به مناسبت دهم تیرماه، روز تولد بابک ؛
در میان جنگل های زیبای ارسباران قلعه ای مستحکم به یادگارمانده از بابک خرمدین، کسی که هویت از یاد رفتۀ ایرانیان را به آنها بازگرداند، خودنمایی می کند. زمانی که اعراب بادیه نشین از آن سوی بادیه های نجد وحجاز به ایران و به آذربایجان به دامنه های کوه سبلان آمده بودند و حاصل دسترنج مردمانش را به غارت می بردند، مردانش را می کشتند و زنان و نوامیس شان را به کنیزی می گرفتند و در بازارهای عراق و عربستان به فروش می گذاشتند؛ روزگاری که ایران سراسر اسیر در چنگال بربرهای عرب چون شیری در قفس ضجه می زد ؛ بابک از مادری ایرانی زاده شد که اسمش ماهرو بود. اما در مورد پدرش اختلاف است ، عبدالله اهل مداین، مطر و عامر بن احد اهل منطقۀ سواد (جنوب عراق) بود؟ راستی پدر بابک کدام یک از اینهاست؟ این هم گفته شده که بابک حاصل رابطۀ نامشروع عبدالله مرد روغن فروش اهل مدائن با دختر ایرانی که مادر بابک باشد، است دروغی بیش نیست.
از اینکه تاریخ به دست مورخانی نگاشته شده که خود جیره خوار امرای وابسته به دستگاه عباسی بودند و سعی در تخریب اصل و نسب و پیشینۀ خانوادگی بابک را داشتند، نباید تعجب کرد، چه این قوم وقتی به ایران آمدند حتی اجازه نمی دادند مردم به زبان خود نیز صحبت کنند، کتابخانه ها را آتش زدند و هر چه توانستند کردند تا هویت ایرانی را از آنها بگیرند ؛ پس به منابع تاریخی شان اعتمادی نیست.
تاریخ نگاری به نام دینوری ادعا دارد بابک فرزند فاطمه دختر ابومسلم خراسانی است و مبارزه جویی بابک با خلفای عباسی نیز به دلیل خون خواهی از ابومسلم است. ابومسلم محبوب قلب ایرانیانی بود که از ظلم و ستم عمال عرب به ستوه آمده بودند و این همه تحقیر از سوی آنها را بر نمی تافتند و بابک که وارث این خشم سرکوب شده، پا به عرصه وجود نهاده تا دودمان ظلم و ستم پیشگی را براندازد و ایران و ایرانی را به جایگاهی که شایسه آن است، برساند.
بابک به وقت کودکی و نوجوانی در دامنۀ کوه سبلان در دهی به نام بلال آباد در اطراف اردبیل به چوپانی می پرداخت و گاه میوه فروشی می کرد و برای مردم تنبور می نواخت و آواز می خواند. زندگی او از زمانی دست خوش تحول شد که شخصی به نام جَاوِیدان بن شَهرَک که در اطراف قلعۀ بذ بزرگ خرمدینان بود در راه بازگشت از زنجان به بذ، در برف گیر افتاد، مجبور شد در بلالآباد پناه بگیرد و به خانه مادر بابک رفت.
چون مادر بابک فقیر بود، تنها توانست برای جَاوِیدان آتشی روشن کند، در حالی که بابک از خدمه و اسبهای مهمان شان مراقبت می کرد. سپس جَاوِیدان از بابک خواست که غذا، شراب و علوفه بخرد. هنگامی که بابک برگشت و با جَاوِیدان صحبت کرد، به دلیل زیرکیاش، تأثیر زیادی بر جَاوِیدان گذاشت. بنابراین، جَاوِیدان از مادر بابک اجازه خواست که پسرش را برای مدیریت املاک و زمینهای خود ببرد و پیشنهاد کرد که ماهیانه پنجاه درهم از حقوق بابک برای او ارسال کند. مادر بابک پذیرفت و اجازه داد که بابک برود. احتمالاً در همین زمان بود که بابک به خرمدینان پیوست.
مدتی پس از پیوستن بابک به خدمت جَاوِیدان، رقیب جاویدان یعنی ابو عمران از دژ کوهستانی خود به جَاوِیدان حمله کرد و شکست خورد و کشته شد، اما جَاوِیدان سه روز بعد از نبرد بر اثر زخمی که برداشته بود درگذشت. پس از مرگ وی همسر جَاوِیدان پیش از مرگ او به بابک خرمدین علاقهمند شده بود. به هر حال زن جاویدان بعد از مرگ شوهرش با بابک ازدواج کرد . البته در آیین خرم دینان مسألۀ تناسخ نیز وجود دارد و آن اینکه وقتی کسی می میرد روح او در کالبد شخصی دیگر وارد می شود و به همین دلیل خرم دینان سروری بابک بر خود را پذیرفتند. لقب «خرمیه» یا «خرم دین» که در منابع به بابک اطلاق شده است، نشاندهنده عضویت او در این فرقه است. این نام به خرمه همسر مزدک (همان شورشی معروف دوره ساسانی) و نیز روستای خرم نزدیک اردبیل نسبت داده شده است، اما این انتسابها قابل تردید هستند. یک معنی خرمی به خوشی و خرمی و در زمان حال زیستن اطلاق می شود و به شادی بهزیستی اشاره دارد.
آیین خرمی آیین جنگیدن نیست. آیینی است که می خواهد بین همۀ اقوام صلح و دوستی ایجاد کند. این آیین درصدد ایجاد شادی است که شادی برای طراوت روح و جسم آدمی لازم است.
گفتیم که بابک موقع نوجوانی تنبور به دست داشت و آواز می خواند و تنبور می نواخت تا مردم همان روستایی که در آن سکنی داشت شاد کند. در دستانش شمشیر نبود ، او قصد کشتن نداشت بلکه خرم دینان وقتی دیدند متجاوزان عرب قصد دزدیدین شادی آنها را دارند دست به شمشیر بردند و به تأسی از ابومسلم که به ناجوانمردی کشته شد در مقابل دژخیمان عرب ایستادند.
اگر اعراب را متجاوز خواندم بی راه نیست، زیرا که آنها که در همسایگی ایران می زیستند، ایرانیان هیچ گاه به سرزمین آنها حمله نکردند و این اعراب بودند که به کشور ما حمله کردند و آن را غارت نمودند و مردمانش را کشتند به اسارت بردند. اصولا زندگی در بیابان های حجاز که با سوسمار خواری و ملخ خواری همراه بود در این مردم حرص و طمع حمله به سرزمین های دیگر و غارت اموال آنها را یاد داده بود. آنها چیزی به جز جنگ و شمشیر نمی شناختند و تنها هیجان شان خشم و شهوت بود ؛ به همین خاطر وقتی اوصاف ایران و ایرانی را می شنیدند این امیال شان برانگیخته می شد و هر زمان آرزوی غارت اموال و نوامیس آن را در مخیلۀ خود می پروراندند.
در آیین خرم دینی ، حمله به دیگر اقوام و ادیان ناپسند شمرده شده و انسان همچنان که خوشی و خرمی را برای خود می خواهد باید آن را برای دیگران نیز بخواهد.
این آیین احترام به سایر اقوام و ادیان را بخشی از شادی و خرمی خود می شمارد. در آیین خرم دینی که برگرفته از عقاید مزدک می باشد و به نوعی در زمان فعلی به سوسیالیسم تعبیر می شود برابری اجتماعی شرط شادی آدمی است. چه در نظام طبقاتی که برخی برخوردار و بسیاری در فقر و فاقه سر می کنند نمی توان دل خوشی مردم را متصور بود.
دل خوشی در جامعه زمانی تحقق می یابد که دل همه شاد باشد، کسی احساس تبعیض و نابرابری نکند، کسی گمان نکند که حقش توسط دیگری به یغما برده شده است. کسی آن دیگری را استثمار نکند حتی در جامعه ای که در آن نظام طبقاتی حاکم است دل افرادی که فرادست و برخوردار هستند نیز شاد نیست، زیرا انسان ماهیتی اجتماعی دارد و نمی تواند رنج و درد بقیه را ببیند و بی تفاوت باشد. نمی تواند فقط به فکر و اندیشه خود باشد و از رنج و درد دیگران رنج نکشد به همین خاطر در کیش خرمی، برابری لازمۀ شادی اجتماعی و نشاط عمومی است. قوم عرب بی شک باید برای غارت خود توجیحی پیدا می کرد و چه بهتر که این غارت به نام جهاد و گسترش دین صورت می گرفت و دیگران را برچسب کافر می زدند تا بتوانند به آنها حمله کنند . در موقع تجاوز اعراب به ایران مردم فاقد دین و آیین نبودند و حتی اشاره به زرتشت پیامبر ایرانی در کتاب شان، قرآن نیز به عنوان آیین توحیدی آمده بود و اصولاً ما کافر و مشرک نبودیم که کسی بخواهد ما را از شرک درآورد پس می شود گفت انگیزۀ عرب از حمله به ایران غارت اموال و نوامیس آنها بود.
خدای بابک خدای مردم عرب نبود ، او خدای همه بود اصولا خدایی که همۀ مردم دنیا آفریدۀ اوست چطور می تواند زبانش عرب باشد، به زبان عربی با مردم سخن گوید و مردم نیز به زبان عربی با او حرف بزنند.
خدای بابک خدای عشق و مهرورزی است کسی را به خاطر داشتن عقیده ای متفاوت کافر نمی خواند و ریختن خون او را صواب نمی شمارد و ثواب نمی دهد. خدای بابک کسی را به خاطر عشق و دوست داشتن و روابط مهرآمیز مجازات نمی کند. خدای بابک کسی را به خاطر حق انتخابش گناهکار نمی داند و به صلابه نمی کشد. خدای بابک خدای دوستی و محبت است او مهربان است و به انسان حق آزادی انتخاب داده است از این روست که خلیفۀ عباسی او را متهم به فسق و فجور می کند و متهمش می کند به ارتباط نامشروع با محارم نزدیک و اباحه گری.
باید گفت مهمترین نعمتی که خدا به انسان داده قدرت اندیشیدن و تعقل است. خردورزی و اندیشه انسان به او می گوید به آنچه موجب شادی و لذت بردن تو از مواهب زندگی است گرایش داشته باش و از هرآنچه که باعث رنج و ناراحتی تو در زندگی است، دوری نما ؛ کجای این سخن اباحه گری است؟ همۀ مردم از حرفی که منطقی است حمایت می کنند ولی در ایران آن زمان مردم از ترس اعراب و امرایشان عقاید خود را پنهان می داشتند و به همین دلیل به آنها باطنی می گفتند، باطنی یعنی اینکه به چیزی غیر از آنچه حاکم است ایمان داری ولی از ترست آن را در درونت پنهان میداری و اظهار نمی کنی تا از گزند حاکمان در امان باشی.
این باطنی گری رفته رفته انسان را از درون می پوساند و روح او را نابود می کند ؛ چیزی که زیگموند فروید سال ها بعد در عصر ویکتوریایی به نقش مخرب آن پی برد و نقش فرامن در سرکوبی امیال نهاد را عامل بیماری های روانی انسان بر شمرد.
