چهار دهه از به وجود آمدن انواع گوناگون مدرسه در ایران بعد از انقلاب اسلامی می گذرد. از جمله دلایل این زایش نامیمون رشد جمعیت و افزایش کاستی ها، ضعف ها و ناتوانی های مجموع سازمان دهنده نظام آموزشی در ایجاد نگاه جدید به آموزش بود که موفق و مؤثر عمل نکرد.
اهل فن و منتقدین هر چه در مورد ناکارآمدی و ورشکستگی روزافزون نظام آموزشی سخن می راندند میخ آهنینی بود که در سنگ یا منطق کور فرو نمی رفت. حتی عده ای از آنان تذکر کتبی دریافت کردند یا زندانی و تبعید شدند. این بزرگواران دلسوز همان روشنفکران طرد شده جامعه بودند که نتیجه دردهای پنهان و آشکار جاری و ساری را برای سال ها و دهه های بعد پیش بینی می کردند. آنان بصیرت و آگاهی فراتر از زمان حال را داشتند اما چون در صف اقلیت بودند پس قانون شکن و سنت شکن شمرده می شدند.
بیشتر اولیای دانش آموزان با قالب و بینش فکری متفاوت از هم و در موقعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی گوناگون، تا لحظه وقوع دو پدیده ناخوشایند یعنی ایپدمی کرونا و دو جنگ اخیر، به شرایط جدید مدارس یعنی 18 گانه بودن آن و کاهش کیفیت و حتی کمیت آموزشی، اعتراضی نداشتند. اما وقتی که در برخورد با هر دو، تعطیلی مدارس به عنوان سهل ترین تصمیم گرفته شده دانش آموزان را مجبور به استفاده از آموزش مجازی و غیرحضوری نمود، تازه به ناکارآمدی نظام آموزشی ایمان راسخ یافتند و بود و نبود آن را یکی دانستند.

سوال بیشتر اولیا این بود وقتی بدون مدرسه رفتن نیز می توان فرزندان خود را آموزش داد؛ پس چرا مدرسه و کلی دردسر آن را باید تحمل کنیم؟
اولیایی که تا دیروز تنها هنر و دغدغه آنان برتر گزینی مدرسه، معلم و حتی مدیر، ناحیه و منطقه آموزشی بود، بعد از دوران کرونا به قرار گرفتن نظام آموزشی در حالت احتضار، یقین حاصل کردند. دیگر مدارس خاص نیز تأمین کننده آمال و آرزوهای طبقاتی و کسب امتیاز ویژه برای آنان نبود.
عده ای از خانواده ها که توانمندتر بودند و هیچ آینده ای در ایران برای خانواده و فرزندان خود نمی دیدند، همه با هم بار مهاجرت ببستند و رفتند.
عده ای از اولیا که توانایی مالی مناسبی داشتند و فرزند آنان در سنین مقرّر یادگیری زبان دوم یعنی 2 تا 4 سالگی، آموزش زبان انگلیسی را آغاز کرده بودند، این بار خود را به آب و آتش زدند تا در آزمون یا مصاحبه کشورهایی خاص اعم از اروپایی یا آسیایی که بورس تحصیل دانش آموزی می دهند، فرزند خود را شرکت دهند تا قبول و پذیرش شود.
عده ای که باز نسبتا شرایط اقتصادی خوبی داشتند معلم سر خانه گرفتند و تنها تأثیر گذاری یک فرد را موجه دانستند. البته برای دوره ابتدایی امکان این امر وجود دارد اما برای پایه های بالاتر تحصیلی نیاز به تخصص های گوناگون هست و یک نفر چنین توانایی ندارد.

و عده ای هر نوع تأثیر پذیری از محیط ناایمن روحی- روانی - ذهنی - تربیتی و شخصیتی از غیر را از ریشه خشکاندند و والدین شخصا آموزش شکسته و بسته فرزند خود را برعهده گرفتند. آنان مدام تکرار کردند که آموزش در مدارس به اندازه کافی با تعطیلی ها و معلمان همه رقمی جذب شده، محرومیت ها، تضادها و بی عدالتی های آموزشی، بال و پر شکسته است، حداقل با میل و سلیقه خود این نقصان را به فرزندم منتقل سازم که تحمیل و شست و شوی مغزی در کار نباشد.
همه رسالت خود را در یک اصل واحد خلاصه می دیدند که باید داخل مغز این کودک چیزهایی انباشته کرد اما همه قادر به تشخیص ماهیت، ضرورت و تنوع نیازهای او نبودند. فقط او برخی دانسته ها را یاد بگیرد:
آیا مابین یاددهی ما ربط منطقی وجود دارد؟ مهم نیست! مدت زمان بسیاری است که تقدیر و تشکر از فرهنگ نامه روزمره ایرانی جماعت حذف گردیده است و گستاخی و پررویی رویه عادی تحصیل کرده و نکرده به یک میزان گردیده است.
آیا نیاز واقعی کودک است؟ مهم نیست!
آیا خواسته فرزند من نیز همین است؟ اصلا مهم نیست!
آیا علایق، استعداد و ظرفیت یادگیری فرزند من همین قدر است؟ چه اهمیتی دارد!
همانند سال هایی که در جامعه ما تب ثبت نام کودکان در کلاس های جورواجور وجود داشت و هر چه نام کلاس طمطراق بیشتری با خود یدک می کشید، فاصله اجتماعی شما نسبت به دیگران بیش از حد انتظار گوشزد داده می شد! نوع نگاه و خواست و گرایشات کودک هیچ اهمیتی نداشت. میل، میل اولیا بود و بس، خصوصا مادران گرامی که بسیار دلسوزترند!
به باور من، روزگاری که پدر سواد سیکل داشت و مادر بیسواد و خانه دار بود، درس خواندن کودکان و تربیت درست آنان برای والدین بیشتر حائز اهمیت بود تا امروز.

بلاتکلیفی در برزخ آموزشی بزرگسالان دقیقا به کودکان در حال انتقال است.
باید اعتراف کرد که نظام آموزشی مدت هاست که نمی داند چه چیزی برای کودکان لازم و ضروری است و چگونه باید بدان رسید. قائل به اولویتی نیست و تأخر و پس بودگی را رویه معقول و مقبول ساخته است. و اولیای همین کودکان که روزی معلم را سرچشمه محترم و معتبر تعلیم و تربیت فرزند خویش می دانست امروز به او اعتماد ندارد.
این بدگمانی همانند بوی نامطبوع از آموزش و پرورش به والدین نیز سرایت یافته است. همان زمان که از انجام تنها رسالت خود یعنی «تعلیم و تربیت» یا «آموزش» و «پرورش» کودکان طفره رفت یا عاجز ماند و به جدایی نافرجام دوقلوهای به هم پیوسته از هم تن داد یعنی پرورش را با بی رحمی و ناشی گری از آموزش جدا ساخت. محل این جدایی بیش از چهل سال است که التیام و بهبود نیافته است حتی عفونت شدید آن کمر به مرگ این دو بسته است.
امروز در شرایطی هستیم که همین اولیا در پایگاه اجتماعی متفاوت، منکر نقش زیربنایی آموزش در ایجاد شخصیت اجتماعی مؤثر در جامعه است. آنان فرزند خود را در مدارس، مثله شده از هر نوع ارزشی یافته اند.
پس اگر تمایل یا توانایی خارج فرستادن فرزند خود را ندارند جهت رهایی از این وابستگی کور و بی منطق به آموزش در مدارس ایرانی، نگاه ها به سوی هوم اسکول ها روانه می گردد.
بر خود واجب دانستم بخشی از معایب نگرش جدید را گوشزد کنم امید که این بار خطاها و لغزش های جدیدتری زاییده نشود و اگر درمانی در همین حال وجود دارد چند سال دیگر به دنبال نوشداروی بعد از مرگ سهراب یا انتظار معجزه و ظهور قهرمان و پهلوان نباشیم.
در این بخش برخی از معایب آموزش در خانه (Homeschooling) بررسی می شود:
اولین بار با آموزش در خانه در دوران کودکی با تماشای سریال استرالیایی اسکیپی آشنا شدم. جنگل بانی با دو فرزند پسر که در محل مأموریت خود مجبور به آموزش رادیویی آنان بود. تصور می کنم تمام تلاش ذهنی من به عنوان یک دانش آموز علاوه بر تحسین هوش و ذکاوت کانگوروی مهربان و وفادار، هضم نحوه آموزش آن دو کودک بود.
باید گفت که هوم اسکول ها قابلیت تأیید و تضمین حتمی ندارند. آموزش و پرورش رسمی و عمومی هر کشوری علاوه بر تعلیم و تربیت کودکان، رسالت ارائه آموزش برابر و هم سویی را برعهده دارند تا الگوهای عملی مشخصی را بر دوش آنان بگذارند. تفاوت های فردی و اجتماعی موجب مسیریابی های مختلف جهت پاسخ گویی به نیازهای جامعه می شود.

و برخی معایب دیگر هوم اسکول ها:
1- از این هسته های انفرادی آموزشی، نمی توان به نتایج واحد و شفافی رسید. چون هدف گذاری و نحوه طی مسیر یکسان و .هماهنگ نیست.
2- محتوا یا کمیت و کیفیت آموزشی کاملا سلیقه ای و دل به خواهی است.
3- در برخی موارد مادر به تنهایی و گاها با همراهی پدر، مطالبی ناپیوسته و نامربوط را آموزش می دهند. این از هم گسیختگی مفاهیم موجب سردرگمی کودک می شود. که نتیجه گیری و هدف گذاری را غیرممکن می سازد.
4- یک معلم به عنوان کسی که با این شغل درآمد کسب می کند تا نیازهای خود را برطرف سازد، مجبور به ایفای نقش و انجام شرح وظایف مقرّر است، اما مادر یا پدر یا هر دو، در زندگی روزمره خود وقت و حوصله کافی را همیشه نخواهند داشت و اختیاری بودن زمان آموزش یا نامشخص بودن آن خود گویای عدم موفقیت است.
5- مهارت و توانایی تدریس به چیزی بیشتر از سواد نیاز دارد.
6- همه خانواده هایی که بی نیازی خود به مدرسه را با آموزش فرزند خود در خانه اعلام و آغاز کرده اند قادر به خدمت گرفتن معلم سرخانه نیستند.
7- شاید به عنوان یک احتمال ممکن، برای آموزش دوره ابتدایی یک معلم پاسخ گوی نیاز کودک باشد اما برای آموزش دروس متعدد پایه متوسطه، نیاز به معلمین و تخصص های بیشتری هست که تحقق آن سخت و غیرممکن است.
8- اگر قرار است این کودک سال های متمادی در همین کشور زندگی کند با کدام سند و مدرک قرار است جذب بازار کار شود؟ همه این کودکان دور از مدرسه، قرار نیست شغل آزاد یا مهارت هنری مستقلی داشته باشند، پس چگونه قرار است فعالیت اقتصادی داشته باشند؟
9- برخی از این اولیا به صورت کاملا غیررسمی فرزند خود را در مدارس غیرانتفاعی یا غیردولتی ثبت نام می کنند تا خرداد ماه در امتحانات شرکت و کارنامه دریافت کند. روندی که برای خود ما به عنوان والدین سخت است چرا به کودکان تحمیل می کنیم؟ یک کودک شرایط متفاوت قرار گرفته شدن در دوزخ و برزخ یادگیری را چگونه تجزیه و تحلیل و درک خواهد کرد؟
این دوگانگی یا چندگانگی رفتار والدین با کودک یا کودکان، بر روح و روان و مهم تر از آن برداشت آنان از جامعه و نظام آموزشی چگونه تأثیری خواهد گذاشت؟ یا رفتار او نسبت به آموزش فرزندان خود چگونه خواهد بود؟
تنها مزیت هوم اسکول ها، رهایی کودکان از چنبره دور باطل ناکارآمدی آموزش و پرورش است. اما علیرغم مهم بودن همین یک مزیت، نمی توان معایب آن را برای جامعه خود نادیده گرفت.
کدام رسالت با توفیق خارق العاده به سر منزل مقصود رسیده است که این تغییر مهم در مسیر نحوه آموزش کودکان، دومی باشد؟

شاید ادعاهایی غیر این مبنی بر کارآمدی آموزش و پرورش از سوی افرادی خاص، مطرح شود و همه آنچه را که در حال گذر از یک بحران به بحرانی جدید است را انکار کنند، از این اشخاص می پرسم:
کشورهایی که در نزدیکی قطبین قرار دارند چند روز از مدت سال تحصیلی را با بهانه برودت هوا و ریزش برف سنگین بالای زانو، تعطیل اعلام می شود؟ یا کدام کشور درگیر جنگ، 4 ماه رسما تعطیل اعلام کرده است؟
یا کشورهایی که مجبور به خرید انرژی هستند و شعور و همدلی عجیبی در صرفه جویی همه انواع آن را دارند، چند روز به دلیل نبودن برق یا گاز مدارس و دانشگاه ها را تعطیل می کنند؟
مگر در جنگ 8 ساله با عراق؛ مدارس و دانشگاه ها تعطیل بودند ؟
من دیپلم خود را خرداد سال 60 گرفتم و یک روز به خاطر جنگ تعطیلی نداشتیم. دانشگاه تبریز را به خاطر دارم که هنگام بمباران دانشکده فنی با گزارش ستون پنجم مبنی بر ساخت مهمات جنگی در 28 دی ماه 1365 فقط چند روز تا یک هفته تعطیل بود. وقتی وضعیت قرمز اعلام می شد در دانشکده خود و در تاریکی به زیر زمین می رفتیم چون در هر حمله هوایی برق ها قطع می شد.
در جنگ اخیر ، ما بین ستاره ها دنبال دشمن بودیم آن هم جلوی پنجره. یا مردم خیلی عزیزتر شده اند یا به دانش فنی نظامی خود بیشتر می بالیم که از جان پناه و آژیر قرمز خبری نیست!
نتیجه همه تعطیلی ها با هر نوع بهانه موجه و بیشتر غیرموجه، پایین آمدن میانگین نمرات نهایی و غیر نهایی در آزمون های داخلی و بین المللی برای دروس و پایه مشخص بود. و باز معلمان بودند که در مظان اتهام عام و خاص قرار گرفتند.
اگر آموزش و پرورش را به صفحه شطرنج شبیه سازیم، یقین سربازان ردیف اول هر دو رنگ مهره های شطرنج، معلمان هستند. سپر بلا و پیش مرگ آموزش و پرورش.
مدت زمان بسیاری است که تقدیر و تشکر از فرهنگ نامه روزمره ایرانی جماعت حذف گردیده است و گستاخی و پررویی رویه عادی تحصیل کرده و نکرده به یک میزان گردیده است. شعور اجتماعی کم رنگ تر و خردجمعی بی مایه تر شده است. تضعیف اخلاق و ادب و فرهنگ هم تقصیر معلمان شمرده می شود. البته به نوعی حق دارند چون ارتباطی مابین معلم و دانش آموز باقی نمانده است که همه این موارد بی نقص موجودیت داشته باشد.

پس چرا معدل دانش آموزان نمونه دولتی، تیزهوشان، شاهد و غیرانتفاعی که به دست چین کردن دانش آموزان با معدل بالای 19 و نقض عدالت آموزشی شهره آفاق هستند قادر به ارتقای سطح میانگین نمرات دانش آموزان نیستند؟ در حالی که بیش از بیست و پنج سال پیش از هر کدام فقط یک مدرسه نمونه دولتی، شاهد و تیزهوشان یا سمپاد در مراکز استان ها وجود داشت و امروز برای هر منطقه و ناحیه چندین مدرسه از همین نوع مدارس وجود دارد. اما باز قادر به ارتقای میانگین معدل دروس یا پایه های مختلف از 9 تا 11 به بالا نیستند. و آن مقام مسئول برای افزایش چند صدم، ادعای پیشرفت تحصیلی می کند که مثلا معدل 10.25 شده 10.78 !
هر چقدر وزیر محترم شاد و خندان فریاد زنند همه چیز عالی است و سال جدید تحصیلی صد در صد حضوری خواهد بود، خانواده ها در پی احتمالات و در حال ترسیم مسیری جدید و دیگری هستند تا فرزند دلبند خود را از این بلاتکلیفی کُشنده نجات دهند. آنان بی تعهدی و عدم تغییر وضعیت مدارس را نمی توانند نادیده بگیرند و اعتمادی به فردا ندارند.
از مهم ترین دلایل عدم ازدواج جوانان منهای مسایل مهم دیگر، نادرست بودن زاد و ولد در شرایط فعلی جامعه است. آنان نمی خواهند نوزاد بی گناه دیگری را در این ناکجاآباد بی هدف قربانی سازند. جوانی جمعیت به تضمینی محکم جهت تأمین آینده ای پر از امید و باور نیاز دارد. جامعه بدون مدرسه و مدرسه بدون کودکان، خانه ارواحی بیش نیست.

پیشنهاد:
جلوی درب وزارتخانه و در داخل آن به طور سمبلیک مجسمه متفکر یا مجسمه اندیشهگر شبیه اثر مهم «آگوست رودن» فرانسوی ساخته و نصب کنید تا شاید به خود آییم و فلسفه یک ساعت تفکر بهتر از عبادت هفتاد ساله اسلام را چون همیشه به غربی ها هدیه نبخشیم. شاید بدین طریق ما نیز همانند آنان قادر به تحقق رنسانس شویم و معنای واقعی انقلاب فرهنگی را دریابیم!
همه جهان این مجسمه را به عنوان سمبلی از فلسفه می شناسند ما چرا اندر احوال خود غافلیم؟!
کجاست فلسفه تعلیم و تربیت؟ همه با هم بیندیشیم، ساعت تفکر فرا رسیده است.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید