در هر اداره، سازمان، واحد خدماتی یا تجاری یک صندوق طوسی رنگ آلومینیومی بر دیوار سالن انتظار یا ورودی نصب است که بر روی آن یک نوشته چاپی خوش نستعلیق حک شده است:
« صندوق انتقادات و پیشنهادات». که از یک سو نمایشی ظاهری از ظرفیت بالای مدیر آن واحد و از سوی دیگر یکی از بی اعتناترین اجزای مکان کسب شخصی یا دولتی است. بسیاری اصلا آن را نمی بینند، بسیاری می بینند و انگار نه انگار.
برخی با توجه به کارکرد نامناسب آن واحد، هنگام مشاهده این صندوق نیشخند استهزا آمیزی می زنند. خلاصه کمتر کسی نیّت استفاده از آن را دارد.
محیط کار کثیف و پر از زباله های دیروز است، مدت زمان انتظار ارباب رجوع زیاد و غیرقانونی است، رفتار کارکنان با مراجعه کنندگان نامناسب است، مدیر یا کارمند واحد انتظار شما برای انجام کار دیر کرده است، روشنایی کافی نیست یا چراغ زیادی در روشنایی طبیعی روز، روشن است، محیط کار آن قدر گرم است که پنجره ها باز است و برخی با پوشه پرونده در دست خود را باد می زند، آب آشامیدنی یا لیوان یک بار مصرف تمیز در دسترس نیست، سرویس بهداشتی خیلی کثیف است و بوی ناخوشایند آن بیرون زده است و...
این صندوق ها باید به منزله جعبه سیاه آن واحد اداری یا خدماتی باشند و گویای اسرار رفتار سازمانی. اما چرا کسی قصد نوشتن انتقاد یا پیشنهادی و انداختن آن به این صندوق فرو رفته کریه المنظر را ندارد؟ شاید چون با تفکر انتقادی بیگانه ایم. تفکری که به عنوان یک حقوق مدنی، مجوز تجزیه و تحلیل وضع موجود را شجاعانه و بی محابا در بیان واقعیت به یک فرد می دهد. برای داشتن پیشنهاد نیز باید صاحب اندیشه و سبک فکری بود. با تربیت دیمی که نمی توان دگرگونه اندیشید.
ابتدا از سن استقلال یعنی از کودک سه ساله ای سخن بگویم که به قابلیت « خودم » رسیده و ترجیح می دهد با اصرار هر چه تمام همه کارهای کودکانه خود را خودش انجام دهد، از جمله دگمه لباس خود را ببندد یا زیپ آن را بکشد، بند کفش خود را به طور خنده داری گره بزند و یا با قاشق به تنهایی غذا بخورد و همه را بر روی لباس یا زمین ریخته و فقط دو دانه برنج در دهان خود بگذارد و... این قابلیت با بی توجهی و دستورات بکن نکن والدین، در نطفه خفه شده و کودک بینوا به تدریج مطیع بودن را به عنوان شرط لازم جهت دریافت محبت والدین فرا می گیرد.
کودک در انتخاب نوع بازی، اسباب بازی، کارتون، نقاشی و انتخاب رنگ برای آن و... تابع نظرات مطلق والدین می گردد. تصور نمی کنم جایی برای انکار باشد چون این رفتار برخی از تحصیل کرده ها نیز هست. لابد هنوز هستند مادرانی که مرد چهل ساله را کودک خطاب می کنند! والدین وقتی هر دو شاغل هستند ترجیح می دهند از تثبیت نوعی نظم و آرامش در روتین روزمره زندگی خود بهره مند شوند تا خستگی ناشی از کار، مضاعف و غیرقابل تحمل نگردد. پس کودکان خود را ربات گونه بار می آورند. ادامه این ماجرا در دومین نهاد اجتماعی یعنی مدرسه با سازو کاری مشابه اما با کارکردی متفاوت جریان می یابد.
در خانواده فقط فهمیدیم پدر یعنی این و مادر همین. نتوانسته ایم ایده آلی برای رفتار آنان در ذهن داشته باشیم. ایده آل هر یک از ما همان رفتار و اخلاق جاری والدین بود. حتی اندیشه ایده آل محور را حق خود ندانستیم چون لازم نبود ابراز نظر یا وجود کنیم. گفتند بنشین، نشستیم. گفتند برو، رفتیم. گفتند بخور، خوردیم. گفتند بیا، آمدیم و...
در دوران تحصیل نیز اجازه نقد معلم ناتوان یا مستبد خود را نداشتیم یا چنین فکری اصلا به ذهن ما خطور نکرد. وقتی در نانوایی یا صف اتوبوس کسی رندانه نوبت ما را ربود فقط تبسّم کردیم اما ضرورتی برای اعتراض کردن ندیدیم.

راستی در دانشگاه مگر تافنه ای جدا بافته بودیم؟ فهمیده بودیم و باور کرده بودیم وقتی فردی به نام استاد وارد کلاس می شود باید مؤدبانه به پای او بلند شده احترام بگذاریم، هر چند برخی به خود زحمت جا به جایی هم نمی دادند. تعدادی از اساتید آن چنان این برپا برجا شدن را به عنوان ارکان اصلی نظام پادگانی آموزشی باور کرده بودند که هنگام ورود به کلاس، انتظار برخاستن تک تک دانشجویان را با نگاه سنگین خود مؤاخذه می کردند. راستی دانشگاه به جز جویندگی دانش توسط عده ای و سخت کوشی شخصی آنان، چه تفاوتی با دبستان و دبیرستان زمان تحصیل ما داشت؟
متون کتب درسی نیز فقط رونوشت مطالبی بود که برای تفکر کلیشه ای دانش آموزان جهت تثبیت افکار و باور مورد انتظار، تنظیم شده بود. از چرا و چگونه خبری نبود یا از فرصت پرسش شجاعانه و یا تشویق دانش آموزان به جست و جو و تفکر عمیق، هیچ اثری نبود. هر روز دانش آموزان بیشتری از قابلیت تأمل، تأنی و مؤاخذه تهی می شدند و به جای آن تبعیت، مطیع و مُنقاد بودن مطلق را آرام آرام در تارو پود روح و ذهن خود و با یاری مجموعه عوامل نظارتی، تعبیه می کردند. در این شرایط دیگر نه زباله آن سازمان را می دیدند و نه تأخیر مدیر و معاون آن را. هدف فقط انجام کارِ من زود تند سریع بود.
حال انتظار دارید در بین این همه غوغای روابط مطلق، آن صندوق آلومینیومی پیشنهادات و انتقادات را ببینند؟!