در حقیقت آیین خرمی روح زخمی و سرکوب شدۀ مردم ایران است که پس از حملۀ اعراب دوباره تجدید حیات یافته بود و از خاکستر خود سربرآورده و دوباره قصد زیستن و شادکامی داشت و بابک این دلیر مرد پرورش یافته در دامنۀ سبلان که سال ها باصدای جویبارهای روان و مرغان آوزخوان از خواب برخواسته قصد داشته است به مردم بگوید شما لایق زندگی کردنید، آن هم نه زندگی در حسرت و غم بلکه زندگی توآم با دل خوشی و شادکامی، شما هم حق شادزیستن دارید و هم باید آن را به دیگران هدیه کنید.
بابک در سال 201 هجری قمری در دوران خلافت مأمون عباسی قیام کرد. مأمون که ابتدا درگیر مشکلات داخلی و جنگ با امپراطوری بیزانس بود ابتدا کاری به کار او نداشت لیکن وقتی احساس خطر نمود در سال 204هجری قمری شخصی به نام یحیی بن معاذ را برای سرکوب شورش بابک فرستاد. این فرمانده در چندین نبرد با بابک خرمدین جنگید اما موفق نشد.
در سال ۲۰۵ هجری (۸۲۰-۸۲۱ میلادی)، عیسی بن محمد بن ابی خالد به عنوان والی ارمنستان و آذربایجان منصوب شد تا عملیات علیه بابک را سازماندهی کند، اما نیروهای او در یک تنگه باریک توسط نیروهای بابک محاصره شدند و شکست خورد. خود عیسی یا فرار کرد یا به دست بابک کشته شد. پس از وی نیز چندین فرمانده از جانب مأمون برای سرکوب بابک مأموریت یافتند که همه شکست خوردند و این دلیر مرد قلعۀ بذ سپاه خلیفه را به مدت بیست سال در کوهستان های آذربایجان به زانو درآورده بود. سپس محمدبن جنید برای مقابله با بابک از جانب مأمون مأمور شد . او هم هر چند ابتدا پیروزی های به دست آورد و نیروهایش که طبق نقشه او سه فرسنگ در کوهستان پیشروی کرده بودند، در یک تنگه مورد حمله مردان بابک قرار گرفتند که در نتیجه آن بسیاری از نیروهای عباسی از جمله خود محمد بن حمید کشته شدند. سپس مأمون حکمرانی جبال و عملیات علیه خرمدینان را به طاهر بن ابراهیم سپرد. با این حال جنگ مأمون علیه بیزانس به طور موقت مانع از انجام اقدامات گسترده علیه خرمدینان می شد که روز به روز پیروزی های بیشتری به دست میآوردند.
سرانجام مأمون در سال ۲۱۸ هجری (۸۳۳ میلادی) در جریان لشکرکشی خود علیه بیزانس درگذشت. سیاست های او علیه بابک شکست خورد، اما نگرانیاش در مورد این مشکل در وصیتنامه به جانشینش، معتصم آشکار است، جایی که مأمون به او توصیه میکند که از هیچ تلاشی برای سرکوب شورش بابک خرمدین دریغ نکند.
پایداری بابک و شکست فرماندهان خلافت و نیروهای اعزامی در سرکوب آن علل مختلفی داشت. قلعه بابک، قلعه بذ، در کوههای غیرقابل نفوذ با تنگهها و راههای پیچیده واقع شده بود، بابک اغلب از مزیت موقعیت جغرافیایی خود استفاده میکرد تا دشمن را غافل گیر کرده و شمار زیادی از آنان را به قتل برساند. در آن زمان، خرمدینان نه تنها در آذربایجان بلکه در بسیاری از مناطق دیگر نیز پراکنده بودند، از جمله در طبرستان، خراسان، بلخ، اصفهان، کاشان، قم، ری، کرج، همدان، لرستان، خوزستان، بصره و ارمنستان. به گفته ابن ندیم و مسعودی نفوذ بَابَک در اوج قدرتش از یک سو به نزدیکی اردبیل و مرند، از طرفی به دریای کاسپی و ناحیه شیروان، از سوی دیگر به دشت مغان و کرانه رود ارس و از طرف دیگر به نواحی جلفا و نخجوان می رسید.
در سال 220هجری قمری/835 میلادی المعتصم یک ایرانی سغدی به نام خیذربن کاووس ملقب به افشین را، به فرماندهی یک سپاه برای نابود کردن بابک منصوب کرد.
هنگامی که افشین به آذربایجان رسید، ابتدا به مدت یک ماه در اردبیل به جمعآوری اطلاعات از جغرافیا و مسیرها از طریق منابع و جاسوسان پرداخت. او اگر هر یک از جاسوسان بابک را میگرفت، ایشان را عفو میکرد و به ازای جاسوسی برای او دوباره مبلغی دو برابر آنچه بابک به آن ها میداد، به ایشان پرداخت میکرد.
بنابراین افشین توانست در نبرد اطلاعاتی نسبت به بابک برتری پیدا کند. مثلاً او در یک نبرد اطلاعاتی متوجه شده بود که بابک قصد حمله به یکی از فرماندهان معتصم موسوم به بوغا را دارد. افشین از این اطلاعات برای کشاندن بابک به یک جنگ تمام عیار استفاده کرد که در جریان آن بسیاری از همراهان بابک کشته شدند. خود بابک توانست به زحمت به دشت مغان و سپس به بذ فرار کند .
بابک خرمدین و مردانش همچنان بر مناطق کوهستانی کنترل داشتند و با کمینها و حملات غافل گیرانه خود، اغلب نقشه های افشین را ناکام می گذاشتند. آن ها چندین بار تجهیزات مورد نیاز افشین را که از مراغه و شروان درخواست کرده بود، به چنگ آوردند. استراتژی افشین این بود که نیروهای بابک را از دژهای کوهستانی ایشان بیرون بیاورد و در دشت باز با آن ها درگیر شود. اما افسران افشین که به شدت خواستار خاتمه دادن به این جنگ بودند، از بی عملی او شکایت داشتند و حتی او را به همکاری با بابک متهم میکردند.
درگیریهای بیشتری رخ داد و هر دو طرف تلفات سنگینی دادند و در نهایت افشین به کوههای منطقه بذ رسید و در آنجا اردو زد. بابک که امید خود را از دست داده بود، به پیشواز او آمد و از خلیفه درخواست مصونیت نمود. به گفته یعقوبی افشین امتناع کرد، اما زمانی که افشین خواستار گروگان از طرف او شد، بابک پسر خود یا دیگر پیروانش را پیشنهاد داد و از افشین خواست که نیروهای خود را از حمله بازدارد.
اما در آن زمان جنگ شدید با مدافعان قلعه آغاز شده بود و در نهایت نیروهای افشین قلعه بذ را فتح کرده و پرچمهای خود را به اهتزاز درآوردند. افشین وارد قلعه شد و پس از غارت آن، دستور تخریب آن را داد. بسیاری از مردان بابک خرمدین در کوهها پراکنده شدند و فرار کردند. بابک به همراه برخی اعضای خانواده و چند نفر از جنگجویانش از مسیرهای کوهستانی فرار کرده و به سوی ارمنستان روانه شد.
بابک در ارمنستان با حاکم محلی سهل بن سنباط روبه رو شد و او ابتدا از بابک به گرمی پذیرایی کرد. با این حال، بابک خرمدین محض احتیاط برادرش عبدالله را نزد شخصی به نام عیسی بن یوسف بن استفانوس فرستاد تا در صورت مرگ یا دستگیری او، برادرش بتواند رهبری خرمدینان را ادامه دهد. افشین پیش تر نامههایی به ارمنستان فرستاده بود و وعده پاداش بزرگی برای دستگیری بابک داده بود، و سهل بن سنباط که از حضور بابک آگاه بود، به افشین در مورد او اطلاع داد.
پس از خیانت سهل بن سنباط به بابک، افشین نیرویی بزرگ فرستاد تا بابک را دستگیر کند. بابک سرانجام با حیله سهل بن سنباط دستگیر شده و به اردوگاه افشین منتقل شد. افشین همچنین متوجه شد که عبدالله برادر بابک به کجا فرار کرده است و به عیسی بن یوسف بن استفانوس نامه نوشت و از او خواست عبدالله را به او تحویل دهد. عیسی بن یوسف نیز سرانجام عبدالله را به مأموران عباسی تحویل داد.
وقتی آن ها به سامرا رسیدند، ولیعهد خلیفه و دیگر بستگان معتصم و همچنین مقامات عالی رتبه به فرمان خلیفه به استقبال افشین رفتند. یک هفته بعد بابک و برادرش را سوار شتر کردند و در شهر گرداندند تا مایه عبرتی باشند برای دیگر مخالفان خلیفه.
سپس معتصم دستور داد که بابک را اعدام کنند. به این ترتیب ابتدا دستها و پاهای بابک قطع شد و سپس سرش را بریدند. به فرمان خلیفه ، تن بابک را روی دار در حومه سامرا آویختند. برخی منابع میگویند که وقتی یکی از دستهای بابک را قطع کردند، او صورت خود را با خون همان دست سرخ کرد و وقتی معتصم از او پرسید چرا این کار را می کند، پاسخ داد که از دست دادن خون باعث رنگ پریدگی میشود و او نمیخواست کسی فکر کند که از ترس رنگش پریده است.
بی گمان مرگ بابک درس آزادگی و پایمردی را در روح و روان هر ایرانی جاری می کند و هویت از یادرفتۀ اش را به او یاد آوری می نماید.
دهم تیر روز تولد بابک این قهرمان ملی ایرانیان است بنده هم قطعه شعری به زبان ترکی به این مناسبت سروده ام که بخش هایی از آن را در ذیل آورده ام:
قره داغ میلتینون فخری قلعه اوستونده دوروب بابک
ساوالانان آلیب الهامین عرشده خیمه قوروب بابک
گون چیخان واقتا باخیب گوردی خزرون دالغالاری قاندی
ظلمتون کولگه سینون آلتدا ایرانون اولکه سی ویراندی
تورکون آغلار گوزونون یاشین آرازا ساری آخار گوردی
آرازون حالینی نیسگیللی گوزلری دونیانی تار گوردی
قوزی قوربانلیغی تک گوردی وطنون ال قولی باغلانمیش
عربی دن سورا هر دیلده دانیشانون دیلی باغلانمیش
ناقه تک باش باشا باغلانمیش ایرانون قیزلارینی گوردی
ناموسی اوسته باشین ورمیش ایگیت اولدوزلارینی گوردی
گون باتان واقتا گوروب هریر داغدو داشدو دره دور تنگه
افقون باغری قان اولدوقجا بابکون قلبی گلیر تنگه
مشه ده داغدا گزن جیران قفسیله ساریشا بیلمز
قوزوسی پارچالانان چودار قوردیلان کی باریشا بیلمز
اوزی دین صاحیب اولان میلت اوزگه آیینی نه باش ایمز
فیکری، رفتاری، سوزی دوزگون عربون دینینه باش ایمز
اونی ییخمازدی عرب فوجی خلفانی یوران اصلاندو
اونی دالدان دیین اوخ ییخدی اوخیانت دن آخان قاندو
او قولوندان دا آخان قانین اوزونه یاختی اولن وقتده
اله بیلمه آغاراریب رنگیم قوخمیارام اوت ویریرام تخته





































این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

تاکنون من در پست های مختلفی به ستایش از تلاش ها و زحمات طاقت فرسای میرزا حسن رشدیه پرداخته ام .
اما رشدیه نیز مانند هر کسی دیگر، عاری از ضعف نبوده و من همیشه فکر می کنم نقد آن ضعف ها می تواند برای رشد و استعلا به ما کمک کند تا اشتباهات پدرانمان را دوباره و برای چندمین بار تکرار نکنیم.
هنگامی که یک نفر را بسیار دوست داریم معمولا قادر به دیدن عیب او نیستیم چون برایمان خوشایند و لذت بخش نیست. اما او آن عیب را دارد و ما نیز هر خاکی بر سر کنیم گریزی از دیدن نداریم . با چشم بستنِ ما آن عیب پاک نمی گردد ؛ تنها خود را به ندیدن زده ایم.
رشدیه حق بزرگی بر گردن ما دارد اما هیچ شکی نیست که ضعف او در ارتباط با قتل فریدون فارسی (زرتشتی) قابل اغماض نیست.
ابتدا داستان قتل فریدون فارسی(زرتشتی) را می آورم تا برسم به آن بندی که میرزا حسن رشدیه به آب داده .

( فریدون خسرو اهرستانی، مشروطهخواه برجسته زرتشتی ایرانی ؛ معروف به « گل خورشید » از موسسان انجمن زرتشتیان تهران ، رییس شعبه تجارت خانه جهانیان در تهران و فعال جنبش مشروطه )
در 17دی 1286 ش در گرماگرم مشروطه، جماعتی شبانه به خانه فریدون فارسی ریخته او را با دشنه می کشند و زنش را هم زخمی می کنند. خبر قتل فریدون پیچیده به مجلس مشروطه نیز کشیده می شود. پای محمدعلی شاه در میان بوده و مشروطه طلبان خواهان قصاص قاتلان می گردند و الی آخر که اینها را شنیده اید...
(حیات یحیی، دولتآبادی... ج ۲، ص۱۸۷)
فریدون فارسی تا زمان کشته شدنش در خدمت مشروطه بوده و از هیچ تلاشی دریغ نکرده بود. اما داستان قتل فریدون فارسی (زرتشتی) که آورده ام چه ارتباطی با رشدیه دارد؟!
در همین ایام شاهزاده سالارالدوله پسر مظفرالدین شاه وکالت نامه ای به رشدیه داده بود که یکی از دهاتش را بفروشد و پولش را به او برساند. مشتری های مسلمان برای خرید می آمدند اما بیشتر از هفت و هشت و نه هزار تومان حاضر نبودند بپردازند اما این فریدون فارسی (زرتشتی) که غیرمسلمان بود آن قدر قیمت را بالا برده بود که هیچ مشتری دیگری حاضر نبود با آن قیمت بخرد . شاهزاده سالارالدوله هم مته به خشخاش گذاشته و بر رشدیه فشار می آورد که زمین را زودتر به فریدون فارسی بفروشد و قباله را بنویسد.

رشدیه خودش در شرحی که در این مورد در اختیار کاشانی گذاشته می نویسد:
«دو شب قبل از قتل فریدون از شدت اضطراب خواب نکرده با روح مقدس نبوی، صلى الله عليه و اله در مناجات بودم که یا رسول الله... فردای قیامت این مواخذه را از من خواهید کرد که من به هر یک ذرع مربع خاک ایران را اقلاً یک مسلمان به کشتن داده این خاک را از زرتشتیان گرفته به دست شما دادم و تو به چه دلیل این همه اراضی را به دست زرتشتیان دادی؟ پس شر این آدم را از سر من رفع كن، به حمدالله صبح آن شب خبر در شهر پیچیده که فریدون زرتشتی...بدان تفصیل که می گویند مقتول شده است. ما رمیت اذ رمیت و و لكن الله رمى....».
(بنگرید به: واقعات اتفاقیه در روزگار، نوشته شریف کاشانی... جلد اول، ص 160).
البته شریف کاشانی نیز درباره نوشته ی رشدیه شرحی مختصر نوشته به این ترتیب:
«عصر امروز جناب مستطاب شریعت مآب، حاجی میرزا حسن رشدیه در باب چوب زدن قاتلین فریدون شرحی مرقوم داشته، به جهت داعی فرستاده که در واقع موجب حیرت است. خیلی به موقع دید، که در تاریخ ثبت و ضبط شود. چون فقره ای تازه و شنیدنی است. رشديه مرقوم فرموده اند. امروز دیدم که جمعی را در عدلیه به جرم قتل فریدون چوب می زنند. یعنی از استنطاق به مقصود نرسیده، به استعمال شلاق پرداخته اند. لازم دیدم که یکی از معجزات حقیقت اسلام را به جنابعالی که مورخ وقایع ایام این ملک هستید عرض کنم...».
(همان منبع).
که خوشبختانه، شریف کاشانی نیز این شرح بسیار گزنده را که درکی نارس از روح مشروطه است در کتابش آورده که رشدیه شکر خدا می کند که فریدون زرتشتی مشروطه خواه کشته شد تا زمین یک مسلمان (یعنی شاهزاده مستبد و ضد مشروطه) به او فروخته نشود. چون فریدون نامسلمان است! و خود رشدیه کشته شدن فریدون زرتشتی را «یکی از معجزات حقیقت اسلام» دانسته که باعث شده تا زمین سالارالدوله به یک زرتشتی فروخته نشود!
به قول دکتر آجودانی «این جا دیگر شیخ فضل الله و یاران او نیستند که از قتل فریدون فارسی مشروطه خواه، شادی می کنند. این رشدیه ی مشروطه خواه و رشدیه معارف پرور است که تناقض عمیق «مشروطه ایرانی» را در پنج سطر پایانی یک صفحه ای، در سینه تاریخ به یادگار می جهد...»!.
(مشروطه ایرانی...صص149-150)
تناقض ایران و زندگی ایرانیان بی پایان است. رشدیه نیز مانند کثیری از ایرانیان یک پایش گرفتار در سنت بود و پای دیگرش در تجدد و دنیای مدرن.
چنان می نماید که ایرانی جماعت چه بسا در سایه منابع غنی و درآمدهای نفتی ظاهرش مدرن شده ! انگار چاروق از پا درآورده آرخالیق و عبا و قبا را نیز کنار گذاشته کت و شلوار شیکی پوشیده و کراوات زده اما به سرش که نزدیک می شویم می بینیم همان کلاه نمدی را به سر دارد و داخل آن قسمت نیز چندان تفاوتی نکرده...
دیدگاه ماشاالله آجودانی در مورد چالش دموکراسی در ایران و اولویت و تقدم تحول فرهنگی بر سیاست :
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/
همان گونه که پیش تر نیز آمد ( این جا ) ؛ نشست خبری مشترک رضوان حکیم زاده معاون آموزش ابتدایی و رضا روستایی مدیر کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش با موضوع تشریح دستورالعملهای پروژه مهر به ویژه فرایند ثبت نام دانش آموزان امروز دوشنبه یکم تیر ماه ساعت 8 صبح در سالن جلسات مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی این وزارتخانه برگزار گردید .
همچون روال پیشین در هنگام ورود گیت بازرسی فعال بود اما این بار کیف خبرنگاران مورد بازرسی قرار نگرفت اما برخورد افراد مستقر در درب ورودی چندان دوستانه و شایسته نبود .
در این نشست مدیر کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش تاکید کرد : « اولین و مهم ترین چیزی که برای همکاران خودمان تعریف کردیم و بر آن خیلی تاکید و اصرار داریم « فرهنگ پاسخ گویی و سلامت اداری » است .
تاکید جدی داریم که ما موظف به پاسخ گویی به ذی نفعان و مخاطبین اصلی خودمان هستیم . و در همین راستا ، « اقناع سازی مخاطب » با هدف « دوری از ناکارآمد نشان دادن مجموعه » را تعریف کردیم .
حتما مخاطبی که به من به عنوان پاسخ گویی به شکایات یا بازرس و یا ارزیاب مراجعه می کند ، « نگاه » اقناع سازی مخاطب را تعریف کردیم .
و « نگاه پیش گیرانه و هدایت گرانه » .
توصیه جدی به همکاران مان کردیم که ما دنبال « مچ گیری » ، « برخورد تند و خشن » و « سریع » نیستیم .
نگاه مان پیش گیرانه و هدایت گرانه است . در صورتی که نتوانست مخاطب ما با این فرایند پیش برود ، قطعا برخورد اداری و متناسب را خواهیم داشت .
یکی از پرسش های خبرنگاران در زمینه نظارت بر شهریه های هنگفت و نجومی برخی مدارس غیرانتفاعی ( غیردولتی ) بود .
روستایی در پاسخ گفت که این بخش در حوزه ی اختیارات و رسیدگی اداره کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش نیست و نظارت بر مدارس غیر دولتی طبق قانون مصوبه ی مجلس بر عهده ی « شورای نظارت بر مدارس غیردولتی است .
من دریافت کننده شکایت مردم هستم و انتقال دهنده آن ها که رسیدگی کنند .
در این هنگام ؛ پورسلیمان پیشنهاد داد که مجموعه ی ایشان طرحی را به شورای عالی آموزش و پرورش ببرد که نظارت این اداره کل جامع و کامل باشد و شامل همه بخش ها شود .
این قبیل چیزها در مدیریت علمی امروز جایگاهی ندارد و قرار نیست بخش های مختلف آموزش و پرورش مانند مجمع الجزایر پراکنده و مستقل از هم باشند . روستایی قول داد که این پیشنهاد را پی گیری خواهد کرد .
در بخشی از این نشست ، معاون آموزش ابتدایی به موضوع آموزش مهارت های ویژه مقطع ابتدایی مورد تاکید رییس جمهور هر پایه یک مهارت اشاره کرد .
مدیر صدای معلم به معاون آموزش ابتدایی پیشنهاد کرد که با طراحی و ترسیم یک برنامه جامع و مستمر این موضوع مهم را به داخل رادیو و تلویزیون ببرد و برای جامعه ی امروز ایران از این طریق ، طرح موضوع و حساسیت کند .
حکیم زاده با استقبال از این پیشنهاد و در حالی که آن را یادداشت می کرد قول پی گیری و پیاده کردن آن را داد .
در این نشست ، خبرنگار پایگاه خبری « خبر فوری » به مساله اعتیاد دانش آموزان در مدارس و در مقطع ابتدایی و پدیده « ویپ » اشاره کرد .
معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش در پاسخ گفت : این در حوزه معاونت پرورشی است و طرح نماد و بنابراین مسئولیت من نیست .
بخش نخست این پرسش و پاسخ را در « صدای معلم » مطالعه می کنید .
« صمد بهرنگی » تیر ماه به دنیا آمد .
دوم تیر ؛ اگر حالا زنده بود ۸۷ ساله بود. او در ۲۹ سالگی درگذشت . در همان عمر کوتاه ، انبوهی نوشته از خود باقی گذاشت که برخی از آنها تا کنون همچنان تأثیر گذارند. از جمله « ماهی سیاه کوچولو » که پس از مرگ او به یکی از پرفروش ترین کتاب های ادبیات کودکان تبدیل شد و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بارها و بارها آن را تجدید چاپ کرد. آوازه ی کتاب تا آنجا رفت که ولیعهد نوجوان در آن روزگار، مطالعه ی آن را از افتخارات خود دانسته بود اما مخاطب اصلی بهرنگی نه کودک بهرهمند که کودک محرومی بود که ممکن بود فقر و ناداری او را از پا بیندازد و نا امید دست از تلاش برای بهبود وضعیت بردارد.
او قصد داشت کودکان محروم را تشویق به تلاش برای بهبود وضعیت کند. به همین خاطر در خلوت دور از شهر دست به قلم برده بود و داستان نوشته بود. حتی یک گام به جلو برداشته بود و کتاب « کند و کاو در مسائل تربیتی ایران » را نوشته بود کتابی که مورد توجه مسؤولان وقت فرهنگ قرار گرفت و از او دعوت به همکاری شد که البته او نپذیرفت ترجیح داد به همان معلمی ساده در روستا بسنده کند.

او به دانش کاربردی برای کودکان روستایی باور داشت ؛ همان متدی که چندی بعد یونسکو آن را در مناطق محروم ایران به کار گرفت تا این چنین به مدد وزارت فرهنگ آن روزگار بیاید.
بهرنگی معتقد بود به دلیل تفاوت زندگی روستایی با شهری بهتر است کتاب های درسی متناسب با وضعیت زندگی آنها نوشته شود تا ضمن سواد آموزی تغییری هم در وضعیت آنها پدید آورد.
او به وضعیت کودکان روستاهای مناطق سردسیر کوهستانی اشاره کرده بود که وضعیت شان با کودکان شهری فرق داشت روستاهایی که برف ارتباط آنها را حتی با روستاهای همجوار تا ماه ها قطع می کرد.
او معتقد بود باید از همان اوان به کودکان روستایی آموخت که چگونه در آن وضعیت از پس مشکلات بر آیند .

صمد بهرنگی روزگاری در میان معلمان به یک نماد تبدیل شده بود. خصوصا با آن شمایل معروف کلاه عینک و سبیل .
در راه پیمایی های دوران انقلاب یکی از چهره های نمادینی که تصویرش بر فراز دست ها بالا رفت صمد بهرنگی بود ...
پس از انقلاب اما انقلابیون مذهبی با او هم خوب تا نکردند. از جمله محسن مخلمباف که در فیلم دو چشم بی سو هم او و هم کتاب مشهور او ماهی سیاه کوچولو را به سخره گرفت.
( صفحه اینستاگرامی )
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

« بر اساس اصل پارکینسون هرکار دقیقاً به اندازه زمانی که برای آن تعیین شده طول میکشد و این مدت ارتباط چندانی با میزان و ماهیت آن کار ندارد .
به عنوان مثال ؛
اگر تمیز کردن خانه خود را ۳۰ روز در نظر بگیرید، ۳۰ روز طول خواهد کشید. اگر ۳ ساعت در نظر بگیرید ۳ ساعت طول خواهد کشید » .
سال 1404 از ادامه فعالیت معلمی انصراف دادم و گزینه « بازنشستگی » را انتخاب کردم .
پس از آن هم طبق گفته ی پیشین خودم از گرفتن حق التدریس امتناع کردم ( این جا ) اما فعالیت رسانه ای در حوزه آموزش را در « صدای معلم » قوی تر و با انگیزه ی بیشتری ادامه دادم .
سال ها عضو موسسه ای به نام « صندوق ذخیره فرهنگیان » بودم و هر ماه « حق عضویت » کسر می شد بی آن که شاهد خدماتی قابل ذکر و یا اعتنا باشم .
22 سال به صورت منظم و مرتب از من « حق عضویت » کسر شد اما آن چه نصیب من شد ؛ چیزی است که « سر جمع » در جدول زیر قابل مشاهده می باشد :

نکته ی قابل تامل آن است که بدون اجازه ی من و حتی بدون آن که اطلاعی به من به عنوان « ذی نفع » بدهند حسابی را در « بانک سرمایه » برای من افتتاح کردند . و این در حالی بود که من حساب بانکی فعال ( بانک ملی ) داشته و دارم .
حتی پیامکی مبنی بر آن که مبلغ بالا به حساب من واریز شده برای من ارسال نکردند .
حتی یک نفر هم از « صندوق ذخیره فرهنگیان » با من تماس نگرفت تا بازنشستگی من را تبریک و یا تسلیت بگوید و از من سوال کند که مایل به استمرار عضویت هستم یا نه .
در معرفی صندوق ذخیره فرهنگیان به نقل از صفحه نخست سایت چنین آمده است : ( این جا )

« موسسه صندوق ذخیره فرهنگیان به عنوان یک نهاد خصوصی در سال 1374 با هدف ارتقاء وضعیت معیشتی فرهنگیان در زمان بازنشستگی، از طریق تشویق و ترغیب ایشان به مشارکت فعال در فعالیتهای اقتصادی، بازار سرمایه و ایفای نقش پر رنگ در اقتصاد کشور تاسیس شد و کلیه داراییهای آن نیز متعلق به اعضای آن است.

فرهنگیان با اعتماد به این نهاد مالی و عضویت حداکثری، آن را به لحاظ سرمایه و تعداد ذی نفعان به یکی از نهادهای اقتصادی تاثیرگذار در ایران تبدیل کردهاند » .
همچنین آمده است :

« سرمایه گذاریهای موسسه صندوق ذخیره فرهنگیان در دو هلدینگ تخصصی شامل هلدینگ پتروفرهنگ و هلدینگ سرمایه گذاری فرهنگیان و حدود 100 شرکت تابعه و وابسته این هلدینگها ساماندهی شده است. صندوق ذخیره فرهنگیان، سرمایه فرهنگیان عضو را به صورت شفاف و کارشناسی شده در حوزههای اقتصادی مطمئن سرمایهگذاری میکند که نتیجه آن، سودآوری پایدار، تولید ثروت و ارائه خدمات شایسته برای اعضای موسسه و شکوفایی اقتصادی کشور است .
مشخص نیست مسئولان این صندوق این ادعاها را بر چه اساس و یا فکتی ارائه می کنند ؟
این مسئولان تصور می کنند که صرف عضویت اعضاء دال بر « اعتماد » فرهنگیان به این موسسه می باشد در حالی که ممکن است اصلا چنین نباشد .
این موسسه می گوید که یکی از نهادهای اقتصادی تاثیرگذار در ایران است اما معلم کف کلاس و مدرسه پیش خودش می گوید وقتی این صندوق تاثیری در معیشت و اقتصاد خانواده من ندارد اما در آن سو ، مدیران این موسسه پاداش ها و حقوق های آن چنانی دریافت می کنند بی آن که پاسخ گو و مسئولیت پذیر باشند و هر از چند گاهی اخبار فساد و اختلاس هم از گوشه و کنار آن شنیده می شود ؛ و یا از این و آن می شنود که صندوق ذخیره فرهنگیان به نوعی « قُلّک » وزارت آموزش و پرورش شده که هر جا پول کم می آورد صندوق را هدف می گیرد ....دیگر چه فرقی می کند که این موسسه اساسا وجود داشته باشد یا نداشته باشد ؟

سهشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹ : محاکمه ۲۱ اخلاگر ارزی و متهمان صندوق ذخیره فرهنگیان | احکام مدیران عامل وقت بانک سرمایه صادر شد
مطمئن هستم در این 22 سال اگر همان حق عضویتی که « ناچیز » به نظر می رسد اگر صرف خرید چیزهایی مانند طلا و ارز یا حتی سرمایه گذاری در صندوق های سرمایه گذاری خصوصی می شد ؛ آورده ای به مراتب چندین برابر داشت تا این که حداقل 800 هزار فرهنگی بخواهند 5 درصد از حقوق و مزایای خود را دو دستی تقدیم موسسه ای کنند که علی رغم شعار « شفافیت » و « پاسخ گویی » حتی شهامت و جرات برگزاری نشست های خبری با رسانه ها را ندارد . ؛ صندوق ذخیره فرهنگیان آن چنان بزرگ ، ناکارآمد ، فشل و بورکراتیک شده که بدون دریافت حق عضویت اعضاء نمی تواند حتی برای کوتاه مدت به حیات خویش ادامه دهد .
سال هاست که مطالبه ی « حقوق یا ارزش مالکانه » به یک دغدغه ی اصلی و دائمی فرهنگیان عضو تبدیل شده است اما بعید به نظر می رسد که مسئولان این صندوق اراده ای برای تحقق و پرداخت این « مطالبه قانونی و به حق » به اعضاء را داشته باشند .
نمایش های بی حاصل و وعده هایی که به دفعات توسط وزیر و یا مسئولان داده می شوند اما عمل نمی شوند ، بی اعتمادی به این موسسه را مضاعف کرده است .
این صندوق ادعا می کند که « خصوصی » است اما کافی است یک بار وارد ساختمان این موسسه شوید و برخورد کارمندان و کارکنان را مشاهده کنید و یا تلفنی به آن کنید تا متوجه صحت و یا سقم این حرف های بی پایه شوید .

اگر میانگین حقوق معلمان را در ماه ، 30 میلیون تومان در نظر بگیریم و اگر به طور متوسط 5 درصد حقوق و مزایای او به صندوق ذخیره فرهنگیان واریز شود مبلغی در حدود یک و نیم میلیون تومان در ماه خواهد شد .
اگر این عدد را در تعداد 800 هزار فرهنگی شاغل ضرب کنیم به عدد بسیار بزرگ 1200 میلیارد تومان در ماه خواهیم رسید .
حال پرسش اساسی این است که اگر فرهنگیان عضو به دلیل بی اعتمادی و یا عوامل دیگر از عضویت در صندوق انصراف دهند ؛ آیا این موسسه بدون دریافت این رقم قابل توجه قادر به ادامه حیات خواهد بود ؟
پاسخ منطقی و واقع بینانه به این پرسش قطعا « منفی » است .
حتی اگر 50 درصد فرهنگیان عضو از عضویت انصراف دهند ؛ صندوق ذخیره فرهنگیان با وجود :
۵ هلدینگ شامل:
1- پترو فرهنگ
2- سرمایهگذاری فرهنگیان
3- ساختمانی معلم
4- تدبیرگران
5- سامان
به احتمال زیاد ورشکسته خواهد شد و برای همیشه باید کرکره این موسسه بزرگ اقتصادی را پایین کشید .
به عنوان کارشناس ارشد مدیریت از دانشگاه تهران اعلام می کنم :
طبق همان اصل پارکینسون ؛ صندوق ذخیره فرهنگیان آن چنان بزرگ ، ناکارآمد ، فشل و بورکراتیک شده که بدون دریافت حق عضویت اعضاء نمی تواند حتی برای کوتاه مدت به حیات خویش ادامه دهد .
ورشکستگی موسسه ای مانند صندوق ذخیره فرهنگیان با عمر 31 ساله بدون تردید می تواند سریعا به یک « بحران بزرگ اجتماعی » تبدیل شود .
ظاهرسازی در زندگی طبقه ثروتمند
یقین توجه صرف به فرعیات، ما را از اصل دور می سازد. پرداختن به ظاهر هر چیز نیز چنین نتیجه ای دارد. در یک جامعه کسانی که توانایی مالی بسیار خوبی دارند بدون داشتن دغدغه های معمول جامعه، قادرند از بهترین و برترین انتخاب ها در برخورداری از امکانات بهداشتی و آموزشی، ساختن ساختمان، خرید اتومبیل و موبایل، پوشاک، دعوت های تشریفاتی ناهار و شام، سفرهای پرهزینه و حضور در هتل های مجلل و لوکس و... بهره مند گردند. این رویه طبیعی زندگی آنان است که موجب می شود از سایر اقشار جامعه متمایز شمرده شوند.
تفاوت غنی و فقیر فقط در انباشت ثروت یکی و محرومیت مطلق دیگری خلاصه نمی شود، بلکه شکل، ماهیت و نحوه زندگی این دو در تمامی ابعاد متفاوت است. امروز در شرایط سخت اقتصادی، ثروتمندان همچنان پیشتاز برخورداری از رفاه اجتماعی و تفّوق مالی هستند و واقعیت گرانی و تورم در به زانو درآوردن آنان تاکنون عاجز مانده است. پس می توان گفت اغنیا نیازی به دروغ گویی در نمایش ظاهر زندگی خود ندارند.
آنان چیزی را به نمایش می گذارند که واقعیت دارد، چون قشری مستغنی و متعیّن شمرده می شوند.
البته تصور خوشبختی مطلق هر ثروتمندی، دور از واقعیت است. بعضا آنان در تربیت و آموزشِ فرزندانِ رفاه زده خود دچار دردسر یا ناتوانی می شوند. یا دچار برخی بیمارهای مزمن و حادند که سلامتی را تحت تأثیر قرار می دهد و قادر نیستند از خوان گسترده موجود در حد لذت یا سیری، بهره مند شوند. جرایم آنان نیز تحت عنوان «جرایم یقه سفید» با پول استتار و حتی پرونده جرم آنان مفقودالاثر می شود. یعنی هیچ اثری از واقعیت جرم یک ثروتمند باقی نمی ماند. جز اثر تلخ یا جبران ناپذیر آن بر روی شاکی پرونده یا وجدان خود فرد ثروتمند، اگر آن را داشته باشد. اما از مجازات کیفری یا جزایی خبری نیست. پول و ثروت شوینده گناه و خطا نیز هست.

ظاهرسازی در زندگی طبقه متوسط
اما سایر اقشار جامعه با ناترازی اقتصادی موجود در جامعه و بالطبع در خانواده، راهکار دیگری برای متفاوت یا متمایز دیده شدن از خود نشان می دهند. ظاهرگرایی و اهمیت سفت و سخت به نمایش دادن چیزهایی که وجود خارجی ندارند و برجسته نشان دادن آن مورد به صورت مرضی و افراطی، از ویژگی های این گروه از جمعیت است. آنان چیزی را به نمایش می گذارند که ظاهری است و فقط از ذهنیت افراد برخاسته است. تفاوت بین ظاهر و باطن این افراد گاه از زمین تا آسمان است.
مثلا توجه بیش از حد به ظاهر ساختمان برای آنان بیشتر از داخل آن اهمیت دارد، چون اهل محل و رهگذران هرگز داخل آن ساختمان را نمی بینند. چیدن هنرمندانه سنگ های نمای ساختمان در تفسیر گل و بلبل و سنبل، مروارید داخل صدف، هیبتی از دوران هخامنشی و... تمامی فرورفتگی ها و برآمدگی های روبنای ساختمان پنج طبقه ای که در شرایط عادی می توانست در عرض شش ماه تا یک سال، با توجه به توانایی مالی سازنده آن تمام شود، به خاطر پرداختن به جزئیات ریز و دشوار گاه تا دو سال و بیشتر طول می کشد تا ساختمان نهایی شود. آنان به نکات ایمنی، دوام اتصالات، تعداد میل گردها و ستون های لازم جهت استحکام ساختمان در برابر زلزله، توجه نمی کنند و حتی گاه از هزینه این موارد می کاهند و به هزینه ظاهر ساختمان می افزایند. که گویای داستان همان ساختمان هایی است که با زلزله و بی زلزله فرو می ریزند. یا در همان سال اول استقرار ساکنین واحدهای مختلف، همسایه ها از چکّه یا ریزش آب در سرویس های بهداشتی طبقه بالای خود شاکی می شوند. یا چندی از اسکان هر طبقه نمی گذرد که آسانسور به دلیل عدم رعایت استانداردهای ایمنی، خراب می شود یا موقعیت خطرناکی به وجود می آورد و...
برند یا ظاهر اتومبیل آن قدر برای این قشر اهمیت دارد که حاضرند علیرغم نداشتن توان مالی، خود را به آب و آتش بزنند و از هر جای موجه و غیر موجهی قرض رِبایی یا وام بانکی دست و پا کنند تا حتما بتوانند ماشین فلان مدل بخرند تا مبادا نسبت به دیگری دوست، فامیل و حتی همسایه عقب بمانند. کمتر افرادی از کارکرد و مشخصات فنی اتومبیل سر در می آورند یا بدان توجه می کنند یا اهمیت می دهند. البته این نادانی در مورد دیگر لوازم خانگی چون یخچال، ماشین لباسشویی و ... نیز صدق می کند. فقط رنگ، اندازه و ترند کالا برای عده ای از این جماعت حائز اهمیت است تا به داستان فخر فروشی ظاهری خود ادامه دهند.
توجه به تناسب ظرفیت با تعداد افراد خانواده یا برچسب انرژی لوازم برقی، از فرهنگ اکثر ما ایرانی ها دور است.
اتومبیل برای ما ایرانی ها کالای سرمایه ای است و مردم دلباخته ارزش مالی آن هستند. عده ای با خرید و فروش پی در پی اتومبیل صفر، دنبال افزایش سرمایه خود هستند. مثلا 700 میلیون می خرد و یک میلیارد می فروشد. 300 میلیون منفعت بادآورده که هیچ رنجی برای استحقاق چنین سودی، متحمل نشده است.

عده ای دیگر در مورد خرید موبایل یا تلفن همراه، وسواس شدیدی برای ظاهرسازی عوام فریبانه خود دارند. سن و جنس فرقی نمی کند. باز بدون توجه به نوع نیاز یا دانش مصرف و متأسفانه با توجه به متغیرهایی چون گران تر بودن بِرند مورد نظر یا رنگ و اندازه، آن را انتخاب می کنند.
پُز عالی، جیب خالی؛ داستانِ تلخ این دلباختگان ظاهر زندگی است.
و عده ای نیز به همه این بیماری های وسواسی جهت همانندسازی خود با قشر ثروتمند، مبتلایند. آنان همه چیز را خارج از حد توانایی واقعی خود می خواهند و اکثرا در برزخ استرس و ریسک مضطرب کننده ای به سر می برند.
داستان این افراد مصداق این ضرب المثل است: «کلاغ میخواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد» .

تفاوت ظاهرسازی قشر متوسط با ثروتمند
باید قبول کرد که توجه به ظاهر زندگی توسط قشر مرفه جامعه برخاسته از امکانات و توانایی مالی آنان است لذا آسیب زایی کمتری برای این گروه از جمعیت دارد. اما برای طبقه متوسط، خطرآفرین است. هر چند امروز طبقه متوسط جایگاه خود را در هرم اقتصادی به فقرا داده اند و واقعیت جامعه ما محسوب نمی شوند. اما اگر این قشر را به سه گروه طبقه بندی کنیم، می توان گفت: طبقه متوسط به بالا کسانی را شامل می شود که تا حدودی به وسیله نردبان های ناموزون ترقی، خود را بالا کشیده اند. طبقه متوسط میانی که نه فقیر و نه ثروتمند هستند، تلاش می کنند تا خود را به گروه قبل نزدیک تر کنند و تاوان بسیاری از لحاظ ارزشی و اخلاقی می پردازند. گروه دوم و سوم یعنی طبقه متوسط به پایین، امروز رسما فقیر گشته اند.
ظاهرسازی در زندگی طبقه فقیر
افراد کم درآمد چون قادر نیستند زندگی مشابه اغنیا یا طبقه متوسط رو به بالا داشته باشند، پس به رفتارهای ظاهری کوچک و نسبتا کم هزینه روی می آورند. مواردی که به آراستگی ظاهری فرد کمک می کند چون پیروی از مد لباس و مو. البته امروز هیچ نیازی کم هزینه برآورد نمی شود اما آنان از واجبات زندگی کاسته و برای فرعیات هزینه می کنند تا بودن خویش را به جای باور، اثبات کنند.
شاید شما نیز دقت کرده اید ؛ مد لباس، مدل مو و رنگ سال برای هر دو جنس، که توسط طراحان بزرگ مد و اغلب در پاریس اعلام می شود در کشور ما سلسله مراتبی برای خود دارد. ابتدا در تهران و بعد از گذشت چندین ماه در کلان شهرهای دیگر و سپس در شهرها و شهرستان های کوچک و در نهایت در روستاها رواج می یابد. خود تهران نیز با جهانِ مد فاصله زمانی دارد. یعنی تهرانی ها اولین مصرف کننده و روستاییان برای چندین سال آخرین مصرف کننده همان مد سابق هستند.
سیر این روند، ظاهر افراد را هماهنگ با ترجیح روز طراحان مد می سازد. در ورای این هماهنگی، اهداف سیاسی و فرهنگی به استثمار نرم و مخملی دست می یازد و افسار و اختیار انتخاب و تفکر را در سراسر جهان به دست می گیرد.

فصل مشترک همه اقشار جامعه در تغییر ظاهر
همه اقشار جامعه به جز نمایش ظواهر زندگی با هر نیت و دلیلی متفاوت از هم، فصل مشترکی دارند. همه آنان با درجاتی گوناگون از تاتو یا خالکوبی بر روی اعضای مختلف بدن و یا جراحی های پلاستیکی زیبایی که از فرد، موجودی شبیه فرد دیگری غیرِ از خود می سازد، بهره مند می شوند. آنان اغلب قیافه خود را همانند سلبریتی ها تغییر شکل می دهند. گاه با تبعیت از الگوی واحد در تغییرات چهره، همه شبیه هم می شوند. گونه، چانه، فک، گوش، بینی، ابرو و حتی فرم چشم این افراد عین هم می شود.
تغییر چهره با جراحی پلاستیکی زیبایی؛ چرا ؟
برخی از انگیزه های افراد برای تغییر قیافه و شکل و اندازه هر یک از اعضای چهره یا بدن، عبارت است از:
* به دلیل رهایی از حس نازیبایی است.
* برای فرار از غم و غصه و واقعیت های زندگی است.
* برای فرار از مشکلات روحی - روانی است که نه کشف می شوند و نه درمان.
* جلب توجه دیگرانی است که او را نمی بینند و بی تفاوت از کنارش رد می شوند.
* برای فرار از شدت اختلافات خانوادگی است که یک نوجوان یا جوان را عاصی ساخته است.
* برای رهایی از نفرت یا افکار منفی نسبت به خود است که بر اثر واکنش دیگران در او به وجود آمده است.
* بیگانگی از جامعه از او فردی نا به هنجار ساخته است که در جهت برخورد با ارزش های جامعه عمل می کند.

انجام هر نوع جراحی پلاستیکی زیبایی؛ بنا به دلایل فردی یا اجتماعی، واقعی یا غیرواقعی، باعث می شود که فرد خویشتنِ خویش را گم کند. آنان تصور می کنند با انجام هر نوع جراحی زیبایی می توانند در بین جمع و جامعه محبوبیت و مقبولیت کسب کنند، اما در حقیقت «منِ واقعی» خود را گم می کنند، «انگشت نما» می شوند و سلامتی و هویت اصلی خود را از دست می دهند.
همه این موارد نشانی از بحران هویتی است که نظام آموزشی، رسانه ها، خانواده و الگوهای عملی سلبریتی ها به آنان تحمیل کرده است. اصولا ما چنین افراد را سرزنش یا طرد می کنیم اما او فقط یک قربانی است و احتمال دارد من نیز با نقش اجتماعی خود و به طور مستقیم یا غیرمستقیم، کاتالیزور رفتار امروز او شمرده شوم.
باید سهم خود را به عنوان پدر یا مادر، خویشاوند و دوست، معلم یا استاد دانشگاه، تصمیم گیرنده سیاسی، مُبلّغ دین و... در خصوص چرایی چنین رفتاری بپذیرم و با نگاه نوک بینی، خود را تافته ای جدا بافته نشمارم.
داستانی از جراحی های زیبایی افراطی
متأسفانه با توجه به دلایل ذکر شده و دیگر دلایل از قلم افتاده بسیاری، انجام جراحی های پلاستیکی در یک بار و دو بار خلاصه نمی شود. آنان در هر بار، ظاهر جدید را نمی پسندند و یا آن را از هدف خود، دور می بینند پس به افراط در تعداد عمل جراحی روی می آورند. گاه در فضای مجازی و از طریق افزایش تعداد فالوور در اینستاگرام درآمد چنین عمل های جراحی را تأمین می کنند و متأسفانه گاهی از منابع غیراخلاقی و ناهنجار چون تن فروشی یا خرید و فروش مواد مخدر، به این هدف می رسند.
لابد داستان دختر ایرانی که وحشتناک و تأسف برانگیز بود را شنیده اید
«فاطمه خویشوند؛ دختر دهه هشتادی که به نام سحر تبر و به عنوان یک اینفلوئنسر اینستاگرامی ایرانی شناخته میشود. سحر تبر بیش از 50 جراحی پلاستیک انجام داد تا شبیه هنرپیشه مورد علاقه خود آنجلینا جولی بازیگر معروف هالیوود شود. اما وی به شخصیت کارتونی «عروس مرده» معروف شد. او در اعتیاد به ظاهرگرایی، تا سرحد بازداشت پیش رفت. به دستور دادسرای ارشاد تهران سحر تبر بازداشت شد. اتهام او هنجارشکنی و ترویج خشونت بود. او متهم گردید که به مقدسات و حجاب توهین کرده و با گسترش اباحهگری و تشویق جوانان به فساد درآمد نامشروع به دست آورده است. بازداشت سحر تبر زمانی اتفاق افتاد که در اینستاگرام فالوور زیادی پیدا کرد. میگفتند ژانرِ وحشتِ ایسنتاگرام است. عنوان تبر هم به این وحشت اضافه میکرد. بعضیها میگفتند زامبی است. تمام شایعات و لقبها، فالوورهای سحر تبر را زیادتر میکرد.

میگویند درآمد نجومی هم داشته است. این سیمای ترسناک و عجیب که محصول مشترک هنر فتوشاپ، گریم حرفهای و چند جراحی بود از سحر تبر شاخ اینستاگرام ساخت.» (1)
چنین داستان هایی بسیار است. می توانید با شگفتی هر چه تمام داستان واقعی دیگر دختر ایرانی را بخوانید که با 388 جراحی زیبایی، رکورد گینس را شکسته است.(2)
«جراحی زیبایی» فقط یک تله و دامی است برای نوجوانان و جوانانی که دچار بحران های روحی، روانی، اخلاقی و هویتی شده اند. در اصل دانش جراحی زیبایی برای آن تعداد از جمعیتی بوجود آمد که تیغه بینی آنان شکسته بود، یا در آتش سوزی، تغییر شکل وحشتناکی داده بودند. یا هنگام تصادف فک آنان شکسته بود. اما سودجویان در هر صنفی، همیشه در کمین فرصت ها هستند تا بیشترین سود را کسب کنند و ظاهر گرایان همیشه آماده فریبند.
تاتو یا خالکوبی بدن فرد، نمادی دیگر از ظاهرسازی
استثمار نرم یا فرهنگی جهت افزایش نفوذ خود در سطح جهان برای مصرف کنندگانِ کالاهای تولید شده تحت عنوان «مُد روز» دست به ترفند دیگری زد و بدن انسان را به عنوان صفحه نقاشی معرفی کرد. خالکوبی های کوچک و بزرگ به تناسب روحیه، شخصیت فردی و اجتماعی و گاه طبقه اجتماعی و اقتصادی افراد در هر جای بدن که تصور کنید، انجام گرفت.
طبقه اجتماعی محروم یا طرد شده در جوامع مختلف با نمادهایی از بی عدالتی و تبعیض یا اعتراض علیه هنجارهای اجتماعی، خشم و نفرت خود را با زبان خالکوبی در بدن، به دیگران نمایش دادند. یا انگیزه آنان عشق به هنر، توسعه افکار و بیان عقاید شخصی یا افراطی است.
پوست بدن انسان تابلو و نمایشگاه سیّار نقاشی شد. تابلوهایی که زنده هستند و نفس می کشند. طرح ها و دل نوشته هایی که بیشتر تحت تأثیر شرایط خاص و بر اساس هیجان لحظه ای نقش بسته اند و بعد از مدتی با گذشت اثر آن هیجانِ زودگذر یا شکست در آن خوشی، جهت حذف آن خاطره تلخ، مجبور به تحمل اذیت پاک کردن خالکوبی می شوند. هر چقدر بزرگ تر و عمیق تر درد بیشتر.
افرادی که در اوج جوانی جایگاه مناسبی برای بیان افکار و عقاید شخصی خود نمی یابند با توسل به صنعت تاتو یا خالکوبی هم فریاد می زنند و هم درون خود را از خشم ها و تبعیض های پنهان و آشکار خالی می کنند. شاید ما مخالف چنین جریانی باشیم اما خالکوبی در حالت متعادل، حس اعتماد به نفس و رضایت خاطر را در آنان تقویت می کند.
« از مصادیق بارز می توان به "امیر تتلو" اشاره کرد. خواننده ای که به مرور زمان تمام بدن و صورت خود را خالکوبی کرد و به یک نماد برای جوانان ایرانی تبدیل شد. او نیز به دلیل هنجارشکنی، همانند سحر تبر، چندین بار بازداشت گردیده است.(3)

تفاوت ظاهرسازی سنتی با شکل جدید آن
در ظاهر سازی سنتی، افراد هر نوع آسیب روحی - روانی را بر خود وارد می ساختند و بدون تغییر شکل در پوست و بدن خود و با تحمل هزینه ای خارج از حد توان مالی، اسیر ظاهر سازی می شدند. اما چندین سال و دهه است که بیماران روحی - روانی درمان نشده، با آسیب زدن به بدن و جسم خود و غیرواقعی کردن چهره خود، قصد دارند تا بر سر هر نوع ارزش و هنجار خسته کننده تحمیلی، فریاد بزنند. اعتراض کنند. و با رفتار افراطی ویرانگر، انسان بودن خود را برای عده ای که ناقض حقوق انسانی اند، خاطر نشان کنند. نوع رفتار حداقل برای ما غلط است اما نیت رفتار آنان برخاسته از اباحیگری و لاابالیگری، نیست. همه آنان مجرم نیستند، فقط نحوه فریاد کشیدن آنان با ما اگر اهل نفیر زدن باشیم، متفاوت است.
دلایل بحران زدگی نوجوانان و جوانان
* وقتی فرصت ابراز وجود به فرزند خود نمی دهیم.
* وقتی نگرانی یا نظارتی برای دوستی های هم جنس و غیر هم جنس فرزند خود نداریم.
* وقتی والدین و معلمان در پی شناخت واقعی علایق و استعدادهای کودکان برنمی آیند.
* وقتی تشویق ها و تأییدها را به تأخیر می اندازیم و فرزندان خود را اسیر منیّت می کنیم.
* وقتی از همراهی ما به عنوان یک دوست صمیمی و نه کنترل گر، در کنار او خبری نیست.
* وقتی با کودکان خود دوست نیستیم و گفت و گوی صمیمانه و قابل اعتمادی با آنان نداریم. در جامعه ای که امکان رشد و ترقی از مسیر تباه کردن حق و حقوق دیگران، ممکن می شود و عده ای نردبان ترقی دیگران تلقی می شوند، نفاق و دورویی و ظاهرسازی نیز رواج می یابد.
* وقتی والدین و معلمان در ایجاد حس اعتماد به نفس و خودباوری در کودکان، سهل انگاری می کنند.
* وقتی متوجه تغییرات اخلاقی و رفتاری فرزند خود در چند روز اخیر نیستیم، بحران نزدیک است اما ما نمی بینیم.
* وقتی اجازه می دهیم فرزند ما در اتاق شخصی خود اختیار انجام هر کاری را داشته باشد و فقط دست و پاگیر ما نباشد.
* وقتی با توجه به توان مالی خود، تسلیم هر نوع خواسته موجه یا غیرموجه فرزند خود می شویم و بدون در نظر گرفتن شرایط سنی، نیازهای او را برآورد می سازیم.
* وقتی درگیر اختلافات دائمی برخاسته از سلیقه، اخلاق و فرهنگ متفاوت با همسر خود هستیم و موجودیت فرزند یا فرزندان خود را فراموش می کنیم.
* وقتی ما متولیان تعلیم و تربیت با مفاهیم خودآگاهی و خویشتن داری یا خودکنترلی به عنوان یک فرآیند شناختی آشنا نیستیم و آن را به کودکان آموزش نمی دهیم.
طبیعی است که آنان کمبودهای عاطفی شدیدی را حس کنند. حس دیده شدن و مورد تأیید و تشویق قرار گرفتن، برای آنان بسیار مهم است و وقتی چنین اتفاقی نمی افتد، فرزند ما راه خود را گم می کند. هر سال چه تعداد از دختران معصوم کم سن و سال، فریب دوستی های فضای مجازی را می خورند و با بدنامی برای آنان پرونده قضایی تشکیل می شود؟ همه این موارد خصوصا برای کودکانی که تک فرزند هستند و یا دوران بلوغ خود را می گذرانند با احساس خلاء شدید عاطفی و هویتی، آنان را مساعد هر نوع خطای جبران ناپذیری می کند.
افزایش قشر فقیر در جامعه به ظاهرگرایی بیشتر دامن می زند
روز به روز قشر فقیر در جامعه ما بیشتر می شود و متأسفانه این جمعیت مستعد پیروی از نتایج منفی ظاهرگرایی یا ظاهرآرایی افراطی هستند. تا حدی که به ترویج دروغ، فریب و کلاهبرداری در جامعه شدت می بخشند. هم آسیب می زنند و هم شدیدا آسیب می بینند. آنان در افزایش جرم و بزه در جامعه، سهم به سزایی دارند، چون انسان وقتی از « منِ» خود دور می شود تبدیل به عنصری غیرقابل کنترل و مهار نشدنی می شود.
این افراد مشکلات روحی - روانی خود را نمی شناسند و کنترل آن را در اختیار خود ندارند و یا تسلیم آن شده اند. وقتی به این مشکل، مسایل اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی خود و نزدیکان نیز اضافه می شود، خودباختگی و دگرگونگی ناخوشایند افراد، فرآیندی حتمی می گردد.

نتیجه و عواقب ظاهرگرایی
در مقابل همه این واقعیت های تلخ، انسان هایی وجود دارند که از لحاظ اندیشه نسبت به مسایل پیرامون زندگی خود و دیگران احساس مسئولیت می کنند و هر دائم در حال مطالعه و تولید فکر هستند و از چنان غنای ارزشی برخور دارند که ترجیح می دهند انتخاب گر باشند تا انتخاب شونده. یعنی کنترل، اختیار و نحوه زندگی، منطبق با میل و سلیقه خود آنان انتخاب می شود و تن به استثمار نرم اهل غرض نمی دهند.
افراد یک جامعه اگر به دنبال کسب آگاهی های اجتماعی نباشند و در انتظار روشنگری دولت معطّل بمانند، متأسفانه به دلیل فقر اقتصادی و ذهنی، به گول زنی و گول خوری ظاهر هر چیز محکوم هستند. توجه صِرف به ظاهر زندگی، انسان ها را از اصالت، صداقت، واقعیت و حقیقت دور می سازد. باطن هر چیز را فراموش و در دنیای ظاهری دلخوش می ماند.
فرهنگ جامعه ای که اسیر ظواهر زندگی است نمی تواند به تولید ارزش و معنا بپردازد. به صورت ناخواسته یا خواسته، همه کپی یکدیگر می شوند و مثل هم رفتار می کنند. وقتی ارزشی خلق نمی شود انسان فرو مایه می شود.
سطحی نگری افراد را از پرداختن به عمق مفاهیم بازمی دارد. این افراد هم زود فریب می خورند و هم به راحتی فریب می دهند. ظاهرگرایی یا ظاهرسازی هم زاییده آسیب های اجتماعی چون دوگانگی ارزشی و بیگانگی از جامعه است و هم نتیجه آن.
وقتی یک فرد قادر است در جامعه با زراندود ظاهر هر چیز، مرکز توجه قرار گیرد، در بین جمع محبوب شمرده شود، دوست داشته شود، تحمل گردد، انتخاب شود، برگزیده ای نمونه و ممتاز شمرده شود، دیگر نیازی به خودسازی، خودشناسی و تحمل شدائد بسیار برای طی مسیری برخلاف آب و باد ندارد. با صرف هزینه هایی اندک یا بادآورده نیز می توان روی صحنه نمایش دنیا بازی کرد، ماسک زد و حقیقت تلخ درون خود را پنهان ساخت.
گاه این ماسک ها در روابط اجتماعی صمیمانه تر چون روابط زناشویی یا دوستانه، به دلیل طولانی بودن مدت زمان در کنار هم و نزدیکی دو فرد نسبت به یکدیگر، کنار زده می شوند یا بر زمین می افتند و ذات حقیقی فرد را افشا می کنند. همان قهر و آشتی های رایج در چنین روابطی که با وجود اختلافات شدید، اغلب لاینحل هستند.
کودکان، ظاهرگرایی را از والدین و دیگر الگوهای تربیتی پیرامون خود یاد می گیرند.

خیلی از اوقات والدین فراموش می کنند که آینه فرزندان خود هستند، لذا در زندگی فردی و اجتماعی خود و بدون توجه به تأثیر پذیری فرزندان، به نفاق و دورویی در روابط اجتماعی روی می آورند.
در کشورهای پیشرفته نیز عمل جراحی زیبایی یا تاتو انجام می گیرد اما به طور طبیعی، انگیزه ها و علل هر جامعه ای نسبت به جوامع دیگر متفاوت است. این موارد در کشورهای در حال توسعه یا عقب مانده، برجسته است، چون بیشتر مردم در این جوامع تلاش دارند تا خود را شبیه مردم کشورهای توسعه یافته کنند. اما به سه دلیل اصلی، فقط ملاک های ناخوشایند و جنبه های منفی زندگی آنان را جذب می کنند:
1- چون سطح شعور اجتماعی و فرهنگ انسانی قوی ندارند.
2- به دلیل نداشتن شناخت و عدم مطالعه، از دلایل اصلی پیشرفت آنان در همه زمینه ها، بی خبرند.
3- به دلیل عقب ماندگی نسبت به آنان همیشه حرص همانندسازی با ظاهر زندگی آنان را دارند.
پس می توان گفت گروه های مختلف در درون یک جامعه، فقط سعی در تطبیق ظاهر خود با دیگران مرفه و موجه هموطن ندارند. بلکه آنان با توجه به ایده آل های موجود و میزان تهاجم فرهنگی، میل به الگوجویی از دیگر کشورها نیز دارند. آنان کنجکاو هستند تا بدانند مردمان کشورهایی چون آمریکا، استرالیا، ژاپن، سوئیس، فنلاند، فرانسه و...چه چیزهایی دارند که او در جامعه خود ندارد اما چون دانش و فهم کسب و جذب جنبه های مثبت و غنی فرهنگی را ندارند پس در جنبه های منفی مستحیل می شوند.

( مریم میرزاخانی - ریاضی دان ایرانی )
بیشتر ایرانیان بنا به دلیل همجوار بودن، تشابه فرهنگی و مذهبی، در عین حال آزادی عمل در شکل ظاهری و نحوه زندگی، کنجکاوند تا بدانند در کشور ترکیه چه خبر است و به دلیل هموار بودن ورود داده های فرهنگی از ترکیه به ایران، پس شکل ظاهری و پوشاک خود را همانند آنان می سازند (واردات پوشاک) و موسیقی ترکی گوش می دهند (سرود خوانده شدن موسیقی و جایگاه نازل موسیقی ایرانی) و غذای آنان را طبخ می کنند (بیشتر و جاذب بودن برنامه های تبلیغی از فرهنگ غذا).
در چند دهه اخیر، فضای مجازی، ماهواره و کشور ترکیه در افزایش نابسامانی و ظاهرسازی مرضی افراد، در بیشتر استان ها نقش مهمی ایفا کرده است و فقط ترک زبان ها تحت تأثیر قرار نگرفته اند.
جذب شدن در فرقه های انحرافی چون شیطان پرستان یا گرایش به اعتیاد در جامعه و... حاصل تمامی اهمال کاری ها و بی اعتنایی های ما نسبت به تعلیم و تربیت و آموزش کودکانی است که سررشته زندگی، خویشتنِ خویش و مسیر فردا را گم کرده اند.
اگر قرار باشد به دنبال مسبّبین و مقصرین این تلخ نامه باشیم باید گفت:
ابتدا جامعه مقصر است که ظرف شایسته ای برای مظروف نبوده است. سپس خانواده مقصر است که دچار کوری خودخواسته بوده و بعد رسانه های جمعی و مجازی و در نهایت نظام آموزشی، دیگر عاملان ایجاد بحران اخلاقی و هویتی برای نوجوانان و جوانان در این جامعه هستند.
علیرغم همه این موارد جامعه ما با تعطیلی مستمر مدارس، اصرار شدید در ایجاد اعتیاد به فضای مجازی در گروه سنی جمعیتی را دارد که امروز جهان آن را با عنوان «جنگ جهانی مابین کاربران و صاحبان پلتفرم ها» می شناسد و آن را برای سنین زیر 16 سال، منع می کند. بیشتر آنان قدرت خرید موبایل، کامپیوتر، لپ تاپ و تبلت را نداشته و ندارند. یا ترجیح خانواده نبوده که کودک هفت سال به بالای آنان در این فضا به عنوان کلاس درس حاضر شود.
در جامعه ای که امکان رشد و ترقی از مسیر تباه کردن حق و حقوق دیگران، ممکن می شود و عده ای نردبان ترقی دیگران تلقی می شوند، نفاق و دورویی و ظاهرسازی نیز رواج می یابد.
مشکل اصلی جامعه ما این است که کثیری بیشتر از حد شعور خود، تحصیل کرده اند. اما عناوین و پیشوند و پسوند اسامی، زمانی بار ارزشی دارد که به ظاهرگرایی، ظاهرستایی، ظاهرسازی و ظاهرفریبی دامن نزنیم و جماعت را در چنین گردابی گرفتار نسازیم.
وقت آن رسیده است و حتی دیر نیز شده است که هر یک از ما به عنوان اشخاص حقیقی یا حقوقی، تأثیر نقش خود را در ایجاد هر نوع بحرانی در جامعه بشناسیم و رسالت ملی خود را به عنوان یک ایرانی به جا بیاوریم.
وقت آن رسیده است که مروّج دروغ گویی در روابط اجتماعی نباشیم. وقت آن رسیده است که جای شعار را با واقعیت عوض کنیم. وقت آن رسیده است توجه مهربانانه خود به دیگری همراه را جدّی بگیریم.
وقت آن رسیده است که آفتاب پرست نباشیم و از تغییر رنگ باطن و حقیقت درون خویش دست بشوئیم.
بیت زیر از محمدرضا ترکی شاعر معاصر، مصداقی موجز برای متن حاضر است:
اختیاریست به ظاهر که در آن مجبوری
مثل یک نقطه که در دایرهاش محصوری
منابع :
1 ) تابناک؛ در مورد سحر تبر در ویکی تابناک بیشتر بخوانید، 9 دی 1398.
2) فرارو؛ این زن ایرانی رکوردار عمل جراحی زیبایی در گینس است، 25 آذر 1404.
3) خبرگزاری میزان؛ پلیس ترکیه تتلو را تحویل ایران داد/ بازداشت تتلو به علت شکایت شاکیهای خصوصی متعدد و اقدامات
گسترده غیراخلاقی در سوءاستفاده از نوجوانان زیر 18 سال در ترکیه، 15 آذر 1402.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
امروز در سطح شهر، سه بار به خیابان بسته برخوردم .
بار اول، مقارن نه صبح، بلوار آموزش و پرورش، محدودۀ شهرداری که چند نفر با در اختیار داشتن یک ماشین سنگین در حال بستن ریسه و پرچم و سیاه پوش کردن آسمانِ بلوار بودند. بار دوم، حوالی ظهر، خیابان شهرداری، که آن را جهت انجام عملیات آسفالت بسته بودند و ماشینآلات آسفالت کاری مشغول انجام وظیفه بودند (خرَد و دانش و فن آوری در خدمت زندگی). بار سوم مقارن ساعت ۲۱:۳۰، بلوار شمالی شهدای قمی. این سومی، عجیبترین انسدادی بود که تا حالا دیدهام؛ مسیر شمال به جنوبِ بلوار را چنان بسته بودند که حتی به اندازۀ عرض شانههای یک آدم راه عبور باقی نمانده بود!
اشغال بخشی از مسیرها و میادین و فضاهای عمومی با استقرار ایستگاه های چای خوری و شربت خوری و هیئتها، برای همۀ ما پدیدهایست عادی و آشنا و چنین صحنههایی را قبلاً زیاد دیدهایم و چه بسا بارها همراه با بقیه، خیابانها و کوچهها را جهت انجام مناسک و مراسم دلخواه خود برای ساعاتی از شبانه روز به اندازۀ یک نفر اشغال کردهایم. اما مدیریت عبور و مرور خودروها را هم دیدهایم. لیکن، امروز، اینجا، راهی برای عبور نبود! هیچ راهی!! هیچ مجرایی جز مفرِّ دور برگردان!.

آیا در این میان خردمندی نیست که این جریان را مدیریت کند؟ خودروها به سدّی از پارچۀ سبز میرسیدند و ناگزیر گردش به چپ میکردند و دور میزدند و راه رفته را در جهت عکس و در مسیر جنوب به شمال برمیگشتند تا مسیر دیگری برای رسیدن به مقصد خود پیدا کنند.
من که از رفتن به سوی مقصد منصرف شدم و به خانه برگشتم. اما آیا کسانی که حد فاصل بین تقاطع بلوار علیابنابیطالب در سمت شمال و میدان ساعت و خیابان مطهری در سمت جنوب آن محدودۀ اشغال شده ساکناند، میتوانستند از رفتن به خانۀ خود منصرف شوند؟
آیا ما شاهد پدیدۀ افراطگرایی در اشغال معابر و اماکن عمومی برای انجام مناسک و مراسم هستیم؟

آیا این جریان در حال عبور از مرز مزاحمتهای قابل چشم پوشی، به تزاحمات و دردسرهای نارواست؟
آیا در این میان خردمندی نیست که این جریان را مدیریت کند؟
آیا خردمندان راه خود را از عیاران جدا کردهاند؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه گزارش/

نشست خبری مشترک رضوان حکیم زاده معاون آموزش ابتدایی و رضا روستایی مدیر کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش با موضوع تشریح دستورالعملهای پروژه مهر به ویژه فرایند ثبت نام دانش آموزان امروز دوشنبه یکم تیر ماه ساعت 8 صبح در سالن جلسات مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی این وزارتخانه برگزار گردید .
همچون روال پیشین در هنگام ورود گیت بازرسی فعال بود اما این بار کیف خبرنگاران مورد بازرسی قرار نگرفت اما برخورد افراد مستقر در درب ورودی چندان دوستانه و شایسته نبود .

سالن جلسات مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش مانند گذشته فاقد امکانات صوتی و نیز سیستم سرمایش مناسب بود .
معاون آموزش ابتدایی وزارت آموزش و پرورش راس ساعت مقرر در نشست حضور یافت اما مدیر کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش با 15 دقیقه تاخیر در نشست خبری حاضر شد .
روستایی هنگام سخنرانی مناسبت های مختلف مانند ایام محرم و یا شهادت هم وطنان در جنگ رمضان و... را تسلیت گفت اما بابت تاخیر خود « عذرخواهی » نکرد .

حکیم زاده در بخشی از سخنان گفت :
« پس از آغاز جنگ هم بستر فضای مجازی به عنوان بستر اصلی آموزش در نظر گرفته شد و یکی از اقدامات مهمی که انجام شد برای این که خانواده ها « احساس رها شدگی » نکنند و دانش آموزان مان و چیزی را که خیلی دشمن دنبال القای آن بود یعنی « احساس فروپاشی " ؛ و ما بتوانیم این احساس را بین ببریم تصمیم گرفتیم که به صورت روزانه یعنی دستور العملی را فرستادیم که مدیران و معاونان مدارس در کلاس های درس مجازی حضور پیدا می کردند و با فرمی که طراحی کرده بودیم هم تعداد عدم حضور دانش آموزان مان را ثبت می کردند هم احیانا اگر همکاری حاضر نبود و بعد یک نظارت هم داشتند بر کیفیت اجرای آموزش در دوره ابتدایی که شاید برای اولین بار در طول این سال ها ما منطقه به منطقه می دانستیم که چه تعداد از دانش آموزان ما حتی در کلاس های مجازی حضور ندارند و این نکته ی تداوم آموزش که یکی از اقدامات اصلی بود برای ما خیلی مهم بود » .
در ادامه ، رضا روستایی مدیر کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش گفت :

ما در سه حوزه ی تخصصی فرآیند کارمان را انجام می دهیم .
بحث اول ارزیابی عملکرد درون و برون دستگاهی است .
موضوع دوم ؛ بازرسی و نظارت .
سوم ، پاسخ گویی به شکایات .
در راه اندازی پروژه ی مهر در 8 کارگروهی که امسال تعریف کردیم هر سه موضوع مورد توجه قرار گرفته است .
در بازرسی و نظارت دقت ویژه ای می شود به موضوع « رضایت مندی ارباب رجوع » که در این راستا ما برای اولین بار ، نظرسنجی از مخاطبین اصلی خودمان را انجام دادیم .
کار دومی که ما انجام دادیم بحث بازدیدهای صد در صدی بود یعنی به جای این که بازدیدهای ما درصدی از مدارس را شامل شود در پروژه ای که تعریف می کنیم ؛ بازدید صد در صدی خواهد بود .
کاری که الان انجام می شود بازدید صد در صدی مدارس هیات امنایی متوسطه اول در سطح کشور است .
اولین و مهم ترین چیزی که برای همکاران خودمان تعریف کردیم و بر آن خیلی تاکید و اصرار داریم « فرهنگ پاسخ گویی و سلامت اداری » است .
تاکید جدی داریم که ما موظف به پاسخ گویی به ذی نفعان و مخاطبین اصلی خودمان هستیم . و در همین راستا ، « اقناع سازی مخاطب » با هدف « دوری از ناکارآمد نشان دادن مجموعه » را تعریف کردیم .
حتما مخاطبی که به من به عنوان پاسخ گویی به شکایات یا بازرس و یا ارزیاب مراجعه می کند ، « نگاه » اقناع سازی مخاطب را تعریف کردیم .
و « نگاه پیش گیرانه و هدایت گرانه » .
توصیه جدی به همکاران مان کردیم که ما دنبال « مچ گیری » ، « برخورد تند و خشن » و « سریع » نیستیم .
نگاه مان پیش گیرانه و هدایت گرانه است . در صورتی که نتوانست مخاطب ما با این فرایند پیش برود ، قطعا برخورد اداری و متناسب را خواهیم داشت » .

علی پورسلیمان ، مدیر صدای معلم در بخشی از پرسش های مطروحه ی خود با استناد به همین محورهایی که توسط مدیر کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش در نشست خبری مطرح شد ، به پرونده سید طه موسوی دبیر زبان انگلیسی هنرستان فنی شهید بهشتی واقع در شهرستان عنبرآباد کرمان اشاره کرد که توسط دو تن از کارکنان اداره آموزش و پرورش این شهرستان ( ارزیابی عملکرد ) مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ؛ اشاره کرد . ( این جا )
پورسلیمان خطاب به ایشان صریحا بیان کرد که کدام قانون و آیین نامه به عوامل تحت مدیریت شما اجازه می دهد که چنین برخوردهایی آن هم در محیط مدرسه با یک معلم صورت بگیرد ؟
مدیر صدای معلم تصریح کرد که شعار زیاد دیده و شنیده ایم و اگر قرار است اصلاح و گشایشی صورت بگیرد باید در عمل و با صداقت صورت گیرد .
مدیر کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش در پاسخ گفت که در جریان این موضوع است و به آن رسیدگی دقیق خواهد شد .
مدیر صدای معلم در ابتدای سخنان خود چنین گفت :

« بر اساس « اصل پارکینسون » در مدیریت هرکار دقیقاً به اندازه زمانی که برای آن تعیین شده طول میکشد و این مدت ارتباط چندانی با میزان و ماهیت آن کار ندارد .
به عنوان مثال ؛
اگر تمیز کردن خانه خود را ۳۰ روز در نظر بگیرید، ۳۰ روز طول خواهد کشید. اگر ۳ ساعت در نظر بگیرید ۳ ساعت طول خواهد کشید .
از زمانی که چشم مان را باز کرده ایم ؛ با وجود انواع قوانین و آیین نامه همچنان مشکلات فرآیند به اصطلاح « ثبت نام » به قوت خود باقی هستند .
در واقع ؛ بر اساس همان قانون پارکینسون ؛ اراده ای برای حل این مسائل وجود ندارد و یا تابع روزمرگی و استحاله زمان هستند .
وزارت آموزش و پرورش بخشنامه می کند و در رسانه ها و تلویزیون برای مدیران مدارس خط و نشان می کشد که حق دریافت وجه ندارید اما به تکالیف خودش در زمینه تامین بودجه مدارس بی اعتناست.

اگر واقعا حاکمیت و وزارت آموزش و پرورش به عنوان زیر مجموعه ی آن پول و اعتبارات کافی متناسب با نیازهای هر مدرسه البته با نظارت دقیق و جامع قرار دهد ؛ کدام مدیر مدرسه حاضر خواهد بود که دست گدایی پیش مردم باز کند و آبروی خودش و مدرسه را ببرد ؟
اگر واقعا مدارس دارای بودجه مستقل و پایدار باشند چرا مدیر مدرسه باید بشود کارپرداز و هزاران حرف برای این پول ها بشنود و...
یکی از پرسش های خبرنگاران در زمینه نظارت بر شهریه های هنگفت و نجومی برخی مدارس غیرانتفاعی ( غیردولتی ) بود .
روستایی در پاسخ گفت که این بخش در حوزه ی اختیارات و رسیدگی اداره کل ارزیابی عملکرد و پاسخ گویی به شکایات وزارت آموزش و پرورش نیست و نظارت بر مدارس غیر دولتی طبق قانون مصوبه ی مجلس بر عهده ی « شورای نظارت بر مدارس غیردولتی است .
من دریافت کننده شکایت مردم هستم و انتقال دهنده آن ها که رسیدگی کنند » .

در این هنگام ؛ پورسلیمان پیشنهاد داد که مجموعه ی ایشان طرحی را به شورای عالی آموزش و پرورش ببرد که نظارت این اداره کل جامع و کامل باشد و شامل همه بخش ها شود .
این قبیل چیزها در مدیریت علمی امروز جایگاهی ندارد و قرار نیست بخش های مختلف آموزش و پرورش مانند مجمع الجزایر پراکنده و مستقل از هم باشند . روستایی قول داد که این پیشنهاد را پی گیری خواهد کرد .
در بخشی از این نشست ، معاون آموزش ابتدایی به موضوع آموزش مهارت های ویژه مقطع ابتدایی مورد تاکید رییس جمهور هر پایه یک مهارت اشاره کرد .
مدیر صدای معلم به معاون آموزش ابتدایی پیشنهاد کرد که با طراحی و ترسیم یک برنامه جامع و مستمر این موضوع مهم را به داخل رادیو و تلویزیون ببرد و برای جامعه ی امروز ایران از این طریق ، طرح موضوع و حساسیت کند .
حکیم زاده با استقبال از این پیشنهاد و در حالی که آن را یادداشت می کرد قول پی گیری و پیاده کردن آن را داد .
مشروح این پرسش و پاسخ در « صدای معلم » منتشر خواهد گردید .
پایان گزارش /
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
در ادبیات رایج آموزشی، همواره از نقش دانشگاهها در «ساختن آینده» سخن گفته میشود. این گزاره اگرچه در ظاهر جذاب و امیدبخش است، اما در دنیای پرشتاب امروز دیگر کافی نیست. تحولات فن آوری، تغییرات اجتماعی، ظهور هوش مصنوعی، دگرگونی مشاغل و تغییر سبک زندگی نسلهای جدید با سرعتی رخ میدهند که نظامهای آموزشی را ناگزیر میسازند از رویکرد واکنشی فاصله گرفته و به سمت رویکردی آیندهنگر حرکت کنند. از این منظر، دانشگاه فرهنگیان بهعنوان مهمترین نهاد تربیت معلم کشور، نباید صرفاً به دنبال ساختن آینده باشد، بلکه باید آینده را پیشبینی، طراحی و مهندسی کند.
معلمی که امروز در دانشگاه فرهنگیان تربیت میشود، در دهههای آینده مسئول آموزش نسلی خواهد بود که بسیاری از مشاغل، فن آوریها و حتی چالشهای زندگی آنان هنوز بهطور کامل شناخته نشدهاند. بنابراین اگر برنامههای آموزشی دانشگاه فرهنگیان صرفاً بر نیازهای امروز متمرکز باشند، معلمان فردا برای مواجهه با مسائل آینده آمادگی کافی نخواهند داشت.
رسالت اصلی این دانشگاه آن است که با رصد روندهای جهانی، تحلیل تحولات علمی و فن آوری و مطالعه سناریوهای آینده، تصویری روشن از مدرسه و معلم آینده ترسیم کند و بر اساس آن به تربیت نیروی انسانی بپردازد.
امروزه فن آوریهای نوظهوری همچون هوش مصنوعی، واقعیت افزوده، متاورس، اینترنت اشیا، رباتیک و کلاندادهها در حال تغییر بنیادین نظامهای آموزشی جهان هستند. در آیندهای نه چندان دور، نقش معلم از انتقالدهنده اطلاعات به هدایتگر یادگیری، مربی مهارتهای زندگی، تسهیلگر خلاقیت و پرورشدهنده تفکر انتقادی تغییر خواهد کرد. در چنین شرایطی، تربیت معلم بر مبنای الگوهای سنتی و برنامههای درسی مبتنی بر گذشته، نمیتواند پاسخ گوی نیازهای مدارس آینده باشد.
از این رو، ضرورت بازنگری و اصلاح برنامههای درسی دانشگاه فرهنگیان بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. بخش قابل توجهی از برنامههای درسی موجود بر دانشهای نظری و محتوای نسبتاً ثابت تأکید دارند، در حالی که آینده به مهارتهایی چون یادگیری مادامالعمر، حل مسئله، تفکر سیستمی، سواد دیجیتال، سواد داده، خلاقیت، نوآوری و توانایی سازگاری با تغییر نیاز خواهد داشت. برنامههای درسی باید به گونهای طراحی شوند که دانشجومعلمان را برای مواجهه با شرایط پیشبینینشده و محیطهای آموزشی متحول آماده سازند.

برای تحقق این هدف، چند راهکار اساسی قابل پیشنهاد است:
نخست، ایجاد «مرکز آینده پژوهی تعلیم و تربیت» در دانشگاه فرهنگیان ضروری است. این مرکز میتواند روندهای جهانی آموزش، فن آوریهای نوظهور و نیازهای آینده نظام آموزشی کشور را بهصورت مستمر رصد و تحلیل کند و نتایج آن را در اختیار سیاستگذاران و برنامهریزان درسی قرار دهد.
دوم، بازطراحی برنامههای درسی با رویکرد شایستگی محور باید در اولویت قرار گیرد. به جای تأکید صرف بر انتقال دانش، لازم است مهارتهای قرن بیستویکم، توانایی حل مسئله، کار تیمی، خلاقیت، ارتباطات مؤثر و سواد فن آوری بهعنوان شایستگیهای کلیدی معلمان آینده در نظر گرفته شوند.
سوم، درسها و واحدهای مرتبط با هوش مصنوعی، فن آوریهای آموزشی نوین، تحلیل دادههای آموزشی، آموزش شخصی سازی شده و آینده پژوهی آموزشی باید به برنامههای درسی افزوده شوند. آشنایی معلمان آینده با این حوزهها دیگر یک مزیت نیست، بلکه یک ضرورت حرفهای محسوب میشود.
چهارم، ارتباط دانشگاه فرهنگیان با مراکز نوآوری، شرکتهای فن آور، مدارس هوشمند و دانشگاههای پیشرو جهان باید تقویت شود. این تعاملات میتواند زمینه انتقال تجربهها و آشنایی دانشجومعلمان با جدیدترین تحولات آموزشی را فراهم آورد.
پنجم، نظام کارورزی دانشجومعلمان نیز نیازمند تحول است. کارورزی باید از مشاهده صرف کلاسهای درس فراتر رفته و به بستری برای تجربه فن آوریهای نوین، طراحی محیطهای یادگیری خلاق و حل مسائل واقعی مدارس تبدیل شود.

در نهایت باید پذیرفت که آینده اتفاقی نیست که صرفاً در انتظار ما باشد؛ آینده پدیدهای است که باید آن را شناخت، پیشبینی کرد و آگاهانه طراحی نمود.
دانشگاه فرهنگیان اگر میخواهد نقش راهبردی خود را در تحول نظام آموزشی کشور ایفا کند، باید از نگاه سنتی فاصله گرفته و به نهادی آیندهنگر تبدیل شود. دانشگاهی که نه تنها معلمان امروز، بلکه معماران آموزش فردا را تربیت کند. در چنین صورتی است که میتوان گفت دانشگاه فرهنگیان آینده را نمیسازد، بلکه آن را پیشبینی، مهندسی و هدایت میکند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید