به عنوان یک معلم چگونه می توانیم کودکان و نوجوانان را با مفاهیم فرهنگی آشنا سازیم؟
ساده ترین عملی که به ذهن می رسد بردن یک ابزار به عنوان سمبل فرهنگی محل تولد خود به کلاس درس یا پوشیدن لباس محلی است. دانش آموزان با دیدن ظاهر متفاوت معلم خود کنجکاو خواهند شد که چرا امروز چنین لباسی پوشیده است یا این ابزار در دستان او چیست؟ چه کاربردی دارد؟
اصولا به چنین عملی، فن معلمی گفته می شود که یک معلم قادر می گردد تا با تحریک ذهن دانش آموزان، آنان را وادار به توجه، اهمیت و دقت بیشتر جهت جست و جوی پاسخ مناسب برای چراها نماید.
یا یک معلم می تواند با خواستن نمادی از فرهنگ هر دانش آموز در یک جلسه از کلاس درسی، آنان را با فرهنگ گوناگون آشنا سازد. آنان بدین طریق هم با مفهوم نمادهای فرهنگی آشنا می شوند و هم متوجه اهمیت و نقش فرهنگ در زندگی روزمره خود می شوند.
سرایت و انتقال فرهنگ به زمینه های متعددی نیاز دارد. ترویج فرهنگ خودی در جام جهانی یکی از این موارد است.
ژاپنی ها تنها ملتی هستند که بعد از اتمام زمان قانونی بازی و بدون توجه به نتیجه برد یا باخت تیم ملی خود، همیشه آماده هستند تا زباله های محل اسکان تماشاگران خود را جمع آوری کنند. آنان لعن و نفرین نمی فرستند. قضاوت منفی نمی کنند. غرور بی جا ندارند. نیازی به شرم کردن هم نمی بینند.

( تصویری از احترام و تعظیم بازیکنان تیم ملی ژاپن به تماشاگران شان بعد از پایان بازی با تونس )
برای من جای سوال دارد :
چنین ملتی اصلا چرا باید زباله بریزد تا مجبور به جمع کردن آن ها باشد؟ چرا انسان عاقل باید اصول زندگی را برهم زند تا نیازمند خلق ارزش جدیدی باشد؟ شاید چون آنان حین شادی و هیجان بازی فوتبال یا هر نوع ورزش دیگری، خوردن و ریختن زباله را امری عادی و طبیعی می دانند. آنان در لحظه زندگی می کنند و با قراردادهای سفت و سخت، لذت شادی را از جمع سلب نمی کنند.
جالب این که بسیاری از ما می دانیم زباله ریختن در هر زمان و مکانی، امری غیرعادی است اما هنگام ریختن زباله، به طبیعی یا غیر طبیعی بودن آن نمی اندیشیم. گویی ذات ما برای رهایی از بار سنگین هر نوع احساس ناخوشایند درونی، ریختن زباله را برای فرافکنی خشم، کینه، نفرت و عدم رضایت از زمین و آسمان شرطی لازم و ضروری می شناسد.
سوال دیگر من این است چرا این عادت و فرهنگ عمومی ژاپنی ها بر هیچ ملت دیگری حتی بر روی تماشاگران و مردم کره جنوبی علیرغم تشابه فرهنگی، اثر نمی گذارد؟ شاید چون سرایت و انتقال فرهنگی نیاز به زیرسازی اخلاقی، رفتاری و تثبیت عادات مثبت و پسندیده در دوران کودکی دارد. چون دیگر جوامع چنین بارارزشی را از همان آغاز دوره پیش دبستانی در وجود کودکان خود درونی نمی کنند. لذا علیرغم پیشرفته بودن و داشتن آموزش برتر در برخی از 47 تیم حاضر در جام جهانی، حتی با هم نشینی در کنار ژاپنی ها، چنین رفتاری را رویه عادی نمی شمارند. مگر آن که فرد یا گروهی از جمعیت این 47 کشور دوستدار محیط زیست باشند و متفاوت بیندیشند.
تنها پس از پایان مسابقه است که این کیسهها کاربرد نهایی خود را پیدا میکنند و برای جمعآوری زبالههای باقیمانده روی سکوها مورد استفاده قرار میگیرند. آنان عاشق تمیزی هستند. فرهنگی که مسئولیت حفظ پاکیزگی محیط را وظیفهای جمعی میداند و همه افراد، خود را در قبال آن مسئول میبیند.
در جوامعی که سایه فرهنگ در زندگی افراد کم رنگ است، مردم در قبال این لغت که اساس زندگی آنان را تشکیل می دهد و هر رفتار جزیی و کلی یا فردی و جمعی خود را مدیون آن هستند، مات و مبهوت از خود می پرسند فرهنگ یعنی چه؟ طبیعی است که اهمیت دادن به آن توسط مراجع نظارتی، هیچ شمرده شود. فرهنگ و آموزش دو بال خاص و متفاوت انسان ها در جوامعی است که اثرگذارند، فرصت آفرینند، خلّاق و نوآورند و مسیر علم و دانش را با تلاش متعهدانه خود تغییر جهت در فاز مثبت و سازنده می دهند.

بیشتر ما فوتبال را افیون توده ها می شماریم و از نقش آن در ایجاد دگرگونی و انتقال فرهنگ غافلیم. ما بعد از هر شکست به دنبال پیدا کردن مسبّب اصلی هستیم. تا زمانی که تمام همّ و غم فدراسیون فوتبال ما فقط رسیدن به مرحله بعدی است، طبیعی است که با یک پیروزی یا چند تساوی، قدرت ادامه رقابت را نداشته باشیم.
وقتی خود ما باور داریم که پیروزی در جام جهانی برای ما رؤیایی دست نیافتنی است، چرا مسیر آزموده شده را برای چهار سال بعدی نیز می خواهیم طی کنیم؟ این امیدواری نیست، این دروغ گویی آشکار به یک ملت است که هر بار برمی خیزد و باز بر زمین می خورد.
علت شکست را در مسایل مالی صِرف یا در عدم جذب سرمربی خارجی جست و جو نکنید. علت شکست را در غفلت از آموزش و فرهنگ بدانید که از هر دو غافلیم. علت را در استعفای سرمربی هفت تیم شکست خورده و ثبات سرمربی ایران دریابید.
استعفا کردن هم جسارت می خواهد.
هنوز قرار است در تورنمنت آسیا قهرمان شویم و به وجود ایشان محتاجیم. علیرغم حضور ژاپن، قطر، عربستان و استرالیا، ما به این پیروزی، قادریم؟!
جام جهانی 2026 جام شگفتی ها برای تیم های ناشناخته آفریقایی بود.
تیم ملی ژاپن نیز یک مرحله بالاتر از ما شکست خورد و از جام جهانی حذف شد. اما ژاپنی ها همیشه با ایجاد حس متفاوت، فرهنگ خاص خود را به نمایش می گذارند که هر آدم عاقلی را به تحسین وا می دارد.
باید اعتراف کنیم که فرهنگ ژاپنی ها در جام جهانی، رتبه اول را کسب کرد و فاتح واقعی جام جهانی 2026؛ آنان بودند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

«ن وَالْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ»
سوگند به قلم و آنچه مینگارد...»
چهاردهم تیرماه، روز قلم، تنها بزرگداشت نویسندگان و اهل قلم نیست؛ فرصتی است برای تأمل در نسبت «اندیشه» و «ابزار». نسبتی که امروز، با ظهور هوش مصنوعی، بیش از هر زمان دیگری موضوع گفتوگو و گاه سوءبرداشت شده است.
تاریخ تمدن بشر، تاریخ تکامل ابزارهاست. هیچ فن آوری بزرگی نبوده که در آغاز با تردید و هراس روبهرو نشده باشد. روزگاری ماشین چاپ را تهدیدی برای حافظه، ماشینحساب را عامل تنبلی ذهن، رایانه و اینترنت را دشمن تفکر و تلفن همراه را عامل گسست روابط انسانی میدانستند. هوش مصنوعی پایان قلم نیست؛ آغاز بلوغی تازه برای قلم است.
در دوره کارورزی و تمرین دبیری، در دبیرستان نامدار البرز تهران، در کنار یکی از دبیران برجسته ریاضی آموزش دیدم. او محاسبات و ضرب ذهنی را بر استفاده از ماشینحساب ترجیح میداد. همین نگاه را بعدها با خود به دبیرستان شریعتی زنجان بردم و آموزش محاسبات ذهنی را با جدیت دنبال کردم. اما سالها بعد، در دوران همهگیری کرونا، هنگامی که مدیریت دبیرستان شهیدستان کرج را بر عهده داشتم، پیش از راهاندازی رسمی شبکه «شاد»، کلاسهای مجازی را با استفاده از تلگرام آغاز کردیم. آن تجربه به من آموخت که فن آوری، اگر درست فهمیده و درست به کار گرفته شود، نه رقیب آموزش، بلکه یار آن است.
امروز هوش مصنوعی در همان جایگاهی ایستاده است که دیروز ماشینحساب ایستاده بود؛ ابزاری که هنوز بیش از آن که شناخته شود، درباره آن داوری میشود.

دوست فرهیختهام، ابراهیم فیضآبادی، در یادداشت «باز هم ما و هوش مصنوعی» به نکتهای بنیادین اشاره میکند: هوش مصنوعی از دادههای انسانی میآموزد. اما مگر انسان جز از رهگذر آموختن از دیگران به اندیشه میرسد؟ تمدن، حاصل گفتوگوی نسلهاست و هر اندیشه نو، بر شانه اندیشهای پیشین ایستاده است. هوش مصنوعی نیز دادهها را تحلیل و ترکیب میکند؛ اما این انسان است که به آنها معنا میبخشد، مقصد را برمیگزیند و مسئولیت انتخاب را میپذیرد.
برخی نگراناند که هوش مصنوعی، انسانها را هم شکل و هم فکر کند؛ اما تاریخ خلاف آن را نشان میدهد. میلیونها نفر از منابع مشترک آموختهاند، اما هر یک جهان را از دریچه تجربه، فرهنگ و زیست خود دیدهاند. تفاوت انسانها نه در ابزار، بلکه در شیوه مواجهه آنان با جهان است.
از همین رو، شاید به جای «ترس از هوش مصنوعی»، باید از «شیوه بهرهگیری از هوش مصنوعی» سخن گفت. همانگونه که ماشین حساب جای ریاضی دان را نگرفت و رایانه جای پژوهش گر را اشغال نکرد، هوش مصنوعی نیز جای اندیشه انسانی را نخواهد گرفت؛ بلکه اگر درست هدایت شود، توان اندیشیدن و آفرینش را گسترش خواهد داد.
در این میان، روز قلم معنایی دوچندان پیدا میکند. اگر هوش مصنوعی نماد شتاب فن آوری است، قلم نماد مسئولیت است. در روزگاری که تولید متن آسانتر از همیشه شده، بیش از هر زمان دیگری به نویسندگانی نیاز داریم که میان حقیقت و تحریف، دانش و هیاهو مرزی روشن ترسیم کنند.

اجازه دهید اعترافی صادقانه داشته باشم :
پس از نزدیک به چهار دهه روزنامهنگاری و همکاری با روزنامهها و رسانههای سراسری و منطقهای، امروز هرگاه برخی از نوشتههای گذشته خود را با یاری هوش مصنوعی بازخوانی میکنم، کاستیهای زبانی، ساختاری و گاه استدلالی آنها را بهتر میبینم؛ کاستیهایی که روزی از چشمم پنهان مانده بود. این، ستایش ماشین نیست؛ ستایش آموختن است.
به باور من، هوش مصنوعی پایان قلم نیست؛ آغاز بلوغی تازه برای قلم است. قلمی که تجربه انسانی، وجدان اخلاقی و قدرت داوری را با امکانات فن آوری پیوند میزند، نهتنها تضعیف نمیشود، بلکه اثرگذارتر خواهد شد.
چهاردهم تیرماه، روز قلم، بر همه آنان که قلم خویش را امانتدار حقیقت، عدالت، آزادی و کرامت انسان میدانند، مبارک باد.
اگر قلم، میراث بزرگ تمدن بشری است، هوش مصنوعی تازهترین ابزار این میراث است. آینده را نه هوشمندترین ماشینها، بلکه انسانهایی خواهند نوشت که اندیشه را با اخلاق و فناوری را با مسئولیت درهم میآمیزند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
جامعهشناسی سرزمین لرستان، گاهی با عدد و رقم نوشته نمیشود. گاهی با نگاه پیرزنی روایت میشود که میان دیوارهای خالی خانهاش، به دنبال رد پای پسرش میگردد.
نگاهش را از در کلاس گلی مدرسه برداشت و به چشمانم دوخت.
پاییز بود و باد، برگهای گردوی کهنسال حیاط را روی شانههای چارقدش میریخت. توی صورت ترکخوردهاش، تمام روستا را میشد دید. همانطور که کفشهای کهنهاش را به هم میسایید، با لهجهای که بوی کاهگل میداد، گفت: خانم معلم... ازت خوشم اومده. دلم گرفته. میخوام باهات حرف بزنم.
آن روزها تازه معلم شده بودم و از شهر شلوغ و پرسروصدا به آن گوشهی دورافتاده رسیده بودم. هنوز طعم غربت را با چای کوهی و نان محلی شیرین میکردم. پیرزن را بردم توی اتاق کوچک معلمها، رفتم که برایش چای بریزم، اما دستم را گرفت: نشین خانم، وقتش کمه.
انگشت چروکیدهاش را به سمت پنجرهی کوچک گرفت و گفت: بیا نگاه کن، اون خونهی من. پسرم همهی وسایلش را رها کرده رفته.گفته دیگه برنمیگرده.
در چوبی حیاط پسرش را که زدم، بوی خاک خیس و فراموشی به استقبالم آمد. راست میگفت. توی اتاق، یک ساک کهنه و یک جفت کفش مردانه مانده بود. روی دیوار، عکسِ سربازی پسرک در قاب شکسته، لبخند بیرنگوبویی داشت. گلدان شمعدانی خشکیده بود و بخاری نفتی، بیآن که کسی باشد، زنگار بسته بود. انگار آبادی چول شده بود. انگار نه یک خانه، بلکه تمام کوچهها، باغها و چشماندازهای روستا، با رفتن یک جوان، خالی از معنا شده بود.
پیرزن پشت سرم ایستاده بود و اشکش را با لبهی لچک اش پاک میکرد، گفتم پسرجان، پدرت مرد، من موندم و این دیوارا. تو بری، من با این همه تنهایی چه کنم؟ گفت مادر، توی شهر برام کار هست، اینجا مرده است.
جامعهشناسی سرزمین لرستان، گاهی با عدد و رقم نوشته نمیشود. گاهی با نگاه پیرزنی روایت میشود که میان دیوارهای خالی خانهاش، به دنبال رد پای پسرش میگردد. مهاجرت روستاییان، نه فقط یک نمودار اقتصادی، که شکستن یک زنجیرهی عاطفی است. وقتی جوان میرود، با او، آواز شبهای درو، هیاهوی عروسیهای محلی، گرمای تنور نانوایی و حتی صدای اذان صبح هم کوچ میکند.
در نگاه او، آبادی، یعنی جمع شدن دور یک سفره، یعنی شنیدن صدای پسر که از پشت بام، گوسفندها را صدا میزند. «چول» شدن، یعنی سکوت سرد خانهای که یک نفر از آن رفته تا در شهر، زندگی ها را به وجود آورد، غافل از اینکه در روستا، زندگی را با خود برده است.

چند روز بعد، رفتم سراغ خانهی پیرزن. برایش یک شانهی تخممرغ برده بودم و یک کاسهی آش. نشستیم پای کرسی. گفت: خانم معلم، تو موندی. تو موندی که به بچههای این ده سواد بدی، شاید یه روزی برگردن. ولی دل من میگوید، اون که رفت، دیگه برنمیگرده. چون شهر، آدم رو قورت میده، اما روستا، آدم رو پس میزنه.
حرفش را جواب ندادم. فقط به شمعی نگاه کردم که روی طاقچه میسوخت و پروانهای دورش میچرخید. پروانه، شاید پسر روستا بود و شمع، وعدهی روشنایی شهر. اما پیرزن، در آن خانهی سرد، فقط یک چیز میخواست: کسی باشد که بشنودش. کسی که نبیندش، بلکه بفهمدش.
حالا سالهاست که از آن روستا رفتهام. اما صدای پیرزن هنوز توی گوشم میپیچد: خانم معلم، دلم گرفته.
و من هر بار که در خیابانهای شلوغ شهر، جوانی را با کولهباری از امید میبینم، به یاد آن خانهی خالی میافتم. و از خود میپرسم: وقتی پسرها میروند تا بهتر زندگی کنند، پیرزنها چطور میمیرند با تنهایی؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
این روزها بار دیگر بحث گسترش فعالیتهای اقتصادی در آموزش و پرورش مطرح شده است؛ اما پیش از هر تصمیم تازهای، یک پرسش اساسی وجود دارد: عملکرد همین فعالیتهای اقتصادی موجود چگونه بوده و تا چه اندازه موفق عمل کردهاند؟
سالهاست آموزش و پرورش از طریق خانههای معلم، مراکز رفاهی، تالارها، استخرها، اردوگاهها، اجاره فضاهای آموزشی و ورزشی و سایر ظرفیتهای خود درآمدزایی کرده است. اگر قرار است این مسیر ادامه یابد یا حتی گسترش پیدا کند، نخست باید گزارش شفاف، دقیق و مستندی از عملکرد همین مجموعهها منتشر شود.
فرهنگیان حق دارند بدانند این مراکز چه میزان درآمد داشته، سود یا زیان آنها چقدر بوده و این منابع مالی دقیقاً در چه بخشهایی هزینه شده است. آیا این درآمدها واقعاً به بهبود رفاه فرهنگیان، ارتقای کیفیت خدمات یا توسعه فضاهای آموزشی کمک کرده است؟
راقم این سطور، به دلیل سکونت در شهر یزد، تا حدودی با وضعیت مراکز رفاهی این استان آشنایی دارد. یزد یکی از مهمترین مقاصد گردشگری و درمانی کشور است و هر سال میزبان مسافران بسیاری از سراسر ایران است. طبیعی است که چنین ظرفیتی باید فرصت مناسبی برای درآمدزایی مراکز رفاهی این استان فراهم کند.
اما اگر در استانی مانند یزد، با وجود برخورداری از چنین ظرفیت ویژهای، همچنان پرسشهایی درباره نحوه مدیریت منابع مالی و نیز گزارشهای مطرح شده اما تأیید نشده درباره بدهیهای میلیاردی برخی از این مراکز وجود دارد، این پرسش بهطور طبیعی مطرح میشود که وضعیت مراکز رفاهی سایر استانها، که از چنین ظرفیت گردشگری و مسافرپذیری برخوردار نیستند، چگونه است؟

از سوی دیگر، وزارت آموزش و پرورش بر افزایش درآمدهای اختصاصی و درآمدزایی استانها تأکید دارد؛ اما پیش از تعیین اهداف جدید، لازم است عملکرد فعالیتهای اقتصادی موجود بهصورت دقیق بررسی و آسیبشناسی شود. بدون شفافیت، مدیریت تخصصی منابع درآمدی و ارائه گزارشهای روشن، نمیتوان انتظار داشت که صرفاً با گسترش فعالیتهای اقتصادی، مشکلات مالی آموزش و پرورش برطرف شود.
شفافیت و پاسخ گویی، مطالبهای کاملاً منطقی و قانونی از سوی فرهنگیان کشور است. توسعه فعالیتهای اقتصادی بدون ارائه کارنامهای روشن، نه اعتماد فرهنگیان را افزایش میدهد و نه میتواند مبنای مناسبی برای تصمیمگیریهای آینده باشد.
آموزش و پرورش، پیش از آن که به فکر راهاندازی بنگاههای اقتصادی جدید باشد، باید عملکرد اقتصادی فعلی خود را با آمار، ارقام و گزارشهای شفاف در معرض افکار عمومی و جامعه فرهنگیان قرار دهد. تنها در چنین شرایطی میتوان درباره موفق یا ناموفق بودن این سیاستها قضاوتی منصفانه داشت و برای آینده تصمیمی صحیح و مبتنی بر واقعیت گرفت.
کلام آخر:
چه تعداد از مدیران آموزش و پرورش تخصص و تجربه لازم برای اداره بنگاههای کلان اقتصادی را دارند؟
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

در طول سالهای گذشته به تدریج فعالیتهای اقتصادی در آموزش و پرورش به یکی از مهم ترین برنامههای وزارتخانه مسئول تعلیم و تربیت کشور تبدیل شده است .وجود کسری بودجه شدید یکی از مهمترین توجیهاتی است که برای دلیل فعالیت اقتصادی آموزش و پرورش ذکر میشود.
برخی معتقدند که آموزش و پرورش دستگاهی پولدار است که توان ساماندهی ظرفیتهای بالقوه خود را برای بهره برداری اقتصادی ندارد . وجود املاک ارزشمند از جمله مواردی است که به عنوان قابلیت اقتصادی آموزش و پرورش برشمرده می شود . فقدان بودجه نیز از دلایل سوق دادن آموزش و پرورش به درآمد زایی محسوب میشود.
امامیراد از اعضای کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس اخیرا چنین گفته است : « کمتر از دو دهه قبل، سهم آموزش و پرورش از بودجه کلان کشور 15 درصد بود، حال آن که این رقم، الان به 9 درصد کاهش یافته و اصلاً شایسته این وزارت پهنپیکر، پُراهمیت و تاثیرگذار نیست و باید سهم آموزش و پرورش به جایگاه قبل و حتی بالاتر از آن ارتقاء یابد » . البته این کسری، تنها بخشی از مشکل است. نگاه هزینهای به آموزش که آن را هزینهای برای دولت میداند و نه سرمایهگذاری، به مرور زمینهساز ورود این نهاد به فعالیتهای اقتصادی را فراهم کرده است.
اول: انحراف از مأموریت ذاتی
آموزش و پرورش نهادی تربیتی است، نه بنگاهی اقتصادی. فعالیتهای اقتصادی متنوع مانند اجاره فضاهای آموزشی، ساخت مغازه و بهره برداری اقتصادی از سالنها و مجتمع های ورزشی و کانون ها و اردوگاه های تربیتی و کسب درآمد از شاد و برخی برنامهها مانند ایران دیجیتال و ... از جمله مواردی است که در آموزش و پرورش به عنوان منابع کسب درآمد محسوب میشود .
تاکید بر « اقتصاد آموزش و پرورش» از یک نگاه علمی برای تامین درآمدهای آموزش و پرورش به درآمدزایی به آموزش و پرورش تبدیل شده است . مهمترین متن قانونی در مورد وظایف و اختیارات وزارت آموزش و پرورش ، « قانون اهداف و وظایف وزارت آموزش و پرورش » است که در ماده 2 آن 14 مورد به عنوان وظایف و اختیارات وزارت آموزش و پرورش ذکر شده است:
۱ - رشد فضایل اخلاقی و تزکیه دانشآموزان بر پایه تعالیم عالیه اسلام.
۲ - تبیین ارزشهای اسلامی و پرورش دانشآموزان بر اساس آنها.
۳ - تقویت و تحکیم روحیه اتکال به خدا و اعتماد به نفس.
۴ - ایجاد روحیه تعبد دینی و التزام عملی به احکام اسلامی.
۵ - ارتقای بینش سیاسی بر اساس اصل ولایت فقیه در زمینههای مختلف جهت مشارکت آگاهانه در سرنوشت سیاسی کشور.
۶ - ایجاد زمینههای لازم برای حفظ و تداوم استقلال فرهنگی، اقتصادی و سیاسی از طریق آشنا ساختن دانشآموزان به علوم و فنون و صنایع و حِرف مورد نیاز جامعه براساس اولویتهای موجود در کشور.
۷ - شناخت و شکوفا کردن و پرورش استعدادهای دانشآموزان و تقویت روح بررسی و تتبع و تحقیق و ابتکار و خلاقیت در تمام زمینههای علمی، فنی، فرهنگی و علوم بررسی با تأکید بر نفی روحیه مدرکگرایی.
۸ - رشد دادن و تقویت روحیه عدالتپذیری و عدالتگستری و ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیضات ناروا و حمایت از مظلومین و مستضعفین.
۹ - تقویت روحیه دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر به عنوان وظیفهای همگانی و متقابل.
۱۰ - ایجاد روحیه پاسداری از قداست و استواری بنیان و روابط خانواده بر اساس تعالیم عالیه اسلام.
۱۱ - ایجاد روحیه احترام به قانون و التزام به اجرای آن و حمایت از برخورداری عموم مردم از حقوق قانونی خویش.
۱۲ - ایجاد و تقویت روحیه اخوت اسلامی و تعاون عمومی و انفاق و ایثار.
۱۳ - ایجاد روحیه صرفهجویی قناعت و پرهیز از اسراف و تبذیر و مصرفزدگی. وقتی مدارس از دریافت پول برای تامین امور خود ( حداقل در ظاهر) منع میشوند ؛ چرا باید نهاد متولی تعلیم و تربیت به بنگاهداری و کاسبی بپردازد؟
۱۴ - تقویت حس مسئولیت و اهتمام به امور مسلمین و پای بندی به نظم و انضباط.
در هیچ یک از بندهای فوق به وظایف اقتصادی آموزش و پرورش اشاره نشده است و تاکید بر تربیت است.
بر اساس سند تحول بنیادین آموزش و پرورش وزارت آموزش و پرورش به عنوان تربیت رسمی و عمومی محسوب میشود و هشت وظیفه برای آن ذکر می شود :
در بین وظایف بالا ، فقط در یک وظیفه به تلاش برای تامین منابع مالی اشاره شده است که به معنای فعالیت اقتصادی نیست ؛ بنابراین مستند قانونی برای فعالیتهای اقتصادی وزارت آموزش و پرورش وجود ندارد .

بر اساس نقل قولهای برخی مدیران وزارت آموزش و پرورش به برنامههایی برای ساخت مغازه در مدارس اشاره میشود. مهم ترین نقدی که بر فعالیت اقتصادی وارد است را باید عدم ارتباط آن با فعالیت آموزشی و تربیتی دانست .
در کشاکش فعالیت های اقتصادی، گاهی اصل مأموریت گم میشود.
فعالیت های اقتصادی میتواند به تدریج رسالت اصلی آموزش و پرورش را به حاشیه براند. مهمترین وظایف وزارت آموزش و پرورش تعلیم و تربیت است و فعالیتهای اقتصادی بیش از آن که به این وزارتخانه کمکی کند زمینه دور شدن از وظایف ذاتی را فراهم میسازد .
تبدیل آموزش و پرورش به یک بازار برای کسب درآمد و بنگاه داری بیشتر از این که درآمدی برای آموزش و پرورش بیاورد منجر به آموزش و پرورش زدایی از نهاد تعلیم و تربیت میشود و روزی فراخواهد رسید که مهمترین متولی فرهنگ در کشور با رسالت اصلی اش فاصله فراوانی داشته باشد.

دوم: بازاری شدن فضای آموزش و پرورش زمینهای تهدید عدالت آموزشی :
اصل سیام قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ؛ « آموزش رایگان » را به عنوان یک حق به رسمیت شناخته است . تامین عدالت آموزشی به مثابه آموزش رایگان ، باکیفیت و عادلانه را باید مهم ترین رسالت وزارت آموزش و پرورش دانست .
فعالیتهای اقتصادی می تواند این رسالت را زیر بار تامین منابع مالی به اولویت های دست چندم تبدیل کند .
در طول سه دهه گذشته، خصوصیسازی و واگذاری امور اقتصادی به بخش خصوصی به مهمترین برنامه ساختار اقتصادی کشور تبدیل شده است .
در دهه هشتاد هجری شمسی با تفسیری که از اصل چهل و چهارم شد ؛ زمینه واگذاری بنگاه های اقتصادی به بخش غیردولتی فراهم شد. ولی برخلاف رویه کشوری در آموزش و پرورش بنگاه داری و فعالیت اقتصادی به عنوان یک وظیفه پذیرفته شده است . در حالی که در طول سه دهه گذشته همواره تاکید می شود که دولت بنگاه دار خوبی نیست آموزش وپرورش نه تنها به بنگاه داری پرداخته است که در نقش یک کاسب به درآمدزایی می پردازد .
این روند با وارد کردن آموزش و پرورش به بازار کسب درآمد، عدالت آموزشی را تهدید خواهد کرد و آموزش و پرورش را از رسالت اصلیاش دور خواهد کرد .

سوم: ضرورت بازنگری :
اعضای کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی ، طرحی به عنوان « تقویت نظام آموزش و پرورش » تهیه کردهاند که همچنان در صحن علنی مطرح نشده است . بر اساس طرح یاد شده تشکیل معاونت اقتصادی ، به عنوان راهکاری برای سامان دهی فعالیتهای اقتصادی تاسیس میشود. این راهکار بیش از آن که آموزش و پرورش را به وظایف اصلی اش برگرداند به بنگاهداری و کاسبی در آموزش و پرورش دامن میزند.
نتیجه چنین رویکردهایی را در نهادهایی همچون شهرداری ها می توان دید که تجربه مناسبی برای جلوگیری از فعالیتهای اقتصادی محسوب میشوند. شهرداریها که باید به عنوان نهاد حکمرانی محلی ، مدیریت شهری را بر عهده داشته باشند مجبور به تامین درآمد برای گذران امور خود هستند . وظایف وزارت آموزش و پرورش تامین عدالت آموزشی و تامین آموزش رایگان و با کیفیت است و فعالیتهای اقتصادی می تواند به افزایش مشکلات موجود بینجامد .در حالی که مشخص نیست درآمدهای کسب شده چه تاثیری برای آموزش رایگان و حقوق معلمان و مدارس حاشیهای و کم برخوردار دارد.

سخن پایانی :
آموزش و پرورش برای بقای خود نباید وارد رقابتهای بازار شود. درآمدزایی به بهای فراموشی عدالت و کیفیت تمام خواهدشد و خسارتی جبران ناپذیر بر ساختار آموزش و پرورش خواهد زد.
بازنگری در فعالیت های اقتصادی به معنای بازارزدایی از مدرسه و باز تعریف نقش دولت در تأمین منابع پایدار و عادلانه است.
وقتی مدارس از دریافت پول برای تامین امور خود ( حداقل در ظاهر) منع میشوند ؛ چرا باید نهاد متولی تعلیم و تربیت به بنگاهداری و کاسبی بپردازد؟
تحقق عدالت آموزشی نیازمند آن است که سیاست گذاران به آموزش به عنوان یک «نیاز واقعی» بنگرند، نه هزینهای که باید از طرق دیگر جبران شود.
اگر دولت بنگاهدار خوبی نیست ، قراردادن وزارت آموزش و پرورش در جایگاه بنگاهدار و کاسب تکرار تجربه های نادرست است .
آموزش و پرورش نباید رسالت اصلی اش را در سایه فعالیتهای اقتصادی فراموش کند .
وظایف دولت تامین آموزش رایگان برای همه مردم است و بازار زدایی از آموزش و پرورش مهمترین گام برای تامین عدالت آموزشی خواهد بود .
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آدمی هرچه به قلهها نزدیکتر شود، بیشتر به راز آسمان راه مییابد. برخی کوه را فتح میکنند و بازمیگردند؛ اما اندک شمارانی نیز هستند که سرانجام، خود در آغوش همان قلههایی که عمری عاشقانه پیمودهاند، جاودانه میشوند.
بامداد نهم تیرماه ۱۴۰۳، در هنگامه التهاب اخبار انتخابات ریاستجمهوری، خبر کوتاهی بر صفحه تلفن همراهم نقش بست؛ خبری که سنگینی آن، غوغای سیاست را در نظرم خاموش کرد:
استاد بهروز عطاران، فاتح نامدار قلههای ایران، در ارتفاعات جاده چالوس دچار سانحه شد و به دیدار معبود شتافت.
باور این خبر دشوار بود. تا سپیدهدم، اندوه مجال خواب را از چشمانم ربود و خاطره مردی در ذهنم مرور میشد که قامتش به استواری کوه، دلش به وسعت دشت و منش او آینهای از فروتنی، مروت و جوانمردی بود.
بهروز عطاران از تبار پهلوانانی بود که افتخار را نه در سکوهای قهرمانی، بلکه در اخلاق، خدمت و انسانیت معنا میکردند. قهرمانی نامآشنا در کشتی، مربی و داوری امین، مدیری پاکدست و کوهنوردی شیفته طبیعت؛ اما پیش از همه این عناوین، انسانی بزرگ بود.هرگاه بیتکلف به شهیدستان کرج میآمد، حضورش جان تازهای به جمع میبخشید. سخنش از جنس تجربه بود، نگاهش از جنس مهربانی و رفتارش سرشار از وقار.
او بیآن که ادعایی داشته باشد، درس زندگی میداد؛ همانگونه که کوه، بیهیاهو، استقامت را تعلیم میدهد.زادگاهش میاندوآب بود، اما دلش در سراسر ایران میتپید. از سبلان و سهند تا دماوند و علمکوه، از البرز تا زاگرس، هر قله برای او صفحهای از کتاب عظمت آفرینش بود.
بارها میگفت ایران، بهشتی برای کوهنوردان جهان است و اگر این میراث ارزشمند شناخته و پاس داشته شود، نام ایران بر تارک کوهنوردی جهان خواهد درخشید.
او سالها با دانش، انضباط و عشق کوهنوردی کرد . صدها صعود موفق را در کارنامه خود ثبت نمود و همچنان سودای فتح بلندترین قلههای جهان، آن هم بی نیاز از کپسول اکسیژن، در سر داشت؛ سودایی بلند که در پیچوخم بیمهریها ناتمام ماند.
پایان گفتوگویی که سالها پیش با او داشتم، آغاز رفاقتی صمیمانه شد.
آنچه بیش از روایت قلهها در خاطرم مانده، بزرگی روح مردی است که با همه افتخاراتش، همچنان متواضع میزیست و خود را شاگرد طبیعت میدانست، نه فاتح آن.
امروز، پیکرش از بهشت سکینه کرج راهی زادگاهش میشود؛ اما مگر میتوان مردان کوه را در خاک جست؟ آنان در مه صبحگاهی البرز، در برفهای سپید سبلان، در صخرههای استوار علمکوه و در نسیم جاری بر فراز قلهها حضور دارند.
قلهها، این بار یکی از صمیمیترین یاران خود را در آغوش کشیدهاند.و چه نیک گفتهاند که برخی انسانها نمیمیرند؛ تنها از دامنه خاک، به بلندای آسمان کوچ میکنند.
بهروز عطاران، فاتح قلهها، اینک خود قلهای است که نامش بر فراز بلندای ایران خواهد ماند.
روحش قرین رحمت واسعه الهی، یادش جاودان و نامش بر فراز قلههای ایران ماندگار باد.
باخدیم قلم قاشینا
یازدیم قبیر داشینا
سندن سورا کول اولسون
بو دونیانین باشینا