در هر شرایطی، عده ای عناصر و عوامل خارج از خود را متهم می کنند و خود را قربانی این سیر و بی گناه می دانند. آنان همان کسانی هستند که از قدرت جادویی خویشتنِ خویش یا بی بهره اند یا بی خبر. همان هایی که توان اراده خویش را هنگام پیمایشِ سیرِ گفته شده از دست داده اند. مسخ شده اند و همانند چارلی چاپلین در عصر جدید و یا چوخ بختیار تمامی روزگارهای سرزمین ایران، عمل می کنند. اگر کسی هم فقط ذره ای قدرت فهمیدن داشت آن را نیز با باور هیس! دیوار موش دارد، سرکوب ساخته و اجازه انتقال یا سرایت جریان فهم را به فرزندان خود نداده است.
معتقدم درصد قابل توجهی از موفقیت های دانش آموزان و دانشجویان ایرانی، در سایه سرمایه خانواده و اراده و پشتکار خود آنان ممکن می گردد و مدیران نظام آموزشی فقط به افتخار آن مفتخرند نه ارائه خدمات. مدال های المپیادهای علمی، رتبه های تک رقمی دانشگاهی، پیروزی های عرصه ورزشی و... همگی حاصل تفکر منحصر به فرد این افراد در کسب موفقیت است. اما متأسفانه آنان نیز منتقد قهاری نیستند که داخل این جعبه ها را پر نمایند تا شاید آن هم شاید اگر مسئول روابط عمومی در آن واحد سازمانی وجود داشت و زمان یا میل به باز کردن و خواندن محتوای صندوق و همچنین جسارت ارائه به مدیر را نیز داشت، آن گاه با امید به وارستگی مدیریت محترم، باز شاید تغییری در رفتار و کارکرد نامناسب یا تحولی در سازمان بر اساس انتقاد یا پیشنهاد آن دانش آموز و دانشجوی ممتاز به وجود بیاید.
برای داشتن پیشنهاد نیز باید صاحب اندیشه و سبک فکری بود. با تربیت دیمی که نمی توان دگرگونه اندیشید.
اگر نوع آموزش ما بر اساس تفکر انتقادی می بود پیشنهادات نیز در یک بارش مغزی یا فکری، نازل می شد. با کدام مهارت فرا گرفته شده در دوران تحصیلات رسمی یا آکادمیک، انتظار خلاقیت از شاغلان یک سازمان یا ارباب رجوع را داریم؟ ذهن خلّاق نیز حاصل تعلیم و تربیت انتقادی است.
تصور نکنیم بیشتر ما شجاعت عمل و اندیشه یا بیان نظر در جمع را نداریم، حال به دلیل کم رویی یا محافظه کاری، ما در خلوت خود نیز شجاعت ابراز وجود نداریم و هر دائم به نوعی آن را سرکوب یا به تأخیر
می اندازیم.
اگر بخواهم قدری منصف باشم باید بگویم قالب و غالب جامعه نیز انتقادستیز و پیشنهاد ستیز است.

به تیم فوتبال ایران اشاره می کنم. کارشناسان و اهل فن با همراهی بیشتر طرفداران تیم ملی، ماه هاست از ضعف و ناتوانی سرمربی سخن می گویند، اما کو فرجی؟ حفظ حرمت شخصیت یک فرد به نام سرمربی، اهمیت دارد یا هدف دسترسی به یک هویت جهانی در عرصه فوتبال؟!
این که هرگز در جام جهانی، ایران به یک شانزدهم یا یک هشتم نخواهد رسید، ناامیدی نیست ؛ توصیف واقعیت است. اما راضی شدن فقط به احتمال یک پیروزی مثلا در برابر تیم ملی آمریکا، تکرار همان ظرفیت توانایی سال های پیش است که ایران توفیق شرکت در جام جهانی فوتبال را داشته است.
این همان تصویر ایده آل ما با مهندسی بیمارگونه است. در چند مرکز سازمانی دیگر، ما دیوار فولادین ناتوانی فقط یک شخص به نام مدیر را داریم که اساس مدیریت او جاه طلبی و چاپلوسی است؟ ما حاضریم کل یک سازمان با کارکرد نامناسب یا مخرب خود آثار مثبت دیگر سازمان ها را نابود سازد، اما با قالب فکری متحجر خود به جابجایی یا حذف او همّت نمی کنیم.
ما ایرانیان چقدر باید از سرچشمه امیدواری بهره مند باشیم و یا تا چه زمانی باید دیگران را نسبت به خود در ایجاد تغییر و تحول، اصلح یا پیشتاز بدانیم، تا شاید با تحقق معجزه ای حال هر یک از ما بهِ از این باشد.
مدام با خود تکرار می کنیم:

چرا کسی پیشنهاد یا انتقادی به این صندوق نمی اندازد تا مشکل من نیز حل و فصل شود؟ ایران و ایرانی اصلا عوض نمی شود. ما همه سرو ته یک کرباس هستیم.
در واقع هر یک از ما راوی قهاری از وضع موجود هستیم اما چون منشأ مشکل را خارج از خود می دانیم پس در پی رفع آن بر نمی آییم.
مشکل اصلی در ذهن و باور من است که همانند آثار تاریخی و گرد و غبار روی آن، با تمامی وجودم عجین شده است تا حدی که از قالب آن نمی توانم خارج شوم.
کسی از او نظر نپرسیده است. کسِ نزدیک یا دور، او را شایسته چنین حقی ندیده است، او فقط ماهیت فیزیکی با قد و قواره مشخصی دارد که دو سه روز در این گنبد دوّار نَفَس می کشد. همین بس! فقط حق نفس کشیدن دارد تا مرده ای متحرک دیگری باشد از مجموعه مردگان متحرک موجود.

دهه هاست که مشکل اصلی جامعه را مسایل اقتصادی می بینیم و هر سال شعاری مشابه را مدام تکرار می کنیم. اما چرا تغییری حاصل نمی شود؟! چون من و شما همان هستیم که هستیم و تنها مشکل جامعه ما نا به سامانی اقتصادی نیست، مشکل اصلی ذهن منجمد شده هر یک از ما در باور حفظ شرایط موجود به هر بهایی است. یعنی همه ما عاقل و فاضل هستیم و تنها فاکتور مزاحم اقتصاد است؟!
مگر شاخص های اقتصادی کشور در همین صندوق های آلومینیومی برای خود انتقاد و پیشنهادی داشته است یا مدیری که آن را بخواند و بفهمد؟ در این جامعه در و پنجره به خوبی با هم جفت شده اند و ضرورتی برای عامل پارازیت وجود ندارد. بیشتر ما شبیه هم هستیم و انسجام اجتماعی شگفت انگیزی در باور مقبولیت وضع موجود داریم. تا حد تحمل طی سی سال خدمت و پذیرش و تثبیت آن تا مابقی عمر.
در این جامعه ضرب المثل ها نیز تبدیل به کنایه هایی بی اثر شده اند مثلا:
از ماست که بر ماست. باز نقش من بی اثر و این مای دیگران است که مقصر است.

پس حداقل سالی یک بار در ابتدای نوروز و اگر لایق تغییر افکار و باور هستیم هر بار که ضرورت داشت بخوانیم:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
یعنی:
ای تغییر دهنده دل ها و دیده ها
ای مدّبر شب و روز
ای گرداننده سال و حالت ها
بگردان حال ما را به نیکوترین حال
یا هم شاید بهتر است به کرّات سوره والعصر را با معنا بخوانیم تا شاید امروزمان همانند دیروزمان نباشد. کو اراده؟ کو تمنا؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

الناز محمدی ۲۷ اسفند در شرق گزارش کرد:
در شهر ۸۰ هزار نفری میناب، خیابان رسالت، جایی نزدیک مجتمع فرهنگیان المهدی، ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه نهم اسفند ۱۴۰۴، ساختمان دبستان پسرانه و دخترانه «شجره طیبه» که زیر نظر «مؤسسه فرهنگی آموزشی رهپویان شهدای خلیج فارس» است، مورد حمله موشکی قرار گرفت.
قصه طولانی دبستان شجره طیبه را می توان چنین خلاصه کرد:
« مدرسه شجره طیبه، یکی از ۲۰۰ مدرسه شهر میناب و روستاهای اطرافش، ۱۰ سال پیش در تغییر کاربری مجموعه ساختمانها و سولههای متعلق به نیروی دریایی سپاه شروع به کار کرد. بعدها اطراف مدرسه یک درمانگاه ساختند به اسم شهید آبسالان، یک کارواش، یک تعاونی فرهنگیان و چند مغازه. بعضی سولههای اطراف را به آموزش و پرورش اجاره دادند.
اوایل شروع به کارش، فقط دانشآموزان با والدین نیروی دریایی را پذیرش میکرد و بعدها تبدیل به یک مدرسه غیرانتفاعی شد با آخرین شهریه ثبتنامی امسال به مبلغ ۲۰ میلیون تومان. دو طبقه بود با دو ورودی و حیاط جداگانه، طبقه بالا برای پسرها و طبقه پایین برای دخترها. کلاسهایش شلوغ نبودند و بچههای طبقات مختلف در آنها درس میخواندند؛ چه با پدرهایی کارگر، چه معلم و چه نظامی. بعضی از دانشآموزان کشتهشده این حمله، بلوچ بودند.
روز نهم اسفند ۱۴۰۴ مدرسه شجره طیبه با ۱۶۸ قربانی که مجموع دانشآموز و معلم و والدین و حتی راننده سرویس بودند، مواجه شد!

روزها ، مسئولیت خون آنان را کسی به عهده نگرفت. دست آخر بیبیسی جهانی نوشت در بمباران این مدرسه حداقل از یک موشک تاماهاوک آمریکایی و بعضی شواهد رسانهای نشان دادند در بمباران این مدرسه از اطلاعات قدیمی نقشهای استفاده شده است. صلیب سرخ چین گفت برای بازماندگان، کمک ۲۰۰ هزار دلاری میفرستد و دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا با وجود رد اولیه اشتباه ارتش این کشور، گفت موضوع را پی گیری میکند. شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در نشست اضطراری خود در ژنو با محکومیت یکپارچه حمله به دبستان «شجره طیبه» در میناب که به کشته شدن دستکم بیش از ۱۷۰ دانشآموز و معلم انجامید، خواستار انجام تحقیقات فوری و پاسخ گویی عاملان این رویداد شد.
عصر ایران، نهم فروردین ۱۴۰۵ نوشت:
شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد با اجماع درخواست جمهوری اسلامی ایران برای برگزاری جلسه اضطراری درباره بررسی ابعاد حقوق بشری و بشردوستانه حمله به مدرسه دخترانه در میناب را تصویب کرد.
به گزارش ایرنا، این جلسه اضطراری طبق برنامه اعلام شده صبح جمعه ( هفتم فروردین ) برگزار خواهد شد و در جریان آن قرار است ابعاد مختلف این جنایت مورد بررسی قرار گیرد.
نماینده ایران در نشست روز چهارشنبه شورای حقوق بشر اعلام کرد که ایران در کنار چین و جمهوری کوبا، خواستار برگزاری نشست اضطراری درباره حملات هوایی علیه مدرسه دخترانه «شجره طیبه» در میناب است که مصداق بارزی از نقض فاحش حقوق بینالملل بشردوستانه و حقوق بشر بوده است و انتظار دارد این موضوع با نهایت اهمیت، بهطور فوری و جدی در دستور کار قرار گیرد.

نماینده ایران افزود: مدارس از جمله اهداف غیرنظامی محسوب میشوند؛ نهادهای آموزشی و کودکان در زمان درگیریهای مسلحانه تحت حمایتهای صریح حقوق بینالملل بشردوستانه قرار دارند .
هدف قرار دادن عمدی مدارس طبق حقوق معاهداتی و حقوق عرفی بینالمللی بشردوستانه، ممنوع است و حملات کورکورانه نیز بهشدت منع شدهاند.
شبکه شرق در هفتم فروردین ۱۴۰۵ درباره نشست شورای حقوق بشر برای رسیدگی به جنایت در مدرسه میناب نوشت:

در جریان این نشست نزدیک به ۶۰ کشور و ۱۹ نماینده جامعه مدنی، سخنرانی کردند که حملات آمریکا به مدرسه شجره طیبه را محکوم کردند و ضمن درخواست رعایت حقوق بشر دوستانه در جریان مخاصمات و کاهش سریع تنش ها، بر ضرورت انجام سریع تحقیقات سریع، شفاف و مستقل در خصوص حمله تاکید کردند.
شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در نشست اضطراری خود در ژنو با محکومیت یکپارچه حمله به دبستان «شجره طیبه» در میناب که به کشته شدن دستکم بیش از ۱۷۰ دانشآموز و معلم انجامید، خواستار انجام تحقیقات فوری و پاسخگویی عاملان این رویداد شد.
*آیا این روند خردورزی در اوج جنگ و جنایت علیه بشریت، کارساز است ؟

بعد از اوج گیری تنش در جنگ آمریکا و اسرئیل بر علیه جمهوری اسلامی ایران، بستن شدن تنگه هرمز و افزایش قیمت نفت در جهان و تهدید اقتصاد بین المللی برخی از کشورها و مراجع بین المللی میانجی گری را پیشه کردند.
امید است که در سایه ی خرد جمعی، به زودی شاهد نه به جنگ، نه به اعدام، نه به بمباران مراکز صنعتی ، نه به موشک باران مدارس، نه به بمباران بیمارستان ها و نه به آتش بس شکننده باشیم.
به رسمیت شناختن حقوق شهروندان، آزادی زندانیان سیاسی ، گسترش احزاب و نهادهای مدنی ، صلح پایدار، گسترش پیمان های اقتصادی منطقه ای و ... موانع طی شدن راه باریک آزادی در دهکده کوچک مان را یکی بعد از دیگری بر طرف می کند.
آیا اقدامات خردورزانه در اوج جنگ و جنایت علیه بشریت، نتیجه بخش است .
***
ویدئویی از تاب بازی یک دختر در هرمزگان در میانه ی جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران با پس زمینه ای از دود و آتش در تنگهی هرمز :
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

گفتم غم آموزش دارم، گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
گفتم ز معلمان رسم وفا بیاموز
گفتا ز مجروحان این کار کمتر آید
هر چیز در حد خود و به جای خود در این شرایط جنگی، حائز اهمیت است. نمی توان ارزش و اهمیت یکی را بیشتر یا کمتر از دیگری دانست. اما با تعهد شغلی یا با توجه به ارزش ذاتی آموزش، نگرانی خود را باید از توقف نبض آموزش در جامعه ابراز کنیم.
قبلا در یادداشتی تحت عنوان « 9 ماه بودن یک سال تحصیلی فقط یک حرف مفت است ! » در « صدای معلم » ( این جا ) از نادرست بودن تقویم آموزشی کشور سخن گفته ام. حال علاوه بر تمامی آنچه که به عنوان حقیقت در آن یادداشت ذکر شده است اضافه کنید :
واقعیت جنگ 12 روزه خرداد و جنگ حاضر را در دو سال تحصیلی متواتر.
تعطیلی مدارس در شرایط جنگی، شاید طبیعی باشد و انتظاری غیر از آن نیست. اما باید بررسی کرد مثلا آموزش در کشور اوکراین طی چند سال جنگ با روسیه، در چه وضعیتی است؟ فعلا منبعی برای یافتن پاسخ وجود ندارد. اما اگر ورزشکاران اوکراینی علیرغم جنگ در محافل رسمی ورزشی در سطح بین المللی چون المپیک و پاراالمپیک شرکت می جویند لابد به مدیریت آموزش در مدارس و دانشگاه ها نیز قادر هستند.

حداقل دو وزیر آموزش و پرورش و آموزش عالی، علیرغم دیر شدن، از منابعی معتبر مطلع شوند که اوضاع آموزش در شرایط جنگی دیگر کشورها چگونه بوده است تا اگر عقلانیت، خلاقیت یا سوزی در این دو وزارتخانه نیست ؛ حداقل از تجارب عملی آن کشورها استفاده نمائیم. یقین نیاکان هر یک از ما جوهر تجارب خود را برای ما به امانت گذاشته اند. آن جا که می گویند:
« ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است » . خفتگی آموزش برخاسته از شراط لاجرم جنگی است اما نقوش ناخواسته آن بر تارو پود هر دانش آموز و دانشجو خصوصا کودکان دوره ابتدایی، حک خواهد کرد.
آموزش فقط به منزله یاد دادن آب بابا یا دادن مدرک نیست ؛ آموزش به معنای کلی کلمه با تمامی تأثیراتی که گروه های مختلف سنی خصوصا کودکان پیش دبستانی و کلاس اول تا پایان دوره ابتدایی، از آن می گیرند.
کودک شش ساله شرایط جنگی را چگونه تحلیل می کند و آثار مخرب روحی روانی آن بر روی جمعیت بیش از یک میلیونی دوره ابتدایی چیست؟

او قبل از فراگیری حروف الفبای فارسی جهت جمله سازی و بیان احساس و افکار خود از یادگیری مهارت ها و مفاهیمی چون دوستی، رفاقت، رقابت، همکاری، سازگاری، همدلی، مهربانی، دوست داشتن دیگران و... نیز محروم مانده است و آثار این عدم تأثیر پذیری بر تاروپود او مادام العمر باقی می ماند.
شرایط تعطیلی مطلق آموزش بر روی این کودکان بیشتر از مابقی، اثرات سو دارد و خواهد داشت. تکلیف والدین در این شرایط حقیقتا و بدون اغراق استراتژیک است. زمان، همانند آب و روغن ریخته شده بر روی زمین است، وقتی رفت دیگر برنمی گردد. اگر شرایط مساعدی برای ایفای نقش کلیدی و حسّاس معلمان با وجود شبکه شاد یا بی آن وجود ندارد، شما پدران و مادران به صف شوید و رسالت خود را نسبت به آموزش فرزندان خود در شرایط جنگی بجا بیاورید.
باید نگران باشیم که آموزش به معنای کلی آن از پیش دبستانی تا دوره دکترای رشته های مختلف در شرایط بحرانی جنگ و اینترنت، چه سرنوشتی دارد و یا خواهد داشت؟ جنگ تا چه زمانی ادامه دارد، نامعلوم است اما با امید به پایان هر چه سریع تر آن نیازمند پای بندی به پویایی و استمرار آموزش در دوران بعد از جنگ علیرغم تمامی ویرانی ها و تخریب ها تا آخرین روز شهریور هستیم و چیزی به نام تعطیلات تابستانی، حداقل امسال نباید داشته باشیم.

خفتگی آموزش برخاسته از شراط لاجرم جنگی است اما نقوش ناخواسته آن بر تارو پود هر دانش آموز و دانشجو خصوصا کودکان دوره ابتدایی، حک خواهد کرد.
باید بیندیشیم که یک دانشجو چرا ترجیح می دهد تا امتحانات خود را از طریق فضای مجازی انجام دهد؟ تا به صورت هم فکری با دوستان پاسخ گوی سئوالات باشد یا قصد استفاده از تکنولوژی و حفظ جان خود دارد؟
بیایید ما نیز همراه با دو وزیر مربوط به امر آموزش، بیندیشیم چگونه می توانیم با حفظ امنیت خود و کودکان، رسالت انکارناپذیر آموزش را زنده نگه داریم؟
کاش شعار این سال حول آموزش و فرهنگ بود!
جنگ جنگ تا پیروزی
آموزش آموزش تا خردمندی
سال جدید بر تک تک سروران هموطن خجسته باد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

« میان ایران در آستانه ورود به دنیای مدرن با ایران دو هزار سال قبل هیچ تفاوتی از لحاظ ماهوی وجود نداشته، تنها اگر تغییری مشاهده میشود، میتوان آن را شکلی و غیرساختاری دانست. در حالی که ساختارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ایران طی سالهای متوالی در دوران قدیم با تکانههای جدی همچون تغییر مذهب و سلسلههای حکومتی مواجه گردید، اما همچنان بهگونهای متصلب که از ویژگیهای قدیم محسوب میگردد، ماهیت خویش را حفظ نمود. چنین ساختارهایی که تا آستانه ورود به عصر جدید، گفتمان حاکم را تشکیل میداده است، پس از جنبش مشروطه جزء نیروهای مقاومت درمقابل غلبه ملزومات مدرن درآمده و در مقابل تغییرات جدید، ایستادگی نموده است » .
مشروطه ناکام
تاملی در رویارویی ایرانیان با چهره ژانوسی تجدد
مهدی رهبری (نویسنده)
***
« در ۷ روز نخست طرح نوروزی ۱۴۰۵ که از ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ آغاز و تا ۱۵ فروردین ماه ادامه دارد، بیش از ۱۶۵ میلیون تردد در جادههای کشور ثبت شده است. همچنین در تصادفات درون و برون شهری ۱۶۳ تن جان شان را از دست داده و ۲۵۴۳ نفر مجروح شده اند . چرا برخی از این رانندگان و یا راکبان سایکوپات باید به خود اجازه بدهند که در میانه این جنگ مهیب و پر از استرس ، اگزوز اتومبیل و یا موتور سیکلت خود را دستکاری کرده و اضطراب و استرس و خشمی مضاعف را بر دیگران تحمیل کنند ؟
رئیس پلیس راه راهور فراجا با اشاره به وضعیت تصادفات جادهای در ۷ روز ابتدایی طرح نوروزی ۱۴۰۵، اظهار کرد: طی این مدت، مجموعاً ۲۴ هزار و ۵۰۵ فقره تصادف در جادههای درونشهری و برونشهری کشور ثبت شده است. این تصادفات منجر به فوت ۱۶۳ نفر از هموطنان شد که به تفکیک اعلام میشود.
وی در ادامه با اشاره به آمار تصادفات درون شهری، گفت: ۱۲ فقره تصادف منجر به فوت ۱۳ نفر شده است. ۸۴۸ فقره تصادف منجر به مجروح شدن ۹۳۹ نفر شده و ۱۸ هزار و ۸۹۹ فقره تصادف صرفاً با خسارت مالی ثبت شده است. در مجموع، تعداد تصادفات درونشهری به ۱۹ هزار و ۷۵۹ فقره رسید.

کرمی اسد ؛ رئیس پلیس راه راهور فراجا در ادامه با اشاره به تصادفات برون شهری، اعلام کرده است که ۱۲۲ فقره تصادف باعث فوت ۱۵۰ نفر شده است. ۱۱۸۱ فقره تصادف منجر به مجروح شدن ۱۶۰۴ نفر شده و ۳۴۴۳ فقره تصادف فقط خسارت مالی به همراه داشته است. در مجموع، تعداد تصادفات برونشهری به ۴۷۴۶ فقره رسید.واقعا درد آور نیست که در میانه ی این جنگ خانمان سوز و آن هم در یک مراسم به اصطلاح باستانی و ملی در این کشور ، 630 نفر در حوادث چهارشنبه سوری مصدوم شوند و قابل تامل آن که 30 نفر هم قطع عضو شوند ؟
همچنین دوم فروردین ماه ۱۴۰۵، طی ۲۴ ساعت، تعداد تصادفات برونشهری به ۶۶۶ فقره رسید. متاسفانه در این بازه زمانی، ۲۶ نفر از هموطنان جان خود را از دست داده و ۲۵۳ نفر مجروح شده اند » ( ایسنا )
منابع رسمی از جان باختن دست کم 3268 نفر از جمله حداقل 1443 غیرنظامی در ایران در تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران در مدت 25 روز خبر می دهند .

این به آن معناست که در جنگ نابرابر آمریکا و اسرائیل علیه ایران روزانه و به طور میانگین 130 نفر شهید شده اند .
در آن سو و در آماری که توسط رئیس پلیس راه راهور فراجا بیان گردید ؛ روزانه و به طور میانگین 23 نفر جان خود را از دست داده اند .این وضعیتی است که هر سال در ایران و با وجود خط و نشان های مکرر پلیس به رانندگان متخلف و پر خطر رخ می دهد و به نظر می رسد پایانی هم برای آن متصور نباشد .
واقعا چه فرقی است میان آن راننده ای که بدون توجه به رعایت قانون و حقوق شهروندی و مدنی دیگران و صرفا بر اساس « خودخواهی » و شاید هم اختلالات روانی جان و سلامت دیگران را عامدا و آگاهانه به خطر می اندازد با آن دشمن متجاوزی که با توهمات و بر اساس نیل به منافع ؛ جان شهروندان ایرانی را گرفته و انواع تالمات و خسارت ها را بر جسم و روان آنان وارد می کنند ؟

واقعا درد آور نیست که در میانه ی این جنگ خانمان سوز و آن هم در یک مراسم به اصطلاح باستانی و ملی در این کشور ، 630 نفر در حوادث چهارشنبه سوری مصدوم شوند و قابل تامل آن که 30 نفر هم قطع عضو شوند ؟
چرا برخی از این رانندگان و یا راکبان سایکوپات باید به خود اجازه بدهند که در میانه این جنگ مهیب و پر از استرس ، اگزوز اتومبیل و یا موتور سیکلت خود را دستکاری کرده و اضطراب و استرس و خشمی مضاعف را بر دیگران تحمیل کنند ؟
واقعا در کجای این جهان قرینه ای بر این گونه افراد و رفتار آنان یافت می شود ؟

این که خانواده ، مدرسه و رسانه در زمینه ی « فرهنگ سازی » و آموزش مهارت های شهروندی به کودکان کم کاری کرده و به کارکردهای ذاتی و اصلی خویش عمل نکرده اند تردیدی نیست اما این نباید موجب شود که قانون در برابر این متخلفان عاری از « اخلاق و انسانیت » کوتاه بیاید و یا تخفیفی برای آنان قائل شود .
همان گونه که قبلا نیز به کرات گفته و نوشته ام ؛ قانون نباید با کسی تعارف و یا رو در بایستی داشته و در همه حال باید که منافع و مصالح جامعه را در نظر بگیرد .
همانند جوامع توسعه یافته ؛ در کنار اعمال جریمه باید که محرومیت های اجتماعی موثر و بازدارنده برای این متخلفان در نظر گرفته شود اگر قصد آن داریم که این گونه در دنیا مورد تمسخر و یا مضحکه قرار نگیریم و جامعه ی ما به سوی « قانون مندی » و « آرامش » حرکت کند .
گروه رسانه/
25 روز است که از تجاوز آشکار آمریکا و اسرائیل به میهن عزیزمان « ایران » می گذرد .
این جنگ موجب خرابی های بسیار و ویرانی های گسترده در حوزه مختلف اقتصادی ، انسانی ، فرهنگی و... شده است .
بسیاری از بناهای تاریخی و میراث فرهنگی ایران در این جنگ ویران گر آسیب دیده اند که ممکن است قابل جبران هم نباشند .
پیش تر « « صدای معلم » گزارشی را با عنوان « آسیب به میراث تاریخی اصفهان در پی موج انفجار حمله اسرائیل و آمریکا به استانداری اصفهان » منتشر کرد. ( این جا )
در این شرایط حساس جنگی ؛ برخی از افرادی که به جز « جیب خویش » و کسب منافع اقتصادی به چیز دیگری نمی اندیشند و آینده ایران و محیط زیست آن برای آنان کوچک ترین ارزش و جایگاهی ندارد ، همچنان و در سایه ی کم رنگ شدن نظارت های قانونی و یا دور زدن قانون ناشی از شرایط جنگی همچنان به رویه ی غلط پیشین خود ادامه می دهند .
آن چه در زیر می آید ؛ گزارشی است که روزنامه « دنیای اقتصاد » از این تجاوز آشکار به محیط زیست ایران در خطه سبز شمال منتشر کرده است .
شبکه خبر در دوم فروردین اعلام کرد: بیش از ۹ هزار مدرسه در سراسر کشور برای اسکان فرهنگیان در نظر گرفته شده است!
از جمله کسانی هستم که در این سایت به دلیل منزلت و عزت فرهنگیان، مخالف اسکان نوروزی یا تابستانی آنان در مدارس سراسر کشور بوده و هستم. مدارسی که از اسکان ساده با کمترین و نازل ترین امکانات به رقابت با هتل ها در درجه بندی امکانات قابل دسترس تبدیل شده اند.
هتل مدارسی که رایگان نبوده و مبلغ استفاده از تجهیزات آموزش و پرورش در مدارس موازی با مفهوم ضرب المثل« هر چقدر پول دهی همان قدر آش می خوری » است. نفسِ اسکان فرهنگیان و حتی غیرفرهنگیان راغب در ارزان سرای شبه هتل در ایام نوروزی، جای اما و اگر دارد و علیرغم تصور وزارتخانه مبنی بر ارائه خدمات متناسب با جیب فرهنگیان، یقین معلمان حقیقی مخالف آن هستند، اما مسأله مهم خبر اسکان در 9000 مدرسه سراسر کشور در شرایط جنگی است.
هنوز چهلم دانش آموزان مینابی در مدرسه شجره طیبه با آمار متفاوتی که مابین 165 تا 178 متغیر است، فرا نرسیده است و وزارتخانه با اطمینان از تعطیلی مدارس، قصد دارد مانع تجارت هتل داری آموزش و پرورش نشود.

در وانفسای کمبود معلم که قرین 17 سال همچنان لاینحل باقی مانده است، معلمان و فرهنگیان را یک جا و آن هم با جمع خانواده هر یک، با ترکیب تهدید و ریسک بزرگ در قتلگاه جنگ دشمنانِ اخلاق گریز و انسان ستیز مورد هدف احتمالی قرار دادن، تابع کدام عقلانیت است؟
چرا همانند دیگر عرصه های جنگ که به صورت منطقی و هدف مند هدایت و مدیریت می شود، در این مورد مهم نیز نمی خواهیم عاقبت اندیش باشیم؟ ندامت و پشیمانی فقط یک خطر احتمالی دیگر هیچ سودی نخواهد داشت.

اگر افرادی دل شیر دارند و علیرغم بار سنگین مسئولیت شرایط جنگی، خانواده خود را به اقصا نقاط کشور می برند، نتایج این سفر بر دوش همان خانواده است، اما مسئولیت فرهنگیانی که تعطیلات دو ماهه را فرصتی مناسب برای اسکان در هتل مدارس دارند بر دوش وزیر آموزش و پرورش است. هر چند کسی برای خطاها در کشور ما مؤاخذه نمی شود و با پوشش زیرکانه به وادی فراموشی سپرده می شود.
اگر مدارس تا حد اسکان نوروزی فرهنگیان از امنیت مناسب و کافی برخوردار است، پس چرا آموزش از خواب زمستانی برنمی خیزد؟!
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
گویید به نوروز که امسال بیاید،
لختی به درِ خانهی این خستهنهادان بپاید.
گرچه زمین سفرهی خون است،
گرچه زمان غرق جنون است،
اما تو بگو: بار دگر سبز بیاید...
او نه آیینِ نشاط و طرب است تنها؛
او طلوعیست که در ظلمتِ ادوار،
چیره بر هیبتِ دیو و شبِ تار،
نوروز، دمِ روشنِ جان است.
گویید بیاید،
بر دشت و دمن، بر دلِ غم زده بتابد.
ما به بارانِ مکرر،
به نوزاییِ این اندیشهی رنجور
ـ در سایهی آن فَرّهِ مانا ـ
بیش از همهدم، بیش از هر نفس امروز
محتاجِ حضوریم که نوروز ببارد.
بیاید!
جامه بپوشاند بر این پیکرِ عریانِ تمنا،
برهاند جانِ جهان را ز توفانِ تباهی؛
در گوشِ کرِ مکرِ زمانه
پیوسته سرودِ صلح بخواند…
تا بر این باغِ پریشانِ زمین
بارانِ شکوفه و لبخند ببارد.

گویید به نوروز که امسال بیاید،
بر ما ببارد...
گر از نایِ قلم نغمهی ماتم جاریست،
گر این قومِ پریشان
آیینِ تو را خوش ننشستند،
باز از کرمِ خویش بر این خاک ببارد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
چگونه اشک نریزم وقتی دانش آموزانی از مرز و بوم کشورم توسط دشمن متخاصم و متجاوز، کودکی و زندگی را وداع گفته اند؟ همان کودکان معصومی که هفته ها پیش از جنگ، با خنده های مستانه و به همراهی پدر و مادر خود برای خرید عید نوروز رفته بودند.
چقدر خوشحال بودند که در وانفسای بحران اقتصادی و ناتوانی پدر جهت خرید مایحتاج روزمره، کفش و بلوز و شلوار خریده اند. سالی یک بار خرید حق شادمانی این کودکان بود. آنان روزشماری می کردند که هم زمان با نوروز و اول بهار، لباس نو خواهند پوشید و از بزرگترها عیدی خواهند گرفت. اما فرصت استفاده را نیافتند و این آرزو برای آن ها برآورده نشد.
مگر بهار آغاز نیست؟ پس چگونه برای این کودکان پایانِ پایان شد؟
مگر جنگ برای خود قانون ندارد؟ پس چرا این کودکان علیرغم سن کم از همین قانون بی نصیب ماندند؟
مگر جنگ به جوانمردی نیاز ندارد؟ پس چرا در نخستین ساعات شروع جنگ، ناجوانمردانه کودکان را با خاک و خون یکسان کردند و فرصت تعطیلی مدارس را پس از آغاز جنگ ندادند؟
مگر این کودکان چند روز از پنج ماه را علیرغم تعطیلی های غیررسمی و حتی رسمی، تحصیل کرده بودند که مابقی ماه ها را برای آنان زیادی دیدند؟

کودکان دانش آموز مینابی مظلومانه رفتند و قطرات خون آن ها از چنگال ترامپ و کشوری که واسطه این خونریزی شد، سرازیر است.
قاتلان سریالی علیرغم این که اغلب قربانیان شرایط نامساعد زندگی خصوصا رفتار ناشایست والدین با خود هستند. آنان با دستاویزی به نام قتل، احساس قدرتمندی می کنند و ضعف ها و ناتوانی های خود را در برابر والدین یا برخوردهای اجتماعی فراموش می کنند، شرف دارند به جنگ افروزان زمان حاضر. آنان مؤلفه های خاصی برای قتل دارند. مثلا اگر موهای مادرش بلند و به رنگ قهوه ای یا خرمایی بوده است، زنانی را برای انجام شکنجه قبل از قتل انتخاب می کنند که فقط این دو ویژگی را داشته باشند. اما در جنگ همه سهم برابر برای کشته شدن دارند. هنگام بمباران، نمی توانید تشخیص دهید بر سر شما یا فرسنگ ها دورتر از شما این بمب ها ریخته می شود. اما با پایان صدای موقت حمله دشمن، زنده بودن خود را باور می کنید. این حس در هر تهاجم دشمن تکرار می شود.

لابد ویدئوی دانش آموزان مینابی را قبل از بمباران دیده اید. هر چند تناقضی در بیان مسأله وجود دارد. گاه می گویند طبقه اول دانش آموزان پسر و طبقه دوم دختران تحصیل می کردند. گاه می گویند دو مدرسه همجوار هم بودند. و البته اخبار داخل و خارج علیرغم پخش تصویر هر دو جنس از کودکان پرپر شده، آنان را دختران معصوم عنوان می کنند.
به هر حال در این ویدئو کودکان در محوطه حیاط هستند و همگی پسر هستند. اول تله انفجاری منفجر می شود و اولیای مدرسه و والدینی که در محوطه هستند به داخل ساختمان فرار می کنند اما در انفجارهای بعدی، دیگر فرصت فرار نیست.
همه با هم شهید می شوند. شاهد زنده برای بی عدالتی دشمن و زیان باری جنگ که قدرت انتخاب گزینه مرگ را برای همیشه ندارد. شایعاتی مبنی بر وجود مهمات در این مدرسه یا نزدیکی آن پخش شد. اما قادر به هضم آن نیستم. مهمات و مدرسه چه قرابتی با هم دارند یا می توانند داشته باشند؟ آیا جانی بالفطره ای چون ترامپ قادر نبود منتظر اتمام ساعت مقرّر مدرسه گردد و ساختمان آن را با فرضیه مهمات بمباران کند؟
کودکان 7 تا 12 ساله ای که هنوز با بیشتر سازو کار زندگی آشنا نشده بودند، چند گام پیش تر نرفته و برای خود رؤیا یا آرزویی ترسیم نکرده به پایان خط زندگی رسیدند. آنان هنوز با معنا و مفهوم رقابت، سازش، سازگاری و رفاقت در کلاس و مدرسه آشنا نشده بودند تا قدرت پردازش مفاهیم دیگری چون منطق جنگ را داشته باشند. البته اگر جنگ نیز منطقی برای خود داشته باشد. راستی دارد؟!
کدام منطق، بمباران کل دانش آموزان یک مدرسه را با معلمان آن مدرسه موجه می بیند؟

راستی چرا نامی از شهدای معلم و اولیای مدرسه نیست؟ دیروز یعنی 25 اسفند در شهر تبریز اولین معلم شهید که دختری جوان بود بی نام! اعلام شد. پس اسامی و تعداد معلمان شهید مینابی چرا معرّفی نمی شوند؟ کدام مدرسه بدون وجود معلمان حضوری موجه دارد؟ چرا آن جا که منافع زورگویان در میان است دیپلماسی رنگ می بازد و خشونت و قتل و غارت طبیعی شمرده می شود؟
متأسفانه به دلیل قطعی اینترنت ، دسترسی به منابع لازم جهت تأیید یا تکذیب شایعه وجود ندارد و تسلیم گفته های راویان اخبار از مراجع رسمی رسانه جمعی و ملی هستیم. البته اگر به یاوه گویی های اجانب پای بند نیستید. در ذره بین نیز معنای یک لغت ساده فارسی، یافت نمی شود چه رسد به مابقی ماجرا.
جنگ قدرت انتخاب قربانیان خود بر خلاف قاتلان سریالی را ندارد، اما جنگ افروزان، قتل عام کودکان و زنان را جهت نسل کُشی باور دارند. حال کدام یک خطرناک تر و نفرت برانگیزتر است؟ قصد توجیه عمل پَلشت و شَنیع قاتلان سریالی را ندارم، اما در مقام مقایسه کدام بد و بدتر است؟ البته با مراجعه به مباحث آسیب شناسی اجتماعی و جرم شناسی،آن قاتلان را قربانی بی عدالتی اجتماعی، اقتصادی و خصوصا تربیتی می دانم.

آستانه تحمل و ظرفیت افراد برای تجزیه و تحلیل تفاوت ها و تضادها، یکسان نیست و تفاوت های فردی برای همین به طور شاخص نمایان می شود.
اما در جنگ ها، افراد بی گناهِ بی دفاع، قربانیان آز و نادانی و قدرت متجاوزان هستند. همان هایی که خود را خدایان و صاحب اختیار سرنوشت مردم خود یا دیگر کشورها می دانند. تا حدی که مخالفان آنان حتی در مجالس رسمی کشور خود نیز فقط همانند خرمگس و زنبور وزوز می کنند و ره به جایی نمی برند. (کنگره آمریکا)
هیتلر یا آتیلای خونخوارِ زمان در کالبد دو ملعون جنگ افروز پدیدار گردیده است. با قبول و باور این اصل که تاریخ تکرار مکرّرات نیست و انگیزه ها، دلایل و نتایج متفاوتی از هم دارند، در پلید و ذلیل بودن همه آنان هیچ مناقشه ای نیست.
مالتوس جمعیت شناس قرون گذشته، جنگ ها و بلایای طبیعی را حجامت لازم برای کنترل جمعیت می دانست. البته در اعصاری که سواد و سطح آن پیش نرفته بود و زنان بیسواد و غیرشاغل بودند. اما بعدها دو فاکتور سواد و اشتغال زنان با همراهی توسعه دانش بشری، موجب تسریع آگاهی های اجتماعی گردید و زادوولد با کمتر توجهی به سیاست های جمعیتی حاکمان، کاهش یافت و نظریه مالتوس رنگ باخت. شاید اگر درگیر جنگ و آثار زیانبار آن نبودیم، این نظریه را تأیید می کردیم اما در شرایط جنگی و فقط برای رسیدن به یک هدف فانتزی، چگونه می توان ماهیت جنگ را طبیعی شمرد؟
جنگ و عاملان ایجاد کننده آن بی رحم، بی انصاف، بی منطق، بی عقل و بی شعور هستند. خصلتی بدتر از خوی حیوانی دارند. خون ریز و خون آشام هستند. اما اراده ای قوی برای نیست و ویران کردن دارند. کدام پدر و مادری توان فرو رفتن خاری به بدن نحیف فرزند خویش را دارد؟

شعر ایرج میرزا را در مورد قلب مادر به خاطر بیاورید. مگر این دجّالان حیوان صفت خود فرزندانی ندارند؟ مگر در جنگ دوازده روزه تنها همّ و غم نتانیاهو مراسم جشن عروسی پسرش نبود؟! پس دختران و پسرانی که تازه عروس و داماد بودند یا در انتظار تولد اولین فرزند خود روزشماری می کردند یا کودکانی که تک فرزند خانواده های مینابی بودند، در زیر بمباران آن ها با کدامین گناه قربانی شدند؟
چرا آن جا که منافع زورگویان در میان است دیپلماسی رنگ می بازد و خشونت و قتل و غارت طبیعی شمرده می شود؟ مگر جنگ برای خود قانون ندارد؟ پس چرا این کودکان علیرغم سن کم از همین قانون بی نصیب ماندند؟
وقتی انسان ها از خودکشی دسته جمعی نهنگ ها در سواحل دریاها یا از انقراض گونه های گیاهی و برخی از حیوانات شدیدا متأثر می شوند، چرا کشورهای مختلف به ادامه جنگ در غزه، یمن و لبنان و در سال جاری با ایران، راضی و بی اثر می مانند؟
لابد اجتماعات عده ای در سطح جهان و در مخالفت با جنگ، بی اثر است. کدام حرکت طلایی از مردم دیگر کشورها، سدی بزرگ برای ممنوعیت هر نوع جنگی خواهد بود؟
نماینده ایران در سازمان ملل، همیشه سر بر کاغذ دارد و با دقت می خواند که مبادا کلمه ای غلط تلفظ شود، اما هیچ سخن یا حرکت اثرگذاری از ایشان ندیده ام.

روزهای آخر دو فصل بهار و زمستان 1404 در ایران به تلخی پایان یافت. یکی در روزهای پایانی فصل بهار و دیگری در روزهای نوید بخش بهاری دیگر. جنگ، زیبایی هر دو را از ما ربود. تنها حُسن هر دو جنگ برای ملت ایران، همدلی بیشتر مردم در کنار یکدیگر بوده است. یا تحریک حس وطن پرستی. که صدالبته هر دو از شعار عملی دکتر پزشکیان سرچشمه می گیرد: وفاق و انسجام اجتماعی. اما بیشتر دوست داشتیم در ایام صلح و آسایش به چنین برکتی دست می یافتیم که خبر از اعتلای فرهنگی می داد. چون گره خوردن افراد یک جامعه به یکدیگر در شداید، پدیده ای طبیعی است. آنان بدون توجه به سایر شاخص های قشری و قومی، در کنار هم علیه دشمن واحد شعار می دهند و مقاومت را معنایی دیگر می کنند.
امروز هنرمندان و فرهنگ دوستان بسیاری آستین همت بالا زده اند و سعی در ساخت مدرسه ای با همین نام یعنی شجره طیبه میناب در مکانی دیگر دارند تا یاد و خاطره آنان را پاسدارند. اما همه نیک می دانیم که این حرکت فرهنگی هیچ احیایی در حقیقت پرپر شدن کودکان مظلوم مینابی به عنوان بخشی از مجموع دانش آموزان ثبت نام کرده اول مهر ماه سال تحصیلی 1404 نخواهد داشت. پاسداشت یاد و خاطره کودکان مینابی برای انعکاس در حافظه تاریخی کشور است اما خونی که ریخته شد هرگز به رگ های آن عزیزان برنخواهد گشت. چون جنگ یعنی نابودی حیات. جنگ یعنی نیستی و فلاکت. جنگ یعنی گسستن پیوندها. جنگ یعنی مثله کردن انسانیت.
حال باید علیرغم همه غصه ها به امیدواری اندیشید. یقین عده زیادی زنده خواهند ماند و انتظار تاریخ از آنان بیشتر است. چون دوران سازندگی پیش رو خواهد بود. نهادن هر آجری بر روی آجر دیگر، فرهنگ و تمدن بعد جنگ ما را ترسیم خواهد ساخت و نوع تفکر، اندیشه، عملکرد هر یک از ما در هر شغل و موقعیتی، چهره ایران جدید را خواهد ساخت.
اشک ریختن برای تمامی قربانیان جنگ، دانش آموزان مینابی یا 104 خدمه قهرمان ناوشکن دنا و دیگر قربانیان، حد و حدود و تعریفی مشخص دارد. باید با تمام جان و دل خود در استواری پرچم و میهن خویش بکوشیم. فصل سرودن اشعار جدید است.
ایران بعد از جنگ، ایران قبل از جنگ نخواهد بود و نباید باشد. به امید پیروزی ایران و سربلندی و استقامت دائمی آن.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
***
« پس شاید بزرگترین مسئولیت ما در برابر تاریخ این است: سکوت کنیم، بیندیشیم، و جرأت کنیم در میان غوغا صدای خود را نگه داریم. زیرا جامعهای که فرد در آن نمیاندیشد، محکوم است دوباره به همان چرخهی سلطه بازگردد » .
قربان عباسی
***
دیشب مشاهده کردم چند نفر در همسایگی ما از پشت بام به سمت خیابان و کوچه ، ترقه ( نارنجک ) پرتاب می کردند و متعاقب آن هم می خندیدند ...
خطاب به آنان گفت که این 3 هفته و این همه انواع صداهای مختلف انفجارها بس تان نبوده که اکنون بساط ترقه بازی راه انداخته اید ؟
ابتدا جدی نگرفتند اما همین که آنان را تهدید به زنگ زدن به پلیس کردم ؛ منکر قضیه شده و از خود رفع مسئولیت کردند و به نوعی فرار .
جالب است که چند روز پیش و در اثر چند انفجار مهیب حوالی فرودگاه مهرآباد و خیابان دستغیب و میدان آزادی و... موج انفجار شیشه های برخی ساختمان ها و من جمله ملک ما را شکسته است .
این خبر را به نقل از ایسنا بخوانید : ( این جا )
« رییس سازمان اورژانس کشور از مصدومیت ۶۳۰ نفر در حوادث چهارشنبه سوری خبر داد . پیش از هر گونه طرح و فکر برای تغییر حکومت و ساختار و... اول از همه باید فکری اساسی برای خودمان و ساختار مستبدانه وجودی خویش کنیم که از هر چیزی واجب تر و اولی تر است .
دکتر جعفر میعادفر در گفت و گو با ایسنا گفت: تا ساعت ۲۴ امشب، در مجموع ۶۳۰ نفر در سراسر کشور بر اثر حوادث و اتفاقات مربوط به چهارشنبه آخر سال مجروح شدند .
وی افزود: از این تعداد ۱۲۹ نفر در بیمارستان بستری هستند، ۴۸۴ نفر مرخص شدند و ۱۸ نفر در محل خدمات درمانی دریافت کردند .
رییس اورژانس کشور ادامه داد: متاسفانه مجروحیت ۳۰ نفر به قطع عضو انجام شد. همچنین ۱۴۹ نفر از ناحیه چشم دچار آسیب شدند .
میعادفر گفت که ۱۴۰ نفر دچار سوختگی هایی با درجات مختلف شدند که همگی تحت درمان قرار دارند .
وی افزود: بررسی ها نشام می دهد در استان آذربایجان غربی ۱۰۸ نفر، در استان اردبیل ۹۴ نفر و در استان کرمانشاه ۷۸ نفر مصدوم شده اند .
رییس سازمان اورژانس کشور ادامه داد: خوشبختانه امسال تاکنون هیچ کس بر اثر حوادث چهارشنبه سوری جان خود را از دست نداده است » .
پس از خواندن این خبر مانده ام که به این جماعت چه بگویم ؟ و آنان را چگونه خطاب کنم ؟

یک فرد ناقص العقل و به قول فیلسوف ایرانی ، عبدالکریم سروش که او را « پیر کودک » می نامد و به واقع شایسته خصال اوست در میانه ی جنگ و تجاوز آمریکا و اسرائیل علیه ایران ، برای « پاسداشت سنت ها و آیین های اصیل ایرانی » ، فراخوان می دهد که به خیابان ها بیایید و این سنت های ایرانی را زنده نگاه دارید و قس علیهذا .
جالب است که این فرد حسرت السلطنه در سال های پیشین احتمالا فراموش کرده بود که چنین فراخوان هایی بدهد و اکنون در میانه ی جنگ و کشتار ، به ناگاه به فکر ایران و پاسداشت سنت های اصیل باستانی افتاده است .
همان « رضا پهلوی » که حتی از بیان یک ابراز تسلیت ساده به مناسبت جان باختن ده ها دانش آموز در واقعه ی تلخ مدرسه ی میناب امتناع کرد اما به ایرانی ها یادآوری می کند که سنت های اصیل ایرانی را پاس بدارید .

گویی این فرد هنوز روح و ماهیت این سنت های ایرانی را درک نکرده است .
آن جا که سعدی می گوید :
« بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی » .
مدت زمان مدیدی نیست که از جان باختن 170 دانش آموز و معلم در مدرسه ی میناب نمی گذرد اما یکی از شبکه های تلویزیونی ماهواره ای ، رقص و پایکوبی برخی ایرانی های داخل کشور را نشان می دهد که در حال پاسداشت سنت اصیل چهارشنبه سوری البته در فهم و خیال و دنیای حقیر و چندش آور خویش هستند .

( این را هم باید داخل پرانتز آورد که پس از کشته شدن جمع زیادی از هم وطنان ایرانی ما در اعتراضات 18 و 19 دی ماه همین گونه کنش های ضد عقلانی و انسانی متاسفانه توسط حکومت جمهوری اسلامی به مناسبت اعیاد مذهبی و از طریق به صدا درآوردن توپ جنگی و برنامه های شاد انجام شد )
در کجا آورده شده و کدام خردمند اصیل ایرانی گفته است که پاسداشت سنت هایی مانند چهارشنبه سوری حتما و الزاما باید با ایجاد حریق و ترس و دلهره در دیگران از طریق ایجاد انفجارهای مهیب و ترسناک باشد ؟
وقتی می گوییم :« دموکراسی از نان شب واجب تر است » ؛ برخی و شاید بسیاری با چهره ای حق به جانب آن را مورد تمسخر و مضحکه قرار داده و عنوان می کنند که این چیزها برای ما آب و نان نمی شود وغیره .
در حالی که جوهر و روح دموکراسی همان است که سعدی و بسیاری از شاعران و فیلسوفان و ادبای ما در مکتوبات خویش آورده و بر آن تاکید کرده اند .
روح احترام به قانون و حقوق دیگران .

« خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است »
در شرایط و اوضاعی که میزان تاب آوری بسیاری کاهش یافته و دچار « صدا هراسی » شده اند و البته امری طبیعی است اما افرادی را در همین جامعه می بینید که صدای اگزوز اتومبیل و یا موتورسیکلت خود را تغییر داده و یا با بلند کردن صدای ضبط ماشین و... روح و روان دیگران را خراش می دهند .
بی تردید ؛
پیش از هر گونه طرح و فکر برای تغییر حکومت و ساختار و... اول از همه باید فکری اساسی برای خودمان و ساختار مستبدانه وجودی خویش کنیم که از هر چیزی واجب تر و اولی تر است .
آری
چاره ی درد ما ، دموکراسی است .
نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم .