن جن یا آل نمی توانسته آن سنجاق را بیرون کشیده خود را رها و آزاد سازد. چون آن سنجاق از بیرون بر ما زده نشده که آسان بیرون آید بلکه خود از اعماق درون ما و کنهِ وجود ما برآمده و تنها با تربیت صحيح و طولانی مدت ممکن می گردد.
یکصدوبیست سال است که شبیه آن آل گشته ایم و گرفتار آن سنجاق .
به هر مرارتی و مشقتی تن داده، با هر رنجی ساخته و به هر گونه تلاشی دست یازیده ایم تا بلکه آن سنجاق را بکَنیم تا آزاد شویم.
اما نتوانسته ایم!
حتی بعضا به هر عامل بیگانه نیز پناه برده ایم ؛ به انگلستان به روسیه و ارتش سرخ...بلکه از آن سنجاق رها شویم اما سرانجام، خسته، شکست خورده و زخمی و مایوس بازگشته ایم.
نسلِ قبل از ما می خواست ژاپن گردد، نسل ما آرزوی کره جنوبی و نسل بعد، آرزوی کدام کشور آفریقایی...؟!

زمانی پدران مان در مشروطه آرزو می کردند فلک را سخت شکافته طرحی نو دراندازند اما اکنون آرزوهای ما کوچک و کوچک تر شده است . شبیه داستانِ روباهِ خلیل جبران خلیل شده ایم که در هنگام طلوع خورشید، از لانه اش بیرون آمد و به سایه بزرگش نگاه کرد و گفت :
امروز شتری خواهم خورد.
سپس تا ظهر تلاش کرد چون شتری نیافت و گرسنه تر شده سایه اش نیز کوچک تر گشته پس آن گاه گرسنه و درمانده دوباره به سایه کوتاهش نگریست و گفت :
صد البته که یک موش هم برای من کافی است!
از تلاشهای نافرجامِ عباس میرزا برای تجدد ایران، ۲۰۰ سال می گذرد .
در این مدت ایرانیان نتوانستند آن سنجاقِ عقب ماندگی را از سینه شان برکَنند.
چون آن سنجاق از بیرون بر ما زده نشده که آسان بیرون آید بلکه خود از اعماق درون ما و کنهِ وجود ما برآمده و تنها با تربیت صحيح و طولانی مدت ممکن می گردد.
چنین است که بیش از ۱۲۰ سال، تلاش، تکاپو و دویدن همچنان، خسته، زخمی و پریشیده:
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
@tarikhanehmoradi
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

درست در هفته آخر دی ماه سال 93 بود که « صفحه مدرسه » در حوزه آموزش و پرورش و مسائل آن در « روزنامه ی اعتماد » با مدیریت « الیاس حضرتی » راه اندازی شد .
برخی و شاید بسیاری از کنش گران و کارشناسان حوزه « آموزش » ضمن استقبال از این اقدام آن را یک گام رسانه ای مهم در حوزه آموزش و پرورش در جهت اولویت دار حوزه آموزش ارزیابی کردند اما پس از مدتی این اقدام نیز مانند خیلی چیزهای دیگر که معمولا « فصلی » است ؛ فراموش شد و اکنون کم تر کسی است که از آن دوره چیزی به یاد داشته باشد .

البته می توان ادعا کرد که بسیار پیش تر از تاسیس « صفحه مدرسه ؛ « روزنامه اعتماد » به واسطه بهره گرفتن از خبرنگاران و روزنامه نگاران حرفه ای در حوزه ی آموزش ، حرف اول را در حوزه ی آموزش و پرورش کشور می زد و جایگاهی ویژه در « حوزه ی عمومی » آموزش ایفا می کرد و این موجب امید و دلگرمی بسیاری از فرهنگیان و کنش گران حوزه آموزش بود .
به تازگی ؛ الیاس حضرتی رییس شورای اطلاع رسانی دولت مسعود پزشکیان جلسه ای را با علیرضا کاظمی وزیر آموزش و پرورش برگزار کرده است .
پرتال وزارت آموزش و پرورش می نویسد : ( این جا )
« به گزارش مرکز اطلاعرسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش ، الیاس حضرتی در دیدار با علیرضا کاظمی وزیر آموزش و پرورش، با تشریح برنامههای شورای اطلاع رسانی دولت برای ایجاد و تقویت شبکههای تخصصی اطلاع رسانی «از مرز تا مرکز» در وزارتخانهها و دستگاههای اجرایی، اظهار کرد: در جلسات روابط عمومی وزارتخانهها تأکید کردهایم که شبکه اطلاعرسانی باید از سطح وزارتخانهها تا دورترین نقاط کشور امتداد پیدا کند .
وی افزود: هر وزارتخانه با توجه به مأموریتها و مسائل تخصصی خود باید شبکه اطلاع رسانی ویژهای داشته باشد و این شبکه از سطح وزارتخانه تا سازمانها، معاونتها، استانداریها، فرمانداریها، بخشداریها و دستگاههای تابعه در سراسر کشور امتداد یابد .
رییس شورای اطلاعرسانی دولت، با اشاره به اجرای آزمایشی این طرح در چند وزارتخانه گفت: این برنامه را با دو، سه وزارتخانه به صورت پایلوت آغاز کردهایم و در وزارت جهاد کشاورزی نیز تاکنون چند دوره آموزشی برای صدها نفر از فعالان و مسئولان این حوزه برگزار شده است .

حضرتی ادامه داد: هدف این است که زمانی که خبری از رییسجمهور، رهبر معظم انقلاب یا وزیر مربوط منتشر میشود، این شبکه در سراسر کشور فعال شود و علاوه بر انتشار خبر، در تبیین، دفاع رسانهای و تبدیل آن به یک روایت کامل نقشآفرینی کند .
وی با بیان اینکه وزارت نیرو نیز این فرآیند را به صورت کامل دنبال کرده است، گفت: در جلسهای که هفته گذشته با رئیسجمهور داشتیم، این موضوع را تشریح کردیم و ایشان نیز بر ضرورت توجه ویژه به آموزش و پرورش تأکید داشتند .
حضرتی با اشاره به دیدگاه رییس جمهور درباره جایگاه آموزش و پرورش، اظهار کرد: آقای پزشکیان تأکید کردند که آموزش و پرورش مهمترین حوزهای است که باید روی آن کار شود و خواستند این طرح در آموزش و پرورش نیزآغاز شود .
وی افزود: زیرساختهای این کار در آموزش و پرورش آماده است و در صورت برگزاری یک گردهمایی با حضور مسئولان اطلاع رسانی آموزش و پرورش سراسر کشور، رئیس جمهور آمادگی دارد درباره اهمیت اطلاعرسانی، روایتسازی، فرهنگ سازی و ضرورت ارتباطات منسجم و هماهنگ در این مجموعه صحبت کند .
حضرتی با تأکید بر اینکه اطلاعرسانی دولت نباید صرفاً به انتشار اخبار رسمی محدود شود، خاطرنشان کرد: در کنار انتشار خبر باید بتوان روایت کامل و قابل فهمی از اقدامات دولت ارائه کرد و از ظرفیت نخبگان، هنرمندان و فعالان رسانهای برای تولید محتوای جذاب و اثرگذار بهره گرفت .
وی با اشاره به تجربه یک خبرنگار کودک در تبریز گفت: گاهی یک ایده ساده و خلاقانه میتواند به یک محتوای فراگیر تبدیل شود. این تجربه نشان داد که در میان فعالان رسانهای و حتی خانوادهها، ظرفیتهای خلاقانه فراوانی وجود دارد که باید آنها را شناسایی و حمایت کرد . آیا آقای حضرتی و دوستان ایشان لابد انتظار دارند که کنش گران و فعالان مستقل به ایشان « اعتماد » کنند ؟
رییس شورای اطلاعرسانی دولت، در بخش دیگری از سخنان خود، آموزش و پرورش را زیربنای اصلاح و توسعه کشور دانست و گفت: اگر قرار است کشور توسعه یابد، این مسیر از آموزش و پرورش میگذرد .
وی افزود: افزایش نظم و انضباط اجتماعی، رعایت حقوق شهروندی، ارتقای فرهنگ عمومی، انجام به موقع تعهدات اجتماعی و حتی تقویت انسجام خانواده، همگی از مسیر آموزش و پرورش قابل پی گیری است .
حضرتی، با اشاره به نگاه رئیسجمهور به آموزش و پرورش، گفت: آقای پزشکیان جلسات و توجه ویژهای به آموزش و پرورش داشتهاند و معتقدند اگر قرار است اصلاحی در کشور اتفاق بیفتد و مسیر توسعه کشور طی شود، آموزش و پرورش مهمترین و اساسی ترین نقطه آغاز این تحول است » .
نگاهی به محتوای این گونه اظهار نظرها حکایت از تکراری ، کلیشه ای بودن و شعاری بودن آن دارد به ویژه آن که میزان پذیرش و اعتماد به این حرف بستگی تام به آن دارد که از زبان چه کسی بیان می شود .

کسی که قادر نبوده یک صفحه تخصصی در حوزه ی آموزش و پرورش را آن هم در قالب یک روز در یک هفته پشتیبانی و مدیریت کند به لحاظ منطقی و عقلانی صلاحیت اساس می تواند صلاحیت و شایستگی اظهار نظر در حوزه آموزش و پرورش و جایگاه آن را داشته باشد ؟
فردی که در سمت « رییس شورای اطلاع رسانی دولت » نمی تواند و یا نخواسته است فرد و یا افرادی صاحب نظر و مستقل را در ساختار آن شورا تعریف کند ؛ آیا می تواند به قول خودش از ظرفیت و یا پتانسیل فعالان رسانه ای برای اهداف مورد نظر بهره بگیرد ؟

آیا آقای حضرتی و دوستان ایشان لابد انتظار دارند که کنش گران و فعالان مستقل به ایشان « اعتماد » کنند ؟
آیا دولتی که رییس دفترش زمانی وزیر آموزش و پرورش بوده و سخنگوی زن آن هم زمانی رییس مدارس تیزهوشان بوده و در عمر دو ساله خویش حتی یک خبرنگار و یا رسانه ی مستقل در حوزه « آموزش » را در نشست های خبری دولت دعوت نکرده و نشست های خبری درون وزارت آموزش و پرورش هم نظم و قاعده مشخصی ندارند ؛ انتظار دارد که افکار عمومی و رسانه های مستقل حرف های ایشان و یا بقیه را « جدی » بگیرند .
پایان گزارش/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

( تلاشي براي درک بهتر آنچه گذشت ! )
از آغازِ جنگ نهم اسفند تا قبل از امضاي تفاهم نامه، به عنوان يک شهروند با بضاعتي اندک، مشقي بر اساس وظيفه شهروندي در گفت و گو با دبير کل سازمان ملل متحد در « صداي معلم » منتشر کردم .
امروز که تفاهم نامه بين جمهوري اسلامي ايران و ايالات متحده آمريکا به امضا رسيده است و مشخص شده است که اتوباني براي رسيدن به آزادي وجود ندارد و اپوزيسيون مجبور است بدون اتکا به جنگ افروزان، راه باريک قديمي را طي کند.
امروز که محمد باقر قاليباف از پيشرفت اقتصادي سخن مي گويد و مسئولين تعامل و مذاکره با ايالات متحد آمريکا را پيشه کرده اند ؛
بر من شهروند، واجب است که با بهره گيري از آموزه هاي انديشمندان، مشقي ديگر بنويسم ( هرچند مشقي پر غلط و غير حرفه اي ) و تلاش کنم، با نگاهي جامعه شناختي و جهاني به وقايع ( فارغ از آنچه در ايران بين حاکميت و اپوزيسيون گذشته و مي گذرد ) با تحليلي جامع و فرا بخشي در حد بضاعت اندکم ( بدون جانبداري مثبت يا منفي) از حاکميت و يا انواع اپوزيسيون ، به وظيفه شهروندي خود عمل کنم . تا در بوته نقد، بيشتر بياموزم و بيشتر اصلاح شوم. تا شرايطي برايم فراهم گردد که واقعيات روي زمين را صحيح تر و دقيق تر درک کنم تا در مسير درست تاريخ، گام بردارم.
خلاصه قسمت هاي قبل :
شکاف درون اپوزیسیون با این مسیر ترمیم میشود:
1. پذیرش علنی اختلافات
2. تعریف حداقل اصول مشترک
3. مرزبندی روشن با خشونت و ...
4. گفتوگوی مستمر و نهادی
5. تمرکز بر برنامه آینده
6. اعتمادسازی عملی و تدریجی
***
قسمت سوم ؛ بخش هفتم
نگاه علمي تر ( نگاه فلاسفه) به اپوزيسيون
* ماکس وبر (Max Weber): مطالعهی نظریات او درباره «مشروعیت» (Legitimacy) و انواع قدرت (سنتی، کاریزماتیک و قانونی-عقلانی). وبر میآموزد که بدون داشتن مشروعیت در نزد مردم، حتی با کمک قدرتمندترین کشورها نیز نمیتوان حکمرانی پایدار کرد.
* توماس هابز (Thomas Hobbes) در کتاب لویاتان: برای درک اینکه چرا «بینظمی» و «جنگ داخلی» (که مداخله خارجی اغلب به آن منجر میشود) میتواند بسیار بدتر از یک حاکمیت ناعادلانه باشد. هابز هشدار میدهد که ترس از بینظمی (State of Nature) معمولاً بر تمایل به آزادی غلبه میکند.
«تغییر حاکمیت» با «تغییر نظام» تفاوت دارد و هزینه تغییر اغلب از جیب مردم میرود.
* کلاوزویتس (Carl von Clausewitz) در کتاب در مورد جنگ: او میگوید: « جنگ، ادامهی سیاست با ابزارهای دیگر است » . این جمله برای اپوزیسیون یک هشدار است: اگر سیاست شما جنگ است، باید بدانید که هدف نهایی باید همچنان «سیاست» (آیندهی کشور) باشد، نه صرفاً «تخریب دشمن».
* امانوئل کانت (Immanuel Kant) در صلح ابدی: برای درک اینکه چگونه میتوان به یک نظم بینالمللی پایدار رسید که در آن تغییرات سیاسی از طریق نهادها و نه از طریق تهاجم و جنگ صورت میگیرد.
* فرانسیس فوکویاما (Francis Fukuyama) در کتاب سیاست و حکمرانی: او بحث میکند که چگونه نهادهای قدرتمند و حکمرانی خوب، پایه و اساس ثبات هستند. فوکويا ما به اپوزیسیون میآموزد که سقوط یک دیکتاتور، خودبهخود به معنای ظهور دموکراسی نیست؛ بلکه اگر نهادها نباشند، کشور به سمت آشوب میرود.
* صالح نظریات «گذار سیاسی» (Democratic Transition): مطالعهی موردی (Case Studies) کشورهایی که دچار جنگهای داخلی ناشی از مداخله شدهاند (مانند لیبی یا عراق). این مطالعه به آنها نشان میدهد که چگونه مداخله خارجی میتواند منجر به «شکست دولت» (State Failure) شود که در آن نه حاکمیت باقی میماند و نه اپوزیسیون میتواند حکمرانی کند.
* جان استوارت میل (John Stuart Mill): برای درک مفاهیم آزادی و البته محدودیتهای آن در حفظ نظم اجتماعی.
* نظریات «جنگ عادلانه» (Just War Theory): مطالعهی این که چه زمانی مداخله یا جنگ از نظر اخلاقی مجاز است و چه زمانی منجر به جنایت علیه بشریت میشود. این نظريات به اپوزيسيون کمک میکند تا مرز میان «مبارزه برای آزادی» و «همکاری در ویرانی» را تشخیص دهند.
***
خلاصه پیشنهادی برای یک برنامهی مطالعاتی (Reading List)
جمع بندي نگاه فلاسفه فوق الذکر به اپوزیسیون پیشنهاد سه مرحله ذيل است:
1- مرحلهی خودشناسی: مطالعهی ماکس وبر (برای فهم اینکه چرا بدون رضایت مردم، کمک خارجی بیفایده است).
2- مرحلهی واقعگرایی: مطالعهی کلاوزویتس و هابز (برای درک اینکه جنگ و بینظمی، بسیار گرانتر از هر تغییر سیاسی است).
3- مرحلهی آیندهنگری: مطالعهی فوکویاما (برای اینکه یاد بگیرند به جای «سقوط» ، باید به فکر «ساختن » باشند).
پیام نهایی این کتابها به اپوزيسيون چنين است:
« اگر میخواهید با کمکِ دیگران، خانهی خود را تغییر دهم، مراقب باشید که با هیاهوی این کمک، سقف خانه را بر سر خودتان و مردم فرو نریزانید؛ زیرا وقتی سقف فرو ریخت، دیگر نه خانهای برای زندگی هست و نه حاکمی برای تغییر دادن » .

بخش هشتم
خلاصه نظرات ماکس وبر :
ماکس وبر (Max Weber) را یکی از بنیانگذاران جامعهشناسی مدرن میدانند. برخلاف کارل مارکس که بر اقتصاد تمرکز داشت، وبر، معتقد بود «ایدهها»، «ارزشها» و «باورهای فرهنگی» همانقدر در شکلگیری تاریخ و قدرت، نقش دارند که اقتصاد.
برای کسی که درگیر مباحث حاکمیت، اپوزیسیون و مشروعیت است، درک نظریات وبر حیاتی است. خلاصه نظرات او را میتوان در چهار محور اصلی خلاصه کرد:
۱. انواع مشروعیت (Legitimacy)
وبر میگوید قدرت به خودی خود کافی نیست؛ برای اینکه یک حکومت بتواند پایدار بماند، باید «مشروعیت» داشته باشد. یعنی مردم (یا حداقل بخش بزرگی از آنها) باور داشته باشند که اطاعت از این حاکمیت درست و لازم است. او سه منبع برای این باور معرفی میکند:
• مشروعیت سنتی (Traditional): مردم از آن چون « همیشه بوده است » اطاعت میکنند (مثل پادشاهیهای موروثی).
• مشروعیت کاریزماتیک (Charismatic): مردم از یک رهبر به دلیل ویژگیهای فوقالعاده فردی، قدرت جادویی یا جذابیت بینظیرش اطاعت میکنند (مثل رهبران انقلابی یا پیامبران). این نوع قدرت، بسیار قدرتمند اما بسیار ناپایدار است؛ چون با مرگ یا شکست رهبر، از بین میرود.
• مشروعیت قانونی-عقلانی (Legal-Rational): مردم از « قانون» و « نهادها » اطاعت میکنند، نه از شخص. در اینجا اطاعت از قوانین است که تعیین میکند چه کسی باید فرمان بدهد (مثل دولتهای مدرن و دموکراتیک).
مفهوم دولت و انحصار خشونت مشروع
وبر تعریف بسیار دقیقی از دولت ارائه میدهد:
«دولت، آن نهادی است که در یک قلمرو مشخص، انحصار استفاده مشروع از زور (Physical Force) را در اختیار دارد.»
از نظر وبر، دولت تنها کسی است که میتواند از خشونت استفاده کند بدون اینکه « مجرم » شناخته شود، چون این خشونت بر پایه قانون است.
اگر این تغییر منجر به ایجاد یک دولت جدید با «انحصار قانونی» نشود، کشور به وضعیت «جنگ همه علیه همه» (وضعیت طبیعی هابز) باز میگردد.
عقلانیت و بوروکراسی (Bureaucracy)
وبر معتقد بود دنیای مدرن به سمت «عقلانیت» میرود. او بوروکراسی را (با وجود تمام انتقاداتش) کارآمدترین راه برای اداره جوامع پیچیده میدانده است. او میگوید مدیریت جامعه باید بر اساس:
• قوانین مکتوب
• تخصص و مهارت
• سلسله مراتب مشخص
• بیطرفی و غیرشخصی بودن
نکته: بسیاری از اپوزیسیونها بر پایه «احساسات»، «شعار» یا «رهبران کاریزماتیک» شکل میگیرند. اما وبر هشدار میدهد که برای اداره یک کشور پس از تغییر، شما به «بوروکراسی عقلانی» نیاز دارید، نه به «شور و هیجان انقلابی». بدون ساختار بوروکراتیک، تغییر سیاسی منجر به آشوب میشود.
«زندان از فولاد» (The Iron Cage)
این نظريه یکی از تلخترین و مشهورترین نظریات وبر است. او میگوید وقتی جامعه بیش از حد تحت سلطه عقلانیت، قانون، کارایی و بوروکراسی قرار بگیرد، انسانها در یک «زندان از فولاد» گرفتار میشوند. یعنی نظم و قانون چنان خشک و ماشینی میشوند که معنا، آزادی و روح انسانی از بین میرود.
نکته: این یک هشدار برای هر تغییری است؛ اینکه مراقب باشید در مسیر ساختن یک نظم جدید، دچار چنان کنترلگری و ماشینیشدنی نشوید که آزادی که برای آن میجنگیدید، در زیر بارِ سنگینِ «نظم و قانون» له شود.
خلاصه ديدگاه وبر:
اگر بخواهیم از دیدگاه وبر به وضعیت کشور ها نگاه کنیم، سه سوال اساسی مطرح میشود:
1- آیا حاکمیت فعلی مشروعیت قانونی - عقلانی خود را از دست داده یا فقط با بحران رو به رو شده است؟
2- آیا اپوزیسیون در حال تلاش برای ساختن یک «نهاد/قانون» است یا صرفاً به دنبال جایگزینی یک «کاریزمای قدیمی» با یک «کاریزمای جدید» است؟
3- آیا برنامهی اپوزیسیون، پس از سقوط حاکمیت، شامل یک ساختار بوروکراتیک و عقلانی برای مدیریت کشور است یا صرفاً یک خلاء قدرت باقی خواهد ماند؟
به زبان ساده:
وبر میگوید قدرت بدون مشروعیت و بدون نهادهای عقلانی، فقط یک خشونتِ گذراست که در نهایت به ویرانی ختم میشود.

بخش نهم
خلاصه نظرات توماس هابز
برای درک عمیقتر نظريات هابز، باید بدانیم که توماس هابز (Thomas Hobbes) در کتاب شاهکار خود، «لویاتان» (Leviathan)، تصویری بسیار تاریک و واقعگرایانه از ماهیت انسان و جامعه در غیاب قدرت مرکزی ارائه میدهد.
زمانی که شما از «شکاف عمیق»، «کشتار»، «مداخله خارجی» و «از دست رفتن اعتماد» صحبت میکنید، در واقع دارید توصیف میکنید که جامعه در حال حرکت به سمت «وضعیت طبیعی» (State of Nature) است؛ یعنی همان وضعیتی که هابز آن را «جنگ همه علیه همه» مینامد.
خلاصه اندیشههای هابز را با تمرکز بر این مفهوم:
وضعیت طبیعی: جنگ همه علیه همه (War of all against all)
هابز معتقد است اگر یک قدرت مرکزی (دولت/حاکمیت) وجود نداشته باشد که همه را از ترسِ تنبیه بترساند و بر آنها نظارت کند، انسانها وارد یک وضعیت آشوب مطلق میشوند.
در این وضعیت:
- نبود قانون و عدالت: هیچ قانونی وجود ندارد، پس هیچ چیزی «حق» یا «باطل» نیست. آنچه زور دارد، حق دارد.
- ترس از مرگِ خشونتآمیز: بزرگترین محرکِ انسان در این وضعیت، ترس از کشته شدن توسط دیگری است.
- عدم اعتماد متقابل: چون هیچ تضمینی برای امنیت وجود ندارد، بهترین استراتژی هر فرد این است که «اول حمله کند» تا قبل از اینکه دیگری به او حمله کند. این یعنی اعتماد به صفر میرسد.
وقتی شکاف بینِ حاکمیت و اپوزیسیون به حدی میرسد که نهادهای میانجی (دادگاه، پلیس، رسانه، انتخابات) کارایی خود را از دست میدهند، جامعه از «وضعیت مدنی» خارج و وارد «وضعیت طبیعی» میشود. در این مرحله، بحث بر سر «حقوق» نیست، بلکه بحث بر سر «بقا» (Survival) است.
زندگی در وضعیت طبیعی: «تنگ، پست، بیرحمانه و کوتاه»
هابز یکی از مشهورترین جملات تاریخ را برای توصیف کیفیت زندگی در این وضعیت به کار برده است. او میگوید در وضعیت طبیعی، زندگی انسان:
“…solitary, poor, nasty, brutish, and short”
«…منزوی، فقیر، ناپسند، وحشیانه و کوتاه است.»
* منزوی: چون نمیتوان به کسی اعتماد کرد، تعاملات اجتماعی و اقتصادی از بین میرود.
* فقیر: بدون امنیت، کشاورزی، تجارت و تولید غیرممکن است.
* وحشیانه و کوتاه: مرگ در هر لحظه ممکن است.
نکته کلیدی برای اپوزیسیون و حاکمیت: هابز هشدار میدهد که اگر تغییر سیاسی باعث فروپاشی نظم و ورود به این وضعیت شود، «آزادی» که برای آن میجنگید، معنایی نخواهد داشت؛ زیرا در وضعیت جنگی، شما حتی آزادی ندارید که در امنیت از آزادی خود لذت ببرید!
قرارداد اجتماعی و «لویاتان» (The Leviathan)
هابز میگوید تنها راه خروج از این جهنم، بستن یک «قرارداد اجتماعی» (Social Contract) است. مردم با یک توافق جمعی، بخشی از آزادیهای خود را (و حتی حق استفاده از زور را) به یک قدرت برتر (که او آن را لویاتان یا هیولای عظیمالجثه نامیده) واگذار میکنند.
در مقابل، این قدرت (دولت) متعهد میشود که امنیت را برای همه تأمین کند.
قاعده طلایی هابز: قدرت حاکم باید آن قدر بزرگ و قدرتمند باشد که همه از ترسِ مجازاتِ او، از خشونت دست بردارند.
خطرِ «مداخله خارجی» از نظر هابز:
مداخله خارجی معمولاً باعث میشود قدرت مرکزی (لویاتان) تضعیف یا نابود شود. هابز میگوید اگر لویاتان فرو بپاشد، کشور بلافاصله به «وضعیت طبیعی» سقوط میکند. در این حالت، مداخله خارجی (که به دنبال تغییر است) ناخواسته در حال بازگرداندن جامعه به وضعیتی است که در آن «همه علیه همه» میجنگند. پس، مداخله خارجی اگر با طرح یک ساختار قدرت جدید همراه نباشد، فقط به افزایش وحشیگری و کوتاهی عمر شهروندان منجر میشود.
هابز میگوید وقتی تعداد کشتهها بالا میرود، یعنی جامعه در حال خروج از «قرارداد اجتماعی» است. وقتی هر طرف (حاکمیت و اپوزیسیون) دیگر، طرف مقابل را به عنوان بخشی از «قرارداد» نمیپذیرد، بلکه او را به عنوان «دشمنِ وجودی» میبیند، آنها عملاً در وضعیت طبیعی قرار گرفتهاند. در این مرحله، هدف دیگر «بهبود جامعه» نیست، بلکه «نابود کردن رقیب برای بقای خود» است.
وظیفه حاکمیت و اپوزیسیون (بازگشت به قرارداد):
از نظر هابز ، وظیفه اصلی هر دو طرف (هرچند با رویکردهای متفاوت) باید «بازسازی لویاتان» باشد. یعنی:
- حاکمیت: باید نشان دهد که هنوز میتواند امنیت را تأمین کند (چرا که اگر امنیت نباشد، ضرورتِ وجود حاکمیت هم نیست).
- اپوزیسیون: باید نشان دهد که میتواند جایگزینی برای «امنیت» ارائه دهد، نه اینکه فقط «بینظمی» ایجاد کند.
خلاصه:
هابز میگوید: «بزرگترین شر، بینظمی است.»
اگر اپوزیسیون یا حاکمیت در مسیر تغییر، باعث شوند که مردم از «ترس از قانون» به «ترس از هم نوع» تغییر وضعیت دهند، آنها در واقع در حال حرکت به سمت یک سقوط بزرگ هستند که در آن هیچ برنده سیاسی وجود نخواهد داشت؛ تنها برنده، «مرگ و ویرانی» است.
سؤال استراتژیک برای هر طرف در این وضعیت:
« آیا برنامهی ما برای تغییر، شامل یک ‘قرارداد اجتماعی جدید’ است، یا صرفاً یک ‘جنگ برای بقا’ در وضعیت طبیعی؟ »

بخش دهم
خلاصه نظريات فرانسیس فوکویاما
( سنتز نظريات ماکس وبر و توماس هابز)
اصول و ستونهای اندیشهی فرانسیس فوکویاما
فوکویاما در آثار اصلی خود (مانند پایان تاریخ و سیاست و حکمرانی) بر این ایده استوار است که توسعهی جوامع نه از طریق تصادف، بلکه از طریق تکامل ساختارهای سیاسی صورت میگیرد.
اصول او بر سه پایه استوار است:
الف) دولت قدرتمند (Strong State)
برخلاف تصور رایج که تصور میکنند «دولت قوی» همیشه با «استبداد» یکی است، فوکویاما میگوید یک کشور برای پیشرفت، به دولتی نیاز دارد که توانایی اجرایی داشته باشد. یعنی دولت باید بتواند قوانین را اجرا کند، امنیت را تأمین کند و خدمات عمومی ارائه دهد. (این همان بخش «قدرت» در بحث ماست).
ب) حاکمیت قانون (Rule of Law)
دولت نباید بر اساس میل شخصی حاکم باشد، بلکه باید تحت سیطرهی قوانین باشد. قانون باید برای همه (حتی حاکمان) یکسان و پیشبینیپذیر باشد. این بخش، از خودسری و استبداد جلوگیری میکند.
ج) پاسخگویی و مسئولیتپذیری (Accountability)
این بخشِ دموکراتیک ماجراست. دولت باید در برابر مردم پاسخ گو باشد. این یعنی وجود نهادهایی که بتوانند از عملکرد دولت بازخواست کنند (مانند پارلمان، رسانههای آزاد و انتخابات).
خلاصه فرمول فوکویاما:
پیشرفت سیاسی = دولت قدرتمند + حاکمیت قانون + پاسخگویی
***
آیا فوکویاما سنتز (ترکیب) هابز و وبر است؟
اگر نگاهی دقیق داشته باشیم، میبینیم که فوکویاما سعی کرده است «معمای نظم» را با ترکیب دو دیدگاه حل کند:
1. از هابز «ضرورت نظم و امنیت» را میگیرد:
هابز میگوید بدون یک قدرت مرکزی، جامعه در «وضعیت طبیعی» (جنگ همه علیه همه) فرو میپاشد. فوکویاما کاملاً با این ایده موافق است. او معتقد است که اولین وظیفهی هر ساختار سیاسی، ایجاد «دولت قدرتمند» است تا از فروپاشی و بینظمی جلوگیری کند. (بدون دولتِ فوکویاما، ما به جهنم هابز برمیگردیم).
2. از وبر، «عقلانیت و بوروکراسی» را میگیرد:
وبر میگوید برای ادارهی جهان مدرن، ما به «بوروکراسی عقلانی» نیاز داریم تا از حکمرانی بر اساس احساسات و کاریزما جلوگیری کنیم. فوکویاما این را در مفهوم «حاکمیت قانون» و «نهادگرایی» ادغام میکند. او میگوید قدرت نباید در دست یک « لویاتانِ » تکنفره (مثل هابز) باشد، بلکه باید در دست یک «سیستم عقلانی» (مثل وبر) باشد.
3. سنتز نهایی (The Synthesis):
فوکویاما میگوید:
* اگر فقط هابز را بگیریم ←← به یک استبداد مطلق میرسیم (لویاتانِ خشن که امنیت میدهد اما آزادی ندارد).
* اگر فقط وبر را بگیریم ←← به یک ماشین بوروکراتیک سرد و بیروح میرسیم (زندان از فولاد).
* سنتز فوکویاما: ما به دولتی نیاز داریم که قدرتمند باشد (هابز)، اما عقلانی و قانونی عمل کند (وبر) و در عین حال در برابر مردم پاسخگو باشد (توسعه سیاسی مدرن).
نگاه فوکویاما به آینده (آیندهنگری)
فوکویاما، در سير انديشه خود از یک خوشبینی مطلق (که در کتاب پایان تاریخ داشت) به یک واقعگرایی نگران رسیده است.
او در آیندهنگری خود بر دو نکته تأکید دارد:
1- زوال نهادها (Institutional Decay): او هشدار میدهد که حتی اگر یک کشور سیستمهای عالی داشته باشد، اگر « فرهنگ سیاسی» و « اعتماد اجتماعی » از بین برود، نهادها شروع به پوسیدن میکنند. وقتی مردم و حاکمیت دیگر به قانون باور نداشته باشند، نهادها تبدیل به پوسته میشوند و کشور به سمت عقب بازمیگردد.
بحران مشروعیت و پولاریزاسیون (Polarization): او هشدار میدهد که شکاف شدید سیاسی (همان شکاف عمیق بین اپوزیسیون و حاکمیت) میتواند باعث شود که طرفین، « نظم سیاسی » را به جای یک میدان بازی، به عنوان یک « دشمن برای نابودی » ببینند. این دقیقاً همان نقطهای است که سیاست از « رقابت » به « جنگ » تبدیل میشود.

خلاصه:
اگر بخواهیم از این سه منظر به وضعیت هر کشور نگاه کنیم:
- هابز میگوید: «مراقب باشید! اگر نظم را از دست بدهید، وارد جهنم جنگ همه علیه همه میشوید.»
- وبر میگوید: «مراقب باشید! اگر تغییر را فقط بر پایه هیجان و کاریزما پیش ببرید، بدون ساختار بوروکراتیک، چیزی نخواهید ساخت.»
- فوکویاما میگوید: «مراقب باشید! پیروزی واقعی زمانی است که شما نه تنها حاکمیت قبلی را تغییر دهید، بلکه بتوانید دولتی قدرتمند، قانونی و پاسخ گو بسازید که مردم به آن اعتماد کنند.»
در واقع، برای اپوزیسیونی که میخواهد وارد کار شود، هدف نباید فقط « شکست دادن حاکمیت » (منطق هابزی برای فروپاشی) باشد، بلکه باید « ساختن نهادهای پاسخ گو » (منطق فوکویامی) باشد.
در اندیشهی فرانسیس فوکویاما، احزاب و نهادهای مدنی (مانند اتحادیهها، انجمنها و گروههای صنفی) صرفاً مجموعهای از گروههای خودجوش نیستند، بلکه آنها «ستونهای اصلی ثبات و مشروعیت» در یک دولت مدرن محسوب میشوند.

پرسش :
برای گذار از حاکميت کنوني به نظم جديد، از نظر فوکوياما به چه پيش نياز هايي احتياج داريم؟
پاسخ:
ابتدا باید نقش ِ پيش نيازهاي نهاد هاي مدني را از دیدگاه نظری فوکویاما باز کنیم و سپس ببینیم در فرآیند «گذار» (Transition) از یک حاکمیت قدیمی به یک نظم جدید، چه کارکرد حیاتی دارند.
۱. نقش احزاب و نهادهای مدنی در دیدگاه فوکویاما
فوکویاما معتقد است که برای رسیدن به آن فرمول طلایی (دولت قدرتمند + حاکمیت قانون + پاسخگویی)، نیاز به واسطههایی است که فاصله بین «فرد» و «دولت» را پر کنند.
الف) احزاب سیاسی (Political Parties)
از نظر فوکویاما، احزاب نقش «تعدیلکننده و سازماندهنده» را دارند:
- سازماندهی منافع: احزاب خواستههای پراکنده مردم را به برنامههای منسجم و سیاستهای قابل اجرا تبدیل میکنند. بدون حزب، اعتراضات در خیابانها پراکنده و بدون جهت (در حد شورش) باقی میمانند.
- آموزش سیاسی: احزاب به افراد یاد میدهند چگونه در چارچوب قانون و رقابت، برای قدرت تلاش کنند.
- جایگزین برای خشونت: حزب، «جنگ در خیابان» را به «رقابت در پارلمان» تبدیل میکند.
ب) نهادهای مدنی و اتحادیهها (Civil Society)
فوکویاما نهادهای مدنی را به عنوان «مراقب و متوازنکننده قدرت» میبیند:
* ایجاد «سرمایه اجتماعی» (Social Capital): نهادهای مدنی (مثل اتحادیههای صنفی) اعتماد میان مردم را تقویت میکنند. وقتی افراد در یک اتحادیه با هم همکاری میکنند، یاد میگیرند که چگونه با کسانی که با آنها متفاوتاند، تعامل کنند.
* پایش حاکمیت (Watchdog): این نهادها اجازه نمیدهند دولت به سمت استبداد حرکت کند. آنها با فشار بر دولت، خواستهی «پاسخگویی» را فعال نگه میدارند.
* تأمین تخصص: اتحادیهها (مثل اتحادیه پزشکان یا مهندسان) دانش فنی و تخصص لازم برای ادارهی کارآمد بخشهای مختلف دولت را به جامعه منتقل میکنند.

۲. نقش این نهادها در «موفقیت اپوزیسیون» در زمان گذار (Transition)
در هر کشور به ويژه در کشوری که پس از جنگ و با شکاف عمیق رو به روست، اپوزیسیون برای اینکه از یک «گروه معترض» به یک «قدرت حاکم مشروع» تبدیل شود، به این نهادها نیاز حیاتی دارد. موفقیت در گذار به سه دلیل اصلی وابسته به این نهادهاست:
a. تبدیل «خشم خیابانی» به «برنامه حکمرانی»
بزرگترین خطر برای اپوزیسیون در زمان گذار، این است که تنها بتواند «تخریب» کند اما نتواند «ساخت» کند.
- نقش نهادها: احزاب و اتحادیهها به اپوزیسیون کمک میکنند تا از شعارهای کلی (مثل «حذف حاکمیت») به برنامههای جزیی (مثل «اصلاح نظام مالیاتی» یا «مدیریت بحران اقتصاد») برسد. بدون این نهادها، اپوزیسیون پس از پیروزی، دچار «خلاء قدرت» میشود و کشور دوباره به سمت «وضعیت طبیعی هابز» سقوط میکند.
b . جلوگیری از «تکقطبی شدن» و «مرجعیتِ تکنفره»
در زمان گذار، معمولاً یک شخصیت کاریزماتیک (مانند یک رهبر جنگی یا معترض) ظهور میکند که همه او را دنبال میکنند.
- نقش نهادها: احزاب و نهادهای مدنی مانع از این میشوند که قدرت در دست یک نفر یا یک گروه کوچک جمع شود. آنها «نظم داخلی» را در میان اپوزیسیون برقرار میکنند تا از تبدیل شدنِ خودِ اپوزیسیون به یک «دیکتاتوری جدید» جلوگیری کنند.
c . ایجاد «مشروعیت از پایین به بالا» (Bottom-up Legitimacy)
یک حاکمیت جدید که فقط با زور یا پیروزی نظامی مستقر شود، دچار بحران مشروعیت خواهد بود.
* نقش نهادها: اگر اپوزیسیون از طریق احزاب و اتحادیهها با مردم درگیر باشد، یعنی از قبل با بخشهای مختلف جامعه (کارگران، بازرگانان، متخصصان) «قرارداد» بسته است. وقتی حاکمیت جدید مستقر میشود، این نهادها به عنوان «تضمینکننده منافع گروههای مختلف» عمل میکنند و باعث میشوند جامعه با نظم جدید سازگار شود.

خلاصه:

به زبان ساده: احزاب و اتحادیهها، «اسکلت» و «عصب» سیستم جدید هستند. بدون آنها، اپوزیسیون میتواند «حاکمیت قدیمی» را شکست دهد، اما هرگز نمیتواند «کشور» را اداره کند.
***
بخش يازدهم
راه باریک آزادی:
حمایت از نهادهای مدنی (دیدگاه اشگلوگ و رابینسون)
( ادامه دارد )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه اخبار /

سیزدهمین نشست تخصصی فراکسیون اصلاحطلبان خانه احزاب استان البرز با عنوان «چالش های پسا جنگ» عصر سهشنبه ۲۳ تیرماه ۱۴۰۵ با حضور دکتر معصومه آقاپور، مشاور اقتصادی رییسجمهور در خانه احزاب استان البرز برگزار شد.
این نشست با حضور دبیران احزاب، مسئولان اتحادیهها و تشکلهای صنفی، فعالان اقتصادی، اصحاب رسانه و جمعی از علاقهمندان برگزار شد و طی آن مهمترین چالشها و راهکارهای اقتصاد ایران در دوران پساجنگ مورد بررسی قرار گرفت.
مراسم با خیرمقدم مهندس ترابیان، رئیس خانه احزاب استان البرز، آغاز شد. سپس دکتر تشنهدل مدیرکل اسبق صنعت، معدن و تجارت، مهندس حقوردی دبیر حزب مردمسالاری فردیس، دکتر فرامرزی از شرکت سرمسازی رازی، مهندس میراسماعیل صدیق نماینده اتحادیه لباس و پوشاک، دکتر پوستیندوز دبیر پیشکسوتان البرز و مهندس ملکی نماینده اتحادیه عکاسان به بیان دیدگاههای خود پرداختند.
همچنین بیش از ۳۰ نفر از فعالان اقتصادی، نمایندگان اصناف و مطالبهگران، پرسشها و پیشنهادهای خود را با مشاور اقتصادی رییسجمهور مطرح کردند.
در ادامه، دکتر معصومه آقاپور با گرامی داشت یاد و خاطره شهدای جنگ و قدردانی از مردم استان البرز برای همراهی و میزبانی شایسته در آیینهای بزرگداشت شهدا، اظهار کرد: «کشور در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی خود قرار دارد و اقتصاد، علاوه بر خسارتهای ناشی از جنگ، با کاهش اعتماد عمومی و افت امنیت سرمایهگذاری مواجه شده است. از اینرو، بازسازی امید، اعتماد و همدلی، مهمترین مأموریت دولت در شرایط کنونی است.»
وی با تأکید بر اینکه رونق اقتصادی بدون اعتماد مردم امکانپذیر نیست، افزود: «به حرکت درآمدن موتور اقتصاد کشور مستلزم ایجاد ثبات، امنیت و فضای پیشبینی پذیر برای سرمایهگذاری است و مهار بیثباتی، نخستین اولویت دولت و حاکمیت به شمار میرود.»
مشاور اقتصادی رییسجمهور، کاهش مداخلات دستوپاگیر، توانمندسازی بخش خصوصی، اصلاح حکمرانی اقتصادی، شفافسازی مقررات و بهبود محیط کسبوکار را مهمترین محورهای برنامه اقتصادی دولت در دوران پساجنگ عنوان کرد و گفت: «اقتصاد ایران برای عبور از شرایط موجود، بیش از هر چیز به مشارکت بخش خصوصی و تصمیمگیریهای کارشناسانه نیاز دارد.»
آقاپور با قدردانی از نقش مردم، اصناف، اتحادیهها و شبکه توزیع کالا در روزهای جنگ، تصریح کرد: «با وجود شرایط دشوار، امنیت غذایی کشور تا حد مطلوب حفظ شد و این موفقیت، نتیجه همکاری مسئولانه تولیدکنندگان، اصناف و شبکه توزیع با دولت بود.»
وی همچنین بازسازی خسارتهای جنگ، حمایت از تولید، رونق پروژههای عمرانی، جذب سرمایهگذاری و افزایش تابآوری اقتصاد ملی را از دیگر اولویتهای دولت برشمرد و بر ضرورت بهرهگیری از ظرفیت احزاب، نخبگان، تشکلهای صنفی و فعالان اقتصادی در فرآیند تصمیمسازی و سیاستگذاری تأکید کرد.
آقاپور در پایان، ضمن دفاع از عملکرد دولت در مدیریت شرایط جنگی، بر حفظ انسجام ملی، تقویت سرمایه اجتماعی و تداوم گفتوگوی مستقیم دولت با نخبگان و فعالان اقتصادی تأکید کرد.
این نشست پس از بیش از سه ساعت بحث، تبادل نظر و پاسخگویی مستقیم مشاور اقتصادی رییسجمهور به پرسشهای حاضران، با تأکید بر استمرار این سلسله نشستهای تخصصی به کار خود پایان داد.
شایان ذکر است دکتر معصومه آقاپور پس از پایان این نشست، با حضور در استانداری البرز، در دیدار و نشستی با دکتر مجتبی عبداللهی، استاندار البرز، درباره مهمترین مسائل اقتصادی، ظرفیتهای توسعهای استان، راهکارهای حمایت از تولید، سرمایهگذاری و تقویت تعامل میان دولت و بخش خصوصی گفتوگو و تبادل نظر کرد.
گزارش مشروح این دیدار در خبری مستقل منتشر خواهد شد.









این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه اخبار/

سهشنبه ۲۳ تیرماه، نشست هماندیشی به میزبانی سرکار خانم دکتر مریم اسماعیلیفر ، مدیرکل سیاسی استانداری البرز و با حضور جمعی از فعالان اجتماعی، مسئولان و اعضای کانون حامیان حقوق شهروندی برگزار شد.
در این نشست، دکتر اسماعیلیفر با تأکید بر ضرورت حفظ وحدت، همدلی و انسجام ملی اظهار داشت: «امروز بیش از هر زمان دیگری به اتحاد، هم گرایی و همکاری نیاز داریم. همه ما باید با احساس مسئولیت، پرهیز از هرگونه اختلاف و با تکیه بر منافع ملی، در مسیر حفظ امنیت، آرامش و پیشرفت کشور گام برداریم.»
وی با اشاره به نقش مهم مشارکت مردم و تعامل سازنده میان دستگاهها و تشکلهای مردمی افزود: «امنیت و آرامش جامعه حاصل همراهی، اعتماد و مسئولیتپذیری همه اقشار است و با همافزایی و استفاده از ظرفیتهای موجود میتوان زمینه توسعه، امیدآفرینی و افزایش سرمایه اجتماعی را فراهم کرد.»
مدیرکل سیاسی استانداری البرز همچنین بر اهمیت استمرار گفتوگو، هماندیشی و بهرهگیری از دیدگاههای نخبگان، فعالان اجتماعی و سازمانهای مردمنهاد تأکید کرد و وحدت و همبستگی را مهمترین سرمایه کشور برای عبور از چالشها و تحقق اهداف نظام و خدمترسانی مطلوب به مردم دانست.
در ادامه، شرکتکنندگان نیز دیدگاهها، پیشنهادها و دغدغههای خود را در حوزههای مختلف مطرح کردند و بر گسترش تعامل، همکاری و تداوم برگزاری چنین نشستهایی برای تقویت همافزایی و انسجام اجتماعی تأکید شد.

پایان پیام/
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/

در سال ۱۳۵۳، ۴ سال پیش از انقلاب ۵۷ ، پروژهای بیسابقه در ایران کلید خورد:
«طرح آینده نگری» باهدف شناخت افکار عمومی نگرش ها و ارزشهای مردم ایران به اجرا درآمد.
مجریان طرح دو نفر از جامعهشناسان برجسته کشور: آقایان دکتر مجید تهرانیان دانش آموخته دانشگاه هاروارد و دکتر علی اسدی از سوربن پاریس بودند.
اجرای طرح با همکاری مرکز تحقیقات و توسعه رادیو و تلویزیون ملی ایران بود.که دو سال به طول انجامید.
رضا قطبی، مدیر وقت رادیو و تلویزیون، پس از شنیدن ایده از دکتر تهرانیان، با این طرح ملی «آیندهنگری» موافقت کرد.
طرح، شامل نظرسنجی ملی، مصاحبههای عمقی و تجزیه تحلیل دادهها با همکاری گروهی از محققان جامعه شناسی در مرکز ملی مطالعات علمی (CNRS) فرانسه بود.
پروژه در ۲۳ شهر و ۵۲ روستا، با جامعه آماری گستردهای انجام شد: ۶۰۰۰ نفر از مخاطبان بالقوه رسانه، ۸۰۰ چهره فرهنگی و سیاسی، ۳۰۰۰ کارمند رادیو تلویزیون، انجام شد.
تجزیه و تحلیل دادهها توسط مین کامپیوترهای CNRS در فرانسه انجام و نتایج به ایران بازگشت.
نتایج، حیرتانگیز بود.
تضادی آشکار میان افکار عمومی و تصویری که حکومت شاه از جامعه داشت به چشم می خورد.
مردم، درگیر شکاف فرهنگی، فقر آموزشی، نارضایتی سیاسی و گرایش روز افزون به مذهب بودند.
در همان سالها، محمدرضا پهلوی از رشد اقتصادی و آینده درخشان ایران و دروازه تمدن سخن میگفت. اما پروژه آیندهنگری نشان داد توسعه اقتصادی به تنهایی کافی نیست. جامعه، از لحاظ فرهنگی و اجتماعی، آمادگی این تغییرات سریع را نداشت.
فقط ۳۴٪ خانوادهها تلویزیون داشتند، تنها ۴۵٪ باسواد بودند و ۷۵٪ مردان با کار زنان خارج از منزل مخالف بودند. ۷۴٪ مرجع تصمیمگیری خانواده را پدر، پدربزرگ و مادر بزرگ میدانستند؛ نه مادر. جامعهای عمیقاً مردسالار و سنتی.
در چنین فضایی، برنامههای هنری مدرن تلویزیون با جامعه ارتباط نمیگرفت.
دکتر علی اسدی می نویسد:
حتی روشنفکران با پخش برنامه آموزشی «باله» ارتباط نمیگرفتند.
درحالیکه بیش از ۲۳٪ مردم سینما را حرام میدانستند.
آمار تکان دهنده بود:
۴۲٪ حتی هفتهای یکبار هم حمام نمیرفتند، تنها ۹٪ مردم مرتب کتاب میخواندند و ۳۲٪ میگفتند حتی یک جلد کتاب هم در خانه ندارند.
جامعه، از نظر سواد رسانهای و فرهنگی، در نقطه بحرانی بود.
در چنین شرایطی در برابر موج برنامه های مدرن ، مذهب به پناهگاه تبدیل شد: ۹۴٪ مردمان این مطالعه می گفتند که نماز میخواندند، و ۷۹٪ روزه میگرفتند و به کردار مذهبی اهمیت می دادند.
تعداد مساجد در تهران طی سه سال از ۷۰۰ به ۱۱۴۰ رسید. فروش کتابهای مذهبی از ۱۰٪ به ۳۳٪ افزایش یافت.
پرویز نیکخواه، از مدیران رادیو تلویزیون، گفت:
«در جوامع مدرن، با شتاب گرفتن برنامه توسعه، از تعداد طلاب کم میشود. اما در ایران برعکس است.»
او و هرمز مهرداد نسبت به رشد گرایشهای مذهبی و بیاعتمادی عمومی به نظام هشدار دادند.
در پروژه آیندهنگری مشخص شد فقط ۳۰٪ مردم در انتخابات مجلس و ۲۳٪ در انتخابات محلی شرکت کرده بودند. ۷۷٪ پاسخدهندگان اصلاً نمیدانستند مشکل مملکت چیست.
مردم، بهشدت از سیاست بیگانه شده بودند.
حدود ۹۰٪ دانشجویان، سیاستمداران را ناصالح میدانستند. ۵۰٪ آنها، بزرگترین مشکل کشور را نابرابری، فساد و بیعدالتی میدانستند. اما سیستم سیاسی گوش نمیداد.
حتی هشدارهای درون حکومتی را هم نادیده گرفت.
کنستانتین مژلومیان؛ اقتصاد دان و معاون ارمنیتبار سازمان برنامه و بودجه، در جلسهای با حضور شاه فریاد زد:
«با این کارها انقلاب میشود. این پولها پا در میآورند و به خیابان میآیند.»
شاه پاسخ داد: «در سازمان تو را گل میگیرم!» و این کار را کرد.
تهرانیان و اسدی هشدار دادند:
«ما گرفتار توسعهی نامتوازنایم.»
توسعه اقتصادی شتابان، بدون زیر ساخت فرهنگی، بیاعتمادی، نابرابری و سنتگرایی جامعه، زمینه انفجار بود .
اما در جلسه ای که برای تشریح این طرح تحت عنوان: همایش شیراز در سال ۵۴ برگزار شد ؛ حکومت به جای گوش دادن به پیام این پژوهش ملی، نتایج این نظرسنجی را «غربزده» خواند و کار نظرسنجی با پرسشنامه را بی محتوا تلقی کرد.
در سالهای ۵۳-۵۴ جامعهای شکل گرفته بود که هم رفاه اقتصادی و پیشرفت میخواست، هم دل در گرو سنت داشت، هم از سیاست فاصله گرفته بود، هم به مذهب پناه برده بود، و هم فاقد نهادهای مدنی، احزاب برای مشارکت سیاسی بود. نتیجه آن در گرفتن انقلابی تمام عیار برای دگرگونی ساختارهای فرهنگی ؛ اقتصادی و سیاسی شد.
تمام.
T.me/sh_n_halloo
***

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
تهران، دوشنبه پانزدهم تیرماه، در جریان یک مراسم باشکوه و کمنظیر، صحنهی حضور میلیونها نفر از نقاط مختلف کشور بود؛ حضوری گسترده که خیابانهای پایتخت را به جلوهای از همبستگی ملی و شکوه اجتماعی بدل کرد. این رویداد عظیم که زیر نگاه هزاران لنز رسانهای داخلی و خارجی ثبت شد، یکی از بزرگترین تجمعات مردمی روزهای اخیر توصیف شده است.
- از نخستین ساعات صبح، موج جمعیت از استانهای مختلف کشور به سمت پایتخت سرازیر شد و خیابانهای مرکزی تهران شاهد حضور میلیونی و پرشور مردم بود. در این میان، شکوه مراسم به حدی بود که صحنههایی از ازدحام گسترده و انسجام کمسابقه در مسیرهای اصلی شکل گرفت.
- در این فضای عظیم و پرشکوه، تنها حضور برجسته و سازمانیافته «فرماندهان پایگاههای حوزه قدس قرهپشتلو» از استان زنجان مورد توجه قرار گرفت؛ فرماندهانی که در دل این جمعیت میلیونی، در کنار سایر نیروهای حاضر، نقش نظارتی و همراهی میدانی خود را ایفا کردند و جلوهای از انسجام و هماهنگی را به نمایش گذاشتند.
- این حضور در دل یک مراسم باشکوه و ملی با مشارکت گسترده اقشار مختلف از سراسر کشور، نشان دهنده پیوند ساختاری میان نیروهای سازمانی و بدنه مردمی بود؛ پیوندی که در مقیاس این حجم از جمعیت، اهمیت و نمود بیشتری پیدا میکرد.
در چنین شرایطی، مدیریت جریان جمعیت و نظم عمومی در این رویداد عظیم، جلوهای از هماهنگی میدانی را به نمایش گذاشت؛ بهگونهای که حضور نیروهای مسئول در کنار مردم، به حفظ انسجام کلی مراسم کمک کرد.
- این رویداد در نهایت به عنوان یکی از بزرگترین تجمعات مردمی کشور در تهران ثبت شد؛ مراسمی باشکوه که حضور گسترده مردم از نقاط مختلف ایران، تصویر کمنظیری از همبستگی ملی را در حافظه رسانهای کشور به جا گذاشت.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید