گویید به نوروز که امسال بیاید،
لختی به درِ خانهی این خستهنهادان بپاید.
گرچه زمین سفرهی خون است،
گرچه زمان غرق جنون است،
اما تو بگو: بار دگر سبز بیاید...
او نه آیینِ نشاط و طرب است تنها؛
او طلوعیست که در ظلمتِ ادوار،
چیره بر هیبتِ دیو و شبِ تار،
نوروز، دمِ روشنِ جان است.
گویید بیاید،
بر دشت و دمن، بر دلِ غم زده بتابد.
ما به بارانِ مکرر،
به نوزاییِ این اندیشهی رنجور
ـ در سایهی آن فَرّهِ مانا ـ
بیش از همهدم، بیش از هر نفس امروز
محتاجِ حضوریم که نوروز ببارد.
بیاید!
جامه بپوشاند بر این پیکرِ عریانِ تمنا،
برهاند جانِ جهان را ز توفانِ تباهی؛
در گوشِ کرِ مکرِ زمانه
پیوسته سرودِ صلح بخواند…
تا بر این باغِ پریشانِ زمین
بارانِ شکوفه و لبخند ببارد.

گویید به نوروز که امسال بیاید،
بر ما ببارد...
گر از نایِ قلم نغمهی ماتم جاریست،
گر این قومِ پریشان
آیینِ تو را خوش ننشستند،
باز از کرمِ خویش بر این خاک ببارد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
