گروه گزارش/

گاهی برای شناختن آدمها نباید از مدرک و عنوان شروع کرد. باید به سراغ روزهایی رفت که زندگی سخت گرفته است؛ همان روزهایی که آدم یا در خود فرو میرود یا از دل رنج، راهی برای دوباره ایستادن پیدا میکند.
بعضیها در مواجهه با دشواری، فقط خودشان را نجات میدهند. بعضی اما از دل همان رنج، تجربهای میسازند برای دست گرفتن دست دیگران.
باور به توانستن
به دعوت انجمن روانشناسان البرز، فرصتی دست داد تا در مرکز این انجمن پای گفتوگو یکی از فعالان انجمن بنشینیم؛ زنی که روایت زندگیاش در یک عنوان و یک حرفه خلاصه نمیشود. مشاوره، مدیریت، آموزش و پرورش، هنر، صنایع دستی، قصهگویی و قصهدرمانی، فعالیتهای خیریه و توانمندسازی معلولان، زنان بیسرپرست و خانوادههای درگیر اعتیاد، هر کدام بخشی از این مسیرند.
اما پشت همه این فصلهای ظاهراً متفاوت، یک نخ مشترک وجود دارد؛ باور به توانستن.
زنی از میان چند فرهنگ
مولویزاده کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و دکترای مدیریت حرفهای از دانشگاه علامه طباطبایی دارد و تحصیلات خود را با کسب نمره ۲۰ به پایان رسانده است.
مادری قزوینی و پدری از تبار لرستان دارد و خودش با لبخند از این ترکیب میگوید که میان ترکها بزرگ شده است.
شاید همین زیست میان فرهنگها، نگاه او را از همان ابتدا با تفاوت، تنوع و جهانهای گوناگون انسانی آشنا کرده باشد؛ نگاهی که بعدها در فعالیتهای اجتماعی و حرفهای او به شکلی ملموستر ادامه پیدا کرده است.

سه فصل از یک زندگی
او زندگی خود را به سه فصل تقسیم میکند؛ دوران پیش از ازدواج، سالهای فعالیت هنری و صنایع دستی و سپس فصل پس از ازدواج.
از فصل هنر هنوز رؤیایی را با خود حمل میکند؛ احیای هنرهای سنتی ایران، اما نه در قالب تکرار گذشته. رؤیای او پیوند سنت و مدرنیته و خلق جهانی تازه برای کودکان است؛ طرحی که برای تحقق به حمایت و سرمایهگذاری نیاز دارد.
اما وقتی به فصل سوم زندگی میرسد، لحن روایت تغییر میکند. انگار اینجا دیگر با یک رزومه مواجه نیستیم، بلکه با انسانی روبهرو هستیم که بخشی از مسیر را با جنگیدن پیموده است ؛ میگوید :
« هیچ وقت نشکستم و تسلیم نشدم. در مرداب زندگی دفن نشدم؛ جنگیدم. در اوج بیماری کار کردم و درس خواندم » .
شاید همین چند جمله از دهها مدرک و عنوان، تصویری واقعیتر از او به دست دهد.
پس از ۱۵ سال زندگی در تهران، از سال ۱۳۹۰ ساکن البرز شده و بخش مهمی از سالهای حضورش در این استان را صرف فعالیتهای اجتماعی، آموزشی و عامالمنفعه کرده است.
قصهای به زبان درمان
یکی از فصلهای مهم و کمتر دیده شده زندگی حرفهای مولویزاده، سالها فعالیت در حوزه قصهگویی و قصهدرمانی کودک و نوجوان است.
او حدود ۵۰ قصه تخصصی در حوزه روانشناسی، قصههای کهن و داستانهای تخیلی برای کودکان و نوجوانان روایت کرده است. قصههایی که قرار نیست فقط سرگرمکننده باشند؛ قرار است به کودک کمک کنند مسئلهاش را بشناسد، درباره آن حرف بزند و راه مواجهه با آن را پیدا کند.
برگزاری کارگاههای آموزش قصهگویی کودک و نوجوان برای دانشجویان، درمانگران و خانوادهها نیز بخش دیگری از این مسیر بوده است؛ آموزش استفاده از قصه برای شناخت مشکلات، آموزش مهارتها و کمک به فرآیند درمان.
بخشی از این فعالیتها حتی از مرزهای کشور عبور کرده و ضبطهای صوتی و تصویری برون مرزی را در کارنامه او ثبت کرده است.
برای مولویزاده، قصه فقط روایت نیست. پلی است میان دنیای بزرگسالان و جهان پیچیده کودکان؛ جایی که گاهی یک شخصیت خیالی میتواند حرفی را بزند که کودک از گفتنش ناتوان است.
مدرسه؛ نخستین میدان پیشگیری
مسیر او البته در اتاق مشاوره متوقف نشده است.
سالها در آموزش و پرورش، در مقطع متوسطه دوم، به عنوان معاون، مدرس و مشاور فعالیت کرده و در مدارس مختلف برای دانشآموزان و والدین، جلسات آموزشی در حوزه سلامت روان و مهارتهای زندگی برگزار کرده است.
این تجربه به او آموخته است که بسیاری از مسائل روانی و اجتماعی، پیش از آن که به بحران تبدیل شوند، باید در مدرسه و خانواده دیده شوند.
از همین رو، آموزش برای او تنها انتقال دانش نیست؛ نوعی پیشگیری و توانمندسازی است.
خیریهای که مقصدش توانمندی است
سالها همکاری با خیریه رعد کرج، حوزه معلولان جسمی و حرکتی، جامعه معلولین، انجمن دفاع از حقوق شهروندی، مجموعه قائم آل محمد، انجمنهای نیکوکاری کودکان یتیم، خیریه اصناف و انجمن نیکوکاری مهر ایرانیان، بخشی از کارنامه اجتماعی اوست.
در تهران نیز عضو هیئت مدیره دو خیریه است، با مجموعههای متعدد نیکوکاری همکاری دارد و در یک کلینیک نیز فعالیت میکند . اما در نگاه او، نیکوکاری با یک کمک مالی پایان نمییابد. کمک واقعی آنجاست که فرد را از نیازمندی به توانمندی برساند.
از همین رو، آموزش، اشتغال، مهارتآموزی و بازگرداندن افراد به متن جامعه برای او اهمیت ویژهای دارد.
در حوزه معلولان، برای آموزش و اشتغال آنان تلاش کرده، در نمایشگاهها برایشان غرفه گرفته، برنامههای فرهنگی و زیارتی برگزار کرده و در یکی از این برنامهها ۸۷ معلول را به مشهد برده است.اما شاید متفاوتترین تجربه او، پیوند دادن معلولیت و هنر باشد.
صحنهای برای شکستن دیوارها
کافه مکافات فقط یک نمایش نبود.
۲۳ معلول روی صحنه رفتند و این اثر به مدت دو هفته در مهرادمال اجرا شد؛ تجربهای که مولویزاده در آن مدیر پروژه، نویسنده و کارگردان بود.
اینجا هنر از سرگرمی فراتر میرود و به عرصهای برای دیده شدن کسانی تبدیل میشود که جامعه گاهی پیش از دیدن تواناییهایشان، آنان را با برچسب معلولیت تعریف میکند.
پیام روشن است؛ تغییر نگاه جامعه از ترحم به احترام، از کمک صرف به توانمندسازی و از حاشیه نشینی به مشارکت .
از معلولیت تا اعتیاد
دامنه فعالیت اجتماعی او به یکی از پیچیدهترین آسیبهای اجتماعی نیز رسیده است. سالهاست در کرج و آبیک قزوین در حوزه کمک به افراد گرفتار اعتیاد و خانوادههای آنان فعالیت دارد.
در نگاه او، اعتیاد تنها مسئله یک فرد نیست. خانواده و جامعه نیز هزینه آن را میپردازند و بنابراین بازگشت به زندگی، به همراهی، آموزش و حمایت اجتماعی نیاز دارد.
زنان بیسرپرست نیز بخشی از مخاطبان برنامههای توانمندسازی او بودهاند؛ از آموزش مهارتهای زندگی و فرزندپروری تا تقویت اعتماد به نفس و استقلال.
رؤیایی برای کرج
در کنار همه این فعالیتها، مولویزاده سالهاست یک دغدغه شهری نیز دارد. او عضو همیار کرج است و خود را عمیقاً متعلق به این شهر میداند.
یکی از ایدههایی که سالها در محافل مختلف بر آن تأکید کرده، تبدیل کلاک به مقصدی گردشگری با الگویی شبیه ماسوله است؛ منطقهای که بتواند با بازآفرینی ظرفیتهای طبیعی و معماری خود، به یکی از قطبهای زیبای گردشگری کرج تبدیل شود.
رؤیای او روشن است؛ کرج فقط شهر عبور و سکونت نباشد، شهری برای دیدن، ماندن و زیستن باشد.
این نگاه نیز ادامه همان فلسفهای است که در تمام فعالیتهایش دیده میشود؛ یافتن ظرفیتهای پنهان و تبدیل آنها به فرصت.
شعر؛ از حافظ تا شهریار
وقتی از شعر و شاعران مورد علاقهاش میپرسیم، از حافظ، عطار، باباطاهر و استاد شهریار نام میبرد.
شاعرانی که در آثارشان رنج، عشق، انسان، امید، معنویت و زیستن حضوری پررنگ دارند.
شاید برای کسی که سالها با کودکان و نوجوانان از مسیر قصه سخن گفته و با انسانهای درگیر رنج از مسیر مشاوره و توانمندسازی همراه شده است، ادبیات همچنان همان زبان مشترک انسانها باشد.
در این اثنا ناخودآگاه ترانه شهیر و فولکولوریک زیر را زمزمه میکند :
کوچهلره سو سپمیشم
یار گلنده توز اولماسین
ائله گلسین ائله گئتسین
آرامیزادا سوز اولماسین
سماوارا اود سالمیشام
ایستکانا قط سالمیشام
یاریم گئدیب تک قالمیشام
....
عرض زندگی، نه فقط طول زندگی
در پایان گفتوگو، میان همه روایتها و خاطرات، یک جمله بیش از همه در ذهن میماند : سعی کردم عرض زندگی و کیفیتش بیشتر از طول زندگیام باشد.
شاید همین جمله کلید فهم زندگی دکتر مولویزاده باشد.
او نخواسته فقط سالهای بیشتری زندگی کند؛ خواسته است سالهای زندگیاش عمیقتر، مفیدتر و انسانیتر باشد.
برای کودکی که باید از قصه راهی به سوی شناخت خود پیدا کند، برای دانشآموزی که نیازمند آموزش مهارتهای زندگی است، برای معلولی که باید فرصت دیده شدن پیدا کند، برای زنی که باید دوباره روی پای خود بایستد، برای خانوادهای که با اعتیاد دست و پنجه نرم میکند و حتی برای شهری که میتواند زیباتر و گردشگرپذیرتر باشد.
شاید در نهایت، زندگی را نتوان با تعداد سالها اندازه گرفت.
معیار دیگری هم وجود دارد؛ اینکه در این سالها چند زندگی را لمس کردهایم، چند انسان را از زمین بلند کردهایم و چند نفر را حتی برای یک قدم، به امید نزدیکتر کردهایم.
مولویزاده پاسخ خود را سالهاست با عمل داده است.
در مرداب زندگی دفن نشدم؛ جنگیدم.
و شاید معنای واقعی زندگی همین باشد؛ فقط زنده نمانیم، بلکه در سختترین فصلها بایستیم، بسازیم و اگر توانستیم، چراغی برای راه دیگری روشن کنیم.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
روز یکشنبه اول شهریورماه، همایشی با عنوان پرطمطراق «خود مراقبتی اجتماعی با رویکرد محله محور» همزمان با جشنواره «نیاز سنجی و مداخلات ارتقای سلامت جامعه» از سوی دانشگاه علوم پزشکی تهران برگزار شد.
در دعوتنامه رسمی برنامه، هدف از این گردهمایی «تبیین دستاوردها، تحلیل تجربیات و تجلیل از برترینها» عنوان شده بود.
به عنوان یکی از مدعوین و کنشگران عرصه سلامت، با این امید که این همایش بستری واقعی برای گفتوگوی بینبخشی و ارتقای سلامت جامعه باشد، دعوت را پذیرفتم؛ اما آنچه در عمل رخ داد، نمایشی تمامعیار از شکاف میان «شعار» و «عمل»، بیاحترامی آشکار به شأن مخاطبان و مدیریتی بود که به جای حل مسئله، خود به بخشی از مشکل بدل شد.
مخاطبان تنها برای حضور فیزیکی در یک رویداد وقت نمیگذارند؛ آنها به دنبال تجربهای ارزشمند هستند. این تجربه از اولین تماس مخاطب با رویداد آغاز میشود و تا مدتها پس از پایان آن ادامه پیدا میکند.

عواملی مانند فرآیند ثبتنام، نحوه استقبال، کیفیت تعاملات، دسترسی به اطلاعات و فضای ارتباطی همگی بر تجربه مخاطب تأثیر میگذارند. گاهی یک جزییات کوچک میتواند بیش از یک سخنرانی طولانی در ذهن مخاطب باقی بماند. اما در همایش اخیر، دقیقاً همین «تجربه مخاطب» نادیده گرفته شد و آنچه در ذهنها باقی ماند، نهتنها دستاورد علمی نبود، بلکه حس ناخوشایندِ بیاحترامی بود.
این بیتوجهی و تضییع حقوق مخاطب، از همان گام نخستِ پذیرش آشکار شد. فرآیندی که باید نماد نظم و تکریم باشد، به کلافی سردرگم بدل گشت؛ درحالیکه در بخشی از سالن، اسامی برخی مدعوین صاحب منصب از قبل تایپ شده و آماده بود، در بخشی دیگر که مدیریت پذیرش با کارمندان شبکه بهداشت دیگری بود، سایرین باید خودشان نام شان را روی برگههایی رهاشده مینوشتند. این دوگانگی در پذیرش، نه تنها یک بینظمی اداری، که مصداق بارزِ تبعیض و بیاحترامی به حقوق مدنی کسانی بود که با دعوت رسمی به این رویداد آمده بودند.

در روند اجرای برنامه نیز، شاهد نمایشِ «سخنرانی و فرار» بودیم؛ سخنرانانِ مسئول، بلافاصله پس از ادای جملات خود، صحنه را به بهانه جلسات مهم تر ترک کردند. این گریزِ زودهنگام مسئولان از صحنه، نوعی دهنکجی به مخاطب و نادیده گرفتن حقوق کسانی است که وقت خود را برای شنیدن به امانت گذاشتهاند. سالن در بخش اعظم برنامه عملاً خالی از مسئولان پاسخ گو شد و برای پر کردن زمان، تریبون به افرادی تعارف شد که سنخیتی با محوریت برنامه نداشتند؛ از جمله فردی که از نامزدهای شورای شهر بود و از این فضای رهاشده برای معرفی خود استفاده کرد و بلافاصله پس از آن، برای تثبیت شأن اداریِ خود ساخته، سالن را ترک کرد.
یکی از بارزترین نمونههای تضییع حقوق مخاطبان، حاکمیت «متر و معیار دیداری» بود. هنگامی که از رؤسای خانههای مشارکت مناطق تقدیر شد، از میان چهار رییس خانهی حاضر در سالن، تنها سه نفری که در ردیف جلو نشسته بودند به روی سن فراخوانده شدند و از تنها رئیس خانه مشارکت سلامت که در ردیفهای انتهایی نشسته بود، هیچ نام و اشارهای به میان نیامد. «رویکرد اجتماعمحور» پیش از آن که نیازمند آمارهای کاغذی و همایشهای پرهزینه باشد، نیازمند تغییر در جهانبینی مدیران و احترام واقعی به شأن مردم است.
در ابتذالِ مدیریت این همایش همین بس که میهمانان شاخص خود را نه بر اساس سوابق و نقش، که صرفاً از روی «صندلیهای ردیف اول» شناسایی میکند. اخلاق حرفهای حکم میکرد اگر دستاندرکاران دسترسی به فهرست حاضران همتراز خود را ندارند، اساساً نام هیچکس را گزینشی نبرند تا تبعیضِ اینگونه آشکار نشود.
اوج این بیتدبیری و تعرض به حقوق و کرامت انسانی میهمانان، در زمان پذیرایی رخ داد. هنگام ورود به همه ژتون ناهار داده بودند، اما پس از اتمام برنامه، با رفتاری زننده و تحقیرآمیز اعلام شد: «غذا تمام شده است!» و هیچ مسئولی هم برای پاسخگویی حضور نداشت. شأن یک برنامه اداری اقتضا میکند که اگر امکان پذیرایی شرافتمندانه برای همه میهمانان وجود ندارد، اساساً هیچگونه پذیرایی پیشبینی نشود؛ نه اینکه عدهای پذیرایی شوند و عدهای دیگر در صف، تحقیر و بیپاسخ رها شوند.
متأسفانه این برخوردها و شیوههای مدیریتِ دور از کرامت انسانی، منحصر به این همایش نیستند. پیش از این نیز در همایشهای دیگری شاهد رفتارهای مشابه و برخورد های زننده ای بودهام که گویی به بخشی از عادت اداری ما تبدیل شده است.
کمتر از یک ماه پیش، بهعنوان مدعو به همایشی در حوزه آموزش و پرورش رفتم که در یکی از کانونهای فرهنگی تربیتی برگزار میشد که حسب اتفاق زمانی مدیر آن کانون بودم .
در حین ورود با خودرو به یکی از بخشهای محوطه کانون، ناگهان با نعره فریادگونه فردی مواجه شدم که با عصبانیت میپرسید: «فلان ماشین کجا میرود؟!» و همزمان فرد دیگری را دیدم که دواندوان به سمت خودروی من میدوید. با ترمز ناگهانی و جلب توجه تمام جمعیت حاضر در محوطه، در نگاه اول گمان کردم خطری جدی مرا تهدید میکند که چنین واکنشی نشان دادهاند؛ اما در نهایت تعجب مشخص شد هر دو نفر از کارشناسان اداری حراست فیزیکی هستند و تمام این هیاهو و فریاد کشیدن بر سر یک میهمان مدعو، صرفاً به این دلیل بوده که محوطه پیشرو برای پارک خودروهای مسئولان وزارتخانه و اداره کل رزرو شده است!
وقتی شأن میهمان و مخاطب به خاطر پارک ماشین مسئولان بالادستی با فریاد و تشر نادیده گرفته میشود، چگونه میتوان انتظار داشت خروجی این دستگاه تربیتی در دانشگاه علوم پزشکی یا هر نهاد دیگری، مدیرانی متواضع، قانون مدار و پاسخ گو باشد؟

نظام تربیتی ما بهجای آموزش کار جمعی، همدلی، پاسخگویی و تکریم عملی شهروندان، ناخواسته فرهنگ «ردیف اول نشینی»، اولویت بخشی به صاحبان قدرت و حفظ ظواهر را بازتولید میکند.
تا زمانی که این سیستمِ ارزشگذاری اصلاح نشود، مدیرانی تربیت خواهند شد که منزلت خود را نه در خدمت به جامعه، بلکه در فاصله گرفتن فیزیکی و روانی از مردم عادی تعریف میکنند.
ما هنوز در نظام اداری خود یاد نگرفتهایم که اشتباهات و کجسلیقگیهای اجرایی را با کنشهای واقعی و عذرخواهی رسمی جبران کنیم و معمولاً به «گفتار درمانی» و توجیه رو میآوریم.
گریز سخنرانان از سالن پس از سخنرانی نیز مصداق دیگری از همین کرامتزدایی از مخاطب است؛ چرا که مردمسالاری واقعی یعنی مسئول همپای مردم بنشیند، بشنود، نقد شود و پاسخ بگوید، نه اینکه تریبون را ابزاری یکطرفه برای ابراز وجود خود بداند.

«رویکرد اجتماعمحور» پیش از آن که نیازمند آمارهای کاغذی و همایشهای پرهزینه باشد، نیازمند تغییر در جهانبینی مدیران و احترام واقعی به شأن مردم است.
جامعهمحوری در رفتار روزمره سازمانی، نحوه استقبال از یک میهمان در حیاط کانون فرهنگی، برخورد محترمانه متصدی پذیرش و حتی در شیوه توزیع یک ژتون ساده ناهار معنا پیدا میکند.
تا زمانی که احترام به مخاطب به عنوان مقدمه اصلی مشارکت اجتماعی پذیرفته نشود، همایشهای ما تنها ویترینی تشریفاتی برای پر کردن گزارش کارها خواهند بود، بدون آنکه ذرهای به سرمایه اجتماعی کشور بیفزایند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه استان ها و شهرستان ها/

با سلام
من معلم بازنشسته سال 1384 آموزش و پرورش هستم.
با توجه به سنخیت شغلم که حسابداری است هنوز هم ضمن فعالیت در شرکت های خصوصی به علت علاقه به ولی نعمت خود یعنی آموزش و پرورش با تعدادی از مدارس غیر انتفاعی در مورد مسایل مالی آنها مستقیم و با خیلی از مدارس هم به صورت کاملا مجانی همکاری دارم .
متاسفانه در مدارس غیر انتفاعی به علت عدم آگاهی موسسان و مدیران محترم مسایل مالی مشکلاتی را به وجود می آورد .
به عنوان نمونه می توان گفت :
الف - چون اکثر مدیران حسابداری را دفترداری فرض می کنند هیچ گونه بودجه نویسی ندارند و در وصول درآمد و هزینه به صورت دیمی کار می کنند.
ب - چون از قوانین مالیاتی بی خبرند معمولا بعد از چند سال فعالیت گرفتار ادارات مالیاتی می شوند و علیرغم معافیت از مالیات به علت رعایت نکردن شرایط قانون معافیت ناچار به پرداخت جریمه می گردند .
ج - با توجه به عدم آشنایی لازم به امور و مقررات و قوانین کار جریمه های سنگینی در اداره کار پرداخت می نمایند .
د - با عنایت به عدم آشنایی لازم به امور بیمه خودم شاهدم که جرایم بیمه ای سنگینی را متحمل می گردند .
ه - تفاهم نامه بیمه با آموزش و پرورش هم نشان می دهد که کارشناس وارد به کار بیمه و مالی در سطوح مختلف آموزش و پرورش زیاد وجود ندارد. همه این مشکلات فقط خود مدیران و موسسان را درگیر نمی کند بلکه در روند آموزش و پرورش دانش آموزان که وظیفه اصلی مدارس می باشد خلل زیادی ایجاد می نماید.
پیشنهاد می گردد از کسانی که در امور بیمه و مالیات و قوانین کار اطلاعاتی دارند که در بدنه آموزش و پرورش کم هم نیستند جهت حلاجی موضوع و رفع مشکل استفاده گردد تا ضمن رعایت قوانین و مقررات با حفظ شان اجتماعی معلمان و مدیران و موسسان از گرفتاری آنان جلوگیری گردد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
1- نظام آموزش و پرورش ایران با مشکلات عدیدهای مواجه است. ساختار متمرکز و متصلب، نگاه از بالا به پایین و سلسله مراتبی، کتب درسی ناهمخوان با علایق دانش آموزان و تحولات زمانه، اختلاف سنی و ذهنی زیاد سیاستگذاران و مدیران آموزشی با نسل جدید دانش آموزی و در نتیجه فقدان زبان مشترک میان آنها، بی انگیزگی و نارضایتی فراوان معلمان و تنگناهای اقتصادی و معیشتی شدید آنها، نزول جایگاه و شأن اجتماعی اهالی فرهنگ و آموزش و پرورش، بی تفاوتی تحصیلی و فرار دانش آموزان از مدرسه، ضعف امکانات و منابع آموزشی و کمک آموزشی، بی معنا شدن حوزه آموزش و یادگیری و.... در زمره مهمترین مصایب امروز آموزش و پرورش کشور هستندکه باید برای حل آنها نه به حرف و خطابه بلکه در عمل چاره اندیشی جدی کرد.
2- به مشکلات یاد شده، باید معضل ورود و تأثیر فزاینده دغدغههای اقتصادی و مالی مدارس و برجسته شدن ملاحظات و محاسبات پولی در این نهادهای فرهنگی را هم اضافه کرد که به ویژه طی سالهای اخیر آموزش را به عرصهای تجاری تبدیل کرده و صاحب نظران از آن به عنوان جلوههای بارز کالایی و بازاری شدن آموزش و پرورش یاد میکنند. امری که ناشی از کمبود منابع مالی و بودجه و اعتبارات مدارس و مراکز آموزشی بوده و مسئولین امر برای رفع و رجوع مقطعی آن، طبق معمول دست به دامان والدین و خانواده ها میشوند. این در حالی است که وزارتخانه محترم و ادارات زیرمجموعه آن انواع و اقسام بخشنامه های ممنوعیت گرفتن هزینه و شهریه را صادر و اطلاع رسانی می کنند ولی در عمل با بهانه ها و عناوین مختلف خانواده های محترم سرکیسه می شوند!
بدیهی است این وضعیت ، آشفتگی ها و بگومگوهای مختلفی را در دفاتر مدارس میان کادر مدیریتی مدرسه و والدین و بستگان دانش آموزان به وجود آورده و بعضاً صحنه های تأسف باری را نیز ایجاد می کند.
در عین حال، چنین وضعیتی نگرانیهای متعددی را برای خانوادههای ایرانی ایجاد کرده و با توجه به شدت و میزان مشکلات معیشتی و اقتصادی جامعه ایران طی چند سال اخیر و متوسل شدن دولت کریمه به جیب شهروندان، این احتمال و خطر وجود دارد که آموزش نیز از این پس نه یک خدمت عمومی که دولت مؤظف به ارائه آن برای همگان است، بلکه به عنوان کالایی لوکس و ویژه برای عدهای خاص معرفی شود که جهت برخورداری از آن باید شدیداً و عمیقاً دست به جیب مبارک شد!
بدیهی است در چنین اوضاع و احوالی، نداشتن استطاعت مالی و پولی به معنای عدم بهرهمندی از آموزش کیفی و بسنده کردن به حداقلهای آموزشی و پرورشی است.

آنچه که متأسفانه در غالب مدارس دولتی امروز ایران در حال وقوع است و گویا صرف نگهداری و حضور دانش آموزان در کلاس های درس و مدارس فارغ از کیفیت و دستاوردهای علمی، اجتماعی و اخلاقی آن مورد نظر و توجه اولیای امر آموزش و پرورش کشور است!
3- یکی از والدین دانش آموزان با تلخی میگوید: « برای ثبت نام فرزندم در مدرسه استعداد درخشان [کاشان] که در آزمون ورودی آن چند سال قبل قبول شده است، مسئولین مدرسه مبلغ ۲۶ میلیون تومان پول مطالبه کرده و او علیرغم مشکلات و تنگناهای مالی شدید به خاطر فشار خانواده، مجبور به پرداخت آن شده است. آن هم در زمانهای که تورم کمرشکن و افزایش نجومی مایحتاج زندگی پرداخت هزینههایی از این دست را برای من و بسیاری از شهروندان کمرشکن کرده است. آیا این معنای آموزش و پرورش رایگان است؟»
توضیح آن که مدارس استعدادهای درخشان یا تیزهوشان بر روی کاغذ زیرمجموعه مدارس دولتی کشور است و در ردیف مراکز آموزشی غیردولتی (غیرانتفاعی و خصوصی) تعریف نمیشوند. نکته اساسی آن است وقتی که یک مدرسه دولتی برای ثبت نام دانش آموزی که از هفت خوان رستم آزمونهای مختلف تیزهوشان با موفقیت عبور کرده، مبلغی سنگین را مطالبه می کند و ورود به مدرسه و برخورداری از حق طبیعی آموزش را منوط به پرداخت شهریه میلیونی مینماید، در این صورت بحث رایگان بودن آموزش که در برخی از اصول قانون اساسی کشور مورد تصریح قرار گرفته، به یک شوخی یا طنز تلخ و گزنده تبدیل میشود.
به طور مشخص در اصل ۳۰ قانون اساسی کشور گفته شده است که «دولت مؤظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم کند و حتی وسایل تحصیل عالی را تا سرحد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.»

۴ – هنگامی که مدارس دولتی با توسل به انواع حربهها و حفرههای مختلف رسمی و غیر رسمی و یا مشروع و نامشروع این گونه خلایق را سرکیسه کرده و با لطایف الحیل گوناگون خانواده های مظلوم و تحت فشار اقتصاد ترمز بریده این روزهای کشور را به پرداخت پول و هزینه آموزش مجبور میکنند، در آن صورت میتوان حدس زد اوضاع و احوال مدارس خصوصی یا غیردولتی به چه شکل و روالی است.
اخباری که از پرداخت شهریههای میلیونی و بعضاً میلیاردی میشنویم و میخوانیم، دود از کله بسیاری از خلایق بلند کرده و بحث عدالت را به عنوان یک مضمون دینی، اخلاقی و قانونی با اما و اگرهای جدی مواجه میسازد. بر همین سیاق، مفهوم عدالت آموزشی و تربیتی نیز که باید جلوههای مختلف آن را در توزیع برابر فرصتهای آموزشی میان قشرها و گروههای مختلف (روستایی، شهری، پولدار، محروم، زنان، مردان، مرکز و پیرامون) ملاحظه و مشاهده کرد، نیز به محاق و حاشیه رفته و فقط هر از چندی در سخنرانیهای مسئولین دولتی به ویژه شخص وزیر آموزش و پرورش احتمالاً برای خالی نبودن عریضه مورد اشاره کلامی و شعاری قرار میگیرد!
ناگفته پیداست که آثار و پیامدهای چنین وضعیت ناعادلانهای علیرغم دعاوی و شعارهای پرطمطراق چه خواهد بود. راه دوری نباید رفت. فقط نگاهی به نتایج آزمون کنکور طی چند سال گذشته از هر دادهای دقیقتر و عینی تر میتواند وضعیت تأسف بار مغفول ماندن و در حاشیه قرار گرفتن عدالت آموزشی را در این ملک و مملکت مستندسازی کند. اکثر کسانی که حائز رتبههای درخشان در کنکور سراسری میشوند، فارغ التحصیلان مدارس خاص هستند که هیچ نسبتی با مدارس معمولی دولتی فعلی ندارند!

5- اگر مضامین عمیق دینی و اخلاقی در قالب مصادیق و واقعیتهای عینی جامعه بروز و ظهور پیدا نکند و فقط در حد لقلقه زبان و کلام باقی بماند، قادر به اثرگذاری معنادار و الهام بخش بر روی ادراک شهروندان، به ویژه نسل جوان و پرسش گر دانش آموز و دانشجوی امروز نخواهد بود.
نمیتوان از صبح تا شام از عدالت و برابری به عنوان وظایف نهادهای حکومتی سخن گفت، ولی در عمل سیاستها و برنامههایی را در پیش گرفت که نتیجه عینی آن ایجاد شکاف و فاصله میان شهروندان و برخورداری عدهای از امتیازات و مواهب ویژه و بالعکس محرومیت و نابرخورداری کثیری از جامعه از امکانات حداقلی باشد.
در این راستا، ضرورت تام دارد که عدالت هم در شکل کلی و عمومی و هم در قالب خاص آن یعنی عدالت آموزشی و تربیتی به عنوان یکی از سیاست های محوری دولت و نظام حکمرانی قرار بگیرد تا از یک سو، کیفیت خدمات آموزشی دانش آموزان وابسته به شاخص های اقتصادی، مالی، جغرافیایی و جنسیتی آنها نباشد و از سوی دیگر نظام آموزشی بتواند نقش و کارکرد مؤثر خود را در رشد ظرفیت های وجود همه دانشآموزان و نیز بسط عدالت اجتماعی و اقتصادی جامعه بیش از پیش به انجام رساند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

« کاروانسرای روسها در سبزوار که بهعنوان یک بنای تاریخی و «لکه ارزشمند» در نقشههای شهری شناخته میشد، با بولدوزر تخریب شد.
رییس اداره میراث فرهنگی سبزوار می گوید شهرداری بدون دریافت استعلام از میراث فرهنگی اقدام به تخریب این بنا کرده و این موضوع از نظر میراث فرهنگی تخلفی محرز است .
مجتبی کاویان، رییس اداره میراث فرهنگی سبزوار، با تأیید تصاویر منتشرشده از تخریب این بنا در فضای مجازی گفت: «از نظر ما تخلف شهرداری در این تصمیم محرز است و آن را پی گیری قضایی خواهیم کرد » .
در کلیپی که از این تخریب میراث فرهنگی منتشر شده است چند نفر مشاهده می شوند که در حال تماشا هستند و احتمالا یک نفر هم در حال فیلم برداری از این شاهکار می باشد .
نه کسی اعتراضی می کند . نه عده ای جمع شده اند که ببینند دارد چه اتفاقی می افتد . ( اما کافی است که به عنوان مثال ؛ دو خودرو در خیابان با هم تصادف کنند ... هر رهگذری در هیات یک « کارشناس » در کنار صحنه می ایستد و شروع به اظهار نظر می کند و بابت آن ترافیکی پرتزاحم ایجاد می شود ) .
اما این جا خبری نیست .

روابط عمومی دادسرای عمومی و انقلاب سبزوار اعلام کرد : ( این جا )
دادستان سبزوار به ماجرای تخریب «پادگان روسها» ورود قاطع کرده است و عملیات متوقف و آمران و عاملان تحت پیگرد قرار گرفتند.
بر اساس اعلام روابط عمومی دادسرای عمومی و انقلاب سبزوار با دستور دادستان ادامه عملیات تخریب بلافاصله متوقف شد .
همچنین اعلام شد که بنا بر دستور دادستان، ادوات و تجهیزات مورد استفاده در تخریب نیز توقیف شد .
دادستانی سبزوار اعلام کرده است همزمان با توقف عملیات، پرونده قضایی در این خصوص تشکیل شده است و همه آمران و عاملان دخیل در این اقدام احضار شده و تحت تعقیب و پیگرد قضایی قرار گرفتهاند .
بر اساس این دستور، دستگاه قضایی بررسی ابعاد ماجرا، نحوه انجام عملیات و مسوولیت اشخاص دخیل در تخریب را در دستور کار قرار داده است و رسیدگی به پرونده با جدیت ادامه دارد » .
دادستان و یا هر مقام قضایی دیگر هم هر چقدر با جدیت پی گیری کند ؛ نه بنای تخریب شده به حالت سابق بر می گردد و نه این گونه ماجراها بر اساس قرینه ، تجارب و شواهد پایانی خواهد داشت .
مشخص نیست اگر این خبر در رسانه ها و شبکه های اجتماعی با این وسعت منتشر نمی شد ؛ آیا باز هم دادستانی به این « جنایت » ورود می کرد یا نه .
اگر این نقطه به فرض ، توسط آمریکای جنایت کار و اسراییل غاصب مورد حمله موشکی و یا پهپادی و... قرار می گرفت ؛ آن موقع واکنش مسئولان و به ویژه همین شهرداری محترم چه بود ؟ ( چه بسا ؛ گوی سبقت را در حمله و محکوم کردن این جنایت از هم می ربودند ... )
نهادی با عنوان « شهرداری » که متاسفانه در بسیاری از مواقع وظایف ذاتی و قانونی خود را انجام نمی دهد و به چیزهایی ورود پیدا می کند که اساسا با کارکرد و یا وظایف او هم خوان نیست و البته مقامی هم او را مواخده نمی کند . ( « صدای معلم » در موارد قابل توجهی در مورد آن ها گزارش های مستند تهیه کرده است . ).

گفته می شود : ( این جا )
« بناهای ثبت شدهٔ ملی، در بسیاری از موارد در اختیار مالکین خصوصی هستند که توان مالی مرمت یا حتی حفظ آنها را ندارند. نتیجه چیست؟ یا بنا رها میشود و فرسوده میگردد، یا به دلیل نبود نظارت، تخریب میشود » .
با این حال ؛
شهرداری این شهرستان بر اساس کدام دلیل عقلانی اقدام به تخریب این میراث فرهنگی کرده است ؟ چه توجیهی برای این تصمیم داشته است ؟ نه کسی اعتراضی می کند . نه عده ای جمع شده اند که ببینند دارد چه اتفاقی می افتد .
کشور ایران به لحاظ تاریخی در هر نقطه اش واجد آثار تاریخی ارزشمند و میراث فرهنگی بسیاری است اما به علت فقدان مدیریت و ضعف نظارت و حس دلسوزی برخی و شاید بسیاری از این بناها به حال خود رها شده و در آستانه ی ویرانی و نابودی قرار دارند و کم تر فرد و یا سازمان و رسانه ای پی گیر وضعیت آن هاست .

به نظر می رسد تخریب یک بنای تاریخی آن هم با بولدوزر تا حد زیادی افکار عمومی و وجدان جامعه را جریحه دار کرده است اما کیست که نداند بسیاری از همین مردم و افراد عادی جامعه هم بر روی آثار تاریخی و میراث فرهنگی چه تخریب هایی که نکرده و نمی کنند :
از نوشتن یادگاری و حکاکی و کندن آن ها و برافروختن آتش در کنار آن ها تا زباله ریزی در پای این آثار ارزشمند که عادت معمول و نهادینه شده ایرانی هاست و بابت آن کم تر کسی پیدا می شود که رگ گردنش متورم شود و فریاد برآورد .

تخریب ، تخریب است چه با لودر و بولدوزر و... باشد .
چه توسط دشمنان خارجی صورت گرفته باشد .
و یا چیزی که در اصطلاح به آن « وندالیسم » گفته می شود . اما کم تر کسی آن را می بیند و یا قصد « دیدن » دارد . ( این جا )
و این داستان ادامه دارد ....

وقتی از رابطه سیاست و آموزش و پرورش سخن میگوییم، معمولاً ذهنها به سمت وزارت آموزش و پرورش، وزیر، بخشنامهها و سیاستهای دولت میرود. این نگاه، بخشی از واقعیت را نشان میدهد اما تمام مسئله نیست.
در ایران سیاست چندان خوش نام نیست و در عرصه آموزش و پرورش نیز سیاست چندان مورد توجه قرار نمیگیرد. بیشتر نگاهها به آموزش و پرورش از منظر علوم تربیتی و جامعه شناسی انجام میشود و گمان میشود که سیاست در آموز ش و پرورش محدود به پست گرفتن و مواردی مانند آن است در حالی که سیاست فقط پست گرفتن نیست و آموزش و پرورش نیز فقط یک دستگاه اداری نیست و تعلیم و تربیت نیز فقط یک امر تربیتی صرف محسوب نمیشود.
آموزش و پرورش یکی از مهمترین نهادهای جامعه برای جامعهپذیری، انتقال ارزشها، شکل دهی هویت، توزیع فرصتها و تربیت شهروندان است. آموزش و پرورش با جامعه و نهاد سیاست ارتباط مستقیم دارد و بر آنها تاثیر میگذارد و از آن تاثیر میگیرد .به همین دلیل، نمیتوان آن را نهادی کاملاً خنثی و جدا از سیاست دانست.
پرسش اصلی این نیست که فقط «سیاست چه تأثیری بر آموزش و پرورش دارد؟» بلکه باید پرسید: سیاست چگونه آموزش و پرورش را شکل میدهد و آموزش و پرورش چگونه جامعه و سیاست را شکل میدهد؟
سیاست فقط دعوای سیاسی نیست نسلی که در مدرسه با گفتوگو، قانون، مشارکت، نقد و مسئولیت اجتماعی آشنا میشود، در بزرگسالی نیز ظرفیت متفاوتی برای مشارکت سیاسی و اجتماعی خواهد داشت.
یکی از دلایل دشواری بحث درباره رابطه سیاست و آموزش و پرورش، تلقی رایج از سیاست به عنوان عرصه دعوا، رقابت و کشمکش سیاسی یا پست گرفتن است. در حالی که سیاست، در معنای گستردهتر به چگونگی تصمیمگیری درباره امور عمومی و تنظیم روابط قدرت در جامعه مربوط میشود.
شانتال موفه میان «امر سیاسی» و «سیاست» تفاوت میگذارد. از نظر او، «امر سیاسی» به وجود تعارض و تفاوت در جامعه مربوط است و «سیاست» مجموعه نهادها و شیوههایی است که این تعارضها را سازماندهی و مدیریت میکنند . ( موفه، شانتال. درباره امر سیاسی. ترجمه منصور انصاری. تهران: رخداد نو، ۱۳۹۱: 16 ).
در این میان، قدرت اهمیت اساسی دارد. قدرت فقط در دولت و نهادهای رسمی وجود ندارد ؛ بلکه در روابط اجتماعی، تولید دانش، تعیین ارزشها و تعریف رفتار مطلوب نیز حضور دارد. از همین منظر است که آموزش و پرورش به مسئلهای سیاسی تبدیل میشود. فوکو میگوید که هر رابطه ی اجتماعی، یک رابطه قدرت است. اما او یاد آور میشود که هر رابطه قدرت، الزاما به سلطه ختم نمیشود. از نظر او، قدرت در اجتماع مدرن، نظامی از روابط مبتنی بر دانش (شبکه دانش/ قدرت) است که فرد را در درون خود جا میدهد. به این معنا که فرد هم زمان که شناخته میشود (در دفاتر خارجی ثبت میشود و یا از درون خود را مطابق هنجارها و دانش تحمیل شده از سوی اجتماع میفهمد و طبقه بندی میکند) یا تحت نظام دانشهایی چون پزشکی، روانشناسی و یا آموزش قرار میگیرد، مریی میشود و به این ترتیب، تحت سیطره قدرت قرار میگیرد (فوکو، میشل ، ترجمه نیکو سرخوش ، تهران ، نشر نی.، ۱۳۷۸).
قدرت، بدن افراد را نیز از طریق آموزش و نظم دادن به محیط زندگی تحت تاثیر قرار میدهد و به همین دلیل میتوان از زیست - قدرت یا زیست - سیاستی حرف زد که میخواهد بر بدن اعمال شده و آن را در نظم مورد نظر خود سازمان دهد . این تعریف از سیاست و قدرت میتواند نگاه به آموزش و پرورش را تغییر دهد. اگر این پرسش جدی گرفته نشود و پاسخ درخوری به آن داده نشود امکان هیچ نوع سیاست گذاری و تحول وجود نخواهد داشت .
سیاست چگونه وارد آموزش و پرورش میشود ؟
رابطه سیاست و آموزش و پرورش را میتوان در چند عرصه دید :
1- ساختار اداری
اینکه چه کسی تصمیم میگیرد، اختیار در کجا متمرکز است، مدیر مدرسه چگونه انتخاب میشود و چه میزان اختیار به مدرسه و معلم داده میشود، فقط مسائل مدیریتی نیستند؛ بلکه مسائل مربوط به توزیع قدرت هستند.هر چه تصمیمگیری متمرکزتر باشد، قدرت بیشتری در سطوح بالای نظام آموزشی جمع میشود و هر چه مدرسه و معلم اختیار بیشتری داشته باشند، قدرت بیشتر توزیع میشود.
آموزش و پرورش به عنوان بخشی از امر سیاسی میتواند به نظام سیاسی و نظم سیاسی کمک کند . نیازهای عمومی جامعه هم به مثابه قدرت میتواند بر ساختار ادرای تاثیر بگذارند. از تشکیل سازمان ویژه مشارکت ها یا معاونت پرورسی و مانند این ها به مثابه ساختارهایی میشود نام برد که نهاد قدرت به آن ها شکل داده است.

2- برنامه درسی
اینکه دانشآموز چه چیزی بیاموزد و چه چیزی نیاموزد، تصمیمی کاملاً سیاسی و اجتماعی نیز هست. قدرتهای مختلف موجود در جامعه میتوانند بر محتوای درسی تاثیر بگذارند و آن را شکل دهند .
انتخاب محتوای تاریخ، ادبیات، جامعه، هویت، فرهنگ و شهروندی، در واقع پاسخی به این پرسش است که:
جامعه میخواهد چه انسانی تربیت کند؟ اگر بین انسان مطلوب جامعه و انسان مطلوب حکومت و دولت هم خوانی وجود نداشته باشند جدال در عرصه آموزش و پرورش آغاز میشود.
علاوه بر برنامه درسی رسمی، «برنامه درسی پنهان» نیز اهمیت دارد. دانشآموز فقط از کتاب یاد نمیگیرد؛ از نحوه برخورد مدیر و معلم، شیوه انضباط، ارزشیابی، مشارکت و حتی نحوه مواجهه مدرسه با اعتراض و پرسش گری نیز میآموزد.
اگر مدرسه از مشارکت سخن بگوید اما دانشآموز هیچ نقشی در تصمیمگیری نداشته باشد، دانشآموز در عمل پیام دیگری دریافت میکند.

3- معلم
معلم مهمترین حلقه اتصال سیاست آموزشی با دانشآموز است؛ اما صرفاً مجری سیاست نیست. معلم در میانه قدرتهای مختلف قرار دارد. از یک سو باید زیست قدرت و زیست سیاست حکومت را نهادینه نماید و از طرف دیگر با قدرتهای اجتماعی و سیاسی محدود کننده که در کلاس درس حضور دارند برخورد نزدیک دارد . معلم میتواند یک سیاست را اجرا، تفسیر، تعدیل یا حتی در برابر آن مقاومت کند.
بنابراین، استقلال حرفهای و مشارکت معلمان در سیاستگذاری آموزشی اهمیت زیادی دارد. نظام آموزشیای که معلم را فقط مجری دستور بداند، با نظامی که معلم را متخصص و صاحبنظر بداند، رابطه متفاوتی با قدرت خواهد داشت. نگاه به معلم در گذشته به عنوان دانای کل بود. یعنی گمان میکردند معلم همه چیز میداند ولی این نگاه به تدریج با توسعه ارتباطات رنگ باخته است و ارتباطات نظم قدرت فوق را برهم زده است .
نگاه به معلم در ساختارهای تصمیمگیری و جامعه نیز یک امر مهم و بازدارنده در عرصه آموزش و پرورش محسوب می شود.

4- مدرسه
مدرسه محل واقعی تجربه قدرت است. دانشآموز در مدرسه با قانون، نظم، اقتدار، عدالت، تبعیض، مشارکت و مسئولیت مواجه میشود. بنابراین مدرسه فقط محل آموزش ریاضی، علوم و ادبیات نیست؛ بلکه محلی برای یادگیری شهروندی نیز هست.
هر چه مدرسه و معلم اختیار بیشتری داشته باشند، قدرت بیشتر توزیع میشود. پرسش مهم این است:
آیا مدرسه فقط اطاعت را آموزش میدهد یا گفتوگو، نقد، مشارکت و مسئولیتپذیری را نیز تمرین میکند؟ لویی آلتوسر ، فیلسوف نامدار فرانسوی ، نظام آموزشی را یکی از سازوبرگهای ایدئولوژیک دولت میدانست . مدرسه از منظر فوق محل اصلی سازوبرگ فوق محسوب میشود.
5- دانشآموز
در نهایت، مسئله به این برمیگردد که نظام آموزشی چه نوع انسانی را میخواهد تربیت کند. آیا دانشآموز مطلوب، فردی مطیع و سازگار است یا انسانی پرسش گر، مسئول، مستقل و مشارکتجو؟ آیا دانشآموز باید شهروند خوبی باشد ؟
پاسخ به این سؤال، ماهیت رابطه آموزش و پرورش و سیاست را تا حد زیادی مشخص میکند.آموزش و پرورش فقط ابزار قدرت نیست.
اگرچه سیاست بر آموزش و پرورش تأثیر میگذارد، اما آموزش و پرورش صرفاً ابزار قدرت نیست.مدرسه میتواند ارزشهای موجود را بازتولید کند، اما میتواند زمینه تغییر آنها را نیز فراهم کند. معلم میتواند سیاست را اجرا کند، اما میتواند آن را بازتفسیر کند.
دانشآموز میتواند نظم موجود را بپذیرد، اما میتواند درباره آن پرسش نیز مطرح کند.
بنابراین رابطه سیاست و آموزش و پرورش دوسویه است: سیاست بر آموزش و پرورش اثر میگذارد و آموزش و پرورش بر جامعه و سیاست اثر میگذارد.
نسلی که در مدرسه با گفتوگو، قانون، مشارکت، نقد و مسئولیت اجتماعی آشنا میشود، در بزرگسالی نیز ظرفیت متفاوتی برای مشارکت سیاسی و اجتماعی خواهد داشت.

سخن آخر
این بحث برای آموزش و پرورش ایران اهمیت بیشتری دارد. بخش مهمی از مشکلات نظام آموزشی را نمیتوان فقط با کمبود منابع، مشکلات بودجه یا ضعف مدیریتی توضیح داد.یکی از مسائل اساسی، نحوه توزیع قدرت و میزان مشارکت ذینفعان در تصمیمگیریهای آموزشی است. شناخت قدرتهای مختلف در عرصه آموزش و پرورش و پذیرش آنها مهمترین گامی است که یک نظام آموزشی باید انجام دهد. در صورتی که قدرتهای فوق به جدال با یکدیگر بپردازند آموزش و پرورش به نتایج مطلوب ی نخواهد رسید .
اگر سیاستهای آموزشی عمدتاً در سطوح مرکزی طراحی شوند و معلم، مدیر مدرسه، دانشآموز و خانواده بیشتر دریافت کننده سیاست باشند، فاصله میان سیاستگذاری و واقعیت مدرسه افزایش پیدا میکند.
وجود زیست سیاستی که از سوی حکومت قصد تربیت شهروند مطلوب خود دارد و زیست قدرتی که بدن مطلوب خود را تربیت می کند مهم ترین عواملی است که جدال درونی آموزش و پرورش را مشخص مینماید .

درک رابطه سیاست و آموزش و پرورش برای فعالان عرصه آموزش و پرورش ، سیاستمداران و سیاستگذاران و صاحب نظران لازم و ضروری است .
اگر آموزش و پرورش را صرفاً یک دستگاه اجرایی بدانیم، بخش مهمی از واقعیت آن را نمیبینیم.
آموزش و پرورش جایی است که در آن درباره دانش، ارزش، هویت، عدالت و نوع انسان و شهروند آینده جامعه تصمیم گرفته میشود.
بنابراین آموزش و پرورش نه نهادی خارج از سیاست است و نه صرفاً ابزاری در دست قدرت سیاسی ؛ بلکه عرصهای برای اعمال، باز تولید، تفسیر و تغییر قدرت است.
شاید مهم ترین پرسشی که پیش روی هر فعال سیاسی و فرهنگی در عرصه آموزش و پرورش قرار دارد این سوال است که سیاست و آموزش و پرورش با هم چه میکنند و چه رابطهای دارند؟
اگر این پرسش جدی گرفته نشود و پاسخ درخوری به آن داده نشود امکان هیچ نوع سیاست گذاری و تحول وجود نخواهد داشت .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
پاییز سال گذشته، در جریان برگزاری جلسات و نامهنگاریهای مسئولین باشگاه دانشپژوهان جوان با مسئولین بنیاد ملی نخبگان، مجموعهای از موافقتها حول چند موضوع مرتبط با المپیادیها شکل گرفت. این موضوعات، بهویژه آنجا که به صورت مکتوب و رسمی اعلام شده بود، این انتظار را در میان جامعه المپیادی ایجاد کرد که بخشی از مسائل و دغدغههای این قشر از نخبگان در اولویت قرار گرفته است.
جامعه المپیادی، به عنوان یکی از اقشار مهم جامعه هدف بنیاد ملی نخبگان، طی سالهای گذشته همواره انتظار داشته است که سیاستهای حمایتی این بنیاد متناسب با جایگاه و ظرفیت این گروه طراحی و اجرا شود. از همین رو، اعلام موافقت با برخی پیشنهادها، صرفاً یک گفتوگوی معمولی تلقی نشد و انتظارات ما المپیادیها را در پی داشت.
یکی از نخستین مواردی که این انتظار را تحت تأثیر قرار داد، موضوع برگزاری اردو و مراسم تجلیل از مدالآوران المپیادهای علمی سال تحصیلی گذشته بود. با وجود موافقت اولیه بنیاد با این طرح، مسئولین این بنیاد موافقت خود را نادیده گرفته و چیزی جز سکوتی سرد در مقابل مطالبات ما نشان ندادند.
این موضوع زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بدانیم بخش قابل توجهی از این موافقتها در شرایطی شکل گرفته بود که جامعه المپیادی امیدوار بود در ماههای بعد شاهد تغییراتی در طرحهای دانشجویی باشد که به نفع آنهاست. با پیگیری ما المپیادیها، این موارد به صورت مکتوب به باشگاه فرستاده شده بود.
در جریان گفتوگوهای صورتگرفته، موضوعاتی از جمله افزایش امتیاز المپیادهای علمی در جدول امتیازات طرحها و همچنین به رسمیت شناختن همکاری دانشجویان المپیادی در باشگاه دانشپژوهان جوان، به عنوان مصداقی از فعالیتهای دستیاری، مطرح شده بود. انتظار میرفت این موارد در نسخه نهایی شیوهنامه طرح شهید وزوایی به عنوان پله اول، منعکس شود و بتواند بخشی از ظرفیت علمی و اجرایی مدالآوران المپیاد را در نظام حمایت از استعدادهای برتر به رسمیت بشناسد.

با این حال، بررسی شیوهنامه نهایی که تقریبا هفته گذشته منتشر شد، این پرسش را در میان جامعه المپیادی ایجاد کرد که سرنوشت موضوعاتی که به صورت مکتوب با آنها موافقت صورتگرفته شد، چه شد؟ برای نمونه، در موضوع امتیاز المپیادهای علمی، بنیاد مکتوبا گفته بود که امتیاز المپیادها را در جدول امتیازات به میزان ده درصد افزایش میدهد. اما در عمل، در مقطع کارشناسی نه تنها این افزایش مشاهده نشد، بلکه در این مقطع امتیازات المپیادیها نصف شد!

مسئله اصلی جامعه المپیادی صرفاً یک عدد در جدول امتیازات یا یک بند در یک شیوهنامه نیست. مسئله مهمتر، اعتماد این قشر به نهادهای بالادستی است. هنگامی که یک دستگاه متولی حمایت از نخبگان درباره موضوعی اعلام موافقت میکند، طبیعی است که جامعه هدف آن را مبنایی برای برنامهریزی خود قرار دهد و حداقل اندکی نسبت به آینده خود امیدوار باشد. اینگونه رفتارها نخبگان و سرمایههای ملی را بیاعتماد میکند و سرمایههای واقعی ملی را با بیتدبیری ناامید میگرداند.
امیدواریم که مسئولین بنیاد ملی نخبگان ضمن پیگیری مطالبات به حقی که خود مکتوبا با آنها موافقت کردند و اکنون خبری از آنها نیست، نسبت به اساسیترین وظیفه خود که تکریم نخبگان این مرز و بوم است، عمل کنند. جامعه المپیادی همچنان در انتظار است و سکوت بیمعنای مسئولین محترم بنیاد که نشان از عدم مسئولیتپذیری است را نمیبخشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گروه رسانه/
« امیر اسماعیلی » در کانال تلگرامی « صدای فرهنگیان ایران » نوشت :

در میان خبرها و نشستهای رسمی آموزش و پرورش، گاهی یک اتفاق ساده میتواند معنایی فراتر از یک جلسه خبری داشته باشد؛ مسئولی که به جای سخنرانی، شنیدن را انتخاب میکند.
نشست اخیر مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران با رسانهها، از این منظر قابل توجه است. تأکید آقای پارسا بر حفظ حرمت و شأن معلم و تصریح این نکته که «هیچ مدیری حق برخورد چکشی با معلمان را ندارد»، اگر از سطح یک موضع رسانهای فراتر رفته و به رویهای مستمر در مناطق و مدارس تهران تبدیل شود، میتواند گامی مهم در اصلاح رابطه مدیریت و بدنه فرهنگیان باشد.

واقعیت این است که بخش قابل توجهی از نارضایتی معلمان، صرفاً ناشی از مسائل معیشتی نیست؛ نوع مواجهه مدیران با معلم، احساس بیاحترامی، برخوردهای سلیقهای و گاه تحقیرآمیز و بیتوجهی به حقوق قانونی آنان نیز از عوامل جدی فرسایش سرمایه اجتماعی آموزش و پرورش است.
از این رو، سخن مدیرکل تهران درباره ضرورت حفظ شأن معلم، زمانی ارزش واقعی خود را نشان خواهد داد که در میدان عمل نیز دیده شود؛ یعنی قانون بر سلیقه مدیران مقدم باشد، صدای معلم شنیده شود و هیچ معلمی به دلیل مطالبه حق قانونی خود، هزینه مدیریتی و اداری نپردازد.
در این میان باید از علی پورسلیمان نیز قدردانی کرد؛ روزنامهنگاری که طی سالها، مستقل از مناسبات رسمی، پیگیر مطالبات معلمان و بازنشستگان بوده و بارها موضوعاتی را به رسانه آورده که شاید در تریبونهای رسمی کمتر مجال طرح پیدا میکردند.

ارزش رسانه مستقل دقیقاً همینجاست؛ نه در تعریف از مدیر، نه در تخریب مدیر ؛ بلکه در پرسیدن سؤالهایی که ممکن است دیگران نپرسند و پی گیری مطالباتی که نباید فراموش شوند.
امیدواریم رویکرد متفاوت مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران، آغاز مسیری باشد که در آن احترام به معلم، مشارکت واقعی فرهنگیان و پاسخ گویی مدیران، نه شعار بلکه به یک قاعده سازمانی تبدیل شود، و برخی مدیران مناطق تهران قبل از همه این پیام را دریافت ودرک نمایند.
و شاید پیشنهاد «تریبون سکوت» نیز بتواند در همین مسیر معنا پیدا کند؛ تریبونی برای شنیدن کسانی که سالها حرف داشتهاند، اما کمتر شنیده شدهاند.
آموزش و پرورش بیش از هر چیز به شنیدن نیاز دارد؛ و نخستین گام شنیدن، پذیرفتن حق سخن گفتن معلم است.

***
ارزش رسانه مستقل در ایجاد و تعمیق دموکراسی به عنوان رکن چهارم دموکراسی :
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید