معلمِ زنگِ اولِ خوبی باشید، عزیزانم…
اجازه بدهید این یادداشت را نه از دلِ کتابها،
بلکه از دلِ یک احساس مشترک شروع کنم…
از همان زنگهای اولِ مدرسه،
از همان صبحهایی که هنوز خواب از سرمان نپریده بود
و ناگهان، با صدای جدی یک معلم،
با اخم، با «ساکت باشید»،
و با شروع یک درسِ سنگین،
وارد دنیای مدرسه میشدیم.
شاید آن روزها نمیدانستیم،
اما امروز علم برایش نام دارد:
شرطی شدن.
ذهنِ دانش آموز،
در همان دقایقِ اول،
در همان «اولین مواجههها»،
در حال ساختنِ یک پیوند است…
میان «درس» و «احساس»،
میان «یادگیری» و «اضطراب»،
میان «کلاس» و «امنیت»… یا «ترس».

و علم به ما میگوید:
وقتی یادگیری با یک احساس همراه شود،
آن احساس در ذهن ماندگار میشود.
اگر با اضطراب آغاز شود،
اضطراب باقی میماند…
و اگر با امنیت و لذت همراه باشد،
همان حس نیز در جانِ دانشآموز ریشه میدواند.
و این پیوند،
در کجا عمیقتر شکل میگیرد؟
در اولین برخوردها…
در همان زنگ اول.
چند روز پیش،
استاد عزیزم، سرکار خانم دکتر نارنجی،
در وصف استادشان شهید خرازی نوشتند:
«الفبای زیستن را پیش از الفبای علم، به من آموختی…»

این جمله شاید ساده باشد،
اما برای من،
تلنگری عمیقتر از بسیاری از نظریهها بود.
بیایید صادق باشیم…
چند نفر از ما هنوز با شنیدن نام بعضی درسها،
حسی سنگین و قدیمی را تجربه نمیکنیم؟
و حالا…
ما ایستادهایم همانجایی که روزی معلمهایمان ایستاده بودند.
سالهاست یک خطای تکراری را ادامه میدهیم…
فکر میکنیم چون یک درس مهم است،
باید آن را «سخت» شروع کنیم؛
با جدیتِ خشک،
با تهدید،
با فشار.
اما شاید لازم است برعکس فکر کنیم…
شاید هرچه درس مهمتر باشد،
شروعش باید انسانیتر باشد.
جانِ دل،
اگر قرار است سختترین مفهوم را هم تدریس کنی،
یادت باشد:
تو فقط «درس» نمیدهی…
تو داری «احساسِ نسبت به یادگیری» را شکل میدهی.

دانشآموز ممکن است فرمول را فراموش کند،
اما احساسی که از کلاس تو گرفته،
سالها در او باقی میماند.
اگر در اولین برخورد،
از کلاس تو «امنیت» بگیرد،
باور کن
سختترین مفاهیم را هم با جان و دل خواهد پذیرفت.
و اگر نگیرد…
حتی سادهترین درسها هم برایش سنگین میشوند.
بیایید برای چند لحظه،
به چهرههای خوابآلود و مضطرب روز اول نگاه کنیم.
پشت آن نگاههای منتظر، دنیایی از سوالات پنهان است:
«آیا این معلم مرا درک خواهد کرد؟»
«آیا در این کلاس اجازه اشتباه کردن دارم؟»

پاسخ به این سوالات، در جزوه و تختهسیاه نیست.
پاسخ در نگاهِ مهربانِ شماست،
در لحنِ آرامی که وقتی نام شان را صدا میزنید، جاری میشود.
کافیست در آن زنگ اول،
به جای خطونشان کشیدن برای امتحان و نمره،
از آنها بپرسید که چگونه تابستان خود را گذراندهاند،
یا به سادگی به آنها بگویید: «خوشحالم که امسال با هم هستیم.»
همین جملات به ظاهر ساده،
همان خشتهای اولِ دیوارِ اعتمادند.
وقتی دانشآموز حس کند که پیش از تبدیل شدن به یک «نمره»،
به عنوان یک «انسان» دیده شده است،
دیگر کلاس برایش میدان جنگ نخواهد بود،
بلکه خانه دومش میشود.
بگذار دوباره به آن جمله برگردیم…
شاید رسالت ما این است که
نخست «زیستن» را بیاموزیم،
و سپس «دانستن» را.
بیایید زنگ اول را پس بگیریم…
نه با ترس،
نه با فشار،
بلکه با لبخند، امنیت و امید.
آنوقت خواهیم دید
که یادگیری،
نه از سر اجبار،
بلکه از دلِ اشتیاق شکل میگیرد.
معلمِ زنگِ اولِ خوبی باشید عزیزانم…
جهانِ یک کودک،
از همان زنگ اول آغاز میشود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
